<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرش خدائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arashkhodaei</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:18:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/246455/avatar/gkaCYp.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرش خدائی</title>
            <link>https://virgool.io/@arashkhodaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایران و مشکل تاریخی بر هم زدن صف</title>
                <link>https://virgool.io/@arashkhodaei/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%B5%D9%81-cbydqh9slcua</link>
                <description>چالش‌های جامعه ما چالش‌هایی است که در ظاهر، عیان و آشکار است، لیکن به نظر من اگر چالش‌های ما اینها بود که می‌دیدیم، تا به حال باید بهبودی قابل توجه در آنها رخ می‌داد، زیرا از انصاف نباید گذشت که پس از انقلاب اسلامی، انواع و اقسام سلایق اجرایی، فرصت کار و اقدام را داشته‌اند و نمی‌شود این همه فکر و اندیشه متفاوت، فاقد توانایی یا شناخت برای برون رفت تدریجی از این چالش‌ها بوده باشند.آنچه از نظر من، فراتر از توان افراد و اندیشه‌های آنها است، تاریخ است. من به دنبال برخی گره‌های تاریخی در سرنوشت ایران هستم تا بتوانم  از دیدگاهی دیگر به مسئله بیاندیشم و از عمق تاریخ، موضوعی را برای تمرکز بیابم و یا یک قضاوت تاریخی در خصوص رشد یا عقب ماندگی داشته باشم.در این نوشته به نکته‌ای تاریخی که عیان و آشکار است، با نگاهی پرسشگرانه نگاه خواهم کرد.نام این نگاه را هُل دادن و صف بر هم زدن تاریخی در ایران می‌نامم.محمدعلی شاه قاجار، آخرین شاهی بود که در ایران در یک فرایند قانونی یا عادی به حکومت رسید. او در سال 1285 هجری خورشیدی پس از فوت مظفر‌الدین شاه بر تخت نشست، اما مشروطه‌خواهان، سلطنت او را تاب نیاوردند و در سال 1293 فرزند کودک او احمد شاه را بر تخت نشانده و او را از کشور بیرون راندند. او به روسیه تبعید شد و در سال 1304 در ایتالیا درگذشت.احمد شاه نیز نه فرصت یافت دوره سلطنت خود را به پایان رساند و نه حتی توانست در ایران بماند و بمیرد. او در سال 1304 پس از وقایعی در ادامه کودتای سید ضیاء از سلطنت خلع و در سال 1308 در پاریس درگذشت.رضا شاه پهلوی نیز چنین سرنوشتی داشت. او نیز در سال 1320 از سلطنت خلع و به خارج تبعید شد و در جزیره موریس، جایی غریب‌تر از هر جا برای یک حکمران ایرانی زندگی و در سال 1323 در افریقای جنوبی درگذشت.پسرش محمدرضا نیز نه دوران سلطنت خود را به جانشین خود تحویل داد و نه در ایران بستری برای مرگ یافت. با اوج گرفتن خیزش انقلاب اسلامی از ایران رفت و در سال 1359 در مصر از دنیا رفت.این جریان، پس از انقلاب هم متوقف نشد. نخست وزیر موقت ایران مورد نوعی کنار زده شدن قرار گرفت و بازرگان نیز با استعفا، از قدرت کنار رفت. جالب اینجاست که او نیز در سال 1373 در سویس از دنیا رفت.رئیس جمهور بعد از او نیز نتوانست دوره خود را تمام کند. بنی صدر در جریانی که نزدیک به دوران ما و آشنا است و قضاوت تاریخی درباره آن را زود می‌دانم ( من انقلابی و طرفدار امام هستم، بی‌طرفی من در تعیین عمق قضاوت تاریخی است) دوره خود را ناتمام دید و سوار بر هواپیما از کشور فرار کرد و تا کنون فرصت زندگی در کشور خود را هم از دست داده است.رئیس جمهور بعدی، شهید رجایی نیز نتوانست یک دوره زمامداری را به اتمام برساند و در کمتر از یک ماه ترور شد و در سال 1360 درگذشت. حداقل او در کشور خود دار فانی را وداع گفت و در این خاک آرمید.از سال 1285 که مظفرالدین شاه به سلامت! حکومت را به نفر قانونی بعد واگذار کرد، 83 سال طول کشید تا حافظه تاریخی ایران، یک نوع تغییر مسالمت آمیز حکومت را دوباره در سال 1368 از آیت‌الله خامنه‌ای ریس جمهور وقت به مرحوم هاشمی مشاهده کند.این سیر واقعی، دردناک، ولی واقعیِ تاریخی، برای یک کشور، آسیب کمی به همراه ندارد. 83 سال حافظه تاریخی این کشور، بر هم خوردن قاعده، هل دادن حکمران، به هم زدن صف، منتظر نماندن برای پایان یک دوران و برنامه ریختن برای ابتر گذاشتن آن را نهادینه کرده و فرصت و مراقبتی قابل توجه برای جبران و ترمیم نیاز دارد.یادم می‌آید پس از دوران ریاست جمهوری مرحوم هاشمی، عوام و حتی خواص مانده بودند که خوب حالا قرار است چه بشود؟ اصلا کسی در یاد نداشت که رئیس جمهوری پس ار دوران خود زنده باشد! این بود که برخی برای تمدید آن برنامه‌ریزی داشتند. بعد هم که آقای خاتمی روی کار آمدند، مخالفان ایشان، امید فراوانی به هل دادن و صف بر هم زدن و تکرار تجربه بنی صدر داشتند و ما را به تکرار آن واقعه امیدوار می‌کردند. چنین هوسی در دوران آقای احمدی نژاد هم به شدت پرورانده شد. هم در نزد عوام و هم در نزد خواص، اما انصافا، آقا خوب ایستاد و نه گذاشت محمود را هل دهند و نه گذاشت محمود بازی را به هم بزند.دیشب که دوران روحانی نیز به سرآمد، من نیز که چون همه نگران کشور هستم و دردمند از بیماری و مشکلات اقتصادی و بی‌تدبیری و البته خود نیز نقشی به سزا در این گرفتاریها دارم، خیلی خوشحال بودم که الان سه رئیس جمهور بازنشسته زنده در کشور داریم، چیزی که زمانی به اندازه یک قرن از آن محروم بودیم. دوران رهبری آقا، یک دوران ترمیم کننده تاریخی برای ایران است. من نه تا به حال فرصت صحبت با ایشان را داشته ام و نه اطمینان از شناخت خود از روش ایشان دارم، اما با دقت که دنبال می کنم، می‌بینم که ایشان اصرار دارند که امور در جریان عادی خود طی شوند. گاهی برخی کلافه می‌شوند که ای بابا! کار را ببُر و تمام کن، اما اگر کسی باشد که کار را ببُرد و تمام کند، مردم کِی تجربه کنند، مردم کِی پخته شوند؟ تاریخ را گاه باید با تاریخ شست نه نه دستور و نصیحت. شاید در کوتاه مدت آسیب بینند و گرفتاری بکشند، اما در یک دوره 30 ساله فرصت به دست آوردن یک تجربه تاریخی ضروری برای هر ملت صاحب سبک را خواهند داشت.ترامپ، اوباما، بوش، کلینتون و کارتر روسای جمهور گذشته و در قید حیات امریکا هستند که همه در کشور خود زندگی می کنند.خامنه‌ای، خاتمی، احمدی‌نژاد و روحانی نیز روسای جمهور گذشته و در قید حیات ایران هستند که در ایران زندگی می‌کنند. بد نیست بنی صدر هم این اواخر عمر به ایران بیاید. نهایت نگرانی، قدری خاطره بازی و خنده خواهد بود. در این صورت با رقیب خود در دنیا برابریم.</description>
