<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرام توانا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aram_tavana</link>
        <description>علاقمند به نویسندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:59:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1331835/avatar/DWTPTC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرام توانا</title>
            <link>https://virgool.io/@aram_tavana</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک روز میاد</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-exsfmjdazzj2</link>
                <description>مینویسم برای خودم ناراحت نباش دلگیر نشو صبر کن دختر قشنگم این روزا میگذره مثله ۱۱۸۷۰روزی که تا الان زندگی کردی و ۳۲سالو ۶ماه و یک روزه شدی .بچه هات بزرگ میشن با هم بازی میکنن لذتشو میبری ۵سال دیگه میای تو صفحه ویرگولت میبینی امروز چی نوشتی میگه اااا اون روزا تو چه حالی بودم خسته از زندگی با یک پسر ۱۰ماهه شیطون و یک پسر ۶ساله که مدام می‌خواد باهاش بازی کنی تا صب باید بچه شیر بدی هی نق بزنه هی بخوابونی صبح بدو بدو بیای سر کار با این همه استرس سر کار دستو پنجه نرم کنی باز بری خونه همسرت همسفرت از تو خسته تر حتی نگاهت نکنه دلت براش تنگ بشه ولی مثله دو تا هم خونه این روزا میگذره دختر قشنگ دختر صبور دختر خوب من میدونم تو چقدر با ارزشی تو چقدر به فکر زندگیو بچه ها و شوهرت و حتی خودت و کارت هستی </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 08:14:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلنر</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D9%BE%D9%84%D9%86%D8%B1-ijrs2bdu3gzu</link>
                <description>دیروز دفتر پلنر خریدم کلی ذوق داشتم که بیام اینجا بنویسم ولی ویرگول اجازه نداد چون خیلی رمز ورود گرفتم و خارج شدم یک روز کامل نتونستم بیام داخل صفحمو بنویسم. این دفتر برام ارزشمند شده هر لحظه نگاش میکنم و توش چیزی مینویسم. اخه من هر سال یک سررسید بر میدارم و هر روز تو اون سررسید مینویسم از سال 99 که پسرم به دنیا اومد همرو جمع کردم حتی قبل از این هم کلی دفتر خاطرات داشتم که مامانم ریختشون بیرون الان میگم کاش اسکنشون کرده بودم چون از دل این خاطرات تجربیات خیلی خوبی کسب میکنم . از روزی که خودمو شناختم مینوشم بارها داستان آینه رو نوشتم و بعد پاره کردم . عاشق نوشتن هستم کلاس نویسندگی میرفتم ولی از وقتی پسر دومم به دنیا اومد دیگه کلاس نرفتم و دیگه ننوشتم یعنی نتونستم بنویسم . خلاصه داشتم میگفتم یک دفتر پلنر خریدم با یک دفتر برای حفظ لغات کتاب 504 از دیروز کلمات یک درس رو حفظ کردم و این خیلی برام ارزشمنده . برای من که غرق در زندگی شدم برای من که شب تا صبح بچه شیر میدم و صبح میام سر کار با این همه مشغله یکی یا یک چیزی لازم دارم که بهش پناه ببرم. دیشب بچم تا صب نق میزد نمیخوابید منم خیلی خوابم میومد یهو زد به سرم و کلی دادو بیداد کردم تا همسرم اومدو بچرو گرفت یکم راه ببره تا بخوابه . پلنر برای منه مادر شاغل با کلی ارزو و هدف لازمه . از خودم خوشم میاد از رو نمیرم بارها کتاب 504 برداشتم تا لغاتشو حفظکنم ولی نشد ولی بازم نا امید نشدم . چند بار از دوستام از اشناها کتاب گرفتم که برای پزشکی بخونم ولی نشد ولی بازم از رو نمیرم میگم بچه هام بزرگ بشن شاید این کارو بکنم ارزوی دکتر شدن دارم حالا چه میخواد دکترای MBA باشه چه پزشکی امیدوارم روزی بیاد که دوباره نویستندگی رو شروع کنم سه تار بزنم کارته کار کنم برای دکترا بخونم و دوباره به زندگی برگردم این دفتر پلنر امیدوارم کرد مثله بازی میونه هر روز تیک میزنم که به یک هدف حتی کوچیک رسیدم برام لذت بخشه </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 09:34:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایزو</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%88-o5i45nxymg1k</link>
