<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های arghavansaeedan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arghavansaeedan</link>
        <description>naghmestory@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-13 06:51:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/23104/avatar/zckiiu.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>arghavansaeedan</title>
            <link>https://virgool.io/@arghavansaeedan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عقب انداختن کارها و تمام راه‌هایی که امتحان کردی و جواب نداده!</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavansaeedan/%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-mbsrzppuiw5a</link>
                <description>اگه زیاد تو این چرخه گیر میکنی این مقاله به دردت می‌خوره!اونایی که این چرخه رو تجربه کرده باشن می‌دونن که مثل یه ابر سیاه زندگی رو می‌گیره و یه حالت کرختی و بی‌حوصلگی مداوم ایجاد می‌کنه!‌ حتی اگه ظاهرا فعال باشی و تو طول روز سرت شلوغ باشه، اون کارهای عقب افتاده ته ذهنت،انرژی روحیت رو میخوره و احساس خستگی زیادی می‌کنی.برای رها شدن از این چرخه چه کارهایی کردی؟ شاید تجربه کرده باشی که بیشتر چیزهایی که توصیه میشه برای رها شدن از این چرخه خودش توسط این چرخه بلعیده میشه! مثلا خیلیا پیشنهاد می‌کنن که داشتن روتین رو به زندگی روزمره خودتون اضافه کنین! خب من اگه می‌تونستم روتین داشته باشم که اصن اینجا گیر نمی‌کردم??. خیلی وقتا برای حل کردن مشکل شروع می‌کنی به جستجو و خوندن کتاب‌های مختلف یا حتی کمک گرفتن از روانشناس یا حرف زدن با آدمهایی که فکر می‌کنی این مشکل رو ندارن، تا بتونی برای خودت راه حل رو پیدا کنی. اگه هر کدوم این کارها رو کرده باشی و موفق نشده باشی احتمال داره همین موضوع باعث تقویت این چرخه بشه! وقتی چند بار امتحان می‌کنی و موفق نمیشی باورت میشه که توش گیر افتادی و راهی برای رهایی نیست! یا فکر می‌کنی « این راه رو بقیه جواب میده و روی من جواب نمیده! من نمی‌تونم تغییر کنم! » اول از همه می‌خوام بدونی که اگه این مقاله رو خوندی و راهش رو امتحان کردی و جواب نگرفتی معنیش این نیست که تو این چرخه گیر افتادی و راه فراری ازش نیست!حتما که تو می‌تونی جوری زندگی بکنی که خوشحالت می‌کنه و شایستگی اینو داری که همون آدمی باشی که می‌خوای!حتما که تو داستان متفاوتی داری و با جستجوگری و صبر داستان خودتو می‌نویسی!این مقاله هم ممکنه بهت تو نوشتن داستان مورد علاقه‌ات کمک کنه! شاید هم داستان تو از این مسیر نمی‌گذره و فقط باید رد شی و بری دنبال اون چیزی که تورو به خواسته‌هات نزدیک می‌کنه!حالا درباره نگاه خودم راجع به داستان « عقب انداختن کارها » حرف می‌زنم. همونجور که گفتم مشکل اصلی اینجاست که هر راهی برای رهایی ازش پیشنهاد میشه خودش میفته تو این چرخه! مثلا دوستت پیشنهاد می‌کنه فلان کتاب رو بخونی و از روش‌هاش استفاده کنی و تو خوندن همون کتاب رو عقب می‌ندازی! یا حتی اگه روشی رو پیدا کردی که فکر می‌کنی جواب میده « انجام دادن اون روش رو» عقب میندازی! راهی هست که بشه از این چرخه بیرون اومد؟ بعله!اینکه بتونی از بیرون به این چرخه نگاه کنی نه به‌عنوان کسی که توش گیر کرده! این‌که بتونی ناظر و شاهد خودت باشی که داری تو این چرخه فکر میکنی، حس می‌کنی، رفتار می‌کنی. این‌کار رو هربار که داری کارتو عقب می‌ندازی می‌تونی انجام بدی. هر بار که کارتو عقب انداختی و الان آخر ددلاین داری به خودت فحش میدی می‌تونی انجامش بدی! چون «شاهد خودت بودن » کاری نیست که لازم باشه تو شرایط خاصی انجامش بدی! هر لحظه که هستی میتونی این‌کارو بکنی! هر لحظه که دیدی بازم داری تو فکرت یه بهونه میتراشی که کارت رو عقب بندازی می‌تونی ناظر خودت باشی که فکری از ذهنت گذشت و تو کاری در برابر اون فکر کردی.