<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آراد جمشیدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aradjamshidi</link>
        <description>آنچه نوشته‌ام، نوشته‌ام.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:37:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1099024/avatar/mqYyl2.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آراد جمشیدی</title>
            <link>https://virgool.io/@aradjamshidi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کامل‌ترین نوع زیباییِ مردانه، شیطان است.</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gqiapqktlxe9</link>
                <description>باز هم که خوابت نبرد! حسابی هم تلاش کردی. می‌دانی که این تلاش‌ها همیشه در حد همان تلاش باقی می‌مانند: تلاش برای خوابیدن، برای زندگی کردن، برای نوشتن. دو ماه بعد یادداشت‌‌ات را کامل می‌کنی:می‌دانی که دیگر (من) نیستی. بودی. اما وقتی دیدم حریفت نمی‌شوم، دست کشیدم از این منِ مفلوکِ همیشه سر در خشتک.پس،یک یا همان سرآغاز:این‌ها نه ترک عادت است، نه راهی برای فرار از ملال و خستگی. این یک تصمیم است. ساز و کاری که راه انداخته‌ای و از این‌‌نقطه به بعد بدون اطلاع‌ات به راه افتاده است. اگر رسم زمانه آن است که خرتان بی‌دم از مادرِ بی‌دم زاده شود. پس سواری کردن با خرِ بی‌دم آن‌قدر‌ها هم بد نیست. البته اگر خرسواری را خوب بلد باشی.چشم وا کردی، نه صبح بود نه شب، دست‌و‌پا می‌زدی در سرنوشت خودت. نه خلاص شدی نه نجات پیدا کردی. همان نتیجه‌های همیشگی: یا بدتر گیرت می‌آمد یا بدترین. حداقل حالا خودت هستی و شکاکیت و تردید‌ها که روز به روز تازه‌تر با شمایلی متفاوت به سراغت می‌آیند. از آن توده‌ی هم‌خونِ طاعون‌زده‌ی کصخلِ شپشو بریده‌ای. هروقت هم یادشان افتادی بگو شاه‌لوله‌ی فاضلاب تمام آدمیان نصیب قبر تک‌تک‌تان!در کمال ادب سخن می‌گویی. سگی که واق‌واق می‌کند و همزمان عقب‌عقب راه می‌رود. این یعنی ادب. خودت و سرنوشت‌ات. بازیِ خودت. آدم‌ها؛ خودت. بازی‌گردان، خودت. تماشاگر؛ شاید دوستان! به خودت سخت میگیری برخلاف توصیه‌‌ات به دیگران. این اواخر هم که لب‌و‌لوچه‌ات مثل کون فیلِ پیر آویزان بود هرکس می‌پرسید خوبی؟ جواب می‌دادی خوبم اما دیگر صبح‌ها وقتی بیدار می‌شوم نمی‌دانم چرا بیدار شده‌ام. نمی‌دانی؟ ملالی نیست، به یادت می‌آورم.</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2024 04:34:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و اندامش آن‌چنان در هم مختصر شده‌ست که مرگ، مرگ، مرگ.</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A2%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%B1%DA%AF-vam6puhbh1iq</link>
                <description>به اصطلاح ریاضی: صفر:یا چیزی نزدیک به هیچ:با لمس شروع می‌شود. لمسِ تن. لمسِ دست‌ها. لمسِ نخواستن، و بعد، شاید بخوام. لمسِ پوست ِظریفِ تن. لمسِ اینجا رو نه، قلقکم میاد. لمسِ استخوان‌ها، زیر پوست. شماره ندارند. هربار از نو انگشت‌ها در شیارهای سینه گیر می‌کنند. لمسِ لب‌ها که می‌گویند خیلی لاغرم نه؟ لمسِ این‌جا دراز بکش آهو. لمسِ تیزی لبه‌ی ناخن بر پوست بازو. آتشم باش. آتشم باش. لمسِ زبانه کشیدن. لمسِ صدا بی‌ آن‌که شنیده شود. لمسِ صدا فقط برای گفته شدن. لمسِ ترجمه‌ی نفس‌ها، به زبانِ لامسه. با خطِ انگشت‌ها. لمسِ گفتنِ می‌ترسم. لمسِ گفتنِ نترس، نترس. لمسِ نفس‌نفس زدن. لمسِ فقط ببوس، مهم نیست کجا. تو قشنگی آهو. لمسِ یک نفسِ عمیق. لمسِ تپش‌های تندِ سینه، زیرِ پوست. لمسِ چنگ انداختن. لمسِ آتش شدن. لمسِ آتش گرفتن. ادامه بده. لمسِ صدای کشیده شدنِ پوست بر پوست. لمسِ ساییده شدن. لمسِ تاریکی بر پوست. لمسِ جستجوی تن، بی‌نیاز به نور. لمسِ هوای سنگین اتاق. لمسِ فشردن و فشرده شدن. لمسِ تکان‌تکان خوردن. لمسِ تکان‌تکان دادن چیزی در چیزی. لمسِ فشردن دندان در گوشت. دندان روی استخوان. آروم‌تر. لمسِ نشنیده گرفتن. لمسِ وزنی که می‌کوبد. لمسِ وزنی که کوبیده می‌شود. لمسِ ناله‌ها، در گوش. لمسِ نفس‌ها، بر پوست. لمسِ گشادی حدقه‌ی چشم‌ها، در تاریکی. لمسِ انگشت‌هایی که چنگ می‌زنند، در تاریکی. لمسِ لب‌هایی که تشنه‌اند، جستجو می‌کنند، در تاریکی. لمسِ گفتنِ چیزی نمانده. لمسِ بریده‌بریده شدن نفس‌ها. لمسِ شنیدنِ اِ، دا، مه‌، بده. لمسِ تکان نخوردن. لمسِ آه عمیق. لمسِ سر بریدن آن مرغ وحشی و خونی که .‌.. لمسِ جاری شدن. لمسِ مجرا شدن. لمسِ شل شدن چیزی در چیزی. لمسِ گیر کردن چیزی در چیزی، بی آن‌که بخواهد درآید: انگشت‌ها لای موها: سر در قوس گردن: زبان توی دهان. لمسِ خواستنِ دوباره‌ی لمس‌شدن. لمسِ گاییده شدن به زبان ادبی. لمسِ برهنگی در تاریکی. لمسِ تنی که جستجو می‌کند. لمس‌ِ تنی که کشف می‌شود. لمسِ دوباره‌ی همان آدم‌ها. لمسِ دوباره‌ی همان سوراخ‌ها. لمسِ دوباره‌ی همان تاریکی. لمسِ گفتنِ کجایی؟ لمسِ گفتنِ همینجام. لمسِ گفتنِ می‌ترسم، می‌ترسم‌، می‌ترسم.</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2024 15:14:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت انگشت‌کردن شیطان به وقت بیست‌و‌یکم خرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-jaixqarahcdq</link>
                <description>فقط می‌دونم که اثر کاراواجیومنفیِ یکم:اول‌اش فکر می‌کنی که احمقانه‌ست. با خودت گفتی: ریغ مغزم که درآمده دیگر یادداشت نوشتن برای چیست؟ اما دوست داشتی، کونت می‌خارید برای اینکه دوباره از جایی دیگر شروع کنی. نوشتن از رنج برایت خسته‌کننده بود پس ترجیح می‌دادی بنویسی که:در سایه‌ی کوتاه سنگ‌های بزرگ کنار اسکله راه می‌روم تا پاهایم داغ نکنند. تا میخچه‌ی لای انگشت پا برای عصب و نخاع بگا رفته‌ات چَه‌چَه نزند ...بنویسی که:یک باد خنک _مخصوصا وقتی از دریا بلند شود_ توی این فصل دین و ایمان آدم را عوض می‌کند، آن‌هم زمانی که عرق از خط گردن تا چاک کونت را خیسانده و سوزانده باشد ...یا که بنویسی:می‌نویسم تا از شدت این رنج و محنت کمی بکاهم. بعد خودت خنده‌ات بگیرد از این جمله، خنده‌خنده دستت بلرزد دوباره بنویسی: چه گوه‌خوریا ...یا باید می‌نوشتی:همان‌طور که هملت می‌گوید: ما می‌دانیم که چه هستیم اما نمی‌دانیم چه ممکن است بشویم؛ ولی تو که می‌دانی. پس بنویس:ما داریم پوفیوز می‌شیم. سرت با ته‌ات بازی کند، حتی برای یک لحظه، زندگی از تو یک جاکش، یک پا‌انداز درجه‌ی یک می‌سازد.پس هملت-ماشین عزیز:برای دانمارک و دانمارکی‌های غرقه در گُه هیچ امکانِ شدنی وجود ندارد. ما، شما. دیگر ممکن نیست چیزی بشویم. در واقع آن‌چه که امکانش تا حالا فراهم بوده را شده‌ایم. حالا چه شهسوار، چه رجاله! مهم برای من نوشتن است. باید خودم را مجبور می‌کردم (بله مجبور) که بنویسم. که نوشتم. هملت-جاکش عزیزم. مهم همین بود. باقی‌ش به تخم‌ات.</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 11:37:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای اختتام نیکو، ای اختتام نیکو!</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D9%85-%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D9%85-%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88-dcszxcrdimm3</link>
