<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرش برهمند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arashbarahmand</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 14:55:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/49232/avatar/u9A1XG.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرش برهمند</title>
            <link>https://virgool.io/@arashbarahmand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای سردبیر عزیز ماهنامه پیوست؛ ارتقا به جای استعفا</title>
                <link>https://virgool.io/@arashbarahmand/editor-in-chief-phr3tzjp1xkm</link>
                <description>به پشت سرم که نگاه می‌کنم مهرک محمودی به نظرم اولین کسی است که خبرهای مرا خواند و به اصطلاح آن روزهای جوجه ‌روزنامه‌نگارهایی مثل من « خط زد». قبل از مهرک برای پیشگام‌هایی مانند مجتبی محمودی، شهرام شریف، علی شمیرانی و سعید مروتی ترجمه کرده بودم ولی زیر دست مهرک و در سرویس اخبار داخلی زهرا علی‌اکبری بود که یاد گرفتم خبر بنویسم. ساختار یک گزارش را بچینم و داستان یک یادداشت را تعریف کنم. انگار مردان به من ترجمه را یاد دادند و زنان روزنامه‌نگاری را. این سرشت دوگانه همیشه در جنس نوشتن وحیات رسانه‌ای من ماند و در زندگی حرفه‌ایم تجسم پیدا کرد. خیلی جاها هم آن را به درستی محدود کرد.می‌توانید حدس بزنید که از اول هم من یک کارآموز استاندارد نبودم. بعدها مهرک برایم تعریف کرد که از روز اول از دیدن این درازی که تمام مدت در تحریریه بلند بلند حرف می‌زند و پر از ادعاست اعصابش خرد شده. حتما مزاحم نوشتنش هم می‌شدم چون سال ۱۳۸۰ بود و هنوز هدفون‌های مجهز به فناوری دفع صدای فعال (ANC) اختراع نشده بود. تحریریه یک کامپیوتر داشت و یک تلکس و اگر می‌خواستی از نوبتت برای استفاده از کامپیوتر و پرینت گرفتن خبرهایت استفاده کنی دستت خیلی تند بود.خدا را شکر هنوز فناوی کپی‌کردن متن‌ها معمول نبود چون خبرها دست‌نویس بودند و اگر می‌خواستی از متن بلندی در خبر خودت استفاده کنی باید چیزی شبیه کاردستی درست می‌کردی. یعنی تکه‌های کاغذ کاهی نوشته و قطعات کاغذ A4 پرنیتر را به هم می‌چسباندی و وقتی از وسط تحریریه تنگ و ترش ابرار اقتصادی رد می‌شدی همه می دیدند خبرت چقدر تولیدی است و چقدر پرینتی.مهرک عزیزم همین خبرها را برای من خط می‌زد و اصلاح می‌کرد و من که دانشجوی سال اول عمران مرکز بودم زیر دست او نه تنها نوشتن که منش خبری را یاد گرفتم. اینکه وظیفه و مرزهای ما به عنوان روزنامه‌نگار کجاست و امروز هم همه تیم زیبای ماهنامه پیوست می‌دانند مهرک قطب‌نمای اخلاقی ماست. سردبیر امروز پیوست ،دست کم از دید من، قدرتمندترین خبرنگار امروز حوزه تجارت و خدمات الکترونیک در ایران است و این در حالی شکل گرفته که خودش با بیش از دو دهه روزنامه‌نگاری حرفه‌ای در حوزه‌های متنوعی ، از اجتماعی گرفته تا سینمایی، قلم زده است و شوخی رایج در شورای سردبیری پیوست این است که مهرک حتی از مجتبی که کهن‌ترین ماست هم روزنامه‌نگار قدیمی‌تری است. من هم که این وسط ادعایی ندارم.تقریبا تمام کسانی که موسسه پرسش را از نزدیک می‌شناسند می‌دانند مهرک سردبیر واقعی و به قول فرنگی‌ها De Facto تمام خانواده رسانه‌های ماست. از شبکه‌های اجتماعی و پیوست آنلاین گرفته تا خود مجله ولی شاید خیلی از شمایی که در این سالها از محتوایی که او و میثم قاسمی برای مجله پیوست فراهم می‌کنند لذت برده‌اید هرگز مهرک را از نزدیک ندیده باشید. در شبکه‌های اجتماعی دنبالش نمی‌کنید و احتمالش هم هست که اسمش را به خاطر نسپرده باشید. چرا که خیلی ساده من مسیر هموارتری برای رشد داشتم. وقتی پسر باشید به راحتی با بدنه مردانه بازار « داشی» می‌زنید. به جمع‌های خودمانی دعوت می‌شوید و دست بالاتری در مواجه با قلدری روزمره علیه رسانه‌ها دارید. به همه پنل‌ها و افتتاحیه دعوت می‌شوید. تلویزیون شما را تحمل می‌کند و لازم نیست در مورد تاهل و تجرد و هزار پرسش طنز دیگر چندان پاسخگو باشید. خبرنگار بودن، زن بودن و زیر سایه هیچ مردی و یدک‌کش هیچ اسم دیگری نبودن هنوز هم چندان کار آسانی نیست ولی مهرک در سکوت طی دو دهه و اندی مسیر را نه تنها برای خودش که برای امثال من هم فراهم‌تر کرده.طبیعتا کسانی که از نزدیک جمع سه نفره من، مهرک و مجتبی را می‌شناسند مشخص است که تقریبا با هیچ متر و معیاری چه از نظر کسوت چه تسلط بر کار و نظم شخصی و حرفه‌ای من در سطح دو نفر دیگر نیستم ولی تاج سردبیری پیوست یکصد شماره قبل بر سر من نهاده شد چون آنها باور داشتند این سمت به رشد شخصیت حرفه‌ای من کمک خواهد کرد و باور دارم که به طرزی باورنکردنی گذاشتن این تخت زیر پای من باعث شد به طبقات بالاتری از زندگی حرفه‌ای و حتی شخصی برسم. موسسین پیوست چنان سطح بالایی از استاندارد اخلاقی و حرفه‌ای را داشتند که از روز اول این تاج بر سر موجود سرخوش و تنهایی مثل من سنگینی می‌کرد و چالش رسیدن به جایگاهش تا همین امروز هم ادامه دارد.یک میلیون سال پیش، اندکی قبل از طاعون کرونا، داشتیم در سفر اصفهان به اتفاق بهرام خان اثنی عشری، به عنوان مدیرمسئول و راننده، جمع همیشه خندان هیات مدیره را با قهوه و گپ برگزار می‌کردیم. منم که همیشه در کنار این خانواده حرفه‌ایم بیشترین احساس امنیت و آرامش را دارم، غر می‌زدم که چقدر احساس می‌کنم جا نشدنم در کلیشه مرد جدی حرفه‌ای متاهل کت شلوارپوش ایرانی باعث می‌شود احساس تبعیض و البته غرور کنم. مهرک در یک تک جمله گفت: آرش جان! دقت کن در نهایت شما همیشه حداقل این قالب مردانه را داری. همان روز فهمیدم که هرگز درست به کل ماجرا نگاه نکرده‌ام.