<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Arezoo Oliya</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arezoohashemy2007</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:14:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4777262/avatar/gHGzh6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Arezoo Oliya</title>
            <link>https://virgool.io/@arezoohashemy2007</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هراس تابستانی - داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@arezoohashemy2007/%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-os0mxpkqtpqi</link>
                <description>مری اهل این دنیا نبود. اسمش حتی مری نبود! اما هیچ‌کس این حقیقت را نمی‌دانست. هیچ‌کس حتی نمی‌دانست مری کیست یا چه قیافه‌ای دارد. هیچ‌کس اصلاً نمی‌دانست مری وجود دارد؛ حتی خودش!« مامانم بهم گفته که تو از تاریکی نمی‌ترسی... ولی من می‌دونم؛ همین که در بسته بشه، همه‌چیز فرق می‌کنه!»صدای جیغ بسته شدن در پس از سکوتی طولانی در ظلمت راهرو منعکس شد. در بسته شد. نور فندکی که کلادیا در داشت لرزید. با گرفتن همان ذره نوری فندک به طرف امیلی، چهرۀ کوچک و گرد او را دید. داشت لبخند می‌زد. نه یک لبخند عادی؛ در آن شرایط چطور کسی می‌توانست لبخند بزند. لبخندش دندان‌نما و چشمانش روی چشمان او ثابت بود.کلادیا نفهمید که قلبش داشت تندتر از پیش می‌زد و به نفس‌نفس افتاده بود:« چرا این حرفو زدی؟»امیلی دست از آن لبخند عجیب و غریب نکشید. نگاهش را ندزدید. حتی پلک نزد.کلادیا آب دهانش را قورت داد. خواست چیزی بگوید که حس کرد کسی دارد کنار گوشش نفس می‌کشد. کم‌کم دستانی را دور کمرش حس کرد. دستانی که داشتند او را از پشت بغل می‌کردند. می‌توانست سردی آن لمس را حس کند.سریع برگشت. جز تاریکی چیزی نبود. چندباری نور فندک را در آن فضا به حرکت درآورد. باز چیزی نبود. بی‌آنکه به عقب نگاه کند، خطاب به امیلی گفت:« خیلی‌خب... دیگه واقعاً باید زودتر از این خراب شده بریم. بیا.» صدایی نیامد. کلادیا سرش را برگرداند. امیلی را ندید. برای لحظه‌ای انگار قلبش از تپش افتاد.« مری!» با شنیدن آن صدای محو و کشیده‌ای که چندین بار در راهرو منعکس شد، سرش را چرخاند و در تاریکی به دنبال زدی از کسی یا چیزی گشت.« مری برمی‌گرده... اون با ما میاد... .»آن صداها را چندین بار شنیدن. دیگر نمی‌توانست تحمل کند. حتی امیلی، دختر دوستش را هم فراموش کرد و با تمام قوا در تاریکی دوید. اما انگار آن راهرو قصد تمام شدن نداشت. وقتی با جمعی از دوستانش داشتند وارد آن خانه می‌شدند، آنجا آنقدر هم طولانی نبود. از سر تا تهش نهایت سی متر می‌شد. اما حالا دو دقیقه‌ای می‌شد که داشت فرار می‌کرد. خودش هم نمی‌دانست که داشت از چه کسی فرار می‌کرد.