مثلا از ذهنت گذشت که « الان هنوز آماده نیستم که این‌کارو شروع کنم» و بهش گوش کردی و تصمیم گرفتی کارو شروع نکنی.یا مثلا با خودت فکر کردی « امروز اصلا حوصلشو ندارم» و کارتو ول کردی و نصفه کاره رهاش کردی.یا مثلا همش فکر می‌کنی « آخه من که درست حسابی وقت ندارم روش کار کنم، با یه ساعت دو ساعت که تموم نمیشه» و بعد بیخیال اون کار شدی.فقط زمانی که داری این فکرارو می‌کنی نیست که می‌تونه سوژه‌ات برای مشاهده کردن این چرخه باشه. اون شب‌هایی که برای تحویل پروژه تا صبح بیدار می‌مونی و به خودت میگی « آخه چرا همش کارامو عقب میندازم» هم یک بخشی از همین چرخه است.مشاهده‌گر بودن درباره اونچه که داریم انجام میدیم به ما کمک می‌کنه واقعیت رو ببینیم. واقعیت اینه که همه ما جدای از فکرهامون و شرایط بیرونیمون هستیم اما گاهی وقت‌ها انقدر توشون غرق میشیم که یادمون میره اونی که تصمیم می‌گیره ما هستیم نه فکرها و حس‌هامون ?همین الان که دارم این مقاله رو می‌نویسم یه فکری داره بهم میگه:« با الگوریتمای جدید ویرگول خیلی آدمای کمی مقاله‌ات رو می‌بینن ولش کن ننویس ارزشش رو نداره»یه فکر دیگه هم داره میگه: « ولش کن روز جمعه‌ای تورو جدت! بهتر نیس بریم سریال ببینیم؟»حالا چطوریه که من نشستم پای نوشتن این مقاله بدون اینکه احساس بدی داشته باشم؟ منظورم اینه که خودم رو مجبور نمی‌کنم یا این‌کارو نمی‌کنم چون که «باید»! دارم این‌کارو با یه احساس خوشایند انجام میدم چون موقع انجام دادن این کار خیلی نزدیک‌ترم به تصویری که از خودم دارم! لحظه‌هایی که دارم می‌نویسم تو خواسته خودم (شغلم به‌عنوان یه روانشناس) غرقم نه تو فکرهایی که به من میگه الان وقتش نیست و حسش نیست!من چطوری تونستم به این فکرها توجه نکنم؟ با سال‌ها مشاهده‌گری افکارم تونستم بین خودم و اونها فاصله بندازم! فکرهام قرار نیس منو کنترل کنن! قرار نیس با هر حس و حالی که پیدا می‌کنم مسیرم رو تغییر بدم چون اونوقت از خواسته‌های خودم دور میشم! اگه بخوام فقط هروقت «حسش بود» کاری رو انجام بدم تنها چیزی هم که به‌دست میارم « احساس راحتی» هست! اما من بیشتر از اینا می‌خوام ? من برای خودم چشم‌انداز دارم، هدفایی دارم، رویاهایی دارم! و هر لحظه از زندگیم فرصت اینو دارم که تو رویاهام زندگی کنم! ولی وقتی به یه فکری توجه می‌کنم که میگه « ولش کن الان حسش نیست» اون چیزی‌که توش غرق هستم فکرم و احساسمه! و اون چیزی‌که این وسط گم میشه خواسته‌ها و آرزوهای منه!اگه این وضعیت رو تجربه می‌کنی، با احساس حسرت و عقب افتادگی از کارهایی که همیشه دوست داشتی انجام بدی و موفق نشدی آشنایی! با فکر اینکه زمان با سرعت داره می‌گذره و زندگیت داره تموم میشه آشنایی!مشاهده‌گری چه‌طور کمک می‌کنه این چرخه قطع بشه؟هرکاری که ما داریم انجام می‌دیم یه صدایی توی سرمون بهمون میگه این‌کارو بکن! مثلا الان با خودت گفتی« این مقاله رو بخونم» و داری میخونیش! ممکنه کمی جلوتر بگی « به درد من نمیخوره» و دیگه نخونیش! کله ما پر سر و صداست! و ما با همین فکرهایی که تو سرمون داریم تصمیم می‌گیریم و عمل می‌کنیم! حتی اگه به‌صورت واضح ندونی که چی تو سرت می‌گذره اگه دقت کنی می‌بینی که یه صدایی هست! عقب انداختن کار یعنی چی؟ یعنی یه صدایی توی سرت بهت میگه « الان نه! » و تو بهش گوش می‌کنی! چون دلایل قانع کننده‌ای داره! برای هر کسی هم این دلایل چیز متفاوتیه!از اینکه الان کار مهم‌تری دارم، «گردگیری بالای یخچال خیلی موضوع مهمیه» شروع میشهتا فکر کردن به جواب سوالات فلسفی مثل اینکه «آیا انسان‌ها هدف و رسالت تعریف شده‌ای دارن یا حیات یک تصادف اتفاقی بوده؟ »افراد مختلف هم تعبیرات مختلفی از این دلایل دارن! مثلا بعضیا متوجه شدن که بیشتر این دلایل از جنس ترس از شکست هستن! بعضیا می‌گن درواقع کمال‌گرایی و علاقه به پرفکت بودن هست که باعث میشه ما بهونه‌هایی برای عقب انداختن کارمون بتراشیم چون تا وقتی که همه‌چیز پرفکت نباشه دوس نداریم کارمون رو شروع کنیم! همه این‌ها می‌تونه درست باشه اما اون چیزی‌که درواقع اهمیت داره، پیدا کردن این دلایل نیست بلکه فاصله انداختن بین این فکرها و تصمیم ماست!