<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرش یاسمن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arashyasaman</link>
        <description>مستعد در زدن پشه روی هوا، بی‌استعداد در پرتاب اجسام در سطل زباله از فواصل نزدیک / بنده‌ی مخلص آهنگ‌های گمنام، تلاش میکنه بهتر بنویسه، عکاس همشهری‌ جوان بوده، فرانت‌اند کار میکنه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:10:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2685/avatar/muVo3r.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرش یاسمن</title>
            <link>https://virgool.io/@arashyasaman</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طراحی وب آسون‌تر از ده سال پیشه یا سخت‌تر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@arashyasaman/%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%88%D8%A8-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D8%AA%D8%B1-qojcobvhngz0</link>
                <description>ساخت یک وبسایت آسون‌تر از ده سال پیشه یا ساخت‌تر؟ کیفیت پایه یک وبسایت بیش‌تر شده یا کمتر؟ من هیچ داده آماری‌ای براتون ندارم؛ اما بدون هیچ اولویتی می‌تونم براتون نظراتم رو ارائه بدم.- اچ‌تی‌ام‌ال (HTML)HTML5 تنها تغییر بزرگ HTML در دهه گذشته بود و عملا خیلی مهیج نبود. جالبه که این نسخه، نسبت به قبلی‌ها مثل HTML3، نسخه آزادتریه. این نسخه، قابلیت تطبیق بالاتری داره؛ مثلا، شاید برچسبم (&lt;‌‌‌b‌r /&gt;) رو ببند و شاید نبندم (&lt;‌‌b‌‌‌‌‌‌‌r&gt;). داشتن برچسب های معنایی بهتر (برای مثال article ) عالیه. مدل‌های ورودی شگفت انگیزن. ولی هیچ کدوم این‌ها باعث نمی شه که HTML به طرز قابل توجهی ساده یا سخت‌تر شده باشه.همونه.- سی‌اس‌اس (CSS)CSS ساده تر شده. تعداد کارهای فنی موجود در این زبان برنامه‌نویسی مدام در حال کمتر و کمتر شدنه. من بی اغراق می‌تونم این رو اعلام کنم. CSSای که ما امروزه می‌نویسیم به نظر خیلی مستقیم و نزدیک به ماهیت اون‌ در ذهن ماست. احساس می‌کنم که ده سال پیش هر عنصری توی این زبان، یک کارکرد عجیب هم داشت، و امروز تقریبا هیچ کدوم ندارند. اگه CSS ذره‌ای به نظر سخت‌تر میاد، من شرط می‌بندم به این دلیله که سایت‌هایی که ما الان می‌سازیم بزرگ‌تر و پیچیده‌ترند، پس سیستم‌های طراحیشون باید قوی‌تر باشه و احتمال این که ایراد داشته باشند، خیلی زیاده.آسون‌تره.- جاوا اسکریپتمطمئنا هم راجع به سخت‌تر شدن و هم راجع به آسون‌تر شدن جاوااسکریپت نظرات متفاوتی وجود داره. خود زبان، شاید، با تمام نوآوری‌های نحویش... شاید آسون‌تر شده باشه. اما چیزی که از جاوااسکریپت خواسته می‌شه تا انجام بده، و کاری که ما باهاش انجام می دیم، به طور وحشتناکی وسیع‌تر شده و این مسئله بدون شک باعث شده که جاوااسکریپت به یک زبان سخت تبدیل بشه. می‌شه گفت که این زبان برنامه‌نویسی از این لحاظ به CSS شبیهه، اما حتی از اون هم سخت‌تر شده؛ چون ما تنها همون کاری که قبلا با اون انجام می‌دادیم رو انجام نمی‌دیم؛ بلکه داریم رابط‌های کاربری کاملی رو در این زبان به شکلی می سازیم که قبلا نمی‌ساختیم.سخت‌تره.- دامنه‌هااشاره به این مسئله مهمه، چون یک قدم خیلی مهم در مسیر راه‌اندازی یک وبسایته.فکر نمی کنم که خرید یک نام دامنه آسون‌تر شده باشه. نام های دامنه یک بازار کالای خامه، پس کمپانی‌هایی که اون‌ها رو به شما می‌فروشند دارن اون‌ها رو به یه دلیل دیگه می‌فروشند. به زبان ساده، اونا قصد دارند که در کنار دامنه، سایر محولات خودشون رو هم به شما بفروشند. در مورد فردی که کاملا بی تجربه است، می تونم تصور کنم که اون در این بین کاملا سرگشته است و یا حتی اون قدر توو این بازار گیج می‌شه که حتی نمی‌تونه حجم سرگشتگی رو درک کنه. با خودش می‌گه: یه پیج بیلدر بگیرم؟ مجبورم یه پیج بیلدر بگیرم؟ آیا به این محافظ WHOIS نیاز دارم؟ اوه خدایا، اصلا DNS چیه؟ حدس می زنم که ایمیل رو قطعا نیاز دارم، درسته؟ یا اون مثلا یه ایمیل عجیب با هاست خاص لازمه؟ ای وای. من مساوی اعلامش می‌کنم. در این یک دهه، هیچ چیزی چندان سخت‌تر یا آسون‌تر نشده.همونه.- هاستینگاون قدر پول زیادی در هاستینگ در گردشه که این که نوآوری دیگه‌ای در این زمینه نمی بینیم، من رو شوکه می‌کنه. می‌تونم بگم که این روزها هاستینگ کمی آسون‌تر شده. ولی هاستینگ رده پایین نسبت به ده سال قبل تفاوت چندانی نکرده. هنوز هم در این رده شاهد همون فرایندهایی هستیم که ده سال پیش اتفاق می‌افتاد.هاستینگ در مقیاس بزرگ شاهد نوآوری‌های جذابی بوده؛ مثلا AWS یه نوآوری بزرگ به حساب میاد؛ اما گمون نکنم کسی باشه که این نوآوری رو ساده به حساب بیاره. بیش ترین نوآوری حال حاضر، کار شرکت‌هایی مثل Netfly و Zeit بوده که به تجربه‌ی توسعه دهنده‌ها نگاهی کلی دارند. از ایجاد ابزارهایی برای تسهیل مدیریت محلی سایت، تا آزمایش ساختارها در مراحل مختلف و پیدا کردن شکاف های امنیتی. خیلی دوست دارم که همه شرکت‌های هاستینگ متوجه بشن که تک تک مشتری‌هاشون نیاز دارند که کدهاشون رو به پلتفرم‌هاشون انتقال بدن و اون ها این فرصت رو دارن که به ما کمک کنند که این کار رو به صورت مستقیم انجام بدیم.کمی ساده‌تر.- روش استفاده واقعی مردم از برنامه‌نویسی و امکانات مربوط به اونمن فکر کردن راجع به HTML، CSS و جاوا اسکریپت رو دوست دارم. ولی البته تعداد خیلی کمی از مردم با این فناوری‌ها شروع به ساخت وبسایت می‌کنند. در واقعیت، با اون‌ها به عنوان فناوری‌های زیر‌بنایی‌ای برخورد می‌شه که جاهایی در کنار تعداد خیلی زیادی فناوری دیگه ازشون استفاده می شه.شما می تونید با استفاده از یه فایل index.html یه وبسایت کامل بسازید. به نظرم آدم‌های بیشتری باید این کار رو انجام بدن. ولی مردم به دنبال راه‌های کامل‌تر و قابلیت شخصی‌سازی بیشترند. می‌دونم که من هم این کار رو می‌کردم. از اولین وبسایت‌هایی که من ساختم wordpress بودند چون یک وبسایت کامل توی یک باکس بود (با درگیری های خودش) و من به دلخواه خودم ساختمش. مردم هنوز هم امروزه این کار رو می کنند؛ احتمالا بیش تر از ده سال پیش، و من احساس نمی‌کنم که استفاده از وردپرس به طرز قابل توجهی سخت‌تر یا آسون‌تر شده باشه. این روش همچنان از همون مسیر آشنای قدیمی به نتیجه می‌رسه. چند وقت پیش یه وبسایت یک صفحه‌ای index.html ساختم، فقط برای این که توسط یه توسعه دهنده دیگه استفاده بشه و اون برنامه نویس، تبدیلش کرد به یک سایت create-react-app ؛ اما سایر پارامترها رو تغییر ندادند. اون‌ها نمی‌دونستند بدون react چه جوری روش کار کنند.مثلا اون‌ها از wordpress یا squarespace یا wix یا shopify یا BigCommerce استفاده می‌کنند؛ می‌دونید که منظورم چیه. مسئله کاری که مردم می‌تونند انجام بدن نیست؛ مسئله کاریه که مردم واقعا انجام می‌دن. و برای بیشتر مردم، این نرم‌افزارها راهی برای ساده‌تر کردن فرایند ساخت یک وبسایت به شمار میاد.پس برای یه آدم عادی، ساختن یه وبسایت سخت‌تر شده یا آسون‌تر؟خیلی آسون‌تر.- مردم واقعا می‌تونن یه سایت بسازند؟وقتی داریم راجع به خلق کردن چیزی از صفر صحبت می کنیم، بد نیست که بدونیم که در این مبحث چه افرادی احساس می‌کنند که کنترل رو در دست دارند. تمام ایده این پست از یک مکالمه که با یک توسعه‌دهنده فرانت اند به وجود اومد. دوستی که ازش خواسته بودند که یک وبسایت بسازه. اون رد کرد چون کارفرماش دقیقا نمی‌دونست که چی می‌خواد.بخشی از این ماجرا مایه تعجب من نمی‌شه. در همین لحظه که من در حال نوشتن این مطلبم ، دنیا پر از توسعه دهنده‌های مخصوص ری‌اکته که دارند روی سایت‌های بزرگ کار می‌کنند. بخشی از این قضیه به خاطر نیاز بازار و بخشی از اون هم دلایل دیگه‌ای داره. اون‌ها در یک اکوسیستم مشخص خیلی خلاقانه کار می‌کنند و درک صحیحی از اون دارند؛ اما راجع به کلیت ماجرای ساخت یک سایت، درک کاملی ندارند.متخصصین، متخصصند!بخش دیگه‌ای از ماجرا من روکاملا متعجب کرده. همون‌طور که می دونید، یه فایل index.html که حاوی جمله :«سلام، دنیا!» باشه هم می‌تونه یه وبسایت باشه؛ درسته؟ دیوایس‌های ری‌اکت به صورت کلی برای create-react-app طراحی شده‌اند و با اون‌ها می‌شه یه سایت رو راه انداخت. ابزارهایی مثل Stackbit یه وبسایت JAMstack براتون سر هم می‌کنه که می‌تونه به هر چیزی که دوس دارین تبدیل بشه. این روزا برای توسعه‌دهنده‌ها، خیلی راحت‌تر شده که یه وبسایت رو صفر تا صد راه بندازن.خیلی آسون‌تر.</description>