چند وقت پیش میثم مهربان چیزی توییت کرده بود در این حال و هوا که هرچند تجربه نشان داده همیشه سردبیرهای خانم موفق بوده‌اند ولی هر روز از شمار آنها کاسته می‌شود. مبهوت شدم. از نظر من مهرک همیشه سردبیر بوده و هست ولی متوجه شدم شاید هرگز این تاج را درست به مالک واقعیش بازپس نداده‌ام و امروز می‌خواهم با این نوشته در ویرگول به شما بگویم که این یک استعفا نیست. یک ارتقا برای من است که به جایگاه واقعی و شایسته خودم به عنوان خبرنگار ماهنامه پیوست بازگردم. روزنامه‌نگاری برای من همیشه خوش آهنگ‌ترین اسم زندگیم بوده که درهای جهان و دانش را به رویم باز کرده است. تیم فوق العاده روزنامه‌نگاری امروز ماهنامه پیوست هم مرا برای برگشتن به این عنوان کلاسیک مشتاق‌تر می‌کند.دوست دارم بنویسم تیم ماهنامه پیوست که این بار از ریشه توسط خود مهرک پرورش داده شده طلایی‌ترین تیم دوران این صد شماره است ولی واقعیت این است که ما دوران‌های طلایی خوبی هم در پشت سر داشته‌ایم. تیم جدید در واقع فقط متنوع‌ترین و رنگین‌کمانی‌ترین تیم تاریخ ماست. تیمی که به نظرم به درستی شایسته نام سردبیری مهرک محمودی است. کسی که بیست سال پیش به من فرصت داد که بخشی از جامعه روزنامه‌نگاری ایران باشم و بابت آن تا ابد ازش ممنونم.بازگشت به روزنامه‌نگاری پس از این سالها بزرگترین لطف مهرک به من بعد از قرض‌دادن تاج سردبیری است. به زودی با نوشته‌ها و حال و هوایی تازه‌تر به کانال‌های خبری ماهنامه پیوست باز می‌گردم. حتما منتظرم باشید!</description>
                <category>آرش برهمند</category>
                <author>آرش برهمند</author>
                <pubDate>Mon, 02 May 2022 17:52:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای مهدی بگلری؛ تیتر آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@arashbarahmand/for-mahdi-beglari-q4uyd38rmkqa</link>
                <description>ساعت چهار صبح خوابم نمی‌برد. به علی زنگ می‌زنم. از بچگی با هم بزرگ شدیم و حالا یک دهه است که چند اقیانوس میانمان است. می‌دانم خواب نیست. به ساعت ساحل شرقی آمریکا هنوز کامل شب نشده. صدای مهربانش از آن طرف تلفن داد می‌زند چطوری ملمن خان!؟ بچه که بودم اینقدر شبیه زرافه نازنازی انیمیشن ماداگاسکار بودم که علی اسمم را در گوشی ذخیره کرده ملمن خان! خانش هم که لابد برای احترام است. منتظر می‌مانم که با خانواده همسرش خداحافظی کنند و سوار ماشین که می‌شوند می‌گویم: علی دیشب مهدی بگلری برای همیشه رفت…موسس، مدیرمسئول و صاحب امتیاز هفته نامه عصر ارتباط برای هیچ یک از دوستان قدیمی و خانواده من نام غریبه‌ای نیست. من، مهرک و مجتبی محمودی نزدیک به ۹ سال در این نشریه کار کردیم و هرچند من پراکنده دو سه سالی در صفحات کامپیوتر ابرار اقتصادی، فرهنگ آشتی، همشهری و آزاد کار کرده بودم ولی در نهایت تیم ما در عصر ارتباط بود که به معنای امروزی کلمه روزنامه‌نگار حوزه فناوری اطلاعات شد. طی این ۹ سال با هدایت و همکاری نزدیک بگلری چندین جریان نوی رسانه‌ای امروز در عصر ارتباط پایه‌گذاری شد و آنچه که ما از چهره‌های سرشناسی مانند ایمان بیک و علی شمیرانی تحویل گرفته بودیم به تدریج تبدیل به یکی از پر تیراژترین رسانه‌های هفتگی ایران شد. صفحات از ۸ به ۱۶ و سپس ۳۲ صفحه گسترش پیدا کرد. ۳۲ صفحه قطع کوچک به عنوان بازار و قیمت‌ها اضافه شد و اضافه شدن شم روزنامه‌نگاری عمومی ما به هنر رسانه‌داری بگلری توانست رسانه‌ای را خلق کند که از بیلبوردهای سراسر شهر گرفته تا دکه‌های روزنامه‌فروشی سراسر کشور و حتی خلق اولین دوره جوایز فناوری ایران موسوم به ITAپیشرو بود.آن زمان هنوز اینترنت فرا نرسیده بود و مطبوعات در اوج بودند. فناوری داشت تبدیل به یک روایت غالب می‌شد و تحریریه بزرگ، جوان و پرشور عصر ارتباط که ما بخشی از آن بودیم آموخته بود چگونه تکنولوژی را به سیاست، پول، جنجال، فساد، هیجان، هنر و ده‌ها مورد دیگر پیوند بزند و داستان‌های در خور شنیدن خلق کند. عصر طلایی ارتباط در چهار ساله‌ پایانی احمدی‌نژاد فرا رسیده بود. عصر ارتباط در این سال‌ها تقریبا تمامی گونه‌های رسانه‌ای را پوشش می‌داد از اخبار داخلی و خارجی گرفته تا بررسی ابزارها و مصاحبه عمیق و تاریخ‌نگاری، قیمت‌ها و ویژه‌نامه‌هایی با چهره‌های مشهور ورزشی و سینمایی. اینها همگی بخش‌هایی از این رسانه قدرتمند بود که تسلط و تعمق مهدی بگلری در شبکه توزیع، تامین کاغذ، توافقات چاپ، سازمان آگهی‌های قدرتمند و تعامل با نهادهای نظارتی تضمین می‌کرد که این رسانه به صعود خودش ادامه دهد ولی امروز بسیاری فقط پایان این داستان را به خاطر دارند.علی با شنیدن خبر چند لحظه‌ای سکوت می‌کند. مثل همه دوستان بچگی لازم نیست همه چیز را برایش بگویم. احتیاج نیست برایش تعریف کنم بعد از یک میگرن دردناک غروب دلگیر جمعه در خانه‌ای خالی و سرد از خواب بیدار شده‌ام. خبر درگذشت کسی که برای نزدیک به یک دهه مهمترین الگوی رسانه‌ای من بود را میان پیام‌های مجتبی خوانده‌ام و سردرد با اشک در آمیخته است. می‌گوید یادم است همیشه تعریف می‌کردی اولین کسی بود که به تو گفت باید تیتر یکی بزنی که هر شنبه بازار با خواندن آن بر خودش بلرزد. درست می‌گفت.