<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرش اله وردی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arashallahverdi</link>
        <description>نامم را هم به من خورانده‌اند، از خود چیزی ندارم جز زجر نوشتن و خواندن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 13:30:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1600165/avatar/kQNB3e.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرش اله وردی</title>
            <link>https://virgool.io/@arashallahverdi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادداشت سپیده جدیری به بهانه انتشار کتاب «خدای مهربان باقیست»</title>
                <link>https://virgool.io/@arashallahverdi/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mw55ruhdp8vi</link>
                <description>شعری که از آن نمی‌کَنمیادداشتی بر شعرهای آرش اله وردیبه بهانه ی کتاب «خدای مهربان باقی‌ست»سپیده جدیری*منتشر شده در نشریه شهرگان کانادا«و من در تنهائیِ شورمندانه‌ی خودمبه این فکر میکنمکه با تف های آینده ام چه کنم؟»وقتی سال‌ها دنبال شاعری در نسل‌هایی که می‌آمد گشته باشی که همه چیز شعرش متعلق به خودش باشد؛ شاعری که آن همه چیزی‌ش که متعلق به خودش است تو را تکان دهد، به گریه بیندازد، دیوانه‌ات کند و بخواهی که هِی بخوانی‌اش و باز بخوانی‌اش و باز… سیر نشوی از بارها و بارها خواندن‌اش؛ شاعری که به جهان منحصر به فرد شعرهایش وارد شوی، درک‌اش کنی با تمام وجود و نخواهی که هیچ وقت از آن خارج شوی، آن وقت این حجم ذوق‌زدگی من در برخورد با چنین شاعری، بله درست خواندید، چنین شاعری دقیقا با تمام این ویژگی‌ها، بعد از این همه سال گشتن‌ها و گشتن‌ها و نیافتن‌ها، متعجب‌تان نخواهد کرد. همین جا توضیح می‌دهم که من به شعر نه به عنوان اثری که از خواندن آن لذت می‌بریم (مثل تماشای یک تابلوی نقاشی، فیلم سینمایی، یا تئاتری که ما را به اوج لذت بصری برساند)، بلکه به عنوان آنچه با آن زندگی می‌کنیم و از آن در طولانی مدت، نیروی زندگی می‌گیریم نگاه می‌کنم. شعری که خواندن‌اش صرفا به من لذت می‌دهد و چیز دیگری برایم ندارد یا دستِ بالای بالا، مرا کمی به فکر وامی‌دارد؛ مثل خیلی از آنچه در تمام این سال‌ها خوانده‌ام، درست مثل تماشای آن تابلوی نقاشی، فیلم سینمایی یا تئاتر در لحظه‌ی دریافت‌اش یا حداکثر تا ساعاتی پس از دریافت‌اش برایم به پایان می‌رسد. اما آنچه «شعر» است، مثل آنچه «حافظ»، «سعدی»، «مولوی»، «نیما» برایمان باقی گذاشته‌اند، تا ابد با من است، ذهنم و زندگی‌ام از آن نمی‌کَند، نمی‌تواند بکَند چون خودِ زندگی ست. فکر می‌کردم دارم پوست می‌اندازم فکر می‌کردم دارم برای آخرین بار به پوستم نگاه می‌اندازم و روی پوستم آب می‌اندازم و این انتهای پوست است که می‌اندازم پوستِ شورومودار من دور شو از تنم (از شعر «زیست»، صفحات 31 و 32) شعرهای آرش اله وردی را دیر یافتم، اما مهم این است که یافتم. و حالا مثل آواره‌ای که بعد از سال‌ها در به