                <category>آرش یاسمن</category>
                <author>آرش یاسمن</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 18:20:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین چندخطی که در نود و هفت نوشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@arashyasaman/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-jtpozrz3sqvv</link>
                <description>سال گذشته تصمیم گرفتم وب‌سایت شخصیم را به یک وبلاگ تغییر دهم تا انگیزه‌ای شود که بهتر و مستمر بنویسم. همچنین سعی کردم قدرت نویسندگی را در خودم تقویت کنم، پس در همین راستا دوره‌هایی را نزد نویسندگانی گذراندم تا اگر در وقت‌های فراغتم چیزی برای خودم یا وبلاگم می‌نویسم هدفمند تر و بهتر از قبل باشد.در طی این تلاش‌ها، چندین متن نوشتم اما دو متن کوتاه که یکی برگرفته از یک ویدیوی شاملو در دی ماه ۷۳ و دیگری مربوط بخش ابتدایی بازی گاد آف وار ۴ بود، نوشتم که این متون شرح حالی از زندگی من در دو سال اخیر را توصیف می‌کرد. این دو متن را بیشتر از بقیه متن‌هایی که تا به امروز نوشته‌ام دوست دارم و حالا که چند روزی است سال نود و هفت تمام شده است، حس کردم که جای این دو در وبلاگم خالیست.به این دلیل که متن‌ها برگرفته از ویدئوها می‌باشد لطفا ابتدا ویدئو ها را تماشا کنید و سپس متن‌ها را بخوانید.متن اولاین ویدئو که مربوط به صحنه‌ی ابتدایی این بازی می‌باشد کریتوس را مشاهده می‌کنیم که میخواهد تنه‌ی درختی را قطع کند تا با این کنده‌ی درخت جسد همسرش که با نام فِی (Faye) شناخته می‌شود را بسوزاند. کریتوس و آترئوس (فرزند کریتوس) میخواهند به آخرین خواسته‌ی فِی مبنی بر سوزاندن جسدش و رها کردن خاکستر آن در بالاترین قله کوه محل عمل کنند. (مشاهده ویدئو کامل) http://arashyasaman.com/download/gow4.mp4 این صحنه برام غریب نیست. ما کریتوس رو با یک حجمه‌ی عظیمِ وحشیگری و خشونت به یاد داریم، ولی الان میبینیم که چنین عاجز و درمونده افتاده رو تنه‌ی درختی که باید قطعش کنه تا به وصیت زنش که سوزوندن جسدش و خاکسترش رو فلان کردن هستش، عمل کنه. من هیچوقت به اندازه‌ی کریتوس خشن و وحشی نبودم، اما این لحظه برای من کاملا قابل لمس هستش و باهاش حس همزاد پنداری دارم، طوری که ده بار این فیلم رو زدم اول و باز دیدم و باز دیدم. برای من این لحظه تداعی کننده‌ی لحظه‌ای بود که صبح بلند میشی و آخرین دکمه پیرهن مشکیت رو میبندی که بری دوست، عزیزت یا هرکسی رو بزاری زیر یه مشت خاک و برگردی. عجب لحظه‌ی پوچی هستش اون ثانیه، به خودت نگاه میکنی که هرکی بودی و هرچی بودی اما الان، این لحظه میفهمی چقد بینوا شدی، چقد تیره‌بخت و مفلوک شدی، مثل این صحنه از کریتوس.متن دوماین ویدئو مربوط به سری ویدئوهای «شبی با احمد شاملو» مربوط به دی ماه ۷۳ می‌باشد که شاملو در شهر استهکلم برای افرادی شعرهای خود را می‌خواند. (مشاهده ویدئو کامل) http://arashyasaman.com/download/Shamlou.mp4 زندگی برای من، چیزی شبیه این ویدئو از احمد شاملو است. وقتی در حال شنیدن داستانِ روزمره‌ت هستی، جایی که دستانت را میزاری پشت سرت و از شیرینیِ داستان، لبخند میزنی و چشمانت را می‌بندی تا با چشم‌های بسته، بهتر از شنیدن داستان کیف کنی، نوار پاره میشود و دیگر صدایی نمی‌شنوی.تا چشم‌هایت را باز کنی و به خود بیای، می‌بینی از داستان قبلی و پایانش خبری نیست، داستان جدیدی از وسط داستان قبلی شروع شده است، بی‌اینکه برای زندگی مهم باشد تو از داستان قبلی لذت می‌بردی.سالها بعد، وقتی‌که داستانی شبیه داستان نیمه تمومِ سال‌ها پیشِ خودت را می‌شنوی، ارام به خودت می‌گویی ما نیز روزگاری.</description>
                <category>آرش یاسمن</category>
                <author>آرش یاسمن</author>
                <pubDate>Fri, 29 Mar 2019 18:13:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش‌های وبلاگی نباید بمیرند؛ چالش کتاب‌خوانی ۱۳۹۸</title>
                <link>https://virgool.io/@arashyasaman/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%9B-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%B1%DB%B3%DB%B9%DB%B8-xs1tnaviu1ru</link>
                <description>به نقل از وبلاگ جادی:در وبلاگستان چیزی بود به اسم «بازی وبلاگی» که وبلاگنویس ها همدیگه رو دعوت می کردن به کارهای مختلف. مثلا گفتن از شب یلدا، گذاشتن یک عکس در حال بوس یا مثلا گفتن از پنج کتاب تاثیر گذار و در أخر مطلب هم دعوت کردن پنج نفر دیگه برای ادامه جریان.اما با اومدن «چلنج آب یخ» این کارها به جای بازی اسمش خودش رو به چالش داد و کمتر هم توجهی به این شد که «چالش» باید کاری سخت باشه و در حالت مثبت، مفید. مثلا در چالش آب یخ واقعا ریختن یک سطل آب یخ روی سر کاری سخته و در مقابل یا باعث تبلیغ یک خیریه می شه یا جمع شدن پول برای اون. اما مثلا چالش اسم بردن پنج تا کتاب منطقا نباید چالش باشه (می پذیرم که تو ایران هست) یا دیگه چالش نوشتن اسم با دست چپ یا چالش نقاشی کردن و … (: البته مشکلی هم نداره ولی خب اسم چالش برای اونکار مناسب نیست.یکی از بهترین تصمیم‌هایی که در نود و هفت گرفتم این بود که کتاب بخوانم. همین دو کلمه! متاسفانه به چند دلیل موجه و غیر موجه، بیش از 18 ماه بود که کتاب‌خوانی برای من متوقف شده بود و توانایی پیدا کردن وقت مناسب جهت اینکه مجدد به سمت کتاب برم را در خودم نمیدیدم. از طرفی بخاطر حجم کتاب‌های نخوانده داخل کتابخانه‌ام حس بد می‌گرفتم و این حدس با رفتن در یک مغازه کتاب‌فروشی و با مشاهده کتاب‌های جدید و هیجان خواندن آن‌ها تشدید می‌شد.با توجه به کار امثال ما در حوزه آی‌تی، دائما کامپیوتر یا موبایل دم دست یا در دستمان وجود دارد، همه جا. مثلا من از بعد از بیدار شدن از خواب تا سر کار گوشیم در دستم بود،‌ در سرکار در کنار کامپیوترم بودم و در برگشت از سرکار دوباره گوشی به دست بودم و در خانه هم تلفیقی از این دو، فقط وقتی رانندگی می‌کنم نمیتونم گوشی در دستم بگیرم که خب عمیقا از این مسئله خوشحالم.اما من می‌خواستم کمی از این زندگی رباتی فاصله بگیرم، به این فکر می‌کردم که در بسیاری از تایم‌ها میتوانم گوشی دستم نگیرم و توییتر و اینستاگرام را بی جهت بالا پایین نکنم. با توجه به اینکه حس بد ناشی از کتاب نخواندن روز به روز بیشتر می‌شود، تصمیم گرفتم که روی زمان‌های به اصطلاح پرت خودم بیشتر دقت داشته باشم. از یک روز شروع کردم به کتاب خواندن، اما چه زمانی؟ کی توانستم وقت خالی برای کتاب‌خواندن پیدا کنم؟ ابتدا از زمان‌هایی استفاده کردم که در تاکسی به سمت شرکت یا به سمت خانه بودم. تایم‌های کوچکی که شاید در نگاه اول دیده نمی‌شدند. چهل دقیقه صبح‌ها و یک ساعت عصرها خسته هنگام برگشت. رفته رفته با جذاب‌تر شدن کتاب، تایم‌های مناسب برای کتاب خواندن را خود به خود پیدا می‌کردم.روز به روز که می‌گذشت کتاب خواندن یک نظم و ریتم خوبی گرفت و توانستم ده کتاب در شیش ماه دوم سال (البته چهار ماه که جلوتر توضیح میدم) بخوانم. تقریبا هر ده روز یک کتاب. کتاب خواندن مستمر باعث شد که ذهنم منسجم‌تر شوند و از این انسجام در بهتر نوشتن استفاده کنم. خواندن و نوشتن، تجربه کردن و تعریف کردن برای من خیلی لذت دارد. کتاب خواندن دقیقا در راستای همین لذت بود.ده کتابی که در چند ماه اخیر خواندم:آنجا که ایمانم را رها کردم - ژروم فراری (ترجمه بهمن یغمایی و محمد هادی خلیل نژادی)جاسوس‌ - پائولو کويلیو (ترجمه اعظم خرام)پس از تاریکی - هاروکی موراکامی (ترجمه مهدی غبرائی)مرگ فروشنده - آرتور میلر (ترجمه عطاالله نوریان)سقوط - آلبر کامو (ترجمه امیر لاهوتی)آینه‌های دردار - هوشنگ گلشیریسگ ولگرد - صادق هدایتاتفاق - گلی ترقینان سال‌های جوانی - هاینریش بل (ترجمه محمد اسماعیل‌زاده)گزیده اشعار احمد شاملواما متاسفانه اشتباه من اینجا بود که در پایان هر کتاب یا حداقل چند کتاب، در وبلاگم از آن‌ها چیزی ننوشتم و حرفی نزدم اما برای سال جدید دیگر این اشتباه را تکرار نخواهم کرد. اما اگر بخواهم در یک خط توضیح بدهم از کتاب اتفاقِ گلی ترقی بی‌نهایت خوشم آمد و قلمش را دوست داشتم، اما آینه‌های دردار هوشنگ گلشیری را به همان میزان دوست نداشتم.چرا نوشتم شش ماه و گفتم چهار ماه؟بهمن و اسفند به دلیل فشردگی کارها در پایان سال تصمیم گرفتم که در این دو ماه کتابی نخوانم، بجایش کارهای نصفه و نیمه خودم را تا حد ممکن به سرانجام برسنام تا سال جدید جدی‌تر از قبل کتاب بخوانم و از آن‌ها بنویسم.چالش کتاب‌خوانی در پرچونگی من گم شد!حال یک بلاگ پستی از مهراد دیدم که به نقل از جادی از یک چالش کتاب‌خوانی حرف می‌زند. خواندن دوازده کتاب که هر کدام بر اساس یک سری اطلاعات مشخص انتخاب خواهد شد. تصمیم گرفتم علاوه بر کتاب‌هایی که در سال جدید میخواهم بخوانم (که عدد برای آن مشخص نمیکنم) این دوازده کتاب هم بخوانم. احساس میکنم در پایان باید به نتایج جالبی برسم.اگر شما برای فهمیدن جواب اینکه چه می‌شود اگر در یک سال پیش رو، چند کتاب بیشتر که بصورت اتفاقی انتخاب شده‌ است بخوانید، ذهنتان را قلقلک می‌دهد پیشنهاد میکنم در این مورد در هر شبکه‌اجتماعی یا وبلاگی که دوست دارید بنویسید و ازش حرف بزنید.پی‌نوشت: تیتر این بلاگ، از ویرگولِ مهراد روستا شده است!</description>