مهدی بگلری خودش ارتباطات خوانده بود و به ویژه در فضای رسانه‌داری دو دهه پیش یک استثنا بود. کارشناس رسمی دادگستری هم شده بود و همچنان درس می‌خواند اولین باری که تنها به اتاقش مرا فراخواند هنوز ۲۳ سالم نشده بود. دلگرمم کرد که قلم خوبی دارم و گفت: ازت فقط یک چیز می‌خواهم. صفحه یکی برای بخش بازار جمع کنی که هر شنبه بازار از خواندن تیترهایش بر خود بلرزد. این گفته برای دهه اول کاری من حکم نوشدارو را داشت. در فضایی که اقتصادی به سرعت در حال حاکمیتی شدن بود و هر شرکت بزرگی دستی بر آتش قدرت سیاسی داشت همه روسای مطبوعات خبرنگاران را به حزم فرا می‌خواندند ولی مهدی ما را دعوت به خلق اثرگذاری و درگیری می‌کرد. با چاپ مطلب اول بیش از ۳۰ شرکت عضو سازمان نظام صنفی رایانه‌ای که تازه تاسیس شده بود آگهی‌های نشریه را تحریم کردند و بقیه صنف را هم به بایکوت فراخواندند ولی بگلری فقط یک کلمه بهم گفت: آفرین! یک سال بعد سندیکای تولید‌کنندگان که حالا هم یکی دو عضوش همچنان با چهره‌آرایی جدید در اتاق بازرگانی رژه می‌روند با چند غول محترم بازار متحد شد و شکایتی ۲۷ موردی را از من و نشریه به دادسرای رسانه دادند. اولین باری بود که به دادگاه می‌رفتم و علاوه بر هیجان دلهره هم داشتم ولی وقتی برای تفهیم اتهام به اتفاق به ساختمان دادگستری رفتیم با خونسردی یک رییس واقعی به بازپرس گفت ایشون یک خبرنگار هستند و من مدیرمسئولم. مسئولیت همه اتهامات را بر عهده می‌گیرم و تقاضا دارم از ایشان رفع اتهام شود. بازپرس قبول نکرد و با تکیه بر قانون مضحک مطبوعاتی که در زمان دولت مهر و امید بازنگری شده بود گفت اگر لازم باشد حتی آبدارچی نشریه هم به دادگاه می‌آوریم ولی من فهمیدم واقعا با چه کسی طرفم.علی در آن سالها یک دانشجوی ساده میکرو بیولوژی در دانشگاه شهید بهشتی بود و زیاد به من در تحریریه عصر ارتباط در ساختمان زیبای فیروزه سر می‌زد. بچه‌های تحریریه را می‌شناخت و باقی یک ساعت برای هم خاطره همه آن خنده‌ها و ماجراها و دردسرهای تیم دوست‌داشتنی عصر ارتباط را دوباره و دوباره تعریف می‌کردیم؛ اشک‌ها، دروغ‌ها و عشق‌ها.تیم عصر ارتباط یک تیم بی‌نظیر از جمعی با استعداد و توانمند بود. تقریبا همگی آنها طی سال‌های پس از جدایی‌مان هر کدام راهی را رفتند که در آن باز هم درخشیدند. اکنون از مدیر و معلم در میان آنها هست تا رییس و وکیل. مراسم سالانه عصر ارتباط برای دورهمی کارکنان هنوز مانند تنگ‌های بلور در ذهن من دست‌نخورده و مقدس باقی مانده‌اند. در کوچینی دور هم جمع می‌شدیم، قرعه‌کشی می‌کردیم و شام می‌خوردیم. من هر سال برنده می‌شدم اینقدر که اواخر دیگر در قرعه‌کشی هم شرکت نمی‌کردم. همینکه در میان این خانواده باشم برایم کافی بود. شاید برای همین بود که خداحافظی ناگزیر از آن جمع برای همیشه قلبم را شکست و قلمم را تیر کرد.یک شماره فرصت داشتیم خداحافظی کنیم و برای این کار فقط اجازه داشتم یک مطلب بنویسم. هرچند پس از رفتن ما تقریبا هیچ اثری از آرشیو ارزشمند عصر ارتباط روی اینترنت نماند ولی دست کم این یک مطلب را باید بشود با کمی جستجو پیدا کرد چون موافقان و مخالفانش آن را روی فیس‌بوک و جاهای دیگر به اشتراک گذاشتند. جوان بودم و دلشکسته. از رفتن دلم نشکسته بود از اینکه مهدی بگلری که برای من « کامبیز» بود چنین ناگهان غریبه شده بود فرو ریخته بودم. مطلب ظریف بود ولی مهربان نبود ولی بگلری آنقدر مهربان و حرفه‌ای بود که اجازه دهد همان مطلب آخر هم کار شود. آخرین تیتر من احتمالا خودش را به جای بازار لرزانده بود.ما به آینده پرتاب شدیم. پیوست تاسیس شد و هنوز سی سالم نشده بود که سردبیر شدم. تلویزیون و رویدادها را تجربه کردم و هر سال بالهایم بیشتر باز شد. کینه‌ای در کار نبود. افطاری‌های پیوست را می‌آمد و اگر کار کوچکی داشت تماس می‌گرفت. اگر مطلبی را می‌خواند که دوست داشت پیام می‌داد و اگر مصاحبه سنگینی را می‌گذراندم و می‌دید تشویقم می‌کرد. او به سمت کسب و کارهای بالاتری رفت و غرق رسانه‌های ورزشی، چاپ و کاغذ و برخی بازی‌های قدرت شد ما هم که تازه داشتیم یک رسانه را از بیخ می‌ساختیم. فرصتی برای به دل گرفتن نداشتیم. دیگر نزدیک نبودیم ولی در برابر یکدیگر هم نبودیم. زندگی سخت‌تر از این حرف‌هاست که بگذاری گذشته رسوب کند.در اعلامیه ترحیمش خواندم نوشته‌اند دکتر مهدی بگلری. واقعیت این است که او مردی خود ساخته و سخت‌کوش بود. از بچگی فروشندگی و حتی پادویی کرده بود تا امپراتوری رسانه‌ای سال‌های دورش را بسازد. متاسفم که هرگز هم راز اینکه چگونه ظرف چند روز نگاهش را به ما تغییر دادند برایمان افشا نشد. راستش را بخواهید برایم مهم هم نیست. در چهل روزی که از مرگش می‌گذرد شنیدم و دیدم چطور آدم‌هایی که حتی لحظه‌ای در تحریریه عصر ارتباط نبودند چگونه درباره ما و او داستان‌سرایی می‌کنند و باز هم می‌خواهند در این داستان هم دیو و فرشته بسازند ولی می‌دانم کسی صاحب غم من و ما نیست.دوست دارم درباره این دوست مطبوعاتی بنویسم: کامبیز عزیزم تو در قلب یکایک ما فرزندان عصر ارتباط زنده‌ای و این تیتر آخر است.</description>
                <category>آرش برهمند</category>
                <author>آرش برهمند</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 18:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج نکته طلایی برای مدیریت پنل گفت‌وگو؛ فراتر از یک مجری</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/five-golden-tips-for-managing-a-panel-zdomqa9xjxdz</link>
