<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرش پارساخو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arashp</link>
        <description>تکه های ویرگولی ?  https://t.me/arashp_irn</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:10:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/12598/avatar/gdRgcj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرش پارساخو</title>
            <link>https://virgool.io/@arashp</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من، هفت ماهگی، شهید دکتر حبیب الله</title>
                <link>https://virgool.io/@arashp/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-um7cbxo9raoq</link>
                <description>حتماً شما هم از اصطلاح &quot;مگه هفت ماهه به دنیا اومدی؟&quot; استفاده می کنین. این عبارت اشاره به آدمهایی داره عجول و کم طاقت هستند انقدر که دو ماه آخر رو تو شکم مادر تحمل نمی کنن و هفت ماهه به دنیا می یان. هیچ وقت نمی شه گفت این دو یعنی خصلت اخلاقی عجول بودن و وضعیت فیزیولوژیکی به دنیا آمدن در هفت ماهگی به هم مرتبط هستند یا نه. ولی در مورد من که تقریبا صدق می کنه. هم واقعاً هفت ماهه به دنیا اومدم و هم عجول و تا حدی کم طاقتم. که البته هر چی سنم بالاتر رفته و هر چینی که به چین های پیشونی ام اضافه شده، خدا کمکم کرد که صبورتر باشم و قدرت پذیرش و تحملم بالاتر بره. اما قدیمتر همیشه غر می زدم که اصلا من چرا هفت ماهه به دنیا اومدم؟ برای همینم انقدر داستانهای مختلف در مورد به دنیا آمدنم از مادر و خاله و دایی و مادربزرگ شنیدم که داستان هفت ماهه شدنم، جذابیتش بیشتر از خود هفت ماهه بودنم باشه. داستانش طولانیه ولی سعی می کنم براتون خلاصه تعریف کنم چون حتما خواننده هایی دارم که مثل خودم هفت ماهه هستن و حوصله شون نمی کشه! خب داستان از سال پنجاه و نه شروع می شه. از آخرای شهریور پنجاه و نه، یعنی همون روزایی که هیچکس حتا فکرش هم نمی کرد که قراره چند روز دیگه جنگ شروع بشه، ولی شد. همون روز ِسی یک ِ شش ِ پنجاه و نه که تاثیر مهمی تو همه وجوه زندگی ما ایرانی ها داشته، حتا تو هفت ماهه شدن من. خانه ما در خیابان آزادی در فاصله نزدیکی با شروع جنگ یعنی بمباران فرودگاه مهرآباد بود و من آن موقع آخرای چهارماهگی در شکم مادرم. صدای بمباران و موشک در حالتی که جنگ است و همه منتظرش هستند هم برای زن حامله و بچه اش می تواند مرگبار باشد چه برسد به اینکه هیچ کس حتا نمی دانسته چه شده. تا چند ساعت تهرانی ها هر حدسی می زدند غیر از اینکه جنگی در حال تحمیل شدن به ماست.  بدحالی مادر بعد از بمباران و اینکه قبل از من دو بچه دیگرش هم نمانده بودند باعث شد که پدرم تصمیم بگیرد تا به دنیا آمدن من، تهران نباشند. قبل از من خواهری به نام عاطفه و برادری به نام رضا به دنیا آمده بودند که عمرشان به دنیا نبود و اولی بعد از تولد و دومی در شش ماهگی رفته بودند. نگرانی اینکه من هم به سرنوشت آنها دچار شوم باعث شد که مادر به انزلی و خانه مادربزرگش برود. پدرم که کارش مطبوعاتی بود و آن دوران شلوغ و پراغتشاش مملکت هم وقتی نبود که سنگر مطبوعات خالی بماند؛ برای همین مادر ( و البته من ) را انزلی می گذارد و مادربزرگ من (مامانا) هم برای مراقبت از دخترش و انتظار تولد اولین نوه اش از دهات مادری مان هندخاله ( که حالا دهستان شده برای خودش، عشقم ) به انزلی می آید. خب منطقی این بوده که شمال و بندر انزلی هم امن تر است و هم خانواده پیش مادر هستند. خاله کوچکم که آن موقع شش بوده هم همراهشان بوده. پدر هم سه شنبه ها عصر از تهران می آمده و پنج شنبه بر می گشته تهران که جمعه سرکار باشد. خب اینکه از آخرین روز شهریور پنجاه و نه تا چند ماه بعدش چه دوران طوفانی بود و چطور امواج حوادث داخلی و خارجی، اجتماعی و اقتصادی در حال شخم زدن این مملکت و انقلاب تازه به بار نشسته ی مردم بود، یه داستان مفصل دیگه است. اینکه وسط این بلبشو چه داستانایی برای پسرعمه و دخترعمه ام که ایتالیا بودن اتفاق می افته که پدر مجبور می شه بره ایتالیا هم یه داستان دیگه است. ولی خلاصه داستان خانواده ما و من که یک جنین در حال رشد بودم می رسه به شب چهارم دیماه پنجاه و نه و در این شرایطی که گفتم : یعنی پدر که در سفر خارجه (به هوای اینکه من قراره اسفند به دنیا بیام) مادر هم برای مراسم اربعین با مامانا و باباقربان( پدربزرگ و مادربزرگم) و مادربزرگ خودش از انزلی می یان هندخاله. از نظر جغرافیایی هندخاله در مسیر معروف به جاده ترانزیت رشت به آستاراست و با ماشین از اون جاده تا سه راهی خمام و بعد انزلی یه ساعت و نیمی راهه ولی با قایق و از راه مرداب نهایتا بیست دقیقه از زیر پل قازیان تا حیاط خونه مادربزرگ مادری ام فاصله است و این مسیر رودخانه رو بیشتر از راه زمینی اون زمان مرسوم بوده. حتا زمان قدیم تر میرزا کوچک خان وقتی رشت دست انگلیسها می افته، از همین مسیر خودش رو از انزلی به هندخاله ( زادگاه همسرش ) و از آنجا به گوراب زرمیخ رسونده. خاله فاطی، همان خاله کوچیکه با حافظه ی جادویی تعریف می کنه که آن چند روز انگار آسمان سوراخ شده بود و به زبان ما پشت هم &quot;وارش&quot; بود نه بارش. و زیر این وارش بوده که از انزلی به هندخاله می رسیم. درد مادر همان شب آغاز می شود. دایی بزرگم که آن موقع شانزده سالش بوده زیرباران با همان یاماها 100 معروفش می رود تا درمانگاه که می بیند دکتر هندی نیست و رفته روستایی همان حوالی. زیر باران تا سادات محله و بعد هم شیخ محله دنبال دکتر می رود و دکتر هندی خدابیامرز را می آورند درمانگاه هندخاله ( که حالا شده ساختمان دهیاری ) و از آن طرف مادر و طبعا من را زیر آن باران کوروساوایی هندخاله می رسانند به درمانگاه. بگیر نگیر از نیمه های شب تا اذان صبح طول می کشد و بین اذان تا طلوع صبح پنجم دیماه پنجاه و نه که اربعین امام حسین(ع) هم بوده، من به این دنیا وارد می شم. به دست دکتری هندی که چند سال بعد با ژیان آبی نفتی اش در همان دره معروف اول جاده هندخاله سقوط کرد و به رحمت خدا رفت. آن روز دکتر هندی کیلومترها دورتر از زادگاهاش در اوتارپرادش هند پاهای مرا گرفت و کشید و من دو ماه زودتر به این دنیا آمدم. آخر هفت ماهگی بودم و اگر چند روز دیرتر و در هشت ماهگی به دنیا می آمدم به سرنوشت خواهر و برادر بزرگترم دچار می شدم که نشدم. شاید به خاطر همین عجله بود که در دنیا ماندم. اما باز هم اگر بگویم داستان برای من داستان جور دیگری ادامه پیدا می کند ممکن است تعجب کنید چون دیگر داستان تمام شده و من به دنیا آمدم اما نه، این همه داستان نیست. داستان اصلی هنوز مانده : اولین عکسم در چند روزگی. من و مادر روی حصیر صبح روز اربعین سال پنجاه و نه، دو هزار کیلومتر دورتر از جایی که آنجا زاده شدم، در آبادان محصور، دکتر محمد علی حبیب الله، دکترای انفورماتیک، بسیجی اعزامی از تهران وقتی سحر زیر باران خمسه خمسه و توپخانه بصره داشت وضو می گرفت برای نماز صبح،به آسمان آبادان نگاه می کرد که آن روز آفتاب نداشت. معلوم نبود ابر بود یا دود و غبار. هر رنگی درآسمان می شد پیدا کرد. از سفید تا بنفش و نقره ای. همیشه فکر می کنم آن روز دکتر موقع وضو به چی فکر می کرد و نمی دانم چرا همیشه فکر می کنم بعد از وضو به آسمان چشم دوخته، لحظه‌ای. شاید به فرزندانش فکر می کرد، به همسرش. چند ماه بود که بیخبری بود؟ حصر آبادان به چهارماه کشیده بود. همه تلاش ها به بن بست خورده بود. ارتش و سپاه و بسیج و مردم هر چه داستند گذاشته بودند که آبادان خرمشهر نشود. و شده بود. با اینکه آبادان در محاصره 270 درجه ای بود اما &quot;اشغال&quot; نبود. &quot;محصور &quot; بود. آن چند درجه باقی مانده با رشادت دریاقلی سورانی و چه خون ها و جان های عزیزی نگه داشته شده بود تا شهر در حصر نمیرد. زنده بماند. از آبان همان سال تلاش ها برای شکست حصر آغاز شده بود. ولی مگر فقط همین یک جبهه بود؟ از کردستان تا خوزستان و توی آبهای خلیج فارس و جنگ شهرها با منافقین و کمونیست ها و هزار گروهک مختلف که عین قارچ پس از صاعقه انقلاب بیرون زده بودند و شده بودند دشمن داخلی. در داخل ترور بود و سوغات خارج هم بمب و موشک و حمایت همه جانبه از بعثی ها. از میگ های شوروی تا ماهواره های آمریکایی.  اوایل آبان عملیات &quot;جاده ماهشهر&quot; و تلاش برای عقب راندن بعثی ها از شرق کارون تا چند روز بعدش و  &quot;عملیات کوی ذوالفقاری&quot; و آن قیامت پشت بندش از که نشان از وحشی شدن دشمن به خاطر تحقیرش بود. دریاقلی یک تنه رکاب زد نه کیلومتر و یک لشکر مکانیزه را از پا درآورد و آنقدر تحقیرشان کرد که با توپخانه و خمپاره خانه که نه، آلونکش را تخریب کردند که مثلا انتقام گرفته باشند. بیست روز بعد از آن  باز عملیات &quot;سه راهی آبادان&quot; که آن هم نتیجه ای نداده بود. از آن روز  شانزده روز گذشته بود و دکتر مثل همه منتظر بود تا ببیند قدم بعدی چیست. از آسمان آبادان شَر می بارید و شهر دیگر جایی برای هدف قرار دادن نداشت. دشمن خرابه ها را می کوبید. دکتر که احتمالاً در بین بسیجی های گردان هم به این اسم معروف بوده، یک بسیجی انقلابی که سال پنجاه و نه دکترای انفورماتیک داشته. تقریبا تا بیست سال بعدش هم همچین تخصصی برای اکثیریت ناشناخته بود. اما مگر برای عاشقان لباس جهاد همان لباس احرام نیست که همه را یکی می کند و فقیر و غنی و دانشمند و بیسواد ندارد. همه یک شکل می شوند. همه بخشی از &quot;اُمت&quot; می شوند. &quot;ناس&quot; می شوند. به &quot;مردم&quot; تبدیل می شوند. همانطور که او شده بود. حالا در آن صبح جادویی، که وضو می گرفت تا برای آخرین بار در رکوع بندگی برای  معشوقش دلبری کند، و خبر نداشت که این جدایی تا پایان نمازش بیشتر ادامه ندارد. که وقتی بعد از نماز پا از سنگر بیرون بگذارد شلیک توپخانه عراق ترکشی را روانه‌ی سینه ی نازنینش خواهد کرد و او را به وصال معبود خواهد رساند. او در آن سنگر آسمانی شد و  چند سال بعد اسمش نشان خیابانی شد که قبلا اسمش رودخانه بود. همان خیابان که وقتی بعثی ها مهرآباد را زدند من چهارماهه در شکم مادرم آنجا بودم .من هنوز هم در همان خیابان زندگی می کنم .هر روز که اسمش را می بینم و پلاکی که که تاریخ شهادتش و تاریخ تولدم را نوشته به خودم می لرزم که آیا دکتر در آن نماز آخر، آمیخته با بوی بهمنشیر و پالایشگاهی سوخته، به ماها فکر می کرد؟ به منی که همان لحظه داشتم پا به دنیا می گذاشتم و قرار بود در زندگی با آرمانها و نتایج رشادت ها و فداکاری های او و امثال او زندگی کنم؟ برای من جواب همیشه یکی است :حتما فکر می کرد. آنها نویسندگان &quot;تاریخ آینده&quot; بودند و هستند. مشعل داران تمدن ایرانی که همیشه به نام و راهشان افتخار می کنیم. فکر کنم حالا دیگر شما هم مثل من هم می دانید داستان چیست و هم نمی دانید دقیقاً داستان چیست. اطلاعات شهید دکتر حبیب اللهاطلاعات شهادت و نشانی مزارتصویر مزارپ. ن. سایت تسنیم در این مصاحبه با همرزم شهید تاریخ شهادت را سوم دیماه اعلام کرده که با فکت های داستان ما تطابق دارد اما در روح داستان برای من که تغییری ایجاد نمی کند. ولی خواندن این مصاحبه را به علاقه مندان به زندگی این شهید بزرگوار توصیه می کنم:  تسنیم </description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Sun, 19 Sep 2021 14:57:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افغانستان اصلاً ارتش نداشت.</title>
                <link>https://virgool.io/@arashp/%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D9%8B-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-fny0zgf6xk1b</link>
                <description>آنچه در افغانستان اتفاق افتاده - و در حال رخ دادن است- تکرار مکرر و چندین باره ی افتضاح آمریکایی-غربی (جهان آزاد؟) در به ارمغان بردن سوغاتی شوم به نام &quot;دموکراسی وارداتی&quot; است. تمام کشورهایی که در قرن پیش برای پاره کردن زنجیرهای استعمار تلاش کرده اند در نهایت با همین فاجعه در اشکال گوناگون مواجه شده اند. از ویتنام تا اندونزی و الجزایر و مصر و عراق و افغانستان و ایران و هند و پاکستان و چین و ژاپن. خلاصه هر که نخواسته باج بدهد خسارت پرداخت کرده اما خسارت اصلی را آن کشورهایی پرداخت می کنند که درس نمی گیرند و تغییر نمی کنند و هر چند دهه یکبار دوباره دچار بحرانهایی خسارت زا می شوند که کشورشان را به نابودی می کشاند و این بحران ها در واقع حاصل دسترنج مردمان است که دود می شود و به هوا می رود. اگر افغانستان (حتا این اسم هم استعماری است و از پشتون دوستی و پشتون بازی های انگلیسی ها و بعد هم آمریکایی هاست) در آینده تلاش کند بعد از ایران، پاکستان و (تا حدودی) ترکیه، در صف کشورهایی قرار گیرد که ارتش و نیروهای مسلح مستقل و واقعاً ملی دارند، می تواند به ساختن آینده ی کشور امیدوار باشد.هر چند که مشکل فقر جمعیت و کمبود زیر ساخت ها جدی است. اما اگر بخواهند مثل دوره قبل طالبان تحت تاثیر عربستان و مصر باشد و دوباره ارتشی مستشاری داشته باشد، یک دهه بعد دوباره جنگی دیگر و شکستی و سقوطی در راه است. یک مرور سریع بر کارنامه ارتش های مستشاری در خاورمیانه نشان می دهد این ارتش های تحقیر شده و توسری خور هیچ کاربردی که ندارند هیچ، در اولین فرصت امکان تبدیل به نیروی ضد ملی را هم دارا هستند. مثل آنچه در مصر اتفاق افتاد و ارتش مستشاری آمریکا اخوان المسلمین را از ریشه زد و بیداری اسلامی در مصر به تسلط دوباره دیکتاتوری دست نشانده آمریکا منتهی شد. ارتش مستشاری آمریکا برای پهلوی دوم در آغاز جنگ را خاطرتان هست؟چقدر کارایی داشت؟از یک طرف کودتای ضد ملی نوژه را در خود پرورد و از طرف دیگر در نیروی زمینی کاملا فلج و از کار افتاده بود و دو سال طول کشید تا سرپا شود. ارتش مستشاری که برای رضا آلاشتی ساخته بودند هم که یک تیر به اشغالگران ایران شلیک نکرد. یا چرا راه دور برویم؟ همین ارتش مستشاری عربستان و امارات (و اردن یواشکی) در برابر حوثی های بی امکانات و تجهیزات چند سال است که به فلاکت افتاده و حالا صدای &quot;شکر خوردیم&quot; شان در باتلاق یمن طنین انداز شده؟ یا ارتش مشتشاری کویت که فکر کنم یک دقیقه و ده ثانیه در مقابل ارتش بعثی ها دوام داشت. همه نمونه ها را مرور کنید تا برسید به همین  (مثلا) ارتش افغانستان. با آنهمه تجیهیزات و سروشکلی شبیه نیروهای دلتا فورس که در واقع اندازه یه سرباز صفر ایرانی با یه باتوم ساده هم کارایی ندارند. چرا؟ چون انگیزه و ذهنیت و هدفی برای جنگیدن ندارند. این فروپاشی های ارتش های مستشاری ساخت غرب باید درس عبرتی برای دیگر کشورها باشد که بفهمند ارتش نیروی منحصراً ملی است. جنگیدن به جز اسلحه غیرت و انگیزه می خواهد و مهمتر از همه در اینجا (حوزه تمدنی ایران بزرگ را می گویم ،کل خاورمیانه را کاری ندارم) هیچ سربازی انقدر بی غیرت نیست که زیر نظر مستشار و فرمانده آمریکایی و غربی کار کند و از آنها دستور بگیرد. آنقدر که اینجا خرابکاری کرده اید کسی چشم دیدنتان را ندارد چه برسد به دستور گرفتن از شما.  (تفاوت نیروی مستشاری ایران در سوریه و عراق را می توانید با این نمونه ها مقایسه کنید تا متوجه شوید مساله مستشاری نیست،نیت و اهداف کشورهای دعوت شده به عنوان مستشار مهم است. ) هر کسی در این اقلیم حکمرانی می کند یا می خواهد در این ناحیه دخالت کند باید بداند که ما مثل سوئدی ها و نروژی ها و لهستانی ها و بقیه بره های اروپایی و آسیای شرقی که به نوازشی و با یک سیستم دفاع موشکی رام شویم و امنیت و آینده کشورمان را به شما یانکی ها (که اسم خوتان را گذاشته اید جهان آزاد) بسپاریم. اینجا جای شما نیست. متاسفم که کوبا و کشورهای بیدار شده ی آمریکای لاتین حتا در خلیج خوک ها هم برایتان امنیت نگذاشته اند و گرنه پیشنها می دادم بروید همان جا. فرودگاه کابل فقط قله کوه یخ فجایع استعماری آمریکاست.تصویر فرودگاه کابل تصویر زنده ی فجایع دخالت آمریکا و غرب در نقاط دیگر جهان است ولی تلاش استعمارگران سابق برای تسلط بر کشورها به بهانه واردات دموکراسی و آزادی غربی پایان نخواهد یافت. همین حالا چند کشور دیگر در معرض چنین فروپاشی هایی هستند. جبهه استعمارگران از هیچ تلاشی چه نظامی و چه رسانه ای برای تسط بیشتر و استثمار دست برنخواهد داشت. در این جنگ اگر مهاجم نباشی، اگر عقب بنشینی و گول کت و شلوار و ظاهر متمدنانه طرف مقابل را بخوری، جنگ را باخته ای. طرف مقابل ظاهری متمدن اما باطنی عقب مانده و استعمارگر (برگرفته از فرهنگ فئودالی قرن هفده و بورژوازی قرن هجده و نوزده) دارد. روبه روی ما دریوزگانی هستند که کشورهایشان  هنوز در قرن بیست و یکم مجلس اعیان و عوام دارند و پول مالیات دهنده ای بدبخت را خرج تخم و ترکه ملکه و شاهزاده هایی می کنند که تفاله الیگارشی عقب مانده قرن شانزدهم است و بعد ادعای تمدن و پیشرفت و جهان آزار دارند. (خیلی بلدی برو خودت رو -مثل ایرلند جنوبی- از زیر یوغ ملکه و دربارش و اعیان زاده ها و القاب متعفنشون آزاد کن ) باید آگاه باشیم در این رویارویی حتا لحظه ای غفلت، به فاجعه ای تبدیل خواهد شد که جبرانش سالها زمان می برد و عمرها می گیرد و نسل ها را فرسوده می کند. تنها راه گسترش آگاهی انقلابی در برابر دشمن همیشه در کمین است.</description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Tue, 17 Aug 2021 19:41:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جعبه خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@arashp/%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-o5qtas7e4f0z</link>
                <description>قرار بود پلیس، نیروهای انتظامی و امنیتی در اقدامی یکپارچه و هماهنگ با جمع آوری و بهسازی خاطرات جمعی و فردی شهروندان، جامعه ای با روان سالم و رسماً بی خیال خاطرات بدِ گذشته تحویل دهند... یکصبح در خانه ی آدم داستان را می زنند و مامور ستاد تعویض و بهسازی خاطرات شهروندان(ستبخش) جعبه ی بزرگی از انبوه خاطرات آدم را تحویلش می دهد و می گوید: &quot;فردا دقیقا همین ساعت برای پس گرفتن جعبه بر می گردم و خاطرات جدیدتان را تحویل می دهم.&quot; شخصیت داستان ما که نمی داند ماجرا از چه قرار است پرس و جوی بیشتری می کند و مامور ستبخش که ظاهرا برای موارد اینچنینی از قبل آماده شده بعد از اینکه آدم را به خاطر گوش ندادن به اخبار و پیگیری اوضاع مملکت به بیخیالی متهم می کند، برایش توضیح می دهد که تصمیم جدید دولت بر آن شده که حق انتخاب خاطرات به خود شهروندان داده شود و این کنترل به زودی از ذهن همه افراد گرفته خواهد شد و از طریق جعبه های خاطراتی در ستبخش تهیه شده کنترل و مدیریت خاطرات به دست خود شهروندان و با نظارت ستاد انجام می شود .آدم داستان که در تمام مدت توضیحات مامور وظیفه شناس پیش خودش به فکر سالهای سالی بود که هر روز اخبار تلویزیون و رادیو و روزنامه ها را دنبال کرده بود و هیچ چیز دندانگیری عایدش نشده بود و برای همین دقیقاً همین یک هفته پیش تصمیم گرفت خود را از درگیری با سیل اخبار بی معنی و دایره تکرار وقایع مورد علاقه ی صنعت نشر اخبار بیرون بکشد و به جای اخبار در همان ساعت ها به موسیقی گوش کند؛ و دقیقا در همین یک هفته این همه اتفاقات مهم افتاده است. مامور که متوجه شده آدم داستان ما حواسش جای دیگری است با تذکری این بار خشک و رسمی  او را متوجه شرایط ویژه ای که کشور و شهروندان درگیرش هستند می کند تا حواسش راجمع تر کند: &quot;وظیفه شناسی شهروندی ارتباطی با آگاهی شما نداره قربان. متوجه اید؟&quot; همین طور که سر تکان دادن آدم داستان را نگاه می کرد سوال دیگری را ضمیمه تشرش کرد و پرسید: می دانید باید با خاطرات تان چکار کنید ؟- مرورشان کنم ؟- شما می تونید اصلاحشون کنید . می تویند تمیزش کنید و اونجوری که خودتون دوست دارید تزئینش کنید . به هرحال از پس فردا همین هایی که قرار است فردا تحویل مامور ما بدهید، می شود خاطرات شما. برای همین هر چقدر قشنگ تر و تمیزتر باشد برای آینده خودتان و کشور بهتر است. ضمناً در موقع مرور خاطرات بیشتر خوش می گذرد .لبخند نرمی همراه جمله آخر کرده بود که با سوال آدم محو شد. - خب با خاطراتی که دوستشون ندارم چکار کنم ؟- بندازشون دور . به همین راحتی .- جاشون خالی نمی مونه ؟- چه جوری خالی بمونه وقتی سیستم جعبه جوری طراحی شده که &quot;سه سوت&quot; به جای اونا، خاطرات جدید و آکبند جایگزینش می کنه. خاطرات توپ و رویایی. هر چی خودت می خوای. باحال نیست؟ باز ناخودآگاه همان لبخند غرورآمیز محو در صورتش ظاهر شد.هر جمله  مامور دریچه ی جدیدی در ذهن آدم داستان ما می گشود و تخیلش را به جاهای ناممکنی پرواز می داد طوری که برای فهمیدن جمله بعدی مامور ستبخش، مقداری زمان لازم داشت تا دوباره روی حرفهای او متمرکز شود. در همان بهت جعبه را از مامور تحویل گرفت و وقتی سنگینی جعبه روی کمرش فشار آورد نگرانی جدیدی تمام ذهنش را فتح کرد: یک روز برای اینهمه خاطره خیلی کم است.ادامه دارد ...قصر خاطرات | جاشوآ فلینت </description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 23:31:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاشفان سرفراز مرز باریک</title>
                <link>https://virgool.io/@arashp/%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-ku6o5v3g9rqi</link>
                <description>زندگی فقط زمانی که زندگی می‌کنی نیست. زندگی در جریان است. از پیش بوده و همیشه خواهد بود تا برسیم به آن &quot;واقعه&quot;. در مسیری که معلوم نیست کجا می رود، یا اصلاً چرا می رود، اما همیشه در حال رفتن است. جاریست. با زمان جنگش نیست. این جنگ ساخته ی ذهن محدود اندیش آدمی است که زمان را در جنگ با زندگی می دانند و برای این دو نبردی تخیلی و رقابتی همیشگی تراشیده‌اند. در این هنگامه‌ی همیشه جاری، اگر چشم دیدن باز کرده باشیم، همه چیز در هماهنگی است. همیشه نظمی فراتر از آنچه ما می بینیم، در حال شکل‌گیری و بازتولید نظام‌های دیگر است. این نظم، همان جبر نیست، این نظم ترکیب اختیار و انقیاد در ظریف‌ترین شکل ممکن است. آنقدر ظریف و دقیق مرزبندی شده که مرزهایش همیشه ناپیدا باشد و نشود به سادگی از هم تمیزشان داد.شاید برترین قله های فرهنگی و عمیق ترین دستاوردهای بشر در این چند هزار سال زیستن روی زمین، همان آثاری باشند که توانسته اند، این مرز را پیدا کنند و به ظرافت بندبازی ماهر، نمایش‌گر و حتا گاهی لاف‌زن، توانسته‌اند روی آن مرز باریک‌تر از مو حرکت کنند و حاصل این حرکت در آنچه ما میراث فرهنگی بشر می‌نامیم، ذخیره شده. از آثار ارسطو تا خواجه نصرالدین طوسی، از فردوسی تا دائو، از سعدی تا داوینچی. همه کاشفان سرفراز این مرز باریک بوده اند.مطالعه دست‌ها | لئوناردو داوینچی | 1474 </description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 03:05:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پزشکی در ادبیات قدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@arashp/%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-tnxtpr5mtffq</link>