                <description>امروز ممیزی داشتیم بعد از یک سال دوندگی امروز از تهران آمدن برای ارزیابی خیلی استرس داشتم چون تازه کارشناس تدارکات و بازرگانی شدم .اخرین نفر نوبت من شد همکارام یکی یکی میرفتن داخل اتاق و ارزیابی میشدن همه دلهره داشتیم چون اگه رد میشدیم کلی هزینه برای دوره به دوش شرکت می افتاد .از ۳ماه پیش که بعد از زایمانم برگشتم شرکت کارهام دوبرابر شده صورتحساب میزنم برای شرکت ها ،درخواست خریدهامون بررسی می‌کنم حتی به همکارم که به جای من مسئول دفتر شد کمک می‌کنم خلاصه وقت نمی‌شود مدارک ایزو رو اونطور که بقیه پیش بردن من پیش ببرم .منو که صدا زدن برم برای ممیزی نفسم تنگ شد هرچه عمیق تر نفس میکشیدم انگار چیزی تو راه نفسم گیر کرده باشه نمیتونستم نفس بکشم ممیز گفت فرمهات رو ببینم دستام میلرزید هرچی به خودم گفتم نگران نباش تو میتونی بازم نتونستم و نمی‌دونم چرا گریم گرفت حالم خیلی بد شد و ممیز اینو فهمید بهم گفت نگران نباش کارهات رو درست انجام دادی  و بالاخره شرکت ایرو رو گرفت حالا خوشحالم اما همکارام میگن فیلم درمیاوردی یا واقعا حالت خوب نبود راستش خودمم نمی‌دونم فیلم بود یا واقعی </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 17:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چک لیست</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%DA%86%DA%A9-%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xmhikr1vjfe6</link>
                <description>از دست خودم خسته شدم هزاران دفتر پر کردم حتی کش پول بستم به دستم تا صحبت می‌کنم بکشم بخوره به دستم درد بگیره یادم بیاد که نباید صحبت کنم ولی متاسفانه به نتیجه نرسیدم البته ناگفته نماند که پیشرفت هم کردم مثلا با مادر شوهر یا فامیل اصلا صحبت نمیکنم و رو هم نمیدمو فاصلمو کم کردم اماااا با همکارا نمیتونم خیلی ضربه خوردم از حرف زدن تو محیط کار ولی بازم حرف میزنم و نمیتونم خودمو کنترل کنم دیگه چک لیست درست کردم که هر روز تیک بزنم شاید این بار موفق بشمچک لیست </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 09:31:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط کار درست روانجام بده</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87-buqehi94tpsc</link>
                <description>تو این دوره زمونه هر کار کنی بازم یک عده بهت میتوپن و قبولت ندارن به نظر من فقط باید کاری که از نظر خودت درسته رو انجام بدی و بقیش رو بسپری به خدا و دیگه بهش فکر نکنی به عنوان یک خانوم 33 ساله دیگه میدونم چی درسته چی غلط . مردم اعصاب ندارن بخدا . به رئیسم زنگ زدم سوال پرسیدم بعد بهم میگه 10 تومن از حقوقت کم میکنم چرا زنگ زدی سوال پرسیدی من گرفتارم.خیلی ناراحت شدم تازه بعدش مدیر مالیمون منو صدا کرد رفتم تو اتاقش میگه پوستتو میکنیم اینجا خونه خاله نیست میخواستم بگم کی فکر کرده خونه خالست 5 ساله دارم فقط میدوم تو این شرکت خیلی حالم بد بود بعد با خودم گفتم ولش کن هر کار کنی اینا همینن فقط کاری کن که پیش وجدان خودتت دلت آروم باشه . حتی اگه اخراج هم بشی بعدها خودشون میفهمن. هیچ وقت کار درست پنهان نمیمونه خدا بزرگه من که تا الان خدا برام بهترین ها رو درست کرده من بعد هم درست میکنه مگه میخوام چقدر عمر کنم خونه پرش تا 60 سالگی یعنی من نهایت 20 سال دیگه شاااااید تو این دنیا باشم پس چه ارزشی داره این دنیا که بخوام اینقدر جوش بزنم دیگه دارم تلاشمو میکنم رئیسو  مادر شوهرو شوهر هر ننه قمری هرچی میخواد بگه یا هرچی میخواد فکر کنه بکنه من کار درست رو انجام میدم.</description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 08:23:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-jyedueq060fm</link>