                <category>آرش یاسمن</category>
                <author>آرش یاسمن</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2019 15:17:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاراگاهان حقیقی: تئوری هُیت</title>
                <link>https://virgool.io/@arashyasaman/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%8F%DB%8C%D8%AA-zxiuc1e3wcts</link>
                <description>تام و لوسی در دادگاهی که وودارد متهم شناخته شد / سال ۱۹۸۰فصل سوم کاراگاهان حقیقی به نظر من به حدی خوب و جذاب با یک معمای پر  مغز می‌باشد که باعث شد موتور من برای بررسی و نظریه پردازی روشن شود. اگر  کمی از این سندروم مقایسه هر چیزی با فصل اول کاراگاهان حقیقی دور شویم،  این فصل بسیار دلچسب هستش. من معتقدم که اگر مجدد فصل اول رو یک بار دیگر  با بازی متیو مک‌کانهی و وودی هارلیسون بسازن، مثل فصل اول قبلی نخواهد شد،  پس به همین دلیل سعی میکنم از مقایسه این سه فصل با یکدیگر دوری کنم.پیش  از اینکه قسمت پنجم و ششم منتشر بشود، یک تئوری مبنی بر قاتل بودن آملیا  هیز، همسر کاراگاه وین هیز مطرح بود. در بخشی از سریال آملیا هیز خطاب به  کاراگاه وین هیز میگویید که شغل معلمی برای وی خسته کننده است و آرزو دارد  روزی نویسنده مشهوری شود، به همین خاطر یکی از دلایل و انگیزه‌های احتمالی  قتل ویل و ربودن جولی، ایجاد یک داستان واقعی برای نوشتن آن و در ادامه  فروش کتاب و مشهور شدن ذکر می‌شود،این در تئوری معتقد بود که اگر تا  کنون کسی به آملیا شک نکرده است، دلیلش این است که وی همسر کارگاهی  می‌باشد که درباره این پرونده تحقیق می‌کند و با پرس و جو کردن و کسب  اطلاعات از وی، همیشه یک قدم از شوهر خود جلوتر است. اما این تئوری فقط در  قسمت چهارم تا حدی محتمل به نظر می‌رسید و حالا با انتشار قسمت‌های پنجم و  ششم، یک تئوری دیگر به ذهن‌ها خطور می‌کند و تئوری قبلی تقریبا بصورت کامل  کنسل می‌شود.تئوری جدید، تئوری هُیتاین تئوری و احتمال به  همدستی لوسی پرسل با آقای هُیت، صاحب شرکت هُیت فودز و همچنین جرالد کینت  (رییس دادگستری ناحیه در خط زمانی ۱۹۹۰ و رییس دادگستری ایالت در خط زمانی  ۲۰۱۵) اشاره می‌کند. اما چطور به این اسامی رسیدیم؟ چند نکته را با هم مرور  می‌کنیم.زمانی که صدای ضبط شده‌ی منتصب به جولی پخش می‌شود،  جولی پدرش را متهم به کشتن برادرش ویل و ربودن او می‌کند و در ادامه  می‌گوید که او فقط ادای پدرش را در میآورد و واقعا پدرش نیست. « تو تلویزیون دیدمش. مجبورش کنین تنهام بزاره. بهش بگین ولم کنه. می‌دونم چی کار کرده. اون مَرده تو تلویزیون ادای پدرم رو در میاره. برادرم ویل کجاست؟ نمی‌دونم باهاش چی کار کرده. ما در حال استراحت کردن ترکش کردیم. اون منو دزدید و من هرگز برنمی‌گردم. فقط تنهام بزارید. » در نگاه اول به نظر می‌رسد جولی این جملات را خطاب به تام پرسل می‌گوید، اما شخص دیگری نیز در زمان پخش کنفرانسِ خبری قرار داد، جرالد کینت.کنفرانس خبری ای که تام پرسل از دخترش میخواهد خودش را به پلیس معرفی کند.چند  باری جرالد کینت در پروسه پرونده و بررسی‌های وین و رولند مخالفت‌هایی  داشت، دائم سنگ اندازی هایی برای پیشبرد پرونده انجام می‌دهد. مثلا زمانی  که وین و رولند قصد داشتند که از تمام خانه‌های اطراف، بدون حکم قضایی پرس و  جو بکنند، جراد با این قضیه مخالفت کرد و ادعا میکند که این کار دردسر ساز  می‌شود و در ادامه بدون هماهنگی با وین و رولند، با برگذاری کنفرانس خبری تنها سر نخ پرونده مبنی بر زنده بودن جولی را لو می‌دهد و عملا باعث دور شدن جولی از دست پلیس ‌میشود .ظاهرا یک شخصی از سمت اداره پلیس در پرونده دست برده است. احتمال می‌رود هریس جیمز که در در سال ۱۹۹۰ غیبش زده است، همان پلیس فاسد است که با جاسازی کیف و لباس ویل در خانه وودارد بعد از انفجار، وودارد را متهم به قتل ویل و جولی جلوه می‌دهد. در ادامه نیز رییس کارخانه هُیت ، هریس حیمز را مسئول امنیت کارخانه با یک دستمزد هنگفت می‌کند.هریس جیمز / رییس بخش امنیت کارخانه هُیت فودزدر ملاقات آملیا با لوسی، لوسی جمله‌ای را بیان میکند و آملیا آن را در کتابش می‌آورد. «بچه‌ها باید بخندن».  در ایپزود پنجم وقتی وین هیز، کتاب همسرش را برای اولین بار در سال ۲۰۱۵  میخواند، به این جمله ای که در نامه‌ی آدم‌ربایان و لوسی مشترک است، شک  می‌کند.انگیزه آقای هُیت از دزدیدن جولی پرسل؟در  سریال به این اشاره می‌کند آقای هُیت نوه‌ی خود را گم کرده است. در ایپزود  سوم عکسی از دختر اقای هُیت و نوه‌ی او در دفترش وجود دارد و در ادامه  اشاره می‌کند که شرکت هُیت فودز، بعد از اینکه نوه‌ی خود را گم کرده است،  یک شاخه‌ی بشر دوستانه به اسم«مرکز کمک به بچه‌های اوزارک» تاسیس می‌کند و  برای پیدا کردن فرزند کارمند سابقشون یک پاداش بزرگ اعلام کردند.عکس دختر و نوه ی آقای هویت در دفتر شخصیش / کارخانه هویت فودز / سال ۱۹۸۰سناریو  محتمل این است که آقای هُیت برای اینکه جای خالی نوه‌ش و عم از دست دادن  او را کم کند،‌ جولی را می‌دزدد. آیا آن زن سفیدپوستی که با بچه‌ها در جنگل  ملاقات میکرده، همان دختر آقای هُیت بوده است؟کارخانه ی هُیت فودزجمع بندیلوسی  پرسل در در شرکت هُیت کار میکرده است و طبق گفته خود لوسی، می‌دانیم لوسی  بارها به شوهرش خیانت کرده است. لوسی به این دلیل که با تام زندگی خوبی  ندارد، می‌داند که آینده‌ی خوبی نیز در انتظار بچه‌هایش نخواهد بود. پس  بجه‌های خود را به آقای هُیت و یک خانواده ثروتمند می‌فروشد تا در ادامه، آنها زندگی خوبی داشته باشند.لوسی  اشاره کرده بود که در کودکی امیدوار بود فرزندانش زندگی بهتری نسبت به وی  داشته باشند اما تا کنون موفق نبود و خونه ی خوشحالی برای آنها نتوانستند  بسازد. سپس آملیا به لوسی می‌گوید که هر پدر و مادری برای فرزندش تلاش  میکند اما ممکن است اشتباهی هم بکنند، اما لوسی در جواب میگوید که «نه چنین اشتباهی! نه مثل اشتباه من. به تام خیانت کردم. کارهای خیلی وحشتناکی انجام دادم.»کشته شدن ویل در پروسه سرقت بچه‌ها، یک اتفاق غیر منتظره به نظر می‌رسد و به همین دلیل لوسی انتظار چنین اتفاقی را نداشته است. این اتفاق باعث ناراحتی وی می‌شود و به همین دلیل است که بعد از اینکه در سال ۱۹۸۰ وقتی جرالد کینت، قاتل هر دو کودک را وودارد معرفی می‌کند، لوسی با ناراحتی دادگاه را ترک می‌کند. او ممکن است از این ناراحت باشد که قاتل فرزندش به راحتی تقصیر را گردن یکی دیگر انداخته و خود قسر در رفته است.در  ادامه لوسی با ترک کردن تام،‌ باید خرج زندگی خود و هزینه مواد مصرفیش را  خودش بدست بیاورد. لوسی این پول را از کجا ‌به دست می‌آورد؟‌ احتمالا طی  پروسه دزدیدن بچه‌ها، رییس شرکت هُیت پولی را برای گذران زندگی را به لوسی ‌می‌دهد. همچنین در ادامه دن اوبریان ذکر می‌کند که لوسی اوردوز نکرده است و وی به قتل رسیده است.آقای  هُیت برای تسکین جای خالی نوه‌اش، دو فرزند لوسی پرسل را با کمک یک زن  سفید پوست (احتمالا دخترش) و یک مرد سیاه پوست (که احتمالا یک چشمش زخمی  است) می‌دزدد (یا به عبارتی می‌خرد) و در این فرایند ویل پرسل طی یک حادثه کشته می‌شود. آقای هُیت با کمک جرالد کینت و هریس جیمز، با دست بردن در پرونده، وودارد را متهم جلوه می‌دهد.به نظر می‌رسد جولی از دست آقای هُیت و اتاق صورتی که با افراد مختلفی ازش صحبت کرده است فرار کرده است، و همانطور که دن اوبریان گفت بجز پلیس، افراد دیگری نیز به دنبال جولی هستند، همان آقای هُیت و افرادش باشند.خط  بالا زمانی محتمل‌تر می‌شود که می‌فهمیم در رونمایی کتاب آملیا هیز (در خط  زمانی ۱۹۹۰)، یک مرد سیاه پوست یک چشم‌ (که دقیقا مشخصات یکی از مضنونین  را دارد) با عصبانیت از آملیا سوال می‌کند که این اطلاعات بروز از جولی را  از کجا بدست آورده است، از کجا فهمیده است جولی زنده است و آیا از جای لوسی خبر دارد یا نه.</description>