گفتیم ما در نهایت با گوش دادن به همین صداها یه تصمیمی می‌گیریم ! بعله درسته!با فاصله انداختن بین صدایی که به‌صورت اتوماتیک وجود داره و عمل کردن بر اساس اون چیزی که واقعا می‌خوای، لحظه‌های زندگیت جوری می‌گذره که وسط خواسته‌ها و اهداف و رویاهاتی! لازم نیست به نقطه خاصی از موفقیت برسی که احساس رضایت رو تجربه کنی چون هر لحظه‌ات رو داری جوری زندگی می‌کنی که می‌خوای!مشاهده‌گر بودن یعنی فکرهات و احساساتت رو ببینی و فکر نکنی لازمه به هر فکری که تو سرته واکنش نشون بدی! یادت باشه فکرها و احساسات دست ما نیستن! ا هیچ کنترلی روشون نداریم برای همینم تلاش برای تغییر فکرهامون بی فایده است! اگه تلاش کرده باشی که یه فکرو تغییر بدی خوب میدونی که کار نمی‌کنه! مثلا اگه بخوای « حسش نیست» رو تبدیل کنی به « حسش هست» خیلی تلیقینی و مصنوعی میشه و دوبار کار می‌کنه و از کار میفته! خب، چون واقعیت اینه که «حسش نیست» ??? اما موضوع اینه که اصلا لازمم نیست «حسش باشه» ! همین الان که دارم اینو مینویسم راستش اصلا حسش نیست! بعد از اینم جلسه دارم و حس اونم نیست! چون دلم می‌خواد قبل ناهار جمعه یه چرتی بزنم و پاشم ناهار بخورم! خیلی میچسبه، نه؟ آره همینجوره! اگه من به چیزایی توجه کنم که « حال میده» و « حسش هست» و «میچسبه» لحظه‌های زندگیم به «لذت» و «راحتی» می‌گذره اما اگه به این توجه کنم که به‌عنوان یه روانشناس میخوام « کی باشم» لحظه‌های زندگیم به «جستجوگری» و « تجربه» و «تاثیرگذاری» می‌گذره! این یه معامله است! راحتی و لذت رو میدی در ازای به‌دست آوردن خودت! به ازای سپری کردن لحظه‌های زندگیت به اون شکلی که حقیقتا می‌خوای!معنیش اینه که قراره لذت و راحتی رو بذارم کنار؟اصلااااااااااااا ! اتفاقا برای اون هم برنامه ویژه‌ای داریم! ??? من زمانی که می‌خوام برای خودم برنامه‌ریزی کنم اول از همه زمان مربوط به «لش تایم» رو جدا می‌کنم  ? بابت علاقه قلبی که به لم دادن و زل زدن تو دیوار دارم ?. من زمان‌هایی رو برای خودم مشخص می‌کنم که تو اون زمان‌ها قراره هرکاری بکنم که « حسش بود». هرکاری دلم می‌خواست! هرچقدر هم پروژه ها مونده باشه اون تایم مال راحتی منه! همونجوری که قبل تر گفتم میتونی به صدایی که وسط درس خوندنت میگه « بریم سریال ببینیم» گوش نکنی! موقع استراحتت هم به صدای « وای اینجوری نمی‌رسی تموم کنی کار رو» توجه نمی‌کنی! اینجوری قیمه‌ها از ماست‌ها جدا میشن و با کیفیت بیشتری تمرکزت مشغول همون کاریه که داری می‌کنی!تو انتخاب می‌کنی که لحظه‌های زندگیت چه‌طور بگذره نه صداهای رندوم توی سرت! نه ددلاین پروژه! نه عصبانیت کارفرما! نه رتبه کنکور آزمایشی! نه احساس ناکافی بودن و عقب افتادن! نه احساس ترس و رقابت. تو تعیین می‌کنی چون این زندگی توئه و تو قدرتش رو داری همون کسی باشی که می‌خوای! که با انتخاب آگاهانه با زندگیت کیف کنی! قراره با زندگیت کیف کنی! قراره تجربه‌های مختلف و متنوع داشته باشی نه اینکه یه کار یکسان رو انجام بدی و کلی حسرت رو با خودت تو طول زندگیت حمل کنی!مشاهده‌گر بودن بهت کمک می‌کنه اسیر بازی‌های ذهنیت نشی و تحت تاثیر فکرهای توی سرت، نظر بقیه و ددلاین پروژه‌ها زندگی نکنی! اگه بتونی خودت رو از افکارت جدا بکنی می‌تونی آزادانه انتخاب کنی که می‌خوای لحظه‌های زندگیت به چی بگذره!کمی بالاتر نوشتم که همین الان حین نوشتن این مقاله یه سری فکر دارم که دارن بهم میگن ولش کن! چجوریه که من ولش نمی‌کنم و به نوشتن ادامه میدم؟ من به فکری که میگه « با الگوریتمای جدید ویرگول خیلی آدمای کمی مقاله‌ات رو می‌بینن ولش کن ننویس ارزشش رو نداره» توجه نمی‌کنم چون برای خودم شفافه که من می‌خوام کی باشم! اگه آدمای زیادی مقاله‌ام رو بخونن خوشحال میشم و براش تلاش هم می‌کنم اما من برای دیده شدن نمی‌نویسم!