                <description>پنل‌های گفت‌‌و‌گو در رویدادهای مختلف می‌توانند به راحتی زمینه‌ساز موفقیت یا شکست یک رویداد باشند. اگر پنل هنرمندانه راهبری و مدیریت شود می‌تواند افزون بر اینکه محملی برای تضارب آرا و شنیدن سویه‌های مختلف یک جریان است، سرگرم‌کننده هم باشد. ولی اگر درست اداره نشود در یک کلام مانند گیر افتادن در میانه یکی از بحث‌های بی‌پایان شبکه‌ای از صدا و سیماست است که حتی نمی‌توانید کانالش را عوض یا خاموشش کنید و جایی وسط جمعیت گیر افتاده‌اید؛ خسته‌کننده، کاهنده و آزاردهنده.هرچند تب رویدادهای استارت‌آپی به لطف از میان رفتن امیدهای سرمایه‌گذاری این روزها فروکش کرده ولی موج‌های دیگر مانند رویدادهای مارکتینگ، روابط‌عمومی، برنامه‌نویسی، کسب و کاری و غیره همچنان باقی است و اگر شما هم دستی بر آتش رسانه دارید یا در حوزه خود شهرتی به هم زده‌اید احتمالا دیر یا زود از شما هم خواهند خواست که یکی از این پنل‌ها را مدیریت کنید. چه بسا وقتی این مطلب را می‌خوانید پیشنهادش را دریافت هم کرده باشید و تجربه‌‌ای هم داشته باشید.راستش حساب دقیق پنل‌هایی که مدیریت‌شان را بر عهده داشته‌ام را ندارم ولی طی پنج سال گذشته با یک حساب نسبی تا جایی که توانستم ردش را برای نوشتن این مطلب در شبکه‌های اجتماعی مختلف پیدا کنم ۱۰۸ پنل مدیریت کرده‌ام که می‌شود نزدیک به ماهی ۲ پنل. آش آنقدر شور شده که شاید بسیاری از مخاطبان جامعه فناوری، به حق، از چهره، صدا و شوخی‌های من بیزار شده باشند. همچنین نسل جوان، حرفه‌ای و دانش‌آموخته‌ای وارد بازار رسانه‌ و فناوری شده که استعداد درخشانی در این زمینه نشان داده.برای همین گفتم شاید نوشتن یک راهنمای سریع از تجربیاتم در این زمینه بتواند برای شمایی که احتمالا دوست دارید در این راه قدم بگذارید مفید باشد:یک: هرگز به هر ترکیبی از پنلیست‌ها تن ندهید. همیشه سازمان‌دهنده رویداد در ترکیب پیشنهادی برای شرکت‌کنندگان، به درستی، دست بالاتر را دارد ولی ضروری است که مدیر پنل بتواند نظر خود را هم در ترکیب و چینش مهمانان لحاظ کند. این هم‌فکری باعث می‌شود ترکیب درستی از اهمیت و بیان افراد در پنل حضور داشته باشد و جلوی برخی خطاهای راهبردی را که لزوما سازمان‌دهنده رویداد در جریانش نیست را هم می‌گیرد. یکی از درس‌های بزرگ و ارزشمند من در این میان تلاش کردنم تا آخرین لحظه برای گنجاندن پنلیست‌های خانم در پنل‌ها بود که جدا از فرم زوایای دید جدیدی به مباحث افزود. مدیر پنل صرفا «مجری» نیست.دو: مشق‌تان را انجام دهید. حتی معمولی‌ترین پنل‌ها هم جای درستی برای پرسش‌، مطابه‌گری، به چالش‌کشیدن و واکاوی مفاهیم هستند. برای این کار بهترین اقدام تهیه یک نقشه ساده است که نشان دهد هر پنلیست چطور به تنهایی و در تعامل با دیگران می‌تواند خلق چالش کند و اگر اندکی وقت بگذارید می‌توانید جایگاه پنلیست و زمینه‌ی چالش با نفرات دیگر را بشناسید و پلتفرم یا زیرساختی برای مباحثه خلق کنید. در دل این مطلب یک نمونه از پنل محبوبم در رویداد «فیروزه پلت» را جای داده‌ام که شاید درک بحث را راحت‌تر کند.سه: گپ‌زدن مفصل با پنلیست‌ها و آماده‌کردن آنها برای پنل خطایی کلیدی است. اغلب حاضران در پنل بر اثر یک اشتباه ناخودآگاه حرف ارزشمندی که چند روز یا چند ساعت پیش به شما زده‌اند را از مکالمه حذف می‌کنند چون عادت به بازگویی ندارند. حتی بدتر، چون مولفه‌ی غافلگیری از جریان بحث حذف شده مخاطب غریزی احساس می‌کند بحث زنده و سیال نیست و مصنوعی است. فرستادن سه یا چهار موضوع کلی از سئوالات پنل برای حاضران کفایت می‌کند و اگر هم با پنلیست‌ها چهره به چهره آشنا نیستید نیم ساعت پیش از پنل دور هم جمع شوید و مطمئن شوید همه همدیگر را می‌شناسند. اتاق‌های VIPیا پشت‌صحنه سالن‌هایی مانند برج میلاد، رایزن و قندی برای این کار مناسب هستند. مخاطب را ابله فرض نکنید ، چون فرق یک پنل سرهم‌بندی شده با زنده را در کسری از ثانیه می‌فهمد.چهار: درگیر نگه داشتن مخاطب یک فورمول طلایی دارد. استفاده از توییتر، خواندن سئوالات و شوخی‌ها و پرسیدن سئوالاتی که جمعیت بتواند با بالا بردن دست یا تشویق به آنها واکنش نشان دهد باعث می‌شود حتی خجول‌ترین و دورترین حاضرین سالن هم شانسی برای حضور در این تجربه پیدا کنند. نگه‌داشتن زمانی برای گرفتن سئوالات شفاهی هرچند چالشی‌ترین ولی هم‌زمان حرفه‌ای‌ترین بخش این کار است. مطمئن شوید افراد پیش از مطرح‌کردن سئوال اسم و جایگاه خودشان را بگویند و از جایگاه و کاریزمای یک مدیر پنل استفاده کنید که آن را در حد یک سئوال نگه دارید و تبدیل به یک بحث نکنید. در یک فضای دو قطبی پیاده‌کردن این گزینه نیاز به هوش بالایی دارد که هنر یک مدیر پنل است.پنج: گرداننده پنل «مدیر» آن است. همیشه انحصار یک میکروفن و ترجیحا Headmic را برای خودتان نگه دارید چون اجازه می‌دهد جریان بحث را با مداخله دوستانه، طنزآمیز و گاهی تحکم آلود هدایت کنید. تقریبا در هر پنل موفقی یکی دو نفر از پنلیست‌ها دوست دارند جریان بحث را در دست بگیرند و زمان دیگران را ببلعند و در نهایت این وظیفه شماست که گردش بحث را مدیریت کنید. پس نگران محبوبیت خودتان نباشید. بحث را به گونه‌ای کارگردانی کنید که دور اول سئوالات به مضامین عمومی/کلی، دور دوم به مثال‌های عملی/داستان‌های ملموس و دور سوم به نظرات مخاطبان/سئوالات جمعیت برسد. به خاطر داشته باشید به ندرت یک پنل از سه دور سئوال فراتر می‌رود و معمولا هر موضوع را می‌شود در نهایت با دو نظر از پنلیست‌ها جمع کرد. فرمول تجربی خودم برای محاسبه زمان بر تعداد پنلیست‌ها هم آسان است: کمینه ۱۰ دقیقه خالص برای هر پنلیست (با در نظر گرفتن خود مدیر پنل به عنوان یک پنلیست).