ناگهان پایش خالی رفت و فندک از دستش افتاد. آنجا یک گودال بود. به سختی خودش را با یک دست نگه داشته بود تا نیفتد. بوی تعفن از آن پایین به مشمش می‌رسید. و بعد صدای ناله‌ها. سرش را که پایین انداخت، یک مرداب سبز را دید. اجسادی پوسیده و گاهاً اسکلت‌مانند دستشان را به سوی او دراز کرده بودند.« کلادیا... کلادیا... برگرد... یا بیا اینجا... .»کلادیا مورمورش شد. به هر سختی خودش را بالا کشید و روی زمین افتاد. نفس‌نفس می‌زد. دستی به صورتش کشید. اما وقتی به خودش آمد، دیگر گودالی نبود. مقابلش، در انتهای راهرو یک در قرار داشت. اما نه درب خروجی؛ آن همان اتاقی بود که خودش وقتی به آنجا آمدند انتخاب کرده بود. در آخرین طبقۀ آن کلبۀ جنگلی بود.کلادیا برخاست. صدایی از داخل اتاق به گوش رسید. صدای آواز. یک صدای دخترانه داشت آن را برای خودش نجوا می‌کرد. آن صدا برایش آشنا نبود. هیچ دلش نمی‌خواست که بداند پشتش چیست. پس قدمی به عقب برداشت. سر که برگرداند، صورت پاره‌پارۀ فرانک جیغش را در آورد.فرانک هم داشت لبخند می‌زد. درست مانند خواهرزاده‌اش، امیلی. انگار به زخم‌های صورتش اهمیتی نمی‌داد.ناگهان با دو دست کلادیا را هل داد و کلادیا زمین افتاد.وقتی چشم باز کرد، خودش را در همان اتاق دید. انگار خورشید به تازگی می‌خواست طلوع کند. دیگر آن فضای مه‌آلود و تاریک نبود. اما هیچ‌چیز شبیه به کابوس نمی‌مانست. به خصوص وقتی که درست روبه ورودی اتاق، روی زمین دراز به دراز افتاده بود.سریع روی زمین نشست.« چقدر تو احمقی، کلادیا!»کلادیا سریع به سوی منبع صدا سر برگرداند. اما کسی در اتاق نبود. او بلند شد و به دنبال نشانی از حضور کسی گشت. اما کسی را ندید.« چرا نمیای اینجا؟»آن صدا را از طرف آینه‌ای که کنار تخت بود شنید. کلادیا پس از درنگی طولانی، با گام‌هایی آهسته به آن سو رفت. خودش را داخل آینه دید.« نمی‌خوای دست از این کار بکشی؟»کلادیا قدمی به عقب برداشت. اما خودِ آینه‌اش ثابت ماند. داشت به او نیش‌خند می‌زد.« تو چی هستی؟»خودِ آینه‌اش خندید. ابتدا جوابش را نداد. بعد که خندیدنش تمام شد، جدی نگاهش کرد.« مری اهل این دنیا نیست. اسمش حتی مری نبود! اما هیچ‌کس این حقیقت رو نمی‌دونست. هیچ‌کس حتی نمی‌دونست مری کیه یا چه قیافه‌ای داره. هیچ‌کس اصلاً نمی‌دونست مری وجود داره؛ حتی خودش!»اخمان کلادیا در هم رفت.آینه ادامه داد:« نفهمیدی؟ من مری‌ام!»« تو یه روحی؟»تصویر آینه سرش را چپ و راست تکان داد:« من توام!»کلادیا قدم دیگری به عقب برداشت.« تو هم منی!»« نه!»« چرا!»ناگهان در باز شد. فرانک، امیلی، لی‌لی، جاناتان و اریک وارد شدند. صورت همگیشان پاره‌پاره بود. کلادیا نفهمید چه زمان آنها محاصره‌اش کردند و اسیرش گرفتند. کاری کردند زانو بزند.کلادیا سعی داشت فرار کند. اما نمی‌توانست. وقتی امیلی سرش را ثابت نگه داشت، او خودش را دید. کم‌کم به طرفش می‌آمد. لبخند به لب داشت. چشمانش هم تماماً سیاه شده بود. یک چاقو هم در دست داشت.خودش مقابل خودش زانو زد. چانه‌اش را گرفت و صورتش را نزدیکش کرد:« تو سزاوارشی، مری... باید این کارو کنم تا برگردی پیشم... .»