<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های arghavan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arghavan</link>
        <description>I&#039;m hopeless but maybe romantic</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:35:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/10741/avatar/qkJnIt.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>arghavan</title>
            <link>https://virgool.io/@arghavan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>الو مامان؟ تولدت مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/%D8%A7%D9%84%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-bgz0kabcvgxo</link>
                <description>ایا دیوانه شدم تو این بیخبری؟بله!ایا دلم برای مادرم تنگ شد؟بله.ایا گریه کردم؟اوه بله خیلی.پنجشنبه اواسط دی هفته پیش ساعت ۹ صبح اولین روز کاریم بود در یک کازینو. مامان بابام چند باری صبح زنگ زدن که خبر بگیرن کارش چطوره و چطور داره پیش میره.گفتم نمیتونم حرف بزنم و جواب ندادم.از همون شب دوست صمیمیم گفت اینترنتا رو دارن قطع میکنن منم به زودی قطع میشم. و واقعا قطع شد. رفت و رفت و رفت تا دو سه روز بعدش که به طرز جادویی ای بهم پیام داد.که همه خوبیم. همه هستیم.یه روز بعدشم خانوم مهربونی بهم پیام داد که خانوادت خوبن. بهم گفتن بهت پیام بدم.همین دیگه همین…دیگه تو این بین هم من هرروز چای و قهوه دست مردم دادم و سر کار دستشویی طی کشیدم و جارو برقی کردم و دستمال کشیدم و اینا.یه روز صبح ساعت ۸:۲۰ صبح که داشتم تخم مرغ نیمرو میکردم که ۹ سر کار باشم دیدم شماره ایران داره زنگ میزنه. پشمام ریخت و جواب دادم گفتم الو؟مامان و بابام دوتایی پشت خط بودن و صداشون خیلی هیجان زده و لرزان بود. مامانم گفت مامان؟ چطوری غصه نخوریا. سر کار بهت سخت نمیگذره؟یک دقیقه ای صحبت کردیم. اخرش بهش گفتم مامان تولدت مبارک. گریه کرد.منم قطع کردم و گریه کردم. بی صدا اشک ریختم چون هریت اونجا بود.داشتم فکر میکردم اگه خدا برام این کار رو درست نمیکرد من دیوانه میشدم. عقلمو روی تخت زیر پتو از دست میدادم.توی خبرا و غیره دنبال قیافه اشنا میگشتم.آی یاد اکسم افتادم و ارزو کردم هرجا هست سالم باشه. شاید تولدش رو تبریک بگم. کاش زنده باشه و جوابمو بدهکارش بد نیست. الان که یه هفته میگذره عادت کردم. شیفت شب هم تا ۴ صبحه. کار سختیه دروغ چرا اصلا راحت نیست. اما میارزه به اینکه زندگیم سخت نباشه و یکم ریلکس تر خرج کنم نمیدونم. از هفته بعد دانشگاه شروع میشه و فقط دو شیفت دارم.«تکه متنی بریده شده از هفته‌ی ۱۹ دی ماه سال ۱۴۰۴»</description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 02:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب یلدا در غربت / روز 104 مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-104-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-r2rqglczk0sz</link>
                <description>شب یلدای خیلی عجیبی بود. هیچکس توی خوابگاه نمونده بجز من و یک پسر اسیایی. پسر اسیایی رو هم خیلی به ندرت میبینم و اشپزخونه فقط مال خودمه.ساعت هنوز 12 شب هم نشده پس هنوز شب یلداست. هنوز یک دقیقه بیشتر وقت دارم. پایان پاییز و شروع زمستون تازهاما اینجا تا الان به اندازه کافی سرد بوده... ازینجا به بعدش امیدوارم سردتر هم نشه.قبلا یه تئوری داشتم که شب یلدا رو ادم با کسایی میگذرونه که اون سال نزدیکترین ادما بهش بودن.امسال شب یلدا ولی عجیب بود . خلاصه بگم خیلی تنها بود. اینجوری نیست که هرشب تنها باشم اما امشب به طرز عجیبی احساس تنهایی کردم.صبح ساعت 11 از خواب بیدارشدم و ساعت 1 صبحونه خوردم.چرا؟ چون دیشب تا4 صبح داشتم با سایمون چت میکردم و امروز دیگه خبری از پیام نشد. البته ما دقیقا یک ماه و 4 روز میشه که کات کردیم. بعد شروع کردم به یه سری کارها.3 تا سیبزمینی با پودر سیر و روغن زیتون رو گذاشتم توی فر.شام کریسمس زودهنگام ، روز دوازده دسامبر ، با هم خوابگاهی ها عکس نامربوطبرای ناهار سیبزمینی های برشته رو با بورانی لبو خوردم... برای شام هم فیله مرغ با رب انار و برنج زعفرونی درست کردم که مزه خیلی معمولی ای میداد. نمیدونم چی کم داشت اما قطعا یچیزی کم داشت.الان روز 100ام مهاجرت منه... یا یه همچین چیزی... دیشب با شیمس بیرون بودم و رفتیم کریسمس مارکت و شراب پرتقال دارچینی خوردیم و سیبزمینی کریسمسی... سیبزمینی کریسمسی ، ترکیبی از سیبزمینی سرخ کرده، پنیر، اب گوشت غلیظ، سوسیس های کوچولوی برشته، و تیکه های مرغ بریونه.( یکم شبیه عکس بالا ، اما با سیبزمینی های بزرگتر و همه چیز قاطی پاطی)بعد هم رفتیم بار روف گاردنی که من تاحالا نرفته بودم. شیمس خیلی پسر خوبیه. البته نمیدونم خوبه یا نه اما با من مهربون بوده تا به الان ولی قصدش رو نمیدونم. همش برام خوراکی و نوشیدنی میاره و به حرفام گوش میده و سرگرمم میکنه.اما دلم؟ دلم پیش سایمونه...از تجربه های گذشته درس نگرفتم... هنوز همون دختر کوچولوی ساده‌‌‌ی بیست سالگیم هستم انگار، درحالی که دو ماه دیگه میشه 24 سالم...دیشب به شیمس گفتم قرار نیست باهاش بخوابم. گفتم مدت هاست دستم به کسی نخورده و الانم نمیخوام اینو تغییر بدم.گفت از رابطه های سطحی و جنسی خسته شده و حاضره برام صبر کنه.نمیدونم چقدر به این حرفش میتونم اعتماد کنم... اما تا وقتی که بهش احساساتی ندارم مشکلی نیست. گول نمیخورم.از اون طرف سایمون پیامهایی میداد ... قبل از اینکه برم سر قرار بهش گفتم که من دارم میرم سر این قرار اما بهم خوش نخواهد گذشت و کار بدی هم نخواهم کرد...  ته دلم امیدوار بودم یچیزی بگه ... مثلا نرو... یا وایسا تا من بیام دنبالت و با من برو بیرون.نگفت، تنها چیزی که گفت این بود که امیدوارم خیلی بد پیش بره.دیت در نهایت خوب پیش رفت و خوش گذشت، من شیمس رو دعوت کردم توی اشپزخونه و بهش چای نعنا فلفلی دادم.اماسایمون ساعت یک شب دوباره پیام داد که چی شد. من گفتم بهت گفته بودم که هیچی نمیشه. گفت قلبم به طور فیزیکی توان تحمل این درد رو نداشت اگر اتفاقی میافتاد.من تو دلم فکر کردم چقدر بده یه مرد دور از جون شما بی خ#ایه باشه . ( این فحش نیست بخشی از اعضای بدنه)حرف زدیم ... خیلی حرف زدیم تا صبح. برام تعریف کرد که احساساتش از روز اول دانشگاه شروع شده و بعد از به هم خوردن رابطمون الان یک ماه و چند روزه که روزهای سختی رو داره میگذرونه. گفت چند روز پیش عکسامون رو پاک کرده...گفت هنوز یادشه اولین باری که من تو کتابخونه بهش گفتم موهاش قشنگ شده و بهش میاد.گفت بخاطر من سعی میکنه صورتشو شیو نکنه.من شیفته‌ی شخصیت نیمه اوتیسمی سایمون هستم. حرفاش سرگرمم میکنه و جوکاش من رو میخندونه.و واقعیت اینه که دوستم داره اما میدونم که وقتی یه مرد جربزه نداره اون رابطه به قهقهرا میره. مثل الان...شیمس ولی جربزه داره... سر کار میره و عاشقم نیست ولی میدونه از من چی میخواد. اما دخترای زیادی هم تو زندگیش بودن که این منو میترسونه.میدونم احتمالا یک سال دیگه هیچ یک از این دو مرد در زندگی من نخواهند بود برای همینه که روی یه تیکه کاغذ ارزوهام واسه سال جدید رو نوشتم.12 تا ارزو. فقط یکی از این ارزوها مربوط به زندگی عشقی میشد و 11 تای دیگش مال منه.یازده تا ارزوی کوچولو که باید تا سال دیگه به دست بیان. نیومدن هم نیومدن. بالاخره یه زندگی سگی ایه همه دور هم داریم میگذرونیم دیگه!!! اصلا چیکار کنم واقعا.شیرینی های همخوابگاهی عزیزم هریت، کرامبل تمشک و الو با کره!! </description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 21:32:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به فنا رفتن بازه‌ی تمرکز ادمیزاد امروزه!</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-pe8bbxrsebh6</link>