                <description>همه امیدم شده اینکه وقتی صفحه ویرگولم رو باز میکنم اون بالا روی زنگوله عدد نوشته باشه ذوق میکنم امیدوار میشم که یکی منو دیده نوشتمو خونده و از حس و حال من فقط باخبره .این روزا خیلی برام سخت میگذره دو تا بچمو میزارم و میام سر کار نقو نوقای مادر شوهرم که میگه نرو سرکار بمون به بچه هام برس بچه هااااام اذیت میشن یا میگه چقدر خونت نامرتبه و کلی فرمایشات دیگه سرکار رئیسم دم به دقیقه میاد میگه از حقوقت کم میکنم اخه من تازه بعد از زایمانم اومدم سر یک سمت دیگه و کلی کار که تا حالا انجام ندادم ریخته سرم حال روحیم خرابه قبلا تو اینستا پیج کتابخوانی داشتمو هر کتابی که میخوندم خلاصش رو مینوشتم اماااا چند وقته ولش کردم نمیدونم با خودم چند چندم از بس دیگران ایراد میگیرن گاهی فکر میکنم یک تیکه تاپالم که فقط دارن تحملم میکنم و میگم کاش بمیرم همه از دستم راحت بشن خودمم راحت بشم از این همه فراراز این همه استرس. خونه نمیتونم بمونم باید بیام سر کار تو خونه باشم یک نوکر بی مزد و مواجبم که باید در اختیار مادر شوهر و دستوراتش باشم سر کار هم که میانم حتی به مدرکی که گرفتم شک میکنن میگن تو چجوری کارشناسی ارشد بازرگانی داری انقد میگن و میگن که به کلیت خودم هم شک میکنم </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 14:16:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گریه</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-vk9sq0e5dwbt</link>
                <description>تازگی ها خیلی زود گریم میگیره مثلا همین الان  که از همکارم برای کارهای ایزو پرسیدم برگشت و بهم پوز خند زد و یکجوری نگاهم کرد که انگار خنگم (شایدم واقعا خنگم) خیلی تلاش میکنم ولی نتیجه فقط تحقی و سرزنش همه جا همینجوریه برام هم خونه هم سرکار دلم لک زده برای اینکه یکی بهم بگه ایول دمت گرم تو عالی هستی ولی متاسفانه برچسب اوتیسم خنگ بی عقل احمق همیشه نصیبم میشده واقعا فقط میتونم بگم هعیییییی روزگار فقط صبر نه این اسمش صبر نیست این اسمش تحمله من تحملم زیاده وگر نه 12 سال مادرشوهرم با زبونش با رفتارش منو آزار داد هیچی نگفتم همکارام تا جایی که ت.نستن من. جزوندن جلو چشمم برام زدن ولی هیچی نگفتم نمیدونم شاید ترسو ام یا شاید به قول اطرافیان ساده یا خنگ دلم میخواد یک دفه جلو حرف زور وایستم ولی میترسم اره پس منو ترسو ام من فقط میخوام کسی کار به کارم نداشته باشه فقط میخوام منو قبول کنن اخه همینایی که منو سرزنش میکنن خودشون علامه دهر نیستن که منو به خاط اشتباه نوشتن یک عدد توبیخ میکنن و بهم میخندن هیچ وقت یادم نمیره در فلاسک رو اشتباه بستم یعنی در فلاسک رو جوری بستم که اون قسمتی هست که فشار میدی آب میاد به طرف دسته فلاسک نبود به اون طرف دیگه بود بعد مادر شوهرم نگاه تحقیر امیز بهم کردو گفت واقعا که یاد نداری در یک فلاسک ببندی .... از اون زمان هروقت در فلاسک میبندم یاد حرفش میام هرچند از این حرفا زیاد بهم زده اینقدر زده که هر طرف رو نگاه میکنم و هر لحظه یاد حرفاش میام بد جوری دستکاری روانیم کرد و کسی هم متوجه نمیشه اینقدر منو ترسوند که الان با اینکه دو تا بچه دارم و 32 سالمه وقتی میبینمش یا میخو.ام بهش زنگ بزنم تپش قلب میگیرم در حالی که با بزرگترین آدمها ملاقات کردم و صحبت کردم ولی نترسیدم ولی از یک زن اینجور ترسیدم و گاها همین خاطرهاست که اشکمو در میاره </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 14:21:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسخ شدگی</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D9%85%D8%B3%D8%AE-%D8%B4%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ntmifqlva4tu</link>