                <category>آرش یاسمن</category>
                <author>آرش یاسمن</author>
                <pubDate>Wed, 13 Feb 2019 15:40:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه ظرف شش ماه به اهداف ده ساله‌ی خود دست پیدا کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@arashyasaman/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B8%D8%B1%D9%81-%D8%B4%D8%B4-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%81-%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-trc5ofsuveis</link>
                <description>سال ۹۸ سالی خاص برای فوتبال فرانسه بود. سال تولد کیلیان ام‌باپه.رسیدن به هر هدف معمولا چه مقدار زمان می‌برد؟ پیش از پاسخ دادن به این سوال، لازم است ابتدا به یک سوال کلیدی‌تر پاسخ دهیم: در واقع چقدر وقت داریم؟پس از پاسخ به این سوال است که باید از خود بپرسیم: وقتمان صرف چه می‌شود؟  با پاسخ به این سوال است که می‌توانید تخمین بزنید چه مقدار وقت دارید و رسیدن به هدفتان چقدر زمان می‌برد.چقدر وقت داریم؟میانگین ساعاتی که ما در یک ماه زمان داریم (با احتساب این که هر ماه سی روز باشد) برابر است با 720 ساعت.اگر در روز 8 ساعت بخوابید، 240 ساعت آن کسر می‌شود و 480 ساعت باقی می‌ماند.اگر در هفته 40 ساعت کار کنید، 160 ساعت دیگر از آن کم می‌شود و 320 ساعت باقی می‌ماند.این که شما در هفته 40 ساعت کار کنید، یک گزینه منطقی است، اما ممکن است با حقیقت امر متفاوت باشد. و مسلما ممکن است نیازی به آن نباشد! دانشمندان به این نتیجه رسیده‌اند که در بسیاری از موارد، بهترین اتفاقات شغلی وقتی می‌افتند که شما سر کار نیستید! در واقع، بنا به نظر آن‌ها، وقتی در محل کار خود نشسته‌اید، تنها 16 درصد احتمال دارد به ایده خلاقانه جدیدی دست پیدا کنید. بیشتر ایده‌ها زمانی به ذهن شما می‌رسند که در حال استراحتید، با دیگران صحبت می‌کنید یا مشغول گذران وقت با عزیزانتان هستید.اگر در روز 2 ساعت صرف غذا خوردنتان شود، 60 ساعت در ماهتان نیز به آن اختصاص پیدا می‌کند و همچنان 280 ساعت باقی می‌ماند. سوال این است که شما با این 280 ساعت چه می‌کنید؟اگر این 280 ساعت را صرف گوش دادن به کتاب‌های صوتی کنید، با در نظر گرفتن این که هر کتاب صوتی معمولی حدود 6 ساعت زمان ببرد، می‌توانید در ماه 45 کتاب صوتی را تمام کنید! 280 ساعت ضرب در تعداد ماه‌های سال برابر است با 3360 ساعت... این 3360 ساعت را چه می‌کنید؟!با همان تقریب‌ها، شما می‌توانید در سال 560 کتاب صوتی را به اتمام برسانید! البته به نظر ما هم تمام کردن 560 کتاب صوتی بهترین انتخاب برای گذران عمر نیست؛ اما نظرتان راجع به 100 کتاب در سال چیست؟راه‌های بهتری برای آموختن هم وجود دارد. اگر یک متد آموزشی خاص را انتخاب کنید، می‌توانید ظرف این یک سال در زمینه‌های مد نظرتان رشد چشمگیری داشته باشید. مطالعه ابزاری است برای یادگیری و کسب الهام. معمولا پس از خواندن هر کتاب، ما سعی می‌کنیم فورا آن چه که آموخته‌ایم را در دستور کار قرار دهیم. برای بسیاری از مردم، آموختن تنها راهی برای فرار از انجام دادن است. پر کردن مغز از اطلاعات بیهوده، در نقطه مقابل درک و یادگیری است. درک و یادگیری نیز تنها از طریق بسترهایی برای به‌کارگیری دانسته‌ها در محیط واقعی و جهان بیرونی اتفاق می‌افتد.با 280 ساعت خود چه می‌کنید؟پیتر دراکر می‌گوید: تا زمانی که ما زمان را مدیریت کنیم؛ نیازی نیست چیزی جز آن را مدیریت کنیم. اگر ندانید که با مشکلی روبرو هستید، نمی‌توانید آن را حل کنید. اگر باور نکنید که با یک مشکل روبرو هستید، نمی‌توانید  آن را حل کنید.اگر اعتراف نکنید که مشکلی وجود دارد، همه چیز را انکار کرده‌اید. تمام ما مشکلاتی داریم. در جوامع امروزی، تمام ما به چیزی اعتیاد داریم؛ اگر تنها به یک چیز باشد!نمی‌توانیم با چیزی که از آن آگاه نیستیم مقابله کنیم. این مسئله است که نیاز به آموزش و تجربه را در ما مهم می‌سازد. پس از کسب دانش و تجربه، ما نسبت به پدیده‌ها آگاه می‌شویم. اگر نتیجه‌ای فوری در پس عملکرد ما نباشد، عملکرد ما ممکن است بهتر شود!آگاهی در لحظه‌یی اتفاق می‌افتد که شما:بدانید مشکلی داریداعتراف کنید که مشکلی داریدبه دنبال اطلاعات و کمک باشیدمسئولیتش را بپذیریممحیطی ایجاد کنیم که حل مسئله را تسهیل کندبه دنبال راه‌ها و جایگزین‌های مناسب باشیم.با در نظر گرفتن این موارد، دوباره به این سوال برمی‌گردیم: با زمانتان چه می‌کنید؟اگر بخواهید صادق باشید، خودتان هم خبر ندارید که زمانتان کجا می‌رود؛ دلیل این امر هم این است که شما نسبت به مسئله زمان ناآگاهید. تنها راه برای ایجاد آگاهی در باب زمان، ردیابی آن است. این کار برای اکثر مردم جالب نیست. وحشتناک است! و به همین دلیل، معمولن پس از 1 تا سه روز، از انجام آن منصرف می‌شوند.برای مثال، محققان به این نتیجه رسیده‌اند که اکثر مردم در روز حدود 100 بار با گوشی خود کار می‌کنند و البته ما مطمئنیم که تعداد واقعی حد اقل دو برابر این است. بیشتر مردم بر این باورند که در روز تنها 30 الا 40 بار با گوشی خود کار می‌کنند. با این حساب، می‌توان نتیجه گرفت که حد اقل نیمی از این دفعات، به صورت ناآگاهانه به سراغ گوشی خود می‌روند.مشکلی که در دنیای امروز گریبانگیر ما شده، این است که فضایی که در آن هستیم، بسیار گیج‌کننده است و ما برای کسب احساس آگاهی، مدام دوست داریم به واسطه استفاده از گوشی هوشمند خود، در جریان اتفاقات قرار بگیریم. اما این خود گوشی‌ها هستند که باعث ناآگاهی ما می‌شوند!اگر می‌خواهید در زمان کوتاه به اهداف خود برسید، این مسئله باید تغییر کند.نظریه رسیدن به اهداف بزرگ در زمان کوتاه ممکن است در بدو امر احمقانه و غیرواقع‌گرایانه به نظر بیاید. با این وجود، اگر تا انتهای این متن همراه من باشید، خواهید فهمید که چنین چیزی کاملا عملی است.این کار تنها در صورتی نشدنی‌ است که با ذهنیت پیشین خود پیش بروید. باید پذیرای تغییر باشید. شما نمی‌توانید با همان روال سابق در شبکه‌های اجتماعی باشید و ده یا بیست برابر سریع‌تر به اهداف خود نزدیک شوید. چرا؟ چون این راهی نادرست برای استفاده از زمان است. استراحت یا حتی بازی کردن می‌تواند راهی با کیفیت برای استفاده از ساعات روزتان باشد. این فعالیت‌ها به رشد شما کمک می‌کنند و ارتباطتان با خود و دیگران را بهبود می‌بخشند.بله. بنا به آمار، هر فرد روزانه بین سه تا 8 ساعت را در اینترنت سپری می‌کند. چه مقدار از این زمان به صورت هدفمند مصرف می‌شود؟ آخرین بار که به یک منظور خاص سراغ اینترنت رفته بودید کی بود؟بله؛ اینترنت از کازینوهای لاس وگاس هم حواس شما را بیشتر پرت می‌کند. اگر به صورت دقیق به یاد ندارید که دیروز چه چیزهایی خورده‌اید و در هر لحظه دیروز کجا بوده‌اید، می‌توان حدس زد که شما یک سبک زندگی سالم و خلاقانه ندارید.بنابراین:آیا 8 ساعت خاب منظم شبانه دارید؟آیا هر شب در یک ساعت مشخص می‌خوابید و صبح‌ها در یک ساعت مشخص بیدار می‌شوید؟آیا بین 60 تا 90 دقیقه قبل از خواب، ارتباط خود را با دستگاه‌های تکنولوژیک مثل لپتاپ و گوشی قطع می‌کنید؟در چه موقعی از روز خلاقیت شما به اوج می‌رسد؟ در آن ساعات به چه کاری مشغولید؟چه مقدار از روز را با خانواده و دوستانتان و بدون استفاده از گوشی هوشمندتان سپری می‌کند؟پرمعناترین فعالیت شما با خانواده و دوستانتان چیست؟این فعالیت به صورت منظم انجام می‌شود؟آخرین بار کی آن کار را انجام داده‌اید؟اهداف شما برای سال 2019 چیست؟هدف شما برای ربع دوم سال 2019 چیست؟برای همین ماه چه هدفی دارید؟برای این هفته چه هدفی دارید؟آیا این اهداف به شما انرژی می‌دهند؟اگر قرار باشد تنها سه ماه دیگر زنده بمانید، می‌توانید به تمام اهداف سال 2019 خود برسید؟اگر تنها سه ماه دیگر زنده باشید، اهدافتان چه تغییری خواهد کرد؟دوست دارید به جایگاه چه کسی برسید؟