                <description>سه شنبه شبچند روز گذشته خیلی کار خاصی نکردم. 4 روز تعطیلی بود !!بخاطر برنامه ریزی ناصحیح، نه درست حسابی رسیدم درس بخونم نه حتی فیلم ببینم نه چیزی برای ویرگولم بنویسم.الان که اینو دارم مینویسم خودم باورم نمیشه.شنبه شب با جان و هریت که مریض احوال بودن رفتیم پاب ارزون زنجیره ای بریتانیا. جان هی گفت میام و بعد گفت نمیام و خلاصه اینجوری.من و هریت دیگه سشوار کشیده و ارایش کرده بودیم!!!بنابراین تصمیم گرفتیم بریم یه پاب ارزون نزدیک خوابگاه. جان هم تا فهمید ما میخوایم بریم تصمیم گرفت بیااد!!!بعد از اون شب جان و هریت هم به صورت رسمی وارد رابطه شدند و جان صبح همون روز با دوست دخترش به هم زده بود. الله اعلم..نمیدونم گفته بودم که جان شکل فوتبالیستاست یا نه !! چشم های خیلی خوش رنگی دارن همشون اما من مجبورم وانمود کنم اصلا از چشم رنگیا خوشم نمیاد که نگن این ندید بدیده :دیفردا چهارشنبه صبح ساعت 9 هفته دوم کلاس های من هست.الان نزدیک سه هفته است که اینجا هستم و هنوز کار پیدا نکردم .امروز اولین مصاحبه ویدیویی رو گرفتم و دو ساعت بعدش برام ایمیل اومد شما ریجکت شدید!!ًایییییخیلی رو مود نوشتن و توضیح اضافی دادن نیستم این هفته ولی سعی میکنم دستامو حرکت بدم روی کیبورد.دلم میخواد امشب سریال نروژیمو ببینم.حرف زدنم خیلی خیلی بهتر شده.جان و هریت اونروز باهام تمرین لهجه بریتیش کردن ولی جان گفت لهجه خودت خیلی باحاله لازم نیست عوضش کنی.استادمون ایمیل فرستاده که اپلیکیشن های پاوربای و تابلو رو نصب کنید. با کلید دانشگاه و منم نصب کردم.لیتترالی یک گیگ اپ توی 1 دقیقه دانلود شد و بعدشم تو 3 دقیقه نصب شد من هنوز انگشت به دهان مانده ام.تو ایران هی فایروال رو خامموش کن ، حالا باز دوباره روشن کن ، حالا ری استارت کن ، حالا لپتاپ رو برعکس کن ! خیلی مراحل داره دزدی اپلیکیشن :دیمیرم سریال ببینمتاک تو مایسلف لیترباید بیشتر یادم باشه که من این متن ها رو بخاطر خودم مینویسم و نه به خاطر بقیه.و دقیقا به همین علت باید بیشتر روش وقت بذارم.نوشتن و جمع اوری کردن روزم برام یجور تراپیه.دیشب توی خواب یکی از مسائلی که در نوجوانی به شدت به من تراما وارد کرده بود رو کامل شکافتم. با حضور افراد مسئول تراما.الان کامل به یاد ندارم باید به محض بیدار شدن مکتوبش میکردم.در خواب کاملا هوشیار بودم که الان 23 ساله ام و این اتفاق سالها قبل افتاده و الان دارم خواب میبینم اما باید حتما این مشکل رو حل کنیم.به طور کلی امیدوار هستم که ناخوداگاهم ، خودش در خواب خودش رو درمان کنه و من از بیماری ها شخصیتی و روانی که شاید کمی داشتم قبلا، به طور کامل راحت بشم.بعدا خودم رو میبینم.موهام رو قهوه ای کردم.یعنی سعی کردم قهوه ای کنم اما احتمالا با دو بار شستشو هایلایت های بلوندم دوباره سر و کله اشون پیدا میشه.از استارباکس یه سورپرایز بگ نصف قیمت خریدم که دو تا ساندویچ و دو برش کیک داخلش بود.من اما کیک نمیخورم.5شنبه شبدر کتابخانه ...به خودم قول دادم امروز هرچیزی که نوشته شد رو پست کنم.موسیقی کلاسیک من رو خواب میکنه.دیشب از اسپاتیفای یه پلی لیست داشت پخش میشد و من دومین اهنگ رو نشنیده به خواب رفتم.الان هم ارامش عجیبی بهم داده.اسم اهنگ : فرار از رویا از آستین فارول بود.احساس کردم یهویی تمام تنش هایی که در وجود فیزیکیم جمع شده بود یکباره رها شد.البته از دیروزصبح به شدت احساس مریضی و خارش گلو دارم و خودمو بستم به چای سبز و پاراستامول.همیشه دوست داشتم توی یه تتوشاپ کار کنم. امروز پیج چند تا از تتوشاپ های بلفست رو پیدا کردم و بهشون پیام دادم کاراموز میخوان یا نه!!احتمالا جوابم رو نمیدن اما خب.. چیکار میشه کرد.سه هفته گذشته من هنوز کار جنرال پیدا نکردم.البته شاید کلا دو روز رزومه فرستادم و بعدش شدیدا ناامید شدم و بس کردم.باید بذارم پشتش. نمیدونم این جمله بی ادبیه یا نه ولی مامانم همیشه شنیده بودم که میگفت حدس میزنم اگه بی تربیتی باشه معنیش رو نمیدونه.رفتم لینکدین میخواستم اپلای کنم واسه کار بجاش بازی کردم.ای دی اچ دی یه مساله جدیه که احتمالا به خاطر استفاده بی رویه از سوشال مدیا فراگیر شده.اینجوری نیست که هرکسی میگه من ADHD دارم دروغ گفته باشه.. نه !شاید تعداد بیمارهای مبتلا انقدر زیاد شده که برای ما خنده دار به نظر میاد اما در واقعیت بازه تمرکز ادم ها به شدت کاهش پیدا کرده.تو 6 ثانیه فرصت داری که سر من رو گرم کنی .این چه وضعیه ای کاش میتونستم اون داروی لعنتی رو بخورم اما من رو بی خواب میکنه دوز 30 ش.میرم بذارم پشتش لااقل درس بخونم البته اگه بی ادبی نیست.نوشته های قبلی رو هم منتشر میکنم.در پناه حقجمعه شبآه سالوادور...نمیدونم چرا همه چیز اینطور شده.اصلا سالوادور کی هست؟امروز توی زنگ تفریح ( break!!!) پسر خوشگله ،جاشوا، با دوستش سایمون اومدن کنار میز من و دوستم وایسادن و شروع کردن به حرف زدن. ما هم نشسته بودیم و من داشتم یک سیب قرمز رو گاز میزدم. جیزل هم داشت قهوه میخورد.همینجوری که داشتیم حرف میزدیم من یکم شجاعتم رو جمع کردم و بهشون گفتم میتونین بیاین بشینین پیشمون.پسر خوشگله نزدیک تر به من بود و کنار من نشست و دوستش کنار دوستم.اما واقعیت اینه که مطمئن نیستم پسر خوشگله از من خوشش بیاد ... حس میکنم از دوستم خوشش میاد.من اولین دیدارمون رو خراب کردم. چون ازم پرسید کجایی هستی و من گفتم ایران.و بعد گفت چه کشور خوبی!!من گفتم از کجا میدونی؟؟؟خیلی وحشت زده شد و دیگه هیچوقت بهم نزدیک نشد بعد از اون قضیه.امروز اولین باری بود که رسما با هم صحبت کردیم بعد از اون فاجعه.با نوشیدنی انرژی زا اومد کنارم نشست و شروع کرد به سوال پرسیدن راجب نصب کردن اپلیکیشن پاوربای روی مک بوک.بحث به این کشیده شد که باید مایرز بریگز رو انجام میدادیم برای کلاس کاریابی و گفت من enfp هستم.گفتم ااعع چه جالب منم entp هستم. و فهمیدم یک سال توی کره زندگی کرده و میگفت اونجا خیلی چیز مهمیه این تست همه حرف میزنن راجبش.خلاصه اینم از سطح بحث ما به عنوان 4 تا جوون 23 ساله.اون یکی دوستشم یادم نیست چی بود ولی درون گرا بود. و جیزل هم درونگرای منظم.در کلاس بعدی بحث زیادی مودب بودن ایرلندیا شد و گفت نظرت چیه گفتم اره خیلی مودب هستین حتی زیادی مودب هستید دیگه.این بود کل برخورد من و پسر خوشگله.اینم شانس مایه...فردا دوباره شنبه است و من دلم میخواد کلی خرج کنم و چیزمیز انلاین سفارش بدم.نمیدونم یه قابلمه برای خودم بخرم دوازده پوند یا به جاش یه رول سوشی برای ناهار بخرم7 پوند؟؟تازه از طرفی نمیدونم یه پک لوازم ارایشی برای خودم بخرم 45 پوند یا یه ژاکت و کت گرم اچ اند ام بخرم 45 پوند؟؟؟؟یا نه اصلا هیچکدوم رو نخرم؟ولی خیلی دلم میخواد جفتشو...امروز موقع چای سبز و شکلات بعد از شام بودیم که دختر اسیایی- نیویورکی بهم گفت تو یکی از زیباترین دخترایی هستی که تو زندگیم دیدم و من سرشار از شادی مضاعف شدم.خیلی حال میکنم وقتی دخترا بهم این جمله رو میگن و نمیدونم چرا دخترا کلا زیاد بهم اینو میگن در حالی که پسرای رندوم خیلی کم پیش اومده بهم بگن این حرفو ...راه پله دانشکده بیزینسشوفاژ نازنازی دانشکده بیزینسخرید روز شنبه : وسایل داخل عکس به جز لباس ... جمعا 28 پوند . هوا سرد شده و طوفان ایمی اومده این سمتیپشت کتابخونهیک عصر بارانی رندومصبحانه هرروزسالاد نخود و تن ماهی با نان پیتا ، یک روز ناهار</description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 19:10:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین کلاب!</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%DB%8C-eakywq6rhctb</link>
                <description>امشب اولین شبیه که واقعا میخوام برم کلاب. الان ساعت 6:30 ه موهامو شونه کردم و صاف کردم و استایل کردم. قبلا هم با مامان بابام از دم در کلاب رد شده بودم اما خب بالاخره داستان خیلی متفاوتیه ... نمیتونستم برم داخل کلاب برقصم که!.اما امشب شب پارتی دانشگاهه، cowboys vs ravers.مطمئن نیستم مخاطب های ویرگولم بدونن ریور ها کی هستن و چیکار میکنن دقیقا.توضیحم میتونه این باشه یه سری لباس های مشکی و گرانجی یا رنگی رنگی با پترن های خیلی عجیب میپوشن و ارایش های عجیب غریب میکنن وعینک افتابی میزنن با موزیک تکنو میرقصن و در موارد خیلی شدید دراگ های بد هم میزنند.کاوبوی ها هم که مشخصه چیکار میکنند. یه چکمه و یه کلاه سرشون میکنن و Yeehaaawww!هریت عزیزم که اتاق D زندگی میکنه امروز صبح لطف کرد و برام دعوتنامه کلاب رو فرستاد و گفت با دوستانش میخواد بره و آیم ولکام تو جوین.اما من امروز برنامه های مشخص دیگه ای هم داشتم ... اولین روزی بود که هم کلاسی هام رو توی اون برنامه خیریه میدیدم.با هم یه الاچیق ساختیم برای مکان اموزشی بچه هایی با نیاز خاص ( البته چوب ها بریده شده بودند و ما فقط اونها رو به هم دریل میکردیم. ) اما قسمت سخت ماجرا بلند کردن و جابجا کردن قسمت های مختلف الاچیق بود.هرچند واقعیت اینه ، این اولین باری بود که من دریل رو دستم میگرفتم و سرش رو عوض میکردم و پیچ رو هل میدادم تو. اصلا چیز راحتی نبود اما بعد از چند ساعت بالااخره حسابی حرفه ای شده بودم و با پسری المانی رقابت شدیدی سر بستن پیچ ها داشتم.یه پسر خوشگله‌ی ایرلندی هم بود که لپ های قرمز و ریش بزی و صورت لاغری داشت اما خیلی پسر خوبی بود. کلی حرف زدیم و من ته دلم ازش خوشم اومد و امیدوار بودم سینگل باشه چون کمی پیر به نظر میومد و یه سری از ریش هاش سفید شده بود.از بد ماجرا دقیقا توی رشته من درس میخوند و احتمالا قراره بازم همدیگرو ببینیم. بهم گفت چشم انتظار دیدنم در دوشنبه هست و من نمیدونم خیالاتی شدم یا واقعیت داره اما حس کردم اونم از من خوشش اومده.بهرحال ... در 23 سالگی که نزدیک به 24 داریم میشیم دلم نمیخواد همچنان دختر رمانتیک خیالاتی ای باشم که در لیسانس بودم . ناسلامتی الان فوق لیسانسم و دخترا بعد از این سن لیترالی ازدواج میکنن. سو باید یکم جدی باشم در انتخابام. احتمالا با این پسر هم به هیچ جایی نمیرسم اما دلیل نمیشه که دنیا به اخر برسه و هزار تا انتخاب دیگه برام نباشه.همین هفته پیش بود که عکسای خصوصی خودم و دوست پسر سابقم رو بالاخره حذف کردم . نمیدونم چرا همیشه وانمود میکردم یادم میره حذفشون کنم و به اون پوشه نزدیک نمیشدم اما مهاجرت حتی تو همین چند روز باعث شد قید خیلی چیزا رو بزنم ،حس میکنم قوی شدم یا خیلی شجاع تر از قبل شدم.امروز خیلی خوش گذشت. هفته اول کمی تنهایی و سوال های فراوان داشت برام.حتی بعضی مواقع یه فکر کوچولوی ناقلا میخزید تو مغزم که نکنه اشتباه کردم اومدم بلفست؟اما این هفته و در کل از وقتی شروع به خرید لباس کردم و با هریت ناهار میخورم و مثل احمقا از پنجره مردم رو نگاه میکنیم و از کلاسش میپرسم حالم خیلی بهتره.کلی هم دانشگاه رفتم و کارای مختلف انجام دادم و 3 روز خوبی بعد از اخر هفته بود.Thank you for coming to my ted talk.</description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 21:24:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشیدنی رایگان</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/%D9%86%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86-fv5peo9quusl</link>