                <description>برای نوشته ای در جستجوی واژگان تخصصی پزشکی در متون قدیمی (مشخصاً ابن سینا به بعد) به این اصطلاحات و واژگان برخوردم : طبیب طبایع : به پزشکانی که در درمان بیماری های داخلی(به زبان امروز) تخصص داشتند اطلاق می شدهجرائحی : که بعدتر (متون صفوی به بعد)طبیب یا پزشک دستکار هم نامیده می شد، تخصص جراحی و زخم بندی و مداوای جراحات و انجام جراحی های رایج در همان زمان بوده. مُجبرین : شکسته بندان کحالی : چشم پزشک صیدلانی : پزشک داروساز قیّم : افرادی که کارهای پرستار و بهیارها امروزی را با هم انجام می داده اند. </description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Thu, 12 Aug 2021 00:56:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه‌ی &quot;بیدار شدن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@arashp/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-ft0cekat7mkk</link>
                <description>هر آدمی یک روز در زندگی‌اش بیدار می‌شود بالاخره. ناگهان لحظه‌ی &quot;بیدار شدن&quot; می‌رسد و آدم می فهمد تمام سالهای قبل از آن لحظه هیچ نبوده و تمام آن زندگی که کرده به اعتبار این بیداری هیچ نمی‌ارزد و مهم‌تر این‌که مطمئن می‌شود، هیچ لحظه‌ی بیداری دیگری تا آخر عمر به سراغش نخواهد آمد و بهتر است قدر همین را بداند. به سر جمعِ کل این فرآیندهای ذهنی، هورمونی و تربیتی-تاریخی-جغرافیایی می گویند: بیداری. بعضی‌ها زود بیدار می‌شوند. بوده‌اند آنهایی که عددی چندان عمری نکردند اما آنقدر پُربار و بُنه که انگار چند عمر نوح روی زمین سایه انداخته‌اند. بیشتر مردم حدود آخرهای جوانی تا وسط‌های میانسالی یا دیرِدیر اوایل کهنسالی، باید بیدار شوند؛ گرچه هیچ قانونی برای بیداری وجود ندارد و کم نبوده اند ناکامانی که لحظه بیداری شان چشم در چشم ملک مقرب جان‌رٌبا بوده اند و افسوس بیداری‌شان همراه شده با مکیده‌شدن جان شیرین بی‌مصرف‌شان. بی‌مصرف چون آدمها قبل از بیداری اصلا آدم نیستند که بخواهند مصرفی داشته باشند تا جان به کارشان بیاید. آن‌ها از خوابی به خواب دیگر رفته‌‌اند و هرگز چشم به این جهان باز نکرده‌اند، با اینکه متولد شده‌اند، رشد کرده‌اند، از اکسیژن جو زمین استفاده کرده‌اند و در نهایت به چرخه کربن برگشته‌اند. ویلیام ترنر | ماهیگیر در دریا - 1796</description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 02:32:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمال الملک فرهنگ اخوان در خانه دوست کجاست...</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ti4guhvjqjbv</link>
                <description>از بین فیلمهای درخشان و ماندگار ایرانی کمتر فیلمی مثل خانه دوست کجاست(1365) این شانس را داشته که کتابی پر و پیمان و مفصل درباره وقایع نگاری پشت صحنه داشته باشد. مثل آنچه کیومرث پوراحمد در انتشارات کانون منتشر کرده و هنوز پس از سالها خواندنی و جذاب است. کیومرث پوراحمد که اهل نوشتن است و قلم شیرین و بی تکلفی هم دارد، در نقش دستیار کیارستمی هر آنچه پشت صحنه اتفاق افتاده را از ابتدا تا پایان فیلمبرداری با دقتی هوشمندانه ثبت کرده. خاطره هایی که در کنار اهمیت سینمایی و تاریخی اهمیت  آموزشی در زمینه بازیگردانی نابازیگران و بچه ها و همچنین فیلمسازی بداهه پردازانه دارد. نمی دانم کتاب تجدید چاپ شده یا نه اما نسخه دیجیتالش در دسترس است و می توانید با قلم پوراحمد با کیارستمی و زراعتی و فرهاد صبا و بقیه عوامل به کوکر اواخر تابستان و پائیز سال 65 سفر کنید و با حال حس آن روزها زندگی کنید.چه خوب که پوراحمد پشت صحنه فیلم بود و نتیجه اش شد این کتابیکی از روایت های کتاب مربوط به پسر بچه ای است به نام &quot;کمال الملک فرهنگ اخوان&quot;. بله واقعا اسمش همین است. همان پسری که لباسش شبیه نعمت زاده است و دری را به داخل طویله ای می برد و ما چون چهره اش را نمی بنیم مثل احمدزاده فکر می کنیم قصه تمام شد و نعمت زاده پیدا شد. در واقع او هم نعمت زاده است اما آن نعمت طاده ای ما می خواهیم نیست. برای همین هم در تیتراژ اسمش شده:پسر نعمت زاده.  داستان پیدا شدن بازیگر این نقش و اینکه چرا اسمش کمال الملک بوده را به نقل از کیومرث پوراحمد بخوانید : داستان کمال الملک فرهنگ اخوانکمال الملک در صحنه ای فیلم. کارش را درست انجام می دهدبرایم جالب بود که بعد از اینهمه تماشای خانه دوست کجاست متوجه این اسم در تیتراژ نشده ام. پیدا کردن اسمهای عجیب و غریب توی تیتراژها یکی از سرگرمی های همیشگی ام است و برایم قابل قبول نبود که همچین اسمی به چشمم نخورده. دی وی دی را گذاشتم تا ببینم ماجرا چی بوده و دیدم بله. حدسم درست بود. من اسم را از دست ندادم. توی تیتراژ احتمالا برای جلب توجه نکردن و گل درشت نبودن، اسم کمال الملک حذف شده و فقط فامیلش فرهنگ اخوان مانده. یاد اخلاق ها و حساسیت های استاد افتادم که حتا در تیتراژ هم از گل درشت بودن پرهیز می کرد. در کلاس هایی که خودش در مورد فیلمها حرف می زد و توضیح می داد وقتی به سکانس های دویدن بچه بچه با موسیقی رسیدیم، با عصبانیت و حرص مخصوص خودش، با لبخندی تلخ، از اینکه کانون &quot;مجبورش کرده&quot; روی این سکانس ها موسیقی بگذارد، تعریف کرد. بعد از آنهمه سال از اینکه چرا مجبورش کرده اند و او هم مجبور شده، ناراضی بود و آن سکانس ها را بی موسیقی می خواست. شاید با صدای باد در زیتون زارها.حدسم درست بود. کمال الملک در تیتراژ نیستکیارستمی و بابک احمد پور. </description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 18:04:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امضای فروزانفر</title>
                <link>https://virgool.io/@arashp/%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1-i7mvd9netase</link>
                <description>ملک الشعراء بهار و بدیع الزمان فروزانفراستاد بدیع الزمان فروزانفر عادت داشت هر کتاب و نوشته ای را با جملات دعائیّه به اتمام برساند. امضای فروزانفر دعاهای خاص خودش بود، انگار حالا که نگارش کتاب به پایان رسیده تازه خود را مستحق دعایی در حق خود می داند. رفتاری که از سلوک و شخصیت ایشان خارج نیست و مثل هر نکته ای در زندگی پر بارشان درسی است برای آیندگان، گنجی است نهان در پس کلمات. برخی از این عبارات که ممکن است برایتان جالب باشد و کتابها : - اصلح الله حاله و مآله (در اکثر کتاب ها و مقالات)-اللهم اغفر ذُنوبَه و وَفّقِهُ لِما تُحِبُ و ترضی ( پایان فیه ما فیه ) -عفاالله عَن آثامه ( شرح مثنوی جلد اول )-اَقال الله عَثَراتِه ( شرح مثنوی جلد سوم )-غفرالله ذُنوبِه و رحِمَه و رحِمَ والدیه ( ماخذ قصص مثنوی)-بعون الله تعالی و توفیقه (پایان احادیث مثنوی-تصویر زیر) دعای پایان کتاب احادیث مثنوی</description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 01:08:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قفقازی منم نه تو یانکی بی سواد !</title>