در نهایت این را هم باید صادقانه تایید کنم که خودم هم همیشه نتوانستم تمامی این موارد را در همه‌ی پنل‌ها پیاده کنم و پنل‌های بسیار بد هم در کارنامه من کم نیستتند. بسیاری از عوامل محیطی از ترکیب حاضران در پنل یا کیفیت صدا در برگزاری موفق یک پنل بسیار موثرند که همگی کاملا در کنترل شما نیستند. پس سعی کنید از یک پنل ناموفق یاد بگیرید و هر دفعه استاندارد خودتان و دیگران را بالاتر ببرید. وقتی یک پنل موفق باشد آشکارا از سکوت، تمرکز و تحسین سالن می‌فهمید و لذت می‌برید.</description>
                <category>آرش برهمند</category>
                <author>آرش برهمند</author>
                <pubDate>Tue, 28 Sep 2021 18:24:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بلاگ‌ نوشتن برای روزنامه‌نگاران سخت‌تر است؛ پنهان شدن پشت کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@arashbarahmand/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%9B-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-kfnrlntp1muu</link>
                <description>«من خودم هم زمانی روزنامه‌نگار بودم». این احتمالا رایج‌ترین جمله‌‌ای است که هر خبرنگار یا روزنامه‌نگاری در طی حیات حرفه‌ایش می‌شنود. مهم نیست شما پیش روابط عمومی یک شرکت اینترنتی هستید یا پیش مدیر کل وزرات کار یا حتی بازپرس دادسرا. وقتی در فرم می‌نویسید روزنامه‌نگار اغلب با نگاهی از سر یک تعجب طنز‌آمیز رو به رو می‌شوید که با افتخار به شما می‌گویند ما روزی خودمان خبرنگار بودیم. تقریبا همیشه هم روزنامه‌نگاران لبخندی می‌زنند و سر تکان می‌دهند که بگذریم.باید بگذریم چون واقعیت این است که آنها از دید خودشان اغراق چندانی هم نمی‌کنند. بعید نیست که یک انسان مدرن شهری طی زندگی خودش برای یک روزنامه یکی دو یادداشتی درباره تخصص خودش نوشته باشد. از مراسمی که خودش دست‌اندرکارش بود چند خط شبیه خبر با یک عکس تهیه کرده باشد. چند مطلب را از جاهای مختلف کپی کرده و به هم چسبانده باشد و دکمه انتشارش را فشار داده باشد. یا حتی برای روزنامه‌دیواری مدرسه یک نقاشی طنزآمیز در مورد وضعیت دستشویی‌های مدرسه کشیده باشد. خب حافظه مهربان ما هم اجازه می‌دهد حالا در میان‌سالی وقتی روزنامه‌نگار مضطربی را می‌بینید که پشت دفتر وزیر منتظر است آخرین خبرش را به روی خروجی‌های خبرگزاری بفرستد که ظرف نیم‌ساعت در تمام شبکه‌های خارجی اعلام و تحلیل خواهد شد با وی احساس همبستگی صنفی کنیم که: بله! من خودم هم زمانی خبرنگار بودم.جنس این حرف‌ها در واقع چندان هم آزاردهنده نیست. این طبیعت کارهای ویترینی است. بالاخره هر کسی که یک روز در زمین‌های خاکی فوتبال بازی کرده حالا در مورد اینکه باید چطور علی کریمی به جای دریبل پاس می‌داد، خداد عزیزی ضربه آخر را می‌زد و اینکه آیا علی دایی مربی خوبی است صاحب نظر است. اگر این هم‌ذات‌پنداری نبود شاید کسی فوتبال بازی نمی‌کرد و شاید سایت و روزنامه را هم نمی‌خواند. ما بخشی از کارمان هستیم و دیگران نه فقط رسانه که اصحاب آن را هم می‌بینند و اگر شما را از خودشان ندانند نوشته و گزارش شما هرگز پذیرفته نخواهد شد. حالا اینکه اگر شما روزی به یکی چایی نبات داده‌اید و حالش خوب شده می‌تواند شما را امروز تبدیل به پزشک ‌کند یا نه بیشتر به درک مخاطب بستگی دارد تا فروتنی کارشناس پزشکی، فوتبال و رسانه.همیشه در این سال‌ها، ‌تا پیش از ویرگول عزیزم، در مقابل وسوسه نوشتن بلاگ می‌گفتم من جایی که نشود از نوشتن پول درآورد نمی‌نویسم! مثل یک دکتر یا فوتبالیست که برای حرفه و نه برای قدرت‌نمایی کار می‌کند. ولی واقعیت این است که کمی هم می‌ترسیدم. ترس برای فراتر رفتن از رسانه‌های مرسوم برای روزنامه‌نگارها وحشتی جدی است. رسانه دارای چارچوب، دستورالعمل، ماموریت و شخصیت از پیش مشخص شده‌ای است که به شما اجازه می‌دهد به عنوان یک نویسنده، تصویرگر، فیلمساز یا هر خالق محتوای دیگری پشت آن پنهان شوید.تا در رسانه می‌نویسید یا تصویری می‌سازید مردم شما را در ظرف همان رسانه قضاوت می‌کنند. آیا این برنامه برای شبکه چهار خوب است؟ تیتر روزنامه همشهری توهین‌آمیز نیست؟ چرا ایسنا دیگر اخبار محیط‌زیست را کار نمی‌کند؟ نظر ماهنامه پیوست در مورد وزیر ارتباطات چیست؟ این شکل از قضاوت و پرسش به شما اجازه می‌دهد به عنوان یک نویسنده جایی در حصار امن یک اسم بزرگتر زندگی کنید و در برابر قضاوت بی‌واسطه مخاطب در امنیتی نسبی باشید ولی در بلاگ این‌طور نیست. در هر سبکی از بیان فردی، مخاطب نیامده دیدگاه رسمی شما درباره یک اتفاق را بشنود و آنچه برای دیدنش آمده در یک کلام فقط یک چیز است؛ حقیقت عریان شما.نشان‌دادن این تن برهنه عقاید و علایق برای کسی که به کار رسانه‌ای عادت دارد مانند کسی است که باید تن خودش را خالکوبی کند. خودش را جراحی کند و در یک زمین خالی برای لذت خودش پنالتی بزند و این تنهایی ورای چارچوب‌های دیکته شده یک رسانه رسمی همیشه هم کار راحتی نیست. برای یک مهندس، طراح، متفکر یا محقق هرچند پا به توپ شدن با کلمات، بازی سخت‌تری است ولی دغدغه دوراندختن یک هویت کهنه و بازتعریف بی‌واسطه آن برای مخاطب به مراتب آسان‌تر است. اینجاست که امثال من بازی را در ویرگول می‌بازند. با این وجود باید نوشت.به نظر من باید نوشت چون روز به روز انسان‌های کمتری خط حرفه‌ای اخبار را باور می‌کنند. چون در جهان پساحقیقت امروز و دوره‌ای که Fake News واژه سال است هر لحظه انسان‌های بیشتری انتخاب می‌کنند که به جای یک قلم‌فرسایی حرفه‌ای و مجری عصاقورت‌داده حرف‌های یک انسان دیگر را باور کنند. بالاخره هر خبرنگار، روزنامه‌نگار و تحلیل‌گری می‌داند وقتی نوشته شما موفق است که بخشی از روح انسانی خود را به آن بدهید. پس باید نوشت.</description>