                <description>نمیدونم چرا این کلمه یهو به ذهنم رسید شاید در اعماق وجودم یک فکر بوده تا صفحه ویرگول رو باز کردم تا بنویسم این کلمه به ذهنم آمد . در دنیایی که هیچ کس حرف ادم رو نمیفهمه و همه منتظرن تا ازت آتو بگیرن انسانی مثله من که در تلاشم تا دنیا را برای خودم و دیگران جای بهتری کنم انگ ساده بودن میخورم مسخ شدگی یعنی همین . یعنی بی تفاوت شدن به دیگران و به اطراف و فقط خود محوری . هر روز که از خانه بیرون می آیم و همسایه ها و اطرافیان را می بینم که سراسیمه به سمت محل کارشان میروند تا تاخیر نخورند و همه ساعت 7 به محل کارشان برسند بیشتر از پیش به این کلمه فکر میکنم با خود می گویم زامبی هایی در حال حرکت صب را شب و شب را صبح میکینم. ما برده ایم انرژی و تمام توانمان را میگذاریم برای رساندن افرادی دیگر به اهدافشان آنها روز به روز پولدار تر میشوند و ما روز به روز فقیر تر و حریس تر به اینکه همین کار را هم مبادا از دست بدهیم و نانی برای خوردن نداشته باشیم. به خودم فکر میکنم من بچه کوچکم را به پرستار میسپارم و خود به سر کار میآیم برای اینکه جامعه زن کارمند را بیشتر از زن خانه دار قبول دارد هرچند آمدن سر کار یعنی در اجتماع بودن و برای ما زنها که هرچه در خانه کار کنیم دیده نمیشویم خوب است که منبا درآمدی داشته باشیم و چند ساعتی از کارهای به ظاهر بی ثمر در خانه رها شویم.من هم مسخ شدم؟ که به خود اجازه دادم موجودی ظریف و لطیف را به این دنیا بیاورم و بعد او را در بغل کس دیگری رها کنم و به سر کار بیایم و بچه معصوم من 2 ساعت در فراغ من گریه کند چرا این کار را کردم ؟ تن بچه هام سالم باشه و  امیدوارم وقتی بزرگ بشن موفقیتشون رو ببینم </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 11:55:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-akjpanuzzsvi</link>
                <description>چند وقته به این فکر می‌کنم که چجوری میتونم با خانوادم مهاجرت کنم راه های زیادی به ذهنم رسید مثلا اینکه خوب بخونم و دکترا قبول بشم و بتونم برم یا اینکه یک ارث توپ گیرم بیاد و همشو صرف رفتن کنم برنامم برای ۱۰سال ایندست زودتر هم شد خوبه ولی دیرتر دیگه نه میدونم سخته ولی برام جالبه دلم می‌خواد تا موقعی که بتونم مهاجرت کنم چنتا کشورو ببینم مثل دبیو گرجستان و تاجیکستان قزاقستان برزیل تایلند هند و … خیلی آرزوی دیت نیافتنی به نظر میاد ولی من خیلی چیزا غیر ممکن از این هم میخواستم که خوشبختانه بهشون رسیدم حالا هم میگم عیب نداره بزار تصور کنم یک روز منم میرم از این کشور برای همیشه و واقعا دلم برای هیچی تنگ نمیشه چون نه دوست صمیمی دارم نه خیلی با خانوادم در ارتباطم همیشه تنها بودم و گلیمم رو خودم از آب کشیدم اینو اینجا نوشتم تا یک روز که دیدمش بگم اااا من اینو میخواستم و شد </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 00:31:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدانم</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-erlegl7ozr07</link>
                <description>نمی‌دانم چه بنویسم از چه بنویسم ولی همین نوشتن مرحمم شده پس مینویسم کاش درست و غلط برایم روشن شود کاش بدانم این خودخواهی نبوده که فرزندانی به دنیا آورده ام کاش از مادر بودنم احساس شرم نکنم چقدر عذاب اورست که به فرزندت بنگری و با خود مدام بگویی که آیا من اینقدر به رشد فکری و توانایی رسیده بودم که به خودم اجازه بدهم موجودی دیگر به این دنیا بیاید احساس می‌کنم هرچه تلاش کنم برایشان کم است اینکه فرزندم را صبح به آغوش کس دیگری بسپارم خودخواهیست یا اینکه می‌روم تا لقمه نانی برای زندگی بهتر به دست بیاورم از خود گذشتگیست آیا من میفهمم یا نادانم ایا من ساده ام یا سطحی نگر من چه هستم اصلا در این دنیا چه می‌کنم هر روز در باتلاق ذهنم فرو می‌روم .باید رویا پردازی کنم تا ادامه دهم آری فرزندانم بزرگ می‌شوند به من افتخار می‌کنند من به آرزوهایم میرسم من قوی هستم من می‌توانم بگذار بگویند مسخره کنند ایراد بگیرند ولی تا جایی که می‌شود روی پایت بمان صبر کن باز هم تحمل کن زندگی کن نفس بکش و امید داشته باش حتی اگر نمیداند</description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 23:37:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نا امیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-nmqe1jo9bgdp</link>