‌ من می‌نویسم چون کارمه! چون خودم تو مسیر تغییر، به منابع خوب دسترسی نداشتم که کمکم کنن، حالا می‌خوام یه فرصتی ایجاد کنم برای اون کسی که داره سرچ می‌کنه چه‌طور اهمال‌کاری رو رها کنم!؟ خب دیگه اهمیتی داره که چند نفر می‌خونن؟ خواسته خودمو می‌شناسم و فقط به همین توجه می‌کنم!به فکری که میگه « ولش کن روز جمعه‌ای تورو جدت! بهتر نیس بریم سریال ببینیم؟» هم توجه نمی‌کنم چون می‌دونم ساعتش که برسه از خودم میپرسم « حالا دلت چی‌ میخواد؟» و اگه دلم می‌خواست سریال میبینم! پس الان به فکرم توجه نمی‌کنم! همینجوری تو سرم هست برا خودش ? منم مشغول نوشتن هستم ?نه لازمه فکرم رو تغییر بدمنه لازمه سرکوبش کنمنه لازمه این فکر پاک بشه تا من بتونم کارمو انجام بدمفکرها هستن و منم دارم کارمو انجام میدم! فکرها زمانی تمرکزت رو به هم میزنن که بهشون توجه کنی!‌ مثلا فرض کن تو یه مهمونی شلوغ داری با کسی حرف میزنی و یه متر اونور تر هم دو نفر دارن باهم حرف می‌زنن! تو مشغول صحبت خودتی و به حرف اونا توجه نمی‌کنی! اما اگه یکیشون اسم تورو وسط حرفاش بگه توجهت جلب میشه و دیگه نصف حواست پی صحبت اوناست و میزان کمتری از توجهت به صحبت خودته! اگه بین حرفاشون حس کنی دارن ازت بد میگن و احساس خطر کنی ممکنه کلا حرف زدنت رو رها کنی و به اونا گوش بدی! فکرهای توی سر ما هم مثل صدای دو نفر تو یه جای شلوغ هستن و به میزانی که بهشون توجه کنی انرژی تورو می‌گیرن!مشاهده‌گری یعنی دیدن هر چیزی که در لحظه وجود داره! این بار که می‌خواستی کاری رو عقب بندازی به فکرهایی که تو سرت می‌گذره دقت کن! به حس و حالی که تو بدنت داری توجه کن و بدون که تو داری اهمیت دادن به اون‌هارو انتخاب می‌کنی! اشکالی نداره که همچین انتخابی رو می‌کنی ولی بدون  هر وقت که بخوای می‌تونی انتخاب دیگه‌ای هم داشته باشی. آروم آروم به خودت آگاه شو که چی می‌خوای؟ از خودت بپرس « میخوای کی باشی؟» به فکرهات توجه کن ببین «دوست داری لحظه‌های زندگیت به چی بگذره؟» به میزانی که از وجود خودت و خواسته‌های درونیت آگاه بشی و توجهت رو از «حسش هست» یا «حسش نیست» کم بکنی لحظه‌های زندگیت شبیه‌تر میشه به چیزی‌که خودت می‌خوای و حسرت‌هات کمتر میشه.ارزشش رو داره، نه؟هرجایی رو که فکر می‌کنی عملی نیست یا نمی‌دونی چه‌طوری می‌تونی انجامش بدی کامنت کن! نکته‌های زیادی هست که دیگه برای طولانی نشدن مقاله اینجا نمی‌نویسم. اگه چیزی برات سوال شده بنویس تا باهم گپ بزنیم. </description>
                <category>arghavansaeedan</category>
                <author>arghavansaeedan</author>
                <pubDate>Fri, 12 Feb 2021 18:53:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا واقعا میشه از افسردگی رها شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavansaeedan/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF-vkhaznqsbvh3</link>
                <description>بعضی از روانشناسا و روانپزشکا معتقدن افسردگی هیچ وقت به‌طور کامل از بین نمیره و اگه عوامل افسرده کننده مثل از دست دادن عزیز یا شرایط استرس زا برگردن افسردگی هم برمی‌گرده.این حرفی بود که روانشناس من تو نوزده سالگیم بهم زد. گفت من یه &quot;افسرده&quot; هستم و باید همه زندگیم با این موضوع کنار بیام. بهم گفت چیزهایی هستن که ممکنه کمک کنن دوره‌های افسردگیم کوتاه‌تر بشن و دیرتر بروز کنن اما باید همیشه مراقب باشم چون تشخیصش این بود که افسردگی من ریشه‌ای هست و فقط بر اثر یه اتفاق به‌وجود نیومده!راست می‌گفت که افسردگی من ریشه‌ای بود اما اشتباه می‌کرد که هیچ وقت ازش رها نمی‌شم. من الان پنج سال هست که دیگه اون احساس شدید نا امیدی و بی انگیزه بودن رو احساس نکردم با اینکه عوامل &quot;افسرده کننده&quot; زیادی در این مدت تو زندگیم پیش اومدن.