<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های April</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aprilbornapril2004</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:55:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3309049/avatar/gQpqa8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>April</title>
            <link>https://virgool.io/@aprilbornapril2004</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش روز پنجم:اگر فقط تا یک هفته دیگه زنده باشید چه کارهایی انجام می دهید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aprilbornapril2004/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AA%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-eovwtfzc4smt</link>
                <description>نمی خواستم نصفه نیمه رهایش کنم پس:روز پنجم:اگر فقط تا یک هفته دیگه زنده باشید چه کارهایی انجام می دهید؟برای اینکه بهتر بتوانم تنها  یک هفته مانده به عمرم را تصور کنم تصمیم گرفتم که این ماجرا را مانند تست بازیگری در نظر بگیرم و تنها برای لحظاتی به افکاری اهمیت دهم که در این موقعیت در ذهنم جاری خواهند شد.قبل از هرچیز بگویم که واقعا موقعیت ترسناکی است!آه وای من!تنها یک هفته!همه اش تقصیر خودم است!آنقدر به خدا گفتم که دلم نمیخواهد به سنی برسم که برای انجام کارهای روزمره ام نیازمند یاری دیگران باشم که خدا پیش دستی کرد و مرگ در میانسالی را در جوانی نصیبم کرد!وای که چقدر مرگ ترسناک بنظر می‌رسد.مادرم طاقت می آورد که به شیون فرزند کوچک و دوست داشتنی اش بنشیند؟پدرم چه؟ میتواند دوباره قد راست کند؟کاش آنقدر دوستم نداشتند که تا این حد نبودم برایشان طاقت فرسا نمیشد.عشقشان به من آنها را از پا در می آورد مطمئنم!عشق! اجلم دارد سر می‌رسد و من همچنان آن را تجربه نکرده ام!آیا باید آن را در این یک هفته بیابم؟اما نمیشود که من بروم و دیگری بماند با فکر و خیال کسی که فکر میکرد تا مدتی طولانی کنارش است! من در قبال معشوقه ی نداشته ام هم مسئولم! دانشگاه!جایی که فکر میکردم قرار است مکانی برای تحول و رشد من باشد.اما افسوس که نمیتوانم مدتی طولانی بمانم و از بودن در آن مکان و بودن در کنار همسن و سالانم لذت ببرم. دیگر نمی‌خواهم که فکر کنم؛ بیست سال تنها فکر کردم و فکر؛آخر چه ماند برایم جز حسرت از کارهایی که باید انجام میدادم و ندادم ؟این هفت روز آخر را میخواهم طوری زندگی کنم که هرگز نکرده ام.میروم در خیابان و به مردم لبخند میزنم بدون ترس از قضاوت کردن. پسرانی را که تیکه می اندازند زیر مشت و لگد میگیرم. خشم خود را بر سر کسانی که باعث و بانی خشم ها و گریه های سرکوب شده ام بوده آمد خالی میکنم تا حداقل سبک از این دنیا بروم.زیرلب آواز می‌خوانم ؛یا شایدم بلند بلند بخوانم! در پارک روی چمن ها دراز میکشم و به آسمان خیره میشوم.از هرکه خوشم آمد احساسم را با او درمیان میگذارم و صبحها به دانشگاه میروم تا حداقل خیلی ناکام هم از این دنیا نروم.تمام چیزهایی را تجربه میکنم که دلم می‌خواسته تمام این سالها تجربه کنم.حال که تنها هفت روز به پایان زندگی ام مانده متوجه شدم که تنها دلم میخواهد تجربه کنم.کاش زمان بیشتری در اختیار داشتم!دیدمچ</description>
                <category>April</category>
                <author>April</author>
                <pubDate>Sat, 26 Oct 2024 23:33:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و دوباره من</title>
                <link>https://virgool.io/@aprilbornapril2004/%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-twyikwtkv4eu</link>
                <description>نه رفتنم دلیل مشخصی داشت و نه برگشتنم.البته توی این چند ماهی که نبودم خیلی اتفاق ها افتاد که همشون خبرهای بد و ناخوشایندی بودن به استثنای یکیشون!اونم دانشگاه قبول شدنم بود(هورااااا!!).اینکه فردا عازم خوابگاهم منو پر از استرس و اضطراب کرده(اضطرابی که نمی‌خواستم قبول کنم درگیرشم)البته تا باشه از این استرسای خوب!دور شدن از فضای امن ذهنم و پا گذاشتن توی شهری که بجز یکی دوبار بازارشو دیدن دیگه چیزی ازش ندیدم و نمی‌دونم، هم برام جالبه و هم اندکی خوفناک.ولی خب بالاخره یه تجربه ی جدیده و منم که عاشق تجارب جدید.به به.خلاصه که همچنان زنده ام و زندگی میکنم.مرسی از دوستانی که این مدتی که نبودم نگرانم شدن و ابراز نگرانی کردن.(البته هنوز نوتیف هارو چک نکردم نمی‌دونم متوجه نبودم شدید و ابراز نگرانی کردین یانه؛ولی خب خیلیم مهم نیست بازم مرسی )همه تون رو دوست دارم.ا</description>
                <category>April</category>
                <author>April</author>