                <category>آرش خدائی</category>
                <author>آرش خدائی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Aug 2021 22:09:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهبر، پدر، چوپان ...</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%86-f6pf9wofu4lk</link>
                <description>از ایام نوجوانی شنیده بودم که برخی پیامبران مانند حضرت موسی و رسول گرامی اسلام چوپانی را تجربه کرده بودند.به سادگی فکر میکردم که شاید هدایت گله، آمادگی برای هدایت انسانها به دست خواهد آورد و یا اینکه چوپان در خلوت دشت و کوهستان به شهودی می‌رسد که او را به مراتب بالاتر هدایت خواهد کرد.در كتب عهد جدید -انجیل- هم اصطلاح گله گم شده و چوپانی حضرت مسيح برای پیروان خود را خوانده بودم.اما این تعارض را هم احساس می‌کردم كه انسان کجا و گوسفند کجا! و تشبيه گله گوسفندي كه پرورانده مي‌شود براي ذبح و جامعه انساني كه پرورش مي‌يابد براي رسيدن به خدا تا كجا بدون ربط است.دو رخداد چشم من را بر روی واقعیتی گشود.اول از همه خواندن حکایتی درباره حضرت موسی و رخداد دوم به دنیا آمدن اولین فرزندم ابراهیم عزیزدر سال 1384 بود.چوپان...روزی هوا تابستانی و بسیار گرم بود،  حضرت موسی ـ علیه السلام ـ در صحرا و دامنه کوه به چراندن گله سرگرم بود، یکی از بزغاله‌ها از گله خارج شد و تنها به سوی بیابان دوید، موسی ـ علیه السلام ـ به دنبال او، بسیار دوید و از گله, فاصله زیادی گرفت تا شب شد، سرانجام موسی ـ علیه السلام ـ به بزغاله رسید و طرف او رفت, با اینکه بسیار خسته شده بود در بالای کوه او را گرفت و صورتش بوسید و دست نوازش بر سر پشتش کشید مانند مادر نسبت به فرزندش, او را نوازش داد، ذره‌‎ای نامهربانی با او نکرد، به او گفت: «گیرم به من رحم نکردی، ولی چرا به خود ستم نمودی؟» و با زبان عذرخواهی به او گفت: «ای حیوان امروز تو را به زحمت افکندم، ولی منظورم حفظ تواز حمله گرگ بود.»سپس آن را به دوش گرفت وبه گله رسانید.وقتی که خداوند این صبر، تحمل و مهر را از موسی ـ علیه السلام ـ دید، به فرشتگان فرمود: «موسی ـ علیه السلام ـ شایسته مقام پیامبری است.»پدر ...رخداد دوم به دنیا آمدن فرزندم بود. برای اولین بار با موجودی روبرو شده بودم که نادان و ناتوان بود و امکان رها کردن و بیخیال شدن و یا اتمام حجت کردن با او وجود نداشت! پاره تن من بود اما نه حرفی میفهمید و نه توانی برای انجام برخی کارها داشت. گرفتار شده بودم با يك موجود عزيز و نفهم و ناتوان!تا قبل از آن تجربه جمع این شرایط را در یک نفر ندیده بودم. یا کسی بود که پاره تن من بود و ضرر او ضرر من بود اما امکان بحث و تفهم داشت و در مواردی که لازم بود با تشریح وضعیت و استدلال و فراهم آوردن قدری دانایی یا توانایی از پیگیری امور روزمره او بی نیاز می شدم، یا اینکه با افرادی سر و کار داشتم که اگر چیزی را به صلاح می دانستم و به آنها می گفتم و اما راه خود را ميرفتند، به این نتیجه می رسیدم که مختار است سخن را بپذیرد یا خیر و اگر آسیبی به او رسد خودش خواسته است.فرزند من دو ویژگی جالب داشت اول اینکه نمی توانستی با نشتن و حرف زدن، او را به راه راست آوری و نیازمند مراقبت هدایت و کمک دائمی بود و دیگر اینکه اگر ضرری به او می‌رسید در اصل به من رسیده بود، بخشی از من بود یا من مال بود و ضرر به او ضرر به مال من من و ضرر به من بود.اگر می گفتم کاری یا چیزی خطرناک است نمی‌فهمید بلكه باید دائم او را از آن خطر دور می‌کردم. اگر امروز از خطر دور می کردمش ربطی به فردا نداشت آن کار را باید فردا و پس فردا و فرداهای دیگر هم تکرار می‌کردم و هیچگاه قادر به ترک یک کار تکراری از جنس هدایت و مراقبت دائمي نبودم. نمی توانستم با خودم هم بگویم که به من چه! من که صد بار او را از این خطر دور کردم بار دیگر اگر اتفاقی بیفتد پای خودش است. اگر او چيزي را از دست مي‌داد، اين من بودم كه چيزي را از دست داده بودم.چوپان نیز با چنین موجودی سر و کار دارد. چوپان وظیفه هدایت و مراقبت هر روزه دارد. به دو دلیل نمی‌تواند از این کار دست بکشد: اول اینکه گله او قرار نیست آگاه شود و از هدایت و مراقبت دائمي بی‌نیاز گردد. اگر امروز نباید وارد كشتزار همسایه شود فردا نیز همین طور است و گله هیچگاه این را نخواهد فهمید و این چوپان است که هر روز و هر روز باید این کار را تکرار و تمرین کند. دوم، چوپان نمی تواند نسبت به سرنوشت این گله بي تفاوت باشد زیرا این گله مال اوست و ضرر این گله، ضرر او خواهد بود.رهبر ...فهمیدم که یک رهبر باید دو ویژگی داشته باشد: اول اینکه خود را در مقام مالک ببیند و ضرر جامعه را ضرر خود حس کند. دوم اینکه پا به پای جامعه برود و هر روز و هر روز رهبری کند و از مقام یک نصیحت کننده به مقام یک عمل کننده و جلودار تغییر وضعیت دهد.اگر رهبری گفت گور پدرشان! ده بار گفتم این بار نخواهم گفت، خودشان ضرر خواهند کرد، ديگر رهبر نیست. جامعه اش به شکست خواهد رسيد و او چيزي بيش از آنها ندارد. اگر رهبری نيز توقع داشته باشد که جامعه‌اش آگاه و توانا شوند و بی نیاز از رهبری گردند و از رهبری دائمی خسته شود باز هم رهبر نیست. شاید چیز خوب دیگری است، شاید یک نصیحت کننده است، شاید یک دانشمند است، شاید یک عالم است، اما رهبر نیست. رهبر چوپان گله‌ایست که ردای نرم و جای گرم تفکر و اندیشه را با راه سخت و ردای زمخت پیمودن مسیرهای دشوار عوض می کند و همراه گله اش می شود، سختی های آنها را تجربه مي‌كند، کوره راههای دشوار را كه گاه در اثر تصميم جامعه و نه او در پي گرفته مي‌شود مي‌پيمايد، به بوی آنها آلوده خواهد شد، اما دست آخر گله اش را به آنجا که باید می‌رساند، سالم و سلامت.</description>