تو این نوشته میخوام براتون تعریف کنم که چه تجربه‌هایی من رو از آدمی‌که نمیتونست صبح‌ها از تو تختش بلند بشه رسوند به جایی که با ذوق پیگیری کارهاش از خواب بیدار می‌شه.اولین بار تو دوران نوجوونی افسردگی رو تجربه کردم. از خودم و اطرافیانم بدم میومد و آرزو داشتم از مرگ نترسم تا جرات خودکشی رو پیدا کنم! گاهی فکر می‌کردم با به‌دست آوردن چیزی یا تغییر یه موقعیت، این احساس تغییر می‌کنه و برای به‌دست آوردن بعضی از اونها تلاش می‌کردم! مثلا فکر می‌کردم اگه با پسری که ازش خوشم میاد دوست بشم خوشحال می‌شم. فکر می‌کردم اگه امتحانام تموم بشه آروم می‌‌شم. فکر می‌کردم اگه برم سفر و خوشگذرونی این احساسات منفی کمتر میشه.هروقت یکی از این موارد رو به‌دست می‌آوردم یا تجربه می‌کردم و باز احساسات شدید تو تنهایی خفه‌ام می‌کردن بیشتر از قبل افسرده و نا امید می‌شدم.تلخی ماجرا از اون جایی شروع شد که فهمیدم هیچ چیز بیرونی نمیتونه این احساس درونی رو از بین ببره و تلاش برای تغییر وضعیت یا ایجاد ارتباطات جدید رو رها کردم چون میدونستم هیچ چیزی حالم رو خوب نمی‌کنه! مدتی دارو هم خوردم که حالم رو بدتر کرد. عوارض داروهای ضدافسردگی برای من وحشتناک بود. دو دوره تو زندگیم با تشخیص‌های مختلف دارو خوردم که کمکی بهم نکردن.این عکس برای من نشبیه خوبیه! غرق شدن زیر احساسات شدید مربوط به افسردگی با خانواده‌ام مدام تو جنگ و دعوا بودم. رابطه عاطفی داشتم که خوشحالم نمی‌کرد اما نمیتونستم ازش بیرون میام. رشته دانشگاهی که دوست نداشتم و به اصرار اطرافیانم ادامه‌اش می‌دادم.(البته ادامه که چه عرض کنم فقط واحدامو میفتادم و مشروط میشدم که یه اضطراب دیگه بهم اضافه می‌کرد) احساس بی ارزشی و بی خاصیت بودن مداوم. نه شغلی داشتم نه کاری بود که با علاقه براش وقت بگذارم. تو جمع‌های دوستانه یا خانوادگی حس جدا افتادگی و تنهایی زیادی داشتم. انگار با هیچ کس حرف مشترکی نداشتم و کسی هم منو نمی‌فهمید.اما مهم‌تر از همه اینا آدم‌هایی بودن که بهم میگفتن زندگی همینه!من هم رشته ام رو دوس ندارم؛ من هم با دوست پسرم مشکل دارم؛ همه گاهی بدعنق میشن؛ تو همه خانواده‌ها دعوا میشه! ولش کن! سخت نگیر! عادت کن به همین چیزها! خیلیا آرزوشونه جای تو باشن! چند سال درس میخونن که رشته تورو تو این دانشگاه قبول بشن، اونوقت تو قدرش رو نمیدونی و سر کلاس‌هات نمیری!این حرفها هرگز بهم کمکی نکرد و بیشتر منو تو لاک خودم فرو میبرد. سعی می‌کردم جوری گریه کنم که کسی تو خونه متوجه نشه چون اونوقت باید این حرفارو میشنیدم! یواش یواش یاد گرفتم وانمود کنم همه چیز رو‌به‌راهه و من خوشحالم درحالیکه از درون خالی بودم و هر شب آرزو می‌کردم فردارو نبینم! من با زندگیم خوشحال نبودم و &quot;زندگیتو تحمل کن&quot; شاید بدترین توصیه‌ای باشه که میتونی به یه آدم افسرده بکنی!زندگی درباره &quot;تحمل رنج و سختی و اجبار&quot; نیستاین اولین نقطه‌ای بود که من رو نجات داد.  از زمانی که باور نکردم زندگی تلخه و آدما مجبورن چیزی که ازش متنفرن رو تحمل کنن؛ جستجوگری برای من شروع شد.باور نکردم که زندگی من میتونه یه رنج مداوم روزمره باشه که فقط گاهی با بالا و پایینش خوشحال و ناراحت بشم. با وجود اینکه تمام چیزهایی که احساس می‌کردم بر خلاف این بود؛ با وجود اینکه تمام اطرافیانم بهم میگفتن دنبال چیز ایده‌آلی میگردم؛ من از یه جایی به بعد میدونستم که اگه الان چیزی رو ندارم معنیش این نیست که هیچ وقت نخواهم داشت.اگه الان نمی‌دونم که استعداد و علاقه‌ام تو چه زمینه ای هست معنیش این نیست که لازمه همه زندگیم به چیزیکه علاقه ندارم تن بدم.اگه الان تو یه رابطه عاطفی هستم که احترام و امنیت عاطفی توش وجود نداره معنیش این نیست که تمام رابطه‌هایی که من میتونم تو زندگیم تجربه کنم پر از سرزنش و توهین و بی توجهی باشه.اگه الان با پدر و مادرم مشکلی دارم معنیش این نیست که هرگز نمی‌تونم صمیمیت رو باهاشون تجربه کنم.