با کشیده شدن چاقو روی چشمش و جهیدن خونش به هوا، کلادیا جیغ کشید و از درد نالید.« مری اهل این دنیا نیست. اسمش حتی مری نبود! اما هیچ‌کس این حقیقت رو نمی‌دونست. هیچ‌کس حتی نمی‌دونست مری کیه یا چه قیافه‌ای داره. هیچ‌کس اصلاً نمی‌دونست مری وجود داره؛ حتی خودش!»« بیچاره... چند وقته که اینجاست؟»« یه بیست سالی میشه... دلت براش نسوزه، جویس. اون سزاوارشه.»دو پرستاری که در محوطه‌ی آسایشگاه ایستاده بودند، داشتند به کلادیا که روی نیمکت نشسته بود نگاه می‌کردند. موهایش سفید شده بود. چشم چپ نداشت.پرستار تازه وارد پرسید:« چرا حالا؟»« مگه پرونده‌اش رو ندیدی؟ توی یه شب تابستونی زد پنج نفر از دوستاش رو سلاخی کرد. بینشون یه بچه هم بود. بعدش هم چشم خودش رو از حدقه بیرون آورد. از بیست سال پیش تا الان هم فقط همین جمله‌ها رو با خودش میگه. دیگه حرف هم نمیزنه.»« اسمش مریه؟»« نه. اسمش کلادیاست. اما انگار بچگی توی مدرسه بهش مری می‌گفتن.»« چرا؟»« چون همیشه حالت شلخته‌ای داشت بهش لقب بلادی‌مری داده بودن. ولی مری صداش می‌زدن. حالا هم به این روز افتاده... انگار واقعاً بلادی‌میره!»_ آرزو هاشمی / هراس تابستانی</description>
                <category>Arezoo Oliya</category>
                <author>Arezoo Oliya</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 21:52:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«از هزار تکه رویا»</title>
                <link>https://virgool.io/@arezoohashemy2007/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-dm7yl0bsuphe</link>
                <description>_ چهره‌ام؛ شبیه پدرم است. بیش از حد شبیه اوست. برای همین مامان از من بیشتر از خواهرم بدش می‌آمد. کلاً از هر چیزی که او را به یاد شوهر اجباری‌اش می‌انداخت، بدش می‌آمد.«برشی از رمان هزار تکه رویا _ آرزو اُلیا»</description>
                <category>Arezoo Oliya</category>
                <author>Arezoo Oliya</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 22:58:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>{رمان: هزار تکه رویا} __ فصل اول</title>
                <link>https://virgool.io/@arezoohashemy2007/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-wcrin4wf3b7v</link>
                <description>هزار تکه رویاآیا هرگز می‌توانم خودم را دوست داشته باشم؟این سؤالی بود که بارها و بارها از خود پرسیدم. خیلی وقت‌ها پیش، این برایم مسئلۀ مهمی بود. هنگام کودکی. یا حتی بعدتر... اما مدت‌ها بود که چنین آرزوی محالی را در اعماق قلبم به گور سپرده بودم. شاید حتی فراموش کرده بودم که می‌توانم چنین چیزی را از خودم بخواهم.با وجود این، نمی‌دانم چرا این روزها ذهنم در گذشته به دام افتاده است! مهم نیست روز باشد یا شب؛ روزها به گذشته فکر می‌کنم و شب‌ها رویایش را می‌بینم.دیشب هم باز همان رویا بود... .