                <description>امروز تو دانشگاه نوشیدنی رایگان گرفتم. پیتزای رایگان هم میدادن اما صفش خیلی طولانی بود و من واینستادم.عصر ولی اومدم خونه و با عذاب وجدان 1000 درصد از کلارکز چکمه خریدم و تازه چکمه خریدنم کم بود ، بخاطر پروموشن اولیو بخر دومیو نصف قیمت ببر یه کیف هم خریدم . در نهایت حدود 80 درصد تخفیف داشت کل خریدم اما باز هم 52 پوند پولش شد.چرا عذاب وجدان ؟ چون همین دیروز پولای نقدمو به کارتم که اونم لیترالی همین دیروز فعال شد واریز کردم!!!و حدس بزن چی! دیروز هم از منگو شلوار جین و سوییشرت سفارش داده بودم 40 پوند. این انلاین شاپینگ و دبیت کارد داشتن واقعا به من عقده ای که 24 سال دسترسی به بازار جهانی نداشتم !! نیومده. باید بس کنم. اما بیاین واقع بین باشیم... اینجا قراره سرد شه و تا دو ماه دیگه هم افری ممکنه نیاد .. ممکنه هم بیاد اما بالاخره خرید یه چکمه ضروری هست. پس من در واقع اینده نگر هستم و کلی پول هم سیو کردم.1؟باز خداروشکر تا 4 روز دیگه میرسه :))موقع وارد کردن اطلاعات کارتم خیلی با خودم فکر کردم . ایا من واقعا به این کیف نیاز دارم ؟؟ایا من دارم قربانی کانسومریسم میشم ؟ ایا مصرف گرایی برای جهان و انسان ها ضرر داره؟؟و در نهایت ایا من ادم بدی هستم؟؟جواب شاید بله بود اما به هرحال من کیف رو هم خریدم...در عصری هستیم که هیچ هدفی والاتر از پول دراوردن و موفقیت کاری وجود نداره. و موفقیت کاری تهش چیه ؟پول!پول برای چیه؟ برای مصرف گرایی.در نهایت میتونم بگم هدف زندگی انسان امروزه مصرف گرایی هست. حالا در کنارش من دوست دارم عشق رو هم ادامه بدم خوش گذرانی رو هم ادامه بدم اما انگار تا وقتی این مصرف گرایی نباشه اصلا اون قسمتای بعدی لنگ میزنه. چی بگم والله!؟همش تقصیر این سوشال مدیا و پینترست و اینجور چیزاست اصلا شوخی نداره.</description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 02:34:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز هفتم مهاجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-waa6ive5vr3k</link>
                <description>چند ساعتی هست در سکوت نشسته ام.فردا اخر هفته است و من هیچ کاری ندارم.دیروز و پریروز جیم بودم شاید فردا هم همین کار رو کنم ... غذا خوردن که خیلی خرجش زیاده و تنهایی پاب رفتن هم حوصلم سر میره.اینجا برگ درخت ها زرد و نارنجی داره میشه کم کم و پاییز با باد و بارونش فرا رسیده. واقعیت اینه هنوز بهم حس پاییز تهران رو نمیده. پارک ملت ، پیتزا توی فرهای چوبی و سیگارهای محدود با دوستان یواشکی در دانشگاه ، چای نبات و جوجه کباب و املت مشتی صبح بعد از کلاس...پسرهایی که دوستم داشتند ، دوستانم ، سینما ، مامانبعدشم ترافیک برگشت توی بارون پاییز ،ماشینم که گرمه و اهنگ کمی غمگین برای زیاد کردن پیاز داغ ماجرا.البته من ناراحت نیستم و برنمیگردم :D!!!دختر اتاق بغلی ، هریت ، هر روز برای خودش غذا درست میکنه ... البته اون یه هفته است اینجاست و من فقط سه روزه رسیدم این شهر.امروز هم لباس هاشو شست. من حتی سبد رخت چرک هم ندارم اما اون از یورکشایر با خودش همه وسایلش رو اورده.کارت بانکی هنوز صادر نشده. به هرکی میگم که من تاحالا کردیت کارد نداشتم، شصت سانت چشاش گرد میشه.....شنبه هم گذشت. الان 11:30 شبه. هیچکس تو این شهر تا 11:30 بیدار نمیمونه حتی اونایی که خیلی در حال پارتی و کلاب هم هستند دیگه تا این ساعتا برمیگردن.من امروز صبح بیدار شدم و نمیدونستم چیکار کنم ... یعنی قصد خاصی نداشتم.صبحونه نون تست با پنیر و عسل خوردم و غیرقانونی با فیلترشکن سریال دیدم .بعدش پلو پختم با گوشت قلقلی هایی که اماده از سوپر مارکت به قیمت یک پوند خریده بودم . پشتشو نگاه کردم دیدم 50 درصدش خوکه! و بقیش هم نون و اینجور چیزا.خیلی بدمزه بودند و تصمیم گرفتم دیگه غذا هام رو خودم از اسکرچ درست کنم ( با گوشت گاو!!!)چند روزی که لندن خونه دخترعمم بودم، میگفت مسلمونا ممکنه مشروبم بخورن و بیکینی هم بپوشن اما گوشت خوک واقعا خط قرمزشونه!من از گوشت خوک خیلی خوشم نمیاد ... حس میکنم یه ته مزه ای داره. نمیدونم شاید هم تلقینه چون خودشون که خیلی دوست دارند.در لندن مهمون دخترعمه اینا فیش اند چیپس هم خوردم. اون خوشمزه بود اما کمی چرب! بهرحال پیشنهاد میکنم. شاید سفرنامه لندن رو به صورت جداگانه بنویسم... خیلی شهر قشنگی بود خیلیخلاصه ناهار رو که داشتم درست میکردم یهو هریت از راه رسید و اومد توی اشپزخونه با دو تا گلدون کوچولو!!!گفت امروز و فردا توی بوتانیک گاردن یه Autumn fair هست که یه سری چیزای رایگان میدن و خلاصه یه بازارچه ای داره و یه سری چیزای کوچولو و غذا هم میفروشن.من هم که بسیار بیکار بودم و تصمیم گرفتم یکشنبه ظهرم رو به این کار بگذرونم. شاید اونجا قهوه کوچکی هم خوردم. شاید گلدون رایگانی هم گیرم اومد!! خدا رو چه دیدی.البته یکشنبه صبح هم هریت نوزده ساله FLAT MeetinG گذاشته. یه پوستر درست کرده بود به دیوار چسبونده بود که خودمون 6 تا تو اشپزخونه جمع شیم یکم قانون بذاریم و با هم اشنا شیم. عقلش خوب کار میکنه .بعدش شال و کلاه کردم و بار و بندیلم رو جمع کردم پیاده از خوابگاه راه افتادم به سمت سیتی سنتر که تقریبا بیست دقیقه راه بود.شهر من شهر عجیبیه همه فروشگاهای خوب تو سیتی سنتر جمع شدن و تقریبا هیچ جای دیگه ای شعبه ندارن. حتی سوپرمارکت مارکس اند اسپنسر هم شعبه های خیلی محدودی داره.تقریبا 3 ساعت در بازارها چرخیدم دنبال شلوار جین و بوت ضد اب ... اما همه چیز گرون بود و در نهایت فقط یک عینک افتابی توی اف خریدم 8.5 پوند.بعدش هم از مارکس اند اسپنسر یه شیشه روغن زیتون (7 پوند ) ، پوره سیر کوچولو (2پ) ، 6 عدد تخم مرغ(2پ) کره خیلی بزرگ (2.5 ) ماست کوچک (1)و پاستای راویولی دست ساز تازه با فیلینگ اسفناج و ریکوتا ( 2.5 ) پوند و کنسرو لوبیا (0.5) پوند خریدم. جمعا شد 16.5پوند که پشمام ریخت!! ( این همه خرید کردی انتظار داشتی کمترم بشه!؟)بالاخره رسیدم و با اون مواد جدیدم پاستا درست کردم که بسیار سنگین بود و رو دل کردم واقعا بازم پشیمون شدم !!!تصمیم گرفتم فقط پلو مرغ بخورم ازین به بعد.چهارشنبه ، 17 سپتامبر خودم رو ساین اپ کردم برای برنامه والنتری دانشگاه ( ترجمش میشه خیریه دلبخواهی فکر کنم)نوشته بود قراره یه اپارتمان رو برای فلان چیز اماده کنیم دیگه درست یادم نیست. اما خوبیش این بود که با همکلاسیام اشنا میشدم قبل از شروع ترم.امیدوارم دوشنبه کارت بانکیم برسه به دستم. واقعا لنگ میزنم بدون اون.چند تا عکس از بلفست میذارم.فضای اشتراکی دانشگاه، مخصوص دانشجویان!پرواز لندن بلفستشهرداریگوزن بومی ایرلند ، موزه اولستر که رایگان بود چند روز پیش رفتمهمون موزه، ایرلند شمالی یه سری داستان های سیاسی داشته چند دهه پیش که حوصله ندارم توضیح بدم اصلا.پاستایی که امشب درست کردم در بشقاب ملامینی که از خونه بابابزرگم اوردم.</description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 02:39:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۸ روز تا پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/%DB%B1%DB%B8-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-r8utyb886qdu</link>
