<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عارفه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arefeh</link>
        <description>نوشیدن، مرا چیزی جز تشنگی نیفزود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:02:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/27351/avatar/lvGhyb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عارفه</title>
            <link>https://virgool.io/@arefeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در رخت خواب 1</title>
                <link>https://virgool.io/@arefeh/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-1-cwzoiz0kteom</link>
                <description>بیدار می‎شومیادم می‌آید که یک شکلات در آشپزخانه دارماما دیگر ذوق چندانی برای بلند شدن و خوردن آن ندارمفکر کنم دارم بزرگ می‌شوم.ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...ویرگولم، کلمات بیشتری ندارم که بگویم...</description>
                <category>عارفه</category>
                <author>عارفه</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 18:12:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش وحشی بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@arefeh/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-bywdwe8at4ow</link>
                <description>ای کاش وحشی بودمای کاش وحشی بودمای کاش وحشی بودمای کاش پوستم لباسم بودای کاش ذهنم با کلمات پر نبوداین کاش رها بودمای کاش بی‌مهابا بودمای کاش بدون فکر کردن عمل می‌کردمای کاش در سرزمین‌های دور بودمای کاش دارایی‌ام غریزه‌ام بودای کاش مغزی نداشتم ای کاش می‌د‌ویدمای کاش می‌دویدمبیشتر می‌دویدمای کاش دور می‎شدمای کاش برایم مهم نبود یک دقیقه بعد چه اتفاقی می‌افتدای کاش حافظه‌ام به یک ثانیه هم نمی‌کشیدای کاش در تنهایی بودمدر تنهایی خودمای کاش برای زنده ماندن می‌جنگیدمای کاش فقط می‌خوردمای کاش بی دلیل روزها و ساعت‌ها می‌خوابیدمای کاش نمی‌دانستم زمین دور خورشید میچرخدای کاش نمی‌‎دانستم کجایمای کاش نمی‌دانستم که لحظه‎‌ای بعد از مرگم نیستمای کاش نمی‌دانستم هست و نیست چیستای کاش نمی‌دانستم هدف چیستای کاش نمیفهمیدم تلاش چیستای کاش روز و شب معنایی نداشتای کاش ماه و سال مفهومی نداشتای کاش مصلحتی در کار نبودای کاش رها بودمای کاش رها بودمای کاشای کاش هیچ ای کاشی نداشتم</description>
                <category>عارفه</category>
                <author>عارفه</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 23:58:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی سیاه و سفید نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@arefeh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ndycc7jr4ul4</link>
                <description>زندگی سیاه و سفید نیست. زندگی، خاکستری است. زندگی لحظه‌ای که در حال اوج گرفتن هستی، تو را به زمین نمی‌کوبد؛ و یا هنگامی که در اعماق سیاهی‌ها در خود میلولی به بلندی‌ها نمی‌رساند. همه چیز به آرامی طی می‌شود. بالا و پایین رفتن‌ها تدریجی است. سیاه و سفید نیست. درست در همان لحظه که دلبسته چیزی می‌‎شوی و  فکر می‌کنی بدون چیزی یا کسی دوام نمی‌آوری، زندگی آن را از تو می‌گیرد تا دوباره به تو نشان دهد که خاکستری است. چون لمس می‌شوی؛ عادت می‌کنی؛ یاد میگیری که واقعا خاکستری است. زندگی هر روز و هر ساعت به تو نشان می‌دهد که هر چقدر هم اطراف خود را با آدم‌های مختلف و تجملات پر کنی باز هم تنها هستی. در واقع تو تنها موجودی هستی که بر خودت آگاهی.  تو یک تنهای خاکستری هستی. زندگی به تو نشان می‌دهد که نمی‌توانی بر خلاف کنه‌ی طبیعتت رفتار کنی حتی وقتی زنده هستی و اراده داری. اگر بخواهی بر خلاف جریان طبیعت خود رفتار کنی ، هر روز و هر ساعت و هر دقیقه باید به خودت نهیب بزنی تا از خواب زندگی بیدار شوی.آری زندگی یک خواب است. تو فقط گاهی می‌توانی از این خواب طولانی بیرون بیایی؛ نگاهی به دور و اطراف بیندازی؛ جریان حیات را از بیرون ببینی و دوباره برگردی به خواب. زندگی خاکستری تر از این حرف هاست.هنگامی که چرخ زندگی روی زجرآور و افسرده خود را به تو نشان می‌دهد و تو فکر می‌کنی که حتی یک روز دیگر نمی‌توانی در این منجلاب دوام بیاوری ، اما ناگهان به خود می‌آیی و میبینی چندین و چند سال است که زنده‌ای و نفس می‌کشی و میبینی تمام آن زجرها و دردها برایت خاکستری شده اند. و شاید هنگامی که در نهایت خوشحالی هستی ، روز دیگری از آن تو نباشد تا خورشیدش را ببینی و ماهش را در شب.