اولین جرقه‌ای که من رو آروم آروم از افسردگی بیرون کشید امید به تغییر بود. امید به اینکه این وضعیت ثابت و همیشگی نیست. باید بگم که احساس درونی من بین &quot;امید و نا امیدی&quot; مدام تغییر می‌کرد و نمی‌تونم بگم ناگهان همه نا امیدی‌ها تبدیل به امید شد?? اما هرچه که زمان گذشت زور امید بیشتر از نا امیدی شد. بیشترین چیزی که تو اوج افسردگی تجربه می‌کنی اینه که فکر می‌کنی این وضعیت ثابت باقی میمونه و چیزی قادر نیست تغییرش بده. باید بگم تا حد زیادی درسته و اگه برای زندگیت کاری نکنی احساسات ناخوشایند مدت زیادی باهات میمونن یا فقط از شکلی به شکل دیگه درمیان!گاهی برای خودم عجیبه که چطور در اون روزها این باور تو من شکل گرفت و امید رو تو دلم بیدار کرد. من واقعا کسی رو نداشتم که راهنماییم کنه. اگه به مشاور مدرسه میگفتی رشته‌ام رو دوس ندارم میگفت مهم نیست بعدا یادت میره! اگه به خانوده‌ات میگفتی غمگین و کسلم میگفتن مگه چی برات کم گذاشتیم؟ اگه به دوستات میگفتی حوصله هیچی رو ندارم میگفتن سخت نگیر بیا بریم پاساژ!نه فقط اطرافیان من،که خیلی‌ها تو طول تاریخ هم درباره مصیبت زندگی داستان‌سرایی کردن! از نیچه گرفته تا امیرتتلو! خیلی‌ها معتقدن زندگی پر از درد و رنجه، آدم‌ها برای رنج کشیدن و امتحان پس دادن به این دنیا میان و انسان محکوم به عذاب کشیدن و تحمل کردن این عذابه!تفاوت بین آدمی‌که زندگی رو یه رنج مداوم می‌بینه و آدمی‌که مشتاق تجربه‌های مختلف زندگیشه فقط تو تفاوت باورشون درباره زندگیه! آدما همون چیزی رو تجربه می‌کنن که بهش باور دارن! این باورها دست خودمون هستن، ما میسازیمشون و ما خرابشون می‌کنیم. اما منظورم این نیست که اگه الان بنظرت زندگیت یه عذاب مداومه این تقصیر توئه! زودباش باورتو تغییر بده تا زندگیت زیبا بشه ?? نه من همچین چیزی رو نمیگم! چون زمانی بوده که من، برای اینکه نتونستم در مربا رو باز کنم انقدر احساس حقارت و بدبختی کردم که دو ساعت کف آشپزخونه گریه کردم. افرادی که به یه آدم افسرده میگن خودت نمیخوای حالت خوب بشه خیلی از نظر روحی تحت فشار قرارش میدن و بیشتر باعث میشن احساس بی کفایتی کنه.احساسات تو تحت کنترلت نیستن با اونها نجنگ، نپرس چرا من این حس رو دارم، نخواه تغییرش بدی یا سرکوبش کنی.احساس و رفتار باهم فرق دارن. &quot;چون بهم فش داد زدمش&quot; خیلی کامل نیست! درواقع چون بهم فش داد عصبانی شدم و زدمش! عصبانیت تحت کنترل تو نیست اما کتک زدن رو انتخاب میکنی. شاید برای این همچین انتخابی می‌کنی که کار دیگه‌ای رو بلد نیستی! همیشه یاد گرفتی که بعد از عصبانیت کتک زدنه، بعد از شکست خودخوریه، بعد از تنهاشدن مشروب خوردنه و هزاران &quot;بعد از&quot; دیگه که تو بهشون عادت کردی. هر کاری که مدتهاست داری در برابر احساساتت انجامش میدی و هر روز بیشتر از روز قبل ناراضیت میکنه! اینجا جاییه که میشه علامت سوال اول رو گذاشت.منشا احساسات بد تو، شرایط بیرونی یا یک آدم نیست. منشا این احساسات درونته. چرا تمام آدمهایی که فحش میشنون وارد دعوا نمیشن؟ اما بعضی‌ها به‌خاطر یه فحش قتل انجام میدن؟! چون تعبیر و تفسیر فحش برای آدم‌های مختلف متفاوته. وقتی میگم منشا احساست درون خودته منظورم یه ویژگی شخصیتی ثابت نیست. منظورم همین دستگاه تعبیر و تفسیره که داره تجربه‌هات رو برات ترجمه میکنه.معنی بی‌توجهی همسرت برای تو چیه؟ بی ارزش بودنت؟ تنوع طلبی همسرت؟ قوانین نانوشته زندگی مشترک که میگن بعد از یه مدت از هم خسته میشین؟این دستگاه تعبیر و تفسیر اون جاییه که میشه علامت سوال دوم رو گذاشت! میشه همه چیز رو زیر سوال برد و از نو شروع کرد!نمیدونم از چه طریقی سراغ این مقاله اومدی. تو گوگل سرچ کردی یا کسی بهت معرفی کرده . به هرحال در نهایت روی این نوشته کلیک کردی. یعنی میخواستی در این باره بدونی. شاید یکی از عزیزانت درگیر افسردگیه. شاید خودت تجربه‌اش کردی و بعد از بارها امتحان راه‌های مختلف، الان تو تنهایی خودت داری تو گوگل سرچ میکنی &quot;رهایی از افسردگی&quot;.