                <pubDate>Sat, 26 Oct 2024 22:55:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز چهارم چالش:مکان های که میخواهید بازدید کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@aprilbornapril2004/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-agtdihyfjsnk</link>
                <description>چه موضوع جالبی. یکی از سرگرمی های جالب بنده فکر کردن راجع به مکان هایی است که دلم میخواهد حداقل یکبار  که شده هم ببینمشان.بقول یک دوست عزیزی :خیال پردازی رو که ازمون نگرفتن! شاید نتونیم لذت رسیدن به خواسته هامون رو تجربه کنیم ولی حداقل برای لحظه ای میتونیم تصورش کنیم و دلمونو یکم خوش کنیم.بدین جهت من همواره از ته دل به خدا التماس میکنم که:بدین جهت من همواره از ته دل به خدا التماس میکنم که:خدایا منو اسپانیا ندیده از دنیا نبر. روز های زیبا...انسان های بسیار شاد و مهربان...شب های زنده و جشن های بی دلیل کافی است که دلم را به اسپانیا بسپارم.البته که قبل از تمام اینها دلم میخواهد شب های پر فروغ کویر های بی نظیر ایران جانم را ببینم.برای دوست داشتن کویر که دیگر دلیلی لازم نیست. هست؟</description>
                <category>April</category>
                <author>April</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2024 01:03:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز سوم چالش:یک خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@aprilbornapril2004/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-sdc10xvlix0d</link>
                <description>میخواهم از رخدادی بنویسم که هنوز آنقدر زمان زیادی از رخ دادنش نگذشته است که بشود اسمش را خاطره گذاشت اما تصور میکنم که قرار است یکی از ماندگار ترین خاطراتم شود.در جمعه ی گذشته من یکی از مهمترین آزمونهای زندگی ام را پشت سر گذاشتم؛غول کنکور،که یکسال گذشته را برایم تلخ کرد و تاثیرات منفی بر روانم بر جای گذاشت_البته بدلیل پشت کنکور ماندم میشود گفت دو سال_قرار بود تمام زحمات دوازده سال تحصیلی ام را در سه ساعت خلاصه کند.از روزهای پیش از کنکور به اضطرابی پنهان دچار شده بودم؛بدین صورت که نه دل آشوب بودم و نه تپش قلب داشتم و نه هیچ یک از علائم استرس های قبل امتحان و قبل کنکور؛تنها زودرنج شده بودم و بسیار به نشدن فکر میکردم و اشک می ریختم. ولی اکنون تمام این افکار از نظرم پوچ و بیهوده بنظر میرسند و هر روز با خود میگویم که چرا؟ چرا تا این حد روان خود را آزار دادم و بر خود سخت گرفتم؟ چرا آنقدر به خود خنگ و تنبل و بی عرضه می گفتم؟امیدوارم که این آخرین آزمونی باشد که برایش خود را خرد میکنم و آسیب های روانی را به جان میخرم. چرا که میدانم همین حالا هم چقدر اعتماد بنفسم پاره و پوره شده.</description>
                <category>April</category>
                <author>April</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2024 00:52:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دوم چالش:چیزهایی که شما را خوشحال می‌کند.</title>
                <link>https://virgool.io/@aprilbornapril2004/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-sb4wslqjr3lz</link>
                <description>خوشبختانه به دلیل خوش ذوق بودنم چیزهای زیادی در این جهان وجود دارند که می‌توانند مرا سرکیف بیاورند و خوشحالم گردانند.برای مثال بوی خاک نم خورده همراه صدای بارش نم نم باران، تماشای پرندگان مرغ ماهیخوار که زمستان‌ها هزاران مایل را سپری میکنند تا خود را به رودخانه شهرمان برسانند یا بوی درخت نارنج خانه مان که وقتی نزدیک برگ های تازه اش میشوم مست و مدهوشم میکند.از بوی قرمه سبزی و گوجه بادمجان مادر هم که نگویم.مخصوصا وقتی که با دوغ محلی ای که پونه و موسیر دارد سرو میشوند.یا دیدار تازه با دوستان قدیمی که آن هم به اندازه خود میتواند مرا شاد نماید.(لازم به ذکر است که همچنان قورمه سبزی و دوغ محلی در جایگاه نخست قرار دارند.)البته در حال حاضر جز اینها خبری مسرت بخش که به شدت انتظارش را میکشم میتواند طوری خوشحالم کند که پس از شنیدنش مطمئنم حالت عادی نخواهم داشت.پ.ن: خبری بدستمان رسیده که قورمه سبزی و دوغ محلی جایگاه خود را از دست داده و در حال حاضر جایگاه نخست در اختیار خبر مسرت بخش است.</description>
                <category>April</category>
                <author>April</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2024 01:51:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش نوشتن ۳۰روز</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%B3%DB%B0%D8%B1%D9%88%D8%B2-njksrgynbdfe</link>