                <link>https://virgool.io/@arashp/%D9%82%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF-zxjuuwmt69j1</link>
                <description>در یکی از شبکه های لس آنجلسی داشت برای شهروندان آمریکایی-ایرانی توضیح می داد که در فرمهای اداری و دولتی که اونا بهش می گن فدرال، وقتی به قسمت نژاد می رسید لطفاً به هیچ وجه نزنید Caucasian .  قانون عوض شده و دیگه هر کی پوستش سفیده مثل قبل نمی تونه افتخار Caucasian بودن داشته باشه و ایرانی ها اگه تو فرم فدرال Middle eastern داشت که باید اونو تیک بزنید و اگه نداشت بزنید Others. واقعاً وضعیت نژادپرستی سازمان یافته در آمریکا به این حد رسیده ؟ تو اون مملکت با اون همه ایرونی ( خودتون می دونید چه مدل متاسفانه ایرانی هایی به &quot;ایرانی&quot; می گن &quot;ایرونی&quot;. ) یکی پیدا نمی شه به دولت فدرال بگه بی سواد ها شما رو چه به Caucasian ؟ شما یانکی ها که اکثرن نژاد انگلیسی و اسپانیایی و غرب اروپایی هستین چه ربطی به قفقاز پیدا می کنید که اسمش رو برای خودتون مصادره کردین ؟ یعنی یه متولد تبریز که دویست کیلومتر با قفقاز و کوه آرارات فاصله داره قفقازی نیست و شما تخم و ترکه سوئدی ها و کارئیبی ها شدین قفقازی ؟ قبلا نظام سرمایه داری فراماسونری تو آمریکا فقط نژاد WASP یعنی سفید پوست آنگلوساکسون پروتستان رو قبول داشت و دو رئیس جمهوری که از این نژاد و دین نبودن رو ترور کردند تا اوباما رسید و ظاهراً در دوران پسا اوباما به برتری نژاد Caucasian رسیدن که دارن مصادره اش می کنن و خاورمیانه ای ها رو از افتخار داشتنش محروم می کنند ! خب چهره ی ایرانی های وطن پرست و دهن گشاد وقتی توی فرم های فدرال مجبورن مثل عرب ها بزنن خاورمیانه ای خیلی جالبه .چون &quot;ایرونی&quot;ها فقط به حکومت ایران اعتراض می کنن و به محض مهاجرت همین شهروندان همیشه معترض می شن شهروندان قانون مدار و سر به راهی که درواقع برده های گوش به فرمان دولت های پذیرنده شون به عنوان مهاجر یا پناهنده می شن. خب اینم از ویژگی ما ایرانی هاست که معترض بودنمون هم &quot;بستگی داره&quot; به هزار چیز و یکیش اینه که اصولا اعتراضی به دولت و حکومت غربی نداشته و نداریم و هر چی بگن می گیم &quot;چشم&quot;. مثل همین ماجرا که دولت فدرال امر نمودن شما دیگه از این نژاد نیستین و &quot;ایرونی&quot; ها از سالت لیک تا وَلی، از کانزاس تا تگزاس (مصادره رو یادتونه؟) دیگه وقتی فرم فدرال پر می کنن نمی تونن با سوئیچ مرسدس های لیمیتد و عینک های دوهزاردولاری خودشون رو آمریکایی اصیل ساکن بورلی هلیز جا بزنن و در کمال شرمندگی، با اون سر و تیپی که کیم کارداشیان هم جلوشون لنگ می ندازه، مجبورن تیک بزنن خاور میانه ای! راستی، کارداشیان ها هم که از پای کوه آرارات به آمریکا منتقل شده اند مشمول این قانون می شوند؟ چرااسم نژاد برترشان را از روی خلیج خوک هایشان اقتباس نکردند و به رشته کوهی آن طرف دنیا متوسل شدند؟آرارات اینجاست.از خلیج خوک ها برای نامگذراری نژاد برترتان استفاده کنید</description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 15:27:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینما-موتیف: دزدی طلا و جواهرات در سینمای ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@arashp/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%81-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D8%B7%D9%84%D8%A7-%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-zyektpbkxc1d</link>
                <description>سینما-موتیف جستجوی موتیف ها -پیرنگها یا خرده پیرنگهای تکرار شونده- در فیلمهای سینمای ایران است. دزدی از طلافروشی یا سرقت جواهراتی با ارزش افسانه‌ای، از تم های داستانی مورد علاقه سینماگران در تمام جهان است و در ایران هم فیلمهایی با این سودا کم نیستند. همیشه فکر می کردم شاید رویای فیلمسازی به دنبال پول برای ساخت فیلمش به شکل دزدی و رسیدن ناگهانی به پولی زیاد، تعبیر می شود. یعنی فیلمسازی دنبال پول، شخصیتی دنبال پول می سازد که به هر دری می زند. اگر فرض کنیم تخیل دزدی از طلا فروشی یا دستیابی به ثروتی ناگهانی و یکشبه، حاصل کلنجاررفتن ناخودآگاه فیلمسازان مستقل و همیشه در‌به‌در پول، برای ساختن فیلمهایشان، باشد؛ پس باید از ناخودآگاه این هنرمندان به خاطر چنین تخیلات گاه درخشانی تشکر کرد. آنچه موضوع دزدی از طلافروشی یا سرقت جواهرات ارزشمند را ویژه می کند این است که برخلاف بسیاری از موضوعات رایج وتکراری در سینمای ایران، عامل ساختن پند اثر درخشان و متوسط به بالا شده و به خاطر ذات اکشن و پرتحرک قصه، فیلمساز را حتا ناخودآگاه از روزمرگی و ابتذال سینمای بدنه دور کرده. البته در نظر داشته باشید که دزدیی همیشه به قصد دستیابی به ثروتی ناگهانی صورت نمی گیرد و در مواردی مثل طلای سرخ (1381) جعفر پناهی، دزدی به ابزاری برای انتقام طبقاتی تبدیل می شود. بخش اول این نوشته به بررسی نمونه های مهم و بخشی از فیلمهایی با این داستان تا اوایل دهه چهل می پردازد . از دهه پنجاه تا شصت در بخش دوم و دهه شصت و هفتاد در بخش سوم  سینما-موتیف  با موضوع سرقت طلا و جواهرات ارائه خواهد شد. اولین فیلم با موضوع بازسازی یک سرقت واقعی که برای سازنده اش دردسر شد! نمونه جنجالی  از داستان دزدی طلافروشی داستان اولین فیلم امیر نادری، خداحافظ رفیق (1350) است. داستان ساخت فیلم به صورت چریکی و اینکه نادری بدون پول و با جیب خالی به کمک زرین دست و سعید راد و البته باربد طاهری و عباس شباویز و مسعود کیمیایی در طول نزدیک به دو سال، خودش می تواند ماجرای یک فیلم یا مینی سریال باشد. داستانهای ساخت فیلم در گفتگو با عوامل در کتاب معرفی و نقد فیلمهای امیرنادری نوشته غلام حیدری، در دسترس است و خواندنش برای آنها که می خواهند فیلم اولشان را بسازند و دنبال پول هستند و نزدیک است که ناامید شوند، واقعا لازم است. در واقع چیزی که آمریکایی ها بهش  فیلمسازی گوریلا Guerrilla film making می گویند و رابرت رودریگوئز با ساخت فیلم دسپرادو و نوشتن کتاب شورش بی عوامل (Rebel Without Crews ) سر زبانها انداخت رو سالها پیش امیرنادری به شکل خیلی افراطی تر و اصطلاحا گوریلا تر تجربه کرده. اما این یک بخش داستان است. ماجرای اصلی ماجرای دزدی است. خود نادری ماجرای برخوردش با داستان را اینطور تعریف می کند داستان &quot;خداحافظ رفیق&quot; در نانوایی پیدا شد! خلاصه داستان فیلم را برای آنهایی که ندیده اند لو نمی دهم. دزدی از جواهری نادری، همکف هتل نادری در سال 46 اتفاق می افتد و امیر نادری خبر را پیگیری می کند و فیلمنامه را می نویسد و تلاش برای ساخت را آغاز می کند. ساخت فیلم آنقدر طولانی می شود که دزدهای واقعی دوران محکومیتشان تمام می شود و آزاد می شوند. آنها که خبر ساخت فیلم را شنیده اند دنبال نادری و شباویز می افتند تا &quot;یک درس حسابی&quot; بهشان بدهند و ظاهراً آخر سر هم به هم می رسند. در واقع دزدهای محترم دنبال حق کپی رایت دزدی شان بوده اند و در به در تمام استودیوهای  لاله زار و سوراخ سنبه های ارباب جمشید را دنبال سازندگان فیلم می گردند و چند جا هم حسابی &quot;گرد و خاک&quot; به پا می کنند. این از داستان خداحافظ رفیق که یکی از انتخابهای اصلی من برای در لیست فیملهایی با موضوع سرقت است. این مقدمه را نوشتم تا در طول خواندش حافظه تان برای جستجوی فیلمهایی با موتیف دزدی از طلافروشی را مرور کنید و به یاد بیاورید. حتما شما هم اگر اهل فیلم باشید تا به حال به دو مورد معروف و سرشناس دیگر فکر کرده اید : شبح کژدم (1365)،شاهکار کیانوش عیاری و طلای سرخ(1381) که برای من فیلم-ترین فیلمِ جعفر پناهی‌ست با فیلمنامه‌ی عباس کیارستمی. شبح کژدم، خود عیاری شاید !