دوست دارید در این مدت چه تجربیاتی کسب کرده باشید؟دوست دارید کدام کار ناتمامتان را تمام کنید؟تصور کنید تنها شش ماه دیگر زنده خواهید بود.رابین شارما: وقتی در بستر احتضارید، هیچ حسی بیشتر از پشیمانی این که به دنبال رویاهایتان نرفته‌اید، قلب شما را پر نخواهد کرد.آیا بستر احتضار ذهنی نیز وجود دارد؟ البته که بله! برای جلوگیری از مرگ ذهنی، باید برای زمان خود ارزش قائل باشید. برای ارزش‌گذاری بر روی زمان خود نیز باید:یک ذهنیت راجع به هدف داشته باشید:جیم کالینز معتقد است اگر در زندگی بیش از 3 اولویت داشته باشید، در واقع هیچ اولویتی ندارید. همچنین باید بدانید که اگر هدف و اولویتی نداشته باشید، نمی‌توانید زمان خود را ارزیابی کنید.یک ذهنیت راجع به چگونگی استفاده از زمان داشته باشید.به زندگی و یادگیری مشتاق باشید.یک هدف داشته باشید و خود را وقف آن کنید.اگر یک هدف حقیقی داشته باشید که برایتان ارزشمند باشد، آن وقت است که می‌توانید به ارزیابی و ارزش‌گذاری زمان خود برسید.اگر هدف مشخصی نداشته باشید، زمانتان را بی‌هدف سپری خواهید کرد. اکثر مردم با این که فعالیت زیادی دارند، در واقع نمی‌دانند از زندگی چه می‌خواهند.تعداد کمی از مردم می‌توانند زمان خود را مدیریت کنند؛ چون تعداد کمی از آن‌ها:می‌دانند به چه اعتقاد دارندمی‌دانند دلیل داشتن آن عقیده چیستمی‌دانند چگونه باید در راستای آن عقیده حرکت کنند.پس از این که متوجه هدف خود شدید، باید بتوانید:اطلاعات ورودی را فیلتر کنیدبرای خود اهداف کوتاه مدت طراحی کنیداز زمان خود برای رسیدن به هدف استفاده کنیدرسیدن به هدف نیازمند این است که موانع را حذف کنید. شاید فکر کنید پیوسته کار کردن بهترین راه برای رسیدن هر چه زودتر به هدف باشد؛ اما این باور اشتباه است. باید برای خود ساعات و روزهای تعطیلی زیادی در نظر بگیرید. این کلید تولید و خلاقیت است. باید ارتباطی پرمعنا با دوستان و خانواده خود داشته باشید تا انگیزه پیدا کنید. اگر روزانه ورزش کنید، خلاقیت و قدرت تفکرتان بهبود پیدا می‌کند. بله، باید یک زندگی سرگرم‌کننده، جذاب و پر از انگیزه داشته باشید.اما اگر تمام این موارد را نیز داشته باشید، بدون تمرکز نخواهید توانست به هدف خود برسید. بسیاری از مردم چه در محل کار و چه بیرون از آن، نمی‌توانند تمرکز کنند. بسیاری از مردم دلیلی برای داشتن یک رژیم غذایی سالم ندارند.اما اگر محدودیت زمان را در نظر داشته باشید، انتظارتان از خود بیشتر و بیشتر خواهد بود. باید بیش از پیش با خود و دیگران صادق باشید. چیزهایی که به آن توجه نداشته‌اید، حالا باید برایتان مهم باشد. اگر تنها 6 ماه از عمرتان باقی مانده باشد، چقدر از آن را در فیسبوک خواهید گذراند؟ اگر تنها 6 ماه از عمرتان باقی مانده باشد، آیا بیدار شدن در 5 صبح برایتان سخت خواهد بود؟ چه فرقی دارد؟ چرا می‌توانید در این 6 ماه تغییر کنید؟ حقیقت؛ حقیقت بی‌رحم. تفاوت در این نقطه است.باید به خودتان و همه بگویید چه چیزهایی برایتان مهم است. سخت است که در این 6 ماه از عادات بد خود دور شوید؟ سخت است که در این 6 ماه از چیزهایی که دوست ندارید فاصله بگیرید و به سراغ چیزهایی بروید که واقعاً برایتان مهم هستند؟تجربیات کوتاه‌مدت می‌توانند به شما کمک کنند.تیم فریس هیچ‌گاه اهداف بلندمدتی برای خود در نظر نمی‌گیرد و به جای آن به سراغ تجربیات کوتاه‌مدت می‌رود. بر خلاف اهداف بلندمدت که برای رسیدن به شادی و رضایت طراحی می‌شوند، تجربیات کوتاه‌مدت برای داشتن یک زندگی جذاب به وجود می‌آیند. دلیل این تفکر هریس، پی بردن به مسئله زمان است. او می‌داند در کوتاه‌مدت چه اهدافی برای خود در نظر بگیرد و زندگی‌اش را آن‌گونه که می‌خواهد پیش می‌برد. او ریسک می‌کند. چیزهای جدید را امتحان می‌کند. شکست می‌خورد. او به دنبال چیزهایی است که برایش جذاب هستند. حتی اگر نداند آن چیزها او را به کجا خواهند رساند. به خاطر داشتن ثروت و آزادی نیست که او این‌ گونه زندگی نمی‌کند، بلکه این گونه زندگی کردن باعث شده است او به ثروت و آزادی برسد.وقتی یک بازه کوتاه‌مدت برای یک هدف مهم در نظر بگیرید، چیزهای زیادی یاد می‌‌گیرید. خودتان را با شرایط رسیدن به آن هدف تطبیق می‌دهید. با مشکلات مواجه می‌شوید. و تنها چیزهایی را یاد می‌گیرید که باید یاد بگیرید.جمع‌بندی:چگونه ظرف 6 ماه به هدف 10 ساله خود برسیم؟ چگونه می‌توان ده و یا حتی صد برابر سریع‌تر به سمت هدف حرکت کرد؟باید انگیزه داشته باشید. باید به ذهنیتی داشته باشید که بداند زمان شما محدود است. باید برای تجربه و شکست خوردن آماده باشید. باید هوشمندانه بیاموزید. بهترین اطلاعات را از بهترین منابع بگیرید و بلافاصله پس از یادگیری، به کار ببندید.حتی اگر یک کار تمام وقت و سه بچه داشته باشید هم می‌توانید ظرف شش ماه به هدف ده ساله خود برسید. باید کشف کنید که چه از جان زندگی خود می‌خواهید. اگر وقتتان کم است، باید با خودتان سختگیرتر باشید. باید سریع‌تر یاد بگیرید. باید هر چه سریع‌تر به افراد مهم‌تر دست پیدا کنید. اگر تمام این دستورات را به کار ببندید، مطمئنا بازخورد آن را خواهید دید. حتی شکست هم یک بازخورد است. شکست بخورید. یک بازخورد صریح و خشن، بهتر از نداشتن بازخورد است.از بازخورد خود استفاده کنید، تغییرش دهید، اطلاعات بهتری کسب کنید و طروی زندگی کنید که انگار تنها 6 ماه دیگر زندگی خواهید کرد.</description>
                <category>آرش یاسمن</category>
                <author>آرش یاسمن</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jan 2019 10:00:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ری‌اکت را انتخاب کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@arashyasaman/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-tp5mkn9ce16j</link>
                <description>فریم‌ورک‌ها و کتابخانه‌های زیادی برای توسعه بخش فرانت‌اند وجود دارد. تمام این گزینه‌ها خوب و کاربردی نیستند. ری‌اکت یکی از رایج‌ترین و محبوب‌ترین کتابخانه‌های فرانت‌اند است که حرفه‌ای‌ها خیلی با آن راحتند. بله؛ نباید فراموش کنیم که ری‌اکت یک فریم‌ورک نیست.برای معرفی اجمالی این کتابخانه، می‌توان گفت که ری‌اکت یک کتابخانه متن‌باز جاوا اسکریپت است که در توسعه فرانت‌اند به کار می‌رود. ری‌اکت توسط فیسبوک ساخته شد تا به توسعه‌دهندگان امکان این را بدهد که رابط کاربری‌هایی با کیفیت بسیار بالا برای اپ‌های مبتنی بر وب ایجاد کنند. این کتابخانه به شما اجازه می‌دهد که کد HTML را در جاوا اسکریپت قرار دهید تا با Virtual DOM آن را اجرا کنید. سایت مربوط به ری‌اکت را می‌توانید در آدرس Reactjs.org ببینید و یا آن را در گیت‌هاب پیدا کنید.در صورتی که اسم ری‌اکت به گوشتان خورده است، اما نمی‌دانید چرا باید از آن استفاده کنید، این نوشتار به شما کمک خواهد کرد. در این مطلب قصد دارم به شما شش دلیل برای به‌کارگیری این کتابخانه را ذکر کنم.1- یادگیری آسانیادگیری ری‌اکت بسیار آسان است و این مسئله احتمالا مهم‌ترین دلیل برای استفاده از این کتابخانه است. از آن‌جا که یادگیری این زبان بسیار ساده است؛ به‌کارگیری آن نیاز به زمان زیادی ندارد و خیلی راحت‌تر می‌توانید چیزهایی که می‌خواهید را با آن بسازید.ری‌اکت بسیار ساده است و دلیل سادگی آن، تنها وفور تعداد ویدیوهای آموزشی موجود در ارتباط با آن در اینترنت نیست؛ بلکه اصلی‌ترین دلیل سادگی آن، سادگی کتابخانه آن است. بر خلاف انگولار، این ابزار پیچیدگی خاصی ندارد و در صورتی که به جاوا اسکریپت مسلط باشید، یادگیری آن بسیار آسان‌تر است.2- رابط کاربری بسیار غنیری‌اکت به شما این اجازه را می‌دهد که یک رابط کاربری بسیار غنی را به راحتی ایجاد کنید. رابط کاربری باکیفیت بسیار مهم است. این مولفه است که تعیین می‌کند کاربر چگونه با اپ یا سایت شما ارتباط برقرار کند. در صورت ضعف طراحی در بخش رابط کاربری، کاربر علاقه چندانی به کار یا ماندن در سایت یا اپ شما نخواهد داشت.در صورتی که سایت یا اپ شما دارای رابط کاربری مناسب و ابزارهای جذاب باشد، کاربر از کار کردن با آن لذت خواهد برد و زمان بیشتری را در آن سپری خواهد کرد. با در نظر گرفتن این مسئله، می‌توان به اهمیت رابط کاربری پی برد. رابط کاربری خوب می‌تواند ضامن موفقیت یک کسب و کار باشد!