                <description>قبل از شروع تشکر میکنم از لونارکید عزیز که اجازه ی شرکت توی چالش قشنگش رو بهم داد.روز اول:شخصیت خود را توصیف کنید. یکی از سخت‌ترین سوالاتی که همواره با آن توسط دوستان یا سایت های تست شخصیت مواجه میشوم همین سوال است. شاید خیلی ها بر این عقیده باشند که ساده است؛تنها باید ویژگی های شخصیتی خودت را بیابی و آن ها را بازگو کنی.اما به این سادگی ها هم نیست...باید عمق خود رابشکافی..به درون بنگری و اشتراکات میان هزار و یک شخصیت خود را کنار هم بگذاری و آنگاه واژه ها را پشت هم بچینی و بهترین توصیف را برای هر ویژگی خود در نظر بگیری.آنگاه میتوانی شخصیت خود را به نحو احسن توصیف کنی.حال میتوانید ببینید که چه پروسه ی سخت و طاقت فرسایی برای گفتن و شمردن ویژگی های که به گمانم شخصیت مرا شکل می‌دهند باید طی شود تا به پاسخ این سوال نیم خطی برسم.برویم سر اصل مطلب...از آنجایی که بنده تابحال نتوانسته ام این پروسه ی طولانی را با موفقیت پشت سر گذارم(شاهدش تست های متعدد MBTI که هیچکدامشان جواب یکسانی نداشتند)، همواره برای پاسخ به این سوال دشوار از دیگران خواسته ام که مرا توصیف کنند.(و شاید جالب باشد که هر شخصی از من ویژگی های را دیده که شخص دیگری ندیده یا نخواسته که ببیند)اطرافیان نزدیکم میگویند که مهربانم و زیاد میخندم.اما آنهایی که بر من شناخت کافی ندارند میگویند سخت و سردم و گاها از من می‌ترسند.دوستانم میگویند که آدم خجالتی نیستم اما چیزی که خود احساس میکنم احساس شرم و خجالتِ بسیارِ درونی ام است.دیگران میگویند که باهوش هستم و گواهش را نمرات دوازده سال تحصیلی ام میدانند اما خود فکر میکنم که از خیلی از آدمهایی که میشناسم از هوش و حواس کمتری برخوردارم.خانواده ام میگویند که من اصلا آدم زود از کوره در برویی نیستم اما بچه های کتابخانه مرا آدمی بسیار خشمگین میدانند(کاش می‌دانستند که تمام خشم من تصنعی است و بخشی از تصوراتشان بدلیل جدیتی است که در درس خواندن بکار میبرم و سر درسم با آنها و هیچ بنی بشری دیگری شوخی ندارم)البته امیدوارم که هیچکدامشان مرا در اینجا نیابند و بگذارند که در ویرگول ناشناخته باقی بمانم.</description>
                <category>April</category>
                <author>April</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 23:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الان نباید اینجا باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@aprilbornapril2004/%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-a0ascpsu6c5g</link>
                <description>یک وقتایی ذهنم بشدت از درس خوندن فرار می‌کنه. در حدی که از بیم عقرب به مار غاشیه پناه می‌بره.حتی اگه موبایلم و لپتاپم و اینترنت هم نباشن، ذهن قدرتمندم عین پیرزنا هی فکر و خیال منفی به هم مبیافه، میدوزه، وصله پینه می‌کنه منو بشدت استرسی میکنه و خلاصه هرکاری می‌کنه،خودشو به در و دیوار میکوبه که من این کتاب رو رها کنم و هرکاری بجز مطالعه انجام بدم؛و اغلب اوقات هم پیروز میشه.کاش یکم فهم و شعورش بیشتر بود:(نمی‌دونم این منم که خیلی زود وا میدم یا افکارم واقعا قوی ان؛فکر کردن به اون شخص که یه چیز معمولی تو زندگیم شده و دیگه چیز جدیدی نیست..ولی جدیدا افکار خیلی ترسناک و عجیب غریب و فانتزی ای توی ذهنم پرسه میزنن؛اونقدر فانتزی که برای هرکسی تعریفشون کنم اول متعجب میشه و بعدش کلی می‌خنده. امیدوارم بتونم به افکارم و تمایلاتم غلبه کنم و این زمان باقی مونده رو مفید پشت سر بذارم و هدرش ندم؛ ولی فعلا که زور وسوسه هام بهم چسبیده و اینجام؛جایی که الان نباید باشم:(</description>
                <category>April</category>
                <author>April</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2024 22:00:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام؛اپریل هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@aprilbornapril2004/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%84-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-gm32yqeyau8e</link>
                <description>بعد از تلاش های نافرجام برای ثبت‌نام در بیان و ساخت یه وبلاگ،به خودم گفتم:تو که فقط میخوای از روزمرگیات بنویسی؛حالا چه فرقی داره وبلاگ باشه یا یه اکانت ویرگول؟و اینگونه بنده به ویرگول راه یافتم.هشدار:محتواهای تولید شده توسط اینجانب فاقد ارزش ادبی و تنها برای تخلیه ذهن از افکار پریشان می‌باشند. لذا خواهشمندم که اصلا به من توجه نکنید.فقط بگذارید اندکی خودم باشم و برای خودم بنویسم</description>
                <category>April</category>
                <author>April</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2024 12:47:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>