آگهی مطبوعاتی شبح کژدمشبح کژدم عیاری یک حدیث نفس سینمایی است.شاید داستان خود عیاری است به دنبال پول برای ساخت فیلم.کارگردانی که در نهایت به سیم آخر می زند و نقشه دزدی ای که فیلمنامه اش را نوشته، واقعاً اجرا می کند. بهترین اجرایی که جهانگیر الماسی رو پرده نقره ای تابیده. خوشبختانه تازگی نسخه ریمستر شده و ترتمیزی از فیلم در یوتیوب و بقیه کانالهای فیلم ایرانی موجود است و می شود برای چندمین باز ازش لذت برد و مطمئن شد که فیلم هنوز زنده است و قابل دیدن. مثل آنسوی آتش یا آبادانی ها. فیلم ترین فیلم ِ پناهی فیلم جعفر پناهی با قصه ای از کیارستمی، با اینکه اکران عمومی نداشت اما به خاطر بازی-زندگی حسین عمادالدین در نقش عباس عباس و شکل روایت کیارستمی وار از یک داستان اکشن مورد توجه قرار گرفت. فرم دایره ای روایت که پناهی در دایره(1378) تجربه کرده بود اینجا هم تکرار شده. تنها چیزی که از پناهی وارد فیلم شده، چون جزئیات داستان و نابازیگرهای و شکل بازی گرفتن از آنها کاملا تکرار تجربه های کیارستمی در سه‌گانه کوکر است. به جز این سه فیلم شاخص، تم دزدی از طلا فروشی داستان اصلی یا فرعی فیلمهای زیادی بوده اما تاجایی که جستجو کرده ام خداحافظ رفیق اولین فیلم با این تم بر اساس یک ماجرای واقعی بوده. بر اساس پلات های داستانی فیلمشناخت ها و فرهنگ های سینمایی و فیلمهایی که خودم دیدم این نمایه تا اوایل دهه پنجاه تهیه شده و در بخش های بعدی تکمیل می شود : اولین فیلم سینمای ایران با این تم داستانی بوالهوس(1333) است. ساخته ترو آل گیلانی. ( با بوالهوس (1313) ابراهیم مرادی اشتباه نشود ) داستان کارآگاه رئیس یک گروه تعقیب و دستگیری اعضای یک باند مخوف قاچاق طلا و جواهرات، است. احمد قدکچیان در بوالهوس - عکس های بعدی همه  از فیلمشناخت سینمای ایران ج 1فیلم بعدی، چهارراه حوادث (1333)  یکی از فیلمهای مهم و سبک‌ساز در سینمای ایران ساخته اولین کارگردان واقعی سینمای ایران: ساموئل خاچیکیان بزرگ. هنوز نسل دستیارانش مثل مسعود کیمیایی در سینمای ایران فعالند و بسیاری از قواعد پشت صحنه‌ی سینمای ایران اختراع و ابداعات شخصی ساموئل است؛ که البته این داستان دیگری است. در چهارراه حوادث، که بعد از ولگرد مهدی رئیس فیروز، توانست ناصر ملک مطیعی را به اوج شهرت در سینمای ایران برساند، دزدی یک داستان فرعی است اما پرداختی قوی و پرتحرک دارد. در بخشی از داستان، فرید که از عشق دختر مورد علاقه اش (ویدا قهرمانی ) ناامید شده، به دام گروهی از تبهکاران می افتد و در حین سرقت دستگیر و به زندان می افتد. همانجاست که با پدر هما، دختر معلول آشنا می شود و داستان وارد فاز جدیدی می شود. نا صر ملک مطیعی و علی زندی در نمایی از فیلمدر پلات هایی که از فیلم دزد بندر (1334) منتشر شده ، با توجه به اینکه نسخه ای از فیلم در دسترس نیست، نمی دانیم نوع دزدی های کاراکتر جاسم سعود ( با بازی محسن مهدوی ) و همدستانش چه بوده اما حداقل مطمئنیم که اولین فیلم تاریخ سینمای ایران است که از کلمه دُزد در عنوان فیلم استفاده کرده. همین ویژگی کافی است تا یادی کنیم از کارگردان فیلم احمد شیرازی، اولین غول ایرانی در بین مدیران فیلمبرداری سینمای ایران که این هنر را مستقیما از اولین غول فیلمبرداری حرفه ای در سینمای ایران، ژرژ لیچنسکی آموخته بود و فیلم برداری اش آنقدر چشمگیر است که یک تنه سطح فیلمبرداری در سینمای ایران را ارتقا داد و شاگران مهمی تربیت کرد که نسل اول فیلمبرداران هنری سینمای ایران محسوب می شوند.  دزد بندر اولین تجربه احمد شیرازی در مقام کارگردان و در ژانر حادثه ای است. دزدان بندر دزدان معدن(1335) ساخته حسین امیرفضلی ( پدر همین ارژنگ امیرفضلی ) به نوعی شبیه داستان فصل سوم نون خ است. داستان دو دوست که مخفیانه معدنی از الماس پیدا می کنند و در حین استخراج به دام تبهکارانی حرفه ای می افتند و در نهایت مجبور می شوند ماموران دولتی را از وجود معدن با خبر کنند. احتمالاً فقط همین تصویر از فیلم مانده ! حسین زهتاب قابل تشخیص است. فیلم بعدی ساخته ی پرویز خطیبی دختر همسایه (1340) که اقتباسی از خسیس نوشته‌ی مولیر است و دزدی پول و جواهرات پدر خسیس (اینجا میرزا با بازی عزت الله وثوق ) از همان نمایشنامه مولیر به این داستان هم سرایت کرده. که البته در این پیرنگ دزدی به عنوان تهدید فردی با خصلتی گناه آمیز ( خساست ) است که وجهی اخلاقی پیدا می کند و ابزاری است برای تنبیه فرد. حمید قنبری در دختر همسایه در همین سال ساموئل خاچیکیان در فیلم یک قدم تا مرگ (1340) باز به موضوع دزدی و باندهای سرقت می پردازد. داستان جوانی به نام هوشنگ با بازی رضا بیک ایمانوردی است که در باند سارقان حرفه با سردستگی اسد (عبداله بوتیمار) عضویت دارد و عاشق خواهر اسد هم هست.  در جریان یک سرقت هوشنگ تیر می خورد و ماجراهای پیچیده ای رخ می دهد و در نهایت همانطور که همین الان به فیلمسازان حکم می شود و در قبل از انقلاب هم حکم می شده، در نهایت پلیس وارد می شود و دزدان و خلافکاران ناکام می مانند. بوتیمار در یک قدم تا مرگفیلم بعدی ، کلید (1341) ساخته محمود نوذری ( فکر کنم پسر عموی منوچهر نوذری) است که همه به آینده فیلمسازی اش امید بسته بودند اما در میانه فیلمبرداری، به خاطر سرطان درگذشت و مدیرفیلمبرداری ژرژ لیچنسکی ادامه کنار را بر اساس دکوپاژ محمود نوذری تکمیل کرد اما متاسفانه خودش هم وقتی فیلم روی پرده رفت، دیگر در ان دنیا نبود. فیلم داستان مردی است که در حین سرقت مرتکب قتل می شود و با صحنه سازی همکارش را به عنوان قاتل معرفی می کند. در فیلم محکوم (1342) ساخته فرج اله نسیمیان، با بازی مجید محسنی و جواد قائم مقامی در نقش دو دوست و دو کارمند مطمئن و سر به راه بانک است که در فرهنگ امروز سینمایی می شود گفت ناگهان برکینگ بد می زنند و تصمیم می گیرند جواهرات امانی یک زن ثروتمند آبادانی را سرقت کنند. طراحی و اجرای نقشه آنطوری که می خواهند پیش می رود و در نهایت داستان چند پیچ اساسی می خورد تا سالها بعد، سارقی که حالا به خاطر حرص و ندادن سهم همکارش قاتل هم شده، در برابر پسرش به عنوان دادستان دادگاه قرار می گیرد. در این حد هندی‌طور! ادامه داستان دزدی طلا و جواهرات در سینمای ایران را در بخش های بعدی سینما-موتیف دنبال کنید. </description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 04:24:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی مخ و صندوق رای</title>
                <link>https://virgool.io/@arashp/%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AE-%D9%88-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82-%D8%B1%D8%A7%DB%8C-l8drmvhapcdb</link>