                <description>خدمتتان عرض کنم که دیگر حرفی ندارم که برای شما بگویم. نزدیک به دو سال است که برای شما می‌نویسم. برای شما که نه! اول برای خودم بعد هم برای شما. هر نویسنده‌ای به مخاطب‌هایش نیاز دارد. یک نیاز پوچ. انگار که باید همیشه کسی باشد به دلقک‌بازی‌های ما بخندد تا احساس رضایت کنیم. نمایش احمقانه‌ی زندگی. یک‌بار نشد نظر من تغییر کند و حس کنم که به‌به! زندگی و زیبایی‌هایش! به قول بوکفسکی یک کیسه‌ی پر از گُه است، باید تحملش کرد. زیر و رو فقط گُه!  درست حدس می‌زنید. مطمئن باشید این یک متن خداحافظی‌ست. من در بدرود گفتن استادم. در ترک کردن و ترک شدن استادم. صبح تا شب، شب تا صبح. یک روند می‌لولم و کابوس می‌بینم. روزی هزار دلیل برای خودم می‌بافم تا بتوانم زندگی کنم. اینجا هم برایم خالی‌ست. جای کسی را که نگرفته‌ام. فقط غمگین‌ترم می‌کند. دوستان سبزی دارم که در همین‌جا از آن‌ها هم خداحافظی می‌کنم. یادشان در دل من خواهد ماند.  به نوشتن ادامه خواهم داد. به زندگی هم ... چاره‌ی دیگری نداریم ... خدایی ناکرده خیال نکنید که این یادداشت‌ها، نوشته‌های قبل از خودکشی‌ست. چند سال گذشت تا بفهمم؛ ما را به سگ‌جانیِ خود این گمان نبود. باور کنید من بیشتر از همه‌تان میل زندگی دارم. یک کوهِ تپاله و کود؛ پر از انگیزه‌ام. شما هم ادامه بدهید. دوست نداشتید هم ... بیخیالش ...  اینجا همینطور که هست باقی خواهد ماند. به رسم یادگار یا هر کصشعر دیگر. این‌ها را می‌گذارم تا بخوانید و کیف کنید. بخوانید و به دوستتان بگویید فلانی هم افسرده شد، تهِ این مسیر همین است. اما من هنوز در مسیرم. فقط دارم هرچه پشت سرم مانده خراب می‌کنم. میل به ویران کردن و از نو ساختن. یک نام علمی قشنگ هم در روانشناسی دارد که بخورد توی سرتان. شما را چه به این حرف‌ها. سرتان به کار خودتان باشد.عزت زیاد!</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 01:20:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هرطرف که رفتم جز وحشتم نیفزود!</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1%D8%B7%D8%B1%D9%81-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%AC%D8%B2-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B2%D9%88%D8%AF-eqwe0uciynxo</link>
                <description>Józef Rapacki - Artist’s Visionاهمیت واژه‌ها و ادبیات محفوظ می‌ماند. اما به این نتیجه رسیده‌ام که دنیای کتاب هم مثل باقی چیزها تهوع‌آور است. مطمئنم تا چند سال دیگر کتاب هم به یک نوستالژی تبدیل می‌شود و جای خودش را به صدها رسانه‌ی شسته‌رفته‌ی دیگر می‌دهد. دقیقا مانند نوار کاست، صفحه گرام و الخ. الان هم یک مشت بدبختِ سرگشته‌ی زمان دنبال جمع کردن کلکسیون‌های کتاب و نوار هستند. درست مثل خودم. حتی دلم نمی‌خواهد ریخت این‌ چیز‌ها را دیگر ببینم. خب معلوم است وقتی طولانی مدت به چیزی چنگ بیندازی برای دوام خودت آن چیز هم رفته‌رفته رنگ و روی خودش را از دست می‌دهد. ضعیف می‌شود. ناخن‌های تیزت را در گوشت نرم و نازکش فرو میکنی که فقط کمی بیشتر معلق بمانی. سقوط نکنی، غرق نشوی و به این باور برسی که هنوز چیزی هست تا تو را به زندگی و مفاهیم انسانی متصل نگه دارد. کتاب خواندن خوب است. فیلم دیدن خوب است. موسیقی هم همینطور. اما ناامیدی از همه‌شان لذت‌بخش‌تر است. اگر هیچ تخته چوبی روی آب نباشد مجبور می‌شوی یا شنا کنی یا غرق بشی. برای من آخرین چوبِ معلق روی دریا همین کتاب‌ها بودند. منظورم از کتاب خود واژه‌ی [کتاب] است نه [ادبیات]. ادبیات به مثابه هواست. وجود دارد. استشمام می‌کنی. بعضی‌ها عمیق‌تر می‌بویند و کِیفش را می‌برند. بعضی‌ها هم فقط فرو می‌برند که به قول سعدی ممد حیات نباتی‌شان باشد. حالا چرا گفتم ناامیدی از همه‌شان بهتر است؟ ناامیدی همان مزه کردن و پس زدن و جستنِ مزه‌ی دلخواه است. همان محرکی که مجبورت می‌کند جستجو کنی تا پیدا کنی و بفهمی که نه! این هم نبود. حالا شاید از صدهزارتا یکی بالاخره باب میلت باشد. همیشه با خودم می‌گویم اگر به جای این‌کتاب‌ها گوشه‌ی اتاقم یک توپ افتاده بود به همان فوتبال پناه می‌بردم. اگر یک گیتار آنجا بود الان گیتاریست بودم. شاید دلیل وابستگی به ادبیات همین بوده. برای من، تنها چیزی که همیشه دم‌دست و راحت و همچنین مهربان بود همین کاغذهای خوشبوی کاهی بوده. هنوز هم مدیون آن‌ها هستم. مثل خیلی‌ آدم‌های دیگر که مدیون‌شان هستم اما دیگر در کنارشان بودن آزارم می‌دهد. گفتم دنیای کتاب‌ها تهوع آور است؟ راستش دنیای آدم‌ها چیزی متعفن‌تر از آن است. یک دستگاه کودسازی توی کله‌ تک‌تک‌مان فرو کرده‌اند که هرچه به خوردش می‌دهی فقط کپه‌های گوه تحویلت می‌دهد. تنها راهی که داریم همان رفتن است. به‌قول هم‌سن‌وسال‌ها رفتن و گذشتنِ پیوسته. هرجا هم خسته شدی روی آبِ زلال یا لجن، فرقی نمی‌کند، لخت و معلق به خورشید نگاه کن ولی هرگز به چیزی چنگ نینداز.</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 13:12:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یک داستان نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yk4kmgv8gua8</link>
                <description>The Sacrifice By Käthe Kollwitzگزارش:شرح یک حادثه، مصیبت، رخداد، ماجرا یا هرچیز دیگر:گذشته ... حال ... گذشته ... حال ... گذشته ... حال ... و شاید آینده ...راه درازی تا خانه در پیش است. حساب میکنی و با خودت می‌گویی با این شلوغیِ خیابان دست کم تا بیست دقیقه‌ی دیگر باید روی صندلی ‌های ماشین نشسته باشی. می‌دانی که حوصله‌ات سر می‌رود اما باید تحمل کنی. خودت را می‌گذاری جای ماموری که آن‌طرف خیابان ایستاده و تفنگی روی دوش‌اش انداخته و با سگرمه‌های درهم از زیر ماسک به ماشین‌ها نگاه می‌کند. با خودت می‌گویی پلیس‌ها چقدر شجاع‌اند! آدم‌های خیابان را می‌بینی و پیش خودت آن‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کنی. آدم بدها. آقا پلیس‌ها. پیش خودت می‌گویی چقدر کیف می‌دهد آدم پلیس باشد، تفنگ دستش بگیرد و آدم‌بدهای خیابان را دست‌بند بزند بیندازد باز ... داشت ... گاه... از روی صندلی عقب ماشین بالا و پایین می‌پری.-بابا میشه یکم آروم‌تر بری؟ یادت می‌آید که بابا همیشه این سرعتگیر جلوی پارک را با سرعت رد می‌کند تا پشت چراغ قرمز سر چهار راه نماند. دوباره حواست را جمعِ خیابان می‌کنی. شلوغ تر شده. پلیس‌های شجاع‌ات حالا لباس مشکی پوشیده‌اند و صورتشان کاملا ناپیداست. مشتِ آدم‌بد‌ها(!) را می‌بینی که همزمان در هوا می‌چرخد و شعار می‌دهند. کف خیابان پر از سنگ و چوب و کاغذ‌های تکه‌پاره است. همه‌ی مغازه‌ها تعطیل‌اند. کرکره‌ها پایین‌اند. از جلوی پاساژ پل که رد می‌شوید تابلوی فروشگاه لوازم‌التحریر را که می‌بینی یادت می‌افتد که آقای رنجبر گفته بود برای کلاس فردا باید مقوا و چسب با خودتان ببرید. -مامان! مامان! مامان نمی‌شنود. تمام حواسش به شلوغی خیابان و آدم‌هایی‌ست که از جلوی ماشین رد می‌شوند و مدام به بابا می‌گوید مواظب باش نزنی به مردم.کمی بلند‌تر صدا می‌زنی-مامان!روی صندلی شاگرد، کنار دست بابا نشسته. رو بر‌می‌گرداند: -جانم؟-واسه فردا مقوا و چسب می‌خوام. آقای رنجبر گفته بیاریم. قراره روزنامه دیواری درست کنیم.به لب‌های مامان خیره می‌شوی تا بهتر بفهمی چه می‌گوید اما جمله‌هایش لابلای سروصدایی که بیرون از ماشین پا می‌گیرد گم می‌شود. حواست یکهو پرت می‌شود به خیابان. می‌بینی که عده‌ای در حال دویدن هستند. یکی از آقا پلیس‌ها را می‌بینی که با لباس قهرمانانه‌اش به سمت ماشین می‌آید و به شیشه‌ی سمت بابا می‌کوبد. چهره‌اش زیر نقاب پیدا نیست. با دست به بابا اشاره می‌کند که دور بزند و برگردد. بابا هم دو دستش را از فرمان برمی‌دارد و با همان فرم دست انگشت‌هایش را کج می‌کند که به آقاپلیس بگوید از کدام طرف بروم آخر؟ می‌بینی که کل خیابان را قرق کرده‌اند مردم! چشم‌های درشت و مشکی‌ات از پشت شیشه‌ی ماشین به کمربند آقاپلیس کنجکاوانه نگاه می‌کند. از تمام آن دم و دستگاهی که از خودش آویزان کرده تو فقط نام دستنبد و باتوم‌ را می‌دانی. حتی نمی‌دانی شوکر چیست و چه شکل و قیافه‌ای دارد. آقا‌پلیس بدون اینکه توجه‌ای به بابا بکند دوباره تکرار می‌کند که دور بزن و از راه دیگری برو. بابا همچنان اصرار دارد که نمی‌شود و راه خانه از این طرف است. اصرار بابا را که می‌بینی جابجا می‌شوی، می‌آیی وسط صندلی و سرت را جلو میبری تا صدایت را بشنود.-بابا! بابا! به آقا‌پلیس اعتماد کن دیگه. وقتی میگه دور بزن یعنی میدونه باید دور بزنی. شاید جلوتر خطرناک باشه واسمون. از عادت‌های قشنگ بابا همین است که به حرف کوچک‌ترها، اگر حرفشان منطقی به نظر برسد، گوش می‌کند. یک نگاه همراه با یک لبخند و بعد راهنما می‌زند. فرمان را می‌چرخاند و دور می‌زند. ماشین از آقاپلیس دور می‌شود و او را با لباس سیاهش در شلوغی جمعیتِ آدم‌بد‌ها و هوای تاریک گم می‌کنی. بابا و مامان ساکت‌اند. برمیگردی کنار شیشه تا دوباره بیرون را تماشا کنی و به روزنامه دیواری فردا فکر کنی که با مقوای زرد و بنفش چقدر خوشگل از آب درمی‌آید. باید حتما ایده‌اش را به آقای رنجبر بدهی. نرسیده به میدان بسیج(!) بابا متوجه می‌شود که آن‌جا هم مردم جمع شده‌اند. جلو‌تر که می‌رود سرعتش را کم و کمتر می‌کند. می‌گوید وسط خیابان آتیش روشن کرده‌اند. ناخودآگاه یادت می‌افتد همیشه از آتش ترسیده‌ای. بدون اینکه دلیلش را بدانی. خیلی از چیزهایی که بچه‌ها را می‌ترساند برای تو اصلا ترسناک نیست. مثلا تو از تاریکی و سگ‌های روستا هیچوقت نمی‌ترسی اما پسرعموی‌ات حسام حتی جرئت ندارد به تنهایی یک قدم در تاریکی بردارد. یادت می‌افتد که یک شب توی روستا یک ساعت گریه می‌کرد تا بالاخره یک نفر پیدا شد همراهی‌اش کرد تا بتواند خودش را به توالت بیرون حیاط برساند. همین‌که این خاطره و گریه‌های حسام یادت می‌افتد پقی میزنی زیر خنده. ترس یادت می‌رود. آتش یادت می‌رود. حتی این حرف مامان که نباید به ترس‌های یکدیگر بخندیم هم یادت می‌رود. اما چند لحظه بعد که یادش می‌افتی دیگر نمی‌خندی و بابت خنده‌هایت خودت را سرزنش می‌کنی. آن‌قدر محو صحنه‌ی بیرون از ماشین و خاطره‌ی روستا می‌شوی که متوجه نمی‌شوی وقتی با صدای بلند خندیدی مامان روبرگرداند، نگاهت کرد و چشم‌هایش را گوگولی کرد و قربون‌صدقه‌ات رفت. مثل همان وقت‌هایی که کاردستی درست می‌‌کردی و کاردستی‌ات توی جشنواره اول می‌شد. توی شلوغی جمعیتی که تشویقت می‌کردند دنبال مامان می‌گشتی و همین که پیدایش می‌‌کردی می‌دیدی که چشم‌هایش را گوگولی کرده و از تکان خوردن لب‌هایش می‌خواندی که می‌گفت: قربون جونت برم رود. قربون وجودت برم رود. قربون...بابا محکم روی فرمان می‌کوبد و رشته‌ی خیالت با همه‌ی قشنگی و شیرینی‌اش یکباره پاره می‌شود. چهارطرف میدان را مردم گرفته‌اند و به سختی حتی یک ماشین رد می‌شود. -بابا این آدما چرا داد میزنن وسط خیابون؟ بابا انقدر درگیر تلاش برای عبور کردن از جمعیت است که نمی‌تواند جوابت را بدهد. روی یکی از کاغذ‌هایی که دست یکی از آدم‌بدهاست می‌خوانی که: زن، زندگی، آزادی.ماشین لابه‌لای جمعیت عصبانی آهسته جلو می‌رود. هرطرف ماشین را که نگاه می‌کنی آدم‌های خشمگین را می‌بینی که صورتشان را پوشیده‌اند. انگار جلوتر اتفاقی می‌افتد که همه یک‌باره شروع به دویدن می‌کنند. با چشم‌های کوچک و نگرانت نگاه می‌کنی تا بفهمی چه اتفاقی افتاده‌. صدای شلیک! سر جایت خشک می‌شوی. انگار پلک‌های کوچک و ظریفت چسبیده و پایین نمی‌آید. لرزان و ترسیده می‌پرسی: بابا صدای تفنگ بود؟ جواب نمی‌دهد. از مامان هم می‌پرسی ولی جواب نمی‌دهد. ماشین هنوز رو به جلو حرکت می‌کند. مردم برعکسِ حرکتِ ماشین می‌دوند و فرار می‌کنند. چقدر صحنه‌ی فرار کردن مردم ترسناک به نظر می‌آید. ترسناک‌تر از صدای شلیک گلوله. بابا به مسیر خودش ادامه می‌دهد‌. ماشین به کندی حرکت می‌کند. بابا و مامان را نگاه می‌کنی که نیمی از صورتشان را تاریکیِ شب گرفته و نیم دیگر در نور چراغ‌های خیابان تاریک و روشن می‌شود. اثری از ترس در چهره‌شان نیست. همه‌چیز می‌بینی بجز ترس. کم کم ترس خودت هم محو می‌شود. دوباره یاد خاطرات روستا می‌افتی رو از درون خنده‌ات می‌گیرد. تا جلوی خانه چیزی نمانده. بابا و مامان حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زنند. چه سکوت ترسناکی. می‌خواهی این سکوت را قورت بدهی اما در گلوی کوچکت گیر می‌کند. تیر می‌کشد و پایین می‌رود. می‌دانی یک جایی همان پایین‌، در سینه‌ی شاداب و جوانت گیر خواهد کرد اما سرانجام سکوت را خودت می‌شکنی: بالاخره رسیدیم بابا!سر و صدای خیابان خسته‌ات کرده و می‌خواهی هرچه زودتر به اتاق قشنگت برگردی. همان اتاقی که پر از اسباب بازی و کاردستی‌هایی‌ست که خودت ساخته‌ای. بعضی‌ها را هم به کمک مامان ساخته بودی. یادت می‌آید؟ آن قایق چوبی که به قول خودت روی آب حریف نداشت و کسی شبیه‌اش را هم تا به حال نساخته بود.پا که از ماشین بیرون می‌گذاری. به نظر خودت از پر یک کبوتر هم سبک‌تر هستی. سبک و رها. دلت می‌خواهد از در ماشین تا در خانه بپر بپر کنی. منتظر آمدن بابا و مامان نمی‌شوی و می‌دوی. می‌دوی و با هر قدم سبک‌تر و سبک‌تر می‌شوی. چه کیفی می‌دهد! به در خانه می‌رسی فرصت نمی‌دهی بابا کلید بیندازد دستگیره را پایین می‌کشی و در باز می‌شود. _بابا در خونه رو باز گذاشته بودی؟ بابا جواب نمی‌دهد. بر می‌گردی و پشت سرت را نگاه می‌کنی. بابا نیست. مامان نیست. فرصت تعجب به خودت نمی‌دهی و زود برمیگردی داخل کوچه. ماشین هم نیست. کوچه خلوت و تاریک و تنهاست. تو هم تنهایی. تنهایی تو از تنهاییِ کوچه بزرگ‌‌تر و ترسناک‌تر است. دوباره برمیگردی داخل خانه. در نیمه‌باز است. چراغ کم نور آشپزخانه روشن است. می‌روی داخل. کسی نیست. صدا میزنی. بلند بلند که؛ _بابا! مامان! کجایید شما؟