                <category>آرش خدائی</category>
                <author>آرش خدائی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 20:05:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان پدر کجاستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@arashkhodaei/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-mfwl8owuvkfr</link>
                <description>خیلی سال پیش انگلستان بودم برای یک آموزش فنی و یک شب مهمان یک مهندس ایرانی شدیم که همسری ایرانی داشت.پس از پایان مهمانی، مهندس در حال رانندگی برای بازگرداندن ما به هتل تعریف می‌کرد که با یک دختر انگلیسی نامزد بود و کار تمام شده بود، می‌گفت یک ابهام داشتم که نمی‌دانستم چیست، فقط حسی مبهم بود، در راه رفتن به خانه دختر برای دادن حلقه و رسمی کردن قضایا، ناگهان احساسم به شکل صریح برایم آشکار شد. برگشتم و هر چه دختر زنگ زد که ما منتظریم، عذرخواهی کردم و نپذیرفتم، و قسمت شد که با شکوفه خانم ازدواج کنم. از آن قضیه بیست سالی گذشته بود که برای من تعریف کرد.حالا آن شهود چه بود؟گفت فهمیدم دارم میروم یک عمر با کسی زندگی کنم ولی هرگز نخواهم توانست به او بگویم: «جیگرت رو بخورم»، به همین سادگی و صراحت!حمله به دانشگاه کابل، مرا یاد آن داستان می‌اندازد، آمریکا سالهاست که در افغانستان نفوذ پیدا کرده، شوروی هم و عربستان هم،اما اینها تا آخر تاریخ و رابطه‌شان هم نخواهند توانست فهمیدن که «جان پدر کجاستی» یعنی چه؟پس از نوشتن:یک نفر صاحب اندیشه که به ایشان ارادت دارم، پیام زیر را فرستادند، صحیح است. زیبایی عمق فرهنگ نباید باعث فراموشی اصول شود؛«البته رفتار ایشان به استناد قران به هیچ وجه قابل توجیه نیست چون وفای به عهد نکرده‌است. این چیزی است که پیش از تعهد می‌بایست به آن فکر می‌کرد. و اگر می‌خواست عهد را تغییر دهد می‌بایست رضایت طرف متعاهد را می‌گرفت.»</description>
                <category>آرش خدائی</category>
                <author>آرش خدائی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Nov 2020 10:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منطق ریختن خون خدا- قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@arashkhodaei/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-c1nrtnytmffw</link>
                <description>در پنج نوشتار قبلی، سعی شد تا با طرح ایده نگاه از منظر گمراهان واقعه کربلا یا نگاه اول شخصی، البته از منظر دشمنان سیدالشهداء، یک روش برای مشاهده عملکرد خود و پرهیز از قرار گرفتن در مسیری که آن را طبیعی می‌پنداریم، اما به سادگی ما را در صف مقابل امام حسین علیه‌السلام قرار می‌دهد داشته باشیم.نگارنده این مطالب، آدمی عوام است و نسبت قابل اثباتی با تاریخ اسلام و شناخت بازیگران آن ندارد. لیکن به تجربه یافته است که اولین اصلاح قابل اعتماد و در دسترس، اصلاحی است که بر روی خود انجام می‌دهیم و در جزئیات زندگی روزمره، هر گاه دقیق شده، دیده است که کار نکرده زیاد دارد و هنوز، با نگاهی به درون، فرصت بهبود اوضاع مهیاست.یکی از بزرگترین اشتباهات روزمره ما، جابجا کردن جای فکر و جای عمل است.کسی که قبل از محرم سال ۶۱ هجری قمری، خود را نساخته باشد، سخت می‌تواند در غروب عاشورا سربلند باشد.البته وقتی که سید و سالار شهیدان هدایت‌گر است، صبح عاشورا حر رستگار می‌شود. ولی حر هم حتماً لیاقتی را از قبل لایق شده بود که عمر ابن سعد فاقد آن بود.چند روز قبل از آغاز نوشتن، با یکی از اولاد سیدالشهداء که حقی بزرگ بر گردن من دارد و ارادتم به او فراوان است، درباره این ایده صحبت می‌کردم، گفتند خوب است، اما آن را بنویس تا معلوم شود آنچه در ذهن داری چیست؟ گفتم برای که بنویسم؟ گفت برای خودت!قدری برای خود نوشتم و آنها را منتشر کردم، زیرا فقط اشاره ای است به یک ایده که البته جدید هم نیست فقط شاید بیانی جدید و کلماتی جدید دارد و شاید کسی بخواند و قابل بسط باشد.سعی کردم که نوشتار را قبل از آغاز دهه محرم تمام کنم، زیرا فکر می‌کنم، اگر در این ایام بیخودی از خود و سرگردانی و عزاداری و حضور در نمایش پر عظمت و تاریخی شیعه، به بازی با کلمات بپردازم، مصداق آن هستم که وقت نظر و وقت عمل را جابجا می‌کند.در مسجد محل ما که محله‌ای است قدیمی و عزاداری سنتی دارد، پیرمردهای زیادی هر شب در صف نوحه‌خوانی می‌ایستند تا نوبت به آنها برسد و بیتی نوحه بخوانند:سقای دشت کربلا ابالفضلدستش شده از تن جدا ابالفضل..جوانان بنی هاشم بیاییدعلی را بر در خیمه رسانیدو من سالهاست آنها را میبینم که موهایشان سفیدتر و قد خمیده تر می‌شوند، جوانانی که عادت کرده‌اند به مداحی های پلی‌فونیک و هارمونیک، زیر لب به آنها می‌خندند، و آنها باز چنان گذشته تکرار می‌کنند که ساقی لب تشنگان    سوی میدان شد روانبه همین سادگی، و به همین سادگی است که محرم رنگ و بویی آشنا پیدا کرده برای ما.برویم. اینترنت و قلم و کاغذ در همه‌ی سال مهیاست. به قدر کافی، به اندازه ۳۵۵ روز سال فرصت این حرف ها هست، لباس سیاه و پرچم‌های رنگارنگ حسینی را درآوریم و رنگ حسینی بگیریم و در این ده روزه، از خود به دامن امام حسین علیه‌السلام پناه ببریم. از بدی‌های خود و حتی از خوبی‌های خود، از هر چه از خود است فرار کنیم به زیر سایه پرچم علمدار کربلا‌.التماس دعا</description>