دری، مأوایش را جسته باشد، به آرامش رسیده‌ام. هر چند که شعرهای او قرار نیست به کسی آرامش دهد، شعرهایی که رنجِ زندگی کردن در واژه واژه‌اش قابل لمس است… قرار نیست ما را رها کند، ذهن ما را، روح ما را، قلب ما را قرار است بی‌قرار کند. اما آرامشی که من به آن رسیدم از جنس دیگری‌ست. این آرامش دقیقا حاصلِ یافتنِ شعرهایی‌ست که بعد از این همه سال خمودگی و احساس بیهودگی از خواندن و خواندنِ آنچه تکرارِ مکررات بوده است برایت، همه چیزی را که تا به حال نداشتی به تو می‌دهد: آنچه یگانه است. فلسفه‌ای که همه چیز را جلوی چشم‌ات می‌گذارد. جوابِ همه‌ی سؤال‌هایت است؛ کاری که فقط «حافظ» می‌توانست برایت انجام دهد. خسته نمی‌شوم از خواندن‌اش، بی قرار می‌شوم وقتی کتاب‌ »خدای مهربان باقی‌ست» را زمین می‌گذارم. و خدای مهربان باقی‌ست، همچنان باقی‌ست، همچنان باقی‌ست در ذهنِ من: آن‌قدر پس و پیشم که ((من)) را ((هم)) می‌نویسم هم می‌زنم خودم را پس همیشه زندگی بعد از هم خوردن ما شروع به زیستن می‌کند یک زیستنِ مخلوط (از شعر « از هم پاشی »، صفحه‌ی 4) نمی‌خواهم دوباره مزخرفاتی از قبیل بحث درباره‌ی یگانه بودنِ ساختار، زبان و ایماژهای شعری را به اسم «نقد ساختاری» به خوردتان بدهم هرچند که شعر اله وردی از تمام این منظرها نیز یگانه است. نمی‌خواهم «نقد ساختاری» بنویسم بر شعری که می‌تواند زندگی باشد، و زندگی‌ست. حیفِ این شعرها که آدم آن تئوری‌های صد من یک غاز را درباره‌شان ببافد. چرا تئوری بنویسم بر شعری که از تمام این تئوری‌ها بی نیاز است؟ این بی نیازی مطلق، چقدر برایم بی نیازیِ مطلقِ «حافظ» را از تفاسیر احمقانه‌ی معلم‌های ادبیات فارسی در سال‌های راهنمایی و دبیرستان و حتی دانشگاه تداعی می‌کند. جدی نگیرید آدم خوابهای الکی زیاد می‌بیند آدم بیدار که می‌شود الکی بیدار می‌شود الکی راه می‌رود الکی کار می‌کند الکی از کار در می‌رود الکی خسته می‌شود الکی می‌خوابد آدم وقتی الکی می‌خوابد آدم نیست خوابش هم آدم نیست (از شعر «حفظ یک فضای عاشقانه»، صفحه‌ی 21) بله، شعر اله وردی شعر بی‌نیازی‌ست از تفاسیر و تعابیر من و شما. بگذارید خود شعر به ما همه چیز بدهد. ما نمی‌توانیم چیزی به آن سنجاق کنیم؛ حرف‌هایی تکراری را که درباره‌ی شعر دیگران بارها و بارها گفته‌ایم، امتیازهایی تکراری را که به شعر دیگران بارها و بارها نسبت داده‌ایم، نه، نمی‌توانیم. نمی‌خواهم این کار را در مورد شعر اله وردی که به من زندگی داده است، انجام دهم. بخوانید و ببینید چه می‌گویم. اگر هم نبینید ندیده‌اید مهم نیست. خودم می‌خوانم و می‌بینم. هزار بار دیگر هم می‌خوانم و می‌بینم.«نصف کردن»شروع شدشروع شد به نصف کردنشعرِ شروع به نصف کردنشروع، نصف شدیک موش رفت زیر کفشهامموش نصف شدپاهام نصف شدبه ساعتم نگاه کردمزمان نصف شدتاریکی و روشنایی نصف شددردم بیشتر شدبیشتر دردم نصف شدنصف دردم بیشتر شدداشت بدنم را می‌خوردبدنم نصف شداز درد خوابم بردخوابم نصف شدریختم روی باد باد نصف شدیک باد نصفم را بردروی پشت‌بامیک باد نصف دیگرم را برد روی دریادریا و پشت‌بام نصف شدخانه و ماهی نصف شداتاق‌‌خوابنصف شداتاق بیداری نصف شددر نصف شددریا نصف شداز در بیرون آمدمبیرون‌آمدنم نصف شدکشتی‌ها نصف شدمسافرها نصف شدمیدان انقلاب نصف شدغرق‌شدن‌ها نصف شدپری دریایی نصف شدزن‌ها و مردها نصف شدران و سینه ‌ی غرق شدگان نصف شددریای غرق شدگان تمام شد و من بیشتر نصف شدمو سپس در چندین جا فرود آمدم.