نمی‌ترسی. خیلی وقت است نمی‌ترسی. نمی‌دانم از کی ولی دیگر نمی‌ترسی. ترس‌ات را هم قورت داده‌ای. خراشیده و پایین رفته و حالا جایی میان سینه‌ات گیر کرده‌است. یک لحظه نگاه می‌کنی و می‌بینی‌ بابا و مامان روی مبل نشسته‌اند. بابا دستش را مثل وقت‌هایی که غمگین است و مثل همیشه چیزی گم کرده زیر چانه‌اش گذاشته. مامان هم همینطور. اما مامان کمی غمگین‌تر است. حتما بابا و مامان چیزی گم کرده‌اند و تو خبر نداری. کف اتاق یک پتوی کهنه افتاده‌است. نگاه می‌کنی و لکه‌های خون روی پتو را می‌بینی. می‌فهمی خون خودت بوده. تو قرار بود لای آن پتو افتاده باشی اما من گمت کردم. نمی‌دانم کجا ولی گمت کردم. شاید همان‌جا وسط خیابان که شلوغ بود. می‌آوردمت که دوباره مثل هرشب لای این پتو بخوابی و خواب رنگین کمان ببینی. اما نمی‌دانم کجای راه را اشتباه آمدم. به چهره‌ی غمگین و دست‌های خون آلود مامان نگاه کن. حالا مطمئنی چیزی گم کرده‌اند. بیا دوباره برگردیم به خیابان. حالا سبک‌تر شده‌ای. راحت‌تر می‌رسیم. من قول داده‌ام هرشب تو را به خانه برگردانم. اشک‌ها منتظرت هستند. دست‌ها که کشیده می‌شوند روی صورت سرد و یخ‌زده‌ات. من قول داده‌ام که از صدای شلیک نترسم. مثل تو که دیگر نمی‌ترسی. مثل تو که سبک شده‌ای و همه‌ی ترس‌هایت را قورت داده‌ای. تو که مثل حسام از تاریکی شب نمی‌ترسی و گریه کردن آدم‌ها دیگر نگرانت نمی‌کند. بیا یک بار دیگر برگردیم به خیابان. آقا پلیس‌ها مواظب‌اند. آقا پلیس‌ها شلیک می‌کنند اما مواظب‌اند. تا خانه چیزی نمانده.دیگر گم‌ات نمی‌کنم. قول می‌دهم.زمستان ۱۴۰۱شیراز</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 20:04:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ اسب. اسبِ من.</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D9%90-%D9%85%D9%86-udd9zmfyxyqn</link>
                <description>میل گفتگو ندارم. به هیچ عنوان. اصلا احمقانه‌ است یک جورهایی.-دوست داری با من حرف بزنی؟ جواب می‌دهم: بستگی دارد. چه جمله‌ای! بستگی دارد. کل زندگی‌ام آویزان این دو کلمه شد‌. که بستگی دارد؟ به چه چیزی بستگی دارد بیرون کشیدن این نجاستِ ماسیده زیر زبان؟ حرف می‌زنم از خودم بدم می‌آید. از شما بدم می‌آید. از هرکسی که حرف می‌زند. ده‌ها داستان در این چندماه نوشته‌ام و پاره کرده‌ام. حتی نوشتن‌ام هم بستگی دارد. می‌نویسم اما دوباره خواندنش بستگی دارد. دوباره می‌خوانمش اما برایت نمی‌فرستم چون بستگی دارد.-اصلا دوستم داری؟من متنفرم از خودم ولی عاشق برفم چون سفیدی‌اش به هیچ چیز بستگی ندارد. دوستت دارم اما بستگی دارد امروز برف ببارد یا نه. بستگی دارد چقدر جواب بلد باشی. بگو ببینم چرا فاضلاب تمام هستی به اینجا می‌رسد و این به هیچ‌‌چیز بستگی ندارد؟ چرا خون سرخ است و سرخی‌اش به سفیدی برف بستگی ندارد؟ باز هم می‌پرسی دوستم داری؟ شلیک کن خودت را و بِرِس به جمجمه‌ام. زنده ماندن من به شدت دوست داشتن تو بستگی دارد. شلیک کن خودت را همه‌ی بسته/وابسته‌ها را در من بکُش. نمی‌خواهم کثافتِ بودن و زندگی‌ام به سکوتم بستگی داشته باشد. می‌خواهم وابسته‌ی خیابان‌ و فریادها باشم. وابسته‌ی بی‌بستگی بودن برف و خون. بسته‌ی بی‌وابسته‌ی مرگ و عشق و آزادی. بسته ... وابسته ... دربسته ... سربسته ... بسته بسته بسته ... دری باز کن. رو به هرکجا. شلیک کن خودت را به آغوشم. فراموش نکن باز ماندن این در به شدت دوست داشتن تو بستگی دارد.</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jan 2023 10:32:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهانِ وحشتناکی در سر من است</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jrn9vinh8tpy</link>
                <description>There is No Finished World
by André Massonدار ... دار ... داربه قول عباس معروفی: دار آونگ خاطره‌های ما بود.زلِ قد و قواره‌ی پر‌هیب و ترسناکش بودیم که،می‌رفت و می‌آمد:و من به خاطر می‌آوردم شب‌هایی که خواب آن جوانی را می‌دیدم که با جرثقیل وسط شهر اعدامش کرده بودند و وقتی من و بابا به صحنه رسیدیم دمپایی آبی لاستیکی‌اش وارونه روی زمین، از پایش افتاده بود.می‌رفت و می‌آمد:ننه‌ی ماندنی (اسم پسر بزرگش) برایمان تعریف می‌کرد که پسرش بعد از این‌که یاغی شده بود چند مامور را آش و لاش کرده و زده بود به بیابان. عکس پسرش را با غرور بغل می‌کرد و گفت جنازه‌اش را اول صبح به ما تحویل دادند. وقت اذان اعدامش کرده بودند.می‌رفت و می‌آمد:گروهبان با دست‌های بدقواره و زمختش محکم روی شانه‌ام کوبید و حواسم را پرتِ خودش کرد: همین ستون جلوی ساختمان آگاهی را می‌بینی؟ پارسال یکی را از همین‌جا دار زدند و اعدام کردند، زده بود یکی از مامور‌های خوبمان را کشته بود. من دوباره خیره می‌شدم به آن تکه طنابی که هنوز از ستون آویزان بود.می‌رفت و می‌آمد:ساعت ۶ صبح. یک دمپایی برعکس و وارون جلوی در خانه افتاده بود. چقدر بدشگون است! از خانه‌ی ننه‌ی ماندنی صدای جیغ می‌آمد. پیرزن با این سن زیادش چه جیغ‌های بلندی می‌کشید. آن یکی پسرش را هم اعدام کردند. بچه‌ی ما را می‌کشید؟ رضایت بی‌ رضایت. فقط اعدام. ننه‌ی ماندنی آنقدر جیغ کشید که جوان شد. جوان‌تر و جوان‌تر. دختری باکره که دیگر ننه‌ی ماندنی نبود. نه پسری داشت و نه همسری. جیغغغغغ. آن دمپایی را درست کن بچه. بد شگون است.می‌رفت و می‌آمد:من از این رفت و آمد خسته‌ام. این آونگ بی‌رحم که تمام زندگیِ ناچیز و پوچم را در رقص پر لوند خودش خلاصه می‌کند. که در همه جای دنیا رقاصان شاد و سرمست دور میله‌ها برقصند و ما بر چوبه‌ها آویخته شویم؟می‌رفت و می‌ ...  بس کن ... آن دمپایی کوفتی را درست کن به جای این حرف‌ها ... چقدر گفتم جیغِ زن بدشگون است ... یک بلا را هزار بلا می‌کند ... می‌رفت و ... خواهش میکنم بس کن ... گروهبان محکم‌تر بر شانه‌ام بکوب تا بیدار شوم ... گروهبان اراجیف نباف توی صورتم مگر تو صدای این‌همه جیغ را نمی‌شنوی؟!می‌رفت و می‌آمد:ننه‌ی ماندنی یک پسر دیگر نمی‌خواهی؟ می‌خواهم عکسم را بغل کنی با غرور بگویی اگر جگرم سوخت حداقل هنوز کمرم نشکسته. یک‌تنه ده تا مامور را زده بود پسرم. زیرِ بارِ خدا هم نمی‌رفت ... از همان جا بود که دارش زدند ... گروهبان یک بار دیگر روی شانه‌ام بزنی هر دو چشم وق زده‌ات را با انگشت در می‌آورم ... واقعا صدای اینهمه جیغ و شیون را نمی‌شنوی؟می‌رفت و می‌آمدمی‌ رفت ومی‌آمد.</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Dec 2022 06:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح شده بود اما من هنوز گریه می‌‌کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-vnxbytgbloik</link>
                <description>Dead Child