                <category>آرش خدائی</category>
                <author>آرش خدائی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Aug 2020 19:40:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منطق ريختن خون خدا- قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@arashkhodaei/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D8%B1%D9%8A%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-peoabjad1l1c</link>
                <description>عمر ابن سعد ابنِ ماخیلی از اوقات در معرکه یا فتنه‌ای گرفتار می‌شویم، برای رهایی از آن، به دلایلی عذر مستقیم نمی‌آوریم و چون منافع و نظرمان هم در این نیست که به یک طرف حق بدهیم و با طرف دیگر مخالفت کنیم، صلاح را در این می‌بینیم که میانه کار را بگیریم تا داستان جمع شود. این روش، برنامه و منطق ما برای مدیریت این موارد است. این مثال، مثالی آشنا است که شاید همه ما بارها در آن گرفتار شده‌ایم و آنگونه عمل کرده‌ایم.عمر ابن سعد، یار و طرفدار اباعبدالله الحسین علیه‌السلام نبود. به شکل واضح، حتی قبل از مجبور شدن به مقابله با سپاه اباعبدالله الحسين عليه السلام، به زياد ابن ابيه و سپس به عبیدالله بن زیاد گرایش داشت، اما جریان عملکردش نشان می‌دهد که اصرار بر ریختن خون اهلبیت، حداقل به دست خودش، هم نداشت. مابين دنيا و آخرت قرار گرفت، تدبير كرد تا هم دنيا را به دست آورد و هم آخرت خود را تباه نسازد، ليكن در بزنگاه انتخاب، شكست خورد. دنيا را بر آخرت ترجيح داد و دنيا را هم به دست نياورد!خود را به جاي عمر ابن سعد بگذاريم و سعي كنيم با نگرشي آشنا، قدم به قدم به همان نتيجه‌اي كه او رسيد برسيم و مسير او را پيش برويم. منطق مورد استفاده ما هر چه باشد، به فاجعه‌اي ختم خواهد شد. شايد در نگرش خود بازبيني كنيم و نشانه‌هايي در مسير زندگي خود قرار دهيم تا به محض ديدن آنها در ميدان عمل، متوقف شويم.عمر ابن سعد، در نوجوانی در سپاهی به فرماندهی پدرش، عراق را فتح کرده بود.مسلمانان ساكن دشت نينوا، آن را دشتي حاصلخيز مي‌شناختند، اما او با اين سرزمين آشنایی دیگری داشت؛ در نوجوانی که خیلی‌ها به بازیهای کودکانه می‌پرداختند، او با شمشیر خود، آن را به قلمرو اسلام افزوده بود، و دروازه فتح ایران را باز کرده بود.عمر ابن سعد، حدیث هم روایت کرده، نقش او در اسلام محدود به شمشیر هم نبوده است.این که این احادیث چه بوده و چه بر سر اسلام آورده، به کنار، حداقل، این توصیفی ظاهری از اوست که خود را لایق آن می‌دیده است.حالا، امویان، حاکم بر مسلمانان و سرزمینهای اسلام شده‌اند و سهم او از اين سالهاي جنگ و بحث، محدود است به فرزندانی و زمینی و خانه‌ای.پدر او شمشیرزن اسلام بوده ولي اصل و نصب زياد -حاکم کوفه در دوران معاویه- چنان است كه بر زبان نمي‌آورند و حاکم را به نام «زیاد فرزند پدرش» صدا می‌کنند.از این سرزمین‌ها که خاطرات زیادی در فتح آن دارد، چیزی نمی‌خواهد، فتنه هم در آن زیاد است. اما بالاخره پس از این همه سال، لایق یک منصب مدیریتی كه هست؟ از سفره اسلام اينقدر حق دارد كه حداقل بر جماعتی تازه مسلمان حكومت كند؟این همه صبر و اکنون؛ در حال حرکت به سمت ری است تا در آنجا آرام گیرد و فارغ از پیچیدگی‌های سیاسی کوفه، حکومتی کند و بهره‌ای ببرد، گندمی از ملک ري را به فراغت مزه مزه كند.که خبر می‌رسد، امام حسین علیه‌السلام به دعوت اهل کوفه به آنجا روان شده است! - مگر حج نرفته بود؟- چرا، اما بعد از ظهر عرفه، حج را نیمه تمام گذاشت و راهی شد.- با چه کسانی؟- با همه عزیزانش!و عمر ابن سعد ماموریت می‌گیرد به مقابله با امام مظلوم برود. مخالفت می‌کند، جواب می‌شنود: پس سمت ری هم نرو!و باز هم دعوا، و باز هم مرافعه، و باز هم این عمر ابن سعد بدبخت است که ضرر خواهد کرد. &quot;اینها که عموزاده‌اند، آن طرف شرافت و بزرگی خاندان رسالت و فرزند علی بودن را دارد، این طرف هم که فعلا سالهاست که حکومت را در دست دارد. این وسط، بدبخت عمر ابن سعد که گرفتار شد. نه نمی‌گویم، آنچنان هم که اینان فکر می‌کنند نخواهد شد، جمع و جورش می‌کنم، جنگ نخواهد شد، کوفیان که جا زده‌اند و حسین دیگر اميدي براي پافشاری ندارد، برادرش هم همین کار را کرد.اصلاً شاید خدا مرا انتخاب کرده که این قضیه را فیصله دهم، و گر نه کار دست این تهی‌مغزان خواهد افتاد که برای خوش‌آمد ابن زیاد از ریختن هیچ خونی باک ندارند،&quot;و راهی شد، در داستان دردناکی که در انتهای آن، در غروبی جانكاه، دست خود را به به دندان می‌گزيد و می‌گفت: ای کاش با رسول (خدا) راهی برگزیده بودم!وَ يَوْمَ‌ يَعَضُ‌ الظَّالِمُ‌ عَلَى‌ يَدَيْهِ‌ يَقُولُ‌ يَا لَيْتَنِي‌ اتَّخَذْتُ‌ مَعَ‌ الرَّسُولِ‌ سَبِيلاً- سوره مباركه فرقان، آيه 27در آخرین لحظات عمر شریف امام (علیه‌السّلام)، زینب کبری (سلام‌الله‌علیهم) از خیمه‌گاه بیرون آمد و با دیدن صحنه شهادت آن حضرت (علیه‌السّلام) خطاب به عمر سعد فرمود: «ای عمر بن سعد! آیا اباعبدالله کشته می‌شود و تو نظاره می‌کنی؟» عمر سعد در حالی که اشک بر روی گونه و محاسنش جاری بود صورتش را از حضرت زینب (سلام‌الله‌علیهم) برگرداند.