                <category>آرش برهمند</category>
                <author>آرش برهمند</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 21:47:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینترنت خاطرات ما را گروگان می‌گیرد؛ فراموشی بدون فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@arashbarahmand/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D8%9B-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-n1hnqwmrfotn</link>
                <description>آدم فراموشکاری هستم. این شامل زندگی روزمره هم می‌شود؛ کلیدهایم را فراموش می‌کنم. گوشیم را جا می‌گذارم. جلسات را فراموش می‌کنم. صبح‌ها کمی فکر می‌کنم چند سالم بود. در میان جلسه‌ای استراتژیک از خودم می‌پرسم واقعا زیر قهوه‌جوش را خاموش کردم؟ این پاسپورت لعنتی کجاست؟ تقریبا مطمئنم سند ماشین را اشتباهی هفته پیش دور انداختم. امروزم به بابا زنگ نزدم. خیلی از خودم می‌پرسم چه ماهی و چه سالی بود. فکر کنم گذاشتمش در آن جعبه دیجی‌کالا که زیر میز ناهارخوری بود. الان که دارم این را می‌نویسم حتی یادم نیست چهارشنبه است یا پنجشنبه.وقتی پای خاطرات مهمم می‌رسد حتی فراموشکارترم. به خصوص که این مهارتم را با نهایت قدرتم پرورش داده‌ام. به ندرت عکسی نگه می‌دارم که برایم لحظه‌ای را جاودانه کند. آرشیویی از هیچ یک از مجلات و روزنامه‌هایی که سابقه‌ام هستند ندارم. از بیوگرافی حرفه‌ایم بدم می‌آید چون احساس می‌کنم بی‌جهت بار ذهنیم را سنگین می‌کند و از کارت‌پستال‌های قدیمی و نوشته‌های بیات شده در گوشه و کنار اینترنت بیزارم.خیلی راحت آدم‌ها یا رویدادها را هم فراموش می‌کنم. مثلا اگر تو همان کسی هستی که ما با هم پس از یک عروسی بی‌پایان در رشت، در میان خجسته‌ترین خانواده زنده رودباری، صبح زود با هم به جاده زدیم، من تو را دیگر یادم نیست. فکر کنم می‌خواستم به یکی از این مصاحبه‌های لعنتی شنبه‌ صبح برسم ولی خاندان موطلایی‌ها را هم خیلی دوست داشتیم. یادم هست جاده زیر خورشید تازه‌دمیده به رنگ نقره خام بود و سپیدارها زیر نسیم در کنار بزرگراه می‌رقصیدند. پشت برگ‌های سبز ملایم آنها هم تلالویی نقره‌ای بود که ترکیبش با رود لاجوردی کنار اتوبان باعث می‌شد احساس کنی ونسان ونگوک سفر برگشت‌مان به تهران را خواب دیده. ولی تو را یادم نیست. اینقدر فراموشکارم.مثلا بار آخری که رفتم موزه دیرینه‌شناسی استانبول با اینکه تابستان گرم و تنهایی بود. با این وجود به آن روز زمستانی سرد فکر کردم که به همه گربه‌های سر راهمان خوراکی دادیم تا سربالایی سنگ‌فرش شده را رسیدیم به موزه. عجیب است دیگر اسمت یا حتی چهره‌ات را یادم نیست. یادم هست که هیچ علاقه‌ای به تاریخ و موزه سرد و نمناک نداشتی. رگبار باران ریز و غمناک روی مجسمه‌های مرمر توی حیاط هم کمکی به جذابیت این تفریح اجباری نمی‌کرد ولی آنقدر محو توضیحاتم از اقوام و جنگ‌ها شده بودی که دو ساعت و نیم گردش تاریخی را غر نزدی. شاید هم قول شب‌گردی در استانبول بود که ساکتت کرد ولی دیگر از خودت هیچ چیزی یادم نیست.واقعا فراموشکاری بد دردی است. یادم می‌آید برای یک سفر کمر‌شکن کاری در بارسلون بودم و تصمیم گرفتم روز آخر را بروم پارک گوئل که بندر را زیر نور غروب ببینم. موزاییک‌های درخشان در بالکون رنگارنگ مشرف به شهر زیر آخرین اشعه‌های خورشید می‌درخشیدند . چشمه‌ها را گائودی طوری طراحی کرده است که از سر یک مارمولک عظیم آب بیرون می‌زد. ترکیب یک لیزارد غول‌آسا با آبی شفاف و آرامش‌بخش. دوباره گوشی را چک می‌کنم و هیچ خبری نیست. به خودم گفتم پس آخرش این‌طوری است. نه دعوایی نه قهری نه حتی خشم و کینه‌ای. آخرش فراموشی است. با این وجود عجیب است حتی به خاطر نمی‌آورم کی بودی و چرا منتظر بودم پیام بدهی. همه چیز فراموش می‌شود.مشکل این است که اینترنت فراموشکار نیست. درایوهای مجازی خودشان وقتی یک تیک کوچک را فراموش کرده‌اید بردارید، عکس‌های مرگبار شما را هوشمندانه ذخیره می‌کنند تا بعد از سالها دوباره وقتی دنبال یک فایل قدیمی می‌گردید پیدایشان کنید. کافی است یک بار به جای ایمیل کاری با جیمیل‌تان وارد درایو شوید. اشتباهی که منم کردم و تمام شب داشتم خاطراتی را نبش قبر می‌کردم که با هزار بدبختی دفنشان کرده بودم.بدتر از همه شبکه‌های اجتماعی‌اند. برای اینها فراموشی یک خطا در تجربه کاربری است. آنها طراحی شده‌اند و دوست دارند همه آن خاطرات، عکس‌ها، لحظات،‌ رنگ‌ها و بو‌ها را گروگان بگیرند و وقتی ما در پیله سبک و راحت فراموشی خودمان چرت لذت‌بخشی می‌زنیم با یک نوتیفکیشن همه این پرده‌ها را بدرند؛ این هم یک عکس بی‌نظیر از ۵ سال قبل شما! این آلبوم خاطرات از سه سال پیش را ببین! آخرین باری که اینجا بودید ۸ سال قبل بود!راستش فراموش کردم اصلا چرا این مطلب را نوشتم. فناوری هم در برابر توان مغز ما کم می‌آورد. می‌شود فراموشی را هم فراموش کرد.</description>