by Candido Portinariمی‌دانم رفقا! خودم بارها و بارها به این فکر کرده‌ام که مزخرف‌ترین و بی‌هوده‌ترین کار در این روزها نوشتن است. اما چه کنم؟ اگر ننویسم دق می‌کنم. این بغض که نه می‌ترکد و نه از گلویم پایین می‌رود امانم را بریده. هر قلب تازه‌ای که در این سرزمین خاموش می‌شود شکاف و زخمی جدید در سینه‌ام پدیدار می‌شود. امروز همسایه‌ها پچ‌پچ می‌کردند. تعجب می‌کنند که وقتی راه می‌رفتم یک دستم را روی سینه‌ام ‌می‌گذاشتم تا خون فواره نکند و با دست دیگرم کتابم را بالا می‌گرفتم. سرم را بالا می‌گرفتم تا بتوانم راحت‌تر کلمات را قورت بدهم.تو فکر کن گلوی من زخمی از خرده‌شیشه‌های کف خیابان است. صورتم کبود و لورده از مشت‌هایی‌ست که شما می‌خورید. گوشت بدنم گداخته از سرب‌های داغی‌ست که در تن‌های نحیف شما نشسته.این جمله‌ها ... واژه‌ها ... نام‌ها ... نام‌های جدیدی که اضافه می‌شود ...&quot;انبوهِ غم حریم‌ و‌ حرمت خود را از دست داده است&quot;.آن‌قدر این غم در سینه‌ام تلنبار مانده که دیگر هیچ حرمتی نمی‌شناسد. بزرگ و کوچک نمی‌کند. زجر‌کش می‌کند. می‌داند که من با واژه‌ی دق‌مرگ مشکلی ندارم. می‌داند که اگر یک صبح تمام واژه‌هایم را روی کاغذ بالا بیاورم و دیگر بیدار نشوم هیچ‌کس نمی‌پرسد در سینه‌ی پاره پاره‌اش چه می‌گذشت. هیچکس نمی‌پرسد چرا وقتی با ما حرف می‌زد از گلویش صدای خرده شیشه می‌آمد و از سینه‌اش خون می‌چکید.</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Thu, 01 Dec 2022 00:33:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر شکنجه‌ات کنیم، اعتراف می‌کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-f5bsjejgzhvn</link>
                <description>زندان زنان - واکایامای ژاپن
Room 9. Women’s Prisonترسیده‌ای. گریه می‌کنی. از چشم‌هایت خون چکه می‌کند. می‌چکد روی زخم‌های صورتت و می‌سوزاند. می‌جوشانَد. درد می‌کشی. در تاریکی گم شده‌ای، رهایت کرده‌اند و خوشحالی که دیده نمی‌شوی. این داستان توست. این دست‌های جوهری توست که برگه‌ها را امضا کرده. این لبان لرزان و کوچک توست که اعتراف کرده. آرزو میکنی کاش لب‌هایت را دوخته بودند. آرزو می‌کنی که کاش همه‌چیز زیر همان شکنجه‌ها تمام شده بود. چهره‌ها در تاریکی رد می‌شوند. آن‌هایی که نام‌شان را آورده‌ای می‌بینی، تصورشان می‌کنی و دلت می‌خواهد که تاریکی این چهره‌ها را از جلوی چشمانت محو کند. به تو لبخند می‌زنم. به نام من روی آن برگه‌ها فکر می‌کنی و یادم می‌افتی. می‌پرسی حالا چه می‌شود؟ هیچ‌چیز عزیزم. نگران نباش. این که داستان تو نبود. این داستان من بود در سلول کناری‌ات. داستان او بود در آخرین سلول انتهای راهرو. داستان آن دیگری که دیشب نمی‌دانیم به کجا انتقالش دادند. این داستان‌ همه‌ی ما بود. ما که دست‌هایمان درهم گره خورده بود و به همه‌ی شجاعت‌ها و فریاد‌ها و شعار‌هایمان، بدون ترس، اعتراف می‌کردیم. &quot;این داستانی‌ست که مردمان باور می‌کنند&quot;</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Nov 2022 09:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصاب‌ها منتظرند، دست بجنبان</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%86-pjdfkmwpqeam</link>
                <description>هرچه لباس داشتم توی کوله پشتی ریختم. تعداشان زیاد نبود. یک کیف کوچک دیگر داشتم که ده‌_دوازده‌تایی کتاب داخلش جا می‌شد. هرچه کتاب بیشتری همراهم باشد دلم قرص‌تر است.شب‌ها بهتر می‌خوابم. سوار نیسانِ آبی مدلِ سالِ هشتاد شدیم و رفتیم. حالا دیگر منظور زندگی را می‌فهمم. بهتر از هر وقت دیگری. می‌دانم که اگر باران ببارد و تنها باشم باید دلم تنگ بشود. می‌دانم که اگر فردا مجبور شدم بروم یک شهر دیگر بدون نگرانی همین کوله و بساطم را جمع کنم و راه بیوفتم. رسیدیم اقلید. هیچوقت چیزی تغییر نمی‌کند. حداقل آن چیزهایی که انتظار تغییر کردنشان را دارم. شکل تنهایی‌ام فقط عوض می‌شود. هر روز با یک تیپ و قیافه‌ی جدید که من نشناسمش. اینجا درخت‌های قشنگی دارد. آسمان قشنگی هم دارد. اما قشنگ بودن که کافی نیست. هست؟ هنوز داخل شهر را ندیده‌ام. از درخت‌های گردو زیاد تعریف می‌کنند. برگ خوشبویی دارد. می‌خواهم دوباره داستان‌ نوشتن را شروع کنم. اسم اولین داستانم‌ را هم بگذارم &quot;گردو&quot;. شما هم بخوانید و عطر گردو در سرتان موج بزند. همینجاست که دوباره منظور زندگی را می‌فهمم: مثل مرغی که جماعتی بالای سرش منتظرند تا آخرین تخمش را بگذارد، هر نویسنده‌ای بعد از گذاشتن آخرین نقطه‌ی داستانش، باید منتظر برقِ چاقوی قصاب‌ها باشد. حالا من از شما می‌خواهم که این نوشته‌ها را_ آها_ ببخشید_ این تخم‌های دو زرده را_ بعد از مرگ من یکی پس از دیگری بشکنید و نوش جان کنید. نوشِ جان کنید. نوشِ جانتان.</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 12:30:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک داستان خیلی کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-kcosdprbfnai</link>
                <description>Amedeo Modigliani - Buste de femme, 1918• تیغ_ ما دو نفر، تنها در کویر روی زمین داغ دراز کشیده بودیم تا خستگی و نشئگی عشقبازی‌ چند دقیقه پیش از تن‌مان بپرد. ماه آرام و بی‌صدا از پشت توده‌ی ابری که در آسمان بود کنار رفت. نور خیس و تازه‌ی مهتاب روی شنزار تابید، پخش شد، آهسته روی زمین خزید و خودش را به تن‌های برهنه‌ی ما رساند. رو به هم دراز کشیده بودیم و من منتظر بودم که نور مهتاب به شانه‌های سفید و براق تو برسد و من فرصت دوباره بوسیدنشان را پیدا کنم. نه در تاریکی شب، بلکه زیر نور ماه. اما نور قبل از آن‌که به شانه‌های تو برسد ایستاد و در گودیِ پهلویت ماند و آهسته‌ آهسته ماسید. نیمی از تن‌های ما در تاریکی شب، نیمی دیگر زیر نور ماه. نیمه‌های تاریک ما با هم سخن می‌گفتند. نمی‌توانستم در تاریکی چشم‌هایت را ببینم اما حدس می‌زنم تو می‌توانستی. این از ویژگی زن‌هاست که چشم‌هایشان جایی کار می‌کند که نگاه مرد‌ها از دیدنشان عاجز است. خیره به چشم‌های من نگاه می‌کردی و حرفت را با این جمله شروع کردی: می‌دانستی ما هشت نفر بودیم؟! 《ما هشت نفر بودیم، همیشه هشت نفر بودیم. حتی وقتی که پدرم جسد خواهر بزرگم &quot; مرضیه&quot; را از زیر مینی‌بوس آبی رنگ شهر بیرون کشید و فهمید که مرده‌است هنوز هشت نفر بودیم چون چند روز بعد من به دنیا آمدم. وقتی همه‌ی خانه عزادار مرضیه بودند صدای گریه‌ی من هم به صدای گریه‌ی باقی افراد اضافه شد. من به دنیا آمدم و مادرم برای چندمین بار شرط را به پدر باخت. چون قبل از زایمان مادرم، خیلی قبل‌تر، وقتی که مادرم اولین احساس‌اش به من یعنی احساس تهوع را تجربه کرد و از وجود من با خبر شد پدرم با او شرط کرده بود که اگر این یکی هم مثل باقی بچه‌هات دختر از آب دربیاد به جون مادرم قسم که می‌کشمت! کشتن در ادبیات پدرم معانی مختلف داشت. می‌توانست منظورش طلاق دادن مادرم باشد، یا می‌توانست فرستادن مادر به خانه‌ی پدرش (یعنی پدربزرگم) باشد، یا حتی می‌توانست منظورش کتک‌زدن مادرم تا سر حد مرگ باشد. این کلمه‌ی خشن و ترسناک هزارجور معنی ترسناک‌تر از خودش داشت.  