او برای اینکه کار به خونریزی ختم نشود، حتی آب را هم بر روی کاروان حسین علیه‌السلام بست، شاید این کار باعث کوتاه آمدن نوه رسول خدا شود و عمر ابن سعد، ننگ قیرگون كردن زمین و آسمان را بر دوش نکشد. همین تدبیر، چنان ننگی برای او رقم زد که تا ابد، نوشیدن هر جرعه آب بهانه‌ای است برای لعن او. آبی که عباس در پي آن رفت، آبي كه نبودش در کنار سنگینی اسلحه، علی اکبر را ناتوان به سمت پدر بازآورد، آبي كه نبودنش طفل شيرخوار را بي تاب كرده بود ... عجب نامه خوبی براي عبیدالله نوشت و عجب در اشتیاق بود که نامه او، گشایشی در قضیه به بار آورد؛ حسین علیه‌السلام به حجاز بازگردد و تدبیر او در حل و فصل ماجرا ستوده شود و راهی ری شود. اي واي! پس چرا این نامه باعث شد که آن مردَک، شمر، با دستور &quot;یا حمله یا واگذاری فرماندهي&quot; به سمت او بازگردد و امری که روزها متوقف کرده بود تا فيصله يابد، ناگهان به پایان خود نزدیک شود؟!نویسنده و خواننده این کلمات! شباهت این برنامه‌ریزی و منطق با تدابیر روزمره من و تو، به معنی عادی بودن عمر ابن سعد نیست، به معنی این است که آنچه عادی می‌پنداریم، آبستن چه فاجعه و سقوطی است.قرار گرفتن بین حسین و یزید و این استدلال‌ها؟! مگر مثل حسین می‌تواند با مثل یزیدی کنار بیاید و ما برنامه‌ریزی کنیم و بخت خود را بیازماییم که شاید میانه‌شان درست شود؟كار عمر ابن سعد سخت بود؟ انتخاب دشواري داشت؟ حر هم به اين نقطه رسيد، فهميد كه ديگر كار آنگونه كه فكر مي‌كرد پيش نمي‌رود، شنيد كه حسين عليه السلام ندا مي‌دهد: آيا فريادرسي نيست كه براي خدا به فرياد مابرسد؟! آيا مدافعي نيست كه از حرم رسول الله دفاع كند؟! به نزد عمر سعد آمد كه آيا مي‌خواهي با اين مرد جنگ كني؟- سوگند به خدا آري! ...در پاسخ به كسي كه او را لرزان ديد گفت: به خدا سوگند خود را در بين دو راهي دوزخ و بهشت مي‌بينم،  پس به خدا سوگند هيچ چيز را بر بهشت ترجيح نخواهم داد، اگر چه قطعه قطعه و سوزانده شوم. و به سوي سيد و سالار شهيدان آمد، دستها بر سر نهاده و مي‌گفت: خدايا به سوي تو بازگشتم، مرا بپذير، دلهاي اولياء تو و فرزندان دختر پيغمبرت را ترساندم!... و امام در حالي كه خاك از چهره نوراني حر پاك مي‌كرد مي‌فرمود: تو آزاده هستي همانگونه كه مادرت نام نهاد، در دنيا و آخرت!آه اي دوراهي زندگي ما! نكند از تو گذشته باشيم و از راه حر نرفته باشيم؟ نكند ديروز و ديروزها فرصت انتخابمان بوده؟ نكند برسيم به تو و نفهميم؟ زهير اما سعي كرد بين حسين و يزيد قرار نگيرد، خيلي سعي كرد، اما قرار گرفت. قرار گرفتن بین حسین و یزید همان و سفره را ناتمام رها كردن و خيمه را خراب كردن و پشت سر را نگاه نکردن و رفتن به اردوگاه او همان. شاید طفلی ترسان و غمزده در خيمه‌هاي كربلا، با دیدن ورود او به اردوگاه با آن هیبت مردانه كه به صدای  جرنگ جرنگ سلاح زينت يافته بود، لحظه‌ای به شوق بیاید و شادمان به نزد ديگر كودكان افسرده دل برود كه آي بچه‌ها! این مرد جنگی را ببينيد كه به كمك پدر آمده. و كودكان لختي شادمان شوند و براي بازي بر سر گهواره شش ماهه‌اي روند كه از ديدن آنها به ذوق مي‌آمد و زبان مي‌گرداند تا مانند آنها حرفي بزند.و آن روز چه زباني در دهان مي‌گرداندي از تشنگي براي پدر!پي نوشت: ارجاع به منابع لازم است. در نوشته‌هاي اينترنتي يك جستجو كار قديم را ساده خواهد كرد.نوشتار بعد: سخن آخر</description>
                <category>آرش خدائی</category>
                <author>آرش خدائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Aug 2020 17:04:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منطق ريختن خون خدا- قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@arashkhodaei/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D8%B1%D9%8A%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-piauhhe4opca</link>
                <description>نگاه اول شخص به ماجراتا قبل از اين كه عماد قائني را ببينم، ايده اول شخص را نمي‌دانستم.ايده‌اي كه مطرح مي‌شود، لزوماً درست و دقيق نيست، بلكه براي هدف بحث ما بسط داده مي‌شود و لزوماً نبايد معادل با تعريفي باشد كه متخصصان اين مباحث استفاده مي‌كنند.در نگاه به قضايا و يا برخورد با آنها، دو نوع جايگاه تعريف مي‌كنيم، جايگاه سوم شخص و جايگاه اول شخص.نگاه سوم شخص نگاهي است كه از ديد يك ناظر بيروني به قضايا مي‌نگرد و به تحليل رخدادها، عملكردها و بايدها و نبايدها مي‌پردازد. در اين نگاه، لازم نيست خود، عامل باشيم و يا توانايي انجام آنچه را بيان مي‌كنيم داشته باشيم.در رويكرد اول شخص به ماجرا، خود در آن ماجرا نقش داريم و به ايفاي اين نقش هم مي‌پردازيم.يك مثال ساده آن، ورزش است. يك مفسر ورزش به خوبي مي‌تواند عملكرد يك ورزشكار بزرگ را تحليل كند، ايرادات او را برشمرد و براي بهبود عملكرد آن توصيه دهد. اما همه اينها باعث نمي‌شود تا بتواند به قول معروف، دو تا روپايي بزند! اين رويكرد، رويكردي سوم شخصي به ورزش است.گاه نگاه سوم شخص و اول شخص جابجا مي‌شوند. در بسياري از موارد، آنگاه كه وقت عمل است، ما به واسطه‌ي داشتن يك نگاه سوم شخصي خوب، كار را تمام شده مي‌دانيم. فكر مي‌كنيم كه اوضاع را فهميده‌ايم و اين فهم به موقع، ما را در هنگام عمل ياري خواهد كرد، اما لزوماً اينگونه نخواهد بود.حتماً زياد هستند مشاوران كنترل خشمي كه براي ديگران نسخ خوبي مي‌پيچند، اما خود از كنترل خشم خود در برابر رفتار كودكانه فرزند خود  ناتوان هستند.داشتن مهارت سوم شخصي بخشي ضروري براي پيشرفت بشر است. فقط نبايد آن را به معني توانايي عمل دانست. بحث‌هاي نظري و اصولي درباره موضوعات يك ضرورت انكار ناپذير است و حتي اگر هيچ گاه نظريه پردازان قادر به اجراي نظريات خود نبوده و يا فرصت پياده‌سازي آن را پيدا نكنند، توسعه و پيشرفت اين مباحث ضروري بوده و باعث پيشرفت عملي در دراز مدت خواهد شد.مهم اين است كه افراد عامِل، به جاي عمل، خود را به فهم سوم شخصي دلخوش نكنند.اگر لازم است در ماجرايي عمل كننده باشيم، بهتر است ابتدا بتوانيم از ديدگاه اول شخص به آن ماجرا نگاه كنيم تا بعد از آن توانمندي عمل را نيز در خود پرورش دهيم و در نتيجه، از آن ماجرا موفق بيرون بياييم.