                <description>به هیچ چیز امید ندارم .توی اوج ناراحتی و دلخوری به بچم که داشت جلوم بازی می‌کرد نگاه کردم با خودم گفتم خوب خوبه از پوست و گوشت و خون من تو این دنیا یکی هست که امیدش منمو منو واقعا دوست داره اما یهو فکری اومد سراغم و گفتم نه همین بچه هم روزی علیه من خواهد شد اگر منافعش زیر سوال بره . احساس می‌کنم همه ما همو برای منافع خودمون دوست داریم مثلا اگر من روزی در انجام وظایفم توی خونه کم کاری کنم آیا همسرم باز هم کنار من خواهد موند اگر حرف یا کاری بکنم که به سلیقه او نباشه چی ؟ حتی خوده من با مادر پدرم چه کردم هر چند تمام تلاشم رو کردم که بتونم رضایتشون رو جلب کنم ولی وقتی منافعم زیر سوال میره دیگه کاری به کارشون ندارم .زندگی یا بهتره بگم آدم‌ها خیلی بیرحمن خیلی باید حواست جمع باشه به خون باید نهایت تلاشت رو بکنی که سالم باشی تا بتونی از پس خودت بر بیای وگر نه له میشی .همیشه هم همینطور بوده ضعیف تر ها بقا پیدا نکردن . از خیلی چیزها و خیلی آدم‌ها نا امید شدم و دیگه دل به چیزی یا به کسی نمیبندم فقط خدا کنه تا روزی که باید باشم سالم باشم تا بتونم به بهترین </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 21:13:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه شکنجه روحی</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C-ku3yiblfabef</link>
                <description>نمی‌دونم چرا ویرگول این اجازه رو نمیده که متن طولانی بنویسیدر ادامه میخوام بنویسم که واقعا شکنجه روحی دارم میشم هیچ کس هم متوجهم نیست دوران سختی رو پشت سر گذاشتم و هنوز هم دارم میگذرونم انگیزم برای هر روز بیدار شدن رفتن سر کار و اومدن به خونه و تا صب بچه داری کردن اینکه تو تقویمم یک روز دیگرو خط بزنم و نمی‌دونم که میخوام به چی برسم شاید میخوام زودتر زمان بگذره و همه چی تمام بشه .مثلا همین الان که داشتم مینوشتم نگران بچم شدم که میزارمش مهد اینکه چجوری برنامه ریزی کنم که ساعت ۷مهد باشه و بتونم حداقل ساعت ۲نیم برش دارم با ساعت کاری من نمیشه اخه من باید ۷تا حداقل ۲سر کار باشد الان پاس شیر دارم میتونم یک ساعت زودتر ساعت بزنم بعد ۲سالگی پسر کوچیکم چیکار باید مجبورم تا ۳بمونم . مادر شوهرمم میگه نرو سر کار ۱۰میلیون میدی به پرستار هزینه رفتم آمد بشین خونه بچه هاتو جمع کن میگه اگه ما نزدیکتون نبودیم چیکار میکردی سال دیگه بچت میره کلاس اینقدر تعطیل بشه ما نمیتونیم نکهش داریم اول اگر</description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 23:32:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکنجه روحی</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C-zgzdadveaayc</link>
                <description>انقدر افکارم زیاد شده که حس می‌کنم چیزی داره از سرم میزنه بیرون . میخوام فکر نکنم اما نمیشه دلم می‌خواد تمام افکارم رو روی برگه خالی کنم تا یکم احساس سبکی کنم همه چی برام مبهمه همه چی برام سوال شده نمی‌دونم چی درسته چی غلط فقط میرم سر کار میام خونه به بچه هام میرسم البته تا جایی که توان داشته باشم .نمیدونم شاید خیلی زودرنجم یا خیلی حساس افسار ذهنم رو آزاد گذاشتم تا از هرچی دلش می‌خواد بنویسه شاید خودمم به یک نتیجه ای برسم و بفهمم این همه سردرگمی از کجا میاد.از همه ناراحتم از خودم از همسرم از مادرو پدرم از مادر شوهرم از خواهرام از دنیا از رئیسِم از همکارم انقدر دندونام رو به هم فشار دادم یهو میبینم فکم درد گرفته .دارم نهایت تلاشم رو می‌کنم ولی اون چییزی که میخوام نیست خدارو شکر می‌کنم بچه هام سالمن که بزرگ‌ترین نعمته یا الان داشتم موهامو شونه میگردم یک لحظه عشق کردم با موهام خداروشکر کردم برای همین چیزبه ظاهر کوچیک ولی ته دلم یک غم یک کمبود هست نمی‌دونم چیه موضوع</description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 22:46:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-i5vzl6j3cxnd</link>