لباس تازۀ عیدم را به تن داشتم، هوا ابری بود، باد با ملایمت می‌وزید، گندم‌زار پیش رویم بود... . همه‌چیز عالی بود!مادرم هم آنجا بود، روی ایوان خانه‌ای روستایی نشسته بود. داشت به من لبخند می‌زد. رویا تنها جایی است که می‌توانم لبخندش را ببینم. در آنجا او هم مانند من شاد بود.به سوی گندم‌زار دویدم. سر مست و رها از او دور شدم. اما دلم نمی‌خواست از او دور بی‌افتم. در این‌صورت رویا چه تفاوتی با واقعیت داشت؟ پس رویایم تبدیل به کابوس شد. درست مانند خواب‌های پیشینم! و همین‌طور ادامه یافت.در واقعیت، مادرم هرگز به من لبخند نزده بود. وقتی لباس تازه‌ام را که پدرم گرفته بود پوشیدم، اخمانش درهم رفت. از حالت صورتش مشخص بود که می‌خواست دوباره داد و بیداد کند و به خاطر دلایلی که آن زمان نمی‌دانستم، من را توی انباری حبس کند. اما به خاطر ترسی که از پدرم داشت، هیچ‌کاری نکرد؛ نتوانست کاری کند!اما فرقی ندارد اگر رویا حقیقت آن روز را برایم تغییر دهد؛ واقعیت همیشه چیز دیگری خواهد بود. و باز در نهایت، رویایم هم آن واقعیت را دنبال خواهد کرد!هنگامی که سایه‌ای بر سر راه نفوذ نور خورشید بر روی صورتم قرار می‌گیرد، چشم باز می‌کنم. ابرهای سیاه به تندی دارند سرتاسر آسمان را تصاحب می‌کنند. نسیم خنکی از غرب می‌وزد و بوی باران را همراه با خود می‌آورد. انگار امروز هم قرار است باران ببارد.نفس عمیقی می‌کشم و مشامم را با بوی خوش گل‌های سوسن، یاس و شمعدانی که خودم پرورششان داده‌ام، پر می‌کنم. بعد، با بازدمی تند و کشیده، نفسم را بیرون می‌دهم.قطرات کوچک باران با نردۀ تراس و ساختمان‌ها برخورد می‌کنند. نوای زیبایی سر می‌گیرد. اما با صدای ناگهانی بسته شدن درب خانه، توجهم به طرف پذیرایی جلب می‌شود.از پشت شیشۀ نه چندان تمیز تراس، او را می‌بینم. حتی دیدن چهره‌اش باعث دل‌آزردگی‌ام می‌شود. با اینکه انتظار داشتم با گذشت این همه وقت به او عادت کنم، اما نمی‌توانم. او شوهر من است و من هم زن او. که ای کاش نه من زن او بودم و نه او شوهر من.بوی مزخرف الکل حتی از آن فاصله هم به مشامم می‌رسد. حتی الان که در هوای آزاد تراس نشسته‌ام و درب شیشه‌ای_کشوییِ آنجا نیز مانع روشنی میان ما است، تنها کافی است تا چهرۀ خمار و تلوتلو خوردنش را ببینم که بتوانم بوی همیشگی‌اش را بفهمم. حتی حالا که دقت می‌کنم، رد ماتیک قرمزرنگی را روی گردن و پیراهن سفیدش می‌بینم. نسبتاً محو است، اما من می‌بینم. لازم به فکر نیست تا متوجه بشوم که دوباره وقتش را با آن دختران هرزۀ خیابانی گذرانده ‌بود و حالا چهرۀ منزجرکننده‌اش را به خانه آورده ‌است. دهانش مدام باز و بسته می‌شود. نمی‌شنوم چه می‌گوید. اما از او بعید نیست که دوباره شروع به فحاشی کردن کرده ‌باشد. فقط متوجه نمی‌شوم که چرا آنقدر زود به خانه بازگشته ‌است؟اعتنایی به حضورش نمی‌کنم. سرم را به پشتیِ صندلی تکیه می‌دهم. حالا باران تندتر از پیش شده است.