در داستان پر دَردِ كربلا، به همدردي و عزاداري براي شهدا و مظلومان آن واقعه مي‌پردازيم و از گمراهان برائت مي‌جوئيم. اين يك ضرورت است. ليكن اين داستان، داستاني است كه بايد خود را آماده كنيم تا اگر روزي در مقام عمل هم قرار گرفتيم، بتوانيم در صف نجات يافتگان و نه ملعونين قرار بگيريم.براي اينكه از جايگاه يك تماشاچي اين معركه، به جايگاه يك بازيگر سربلند ترقي پيدا كنيم، بايد يك بار اين ماجرا را از نگاه اول شخص ببينيم.حال، حتي اگر از جايگاه اول شخص هم موضوع را مطالعه كرديم، چه چيز باعث خواهد شد تا بتوانيم در مقام عمل همآن كاري را كه صحيح مي‌دانيم پياده كنيم؟سوال سختي است. پاسخي قطعي هم نخواهد داشت، اما دو نكته زير قابل توجه است:تشخيص موقعيت؛ در بسياري از موارد مي‌دانيم كه عملكرد و اقدام صحيح چيست، اما در ميانه روزگار و فعاليت، اساساً متوجه نمي‌شويم كه اكنون همان موقعيت عمل است. مي‌دانيم كه در هنگام خشم نبايد تصميم گرفت، اما متوجه نمي‌شويم كه خشمگين هستيم و اندكي بعد، پشيماني و عذرخواهي، تازه اگر شجاع باشيم. مي‌دانيم كه دنيا ارزش فروختن آخرت را ندارد، اما متوجه نمي‌شويم كه اكنون در موقعيت معامله بين دنيا و آخرت قرار گرفته‌ايم. و اينجا جايي است كه شايد منطق بي منطقي به كار آيد.تمرين موقعيت؛ دانش‌آموزي كه اولين مسئله‌اي كه حل مي‌كند مسئله امتحان نهايي است، سخت قبول خواهد شد. قبل از قرار گرفتن در معركه نبرد بين حق و باطل، بايد بارها و بارها در موقعيت‌هايي مشابه و نه لزوماً آنچنان حساس قرار گرفت، گاه بايد شكست خورد، گاه بايد درس گرفت، گاه بايد توبه كرد، گاه بايد خفيف شد تا در آن روز كه روز امتحان است سربلند بيرون آمد. بسيار بعيد است كه كسي كه غم نان و آب نداشته، حقي از او زايل نشده، ناملايمت نديده، زخم نخورده، و از اينها بيرون نيامده مگر اينكه در سمت حق ايستاده باشد، بتواند تاب بياورد در معركه كربلا بودن در حالتي كه خون سرخ و پاك از رگهاي عضلات تنومندش با قدرت بيرون مي‌جهد و به سوي معبود خويش مي‌شتابد. كاش او در اين امتحان آزموده نشود و گرنه مستحق گريستن است، هنگاهي كه حسرت‌ زده‌ترين است در غروب غمبار عاشورا!پي نوشت: آفت بسياري از نويسندگان و تفسير كنندگان اين است كه هدف اصلي آنها در تشريح خوب و هنرمندانه يك ماجرا در اصل چيز ديگري است: آي مخاطب؛ در اين معركه كه تصوير مي‌كنم، تو من را ببين كه چقدر عميق و بديع به قضايا نگاه مي‌كنم. اين توصيف در اصل، توصيف فهم من است.و من، و امان از من، كه دست ما را از دنيا و آخرت كوتاه مي‌كند.نوشتار بعد: عمر ابن سعد ابنِ ما</description>
                <category>آرش خدائی</category>
                <author>آرش خدائی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Aug 2020 16:01:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منطق ريختن خون خدا- قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@arashkhodaei/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D8%B1%D9%8A%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-g19ygljgczl8</link>
                <description>منطقِ بي منطقيقبل از نوشتاركاش از اول اين عنوان را براي نوشته‌ها انتخاب نكرده بودم، زياده از حد جسورانه و بي ملاحظه است. اگر مطلب در يك نوشته تمام شده بود، موضوعيت داشت.به هر حال كاري است كه شده، ببخشيد.معمولاً هنگامي كه رويدادي غير معقول و غير منطقي رخ مي‌دهد، انتظار داريم جرياني كه به آن منتهي شد نيز جرياني غير منطقي باشد.اين نگاه، هر چقدر هم كه درست باشد يا حداقل درست به نظر برسد، براي  پيشگيري از رخداد مجدد آن كاركرد نخواهد داشت.واقعيت اين است كه انسان‌ها اگر جرياني را غير منطقي بدانند، اصولاً آن را بر نمي‌تابند و يا با آن مقابله مي‌كنند. به عنوان مثال، موقعي كه وارد يك معامله مي‌شويد و در نهايت مال باخته از آن بيرون مي‌آييد، اتفاقي غير منطقي براي شما رخ داده است. در اين ميان، شما حتماً يك جرياني از منطق را پي گرفته بوديد كه به اين نتيجه ختم شد و اگر در هر مرحله احساس مي‌كرديد كه بخشي از كار غير منطقي است، آن را انجام نمي‌داديد. اگر در ميان يك معامله به اين نتيجه برسيد كه فايده اقتصادي در اين كار وجود ندارد، آن را متوقف مي‌كنيد، اما مشكل اينجاست كه همه شواهد را به شكل منطقي در راستاي فايده اقتصادي مي‌بينيد، كار را به اتمام مي‌رسانيد و در نهايت متوجه مي‌شويد كه يك ضرر اقتصادي متوجه شما شده است.جرياني از يك سلسه وقايع كه در آن موقع به نظر ما منطقي مي‌رسند شكل مي‌گيرد و ما را همراه مي‌كند تا به يك نتيجه فاجعه آور ختم شود.اگر اين جريان منطقي را نشناسيم و آن را باطل نكنيم، باز در آن چرخه فرو خواهيم افتاد. ما خطاهامان را تكرار مي‌كنيم، زيرا متوجه نيستيم كجاي منطقمان ايراد دارد.هنگاهي كه شكست مي‌خوريم به دنبال يك علت غير منطقي و بعيد هستيم، ريشه شكست را در آن مي‌بينيم و چون آن علت غير منطقي بسيار آشكار و عيان است، مطمئن هستيم كه دفعه ديگر به موقع متوجه آن خواهيم شد و بنابراين باز وارد همان بازي مي‌شويم، بر اساس منطق عمل مي‌كنيم و باز هم شكست مي‌خوريم.پس براي اينكه بتوانيم اين چرخه تكرار شكست را متوقف كنيم، بايد منطقي را كه باعث رسيدن به اين نتيجه غير منطقي شده است شناسايي كنيم. ببينيم چه چيزي باعث شده است كه آن منطق به اين نتيجه غير مطلوب برسد و در آن بازنگري كنيم. حال ممكن است بتوانيم دفعه ديگر سر به سلامت از ماجرا بيرون بريم.گاه بيان منطق يك رويداد تلخ، به عنوان منطقي شمردن آن رويداد تفسير و يا درك مي‌شود. اينگونه نيست.