                <description>امروز ۶ صبح خدا منو بیدار کرد،  به علت اسهال!فصل انجیر خیلی جالبه … یا تقصیر انجیره یا تقصیر هورموناست یا هم تقصیر ورزش سنگین … بهرحال منی که همیشه در حال التماس به خدا هستم برای اجابت مزاج روزانه ، دچار اسهال شدم. بعدش رفتم در اتاق مادرم و بیدار بود و بهش گفتم یکم بره اونورتر و تو بغلش خوابیدم.مامانمم هی گفت ۹ پیلاتس داری پاشو. من نمیدونم یک سری از زنها با چه حوصله ای ساعت ۷ صبح پا میشن که ۹ پیلاتس باشن بهرحال من ۸:۳۵ تازه داشتم تخم مرغ ابپز پوست میکندم که با نون بربری بخورم.انجیرمن اصلاح طلب نیستم اما جدیدا از قطعی برق خیلی خوشم میاد.این قطعی برق منو فیلسوف و هنرمند اجباری کرد.برق که رفت بعد از ماه ها کتاب باز کردم بخونم اول تام سایر رو خوندم دیدم خیلی روونه و ترجمش خوبه.باز فرداش برق رفت “به یاد کاتالونیا “روشروع کردم و یکم خوندم رها کردم.برق دوباره رفت و الان دارم “اینس در جان من” ایزابل النده رو میخونم. ما در کل خانواده شلخته ای هستیم اما پدرم یک اتاق به کتابهاش اختصاص داده و بر اساس نام نویسنده و موضوع و گاها ملیت مرتبشون میکنه.اینس در جان من داستان فتح پرو و شیلی و در کل امریکای جنوبی هست در کنار زندگی عشقی و رنج های اینس زن خانه دار اسپانیاییدر تخت با موهای خیس زیر پنجره نشستم در حالی که تمام بدنم درد میکنه و باد خنکی میوزه سعی میکنم کتاب رو بخونم.در پیانو رو هم باز کردم، خاک هاش رو با دست کمی گرفتم و بعد به کوپایلت گفتم سخت ترین اهنگی که میشه با پیانو زد رو بگو.از بین اون اهنگها “رقص مجاری” از فرانتز لیست رو انتخاب کردم و تونستم ۴ خطش رو بزنم.اولش خانواده خیلی اعتراض کردند به ملودی ناکوک و ناجور پیانو اما کم کم متوجه زیبایی و عظمت اهنگ شدند.بعد کم کم کمردرد و مچ درد و گردن درد گرفتم و تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت از فرانتز لیست اهنگی نزنم.بین نوشتن خاطره روز ۱۸ قبل از مهاجرت و خوندن کتاب گیر کرده ام.میتونستم کتاب رو در قطعی برق بخونم و بعدا با لپتاپ خاطره رو بنویسم .گفتم لپتاپ، خیلی دوست داشتم اکسل بلد بودم. البته الان با هوش مصنوعی خیلی راحت میشه کد زد ولی حتی با کمک هوش مصنوعی هم کد زدن اونقدر راحت نیست.این زبانای برنامه نویسی پایتون و سیکیول رو در حد بیسیک بلدم چون توی مهندسی مکانیک هیچوقت اونطوری لازم نشدن.البته “متلب” رو هم که باید یاد میگرفتم فقط با کمک چت جیپیتی میتونم استفاده کنم.از ته دل امیدوارم تو رشته هوش مصنوعی و دیتا ساینس دچار مشکل جدی نشم و پیش نیازای زیادی نداشته باشه و مثل مکانیک ازش متنفر نباشم.قراره اول برم لندن پیش دخترعمم و شوهر خارجیش. کمی معذب هستم و سختمه اما دخترعمم که فقط یکی دو بار منو دیده بهم لطف کرد و گفت با شوهرم میایم دنبالت.دارم به اخرای شب ۱۸ ام میرسم، عصر رفتم مراسم فوت یکی از بستگان دور که فرزندی نداشت و مراسم خلوتی بود اما خواهر و خواهرزاده براش خون میگریستن.در شبستان برق هم نبود و خانم ها با پیش دستی خودشون رو باد میزدن و در گروه های دو سه تایی مشغول حرف زدن و گاها خندیدن بودند. حتی مادر من هم ذهنش درگیر مهاجرت و بستن چمدون ها بود و هر از گاهی حرفی درباره لباس ها میزد و خنده عصبی سر میداد.خواهر مرحومه (بسیار شبیه به مادربزرگ فقید خودم بود که در جوانی از دستش دادم) دستم رو فشرد و با تعجب از حضور من در مراسم فوت دخترعمه مادربزرگم پرسید که خوبم یا نه!قاری قران ، چهل دفعه تاکید کرد که هزینه شام و هفتم صرف امور خیریه شده.من آدم ها رو نگاه کردم که به تکه پارچه ای که روی خاک افتاده دو بار ضربه میزنند و بعد نوبتشون رو به نفر بعدی میدن. میدونستم دعا میخونند اما نمیدونستم چه دعایی. ....شب خاله کوچکم ، برام یه دستبند طلای ظریف خرید و بهم کادو داد. اشک از چشمام سرازیر شد و اصلا نتونستم فرمان گریه نکردن رو صادر کنم و رفتن برام نمودی جدی پیدا کرد.بهش گفتم لازم نبود و توی دلم میدونستم که اصلا امادگی مالی خرید این دستبند رو نداشته. من خودم وقتی بی موقع تولد کسی هست حتی برای یه لباس خریدن یا لوازم ارایش خریدن بهم فشار میاد.برای جبران شاید فردا برانچ مهمونش کنم. </description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 22:25:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نفر ویزا گرفته‌ی خوشحال!!</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B2%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84-al2ymo99svhn</link>
                <description>حس یه اهنگ آروم دارم که یه مرد سفیدپوست ریشو داره آوازی راجع به زندگی میخونه و هیچ موزیکی بجز گیتار خیلی ملوی خوشحال زیرش پخش نمیشه .در از داخل قفل هست. آشغال های امشب رو قبل از اومدن اونا باید حتما ببرم سر کوچه.کیسه‌ی فست فود بی کیفیتی که خوردیم با دو سه نخ سیگار. امیدوارم صبح خواب نمونم ، باید حتما آشغال ها سر کوچه باشند.امشب خانم.ی بلیط فورس ماژور داره. یه ماه جلوتر از من میره و راه رو کمی هموار میکنه. هرچند شهرامون یکی نیست ولی با یه بلیط هواپیمای یه ساعته به هم میرسیم.گربه بامزه ای که سر راه توی جنگل دیدم. شبیه یه فرشته بود و همچنین فهمید که من از گربه ها میترسم!باید دنبال کار بگردم تو خارجه، کمک خرج بشه برای خرجهای اضافی که ممکنه برای خودم بتراشم. کاش توی دانشگاه کار پیدا کنم اینجوری خیلی بهتره.با اینکه یک روز بعد از من رفته بود ، اما ویزای خانم.ی 12 ساعت زودتر از من اومد و من رو تا مرز سکته برد.ویزا اومد. درست به موقع ویزا اومد بجز دو روز تاخیر.انگشت من و دکمه رفرش ایمیل دیگه روابط دوستانه ای تشکیل دادن.این ساعت های شب هم اگر برای خودم وقت ندارم که یکم روی احساسات و کارهام بازتاب داشته باشم خیلی ضرر داره. برای ارزش شخصی ضرر داره و همه چیز.کک و مک هام پررنگ تر از همیشه شدند ، امسال زیاد زیر آفتاب بودم . تابستون سختی بود شاید هیچوقت فراموشش نکنم. اما باز به این فکر میکنم که چقدر راحت هر سال تابستون تموم نشده ، نرسیده به شهریور گرمای هوا رو فراموش میکنم و باز منتظر عید و بهار و اردیبهشت میمونم.به این فکر میکنم که ایا واقعا عید امسال خارج از ایران هستم یا نه. برنامه های من همگی روی روال هستند اما در ایران یاد گرفتم که جلو جلو برنامه ای برای چیزی نریزم، ذوق هم نکنم و فقط منتظر واقعیت اتفاق ها بمونم.داشتم فکر میکردم مت یوگامو با خودم ببرم با هواپیما. شاید احمقانه باشه. نمیدونم خریدن یه جفت دمبل و یه مت یوگا چقدر گرون خواهد بود اما پاور پیلاتس و فیوژن پیلاتسی که تو خونه انجام میدم تا حالا از همه ورزشای دیگه بیشتر تاثیر گذاشتند روم.دسته گل اهدایی مادر عزیزم به مناسبت ویزامامان گفت زعفرون و زرشک و پسته ببر.پسته که دوست ندارم، متنفرم. گفتم یکم بادوم هندی بده ببرم.بهار میگفت اونجا اجیل ها از ایران با کیفیت تر و بهتره.اما زعفرون و زرشک خیلی مهمه. من خیلی زرشک پلو دوست دارم. بعضی وقت ها تو البالو پلو هم زرشک میریزم. باید حتما یادم باشه زعفرون و زرشک رو ببرم.مامان همچنین گفت یه چند بسته نبات و گز ببر اگه خواستی به همخوابگاهیات کادو بدی.من هم کلی داد و بیداد کردم که اصلا ازین ایرانی بازیا خوشم نمیاد و هرگز نه غذامو با کسی شیر میکنم نه غذامو تعارف میکنم. فکر نمیکنم انگلیسیا به خودشون گشنگی بدن بگن بیا غذای مارو بخور.به هر حال خوشحالم که دارم میرم بریتانیا . از ایتالیا و المان و فرانسه و کانادا بیشتر دوستش دارم. اما دروغ چرا ! اگر میتونستم میرفتم امریکا.امسال سال خیلی بدی برای دانشجو های خارجی بود!!! اول که فاند های امریکا فریز شد و تمام دانشجوهای قوی شریف و تهران که در شرایط عادی نیویورک و بوستون قبول میشدند اپلای کردند اروپا و کانادا و انگلیس.جا برای ما متوسط ها که معدل مرزی داشتیم تنگ شد! اره واقعا تنگ شد شوخی که نداریم.بعد هم که ترامپ کلا تراول بن کرد و همون دانشجوهای رنک یک که به زور دانشگاه خصوصیای امریکا فاند گرفته بودن هم ویزا میزاشون کنسل شد.کاری ندارم. امریکا واقعا کعبه‌ی آمال هست، اما خب انگلیس هم همیشه تو ذهن من خیلی شیک و پیک و خوش فاز بوده.بگذریم...خوابگاه رزرو کردم . خوابگاهی که دستشوییش خصوصیه و من فقط یک نفرم تو اتاق. درسته تقریبا دو برابر اتاقای معمولی پولشو دادم اما از الان مطمئنم میتونم با 20 ساعت کار در هفته جبران کنم تفاوتش رو.تعدد قارچ هایی که تو یه جنگل دیگه دیدم!سخن کوتاه!! حرف اضافه بس!استرس ندارم. بیست روز مونده به رفتن... اما شاید باز هم بنویسم در این باره. اگر زنده موندم و پاسپورت به دستم رسید و پرواز ها به قوت خود باقی ماند.https://virgool.io/@arghavan/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%98-d5t5f9nflpek</description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 17:02:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سانتی مانتالیزم مخالف ادایی هست!</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-rzhx5jjfc1ou</link>