هرکدوم این‌ها که باشه من با همون بخش از وجودت حرف می‌زنم که امیدوار بوده یه راه جدید پیدا کنه. براش سوال بوده که آیا واقعا میتونه از افسردگی رها بشه؟ اون قسمت از وجود تو همون چیزیه که باید بهش آب و نور و خاک برسونی تا رشد کنه و همه وجودت رو بگیره. اون قسمت از تو امید داره که همه چیز می‌تونه تغییر کنه و هنوز نتونسته باور کنه که زندگی یه رنج مداومه. (چون نیست?)عادت ها (علامت سوال اول) و دستگاه معنی سازی ذهنت (علامت سوال دوم) چیزهایی هستن که میتونن به این بخش از وجودت نیرو بدن یا از کار بندازنش. اما چرا گفتم علامت سوال و نگفتم سوال! چون این‌ها مواردی نیستن که به سادگی بشه بهشون جواب داد. این‌ها پرسش نیستن که از یه پیج اینستاگرامی جوابش رو پیدا کنی اینها هر کدومشون یک سفر هستن. سفر تو در این زندگی همراه با این سوالاته.زمانی که رشته مهندسی رو می‌خوندم و بهش علاقه نداشتم انقدر شناختم از خودم کم بود که نمیدونستم باید چکار کنم. دانشگاهو رها کنم؟ برم سراغ چه چیزی؟ گاهی فکر می‌کردم عکاسی دوس دارم؛ گاهی فکر می‌کردم علوم اجتماعی دوس دارم؛ گاهی میگفتم من اصلا شغل نمی‌خوام می‌خوام مثل هیپی‌ها زندگی کنم! من سال ها با این پرسش زندگی کردم تا بالاخره در جایی قرار گرفتم که ازش راضی بودم و هستم. میخواین بدونین چند سال طول کشید؟ دوازده سال!در این مدت سال‌های ابتداییش به افسردگی و خودخوری گذشت. به غرولند از مدرسه و خانواده که امکانات لازم رو برای من فراهم نکردن. به احساس خود کم بینی و بی ارزشی. اما از جاییکه بازی من عوض شد و سفر جستجوگرانه من آغاز شد انقدر حوزه‌های مختلف کاری رو تجربه کردم؛ با آدمهای مختلف گفتگو کردم؛ تو همایش‌ها، ایونت‌ها و کارگاه‌ها شرکت کردم تا بالاخره مسیرمو پیدا کردم. تو این مسیر ویژگی‌هایی بوده که تو وجودم پرورششون دادم، مهارت‌هایی که یاد گرفتم، عادت‌هایی که ترکشون کردم. تعبیر و تفسیرهایی که منو تو رکود نگه می‌داشتن رو رها کردم و باورهای جدیدی رو جاشون کاشتم. تو این مسیر از آدمای زیادی کمک گرفتم آدمای زیادی هم بودن که بهم آسیب زدن! من بعد از نزدیک پانزده روانشناس و روانپزشکی که رفته بودم و نا امیدم کردن درمانگری رو پیدا کردم که بهم کمک کرد از رنج‌های عمیقی رها بشم. من مربی‌ها و استادهای مختلفی داشتم که بعضی‌ها تو این مسیر بهم کمک کردن و بعضی‌ها سنگ جلوی پام انداختن.تو همین الان تمام چیزی که برای رها شدن از افسردگی نیاز داری همراهت داری. بخشی از وجودت که می‌خواد از این وضعیت رها بشه و دو تا علامت سوال! و بقیه‌اش یه سفره! انقدر می‌گردی تا جواب اونهارو پیدا کنی. یه کتاب، یه فیلم، یه چوپان توی کوه، یه ویدیو توی یوتیوب هر کدوم اینها میتونه یه قطره آب برای اون بخش تشنه وجودت باشه که میخواد رشد کنه و تجربه‌های زندگی رو لمس کنه.رابطه‌‌ای که خوشحالت نمیکنهشغلی که صبح شنبه رو برات عذاب کردهآرزویی که تبدیل به حسرت شدههر کدومشون دارن راه رو بهت نشون میدن تا ببینی چه چیزی رو لازمه تغییر بدی.راستش رو بخواین افسردگی برای من نجات بخش بود. اون حجم از احساس بد رو تجربه کردن و تا اون حد از زندگی سیر بودن، در کنار اینکه نمی‌خواستم زندگیم با این احساس‌ها بگذره منو به این سمت هل داد که دنبال یه شیوه جدید برای زندگیم باشم و تو این راه با آدم‌های شگفت انگیزی برخورد کردم که به من کمک کردن. تو این راه تجربه‌هایی رو لمس کردم و دیگه از یه جایی به بعد زور نا امیدی به امید نچربید!اگه با احساسات عمیق افسردگی درگیر هستی من از تجربه رهایی خودم و از تجربه سه سال کار کردن با انواع افراد افسرده به‌عنوان روانشناس بهت میگم که میتونی از این احساس‌ها رها بشی.اون دو تا علامت سوال رو بردار و سفر جستجوگرانه‌ات رو شروع کن.</description>
                <category>arghavansaeedan</category>