                <description>گزارش مجله تایم از رای جمع کردن شعبان بی مخ برای ائتلاف زاهدی نخست وزیر وقت در انتخابات مجلس شورای ملی فروردین 3 (اولین انتخابات بعد از کودتای 32) بعد از کودتای آمریکایی مرداد 32 اعلیحضرت همایونی پهلوی دوم (که الان از طریق مغزشویی شبکه هایی مثل منوتو شاه آزاده و نماد تمام خوبی ها به صورت مطلق !!! به مخاطب بیسواد و بی خبر از تاریخش معرفی می شه) تصمیم گرفتن جریان ملی مذهبی ها و نهضت آزادی به مجلس وارد نشن. روش اجرا : شعبان جعفری و لاتهای تهران جلوی شعبه و سر صندوق، رای ها رو بازرسی می کردن و اونایی که به یاران زاهدی رای ندادن رو با کتک و فحش و تهدید مجبور می کردن یا رای شون رو عوض کنن یا از ترس فرار کنن. خب اعلیحضرت همایونی بعد از به قول خودشون &quot;قیام ملی 28 مرداد&quot; واقعا به نمایش قدرت احتیاج داشتن. شاه نابغه (استاد فرار از ایران به هر بهانه ای ) فکر می کرد جلوی آمریکایی داره نمایش انتخابات برگزار می کنه و اقتدارش رو به نمایش می کشه در حالیکه همین گزارش مجله تایم و عکس شعبون بی مخ و تبدیل شدنش به تیتر مجله تایم، مایه آبروریزی بیشتر شد. چون حداقل خود آمریکایی ها که می دونستن چه جوری کودتا کردن. لینک مطلب تایم برای راحت تر خواندن:http://content.time.com/time/subscriber/article/0,33009,819579-1,00.htmlروی جلد تایم 22 مارچ 1954بی مخ و صندوق رای. گزارشی که پته نمایش انتخابات ملوکانه را روی آب ریخت </description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 13:51:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلیقه موسیقی آقا جلال</title>
                <link>https://virgool.io/@arashp/%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-bmxffpk7ej8h</link>
                <description>غربزدگی اگر مهمترین اثر جلال آل احمد نباشد، به خاطر بزرگی و اهمیت باقی نوشته‌هایش است و نه کم اهمیتی این کتاب. &quot;غربزدگی&quot; به همراه ادامه مفصل و پر و پیمانش &quot;در خدمت و خیانت روشنفکران&quot; نشان می دهد جلال آدمی بود که عادت داشت تکلیفش را معلوم کند. چه در تفکر سیاسی و اجتماعی اش که می‌شود این کتاب و چه در مورد شخصی‌ترین و خصوصی‌ترین لحظات زندگی‌اش که می شود کتابی مثل &quot;سنگی بر گوری&quot; . شهامتی در بیان خود که داشت که منتقدانش، حتا یک هزارم آن را هم نداشتند؛ اما دهان های گشاد و نوچه‌هایی انبوه داشتند تا دو جمله ای را که آنها در مورد نقد جلال گفته اند همه جا منتشر کنند! نمونه‌اش را همین الان در صفحه غربزدگی ویکیپدیا سراغ بگیرید که به جای توضیحاتی درباره کتاب، سریع رفته سراغ علامه‌های &quot;خوشنام&quot; منتقد کتاب. از آن مدخلهاست که اگر جلال خودش می دید یک &quot;جَل الخالق&quot;  تحویلمان می‌داد و بعد یک لبخند که یعنی:&quot; دیدی رئیس، نگفته بودم؟&quot;. راست هم می‌گوید که اگر غربزدگی را خوانده باشید می دانید که غربزده ها عاشق دهان‌هایی هستند که وقتی باز می‌شوند، نفرت و عفونت پخش می‌کنند. همان چیزی که غرب سالهاست برای شرق نسخه پیچیده. بگذریم ... داستان این پست ماجرای دیگری است. داستان یک ترانه است و سلیقه موسیقی آقا جلال ما مطمئن نیستم این همان صفحه باشد چون در ایران صفحه ها را دوباره منتشر می کردند. اما چیزی شبیه این مثلاً بخشی از متن ترانه غربزدگی جلال با ترجمه یک ترانه از &quot;اِرنی فورد&quot; خواننده آمریکایی دهه چهل و پنجاه آغاز می شود با شعری از &quot;مرل تره ویس&quot;.اول ترانه را بخوانید تا برویم سراغ ورژن های جذابی که در طول سالها ارائه شده. متن ترانه از ابتدای کتاب:برای آنها که کتاب را خوانده اند، معنای  شعر و دلیل انتخابش برای آغاز چنین کتاب مهمی واضح‌تر است. جلال با همین انتخاب تکلیف را مثل همیشه مشخص کرده : غربزدگی به معنی دوری و ترس از غرب نیست . شاید  لازم است توصیه پدرخوانده به مایکل را اصل قرار دهیم : دوستانت را نزدیک نگه‌دار و دشمنانت را نزدیک‌تر. اینکه  ترس از غرب به خاطر پرهیز از غربزدگی نقطه ضعفمان نشود و همینطور لزوم گسترش سواد رسانه‌ای به عنوان تنها سپر حقیقی و کارا در مواجهه با تهاجم فرهنگی، بحث دیگری است. این پست داستان ترانه ی شانزده تُن است. وقتی در یوتیوب ترانه ی Sixteen tons را جستجو کنید به نکته جذاب دیگری می رسید. اول ورژن اولیه و اوریجینال ترانه را بشنوید. همان که جلال گوش می داده و احتمالا انقدری برایش اهمیت داشته که غربزدگی را باهاش شروع کند. (چون لینک های یوتیوب قابل استفاده نیست اسکرین شات ویدئو ها رو آپلود می کنم که بتونین پیدا کنین)  https://www.youtube.com/watch?v=RRh0QiXyZSk جالب‌تر حداقل برای من تعداد زیادی خواننده و موسیقیدان برجسته و به قولی آدم حسابی است که در سالهای بعد این ترانه را باز خوانی کرده اند. مهم ترین شان، مردی در لباس مشکی، جانی کش اسطوره ای است. چه صدایی بهتر از جانی کش برای اینکه صدای دردمندان باشد. صدایی که خودش می گفت: همیشه عزادار است. ورژن جانی کش، یک کلیپ با مختصات همان دوران هم دارد که می بینید. یادمان نرفته که جانی کش بعد از سالها سکوت با چه آلبومی به دنیای موسقی برگشت : بلوز زندان فولسام Folsom Prison Blues. یک &quot;ای پی&quot; بی نقص که در یکی از زندانهای مخوف و امنیتی آمریکا ضبط شد. بعدها گروهای زیادی مثل متالیکا هم به همان زندان رفتند، اما جانی کش، اولین کسی بود که این قدرت را داشت تا زندانی ها را موضوع کلیپش کند. آدمهای واقعی پشت میله‌ها، نه بازیگران هالیوودی تو دکورهای استودیویی . این هم ورژن جانی کش عزیز از ترانه ی شانزده تن : https://www.youtube.com/watch?v=tfp2O9ADwGk در ادامه ورژن بی کلام جناب فرانک زَپا که فکر کنم خیلی نیاز به تعریف نداشته باشد:  https://www.youtube.com/watch?v=JQXv1p_r1N8 تعداد خواننده ها و گروه های به‌نام و شناخته شده‌ای که ترانه را کاور کرده‌اند کم نیست و بیشتر بستگی به سلیقه و گوش موسیقایی دارد که مشتری کدام باشید. از اجرای حماسی و راک دهه شصتی &quot;اریک بِردِن&quot; گرفته تا اجرایی با فضای سول دهه پنجاه از گروه خاطره انگیز &quot;پِلیتِرز &quot; . اما انتخاب آخر من، در فضای هارد راک اجرایی از جِف بِک ، گیتاریست نابغه به همراه گروه پر سر و صدای &quot;زی زی تاپ &quot; است. نمی دانم چرا فکر می کنم اگر جلال را از ما نگرفته بودند، دریغش نکرده بودند، گذاشته بودند بماند، به جز تاثیرات فکری و ادبی خودش هم فرصت لذت بردن از چه موسیقی‌هایی را داشت. که بگوید آن صفحه که من آن سال دنبالش بودم چه سر و دُمی پیدا کرده و برای خودش در دهان و ساز چه اسطوره هایی می چرخد و چطور پیام ساده و ظریف شاعری دردمند را سالها و سالها به دوش می کشد. شاعری که درد کمر کارگرهای معدن زغال سنگ را حس می کرد و نگران قرض هایشان بود.  https://www.youtube.com/watch?v=J2aqvKY6zLc </description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Sat, 07 Aug 2021 05:42:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌هایی که از حسن یزدانی آموختم</title>
                <link>https://virgool.io/@arashp/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%85-oonmatwkvega</link>