                <description>امروز که روزهای سختی رو میگذرونم از لحاظ روحی، لااقل خدا رو شکر که در زندگی چیز لوکسی به اسم عشق داشتم.کتاب انسان در جستجوی معنا (Man&#039;s search for meaning) از ویکتور فرانکل رو میخونم.کتاب کوتاهی هست ؛ همین الان که یک سوم ابتدایی کتاب رو تموم کردم چند نکته ازش دراوردم.یک اینکه انسان در موقعیت هایی که اند گیم هستند، مثلا اعدام، توهم نجات یافتگی داره. یعنی چند دقیقه مونده به اینکه یه اتفاق بد بیافته فکر میکنه هرگز امکان نداره این اتفاق بد برای شخص خودش بیافته و به زودی salvage میشه.دو: اینکه شکم بسیار گرسنه در حد سو تغذیه اردوگاه کار اجباری آشویتز، تمایلات جنسی رو دیگه از دست میده.(البته که فقر به خودی خود و دسترسی به منابع ارزان غذا اتفاقا باعث افزایش میل جنسی میشه برای میل به بقا.)سوم : در شرایط خیلی سخت، وقتی هیچ کورسوی امیدی نمانده، وقتی فقط خودت رو داری، بدون تعلقات ، بدون ساعت و جواهرات و کمربند و کفش و حتی لباس ... جرقه ای از دور اگر برسد همون عشق هست.نوشته بود در زمانی که بدون کفش در اطراف اردوگاه در زمستانی بسیار سخت درحال رژه بودند و هنوز دم دمای صبح که حتی افتاب هم بالا نیومده ، اقای ویکتور فرانکل اسمان رو نگاه میکنه و چهره‌ی همسرش رو کنار ستاره ها میبینه. اون زمان نمیدونسته خانمش در اردوگاه زنان دیگه زنده نیست. اما این عشق بوده که باعث شده باز هم ادامه بده.توی دنیای توییتر و اینستاگرامی خیلی راحته که فکر کنی عشقی که داشتی واقعی نبوده.چند سال پیش مرد جوانی در زندگی من بود. عشق آتشین و سختی هم بینمون در گرفت. وقتی به هر دلیلی این قضیه تموم شد و من چشمهامو باز کردم دیدم دخترها چپ و راست در توییتر گل های میلیونی هدیه میگیرن کمی تعلل کردم. فکر کردم اگر این عشقه پس اونی که من داشتم چی بود؟ پس چرا بین ما به ندرت دسته گل کوچیکی درکار بود؟بعد از اون مرد ، باز هم پسرهای جوانی بودند ، این دفعه با دسته گلهای متعدد اما عشق شاید هیچوقت به پای دفعه اول نرسید ، برای عشق درون من انقلابی اتفاق افتاد. چطور اون مرد و باقی مردها رو فراموش کردم و عشق رو به سمت درون متمرکز کردم. مثل یک ذره بین که نور افتاب رو متمرکز میکنه نور عشق رو به سمت درون خودم چرخوندم ، این عشق میسوزونه اما خالص هست و هرکسی لیاقت دیدنش رو هم نداره.من سانتی مانتال هستم. نمیتونم کاری راجع بهش بکنم، خیلی هم سانتی مانتال هستم.تعریف سانتی مانتالیزم این هست که انسان از نشون دادن احساسات شدید نمیترسه، چه ترس و اندوه چه عشق و خوشبختی، احساسات عمیق اتفاقا نشانه ضعف نیست بلکه نشان دهنده اخلاق مداری انسانی هست. امیدوارم سخت توضیح نداده باشم.نخیر ادایی نیستم، از ترند ها پیروی نمیکنم،حتی اگر میتونستم هم لبوبو و کایلی کازمتیکز نمیخریدم اما سانتی مانتال هستم.برای گل ها و غذاها و پسرهای زیبا احترام خاصی قائلم. اگر چیزی یا کسی از لحاظ ظاهری به چشمم جذاب نیاد خیلی به خودم زحمت نمیدم.</description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 23:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این قسمت: غروب جمعه</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-aixmbkwc5gbx</link>
                <description>صبر کردن دیگه داره حالمو بهم میزنه.حس میکنم از اول عمرم خیلی منتظر این کارای کورپوریتی (اداری) موندم.بیچاره ویرگول! هروقت هیچکی رو تو دنیا ندارم که عمیقترین و تاریکترین افکارم رو باهاش شریک بشم مجبورم اینجا تایپ کنم.همیشه با حالت روحی عجیب غریب متنا رو نوشتم، یعنی یه بار نشده تو اوج شادی و سرخوشی یادم بیاد بگم مثلا الان برم یه پست بذارم تو ویرگول.امروز خیلی حس غروب جمعه داره.امروز به صورت قانونی سه هفته کاری شد از انگشت نگاری و باید ویزام میومد اما خبری نشد. سناریوهایی رو تو مغزم چیدم که اگر ریجکت شدم چه خاکی تو سرم کنم.فردام که شنبست و باز میره تا دوشنبه. سعی میکنم نگران نباشم. یه هفته ای هست نگرانم که چرا ایمیل نمیاد.رفتم تو ردیت خوندم تجربه ویزای هندی ها رو . بخدا همشون 3،4 روزه ویزای دانشجوییشون اومده بود.بعضی وقتا فکر میکنم اگر واقعا ویزا بیاد و من برم شاید خجالت بکشم نشنالیتیمو اعلام کنم.شاید اسممو یچیز ساده و معمولی کردم. مثل آوا...آوا راحت تو دهن میچرخه و هم ایرانیه هم خارجی. درسته که اسم خودم نیست اما خارجیا نمیتونن اسممو تلفظ کنن و موقعیت خیلی ناراحتی میشه و باز باید توضیح بدم ایرانیم و اصلا اسمم یعنی چی و این داستانا.ولش کن... فعلا که از ویزا خبری نیست.این هفته رژیم گرفته بودم، رژیم شدیدی بود و شب دوم از تخت اومدم بیرون و غش کردم افتادم.فرداش وقتی رفتم کلاس پیلاتس و این قضیه رو برا مربیم تعریف کردم کلی شماتتم کرد و قرار شد دیگه هیچوقت رژیم نگیرم وقتی 54 کیلو هستم.شاید از فردا دوباره رژیم رو ادامه بدم!با خالم قرار دارم برم بیرون الان. خودم زنگ زدم قرار رو گذاشتم و حالا پشیمون شدم و دلم میخواد تو اتاق حبس بشم و با بابام حرف نزنم.نمیدونم چرا انقدر از بابام بدم میاد گاهی. رابطمون خیلی صفر و یکیه.میروم کمی کانسیلر بزنم شاید حالم بهتر شد. نفرتی از درون به خودم دارم.</description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 20:00:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنتلمن افسارگسیخته یا : چرا جنتلمن ها را دوست داریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/%D8%AC%D9%86%D8%AA%D9%84%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B3%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D9%86%D8%AA%D9%84%D9%85%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-yvxkegayuq3s</link>
                <description>این یک نوشته اجتماعی هست!الان در اواسط 23 سالگی ، آنقدر از دست پسرهای کوچک بازیگوش خسته شدم که براتون توضیح میدم چرا خانوم ها جنتلمن ها رو بیشتر دوست دارن!اصلا جنتلمن کیه؟در زبان ساده حرکات و رفتار جنتلمن برپایه باز کردن دکمه شلوار خانم چیده نشده، اگر یک خانم متشخص بدون لباس از جلوش بگذره اون آقای جنتلمن بهش یک حوله تعارف میکنه.پرداخت قبض اب و برق و دنگ کافه و اینها تعاریف قرن بیست و یکمی جنتلمن هست! در واقع و در اوایل قرن بیستم، جنتلمن ها با حرف های قلمبه سلمبه و باز کردن در و حرف زدن به اصطلاح Courtship سعی میکردن قلب کوچک خانم ها رو به دست بیارند تا دست خانم رو برای ازدواج بگیرند.بله خانم ها اقایان! جنتلمن ها تحصیل کرده و متمدن و حتی متشخص بودند و گاها از خانواده هایی با همین مدل های رفتاری میومدند.A British nobilityجنتلمن ، از درون به بهداشت شخصی، حموم و به کل نظافت و عرق اهمیت میده.از طرفی جنتلمن داد و فریاد در کارش نیست اما حرفهاش در آرامش هم قدرتی داره که با داد و بیداد به دست نمیاد.فکر میکنم پسرهای نوجوانی که خوب تربیت شدند و یک جنتلمن واقعی هستند به هزار زحمت مادر تا دبیرستان رسیدند، در نهایت در مدرسه مورد تمسخر پسرهایی از طبقه اجتماعی پایینتر قرار بگیرند.علت » این که تمیز هستند! این که پشت سر دخترهای همسن و سال بدگویی نمیکنند و شاید اینکه در دعواها شرکت نمیکنن.جمعی از دوستان مذکر اون روز در یک دورهمی دوستانه اعتراف کردند که در دبیرستان عکس خصوصی دوست دخترشون رو با همدیگه شریک میشدند.علت این همه پرخاش پسرهای دبیرستانی به همدیگه چیه؟ اون حجم از تستسترون افسارگسیخته در یک کلاس!چطور ممکنه هندل بشه.اگر مدرسه ها مختلط بود هم باز همین مشکلات پیش میومد؟ این که پسری از خانواده ممتاز مورد تمسخر بقیه قرار بگیره؟ زد و خورد؟ حتی تجاوز جنسی؟نوجوون های زیادی رو میشناسم که اصلا از دبیرستانشون خاطره خوبی ندارن.نمیدونم چیکار میشه کرد؟پسر دار شدن هم سخته!</description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 22:02:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این قسمت : &quot;آرزوهای بزرگ&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-gtgv3pq9ip8t</link>