پدر و مادرم دو سال انتظار کشیده بودند تا من به دنیا بیایم. پدرم گفته بود برای این یکی دیگه عجله نمی‌کنیم تا اون چیزی بشه که میخوایم، و چیزی که می‌خواست یک پسر بود تا میراث نداشته‌اش را به ارث ببرد. تا مثل خودش تربیتش کند. که بتواند ثابت کند اجاقش کور نیست؟ باورت میشود؟ با وجود داشتن شش تا دختر هنوز می‌گفت اجاقم کور است! همه آن‌قدر منتظر آمدن من بودند که مرگ مظلومانه‌ی مرضیه به کل فراموش شد. مادرم وسط مراسم عزا شروع میکند به داد زدن و پدرم با ماشین عموبزرگم سریعا مادر را به درمانگاه می‌برد. تا به پدرم خبر می‌دهند که بچه به دنیا آمده یک راست می‌پرسد که پسر یا دختر؟ حتی برایش مهم نبود که بچه زنده یا مرده باشد. اصلا شاید بچه کرگدن باشد. فقط می‌خواست پسر داشته باشد و از بخت بدش این اتفاق نیوفتاد. همین‌که پرستار گفته بود دختردار شده‌ای جواب داده بود که: بخشکی شانس، کاش حداقل مرده به دنیا میومد، و بعد تنها به خانه برگشت. فردای آن روز خان‌دایی برای ترخیص مادرم به بیمارستان آمد. سال‌ها بعد خواهرهایم برایم تعریف می‌کردند که روزی که من پا به آن خانه گذاشتم، پدر خودش را در باغچه پشت خانه مشغول کرده بود تا ریخت من و مادرم را نبیند. وقتی که مادرم به اتاق پذیرایی خانه پا گذاشته بود قاب عکس خانوادگی ما که همه‌ی اعضای خانواده به همراه مادربزرگم در آن بود شکسته و خرد شده کف اتاق افتاده بود.》 _انگار که یک لحظه از خواب با وحشت پریده باشی، رعشه‌ای به بدنت افتاد و نیمه تاریک بدنت را تکان داد اما نیمه‌ی برهنه و روشن بدنت تکان نخورد و همانطور مانده بود، بی‌حرکت، تاریکی کنج لب‌هایت می‌جنبید، سکوت خودت را شکستی و مثل بچه‌ای که بخواهد از کابوس شبانه‌اش صحبت کند ادامه دادی: 《عشقِ من! می‌دانی عشق یعنی چه؟ یعنی همین‌که پدرم با این‌که همیشه پسر می‌خواست هیچوقت مادرم را بخاطر به دنیا آوردن این همه دختر طلاق نداد. و هیچوقت خیال ازدواج دوباره در سرش نبود. اصرار داشت که از مادرم پسری داشته باشد. آن‌قدر به این قضیه فکر کرده بود که دخترهایش را فراموش کرده بود. برادر نداشته‌ی ما در آن خانه از همه‌ی آدم‌های خانه وجود پررنگ‌تری داشت.  سه ماه از تولد من گذشته بود و پدرم هنوز حاضر نبود حتی قیافه‌ام را ببیند. این اسم را هم مادربزرگم روی من گذاشته بود. سه ماه تمام پدرم فقط باغچه و باغ را زیر و رو می‌کرد و هر بار به یک شکل آن‌را کورت‌بندی می‌کرد. هیچکس هم جرئت نمی‌کرد حرفی بزند و دلیل این کارهایش را بپرسد. هر شب خسته از بیل و کلنگ زدن به خانه می‌آمد. آن اتاق آخری خانه را تنگ و تاریک و نمور بود را برای خودش برداشته بود. مادربزرگم همیشه به خواهرهایم می‌گفت آدم اگر زیاد توی تاریکی و رطوبت بمونه خل میشه، جن میره توی جلدش. یک شب مثل همین امشب که ماه معلوم نبود کجا پشت ابرها پنهان شده بود پدرم خسته از کارهای عجیب و غریبش به خانه آمد و یک راست رفت توی اتاق، من و مادر که توی پذیرایی می‌خوابیدیم و من عادت داشتم هرشب آنقدر گریه کنم که همه کلافه شوند و تا صبح خوابشان نبرد.   عزیزم! می‌دانی بیخ تا بیخ یعنی چه؟ یعنی اینکه تو لب‌های نیمه خیست را روی صورتم می‌کشی و میبری‌ نزدیک گوشم و از آنجا شروع میکنی به بوسیدن و می‌بوسی و می‌بوسی و پایین می‌آیی و از گردنم رد می‌شوی و باز هم می‌بوسی تا برسی به آن‌طرف صورتم. از بیخ این گوش تا بیخ آن گوش! دوازده سال پیش هم، در شبی مثل همین شب، پدرم نصف شب از خواب پرید و یادش افتاد که خیلی وقت است مادرم را نبوسیده و با تیغ ریش تراش کهنه‌ کارش را شروع کرد و جای بوسه‌هایش فقط خون جوانه می‌زد و می‌شکفت و مادرم سکوت می‌کرد چون این یک صحنه‌ی عاشقانه بود و بچه‌ها نباید از صحنه‌های عاشقانه‌ی پدر و مادرشان بویی ببرند و باید صبوری می‌کرد تا کار پدرم تمام شود. مرا در آغوش گرفته بود و من باید تا صبح تمام آن‌چه درون تنش بود می‌مکیدم تا مبادا ردی از کارهای عاشقانه‌ی پدرم مانده باشد. و من آنقدر مکیدم که مادرم از اتاق محو شد، پدرم محو شد، عکس روی دیوار که شیشه و قاب نو برایش گذاشته بودند محو شد، تاریکی و بوی خاکی که پدرم روی مادرم می‌ریخت را می‌مکیدم و همه چیز را با ولعی عاشقانه محو می‌کردم.》 _سرت را چرخاندی و بعد بدنت را. رو به آسمان دراز کشیده بودی و چشم‌هایت دیگر نمی‌درخشیدند. زل زدی به شب که مثل خاک روی تن‌هامان سنگینی می‌کرد. انگار کسی داشت دفنمان می‌کرد. بیل می‌زد و خاک سیاه بر ما می‌ریخت. بیل می‌زد و هر دوی ما را در فاصله‌ی یک بوسه‌ی عاشقانه، عجولانه و کوتاه، دفن می‌کرد. ابرها آمده بودند و من و تو دوباره تاریک شده بودیم. تاریک، مثل سایه‌ی جسمی که رو به ماه ایستاده باشد.اردیبهشت ۱۴۰۱</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 15:24:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خزندگان را دوست دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-yffoci2csjnn</link>
                <description>Eclipse of Sun at the Fondamenta Nuove
by Ippolito Caffiشب‌ها! این شب‌ها! شب‌های بسیاری که تا خود صبح گریسته‌ام بی‌آنکه اشکی ریخته باشم. شب‌هایی که به سحر می‌رسید و زندگی، با آدمی جدید‌تر دوباره شروع می‌شد. موجودی که الان هستم، حاصل تمام آن پوست‌اندازی‌های شبانه است. امشب هم مثل یک خزنده‌ی پیر دوباره به رختخواب می‌خزم و فردا، جانوری با پوست و استخوانی محکم‌تر و ضخیم‌تر، اما قلبی نازک و شیشه‌ای، از جا برمی‌خیزد و دوباره به خودش یقین می‌دهد که زندگی را یک‌تنه حریف است. در حال حاضر بیشتر از هر وقت دیگری نوشتن برایم سخت و دشوار است زیرا دیگر یک قرائت ساده از دردها و رنج‌ها نیست. یک سفر است. یک بلیط رفت و برگشت به درون همه چیز. از خودم شروع می‌شود و به کجا ختم خواهد شد، نمی‌دانم. یک پوست‌اندازی مداوم است. می‌دانم این کارها قرار نیست از من یک اژدهای غول‌پیکر بسازد. حتی لازم نیست از من یک کروکدیل با آرواره‌های محکم بسازد. سوسماری خواهم شد که موزیانه به سوراخ‌های تنگ و تاریک زندگی می‌خزد و بی‌وقفه با خودش تکرار می‌کند: _نور، نور، نور _ _تاریکی، تاریکی، تاریکی_ _امید، امید، امید_</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Apr 2022 04:40:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایکوسیس در بیست‌و‌چهار ساعتِ شبانه روز</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%90-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-lvmlo5zh1hqa</link>
                <description>Orestes Pursued by the Furies