                <description>این روزها رو فقط با تذکر به خودم که میگم قوی باش ،تحمل کن ،تو میتونی میگذرونم. وقتی همکار کوچکتر از خودم سرم داد میزنه کسی که به خاطر اینکه من رفتم مرخصی زایمان اومد جای من حالا برای من به قولی شاخ شده و با نگاه تحقیر امیزش بهم نگاه میکنه البته خدارو شکر که سمتم تغییر کرد ولی انگار این خانوم داره یاد میده بهم که به هر کس اندازه خودش اهمیت بده داره بهم با زبون بی زبونی میگه داری پیر میشی . میگم تو چقد قوی که با مادرشوهری که اصلا درک نداره زندگی میکنی زنی که به تویی که از صب تا ظهر سر کاری دو تا بچه کوچیک داری تیکه میندازه که وقتی اومدم خونت تازه تو هم تو خونه نبودی سر کار بودی کثیف بوده دارم زندگی می‌کنم بدون محبت بدون حمایت با کلی درد روحی و جسمی این روزا رو فقط به عشق آخر روز که تو تقویم یک روز دیگرم خط بزنم میگذرونم </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 08:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و هیچ از من نمانده</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D9%88-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-e3brl39b7ppy</link>
                <description>در سردترین و بی روح ترین روزهای فصل زمستان هستم از صب فقط بچه داری کردم الان که ساعت ۱۱شبه و به شدت دلدرد شدم یهو به خودم اومدم دیدم من از صب دستشویی نرفتم میخوام بگم اینقدر درگیر بچه داریو خونه داری بودم هیچ کس که قدر نمی‌دونه یا تشویقم نمیکنه ولی به خودم آفرین میگم که دو تا بچه رو دارم بزرگ می‌کنم ،سر کار میرم ،از نظر خودم خونم تمیزه با دو تا بچه کوچیک ،غذا درست می‌کنم اون زمانت که اینستا وصل بود پیج کتابخوانی داشتم هعی روزگار . این چند روز واقعا اذیت شدم اول  پسر ۹ماهم اسهال استفراغ گرفت مجبور شدم مرخصی بگیرم همون روز مشکلی تو شرکت پیش اومد رئیسِم شاکی شد بچم روم بالا میاورد بردمش دکتر بعد مادر شوهرم گفت بچه هام اذیت میشن نرو سر کار کارتو شیفته کن سال دیگه بچت کلاس اولیه کلاس اول مهمه من نمیتونم نگهش دارم مدارس همش تعطیله مگه چقد حقوق داری که ۱۰میلیون میدی به پرستار خلاصه گفتم گفت منم حالم بد فقط میگفتم اره زندگیه دیگه چه کنیم شب پسر ۶سالم اسهال استفراغ گرفت بعد شوهرم خلاصه جونم براتون بگه حسابی زجر کشیدم </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 23:16:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزوی دکتر شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-zqgaoqtwfwhm</link>
                <description>از وقتی خودمو شناختم آرزو داشتم بهم بگن خانم دکتر حالا هر جوری که شده دکترای پزشکی یا دکترا مدیریت بازرگانی حتی از زمانی که رشته لیسانسم قبول شدم که اسم رشتم بود مهندسی مدیریت و آبادانی روستا داشتم به دکترا گرفتن که اگر ادامش میدادم میشد دکترای مدیریت توسعه فکر میکردم اما با راهنمایی همسرم در رشته مدیریت بازرگانی ارشد گرفتم که خداروشکر مسیر خوبی بود ولی الان در این مرحله از زندگی نیاز دارم که دانشگاه فردوسی قبول بشم چون باید بعد از ان شاالله زایمانم برم ادامه تحصیل بدم و بعد شغل بهتری پیدا کنم </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 22:34:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساحل هتل آریان نور</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D9%87%D8%AA%D9%84-%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B1-qvyfeyzhikn9</link>