                <description>&quot;Great Expectations&quot;من نیاز دارم بنویسم. چند وقتی هست که چشمه‌ی استعدادهایم خشکیده.حس گل محمد را دارم در قسمت های پایانی کلیدر ، محکوم به فنا.شاید باید کتاب بخوانم.باز دوباره مشکل با پسر ها؟نه دقیقا!این دفعه مشکل پسرها با من هست. پسر جدید و بامزه ای که پیدا کرده بودم رو یهویی گوست کردم. در تمام پلتفورم ها.. الان پشیمون هستم اما اون هم دیگه بهم پیام نداد و احتمالا دیگه ازم ناامید شد !امروز فهمیدم میخوام چیکاره باشم. دلم میخواد مترجم باشم.کتابای فارسی رو به انگلیسی ترجمه کنم.درست وقتی به این نتیجه رسیدم که دیدم چیزی از خودم برای نوشتن ندارم و همه ایده هام حوصله سر بر شده.مثلا امروز داشتم ایده‌ی غذاپخش کن اتوماتیک گربه ای رو مطرح میکردم .ایده از این قراره : یه اسباب بازی فلزی که بالاش رو با غذای خشک گربه پر میکنی و هر روز سر تایم مشخصی یه مقدار مشخصی از غذا برای گربه منهدم میشه.اما بابام گفت که همچین چیزی از قبل وجود داره.مطمئن نیستم.ارزوهای بزرگبه علاوه متوجه شدم که اهنگ زیبای رشتی &quot; اوچوم سیایه ، اوچوم گیرایه&quot; رو از اهنگی فولکلور روسی به اسم چشمان سیاه کپی برداری کرده اند.الان ساعت 1 و سی دقیقه نیمه شب هست و من گشنه ام .باد سردی که امروز ، اواسط تیر روی موهای خیسم می وزید داره مریضم میکنه.احتمالا پس فردا بیافتم در حالی که همین الان هم حالت تهوع و سردرد خودم رو دارم.مقداری ژل رویال از یک فامیل نزدیک خریدم و الان 4 روزه که ناشتا میخورم.از طعمش نگم متفاوت ترین چیز بدمزه ای هست که توی زندگیم خوردم.هم ترشه هم یکم تلخه و هم انگار خراب شده و خلاصه اصلا نمیتونم توصیفش کنم.قرار بود جلوی سرما خوردگی رو بگیره اما الان من در کمتر از سه ساعت راهی تخت خواب بیماری شدم.من گشنه هستم و با تصویر شخصی خودم دچار مشکل شدم. شما که من رو نمیشناسید بذارید وزن لعنتیم رو اینجا بیان کنم . 54 کیلو و 700 گرم.تصویر من از بدن خودم حداقل 10 کیلو چاق تر خودم رو تصور میکنم. نمیدونم چرا یهو نسبت به خودم اینسکیور شدم.دیروز با دخترخاله هفده ساله ام یک دعوای فیزیکی کردم. من همیشه نوجوون آرومی بودم و مدرسه های خاص رفتم و همه دخترها بسیار مظلوم و سر به راه بودند.اما دیشب بر حسب اتفاق با دخترخاله کوچکم دعوای مسخره ای کردیم و هم رو کتک زدیم.اما این احتمالا دومین یا سومین باری بود که من با یک دختر دیگه وارد دعوای فیزیکی شدم.مهم نیستامروز فردا میکنم.فردا عازم هستم... عازم تهران ...خوشی ها و مسافرت و طبیعت و غذای مجانی و لباسشویی اتوماتیک ( به ریاست مادرم) به اتمام رسید.از فردا باید صبحونه و ناهار و شام رو خودم اماده کنم وای از ظرف های کثیف!یک ماهی هست که تنها نبودم ، مطمئن نیستم به این وضعیت عادت دارم یا نه.5سال تنها زندگی کن و فقط با سه هفته غیبت باز همه سختی ها از اول بزرگ و طاقت فرسا دیده میشند.چند روز دیگه وقت انگشت نگاری دارم . ویزا مثل یه جعبه تخم مرغ شانسیه تا نرسی خونه و درش رو باز نکنی نمیتونی ببینی ناامیدت میکنه یا نه.فعلا خداحافظ و حتما ویش می لاک!!!</description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 21:47:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر تحلیل جنگی ندارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-pz2tt3yvlymp</link>
                <description>دیگر نمیخواهم تحلیل کنمبا خودم تکرار میکنم.دیگر من یک فرد نیستم. جدا از جمع نیستم .دوگانه نیستم. دیگر من اصلا هیچ چیز نیستم.نظر شخصی من کوچکترین اهمیتی ندارد.در فامیل متهم به خنثی بودن شدم! صرفا بخاطر سکوت و پرت نکردن تحلیل های دوزاری از دهانم به بیرون.در ترافیک گیر کرده‌ام ، سعی میکنم لذت ببرم.من عجله ندارم ، کلاسم دیر نشده ، من مهمتر از ماشین های جلویی نیستم. سعی میکنم ارامش خودم را حفظ کنم.تحلیل من بر جنگ ، هیچ اثری نداشت. پیروزی یا شکست یا اتش بس ! خب من نمیدانم!!!!در یک جهان هشت میلیاردی آینده شخصی ، کاری ، مالی و تحصیلی من مهم نبوده و نیست.دیگر دوست دارم دست تقدیر ، دست خدا ، کائنات، ملائک یا هرکسی که مسئول سرنوشت هست بنویسد، و من مثل یک تکه چوب در مسیر این رودخانه بیافتم.دیگر دلم نمیخواهد ضربان قلب تند خودم و مادرم رو وسط ضد هوایی حس کنم.دوست دارم ارامش رو حفظ کنم اما اگر واقعا خونه ما رو زدند بعدش چی؟نیازمند هورمون استرس برای بلند شدن و نجات دادن خودم خواهم بود.نمیدونم.فعلا با خودم و جنگ اجباری مجبورم به صلح برسم.آدمیزاد به هرچیزی عادت میکنه.الان که آسمون آرومه ، دیگه نمیترسم و این متن خودخواهانه رو نوشتم.عزیزانم اگر در شرایط من هستید و کاری از دستتون برنمیاد ، یادتون باشه عضلات گردن و شانه رو ریلکس کنید و نفس بکشید صبحا زود بیدار شید در نور افتاب بشینید و چند دقیقه ای به دیوار نگاه کنید.در این شرایط،  نیاز به تایید بیرونی چیزی هست که جمعیت انسان رو تهدید میکنه. </description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 22:52:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Crimson peak-یک عاشقانه‌ی خونین</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/crimson-peak-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-hww3vbsjmu9p</link>
                <description>امروز با فیلم قله‌ی خونین در خدمت عزیزان هستم.شاید یکی از بهترین فیلم های ترسناک 10 سال اخیر.اما اگر قرار باشد روی این فیلم اسم بذاریم قطعا ترسناک نیست! بهتر هست بگم فیلم رمانتیک استرس زا.دختر جوان و جویای نامی به نام ادیث در بوفالوی امریکا به همراه پدرش زندگی میکند. وقتی بچه کوچولویی بیشتر نبوده مادرش رو از دست میده و روح مادرش هر از گاهی میاد و بهش هشدار میده که هیچ وقت به قله‌ی خونین نره.دکتر چشم پزشکی هم سالهاست که از ادیث خوشش میاد اما ادیث خیلی درگیر نوشتن رمانش راجب روح هاست و به اون مرد توجهی نمیکنه. تا وقتی که بارونت بسیار جذاب بریتیش و خواهرش میان و اون سعی میکنه از پدر ادیث پول بگیره برای فاند کردن اختراعش در معدن خاک رس.اما این وسط دل ادیث رو به دست میاره و ادیث رو برمیداره میبره!! به قله‌ی خونین.بیش از نیمی از فیلم در قلعه ای دور افتاده و ترسناک که در بریتانیا واقع شده فیلم برداری شده. ورود به اکثر اتاق ها برای عروس جدید ممنوع هست. اما اون فقط یه دختر کوچولوی کنجکاو امریکاییهاین فیلم به نوعی فیلم گاثیک اما پر از منطق! حساب میشه با دختر مو بلندی که در سرسرا ها میدوه و روح های سرگردانی پیدا میکنه که نمیدونه باید ازشون بترسه یا درس بگیره. به هر حال صددرصد پیشنهادش میکنم. اگر این رو دیدید و خوشتون اومد بعدش هم حتما only lovers left alive که تام هیدلستون و میا واشیکوفسکا و تیلدا سویینتون خون اشام های خسته از زندگی 1000 ساله هستند رو ببینید. خون اشام هایی که دچار بحران وجودی شدند !خلاصه فیلم های خوبی هستند برای اینکه پنجشنبه ای رو سرگرم باشید.</description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 18:24:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند داستان کوتاه از تعطیلات</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-pt8tihnahjcb</link>
                <description>داستان شماره1، اواخر اسفندالان هفته قبل از عیده ، درگیر یک ویروس کشنده شدم و انتی بیوتیک مصرف میکنم .هفته پیش تنهایی رفتم مسافرت خارج برای اولین بار در زندگیم.تولد 23 سالگیم رو اونجا گذروندم. با پول هایی که مامانم داد یکمی خرید کردم... کفش و لباس و غیرهحالا با همون کفش و لباسا کلاس ورزش میرم با دوستم و سعی میکنیم خودمون رو سرگرم نشون بدیم.اینجا یه جورایی دفتر خاطرات من شده. خیلیا هستن که خاطراتشون رو مینویسن. مثلا من و سیلویا پلات و اون دختره توی ومپایر دایریز.سه تاییمون برای نوشتن خاطرات زاده شدیم.من از هوای سرد توی زمستون و هوای گرم تابستون خیلی بدم میاد. دوست دارم هوا همیشه مطبوع و معتدل باشه.2 سال پیش خونه ام ناچار به تعمیرات اساسی بود. از طرف ساختمون داشتن دیوارارو میکندن..همون موقع هم دوستم میخواست بره مسافرت و بچه گربه ی دو ماهه اش رو به من سپرد.من موندم و خونه گرد و خاکی و بچه گربه و دوست پسرم.مساله بزرگ اینجا بود که از گربه میترسیدم. از گاز گرفتنش! چند روزی طول کشید تا بهش عادت کنم.الان برمیگردم نگاه میکنم به اون دوران و بهترین دوران زندگی من بود.دوست پسرم خوشحال بود چون یک مهمون داشتیم ( بچه گربه )من خوشحال بودم چون دوست پسرم خوشحال بود .گربه خوشحال بود چون بهش غذا میدادیم و باهاش بازی میکردیم.داستان شماره 2، نوروز مبارکنوروز مبارک.این رو سعی میکنم بگم به جای سال نو مبارک . هرچند که با شروع بهار سال نو میشه همه غنچه ها وا میشه مدرسه ها بسته میشه و شکوفه ها بانمک و خوشگلند و خلاصه اگر بخوام خدمتتون عرض کنم شروع بهار بسیار میمون و مبارک هست.شب 29 اسفند امسال بسیار بد فاز بودم. اکثرا روز اخر سال دمپایی و لباس زیر و شامپو و عطر نو داشتم تو بچگی. الان که به عقب نگاه میکنم ، با اینکه مامان و بابام دو تا جوون بودن کار میکردن ، نه ارثی ، نه پشتوانه مالی خانوادگی ، با صرف کار کردن تو شهر نسبتا کوچیک خودمون زندگی راحتی دست و پا کرده بودن به طوری که حتی صاحب خونه و ماشین و ... شده بودن در 30 و چند سالگی.اما و اگری نمیارم که گوش خودم پره از این حرفا.به هر رو ، زندگی داره میگذره. عین اب روان...همه چیز گذرا و در حال تغییرداستان شماره‌ 3، مشکلات پدریباز من اومدم. دو هفته ای میشه برگشتم شهرمون.پیش مامان و بابام . اولاش خوب بود کلاس پیلاتس و تنیس ثبت نام کردم و هر روز هم پیاده روی میرفتم تو طبیعت. اما بعدش 28 اسفند شد و همه این کلاسا تعطیل شد و الان من خیلی بد اخلاقم. از بابام خیلی خوشم نمیاد. این یه واقعیته. کلا حال نمیکنم باهاش. اعصابم رو خورد میکنه و خونم به جوش میاد. برای من بهترین پدر دنیاست اما از نحوه رفتارش با مامانم متنفرم. چون من مدل رفتار مرد ها وقتی دوستت ندارند رو میشناسم و مطمئنم بابام ، مامانم رو دوست نداره. چقدر مگه میشه ادم تنفرش رو پنهان کنه... بالاخره از یه جا میزنه بیرون دیگهداستان شماره‌ی 4، سفر شمالاومدیم ویلای شمال ،هر ده دقیقه یه بار میپرسم پلن چیه ؟