                <category>آرش برهمند</category>
                <author>آرش برهمند</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2019 21:32:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رپرهای فارسی از نگاه استارت‌آپی؛ یه روز خوب می‌یاد</title>
                <link>https://virgool.io/@arashbarahmand/%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A2%D9%BE%DB%8C%D8%9B-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%DB%8C%DB%8C%D8%A7%D8%AF-ydsmwc8fhgtw</link>
                <description>رپ فارسی بی‌شباهت به اکوسیستم استارت‌آپی ایران نیست. از ماهیت واژگون‌گر هر دو که بگذریم ، که باعث شده نا‌مطلوب جریان اصلی باشند، هر دو هم در پیش‌فرض ذاتا «غیرمجاز» ولی موثر هستند. استارت‌آپ‌ها و رپرها هر دو توانستند مرزهای سیاست، اقتصاد و رسانه را جا به جا کنند. یکی توانسته با کاندیدای جریان اصولگرا دیدار کند و دیگری می‌تواند بازار خودرو یا مسکن را با قیمت‌هایش کنترل کند. هر دو نسخه‌های بی‌کیفیت و خود فروخته‌ای هم دارند که تشخیص هیچ کدامشان برای مخاطب/کاربر چندان دشوار نیست. در کنار همین درخشش‌ها هر دو هم هنوز نتوانسته‌اند به آن اندازه که جریان‌ساز هستند،‌ پولساز باشند. حداقل نه برای مالکان و موسسان اولیه هر دو جریان استارت‌آپی و رپ فارسی.جالب است که همان‌طور که استارت‌آپ‌ها سبک شخصی خود را دارند رپرها هم هر‌کدام دسته و مرام و مسلک خودشان را دارند. مثلا ابرآروان به نظر من کسی است مانند بهرام نورایی، نخبه و دیرهضم، همان‌قدر که پیچیده است مغرور هم هست یا تتلو، اگر بشود به رپری قبولش کرد، کسی است مانند توسکا؛ رمز‌آلود و پرطرفدار، همه‌گیر ولی پر از تناقض. یاس همیشه مرا یاد کافه بازار می‌اندازد؛ همانقدر که متفاوت است در گرفتن جریان اصلی هم موفق بوده؛ سربلند است ولی رگ خواب جریان اصلی را هم بلد است. ترکیب هنر شناختن ذائقه مخاطب با اعتراض بالفطره. فکر کنم دیوار چیزی مانند بهزاد لیتو می‌شد؛ شوخ، موفق و اندکی بی‌ادب. دیواری که جریان پول را دنبال می‌کند و مانند لیتو برایش دیده‌شدن جایی است حتی بالاتر از هنجارهای تجاری ایران.به نظرم زد‌بازی منصفانه‌ترین نسبت به اسنپ است. هم موفق در تغییر بازی و هم موفق در جذب مخاطب عمومی. گروهی که مانند اسنپ هم چند آهنگ تک ستاره دارد و به مدد آن هم بار خودش را بسته و هم مرزهای مخاطب عمومی رپ فارسی را جا به جا کرده است: درست کاری که اسنپ با مفهوم استارت‌آپ کرد. به نظر شما آینده گروه اینترنتی ایران هم مانند عاقبت زد‌بازی است؟ تپ‌سی را حتما به گروه همه‌گیر و موفق تیک‌تاک نسبت می‌دهم که شروعی طوفانی داشتند و همین حالا هم هرچند احتمالا موفق‌ترین گروه فعال رپ فارسی هستند ولی باز گویا باید تا ابد داغ اول بودن اسنپ یعنی همان زد‌بازی را به دوش بکشند. موفق‌هایی که فقط اول نیستند.دوست داشتم اسم ساسی‌مانکن را اصلا در این مطلب نیاورم ولی خب باید قبول کرد همان‌طور که همیشه رپر‌ها از دور، موفقیت تجاری و معجزه‌آسای بازاری ساسی‌مانکن را دیده‌اند و حتی خود را از جنسش هم ندانسته‌اند بسیاری به همین دید به مجموعه عجیب آپ و موفقیت تجاری چشم‌گیرش نگاه می‌کنند. از دید آنها هم آپ چندان از جنس جریان اصلی استارت‌آپ‌‌ها نیست. راستی رضا پیشرو اگر چهره بیزینسی داشت بدون شک الوپیک بود: گستاخ، صاحب سبک شخصی و از جنس خود مردم کوچه و بازار.هیچکس هم با آن سبک متفاوت و شورشی‌ و میراث تاریخی‌اش شاید اگر کسب و کار بود زرین‌پال می‌شد. همان‌طور که زرین‌پال پس از خود یک رگه ماندگار از استارت‌آپ‌های مالی را بر جای گذاشت «هیچ‌کس» هم خواهی نخواهی جاده‌صاف‌کن بخشی از رپ خیابانی ایران است با نگاهی به حسرت‌های جنوب شهر.دنیای رپ‌ فارسی هم مانند جامعه استارت‌آپی پر است از تک ستاره‌هایی که درخشش و سوسوی خودشان را دارند. زرین‌پال، تخفیفان، نت‌برگ، چیلیوری و از آن سو هیچکس، شایع، حصین، سپهر، رض و علی سورنا تنها بخشی از این مثال‌ها هستند. رپرهای ایرانی هم مانند استارت‌آپ‌ها هرچند دسته‌بندی‌ها، رجز‌خوانی‌ها و رقابت‌های خودشان را دارند ولی مهمترین مشکلشان نیروهای مستعدی هستند که پشت سد فیلترینگ و مجوز دلسرد می‌شود و ریشه از ایران می‌برند یا در یک جنگ و گریز بی‌پایان با نظام فرهنگی یا فناوری کشور روز به روز تلخکام‌تر می‌شوند. گویی باید بین شنیده‌ شدن و ریشه‌کن‌ شدن یکی را انتخاب کنند.شاید غم‌انگیزترین شباهت بین رپ فارسی و استارت‌آپ‌های ایرانی در بی‌ستاره بودن نسل دومشان باشد. باوجود آنکه روی کاغذ نسل اول هر دو توانسته‌اند سبک‌ کاری، مخاطب/کاربر، بازار و هویت خوبی را به میراث بگذارند ولی در نسل دوم مستعدی که به بازار آمده به ندرت می‌توان آن پاکباختگی، اصالت و شیفتگی همراه با درخشش نسل اول را دید.به هر حال شاید وقتش شده از خودمان بپرسیم آیا همان‌طور که بالاخره اندک اندک نسیم استارت‌آپ‌ها بر بازار کشور می‌وزد و دولتمردان از آن حرف می‌زنند بالاخره روزی می‌رسد که این سبک موسیقی واقعی، که چه دوستش داشته باشیم یا نه صدای نسلی از ایران است، هم بتواند از زیرزمین نور خورشید را ببیند؟ یک روز خوب واقعا می‌یاد؟</description>
                <category>آرش برهمند</category>