مدت‌ها منتظر چیزی می‌مانی و آن چیز نمی‌آید. درست در همان لحظه که دلبستگی‌ات را از دست می‌دهی و دیگر انتظار نمی‌کشی ؛ یعنی همان موقع که دلبستگی‌های دیگر پیدا می‌کنی، آن معشوق قدیمی از راه می‌رسد و زندگی دوباره نشان می‌دهد که تو خاکستری شدی. مانند کودکی که عاشقانه به دوچرخه‌های بچه‌های دیگر نگاه می‌کند و هنگامی آن دوچرخه را به دست می‌آورد که دیگر هیچ علاقه‌ای به آن ندارد. زندگی خاکستری تر از این حرف هاست. او حتی به دل پاک یک کودک هم نگاه نکرد.</description>
                <category>عارفه</category>
                <author>عارفه</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 13:30:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمیم مُرد</title>
                <link>https://virgool.io/@arefeh/%D8%B4%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF-yvhsb8okcbxe</link>
                <description>دوم راهنمایی بودیم. فکر میکنم 13 سالم بود؛ یعنی دقیقا 9 سال پیش . زنگ املا و ادبیات جداگانه بود. برخلاف اکثر اوقات معلم‌هایشان هم فرق داشت . جالب این بود که معلم املا و تعلیمات اجتماعی ما یکی بود. هیچ وقت نفهمیدم کدام یکی تخصص او بود. اجتماعی را در دانشگاه خوانده بود یا املا. به هر حال احتمالا به خاطر کمبود نیرو در مدرسه، مجبور شده بود دو چیز کاملا متفاوت را تدریس کند. اما حس می‌کنم او ادبیات خوانده بود؛ چون سر زنگ املا حس و حالش فرق داشت. یک شکل متفاوتی از اجتماعی درس می‌داد؛ با عشق درس می‌داد.اولین جلسه که وارد کلاس شده بود، 62 عدد چشم به او خیره شد. قد بسیار بلند که به نظرم از 1 متر و 75 سانتی متر تجاوز می‌کرد. خیلی چاق هم بود. ترکیب قد بلند و وزن زیادش هیبت عجیبی به او داده بود. یادم نمی‌آمد آخرین زنی که با این هیکل دیده بودم کِی بود. صورتش توپُر و سفید و ابروهایش بلند و کمانی شکل بود. لب‌هایش هم همیشه قرمز بود بدون این که ماتیک زده باشد. صورتش را دوست داشتم چون مهربانی را نشان می‌داد و اندکی خجالت. اما طبق معمول اکثرا تمسخر هیکلش را به تحسین صورت شیرینش ترجیح می‌دادند. زنگ‌ اجتماعی خشک‌تر می‌شد. تدریس او در این زنگ بیشتر چیزی شبیه روخوانی بود. کلاس روح نداشت. البته شاید به این خاطر که من از درس اجتماعی خوشم نمی‌آمد.  زنگ‌های املا اما فرق داشت. متن‌ها را رسا و گوشنواز می‌خواند. بیشتر می‌خندید. صورتش مهر‌بان‌تر بود. من دانش‌آموزی نسبتا درس‌خوان و اما خیلی خجالتی بودم. قریحه‌ای در ادبیات داشتم که او هم متوجه شد. سعی کردم به او نزدیک شوم. گاهی با هم حرف می‌زدیم. جملاتم را تحسین می‌کرد. گاهی هم متعجب از کلماتی که به کار می‌بردم. خلاصه آن دوران ادبی بودم. قریحه‌ای که بعد از سال‌ها بیشتر آن را از دست دادم. خیلی بیشتر از این‌ها می‌توانستم به او نزدیک شوم چون فهمیده بودم او هم از من خوشش آمده. اما شخصیت منزوی و خجالتی‌ام و همچنین حس حریمی که برای معلم‌هایم قائل بودم باعث شد که پایم را بیشتر از این جلو نگذارم. زنگ‌های املا اما فرق داشت. متن‌ها را رسا و گوشنواز می‌خواند. بیشتر می‌خندید. صورتش مهر‌بان‌تر بود.  
اوایل زمستان یک روز که منتظر او بودیم، به ما خبر دادند که معلم نیامده. خوشحال و خندان طبق معمول دانش‌آموزان از فرصت کوتاهی که خداوند در اختیارمان گذاشته برای تلف کردن وقت استفاده کرده و شکر غیبت معلم را به جا آوردیم. هفته بعد هم همین روال بود. بقیه را نمی‌دانم اما هفته سوم که باز هم خبر غیبت معلم را آوردند، چیزی شبیه نگرانی یا فکر‌های بد در سرم چرخید. من آن معلم را دوست داشتم. با این که بیکاری در مدرسه بزرگترین نعمت به حساب می‌آمد اما دوست نداشتم که برای او مشکلی پیش آمده باشد. بعد از مدتی خبر رسید که او دچار شکستگی پا شده و حالا حالاها امکان ندارد که بازگردد. مدتی بعد هم آگهی درگذشت او را روی دیوار مدرسه دیدم. اسمش شَمیم بود. اسم خوبی برایش انتخاب کرده بودند . به چهره‌اش می‌آمد. / به یاد معلمی که جز چند خاطره کوتاه ، صورت محو و نامش چیزی را در خاطرم باقی نگذاشته است/</description>
                <category>عارفه</category>
                <author>عارفه</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 23:41:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>