                <description>من دقیقا همون جایی هستم که ۱۰ سال پیش آرزوشو کردم ۱۰ سال پیش از خدا خواستم یک روز بیاد که بهم از طرف محل کارم جا بدن تا با مادر شوهرم پدر شوهرم بیایم شمال یادمه پدر شوهرم یک شعری برام خوندن که میگفت برو قوی شو اگر راحت جان طلبی این شهرو بادها تو ذهنم مرور کردم هر وقت درس خوندم برای ارشد هر وقت کلاسی شرکت کردم یا از تفریحاتم گذشتم تا درس بخونم همیشه از خدا خواستم ارزوم شده بود بهم جا بدن که پدر شوهر و مادر شوهرمو بیارم شمال تا به من افتخار کنن همیشه برام مهم بوده و هست که منو قوی بدونن و ببینن و بهم افتخار کنن منم جلوشون پز بدم  😀 و امروز در تاریخ ۱۴۰۳/۰۵/۰۹ مصادف با روز تولد خواهر بزرگ و عزیزم من دقیقا جایی هستم که آرزوش رو داشتم و خدارو هزار هزار بار شکر میکنم برای این نعمتی که بهم داده الان کنار شوهر خوبم و پسرم و مادر شوهر و پدر شوهر در ساحل زیبای شهر نور در هتل آریان نور هستم .و برای اولین بار و اولین لحظه میگم که من در کنار مادر شوهرم خوشحال و راضیم 😉 </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 16:52:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسب و کار خودمون</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-gsklgcqqygto</link>
                <description>امشب کلی با همسرم در مورد راه اندازی یک کسب و کار صحبت کردیم هر دومون از کارمندی و رفت آمد صب تا ظهر خسته شدیم دلمون میخواد یک کار نو انجام بدیم و برده کسی نباشیم ایده ها و طرح های زیادی رو تو ذهنمون داریم ولی نمیدونیم کدوم بهتره و کدوم رو میشه عملی کرد راستش قدرت ریسکمون هم کمه با وجود پسرم که ۴ سالشه و خیلی داره  برای رفت و آمدهای ما اذیت میشه باید یک فکری بکنیم .زمانی که پسرم  مدرسه بره مشکلات بیشتر خواهد شد و حتما بیشتر از این اذیت میشه دلم میخواد هم کار داشته باشم هم مادر خوبی براش باشم نه اینکه از ۶ صبح برم تا ۴ بعد از ظهر و دیگر هیچ متاسفانه کار کردن تو شرکت های خصوصی معضلات زیادی رو برای یک خانم به همراه داره که مقاومت کردن در برابر این همه فشار کمر آدمو میشکنه دیگه جونی برای آدم باقی نمیمونه که به همسر و بچه و ایده های نو فکر کنی </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 09:14:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچمو کی نگه داره</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D8%A8%DA%86%D9%85%D9%88-%DA%A9%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-i6xagjjssqto</link>
                <description>امشب خیلی ناراحت شدم چون مادرشوهرم خسته شده از اینکه بچمون نگه داره با اینکه پسرم بیشتر مهد میره ولی همین چند روز هم که عیده و تا ۱۴ فروردین باید خونه بمونه انگار براشون سخته که نگهش دارن مدام میپرسن که مامانت کی میاد با این رفتارا به خودم میگم غلط بکنم بچه دوم بیارم من که باید ک مجبورم که برم سر کار بچه دوم میشه معظل بزرگ برای همین بچم من چقدر حرس خوردم روزایی که مریض شدو باید میرفتم اون شرکت کوفتی یا روزایی که مهد تعطیل میشه چقد باید التماس خواهرک مادرو کنم که تورو خدا کمک چقدر حرف شنیدم چقدر اذیت شدم حالا اینا برای من که گذشت و مهم نیست ولی بچم که رو روحیش تاثیر گذاشت چی ؟