برای افزایش جذابیت رابط کاربری خود، می‌توانید از ری‌اکت استفاده کنید. این ابزار به شما اجازه می‌دهد گزینه‌های مختلف را به راحتی روی سایت یا اپ خود پیاده کنید.3- توسعه سریع‌تربرای افزایش تولید، می‌توانید از کامپوننت‌ها ابزارهای توسعه چندبار مصرف استفاده کنید. افزایش سرعت تولید توسعه‌دهنده‌ها، یکی از مهم‌ترین مولفه‌ها برای هر کسب و کاری است.؛ زیرا هر چه کارها با سرعت بیشتری انجام شده باشد، می‌توان در زمان کمتری به سود بیشتری رسید و این مسئله هدف اولیه تمام استارتاپ‌ها است.اگر ایجاد یک قابلیت ساده زمان بسیار زیادی بخواهد، شما از نظر مالی ضرر کرده‌اید. در نقطه مقابل، اگر شما محصولات را با سرعت بالا آماده کنید، هم مشتری راضی خواهد بود و هم زودتر به سود خود می‌رسید. در ری‌اکت ابزارهای زیادی برای افزایش سرعت کار وجود دارد. برای مثال، افزونه‌ای به نام React Developer Tools وجود دارد که می‌تواند کار کدزنی را برایتان بسیار آسان‌تر کند.با استفاده از این افزونه، می‌توانید سلسله مراتب کدهای خود را مورد آزمایش قرار دهید. این افزونه بر روی کروم و موزیلا قابل نصب است.4- اعتماد شرکت‌های بزرگ، اعتبار ری‌اکتری‌اکت در شرکت‌ها و استارت‌آپ‌های بزرگی همانند فیسبوک، دراپ‌باکس، کدآکادمی، نتفلیکس، پی‌پل، والمارت، تسلا موتورز، IMDB و ... مورد استفاده قرار می‌گیرد. تعداد اپ‌هایی که از ری‌اکت استفاده کرده‌اند هم بسیار بسیار زیاد است. چرا این همه شرکت و اپ بزرگ از ری‌اکت استفاده کرده‌اند؟ دلیل این امر بدون شک ابزارهای قدرتمند آن در بخش فرانت‌اند است.با در نظر گرفتن این مسئله که شرکت‌های بزرگی مانند فیسبوک و پی‌پل از ری‌اکت استفاده می‌کنند، می‌توان مطمئن بود که این کتابخانه بسیار کامل و مناسب است.5- ری‌اکت یک ترند داغ استصحبت در ارتباط با ری‌اکت بسیار داغ است. این فناوری یکی از محبوب‌ترین کتابخانه‌های مود استفاده در زمینه فرانت‌اند است و طرفداران زیادی دارد. وقتی یک فناوری هر روز بیش از پیش افراد بیشتری را به خود جذب می‌کند، تنها می‌تواند یک دلیل داشته باشد: کیفیت بالای آن!تعداد طرفداران ری‌اکت هر روز در حال افزایش است. خب، چرا که نه؟ شما هم امتحان کنید.6- پشتیبانی قدرتمندیکی از مهم‌ترین دلایل ما برای انتخاب ری‌اکت برای توسعه بخش فرانت‌اند، پشتیبانی خوب از آن است. جمعیت زیادی از توسعه‌دهندگان این کتابخانه متن‌باز را هر روز بهتر از دیروزش می‌سازند و به افراد علاقه‌مند کمک می‌کنند که آن را راحت‌تر از همیشه یاد بگیرند.برخی از آن‌ها در پلتفرم‌های مطرح ویدیوهای آموزشی آپلود می‌کنند و برخی در بلاگ‌های خود پست‌های آموزشی می‌نویسند. در لحظه نگارش این نوشتار، این کتابخانه دارای 1198 توزیع‌کننده و 106128 ستاره در گیت‌هاب است. همچنین، عبارت react tutorial در گوگل، 82500000 نتیجه دارد.استفاده از این آموزش‌ها به شما کمک خواهند کرد که به یک کدزن ماهر در کتابخانه ری‌اکت بدل شوید. همچنین، نباید فراموش کنید همیشه افرادی هستند که دوست داشته باشند مشکلات شما در زمینه کدزنی را رفع کنند و چیزی جدید به شما بیاموزند. پس اگر هنگام کار با ری‌اکت به مشکلی برخوردید، می‌تتوانید سوال خود را در یکی از سایت‌های پرسش و پاسخ ثبت کنید و منتظر جواب باشید. راه دیگر هم مطرح کردن سوال در گروه‌های فیسبوکی مربوط به برنامه‌نویسی و ری‌اکت است.سخن نهاییدر این مطلب متوجه مزایای زیاد استفاده از ری‌اکت شدیم. البته انگولار هم اکثر این مزایا را دارد. پس چه دلیلی دارد که از ری‌اکت استفاده کنیم؟ چرا از انگولار یا سایر فریم‌ورک‌ها استفاده نکنیم؟ابتدائاً باید این نکته را مد نظر داشته باشید که تمام کتابخانه‌ها و فریم‌ورک‌ها با نیاز شما همخوانی ندارند. آن‌ها می‌توانند فی‌النفسه ابزارهایی عالی باشند؛ اما نتوانند انتخابی ایده‌آل برای رفع نیازهای کاری شما به حساب بیایند. همانند ری‌اکت، انگولار نیز یک فریم‌ورک با کیفیت است که توسط شرکت بزرگ گوگل توسعه یافته است. اما پلتفرم انگولار یک مشکل دارد که باعث می‌شود ما ری‌اکت را نسبت به آن گزینه بهتری تلقی کنیم و آن هم این است که یادگیری انگولار سخت است و مجموعاً پلتفرم ساده‌ای نیست. از طرف دیگر، ری‌اکت یک فناوری بسیار آسان است.</description>
                <category>آرش یاسمن</category>
                <author>آرش یاسمن</author>
                <pubDate>Wed, 19 Dec 2018 14:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ماه و چند روز در سارینا</title>
                <link>https://virgool.io/@arashyasaman/about-sariina-n8cezxlyc4tq</link>
                <description>در ادامه‌ی نوشته‌ی قبلیم در رابطه با  جلسه‌هایی که برای استخدامی رفتم، یکی از اون جلسات به نتیجه رسید و من در  حال حاضر تحت عنوان فراند-اند دولوپر عضو شرکت سارینا هستم.بعد از مدت تقریبا زیادی که یا تنها کار  می‌کردم و یا دورکار بودم، وارد شرکتی شدم که از نظر نیرو و تعداد افرادی  که اونجا کار میکنن، در طی چهار یا پنج سال گذشته، پرجمعیت ترین شرکتی بود  که عضوش بودم. و در ادامه میخوام صحبت از چیزهایی بکنم که شاید کمتر مورد  توجه ما قرار میگیره و کمتر بهشون توجه میکنیم. یا به عبارت دیگه، میخوام  از چیزهایی صحبت بکنم که در این چندوقت اخیر، کمتر باهاشون برخورد کردم و  بیشتر نبودشون رو حس کردم.صبح، قبل از شرکتمن خیلی دوست دارم صبح ها، زود بیدار شم،  خیلی زود، مثلا پنج و نیم یا شیش. اگر صبح‌ها یکم دیر بیدار بشم، حس تنبل  بودن بهم دست میده که این حس، باعث میشه که اون روزم رو با کلی انرژی منفی  شروع کنم (و چه چیزی بدتر از این اتفاق؟) حالا همین من که انقد صبح‌ها دوست  دارم زود بیدار بشم، شدیدا صبح سخت بیدار میشم. به همین دلیل، صبح زود  بیدارشدن برای شرکت رفتن، یه اجبار قشنگی برای من حساب میشه و به چنین  اتفاقی به دید مثبت نگاه میکنم. سر صبح، دیدن مردمی که صبح زود بیدار شدند،  مردمی که خواب‌آلو و گند اخلاق نیستند و برعکس، سرحال و خوش‌برخورد هستند،  حس خوبی داره.صبح، ورود به شرکتاز اونجایی که من دوست دارم صبح زود بیدار  بشم و از خونه بیرون بزنم، پس من تقریبا جز اولین نفرهایی هستم که وارد  شرکت میشم. شروع و بررسی کارهای اون‌روزم، همراه میشه با سلام‌های اول صبح  با همکارام، کسانی که بعد از من که وارد شرکت می‌شوند. برای کسی که محل کار  و همکارانش رو دوست داشته باشه و حس خوبی ازشون بگیره، چنین اتفاقی برای  شروع روز خوش‌آیند حساب میشه.ظهر، زمان ناهاریکی دیگه از این موارد، تنها ناهار خوردن من  در طی این چند سال بود. چنین حالتی بصورت مستمر، غمِ بدی آدمی رو فرا  میگیره. ظهر و زمان ناهار، بهترین فرصت برای استراحت و رفع خستگی چند ساعت  گذشته هستش. دیدن همه‌ی همکارا وقتی کنار هم جمع میشین و با هم از هر دری  حرفی برای گفتن و یا خندیدن پیدا می‌کنند. اینکه کنار هم حتی برای چند  دقیقه سعی کنیم با کارهای کوچیک مثل پانتومیم یا تعریف کردن خاطره، از تنش و  انرژی منفی این روزها فاصله بگیریم، باعث میشه که چند دقیقه لبخند بزنیم و  تاثیری که این چند دقیقه در روزمون بیشتر میزاره، در طول روز غیر قابل  انکار هستش.بعد از ظهر، قبل از عصرجمع و جور کردن کارهای روزانه همراه با  مشورت کردن و پیدا کردن راه حل های مشترک برای تسک هایی که در دست دارین،  در نهایت باعث میشه اون روز کاری شما، یک روز کاری مفید تلقی بشه و با یه  انرژی مثبت و احساس رضایت، از شرکت به سمت خونه یا کافه بروید.عصر، بعد از شرکتمن معتقدم که خیلی وقت ها نباید بعد از  سرکار، مستقیم به سمت خونه رفت. خیلی خوبه که بعد از سرکار، با دوستات و یا  همکارات به یک کافه بری و چند ساعت کنار همدیگه هم به دور از استرس وقت  بگذرونید. با وجود هر نوع مشغله و گرفتاری، اینکه چنین زمان‌هایی رو به  خودتون اختصاص بدین، نتیجه ش مثل یک دومینو عمل میکنه، بدین صورت که در به  پایان رسوندن خوب و مثبتِ اون روز، تاثیر بسزایی داره، که یک فرایند مثل  دومینو هستش، بدین صورت که شما در پایان اون روز حس خوب و مثبتی خواهید  داشت و وقتی با چنین حسی اون روز رو به پایان برسونید، صبح با یه انرژی  مضاعفی نسبت به روز قبل بیدار بشید.خب حالا که چی؟در تمام موارد بالا، بیشتر به روابط اجتماعی  پرداختم، چیزی که در این اواخر، من به دلایلی کمبودش رو به شدت احساس  میکردم. تنها و یا ریموت کار کردن، ادم رو به سمت انزوا سوق میده، خصوصا که  کار ما کاملا مستعد چنین اتفاقی هستش و خب انزوا من و یا هرکسی رو به سمت  ناراحتی و افسردگی میبره.با ذکر اینکه من منکر بحث مالی و موقعیت  کاری نمیشم، اما معتقدم که موارد بالا و شرایط مالی، در یک راستا هستند ولی  خیلی وقت‌ها ما همین مسائل کوچیک که تاثیرهای زیادی در رضایت ما از کار و  روز کاری داره، رو مشاهده نمیکنیم. این مسئله زمانی پررنگ تر میشه که به  شما بگن جایی که راحت نیستین یا دوست ندارید و همکاراتون با شما رفتار خوبی  ندارند، کار کنید ولی از نظر مالی تامین خواهید بود، شاید در وهله اول  قبول کنید، اما اگر خیلی آدم قوی باشید، چندماه بیشتر دوام نخواهید آورد.  تا روح شما آروم و در آرامش نباشه، تا آدم خوشحالی نباشید و در طول روز  نتونید بخندید یا خوشحالی کنید، قادر نخواهید بود با پول زیاد خوشحالی های  ثابتی و دائمی داشته باشید و بیشتر به سراغ خوشحالی های زودگذر میروید، که  روزی هم از آنها خسته میشید.</description>