by William Adolpheبارها به سرم زده آن پسرک و دخترک قصه‌گو را خفه کنم. همان‌هایی که در سرم می‌چرخند و آدم می‌سازند، قصه می‌سازند، اتفاق می‌سازند، خاطره می‌سازند. من حافظه‌ی خودم را گم کرده‌ام. نمی‌دانم متعلق به کدام داستان و نمایش هستم. کدام اتفاق واقعا در زندگی‌ام افتاده و کدام نیوفتاده؟ شخصیت‌ها می‌آیند، می‌روند و من شخصیت‌های واقعی زندگی‌ام را گم می‌کنم. به همین سادگی از دستم می‌روند. حتی فرصت نمی‌کنم همه‌شان را بنویسم. یک روز در دلم عزاست، روز دیگر جشن و سرور. یک روز داستانی عاشقانه هستم، روز دیگر یک تراژدی غم‌انگیز. چیزی نیستم جز یک سالن تئاتر. نمور، تاریک، ثابت و بی‌اختیار. صحنه‌ها عوض می‌شوند. آدم‌ها عوض می‌شوند. لباس‌ها عوض می‌شوند، نمایش اجرا می‌شود. تا می‌آیم بنویسمشان، صحنه تاریک می‌شود. پرده‌ها بسته می‌شوند. تماشاگران بلند می‌شوند، دست می‌زنند، ساعت‌ها‌ی بی‌وقفه دست می‌زنند، آدم‌های نمایش به نشانه‌ی‌ احترام به طرفشان خم می‌شوند و بعد همه‌چیز تمام می‌شود. حالا قصه‌گوها گوشه‌ای تاریک، زیر نور شمع داستانی جدید خلق می‌کنند. قصه‌‌گو‌ها به آدم‌ها خیانت می‌کنند. قصه‌گو‌ها به حافظه‌ی من خیانت می‌کنند. قصه‌گو‌ها از زندگی من داستان‌های مفرح و سرگرم‌کننده می‌سازند و شما تماشا می‌کنید، بعد ساعت‌ها تشویق‌شان می‌کنید. قصه‌گوها عوضی و خائن هستند. باید قصه‌گو‌ها را خفه کنم... حتی اگر قصه‌گو‌ها خودِ من باشند... قصه‌گوهای من... من‌های قصه‌گو...!</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 11:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گورستانی که نامش سرزمین مادری‌ست</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-dznxxrk8ybng</link>
                <description>Widow I
by Käthe Kollwitzمی‌دانستم این شهر کلکم را می‌کَنَد. از همان روزی که پا به این‌جا گذاشتم این را می‌دانستم. اول فکر کردم این‌جا سرزمین مادری من است. پدرم گفته بود این‌جا شهر پدران و اجداد ما بوده. اما سرزمین مادری برایم چیزی جز وحشت و فرار نداشت. وحشت از گذشته‌ی اجدادم. باید یک‌تنه جواب همه‌ی آن ارواح سرگردان را می‌دادم. این پسر رو می‌شناسید؟ نوه‌ی قلی‌خان هست‌ها! و با همین جمله تمام زندگی‌ام مثل توتون‌های چپق قلی‌خان دود می‌شد. چیزی درون رگ‌هایم بود که مال من نبود. چیزی لزج و گرم که ربطی به من نداشت. چیزی بی‌رحم که از زندگی، درخت‌های تناور و کرم خورده می‌ساخت. عشق به وطن؟! کدام وطن؟ هربار هرکجای دنیا که بوده‌ام مشتی خاک از زمین برداشتم، زیر چشم‌هایم گذاشتم و ساعت‌ها روی آن گریستم و بعد به دست باد سپردم. این شد وطن من. این شد سرزمین مادری‌ من. خاکی که سفر می‌کند و اندوه مرا از این ولایت به آن ولایت می‌برد. بگویم غریب نیستم ولی هرشب دلتنگی در رخت‌خواب از سر و کله‌ام بالا برود؟ بگویم غربت دروغ است ولی هرصبح دلهره‌ی گریختن از آدم‌ها زیر پایم را خالی کند؟ وطن شانه‌های دوستی بود که رنج مرا به دوش می‌کشید. وطن قلب دختری بود که مرا دوست داشت. وطن ترس و وحشت درون سرم بود. حالا وطن خاک است. هرکجای دنیا باشم یک مشت از آن برمی‌دارم... بر آن می‌گریَم... به باد می‌سپارم... آری وطن خاک است... دوست خاک است... عشق خاک است... واژه خاک است... همه‌چیز خاک است...</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Feb 2022 08:03:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدربزرگ! تو هنوز هم زنده‌ای؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-xsbhbjz8a0e3</link>
                <description>خیابان شلوغ بود، مثل همیشه. رهگذران، خیسیِ به‌جا مانده از بارانِ یک‌ساعت پیش را لگد می‌کردند و بی‌تفاوت می‌گذشتند. برای هیچ‌کس هم مهم نبود کدام آدم بدبختی مثل یک حشره‌ی سردرگم لابه‌لای این جمعیت وحشی لِه می‌شود. یک مجموعه‌ی کامل و بی‌نقص از آدم‌ها. پیر، جوان، زن، مرد، خوشبخت، بدبخت. گفتم بدبخت؟ نه، همه‌ خوشبخت بودند. بدبخت‌ها همان اول‌کار زیر دست‌و‌پا له می‌شدند و فقط ردی از آن‌ها بر کف پیاده‌رو باقی می‌ماند.این‌که آدمِ بدبخت نداریم و همچنین این‌که آدمِ خوشبخت هم نداریم در کَت من نمی‌رود. آدم‌ها همه بدبخت‌اند فقط بعضی‌ها در بدبخت بودن شانس آورده‌اند و می‌توانند بهتر از بقیه بدبخت باشند.چند نفر مثل من در این شهر وجود دارد که از یک خیابان صدبار عبور می‌کند و در این فکر است که چگونه یک هفت‌تیرِ تروتمیز پیدا کند و به پدربزرگِ پیر و مریضش هدیه بدهد تا به بدبختیِ بی‌کیفیتش‌ پایان ببخشد؟! زمین زیرِ پایم حرکت می‌کند. من راه می‌روم. من تندتر راه می‌روم. می‌دوم. دیوانه‌وار می‌دَوَم. درست شبیه دلقکی که با همه‌ی توان روی توپ بزرگش می‌دود و به هیچ‌جا نمی‌رسد و نمی‌خواهد هم برسد. یکی از مغازه‌دارها ابروهایش را گره کرد و با عصبانیت به من خیره شد تا رد شدم. فکر می‌کنند چون یک‌نفر مثلا ده‌بار از جلوی مغازه‌شان رد می‌شود قصد سرقت از آن‌ها را دارد. سر نبش همین خیابان یک عطاری هست، از قدیمی‌های بازار. الان که فکرش را می‌کنم هفت‌تیر برای یک پیرمرد زیادی سخت و سنگین است. زمینِ زیرپایم حرکت می‌کند تا به عطاری برسم. اگر بگویم سیانور می‌خواهم حتما می‌پرسد برای چه؟ می‌گویم موش داریم، همه زندگی‌مان را موش خورده. بعد حتما می‌پرسد خب سم موش چرا نمی‌بری؟ جواب می‌دادم که موش‌های خانه‌ی ما سگ جانند. با این چیزها نمی‌میرند. فقط سیانور جواب می‌دهد. بعد یک شیشه‌ی کوچک سیانور به من می‌داد و می‌گفت: مواظب باش جایی نذاری که بچه‌‌ها و آدمای پیر پیداش کنن. می‌گفتم باشه حتماااا. گونه‌هایم را جمع می‌کردم، لبخند می‌زدم. شیشه را در جیب سمت چپ شلوارم فرو می‌کردم و می‌گفتم: خداحـافظ.</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Feb 2022 23:11:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمان نیستم، لاک‌پشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D9%85-mtovroc66bxu</link>
                <description>Suicide by Edouard Manetگوینده‌ی رادیو گفت: &quot;شب، سرشار از حس خوب تنها بودن است. فرصتی مناسب که ما فکر کنیم و به درون خودمان رجوع کنیم&quot;. بله قطعا همین‌طور است. همین خودِ من، آن‌قدر از این حسِ خوب پُرَم، آن‌قدر به درون خودم رجوع کرده‌ام که دلم می‌خواهد مثل جسدی که زیر آفتاب باد کرده از درون منفجر بشوم.چرخ زندگی هی می‌چرخد و می‌چرخد تا آرام هرچه را که تا امروز به دست آورده‌ام زیر سنگینیِ خودش خُرد کند. هر اتفاقی که فکرش را نمی‌کنم رخ می‌دهد و من تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که بنویسم. بنویسم که نمی‌توانم بجنگم با توالیِ تمام‌نشدنیِ این اتفاق‌ها. روی صندلیِ لاستیکی، وسط این سالن کم‌نور و سرد کز کنم و بنویسم. با هر جمله بیشتر در خودم مچاله بشوم. چه لاک قشنگی ساخته‌ام برای خودم! شما آدم‌ها مشت بزنید، زندگی لگد بزند، خودم هم بیکار نخواهم نشست. بالاخره یک دیوار مناسب برای سردردهایم پیدا می‌کنم. می‌کوبم، می‌کوبم و باز روی صندلی‌ام می‌شینم و می‌نویسم. راستی این جوهرِ لعنتیِ خودکار چه معجون فوق‌العاده‌ای‌ست برای دردها. تسکین دردها نه! برای تشدید درد‌ها. مشت‌هایتان بوی تعفن عشق می‌دهد. &quot;خوب می‌نویسی&quot;. به جهنم که خوب می‌نویسم. به جهنم که سلین می‌خوانم. به جهنم که چخوف و جویس می‌خوانم. بگو چطور خوب زندگی کنم؟ نمی‌دانی؟ لااقل بگو چطور خوب بمیرم؟ نه دوست من! نه تو دوست من هستی نه من عصبانی هستم. یک گوشه نشسته‌ام و دارم از بوی این جوهر لعنتیِ خودکار نشئه می‌شوم. چه سرخوشیِ ملال‌آوری! چرخ زندگی هنوز می‌چرخد. چرا دیگر صدای مشت‌هایتان نمی‌آید؟ خسته نشوید. هنوز کلی وقت داریم. تازه اولِ شب است. شما که همگی آدم‌های تنهایی هستید، من هم که مثل همیشه خوب می‌نویسم.</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 23:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح بخیر</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-qejtcpoo4tcc</link>