چشمانم را می‌بندم و هوای تازه را به ریه‌هایم راه می‌دهم. با گوش سپردن به قطرات باران، در حال و هوای خودم غرق می‌شوم. بعد، نمی‌دانم کِی و چطور که دوباره در افکارم فرو می‌روم. افکار آشفته‌ای که گوشه‌گوشۀ ذهنم را چنگ می‌زند و ناخودآگاهم را به عمیق‌ترین و تاریک‌ترین خاطرات زندگی‌ام می‌کشاند.‌چشمانم هراسان باز می‌شود و از جا می‌پرم. قلبم به تندی می‌تپد. دستان لرزانم، محکم از دستۀ صندلی می‌چسبند. نفس‌نفس می‌زنم. نمی‌دانم این شوک ناگهانی چه بود که جسمم را به تلاطم انداخت. امکان دارد رعد و برق به من اصابت کرده باشد؟ هه! فکر مسخره‌ای بود!من چشم بسته بودم. شاید هم به خواب رفته بودم. خوابی طولانی. عمیق. اما هنگامی که به ساعت‌مچی‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم که تنها کمی بیشتر از پنج دقیقه از زمانی که چشم بسته‌ام، می‌گذرد؛ اما... هیچ حس آشنایی نسبت به اطراف ندارم. همه‌چیز غریب به نظر می‌رسد. انگار حداقل دو ساعتی را در اسارت کابوس بودم. نمی‌دانم چه کابوسی بود، اما به همان دلیل است که دستانم می‌لرزند و تپش قلب گرفته‌ام.به اطرافم می‌نگرم. باران همچنان می‌بارد. شدیدتر از قبل هم می‌بارد.عرق سردی که بر روی پیشانی‌ام جا خوش کرده بود، از گوشه‌ی شقیقه‌ام می‌لغزد تا بر روی گردن برهنه‌ام بنشیند. به گردنم دست می‌کشم. آه! باز چه آشفته‌بازاری در سرم به پا شده است!ناگهان از گوشۀ چشم، چیزی می‌بینم. سیاهیِ سایه‌گونه‌ای که از پشت در شیشه‌ای تراس می‌گذرد! ناخودآگاه، سریعاً سر برمی‌گردانم تا بهتر متوجه آنچه که دیده‌ بودم، بشوم... چیزی آنجا نیست!شاید خطای چشمی بود. در این چند هفتۀ اخیر، طبیعی‌ترین اتفاقی بود که برایم رخ می‌داده است. هرچند که مرا می‌ترساند، اما دیگر اهمیتی نمی‌دهم. من به اجنه و اشباح سرگردان اعتقادی ندارم. در چنین بحبوحه‌ای از زندگی که هم ذهنم و هم واقعیت پیرامونم مرا می‌رنجاند، اعتقاد به چنین چیزهایی و فکر کردن به آنها، تنها ظلم بزرگ دیگری است که می‌توانم در حق خود انجام بدهم. به نظر، دیگر زمان آن فرا رسیده تا از انجام چنین ظلم‌هایی که در حق خود می‌کنم دست بردارم. هرچند که مطمئن نیستم بتوانم موفق شوم. این اولین قول من به خودم نیست که در آن ناکام مانده‌ام.دم عمیقی می‌کشم. و بعد با آسودگی، نفسم را بیرون می‌دهم. با تکیه‌ی دو دستم بر دستۀ صندلی، از جا بلند می‌شوم. کش و قوسی به کمرم می‌دهم و با چند قدم بلند و آرام، تراس را ترک می‌کنم.داخل پذیرایی تاریک است. حتی یک چراغ هم در این روز ابری روشن نیست. تاریکی برای من دلنشین است. اما مسعود؟ او هرگاه که از بیرون به خانه برمی‌گردد، عادت دارد همۀ لامپ‌ها -حتی بی‌مصرف‌ترینشان- را روشن کند. اما الان هیچ نشانی از حضورش نیست. شاید در اندک زمانی که داشتم چرت می‌زدم، دوباره از خانه بیرون زده‌ بود؟ نمی‌دانم. اگر چنین باشد که خوش به سعادتم!