                <description>حسن یزدانی، نمی بازد. حتا وقتی در چند ثانیه آخر بر اثر یک اتقاق، امتیاز از دست داد و برنده فینال نشد، برای من یکی که بازنده نبود. یزدانی بعد از رضا زاده، مهم ترین &quot;کاراکتر&quot; المپیکی و ورزشی ماست. روحیه اش همان چیزی است که ایرانی ها برای یک ورزشکار الگو می پسندند و عملکرد و دقت و جدیتش می تواند الگویی باشد برای تک تک افراد جامعه ما. مهم تر از همه نق نزدن و بهانه نیاوردن و باورکردن واقعیت است. حسن یزدانی، تنها نماینده ی ورزش ایران نیست، اما تنها &quot;کاراکتر&quot; المپیکی ایران است. هنوز راه نرفته زیاد دارد و حتماً رکوردهای دیگری را جا به جا خواهد کرد. تجربه نشان داده عملکرد ورزشکارها در المپیک تا حد زیادی به وضع و اوضاع آن کشور بر می گردد. در یکی از سخت ترین شرایط مملکت که در ظاهر جنگی نیست، اما در واقع اوضاع جنگی است. از کرونا تا تحریم ها و بیماری های اقتصادی و هزار ریز و درشت دیگر و مهم تر از همه، جامعه ای در آستانه ی تغییر. یادمان باشد ورزشکارانی که لباس المپیک به تن می کنند، از همین کشور به ژاپن پرواز کرده اند. با تمام این دغدغه ها و مشکلات و نگرانی ها و دشمنی ها و سیاسی کاری ها تلاش می کنند بهترین شان را ارائه دهند، فقط به عشق ایران. به عشق این پرچم و مردمی که به آنها دل بسته اند. به غرور ملی دلبسته و شاید در این شرایط بیشتر نیازمندند. این المپیک برای آنها مثل المپیک های قبلی نیست. چه آنهایی که مدال گرفتند و چه آنهایی که تنها رکوردهایشان را بهتر کردند، هر کدام برای این کشور جنگینده اند و امیدوارم مردم شرایط شان را درک کنند و این المپیک را با بقیه مسابقات مقایسه نکنند. همه از قهرمانان محبوب مان بهترین نتیجه را انتظار داریم اما گاهی لازم است مثل حسن یزدانی، پذیرش و رویارویی با واقعیت را هم تمرین کنیم. برای من یکی از درس های المپیک توکیو همین بوده.  PHOTO : Reuters / Leah Millis</description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Fri, 06 Aug 2021 03:00:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت به ویرگول ! ناگهان</title>
                <link>https://virgool.io/@arashp/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-xlptuk5yuwep</link>
                <description>از تیر نود و هفت تا همین چند روز پیش که از سرچ گوگل به دنبال مطلبی درباره &quot;زنده بیدار&quot; به ویرگول برگشتم، باورم نمی‌شد انقدر همه جا عوض شده باشد. از همان سال که زمان توئیتر بازی‌ بود و در ویرگول دو تکه نوشته بودم از طراحی و راحتی و خوش‌حالی اش راضی بودم و مطمئن بودم همچین چیزی می شود که امروز شده. آن موقع خالی و خلوت بود، مثل شهرهای جدیدی که در غرب وحشی تازه دور یک ایستگاه قطار در حال شکل گرفتن است. حالا برای خودش شهری شده، پر از کوچه پس کوچه و محله های متنوع. این برخورد دوباره اتفاقی، به فکرم انداخت که چرا از وقتی بیخیال توئیتر شدم و کلا هر گونه شبکه ای با پسوند اجتماعی شدم، ویرگول را فراموش کردم؟ یادم نیامد. اگر یادم افتاد بعداً می نویسم... این تنها یک پست توضیحی است برای خوانندگان احتمالی که ممکن است فاصله بین این نوشته و نوشته های بعد برایشان سوال باشد. </description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Fri, 06 Aug 2021 02:18:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;صدای صحرا&quot;ی نادر ابراهیمی کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@arashp/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7-oymnyx4jag7v</link>
                <description>نادر ابراهیمی &quot;زنده‌یاد&quot; به معنی واقعی کلمه است. مرگ فیزیکی‌اش هیچوقت او را از متن فرهنگ این سرزمین جدا نکرده و نخواهد کرد. صلابت و شهامتش در حیطه‌ی ادبیات باعث شده در مورد فعالیت‌های نادر ابراهیمی در سینما کمتر گفته شود. هر چند سابقه تلویزیونی‌اش با سریال سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن و آتش بدون دود بیشتر شناخته شده و وقتی از ابراهیمی کارگردان صحبت می‌کنیم، همه فعالیت‌های تلویزیونی و فیلمنامه‌نویسی او را به یاد می‌آورند. شاید به این دلیل که سالهاست از صدای صحرا بی‌خبریم. تبلیغ مطبوعاتی نمایش مجدد فیلم در سال 58 نادر ابراهیمی در سال 1350 با فیلمنامه‌ی انیمیشنِ آن‌که خیال بافت و آن‌که عمل کرد ( کارگردان : مرتضی ممیز) کارش در سینما را آغاز کرد. او فیلمنامه‌‌ی صدای صحرا را دو سال قبل با هزینه شخصی به چاپ رسانده بود. همان سالی که مستند صعود به علم‌کوه را به عنوان اولین تجربه کارگردانی در کارنامه‌اش ثبت کرد . صدای صحرا که در سال 1352 در جشنواره فیلم تهران به نمایش در می آید و با واکنش مثبت منتقدان مواجه می شود ولی تا سال 1354 برای نمایش معطل می ماند و در نهایت تنها فیلم بلند سینمایی نادر ابراهیمی 15 خرداد 1354 روی پرده‌ی سینما کاپری ( بهمن ) می رود و با دویست و بیست هزار تومان فروش، کارکرد اقتصادی ناامید کننده‌ای داشت (پرفروش ترین فیلم سال 54 همسفر  دو میلیون و دویست و پنجاه‌هزار تومان فروش داشت). شاید همین معطلی فیلم و نمایش محدود بعد از دوسال و بی مهری سینمای ایران باعث کوچ ابراهیمی از سینما به تلویزیون می شود .نادر ابراهیمی در فرهنگ سینمای ایران (جمال امید )داستان فیلم مانند بسیاری دیگر از کارهای ابراهیمی ریشه در قصه‌ها و افسانه‌های ترکمن صحرا دارد. داستان‌هایی که ابراهیمی در مجموعه تلویزیونی و رمان آتش بدون دود به طور مفصل به آنها پرداخته. بازیگر فیلم منوچهر احمدی در وبلاگش خلاصه‌ای از داستان و تعدادی عکس منتشر کرده که دیدن همین عکس‌ها امید اینکه نسخه‌ای از فیلم موجود باشد را قوی‌تر می‌کند . ( صدای صحرا در وبلاگ منوچهر احمدی) جمشید مشایخی و جمشید گرگین در نمایی از فیلم منوجهر احمدی و مریم زندی در نمایی دیگر از فیلم . موسیقی متن فیلم را نادر ابراهیمی ساختهمهم ترین دلیل ناشناخته ماندن فیلم در این سالها نبود نسخه‌ای روی بتامکس یا وی‌اچ‌اس بوده چون عمده‌ی حجم آرشیو دیجیتالی ناقص و بی‌نظمی که از سینمای ایران در سراسر وب فارسی پراکنده شده نسخه‌ی دیجیتال همان وی‌اچ‌اس‌های قدیمی است. این نوارها در دهه شصت و اوایل هفتاد به وسیله‌ی تعداد محدودی دستگاه‌های تله سینما که سالم مانده بود به نوارهای ویدئویی تبدیل شد. اما طبیعی است که فیلمهای پرتماشاگر و معروف‌تر در اولویت بودند و نوبت به فیلمهای کمتر شناخته شده نمی‌رسید. در سال‌های اخیر که اسکنرهای تبدیل نگاتیو به دیجیتال فراگیر شده شاهد نسخه های اسکن جدید از بعضی فیلم‌ها بوده‌ایم اما کماکان آرشیو سینمای ایران حتا از دسترس محققان و دانشجویان این رشته هم مخفی مانده چه برسد به مردم و علاقه‌مندان عادی. کاش وقتی جمشید گرگین در برنامه دورهمی مهران مدیری از این فیلم به عنوان اولین تجربه بازیگری‌اش یاد کرد (این‌جا) مهران مدیری سراغی هم از این فیلم می‌گرفت. ژاله علو در نمایی از صدای صحرا در واقع این نوشته به جز معرفی و یادآوری این اثر نادر ابراهیمی درخواست کمک و یاری از خوانندگانی است که احتمالاً ممکن است سراغی از این فیلم داشته باشند. از نظر فیلم فروش‌ها، مجموعه‌دارها و آرشیو‌بازها تقریبا خیالتان را راحت کنم که در بساط هیچ کدام یافت می نشود! آشنایانی که با فیلمخانه ملی مرتبط بودند اطمینان دارند که نسخه ی نگاتیو در آرشیو موجود است ولی بعید است از طرف فیلمخانه اقدامی درباره‌اش صورت بگیرد. (با این‌که به عنوان یکی از آثار ارزشمند سینمای قبل از انقلاب در سال 58 هم اجازه نمایش گرفت ولی بعد پروانه نمایشش در سال 59 و در جریان لغو فله‌ای تمام مجوزهای نمایش و بازنگری قوانین ممیزی لغو شد) عکس‌های وبلاگ منوچهر احمدی که اسکرین‌شات از روی نسخه دیجیتال به نظر می‌رسند، تنها کورسوی امیدی است که این فیلم جایی از آرشیو شخصی سربرآورده باشد و بالاخره دست به دست بچرخد تا به اهلش برسد. به آنها که بارها و بارها دل و جانشان با قلم ِ نادر ابراهیمی، با صدا و دوربین نادر ابراهیمی به ترکمن صحرا سفر کرده و در جادوی آن دیار عاشقانه با صدای صحرا دلدادگی آموخته‌اند. فیلم را ندیده این قاب زیبا از منوچهر احمدی و جمشید گرگین دلبری می‌کند. </description>
                <category>آرش پارساخو</category>
                <author>آرش پارساخو</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jul 2018 16:22:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>