واقعا پلنی نیست.صبح املت درست کردم با رب. روغن رو داغ کردم و رب رو قشنگ تفت دادم و سه تا تخم مرغ توش شکستتم.بعد  چای قدیمی که چند سالی تو کمد مونده بود رو دم کردم که اصلا رنگ نداد . اون رو خوردیم و به بازار میوه بابلسر رفتیم.یه شلوار با پاچه دراز پوشیده بودم و کف بازار پر از اب ماهی بود احتمالا و شلوارم هی کشیده شد رو زمین و از حسش متنفر بودم.اما مادرم یه کیلو زیتون با هسته و من نیم کیلو زیتون پرورده و یک سطل اشغال برای دستشویی خریدیم چون سطل اشغال قبلی از کهولت سن زنگ زده بود!پایاناین خلاصه ای از تعطیلات من ، زندگی رو خیلی ساده گرفتم... ملالی نیست. پشت سر هم نتونستم یک چیز طولانی بنویسم برای همین این چند داستان کوتاه رو با هم منتشر میکنم.</description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 00:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپلای یا توهم جهانگردی (1)</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-1-un3rqhc5yz5j</link>
                <description>داشتم فکر میکردم پارسال همین موقع من هیچ ارزویی نداشتم. هیچی به هیچی. تولدم شد و هرکاری کردم چیزی پیدا نکردم که راجبش ارزو کنم . الان زندگیم جمع و جور تره . میدونم دلم میخواد مسترم رو تو انگلیس بگیرم ، تابستون برم اروپا رو بگردم ، از وینیاردی در روستاهای &quot;هنوز نه چندان مدرن&quot; ایتالیا با پاستای دست ساز و شراب سفید تا موناکو و شاید در ایبیزا در نایت کلاب یه سری ماده ناشناخته مصرف کنم و فرداش یادم نیاد دیروز چی شده.بعد فکر کردم دلم میخواد یک فیشال در کره دریافت کنم ، یک ماساژ در تایلند و در نهایت در ژاپن یه عالمه سوشی بخورم .بعد که پاسپورت دومم رو گرفتم شاید برگردم خاورمیانه. در مصر برم اسب سواری دور اهرام ثلاثه و چندین ماه در ترکیه کنار پیرزن های روسری به سر که خیلی شبیه ایرانیا هستن بورک پنیری بخورم . اگر هم مراکش منو راه دادن میرم. شنیدم سر توریست ها در مصر و مراکش کلاه میذارند... اما بعد برمیگردم ایران رو هم میبینم. این دفعه مثل یک توریست انگلیسی که با دلاراش اومده و  ایران براش جای ارزونیه . چابهار و اصفهان رو ندیدم . دوباره میرم شیراز و تبریز ! در شیراز کلم پلو با گوشت قلقلی میخورم . در تبریز لذیذ ترین کباب تابه ای که در تنور پخته شده رو میخورم .  میرم قشم و با یه هایلوکس اجاره ای به سمت  غار نمکی که جزو عجایب هشت گانه در جهان هست :) بعد به تنگه شوتاریکو که در اطراف پارسیان هست میرم. بندرعباس رو ندیدم... شاید سری هم به بندرعباس زدم. بعدش میرم شمال و در فصل بهار تو خونهی بابابزرگ کنار درخت های بهار نارنج میشینم و کلی بهارنارنج جمع میکنم.  برمیگردم ... تا همینجا جهانگردی بس است! دوباره میرم و سر کار پول درمیارم . جمع میکنم تا وقتی دوباره وقت سفر بشه. </description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2025 17:17:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>MAYBE 2025!</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/maybe-2025-agwe0bdp596i</link>
                <description>اقا تایتل رو گمراه کننده زدم اما این فقط یه نگاه کوتاه به سریال هایی که دوره امتحانات و اپلای شدید دیدم هستش.به علاوه اپدیتی بر زندگی روزمره‌ی بنده که میدونم بی وقفه دنبال میکنید هیهیهی فکر کنم گفته بودم که پسر کچله خیلی وقته تموم شده. نمیدونم پسر خوبی بود با احترام رفتار میکرد باهام اما! اما نمیدونم چیکار کرده که حالم از هرچی پسره دیگه به هم میخوره. خلاصه ‌ی امر! تا اطلاع ثانوی روزه‌ی پسر گرفتم.عمه خانوم میگفت تو خیالت راحته داری مهاجرت میکنی و به نظرت دیگه کرایه نمیکنه دوست پسر بگیری. اما من تقریبا مطمئنم این شرایطم نیست. یادش بخیر یه روزهایی بدون اینکه دوست پسرم بوسم کنه سر بر بالشت نمیذاشتم. هرچند پسر سخت کوشی بود خیلی شب ها وسط حرف زدنمون خوابش میبرد و بوسی در کار نبود. بعد من پشتمو میکردم بهش و مثل گیف استویی گریه میکردم. اون ایام خداروشکر گذشت و من بعد ازون به هیچ اقایی اجازه نمیدم خونه من بخوابه. کچله چند باری خوابید که فرداش دعوای ناجوری با هم کردیم . دو سه باری هم که خونه من خوابش برد من حدود ۳ صبح بیدارش کردم گفتم پاشو پاشو باید بری مامانت نگران میشه.خلاصه... بالاخره حدودا ۳ ماهه (‌از ابان )‌تختم به صورت اختصاصی به خودم تعلق داره. پای هیچ مردی بهش نرسیده و تمیز و خوشبو‌ هم هست. روبالشی ها رو سعی میکنم بشورم یا عوض کنم . همچنین ملافه رو. سرم اختصاصا تو کار خودمه . درس میخونم ... باشگاه میرم و میام و حتی شاید با دوستای دخترمم که یه روزی به هم میگفتیم سیسی !دیگه ارتباط اونقدر عمیقی ندارم.اما چی برام مهمه ؟ ۱- صبح پا شم با روغن کنجد ( oil pulling ) قبل از مسواک زدن انجام بدم که یک پرکتیس هندیه.۲- نون تو ماهیتابه تست کنم با گوجه و روغن زیتون بخورم. به همراه ویتامین هام...۳- صورتم رو بشورم . تونر بزنم. مرطوب کننده و مهمترین بخش ضد افتاب!۴- لباسام اتو کشیده باشه. سینک خالی باشه. ارایش میکنم سوار ماشین میشم و حتی منتظر میمونم در پارکینگ بسته شه! یعنی مسئولیت پذیری روی هزار قرار گرفته.این مراحل که تموم شد من دیگه ارغوان بیرون خونه میشم. SHAPE SHIFT میکنم و رسما شخصیتی که شاید نیستم رو به بقیه نشون میدم. و اما اگه تو نصف روز شخص دیگری هستی اون دیگه یه بخشی از تو میشه. هرچند فیک باشه ولی وقتی دائما وجود داره دیگه از خودش یه authority داره به قول خارجیا.یه امتحان GRE دادم همین پریروز. مبلغ ازمون شده 18 تومن! علی برکت الله. من هم 315 شدم از 340. واقعیت اینه که 320 میخواستم ولی دیگه با این وضعیت دلار و اوضاع اقتصادی تصمیم گرفتم به همین نمره راضی باشم و دوباره ازمون ندم. از یک دانشگاه در انگلیس پذیرش پارشال فاند گرفتم. رنکش با دانشگاه ایرانم یکیه بنابراین احتمالا قبول نکنم. میترسم هیچ دانشگاه دیگه ای اکسپت نشم ولی...حالا میرسیم به فیلم و سریالایی که دیدم. ما نوجوون 14 ساله اینطورا بودیم فیلم DIVERGENT یهو خیلی معروف شد. اصل معروفیتشم بین دخترای نوجوون بود به خاطر بازیگر مرد جذابش. حالا یه سریال جدید نتفلیکس درست کرده The Gentlemen با نقش اصلی اقای تئو جیمز. انصافا خوب هم بازی میکنن همه و خیلی هم فان و بانمکه. از روی فیلم 2019 با همین نام درست شده. عکسو ببینین چه وزنی داره . یعنی هرکدوم وزنه های خیلی سنگینی هستن حتی به تنهایی.اون مردک حرص درار بریکینگ بد اینجا هم کاملا رو اعصابهه (( با شدت کمتر))متاسفانه فعلا فقط 1 فصل!فیلم past lives رو هم دیدم که تو اسکار ۲۰۲۳ یه چیزی برده بود ولی یادم نیست چی . راجب یک دختر کره ای بود که حدود ۱۰ سالگی مهاجرت میکنه با خانوادش به کانادا. اما تا سالها بعد پسر همکلاسیشو فراموش نمیکنه و اون پسر هم همینطور. اما دیگه دختره میره امریکا و ازدواج میکنه و پسره رو تقریبا فراموش کرده که پسره که یه پسر عادی از یه خونواده عادیه میاد مسافرت پیشش.یچیز جالبی که دختره میگفت این بود که باید تو زندگی های قبلیت حداقل ۸۰۰۰ بار با یه نفر ارتباط جدی داشته باشی تا توی این زندگیت باهاش اکتی به بزرگی ازدواج انجام بدی. قشنگ بود به نظرم . منظورش این بود ... شاید در زندگی های بعدی. حالا منم میگم شاید در ۲۰۲۵.در کل امیدوارم 2025 ، سال من و همه ی عزیزانم باشه. من که دلم روشنه . پیتزا دیترویتی با جمعی از دوستان انشاالله همین جمع دیترویت کیک هویج و اپلای فوری در لمیز (با یکی از دوستان) مواد لازم برای پاستا(بدون حتی یک نفر از دوستان)فرنچ تست ایرانیزه با زرشک و انار</description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 09:22:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار روی توربوشارژ…</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavan/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%98-d5t5f9nflpek</link>