                <description>همه‌چیز در من خیلی زود اتفاق می‌افتد. همزمان که سلول‌هایم را برای یک فروپاشیِ بزرگ آماده می‌کنم، همزمان با همین احساسِ پایان یافتن، می‌توانم به تولدی دوباره یا شروعی دیگر فکر کنم و اجازه بدهم پیش از آن‌که گردوخاک‌های ویرانی فرو بنشیند، اتفاق بیوفتد. آه که چه خوب بود اگر این میلِ همیشگی به ادامه دادن و دوباره شروع کردن در من خاموش می‌شد!همان‌طور که هرشبِ من در عذابِ بی‌خوابی و کابوس‌ها سپری می‌شود، صبحِ روزِ بعد، مثل این‌که اصلا اتفاقی نیوفتاده، همه‌چیز دوباره از نو شروع می‌شود. به همین سرعت. دوست دارم آن‌قدر با شتاب به سمت تباهی بروم که هیچ چیز نتواند مسیرم را عوض کند. و همین اندک فرصتی را برای زندگی کردن باقی مانده در خودم خفه کنم. چه دلیلی دارد وقتی که می‌بینم همه‌چیز رو به تباهی‌ست در فکر نطفه‌های ناقصِ امید درون خودم باشم. مگر نگفته‌اند که زندگی از آن‌طرفِ ناامیدی آغاز می‌شود؟ پس باید هر روز، صبح خودم را با یک ناامیدی بزرگ‌تر از دیروز شروع کنم.امیدهای کوچک، چقدر مضحک و خسته‌ کننده‌اند! زندگی کنم، بزرگ بشوم و بجنگم و بجنگم تا چند لحظه قبل از مرگ بفهمم چه عمری تلف کرده‌ام! یا با حسرت بگویم: آه که تمام عمر چه اشتباه جنگیده‌ام!فکر می‌کنم می‌شود در اوج فروریختن لبخند زد و دقیقا شبیهِ مجری‌های تلویزیون با صدای بلند به همه گفت: صبح‌ بخیر به آن‌هایی که از زمان تولدشان تمام شده‌اند، کم‌کم با گذشت زمان فرو ریخته‌اند و حالا، لِه شده‌اند. صبح‌بخیر به آن‌هایی که نمی‌جنگند چون فهمیده‌اند که زندگی صحنه‌ی نبرد نیست، بازیِ کودن‌هاست.</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Feb 2022 14:53:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخند</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-pabfmzvlw3bf</link>
                <description>The Corpses of the De Witt Brothers
by Jan de Baenبه قول داستایفسکی: امروز، روز خنده‌دار و عوضی و بیهوده‌ای بود.خنده‌دار برای دیگران. بیهوده برای من. خیلی ساده است که به بدبختی دیگران بخندیم. یک نفر به تهِ دره سقوط می‌کند، دیگری از ماشین پرت می‌شود بیرون، آن‌یکی از ارتفاع یک آسمان‌خراش به زمین می‌افتد و ما قهقهه می‌زنیم. وقتی هم که نمی‌خندیم بغل‌دستی‌مان سقلمه می‌زند که: مگر خنده‌دار نبود؟ واقعا خنده‌دار نبود؟عوضی‌های نفرت‌انگیز.یک نفر زیر دست‌و‌پا له‌و‌لورده می‌شود و من مجبورم که بخندم. بخندم چون گریه کردن عملی قبیح و غیرعادی‌ست. معلق! مثل عنکبوتی که در میانه‌ی راه مرده‌ باشد، مثل لاک‌پشت وارون شده‌ای که بچه‌ها دورش حلقه زده‌اند و می‌خندند. هر روزِ من این‌گونه است.ببین صدای کشیده شدنِ صندلی روی زمین، صدای کوفته شدن درِ اتاق، خرد شدن شیشه‌های پنجره چه زیباست! ببین این قورباغه‌های‌ نرم و لزج که زیر پوتین‌هایم له می‌شوند چه خنده‌آورند! خنده‌دار نیست؟ واقعا خنده‌دار نیست؟ خنده. این واژه‌ی بی‌معنی. خنده‌های ما را ببین چه بیهوده و زشت است. چقدر وقیح هستیم وقتی می‌خندیم! اما اشک‌هایمان، گریه‌هایمان، سرشار از معنا، سرشار از دلیل، سرشار از خودمان. خودِ بدبختمان. خودِ غمگین و خنده‌دارمان.</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 14:39:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جسد</title>
                <link>https://virgool.io/@aradjamshidi/%D8%AC%D8%B3%D8%AF-ltky5eterm4v</link>
                <description>by Dean Cornwellمثل این بود که گیر افتاده باشم. ساعت‌ها روی مبل نشستم و فکر کردم. تقریبا به همه‌چیز فکر کردم. متوجه شدم که دو مگس، درست مثل این‌که روی جسد گندیده‌ای نشسته باشند. تمام آن مدت روی تنم چرخ می‌زدند. یکی روی انگشت سبابه‌ام و دیگری روی انگشت شست، نشستند. انگار که قرار گذاشته باشند کنار دریاچه، روی پل چوبی، برای خداحافظی. آن‌یکی برای این‌یکی دست تکان می‌داد و این‌یکی هم برای آن‌یکی با ناز و عشوه لبخند می‌زد. بعد هردو بال‌هایشان را باز کردند و پرواز کردند تا دوباره، یک‌جای دیگر از جسد گندیده‌ام، همدیگر را ملاقات کنند.برای یک جفت مگس چه فرقی می‌کند که زنده باشی یا مرده؟! همین‌که حرکت نکنی، همین‌که یک‌جا خسته و بی‌جان افتاده باشی کافی‌ست. برای دوستانِ من هم، این‌که شاد باشم یا غمگین، میل به رقصیدن داشته باشم یا خودکشی، فرقی نمی‌کند. همین‌که بتوانم این‌جا خوب و به مقدار کافی زر بزنم و ناله کنم کافی‌ست. یک نفر به من می‌گفت: ممنون که حرف‌ دل من رو می‌زنی. بله، من همیشه خودم را با بقیه اشتباه می‌گیرم. خودم را با شما هم اشتباه می‌گیرم. از دردی حرف می‌زنم که مال من نبوده اما حالا هست. رنج‌های همه‌ی شما مال من است. رنج‌های خودم هم مال من است. اما بیشترِ وقت‌ها رنج‌‌های خودم را گم می‌کنم.چند سال پیش، همسایه‌ی خانه‌ی پدربزرگم که چند وقتی از فوت پسرش می‌گذشت در خیابان جلویم را گرفت و گفت: عادل پسرم کجا بودی دنبالت می‌گشتم. نگفتم که من پسرت نیستم و اشتباه گرفته‌ای و این حرف‌ها. دست روی شانه‌ی افتاده و لرزانش گذاشتم و گفتم: شما برو خونه من برم مغازه زود برمی‌گردم. گفت: باشه پسرم ولی لطفا زود بیا. دمِ درِ خونه پارچه‌ی مشکی زدن فکر می‌کنن تو مُردی. گفتم: عیب نداره لابد یکی دیگه رو با من اشتباه گرفتن. سال‌ها پیش، من چند دقیقه عادل بودم، که مُرده بود. حالا این‌جا‌ هم همین است. چند دقیقه به‌جای شما گریه می‌کنم تا آرام شوید. چند دقیقه به‌جای شما می‌میرم تا عزادار خودتان شوید و بعد همگی بتوانیم به زندگی عادی و پر از رنجِ خودمان برگردیم. به خانه برگردیم و پارچه‌های سیاهِ عزاداری را از دیوار روبه‌روی کوچه بِکَنیم و با خیال راحت یک روز دیگر، دوباره در خیابان، خودمان را با یک جوانِ مرده‌ی دیگر اشتباه بگیریم.</description>
                <category>آراد جمشیدی</category>
                <author>آراد جمشیدی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Dec 2021 15:45:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>