فرود هبوط سقوط و خوشی خوشی نصف شد بدبختی نصف شد ساعت کار اداری نصف شدخوشحالی ریخت توی نصف گلومهوش‌یاریم نصف شدناخوداگاهی‌ام نصف شدکودکی نصف شدرفتم به خانه خانه و خانواده‌ام نصف شدپدرم نصف شدمادرم نصف شدبرادرم نصف شدزنم نصف شد از درد برگشتمدردم برگشتبرگشتنم نصف شدخبرش پیچید روی تختخوابدیدم که نصفم نبودنصفِ نصفِ دیگرم هم نبوددیگر احتیاجی نداشتمخون ریخته بود ترسیدمتخت خواب نصف شدترسم نصف شدکلماتم نصف شدزبان نصف شدشعر نصف شدآینده نصف شدروزمرگی   شب   ناامیدی      مهاجرت و امیدواریهمگی نصف شدارتزاق نصف شددروغ و افسردگی نصف شدجدائی نصف شدو نصف‌ها از هم جداتر شدو یکی از نصف‌ها بیشتر رفت   دورتر رفتو یکی از نصف‌ها ماند    ماندو درد من بیشتر شداشک ریختماشکم نصف شدصورتم را آستین کردمصورتم نصف شد    نصف‌تر شدو ریخت روی زمینو زمین نصف شدو همه چیز در شکاف‌هاش فرو رفتو تمام شدو تمام شدن نصف شدو نصف شدنتمام شدتمام شدتمام شد.----------------------------------------------------------*-سپیده جدیری شاعر، مترجم، روزنامه‌نگار، شاعر و بنیانگذار جایزه‌ی شعر زنان ایران (خورشید) و مسئول صفحات شعر و گفت‌وگو با شاعران در هفته‌نامه شهروند بی‌سی و شهرگان آنلاین است.</description>
                <category>آرش اله وردی</category>
                <author>آرش اله وردی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 20:06:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعری از چسلاو میووش</title>
                <link>https://virgool.io/@arashallahverdi/arashallahverdi-fhnp8h08usmx</link>
                <description>مواجهه (Encounter)برگردان آرش اله‌وردیسحرگاهسواره بر واگنیاز لابه لای دشتهای یخبسته میرفتیمیک شاخه گل سرخ درون تاریکی.ناگاه خرگوشی صحرایی از میان جاده گذشتو یکی از ما با دست به او اشاره کرد.مدتها از آن روز گذشته استو حالا دیگر هیچکدام آنها زنده نیستندنه آن خرگوش صحراییو نه آن مردی که اشاره میکرد.آه، ای عشق من!حالا آنها کجا رفته‌اند؟یعنی آنها به کجا می‌روند؟تصویر تلالو آنیِ یک دسترد یک حرکتو صدای خش‌خش ریگها؟!!!به کجا رفته‌اند؟اینها رانه از سوگ و اندوهی که دارماز حیرت استکه می‌پرسم!شهر ویلنیوس1936چسلاو میووش (۱۹۱۱- ۲۰۰۴) شاعر و مترجم لهستانی-آمریکایی و برنده ی جایزه نوبل در سال 1980- این شعر یکی از مهمترین شعرهای میووش به شمار میرود.</description>
                <category>آرش اله وردی</category>
                <author>آرش اله وردی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 18:48:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>