بيان جريان منطقي منتهي به يك فاجعه، هرگز به معني منطقي و يا ناگزير دانستن آن فاجعه نيست، بلكه به معني شناسايي دقيق مسئله و فراهم آوردن فرصت پرهيز از آن است.بيان منطق رويدادها، نبايد به منطقي دانستن بازيگران آن تعبير شود.با يك مثال به بحث اصلي خود نزديك شويم.عده‌اي به پيامبر خيانت كردند. چرا؟ زيرا آنها از قبل با يهوديان سر و سري داشتند و فلان‌ ابن فلان اين قضيه را به فلان ابن فلان گفته است!اگر قضيه را به همين شكل تفسير كنيم، نتايجي دلچسب خواهيم داشت. پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم را بزرگ ديده‌ايم، دشمنانش را  خائن و بد طينت شناخته‌ايم و نقش دشمنان اسلام را نيز تبيين كرده‌ايم.اما يك مشكل در اينجا وجود دارد، با اين تفسير، هنوز زمينه اينكه خود به رسول اسلام خيانت كنيم را از بين نبرده‌ايم.زيرا براي اين خيانت كه ظالمانه و غير منطقي است، جرياني غير منطقي شناسايي كرده‌ايم كه دوستي آگاهانه با دشمنان او با نيت ضربه بر پيكر اسلام بوده است. مطمئن هستيم كه تا به حال با هيچ يهودي بيعت نكرده‌ايم كه به اسلام ضربه بزنيم، پس ما مصداق اين گمراهي نخواهيم بود. پس پيش خواهيم رفت، عمل خواهيم كرد و يك روز براي خدمت به اسلام در گمان خود، روبروي رسول‌الله قرار خواهيم گرفت و نخواهيم فهميد، زيرا اينگونه فهميده‌ايم كه آنان كه با يهود سر و سري دارند مقابل اسلام قرار خواهند گرفت، ما كه اينگونه نيستيم، ما كه خودمان را مي‌شناسيم، ما كه براي اسلام چه و چه كرده‌ايم، و الان هم كه اين را مي‌گوئيم به اين دليل است كه ...!اما اگر داستان خائنين به پيامبر را اينگونه بشناسيم كه آنها كساني بودند كه ايمان آوردند (مانند ما)، از برخي لذائذ گذشتند (مانند ما)، اينگونه فكر كردند، در فلان شرايط اينگونه نتيجه گرفتند و در نهايت به اينجا رسيدند، آنوقت خواب از سرمان خواهد پريد. با هراس و تفكر قدم خواهيم برداشت، تا زماني كه جان از بدنمان خارج نشود بر ايمان خود نگران خواهيم بود، هزاربار هم كه عقل ما گواهي ديگري بدهد، وقتي در برابر نشانه‌هاي آشكار و حجت قرار گرفتيم، اجراي دستور خدا را بر پيروي از تشخيص خود برتري خواهيم داد و شايد، دست آخر، جان را به حضرت عزرائيل در حالي تقديم كنيم كه ايمان داريم.گاه مي‌ترسيم كه اينگونه تفسير كنيم، زيرا نگران هستيم با اين روش در حال توجيه دشمنان اسلام و يا قائل شدن حق براي آنها هستيم. متوجه هستم، من هم نگران مي‌شوم. نگران ايمان خود مي‌شوم. سخت است اما بايد آنها را شناخت، آنها را طبيعي تصوير كرد و نتيجه دهشتناك آنها را تحليل كرد و از آنها بيزاري جست.اين بيزاري، بيزاري بزرگي است، بيزاري از يك موجود متعفن مرده در قرن‌ها پيش، تبديل به بيزاري از يك جريان مي‌شود كه در درون ما زنده است و بايد آن را بكشيم.اساساً شايد اين نگاه، توجيه كننده تاكيد اولياء الهي بر بيزاري از دشمنان خدا باشد.پيامبري كه به احوالپرسي دشمني مي‌رفت كه بر روي او مردار مي‌ريخت، آنچنان مهربان و اهل گذشت بود، چرا بايد ما را به لعن و بيزاري از دشمنان سفارش كند؟شايد اين لعن و بيزاري، مربوط به همين تفكر باشد. كسي كه شمر را شمر مي‌داند، آنچنان كه در تعزيه‌ها مي‌بينيم كه نيازي به توصيه براي بيزاري ندارد، از او متنفر است. اما كسي كه شخصيت او را تحليل مي‌كند، خدمات او را مي‌شناسد، دلايل او را مي‌فهمد، شايد سري تكان دهد و آهي بكشد كه هي...! شيطان در همين جاست. اين تفكر بايد با لعن و بيزاري به اتمام رسد، وگرنه حق را به حسين عليه‌السلام خواهيم داد، ولي رفاقتي هم با عمر ابن سعد به هم خواهيم رساند.تحليل يك بعدي هميشه ناقص است.همه دشمنان اباعبدالله الحسين، افرادي عادي نبودند كه در اثر يك جريان از منطق بي منطقي به اينجا برسند، در دشمنان اسلام، گروهی از اول منافقانه ایمان آوردند یا از ترس یا به طمع، که گروه دوم خطرناک تر هستند و شناخت چهره آنان سخت تر است.گروهی حق را شناخت و دنبال آن آمدند اما در دو راهی دنیا و آخرت زمین خوردند و دنیا و باطل را انتخاب کردند. گروهی هم هستند که از حیث مفهومی، حق را شناختند اما در مصداق تقصیر دارند که جاهلانه آمدند و تحمیق شدند که شاید اکثریت اینها باشند. ما ميخواهيم از اين خواري به دور باشيم، پس بر شناسايي افرادي شبيه به خودمان كه سقوط كردند تمركز داريم، اما اين فقط بخشي از داستان است با هدفي مشخص.و قصه كربلا ...و قصه ما ...و ما كه تا لحظه آخر، اماني نداريم كه گريه كن قافله سالار آن باشيم يا قاتل آن!نوشتار بعد: نگاه اول شخص به ماجراپي‌نوشت:امام خميني رحمت الله عليه:... ما اول بايد از خودمان مايه بگذاريم .بيخود نگوييم ما خوب و ديگران بد. مايي كه دعوي اين را داريم كه ما هستيم كه اسلام را مي خواهيم ترويج كنيم ، اسلام را مي خواهيم تقويت كنيم ، علاقه به اسلام داريم ، احكام اسلام پيش ماست ، ما بايد احكام اسلام را پخش بكنيم . مايي كه اين مسائل را داريم مي گوييم و خودمان هم به صورت يك نفر آدمي كه به اسلام به همه معنا ايمان آورده است و قبول دارد همه چيزش را و يك آدم متقي صالح كذاست ، اگر، خداي نخواسته در باطن برخلاف اين باشيم ، منافق نيستيم ؟ همان ابوسفيان منافق است ؟ من وشما هم منافقيم ...سخنراني در جمع روحانيون؛ 10 دي 1358</description>
                <category>آرش خدائی</category>
                <author>آرش خدائی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Aug 2020 18:34:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منطق ریختن خون خدا- قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@arashkhodaei/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-lglxpihsj7rt</link>