به دنبالش به اتاق خواب می‌روم. از کنار مبلمان پذیرایی و آشپزخانه می‌گذرم و وارد راهروی باریک مجاور آشپزخانه می‌شوم. راهرو را تا انتها طی می‌کنم. درب اتاقش را نیمه‌باز می‌بینم؛ اتاقش! خیلی وقت است که اتاق‌هایمان را از هم جدا کرده‌ایم. نه من علاقه‌ای به دیدن چهرۀ منزجرکننده‌اش دارم و نه او. این تنها تفاهم میانمان است که به من آرامش می‌دهد. اما گاهی این جدایی تأثیری در غریزۀ مردانه‌اش ندارد. به خصوص زمانی که مست باشد. وحشی می‌شود! من هم چاره‌ای جز تحمل کردن آن حیوان وحشی ندارم.بی‌هیچ درنگ و تعللی وارد اتاقش می‌شوم. با اولین قدمی که به داخل اتاق برمی‌دارم، صدای خر و پف خفیفش را می‌شنوم. روی تخت به پشت خوابیده است. دهانش باز و بزاق از گوشۀ لبش بر روی تشک، جریان دارد. بوی گند الکل و سیگار هم کل فضای اتاق را پر کرده‌ است.به طرفش دهان‌کجی می‌کنم و با اخم و تخم، چند قدم دیگر به سویش برمی‌دارم. حالا درست بالای سرش ایستاده‌ام. با دیدنش، انزجارم بیشتر می‌شود. حالم به هم می‌خورد. آن بوی تند الکل نیز بیشتر باعث رنجشم می‌شود.نگاهش می‌کنم. تنها با نگاه کردنش در یک صدم ثانیه، فکری به سرم خطور می‌کند... .آب دهانم را فرو می‌دهم. دستانم، لرزان به طرف بالش سفیدی که کنار پهلویش است، کشیده می‌شود؛ یک ثانیه... دو ثانیه... سه ثانیه... و حالا بالش را در دستم مچاله کرده‌ام.قلبم به تندی می‌تپد.ذهنم کاملاً خاموش و دستم در تقلای یک مرگ است.ناگهان، بالش را با سرعت وحشتناکی به صورتش نزدیک می‌کنم... . اما قبل از آنکه بالش را کاملاً روی بینی و دهانش فشار بدهم، عقلم به کار می‌افتد. ثانیه‌ای درنگ، و بعد، بالش را با غضب روی سینه‌اش پرت می‌کنم. نه تنها متوجه آن نمی‌شود، بلکه بلندتر از پیش خر و پف می‌کند و زیر لب هذیان می‌گوید.نفسم را به تندی بیرون می‌دهم و چند تار مویی که روی پیشانی‌ام ریخته را با دست به عقب می‌رانم. به طرف خروجی راهم را کج می‌کنم که همین حین خود را مقابل آینۀ قدیِ مجاور پنجرۀ اتاق می‌بینم. سراپای خود را برانداز می‌کنم؛ چه حالت مضحکی دارم! حقیر، ناتوان، ترسو و تنها! باید یک موجود به درد نخور را حذف می‌کردم؛ اما چگونه؟ چگونه این کار را می‌کردم؟ منی که حتی در کشتن یک پشه تعلل می‌کنم؟!با دیدن ناگهانی چیزی، جا می‌خورم. به پاهایم فشار می‌آورم و قدمی به عقب برمی‌دارم.دوباره سایۀ تیره و تاریکی را پشت سرم می‌بینم که در یک صدم ثانیه هر گونه اثری از او همراه با نفوذ نور رعد و برق از پشت پنجره به داخل اتاق، از بین می‌رود. او بی‌صورت، با شکل و شمایل کودکی کوچک و نحیف بود که با وجود اینکه چشم نداشت، اما نگاه خیره‌اش را روی خود حس می‌کردم. حتی الان که او را نمی‌بینم، احساس می‌کنم همچنان مرا زیر نظر دارد.شاید دارم کم‌کم عقلم را به‌خاطر این مرد از دست می‌دهم! می‌دانستم آخر کارم به اینجا می‌کشد. شاید باید خودم را به یک متخصص نشان بدهم؟!آنچه خواندید، فقط قطعه‌ای از آغاز است. نسخه کامل هنوز منتشر نشده._ آرزو اُلیا /// نویسنده داستان‌های ناگفته</description>
                <category>Arezoo Oliya</category>
                <author>Arezoo Oliya</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 20:01:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>