بچه ای که از ۴ ماهگی اینور اونور گذاشتمش شیرم خشک شد ولی بچم نخورد مادر بودن خیلی سخته خیییییلی سخت اصلا پدر بودن سخت نیست مادره که تماااااام بار مسئولیت بچه رو دوششه آخرشم مادره که توهین هارو باید تحمل کنه تو این دنیا واقعا نمیشه فهمید چطور رفتار کرد که درست و خوب باشه لباس مرتبو ند بپوشی میگن اوووه ولخرجه لباس قدیمی بپوشید به خودت نرسی میگن اوووه سادست به خودش نمیرسه واقعا بعضی آدما زندن که فقط کامنت بدن امشب خیلی ناراحتم به خاطر بچم که باید اینور اونور بسپارمش به خاطر خودم که برای فرار از بعضی آدما و حرفاشون دوست دارم خودمو گموگور کنم به خاطر زندگی که برای حرف مردم تباه کردم به قول حسین عرب زاده تو پادکست این نقطه که میگه دوای درد ناراحتی مدیتیشنه و رهایی از افکار خدایا روزی بیاد که من فارغ بشم از اینهمه استرس اون روزم روز مرگمه </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2024 23:45:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین روز کاری سال  ۱۴۰۳</title>
                <link>https://virgool.io/@aram_tavana/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-vevfmuurbzyz</link>
                <description>انقدر بی‌حوصله هستم که نمیتونم سرم بالا بیارم و مانیتور رو نگاه کنم .چند روزه تقریبا هیچی نمی‌خورم صبح که روزه بعد از افطار هم که با یک لقمه حالم بد میشه و دوباره بی‌حالی. اون همه تکاپو قبل از سال تمام شد و دوباره بی‌انگیزگی و بی‌حوصلگی قبل به سراغم اومد.این کار خیلی کسل کنندست نشستن پشت میز و نامه تایپ کردن و منتظر نامه جدید بودن که ثبت بشه .شغل خوبه پویا باشه به آدم انرژی بده ذوق یادگیری تو هر لحظه داشته باشه .باید درس بخونم ۸ اردیبهشت کنکور تجربی دارم من بلخره باید پزشک بشم باید از این شرکت برم آخه خستم خیلی خستم دلم محیط نو میخواد آدمهای تحصیل کرده باشعور میخواد نه اینکه منتظر باشم ظهر بشه برم خونه و تو خونه منتظر باشم صبح بشه بیام سر کار خسته از همه چی نمیدونم امروز چجوری خودم رو، رو پا کنم دلم میخواد یک چیز جدید یاد بگیرم ولی واقعا حالم خوب نیستو انرژی ندارم سر خودمو با چرخیدن تو اینستا گرم کردم که اونم برام حوصله سر بر شد گفتم تو دفترم دوباره اهدافم رو مروز کنم بازم نتونستم .دلهره دارم برای صورتحساب‌هایی که همکارم میگه نیست واقعا اونها کجان کاش نظم داشتم تو کارمو هر صورتحساب که میومد دفتر ثبت میکردم بعد میدادم به همکارم گاهی از خودم بدم میاد برای بی‌حوصلگی هام به خودم میگم چرا چرا ثبت نکردی چرا انجام ندادی چرا تنبلی بسه دیگه این همه سهل انگاری البته من سهل انگار نیستم ولی باید خیلی خیلی بهتر از این باشم .من خیلی کمالگرا هستم همسرم که باز از خودم بیشتر کمال‌گراست و هیچ وقت کم و کاست رو تو انجام کار قبول نمیکنه این هم خوبه هم بد:خوبه چون آدم رو مجاب میکنه که کار درست انجام بشه . آدم باید از کسی بترسه تا ترس نباشه حواس آدم جمع نمیشه مثلا من از مادر شوهرم میترسم این ترسو ۱۰ ساله که دارم یک جاهایی واقعا باعث پیشرفتم شده . از ترس اینکه بهم چیزی نگه تلاش خودمو کردم همین الان اگر اینجا سر کار با من بود شرط میبندم تو چشم بر هم زدنی خودمو جمعه جور میکردم آخه تو خونه که اینجوریه به محض اینکه صدای پاش میاد  به سرعت پا میشمو تو آنی همه چیز مرتب میشه اگر مادر شوهرم بالا سرم بود شاید بیشتر درس میخوندم و پزشکی قبول میشدم 😄خلاصه اینکه اولین روز کاری سال ۱۴۰۳ رو با کلی بی‌حوصلگی شروع کردم برخلاف چیزهایی که تو کتاب اثر مرکب و بهترین سال زندگی شما نوشته دارن هاردی خوندم به هیچ کدوم عمل نکردم و جالبه دلم برای خودم و برای هزینه هایی که میکنم نمیسوزه امیدوارم و آرزو میکنم برای خودم که حالم بهتر بشه پا شم و شروع کنم به یادگیری و تلاش برای موفقیت برای رهایی از اسارت برای رهایی از تحقیر شدن برای رفتن از این شرکت و پیشرفت و روزی بیاد که حض کنم از اینکه تو بیمارستان دارم یک بیمار رو مداوا میکنم و کار مفیدی هم برای  خودم هم برای دیگران  انجام میدم فعلا روز بخیر 😘 </description>
                <category>آرام توانا</category>
                <author>آرام توانا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2024 09:57:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>