                <author>آرش برهمند</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2019 22:18:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای یک مهاجرت؛ خداحافظ آقای جابز!</title>
                <link>https://virgool.io/@arashbarahmand/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%D8%9B-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2-tgfex8owrgmf</link>
                <description>امشب اولین شبی است که بیرون از دنیای اپل می‌دوم. طبق معمول بعد از یک روز سنگین کاری به باشگاه دیر رسیدم و حالا که روی ترد‌میل دارم می‌دوم تقریبا هیچ کسی در باشگاه نیمه‌تاریک نیست. می‌شود از آینه‌های رو به روی دستگاه اتاقک شیشه‌ای،مدیر باشگاه را دید که دارد پشت دستگاه مک‌بوک چرت می‌زند و شاید امشب کمی دیرتر هم تعطیل شویم. من هم دارم در همان تاریک و روشن آینه، روی یک مسیر بی‌انتهای نیمه تاریک می‌دوم و در ذهنم این یادداشت را برای ویرگول عزیزم می‌نویسم.مهاجرت من به اندروید بیشتر از آنکه که یک انتخاب فناورانه باشد یک ماجرای عاشقانه و حرفه‌ای شکست خورده است. اولین آیفون را وقتی خریدم که تنها یک نسل از آیفون گذشته بود و هنوز ماجراجویی جابز بود در عرصه‌ای که نوکیا و سونی‌اریکسون و تا حدودی سامسونگ یکه‌تاز بودند. عطش جابز به من هم اجازه می‌داد یک تجربه جهانی را درست جایی در قلب روزنامه‌هایی که مدام بسته یا ورشکست می‌شدند در تهران زندگی کنم. دستگاه بیشتر از آنکه یک گوشی بی‌نقص باشد پنجره‌ای بود به دنیای جدید. این دنیا با اپ‌استور و سیری رشد کرد و مک‌بوک هم یک جایزه حرفه‌ای بود.اولین مک‌بوک را که به اصرار دوستم خریدم متوجه شدم این بافته زیبا و پیچیده آلومینیوم و نور چطور می‌تواند تجربه نوشتاری شما را از یک فرآیند ذهنی به لذتی بصری تبدیل کند. منظومه سیب‌های من به سرعت با دو لپ‌تاپ، نسل‌های مختلف ساعت، ساعت‌های هوشمند اپل و البته ایرپاد‌های عزیزم بزرگ شد و قدم به قدم با آن، حیات حرفه‌ای من هم رشد کرد. تجربه روان و خوشایند اکوسیستمی که روز به روز بهینه‌تر و البته گران‌تر می‌شد، اجازه می‌داد من هم پله‌های جایگاه حرفه‌ایم به عنوان یک خبرنگار را نشانه‌گذاری کنم. یک ابزارک جدید برای هر پله‌ای که برایش می‌جنگم و پیروز می‌شوم. این شد که وقتی خواستم از اپل مهاجرت کنم یک گونی دستگاه با خودم به مغازه‌ای در پاساژ پایتخت بردم.راستش از آن زامبی‌هایی هم نبودم که جابز را می‌پرستند. اعتقادم به اپل وقتی بیشتر شد که دیدم چطور بعد از مرگ خالقش توانست مانند روایت نیچه‌ای یک انسان را جای آن جایگاه اساطیری بنشاند و باز هم، حتی بیشتر، رشد کند و مرزهای تاریخ کسب و کار را جا به جا کند. به ویژه که تیم‌ کوک در کتاب قهرمانان دره سلیکونی بیشتر یک ضد‌قهرمان بود؛ نه گرایش انسانی و نه گرایش مدیریتیش آن نبود که جابز را تکرار کند. بازارهای جدید را فتح کرد و تجسمی شد از روامداری بر تارک پرارزش‌ترین کمپانی جهان. جایی که شایسته‌سالاری بر خودنمایی ارجح است.این بود تا به مرز تحریم‌های اخیر رسیدیم. طبیعتا این جنگ و گریز باز و بسته‌شدن اپلیکیشن‌های ایرانی مرا هم آزار می‌داد ولی باز عشقم به این تجربه کاربری بر آن هم می‌چربید تا کم کم سایه دغدغه‌ای انسانی بر آن سایه انداخت. جایی در میانه فیلترینگ و تحریم و فشارهای اقتصادی و اجتماعی یک کمپانی کمر به ریشه‌کن کردن کسب و کار و کاربر ایرانی بسته بود. واقعیتش این است که اپل هرگز ارادات یا دلش با ایران همراه نبوده است ولی این شخم‌زدن نظام‌یافته حتی ساده‌ترین اپلیکیشن‌های ایرانی در خاک اپ‌استور، روی سیستم‌ عامل و پروانه‌های انتشار نشان می‌داد دیگر ماجرا فرق کرده است.هر اپلیکیشنی که رد می‌شد و از کار می‌افتاد ساعت‌ها زحمت و کار برای توسعه‌دهنده اپ و کسب و کار هدر می‌رفت. کاربرانی که به سختی به دست آمده بودند آواره و شاکی می‌شدند و حالا که من از نردبان حرفه‌ای آنقدر بالا رفته بودم که آن‌سوی دیوار روزنامه‌نگاری را هم ببینم می‌دیدم که عمر و امید یک جمع جوان و سختی‌کشیده است که با هر بار بسته شدن اپ‌ها دود می‌شود و به هوا می‌رود و من به عنوان پیچ و مهره‌ای از این بازار دارم پولی را که از این بازار به دست می‌آورم را به پای کمپانی‌ای می‌ریزم که نه تنها هزینه حضور در ایران را نمی‌پذیرد که از تمام ابزارهایش علیه تک تک بازیگرانش، خرد و کلان، مالی یا غیر مالی ، ساده یا پیچیده استفاده می‌کند. این برای من منصفانه نبود. به ویژه که هنوز بسیاری از هم‌وطنان، دوستان و همکاران خودم بودند که در دفاتر خارجی حاضر در تهران کار می‌کردند و اضطراب و تعلیق هر روز بسته‌شدن، غیر‌قانونی‌شدن و مواخذه شدن را به جان می‌خریدند تا یک گوشی به خیابان جمهوری برسد.دیگر اپل برای من نماد پله‌های یک زندگی حرفه‌ای خوشایند و دوست‌داشتنی نبود. چهره چروک یک زندانی در قفس طلایی شغلش بود که اگر ازش لذت نبرم باید بتوانم عوضش کنم و باید غنائم این فتوحات حرفه‌ای را هم در مسیر مهاجرت به یک دنیای جدید پس داد. پس رهایش کردم…مدیر باشگاه هم بیدار شد و چراغ‌های باشگاه را خاموش کرد. امشب هم تمام شد، دکمه قرمز توقف ماشین را می‌زنم.</description>
                <category>آرش برهمند</category>
                <author>آرش برهمند</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2019 21:22:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>