                <category>آرش یاسمن</category>
                <author>آرش یاسمن</author>
                <pubDate>Wed, 15 Aug 2018 14:54:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند مصاحبه‌ی اخیر من</title>
                <link>https://virgool.io/@arashyasaman/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%86-wwbqkzadjh5w</link>
                <description>طی چند سال قبل، هیچ مصاحبه کاری جدی نرفتم. یعنی هر جلسه‌ی مصاحبه‌ای که می‌رفتم، به دنبال کار نبودم ولی از اطرافیان معرفی شده بودم، منم بیشتر برای آشنایی و گپ زدن می‌رفتم. اما چند وقت گذشته، بعد از مدت طولانی تصمیم گرفتم کارم رو عوض کنم، پس به چندتا مصاحبه کاری جدی رفتم، از همین رو طی این مصاحبه ها به نکات عجیب و بعضا جالبی برخوردم که اینجا ازشون میخوام بنویسم تا هم یاد من بمونه، هم شاید شما بخونید و براتون مفید بود.به نظرم مصاحبه رفتن به شرکت های مختلف، کار خوبیه حتی اگر دنبال اون کار نباشی و بیشتر بخوای خودت رو نسبت به نیازهای روزِ بازار محک بزنی. این کار شاید سالی یک بار لازم باشه، که در درجه اول بفهمی با خودت چند چندی و در درجه دوم بفهمی که اون شرکت یا کسب و کار، توی بازار و کارِ خودش، کجای بازار و چقدر مسئولیت پذیر و جدی هستش. از طرفی مصاحبه‌های کاری، جلسات مهمی تلقی میشن که ممکنه توی زندگی شخص مصاحبه شونده، تاثیر زیادی داشته باشه، به همین خاطر، در این فرایند تا کسب شغل مورد نظر، اتفاقات و یا سوالات عجیبی هم در این بین رد و بدل بشه که به نظرم اشتراک گذاشتن این اطلاعات بین همدیگه، کمک زیادی میکنه تا برای مصاحبه های بعدی تجربه ی بیشتری داشته باشیم.اولین مصاحبه:اون روز حالم ترکیبی از استرس و هیجان بود که خب همین مشکل ایجاد کرد. از این مصاحبه فهمیدم چطوری این استرس و هیجان رو کنترل کنم. (که توی مصاحبه دوم رعایت کردم و تا حدود زیادی موفق بودم و جلوتر میگم)من معمولا از سوالات کلی خصوصا سوالاتی که جواب های مطلقی مثل بله و خیر یا آره و نه، دارن خوشم نمیاد و فراریم، که خب توی این مصاحبه که حدود 3 ساعت طول کشید، با سه نفر صحبت کردم و پر بود از این دست سوالات.اینجا که برای مصاحبه اومده بودم، یک فیلد و موقعیت جدیدی بود که تا حالا تجربه زیادی در اون فیلد کاری رو نداشتم، ولی خب باهاش کم و بیش آشنا بودم و همه‌ی پیش نیازهاشو داشتم، اما صرفا به خاطر اسم و جایگاه شرکت، به سمت اون جلسه و موقعیت شغلی کشیده شدم.کی از مصاحبه کننده‌ها، درواقع کسی که من در اون موقعیت کاری که براش رفته بودم، بصورت مستقیم باید باهاش تعامل و همکاری می داشتم، از من خواست بهش بگم &quot;آیا من اینطوری هستم که یک یا دو ماه دیگه، بصورت ناگهانی اعلام کنم دیگه نمی‌تونم بیام و به عبارتی از اون مسئولیتی که بهم داده شده، جا بزنم؟&quot; که خب اعلام کردم نه و اینجوری قطعا میدونم نیست. خلاصه‌ش من توی اون مصاحبه رد شدم، اما چند هفته بعد، از همون شرکت شنیدم که اون فرد مصاحبه شونده که بالاتر توضیح دادم، بطور ناگهانی مجبور شده کارش رو عوض کنه و دیگه نیاد، خب همین مسئله برام جالب بود، که از من ویژگی خواسته شد که خودش به نحوی رعایت نکردند.و در پایان با اینکه می‌دونستم توی مصاحبه موفق نبودم، به من از طریق ایمیل اعلام شد که متاسفانه توی مصاحبه رد شدم.دومین مصاحبه:خب تا اینجا من یاد گرفته بودم که چطوری استرسم رو کنترل کنم. در واقع تحقیق کردم و به این نتیجه رسیدم که وقتی قلبتون تند تند میزنه و استرس دارین، باید نفس‌های عمیق و طولانی بکشین تا آروم بشین، که من کشیدم و جواب داد. اون لحظه من موفق شدم با استرس خیلی کم وارد جلسه مصاحبه بشم و به همین دلیلی مصاحبه دوم، بهتر از مصاحبه ی قبلی بود. این مصاحبه هم باز برای یه موقعیت شغلی بود که تازه من شروع کرده بودم و خیلی توش سابقه نداشتم، به همین دلیل قرار شد به من خبر نتیجه ی مصاحبه رو بدن. میدونین چی شد؟ چند روز گذشت و هیچ جوابی نگرفتم! گفتم اشکالی نداره، بزار پیگیری کنم. میدونستم توی این مصاحبه هم موفق نبودم، ولی به خودم گفتم باید پیگیری کنم تا بالاخره اون جواب نه رو بشنوم، چون در پایان هر مصاحبه، یا باید جواب بله رو بگیرم یا جواب نه بشنوم، هیچ حالت سومی نداره. پس من بار دوم، مجدد پیغام دادم و از خواستم از نتیجه ی مصاحبه مطلع بشم، مسیج سین شد، ولی تا همین لحظه هیچ جوابی داده نشد!درباره این اتفاق میشه ساعت ها نوشت و بحث کرد، قبلا نیما درباره درباره &quot;اطلاع‌ندادن نتیجۀ مصاحبۀ شغلی، بازی با مرگ و زندگی کسب‌وکار است!&quot; کامل نوشته، ولی از نظر من، اون شخصی که باهاش مصاحبه کردم، شخصی جدی در کار نیومد و از همون موقع اون شرکت رو ، شرکتی بدون برنامه تصور کردم که پروسه جذب نیرو در اون شرکت هیچ نظم و قائده‌ای نداشت.پی نوشت: رزومت رو بفرست تلگرامم یا یه مسیج تلگرام بهم بده و امثالهم، خیلی غیر حرفه ای برای جذب نیرو هست. صد بار گفتی تلگرام و دیدی ثمرش را، ایمیل چه بدی داشت که یکبار نگفتی!سومین مصاحبه:روند جلسات مصاحبه های کاری من سیر نزولی داشت. این بار درخواست جذب نیرو از یکی از شرکت های تقریبا نوپا و استارت‌آپی رو توی توییر دیدم و براشون رزومه‌م رو فرستادم، بعدش توی توییتر، برای اینکه مطمئن بشم دایرکت توییتر رو حتما چک میکنه، برای همون شخص کامنت گذاشتم که رزومه‌م رو براتون فرستادم.  فک میکنید در ادامه چی شد؟ یا مثلا باید چی میشد؟ بعدش هیچ (تاکید میکنم) هیچ واکنشی دریافت نکردم، حتی بدیهی ترین کار ممکن که یه لایک بر روی کامنت من زدن به معنی اینکه کامنتت رو دیدم، هم نداشت و نزد.وقتی حوزه کاری فردی شبکه های اجتماعی هست و چنین اشتباهی رو مرتکب میشه، نه تنها کسب و کارش، بلکه باعث میشه شخصیت خودش هم برای من زیر سوال بره و چقد حیف که نظر من درباره‌ی اون فرد عوض میشه و چقد سخت این نظر برمیگرده.پی نوشت: چند ماه بعد، همون فرد از اون شرکت جداشد و توی توئیتر پستی با مضمون خداخاظی نوشت، من زیر اون پست براش ماجرا رو شرح دادم و از این خدشه دار شدن دید من نسبت بهش گفتم، در ادامه در دایرکت از من عذر خواهی کرد و گفت اون زمان شرکت‌شون اوضاع خوبی نداشت و هیچ نیرویی در اون شرایط اضافه نکرد، و برای اون موقعیت شغلی هم هنوز کسی رو نگرفتن.چهارم مصاحبه:چهارمین مصاحبه ی من، پایانی بود بر این چند مصاحبه و مشاهده ی رفتارهای غیر حرفه ای. توی این مصاحبه، بر خلاف مصاحبه اول و دوم، من مطلقا استرسی نداشتم و کاملا آروم بودم. طی دو روز، دو بار جلسه مصاحبه رفتم و در هر دوی این جلسات، بیشتر حس یه گپ زدن دوستانه داشتم تا جلسه‌ی مصاحبه‌ای که رفتارم جوری باشه صرفا برای من رو قبول کردن من برای اون کار، البته اینکه برای اون موقعیت شغلیش، ترجبه ی چندین ساله داشتم هم بی تاثیر نبود.مصاحبه آخر، نکته‌ی منفی‌ای به نظرم نداشت و مثل همه ی مصاحبه ها کاملا روتین و نرمال بود، پس قصد دارم در ادامه یک بلاگ پست از فعالیت و حس حالم در یک ماه اول این شرکت، بنویسم.آرش یاسمن</description>
                <category>آرش یاسمن</category>
                <author>آرش یاسمن</author>
                <pubDate>Sun, 12 Aug 2018 10:15:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری دو روز بدون کیف پول دووم آوردم و یا در ستایش از فون‌‎پی</title>
                <link>https://virgool.io/@arashyasaman/in-praise-of-phonepay-bmhlbpjnqdae</link>