                <description>شاید این درسته که من دیگه اون ادمی که تو دبیرستان بودم نیستم.هرچند اون موقع هم گم شده بودم.امروز به درختا نگاه کردم و افولشون رو دیدم.دیگه سبز و جوون نبودن ، همه‌ی برگ ها روی زمین بود و گربه ها هم دوباره بچه های کوچولو داشتن.فکر کردم اگه درخت ها هرسال از نو زندگی میکنن پس گربه ها چی؟ اونا چی میشن؟یعنی وقتی مردن دیگه مردن؟ اما گربه ها که خیلی ناز و مامانی ان .باید مدارک رو ببرم دارالترجمه اما بسیجی ترین دانشگاه جهان جلوی پام هی سنگ میندازه.باید مدرکم رو ازاد کنم… پولش رو هم باید از ددی درخواست کنم.کمی خجالت میکشم.چطوری اون همه پول درخواست کنم اخه…ای کاش منطقه یک بودم که نصف میشد پولش!توی سالن مطالعه نشستم و منتظرم کلاسم شروع شه.درسته دیگه دوستی تو دانشگاه نمونده که باهاش وقتای خالیو پر کنم اما یه حسی بهم میگه اینا موقتیه مثل ۲،۳ سال پیش که هیچکی هیچکیو نداشتم و اون موقع به خاطر تنهایی غصه میخوردم و بعد زندگی بهم ثابت کرد دنیا گذران و کار دنیا گذران.وقتش رسید و زمونه بهم ثابت کرد که اخرش همه تنهاییم. تو یار زندگیتم پیدا کنی تهش تنها میمیری.حتی اگر جفتتون در یک ثانیه هم تصادف کنین اون لحظه که روحت از بدنت جدا میشه( اگر روحی هم وجود داشته باشه) دیگه فراموشش کردی انگار نه انگار که هیچوقت وجود داشته.هرچند راجب یار زندگی هم دیگه مطمئن نیستم. نگرانم نکنه هدف زندگی واقعا عشق نیست؟ نکنه هدف زندگی اینه که جهان رو بگردیم؟طبیعت نروژ مدتیه برای من فراخوان فرستاده.میگه بیا اینجا یک ماشین کمپر و یه سگ گلدن رتریور و نهایتا یه وایکینگ ۱۹۰ سانتی پیدا کن و دیگه خیلی نگران بقیش نباش.رفته بودیم طبیعت گردی که یکهو یک عقاب یا شاهین یا کرکس دیدیم. ولی شکار نشدیم!ارزشی که انسان ها برای غم قائل هستند رو هیچ گونه‌ی دیگری قائل نیست. هیچ گربه ای تا اخر عمر به یاد عشق از دست رفته یا مادر مهربانش گریه نخواهد کرد.درختی که در سفر باهاش دوست شده بودم.پ.ن:آیلتس ۸ شدم… تو توییتر خوندم یکی نوشته بود ۸/۵ جزو رویاهای محاله… بعد اونوقت ایرانیا مثل نقل و نبات ایلتس ۸ به بالاشونو ریختن تو لینکدین.راست میگه دیگه انگار ایلتس ۸ هم همچین چیز تاثیرگذاری نیست…قبلنا ایلتس ۸ برا خودش برو بیایی داشت الان فقط یه نمره‌ی عادیه D:لینک یکی از هجو هایی که ۴،۵ سال پیش سرودم و در ویرگول منتشر کردم رو اینجا میذارم. چقدر خنده داره هیهیهیهی https://virgool.io/@arghavan/چرا-ما-آن-هزار-پا-را-کشتیم-rgwf3swbubei </description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2024 23:22:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه هایی به عزیزکم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%DA%A9%D9%85-mqv6qgp9ibdj</link>
                <description>یه سری نامه ( ایمیل) زده بودم به دوست پسر سابقم.چندتاشونو دوست دارم اینجا بذارمشون که هیچوقت گم نشن و فراموششون هم نکنم.Sun, 22 Oct 2023عزیزم سلامتو الان سرما خوردی و ما دو روزه همدیگرو ندیدیم .من از روشا برگشتم و ساعت ۱۰:۰۵ رسیدم خونه.من و علی شام بندری خانلری خوردیم جای شما خالی.علی یکم از اجیل هاشو به من داد چون من داشتم از گشنگی میمردم.الان در تخت خواب هستم و حس عجیبی دارم که توصیفش سخته. روز طولانی ای داشتم و یک دوش عالی گرفتم. الان سنس پاهام که شیو شده زیر پتو خیلی خوبه.موهامو هم خشک نکردم و بجاش لای حوله پیچیدم.سریال سفید برفیم رو هم میخوام ببینم🥲ما خیلی وقته از هم دور بودیم برای همین این دوری های کوتاه دیگه اذیتم نمیکنه.دوستدار توارغوانپ.ن۱: امروز فهمیدم که اریا یک مقاله کیو وان داده و میخوان براش بنر بزنن دم دانشکده!!Tue, 27 Sept 2022 at 10:25oh wonder-don&#x27;t you worry https://www.bing.com/ck/a?!&amp;&amp;p=ff0eeb4ae246d55fc2b06b8da54b6998c3babcee5ff9029975e9aca15517e60bJmltdHM9MTcyNzQ4MTYwMA&amp;ptn=3&amp;ver=2&amp;hsh=4&amp;fclid=11774e0a-b6f0-6b1a-0acd-413ab7f96a30&amp;psq=oh+wonder+don%27t+you+worry+&amp;u=a1aHR0cHM6Ly93d3cueW91dHViZS5jb20vd2F0Y2g_dj1DT2hIcTAwc0NUUQ&amp;ntb=1 Sun, 25 Sept 2022 at 16:24 ,این نامه رو از مسافرت براش فرستاده بودم.Sun, 21 Aug 2022 at 23:01امروز شنبه 28 سپتامبر 2024 هست. 8:56 شب. دلم برای نامه نوشتن تنگ شده امانامه ها بسه. واقعا نامه نوشتن عاشقانه ترین کار ممکنه خدایا !عجیب نیست که شاملو و ایدا انقدر معروف شدند. </description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2024 20:58:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه اسپانیا ، گاوبازی و سانگریا (1)</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%D8%A7%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-1-t8lccbsom3rl</link>
                <description>امشب پشت فرمون کاملا بی هدف در حال رانندگی بودم که دیدم شاید بهتره از 8 روز سفرمون یک سفرنامه‌ی کوتاه بنویسم . واقعیت اینه که من اگر سفر نرم هیچی نیستم . هیچ شخصیتی برای خودم ندارم و اصلا جالب نیستم.حتی همین چند روزی که به تهران عزیزم برگشتم هیچ کاری به جز تو خونه موندن و بعد شب با دوستام بیرون رفتن انجام ندادم .  البته در سفر بسیار دلتنگ عزیزانم علی الخصوص دوستان میشدم و کمی حسودی میکردم که با هم بیرون میرند.با وجود اینکه اسپانیا مقصد رویایی من بود همیشه اما خونه اونجایی هست که دلت براش تنگ میشه ، محبت انسانی کوچکی که تو بغلش اروم میشی. بله دلتنگ این شده بودم دروغ چرا؟بگذریم...توی این سفر 8 روزه من و پدر و مادرم از 2 تا شهر اسپانیا ( بارسلون و مادرید ) بازدید کردیم به علاوه استاپ کوتاهی هم در شهر زیبای زاراگوزا داشتیم که حساب نمیشه جزو سفرمون واقعاسفر ما از مادرید شروع شد که به محض فرود در فرودگاه مادرید با خانوم تورلیدرمون رفتیم بیرون و یه سری راننده با ون های بنز مشکی اومده بودن دنبالمون . اون یکی از معدود بنز هایی بود که من در کل اسپانیا دیدم . ماشینای خوبشون زیاد نبود . مارو بردن هتل و یکمی هم ترافیک بود حدودای ساعت 2 بعد از ظهر بود که رسیدیم . هتل لیابنی 4 ستاره بود اما خیلی خیلی نزدیک به خیابون گرن ویا که مهم ترین و مشهورترین خیابون مادریده. 2 دقیقه تا گرن ویا فاصله داشت. حدود 3 دقیقه با میدان خورشید ( لا پلازا دل سول) و کلا پیاده همه جا رو میشد گشت اگر گرمای کشنده اسپانیا که وسط اگوست واقعا روانی کننده بود وجود نداشت. از گرما همینقدر بگم که یک روزی که داشتم پیاده در اطراف میدون خورشید قدم میزدم دختر خانومی روی زمین دقیقا دم در فروشگاه برشکا دراز به دراز افتاده بود و امبولانس و پلیس اومده بود و مامانش داشت بادش میزد. خلاصه که گرم بود.  همون روز اول بعد از یک ساعت استراحت با لیدر رفتیم یه دوری تو خیابون ها زدیم و پیاده تا پارک رتیرو رفتیم که باز هم گرمای کشنده ای بود و فرق سرمون و همه جامون سوخت و جزغاله شد. بخاطر گرمای شدید رسیدیم رتیرو 2 تا بستنی خریدیم که جمعا شد 9 یورو و گرون ترین بستنی ای بود که در کل اسپانیا خوردیم و بابام هم دائما غر میزد که بستنی بدمزه ای بود و تقصیر ارغوان شد خوردیم و این حرفا یعنی پدر مادر ایرانی هرچقدر هم پول خرج میکنه اخرش همون خسیسی هست که بوده ... خب مرد خودتم گرمت بود مگه من مجبورت کردم بستنی بخوری!ضمنا اینکه اب معدنی در اسپانیا 2 یورو هست یعنی 130 هزار تومن . ما با خودمون بطری میبردیم از شیر ها پر میکردیم بطریمون رو چون اب شیر اشامیدنیه.فرداش رفتیم بازدید از کاخ سلطنتی مادرید . جای قشنگی بود اما ازونجایی که من کاخ ورسای رو هم دیدم میتونم بگم که به گرد پای کاخ ورسای نمیرسید. اما یک چشم اندازی به جنگلهای دور دست داش که به نظر من خیلی قشنگ بود . از لای طاق های بلند میتونستی چشم انداز رو ببینی و عکس زیبایی باهاش بندازی.فرداش روز ازاد بود که من و مامانم ( با همراهی افتخاری بابام که رو مبلای فروشگاه مینشست ) رفتیم کل گرن ویا رو گشتیم . افتاب داغی هم از  بالای سرمون میتابید و من حسابی برنزه شدم . مغازه های زارا و منگو و برشکا و استرادیواریوس و پریمارک و کلارکز و اویشو و ... با قیمتای خیلی خوبی بودن نسبت به ترکیه . اما مثلا نایکی و ادیداس و سفورا و اینها قیمتاشون بالا بود که حتی کفش ورزشیا توی ترکیه ارزونتره به نظر من .سانگریاچوروستست با گوجه و روغن زیتونصلیبیک مرد روی عقاب ، دقیق نمیدانم چه کسییک سقف در کاخ سلطنتیدرخت زیتونمیدان گاو بازیکاخ مسلمان ها در شهر زااراگوزامنظره بین راه زیتون فروشی در بازار سن میگل. قیمت ها رو ببینید کمی بالاست. بارسلونا رو در پست جدایی مینویسم ، اگر نوشتم !در ضمن : برای کشور اسپانیا ویزای شنگن رو یک موسسه در تهران میگیره که توی شریعتیه . یعنی لازم نیست شما تشریف ببرید سفارت اسپانیا .در ضمن 2: هزینه تور ما نفری تقریبا 1800 یورو شد به علاوه 50 میلیون پول پرواز. سه نفری یه چیزی حدود 2000 یورو هم اونجا خرج کردیم که البته حدودا 1400 تاش خرج کفش و لباسی بود که من و مامانم برای خودمون خریدیم. و 600 تای دیگه هزینه غذا و رفت و امد و نمیدونم بلیط موزه و اینا شد.تور کمی گرون بود اما خدمات خوبی داشت . شما اگه بدون تور برید احتمالا هزینتون نصف این بشه.</description>
                <category>arghavan</category>
                <author>arghavan</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 19:09:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>