                <description>شناخت امام حسین علیه‌السلام یا قاتلان معرکه کربلا؟!داغ حسرت کوچ سید جوانان اهل بهشت از این دنیا، با لب تشنه و تن چاک چاک، قرن هاست که بر دل عالم مانده، و پیامبر خدا، پدر مهربان مردمان که سر حسین علیه‌السلام، آن طفل شیرین بر سر و دوش او بود، وعده داده که این آتش در قلب مومنین هرگز سرد نخواهد شد. آیا دنیا تاب حسرتی مجدد خواهد داشت؟آیا اگر تمام هستی‌مان را بدهیم تا دوباره چنین داغی بر دل عالم و مومنین ننشیند باز کم نیست؟و هولناک‌تر از این داغ، این خواهد بود که ما، گریه کنندگان بر حسین، اسباب و علت شویم در چنین سقوط و گمراهی.حضرت زینب علیهاالسلام بر گریه کنندگان کوفی گفتند: ای اهل کوفه! ای مردم فریبکار و خیانت پیشه! ! آیا گریه می کنید؟ چشمه های اشکتان خشک نگردد و ناله هایتان فروکش نکند.مثل شما مثل آن زنی است که پس از آن که پشمش را با قدرت می ریسد دوباره آن را باز کرده و پنبه می کند، شما نیز عهد و پیمانتان را با یکدگر می شکنید.گریه ما از کدام جنس است؟! از جنس برائت از دیگری یا از جنس برائت از گمراهی، چه دیگری و چه خود؟!دنیا دیگر طاقت چنین داغی را ندارد، آن بار نیز نزدیک بود که سرادق گردون نگون شوند. ما نیز که در برابر آتش دنیا که مدتش قلیل و اثرش رفتنی است طاقت نداریم، چگونه طاقت خواهیم آورد اگر دچار خسرانی شویم که قاتلین سیدالشهدا شدند؟ یا حتی ذره‌ای از آن؟نکند مقدمات این سقوط در ما فراهم شده باشد و گاه امتحان برسد و بشود آنچه نباید بشود؟ این زنجیره نباید شکل بگیرد؛زنجیره‌ای که ذره ذره، گریه کن حسین را به قاتل او تبدیل می‌کند، بدون اینکه بفهمد. زنجیره‌ای که از این حلقه تا حلقه بعدی آن، تفاوتی مشهود نیست، اما از ابتدای آن تا انتهای آن سقوطی است به اندازه ایمان تا کفر. برائت جستن از قاتلین اباعبدالله، با این روش که آنها را هیولاهایی عجیب و تکرار ناشدنی بدانیم که هیچ نسبتی با نفس ما و دوران ما نداشته باشند، کافی نیست، اگر آن هیولا را در اکنون خود بشناسیم، شاید موفق به کشتن آن و فرونیافتادن در این عرصه شویم.برای تکرار نشدن، یا حداقل مسبب آن نشدن به دست و زبان، چاره‌ای نیست که زنجیره منتهی به این سقوط را بشناسیم تا بتوانیم شرایط و عملکرد مشابه را در خود و دوران خود شناسایی کنیم و به موقع، از شکل گرفتن آن جلوگیری کرده و یا آن را اصلاح کنیم.این سقوط، سقوط دشمنان اهل بیت بود، و این داستان، داستان گمراهی گمراهان است، پس علاوه بر این که شناخت حسین علیه‌السلام و یارانش مهم است، شناختن دشمنان او و جریان تفکر و زندگی آنها نیز مهم است. حسین شناسی ناممکن یا دشوار است، اما فهم عمر سعد و شمر و عبیدالله ابن زیاد باید ممکن‌تر باشد، و این شناخت حداقل در پرهیز از درافتادن در این مسیر موثر است.شناخت گمراهان محرم سال ۶۱ هجری قمری، و یافتن شباهتهای خود با آنان لازم است، نه از این باب که آنها را عادی بدانیم، بلکه از این باب که شاید آنچه عادی می‌بینیم، خود همان فاجعه باشد.نوشتار بعد، منطق بی منطقیپی‌نوشت: نویسنده مطالب، یک عوام است، از روشنفکر بازی در نگاه به محرم هراس دارد.بر خلاف خیلی از دیدگاهها، تفکر درباره کربلا را ضرورت سایر ایام می‌داند و دهه محرم را ایام سرگشتگی و بر سر و سینه زدن می‌داند،اهل حرم بیایید، یک دسته گل بیارید، اکبر رود به میدان ...</description>
                <category>آرش خدائی</category>
                <author>آرش خدائی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Aug 2020 17:57:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منطق ریختن خون خدا- قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@arashkhodaei/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-jrokxvk3zil1</link>
                <description>گریه بر قاتلین حسین علیه‌السلامبزرگی واقعه کربلا به اندازه  بزرگی حسین است، ابعاد مختلف آن نیز همچنین.انتظار نمی‌رود که ما مردم عادی بتوانیم جمله‌ای بنویسیم و یا موضوعی را تشریح کنیم که همه ابعاد یا بخش بزرگی از آن را پاسخگو باشد، برای همین مجبور هستیم که هر بار به یک جنبه آن بپردازیم و برای تفکر درباره جنبه دیگر، پایه‌ای جدید بنا کنیم. سالهاست که طلب آب برای نوزاد شهید را گریسته‌ایم که پدر عطوفت دارد و برای رفع عطش طفلش از دشمن طلب کرده؛ و  زیر بار منت و عار نرفتن حسین را جای دیگری تحلیل کرده‌ایم، اگر هم کسی آمده تا این دو موضوع را با بحث هدایت به وحدت برساند، گوش کرده‌ایم، اما اندازه‌مان برای درک آن کم آورده و در دل خودمان همان بهتر دیده‌ایم که حسین و داستان او را منفصل بشنویم، و هر بار به یک جنبه فکر کنیم، حسرت بخوریم، آه بکشیم و یا گریه کنیم. داستان حسین داستانی بزرگ و تمام ناشدنی است، اما گریه در این داستان بر همه چیز تقدم دارد.و داستان من از جنس گریستن است، اما نه گریستن بر حسین و فرزندان و یاران حسین، بلکه گریستن بر دشمنان حسین!گریستن بر کسی که در غروب دلگیر عاشورا ایستاده و دستش به خون حسین آلوده شده و لعل لب حسین و حنجر او چنان شده که محتشم گفته؛ کشته فتاده به هامون، صید دست و پا زده در خون، ماهی فتاده به دریای خون، خشک لب فتاده‌‌ی ممنوع از فرات، شاه کم سپاه، قالب طپان، شاه شهید ناشده مدفون، حسین، در برابر اوست.همه چیز خود را از دست داده، دنیا،  آخرت، زن، بچه، آبرو، حسین، شرافت، شجاعت، ... همه چیز را!و این گریستن، گریستنی است از جنس ترس و تاسف، گریستنی برای خود، گریه از ترس دیدن مشابهت تفکر و عمل خود با آنهایی که دستشان به پاک‌ترین خون بر روی زمین آلوده شد، خون خدا! و آنها که حسرت زده‌ترین بودند در آن غروب غم‌انگیز.</description>
                <category>آرش خدائی</category>
                <author>آرش خدائی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Aug 2020 21:15:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>