                <description>اینکه من بیشتر مواقع برخی از وسایل‌هام رو مثل موبایل، کلید و کیف پول را اکثر جاها جا میزارم یه امر جدید محسوب نمیشه و بسیار تاحالا باهاش دست و پنجه نرم کردم، ولی اینبار خوشبختانه کیف پول تو ماشین خودمون جا موند و میدونستم 2 روز به ماشین دسترسی نداشتم. از طرفی یازده هزار تومن نقد ته جیبم بود و بقیه پول توی کارتی بود که داخل کیف پول بود و من بهش دسترسی نداشتم. اینجا خودم رو به یه چالش دعوت کردم که ببینم با همین یازده هزار تومن چطوری میتونم 2 روز سر کنم. اکثر وسایل و خرج‌های روزمره رو بصورت آنلاین میشد خرید، ولی بزرگترین مشکل حمل و نقل بود، مخصوصا تاکسی که هزینه‌ش برای این 2 روز از یازده هزار تومن بیشتر بود.تصمیم گرفته بودم که صبح ها به سمت شرکت با تاکسی برم و برای برگشت حالا یه فکری میکنم. اولین روز و اولین تاکسی که سوار شدم، دقیقا روبروی صورتم برگه‌ی فون‌پی آویزون شده بود. من قبلا هم با فون‌پی آشنا شده بودم ولی تا حالا رغبت نکرده بودم نصبش کنم و استفاده کنم، و اونروز همون موقع نصب کردم، اکانتم رو شارژ کردم و اولین سفرم رو پرداخت کردم.وقتی از تاکسی پیاده شدم، با توجه به نحوه‌ی برخورد و رضایت راننده با این موضوع که با هزینه مسیر رو فون‌پی پرداخت کرده بودم دیدم، داستان برام خیلی جالب شد. تا قبل از اون، فک میکردم فون‌پی خیلی مورد استقبال راننده و یا مردم نبوده و نیست، اما اینجا مسئله برام عوض شد و تصمیم گرفتم بیشتر بررسی و ازش استفاده شدم.ما تو فون پی به فکر سلامت شماییم. دستتون رو به چرک کف دست آلوده نکنیدبه نظرم فون‌پی حرکت خوبی بود و باعث مداوم ازش باعث میشه که مارو کمی بیشتر به استفاده از تکنولوژی در زندگی روزمره و تغییر و راحتی‌ای که از چنین دنیایی نشآت میگیره، سوق بده. حذف پول خورد، مشخص بودن کرایه‌های تاکسی و عدم مراجعت به عابر بانک برای گرفتن کرایه تاکسی از مهمترین مزیت‌های حال حاضر فون‌پی هستش که باعث شده من کاربر خوشحال فون پی باشم.حالا بدم نمیاد فون‌پی توی آپدیت های بعدی دو تا ویژگی زیر رو اضافه کنه، به نظرم جذاب تر میشه.1- نشون دادن موقعیت نشستن توی تاکسیاولین باری که با فون پی هزینه مسیر رو پرداخت کردم، برام چالش بود که الان به راننده بگم پرداخت کردم یا نگم خودش میفهمه، یا اگر بگم جوابش چی هست؟ شاکی میشه چرا هزینه مسیر رو نقد ندادم؟ یا شاید راننده وقتی میفهمه یکی از مسافرا با فون پی پرداخت کرده، دائم از آینه نگاه بکنه ببینه کی سرش بیشتر تو گوشیه و شاید اون بوده! به نظرم اگر یه مرحله اضافه بشه که بتونی موقعیتی که توی تاکسی یا ون نشستی رو مشخص کنی و راننده از این طریق بفهمه کسی که پرداخت کرده کجا نشسته، شاید کاربرد فون پی، حداقل از نظر ذهن مسافر راحت تر بشه.2- سابقه سوار تاکسی شدناز اونجایی که اکثر راننده ها یک کد دارن و علاوه بر QRCode با اون کد هم میشه هزینه مسیر رو پرداخت کرد، به نظرم چنین این ویژگی که اعلام کنه تا حالا چند بار سوار این تاکسی یا ون شدین و هزینه ش رو با فون پی پرداخت کردین رو بهت نشون بده. من در طی هفت روز، چهار بار سوار ون آقا سخاوت شدم که توی خط انقلاب-ونک هستش، و حتی شده که بیشتر صبر کردم تا نوبت آقا سخاوت بشه و سوار ونش بشم. و طی چند مورد از نحوه برخوردش با مسافر به نظرم مرد خوش اخلاقی به نظر رسید، خصوصا برای یک راننده ون ساعت هفت صبح.رو نوشت به فون‌‎پی / آرش یاسمن</description>
                <category>آرش یاسمن</category>
                <author>آرش یاسمن</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jun 2018 18:05:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیسانِ آبیِ مرز تفتان و میرجاوه</title>
                <link>https://virgool.io/@arashyasaman/blue-nissan-mirjaveh-e4ytbw05h4kc</link>
                <description>تو  زندگی قبلیم، یه راننده ی نیسان آبی به پلاک 17و261 ایران 15 بودم. اون زمان شرخری، کار چاق کنی و  خلاصه هرکاری رو که با نیسان آبی میشد انجام داد، تقبل می کردم.. اون سال  طوفان شدیدی اومده بود، هفت‌تا باغ لاغر، هفت‌تا باغ چاق رو خورده بودن و  قحطی سیب زمینی شده بود، اون روزا سیب زمینی برای اونایی که عاشق سیب زمینی  سرخ کرده و پخته بودن، حکم طلا رو داشت، برای همینم بازار قاچاق سیب زمینی  هندی خوب بود. اون شب تلفنم زنگ خورد، یه اقایی با صدای بم گفت که بارهای  قاچاق از هند رسیده، باید شبونه از جاده کمربندی بیای لب مرز سولدان.وقتی  بار زدن سیب زمینیا تموم شد، دیدم دو تا جعبه موز هندی اون گوشه داخل  نیسان هستن. تا فهمیدن که من دیدمشون، چشم‌هاشون گرد و دهن‌شون باز موند.  با یه لحن خیلی طلبکارانه گفتم که شماها دیگه کی هستین؟ (گفتم که من شرخر و  کار چاق کن بودم، اولین اصول کار ما، لحن طلبکارانه داشتن هستش)یکی  از جعبه ها که بعدها فهمیدم مال پنجابه، یه کم فارسی بلد بود و با لحجه  شدید هندی گفت، ما از بمبئی فرار کردیم، اونجا نمیذاشتن تو شغلی که تخصص  داریم، یعنی حمل و نقل موز فعالیت کنیم. برای اینکه بتونیم خرج روزمره‌مون  رو در بیاریم، بدلکار شدیم. من و رفیقم بدلکار جعبه های انبه توی فیلم های  شاهرخ خان و سلمان خان بودیم. موقع دعوا مارو به سمت همدیگه پرت میکنن، اخه  انبه‌هارو توی هند میپرستن، و این از جبر جغرافیاییه که ما تو ایران جعبه  سیب‌زمینی نشدیم. واسه همین قاچاقی از طرف جکسون اومدیم اینجا و دنبال یکی  هستیم به اسم عذرا شاپوری، دختر استاد یوسف شاپوری، از دوستان رضا  مارمولک.. شنیدیم میتونه برامون برگه قانون کار به عنوان جعبه سیب زمینی تو  ایران درست کنه. من به آمیشا قول دادم آخر سال با پول برگردم، میخوام  رضایت آمیت، بابای آمیشا رو بدست بیارم که اجازه ازدواجمونو بده... نگفتم،  امیشا جعبه دستمال توالت زنونس.حالا  اگه شما جای من بودین و چنین داستان عاشقانه ای رو می شنیدین، حاضر به کمک  نمیشدین؟ البته من با اون سیبیلی که تو زندگی قبلیم داشتم (که الان نمیدونم  از اون زندگی تا این زندگی، چه بلایی سر سیبیلا اومد!) بعید بود دلم به  رحم بیاد، ولی از اونجایی که آخر داستان این هندی‌ها همیشه همه‌چی خوب  میشه، منم مجبور شدم که کمکشون کنم.. حالا چرا این داستان رو گفتم، چندروز  پیش فهمیدم سومین بچه‌شون هم به دنیا اومده، آکشی، آنیل، عامر.. این خبر،  روزم رو ساخت و موجبات شادیم رو فراهم کرد. </description>
                <category>آرش یاسمن</category>
                <author>آرش یاسمن</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2018 11:01:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فک کنید شما ایلان ماسک بودین و یک فالکن‌هوی داشتین</title>
                <link>https://virgool.io/@arashyasaman/falcon-heavy-iwh4ksbczcs4</link>
                <description> این روزها همه از فالکون‌هوی و اسپیس‌ایکس و ایلان ماسک صحبت  میکنند. من وقتی این ساختمون رو دیدم با خودم فک کردم اگه من ایلان ماسک  بودم و این ساختمون هم فالکون‌هویِ من، چی توی موشک میذاشتم و به فضا  میفرستادم. اولین ایده برای فرستادن به فضا، انسان‌هایی بود که بهم بد کردن  یا کسانی که دوست‌شون ندارم تا دیگه ریختشون رو نبینم، یا از این دست  انتخاب‌ها. از چند نفری هم این سوال رو کردم و اکثرا جواب‌هایی در همین  حدود بود. از همین جواب‌ها فهمیدم که شاید بی دلیل نیست که ما الان اینجا  هستیم و چیکار میکنیم و امثال ایلان ماسک‌ها کجای دنیان..اگر  ایلان ماسک رو یک نمونه انسان متمدن امروز و جهان اولی در نظر بگیریم، به  هر دلیلی ماشین شخصی برقیِ خودساخته‌ی خودش رو داخل موشک گذاشت و به فضا  فرستاد، چیزی رو به فضا فرستاد که براش زحمت کشید، با تلاش اونو ساخت، بی  شک دوستش داشت و براش مهم بود، ولی به فضا فرستاد تا شاید بزودی یکی بهترش  رو درست بکنه و به همون قانع نبود. و تفاوت ما همین‌ جاست که شاید ما  نمیخوایم وسیله‌ای هرچند پیش پا افتاده رو از خودمون دور کنیم و به همون  قانع هستیم و حاضر نیستیم به ارزش از دست دادن یکی از با ارزش‌ترین  دارایی‌هامون برای یک چیز بهتر تلاش کنیم..حالا شما بودین، توی موشک فالکون‌هوی خودتون چی میذاشتین و به فضا میفرستادین؟ </description>
                <category>آرش یاسمن</category>
                <author>آرش یاسمن</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2018 14:15:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>