                <author>arghavansaeedan</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2020 20:59:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسات بد چرا وجود دارن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavansaeedan/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%AF-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-wvxmhkyh4eom</link>
                <description>من خیلی به مسائل مربوط به ذهن انسان، احساساتش، رفتارش و ماهیت وجودیش علاقه دارم و معمولا یه نگاه فلسفی طور هم به تجربه های شخصی زندگیم داشتم.مثلا از تجربه های عاطفیم تو ده سال گذشته براتون میگم ( اگه حساب کنیم از 18 سالگی وارد این بازی شدم:D ). هرباری که من وارد رابطه ای شدم تو اون رابطه علاوه بر لحظه های خوش، کمبودها و غم هایی رو تجربه کردم... هربار یک جور و تو هر سنی به یک شکل... و هر دفعه بعد از مدتی اون غم کمرنگ شد و حتی فراموش شد. اما اگه یه نگاه کلی به هرکدوم از اون تجربه ها بکنم میتونم بهتون بگم هر بار که احساس غم، خشم یا نگرانی رو تو یه رابطه یا تو از دست دادن یه رابطه تجربه کردم به دنیای واقعی روابط نزدیکتر شدم.قوانین واقعی ارتباط با چیزهایی که من تو سن کمتر تصور میکردم خیلی فرق داشت و هر بار با یه تجربه تلخ اونو درک کردم.من فک میکردم میتونم آدم مقابلم رو عوض بکنم و برای این ایده لحظه های زیادی از زندگیمو تو توقع و خشم و غم گذروندم. نهایتا ارتباط و تجربه واقعی زندگی و میزان زیادی غم به من یاد داد که رابطه این شکلی نیس و من با فهمیدن این واقعیت از توقع خودم رها شدم و دیگه اون غم رو تجربه نکردم.من فک میکنم احساسات بدی که ما تجربه میکنیم یه منبع ارزشمند برای جهت یابی ما تو این دنیای شلوغ و پر از تغییر هستن.این مقاله نظر من درباره چیستی احساسات بده.رویکردای مختلفی تو روانشناسی وجود داره که به شکلای مختلفی این احساساتو بررسی میکنن.بعضیا میگن احساسات ما محصول تفکرات ماست؛ بعضیا میگن ما صرفا مثل حیوونا شرطی میشیم و یاد میگیریم که مثلا از چه چیزهایی غمگین بشیم یا نشیم؛ بعضیا میگن احساسات ما مربوط به مدارهای مغزیمون میشه که در سنین قبل از 12 سالگی شکل گرفته؛ بعضیا معتقدن اصلا نباید سراغ چرایی این احساسات رفت و فقط لازمه با اونها زمان سپری کرد تا هضم و جذب بشن ...من فک میکنم همه اینها درسته و هیچ کدوم اینها دقیق نیست! یعنی قبول دارم که هر ایده و مکتبی با توجه به چیزی که داره بهش توجه میکنه راهکارهای مناسبی رو پیشنهاد میده اما چیزی که من میخوام ازش حرف بزنم یکمی زیربنایی تر از اینهاست. اصلا چرا احساسات بد وجود دارن؟چرا ما با دور شدن از کسیکه دوسش داریم غم رو تجربه میکنیم یا از کسیکه بهمون توهین میکنه عصبانی میشیم؟بیاین از جواب&quot; خب خیلی واضحه چون دلمون میخواد پیشمون باشه&quot; یا &quot;معلومه که وقتی توهین میشنوی عصبانی میشی&quot; بگذریم و کمی هستی شناسانه به قضیه نگاه کنیم. تمام اونچه که بنظرتون بدیهی و واضح میاد رو کنار بگذارید و بیاین یه جور دیگه ای بهش نگاه کنیم.از یه مثال فیزیکی شروع میکنم. ما وقتی در معرض آسیب فیزیکی قرار بگیریم درد رو تجربه میکنیم. این درد باعث میشه هم خودمون برای جبران آسیب اقدام کنیم و هم اطرافیانمون نسبت به تجربه درد ما واکنش نشون میدن و نهایتا ما بواسطه تجربه درد فیزیکی از آسیب حفظ میشیم. تمام سیستم بدن ما جوری طراحی شده که وقتی به خطر میفته با دادن نشونه هایی که به سختی میتونیم در مقابلش مقاومت کنیم بقای خودشو تضمین میکنه.حالا میخوام درباره درد و رنج روانی حرف بزنم. شاید ساده بشه گفت که یک موجود زنده میخواد بقاشو حفظ بکنه ولی وقتی تو حوزه روان حرف میزنیم اینکه درد و رنج روانی چه خاصیتی دارن در اول بی معنی میشه. راستش من دقیقا همینجوری بهش نگاه میکنم. همونجور که درد فیزیکی یک خاصیتی داره درد روانی هم خاصیتی داره!من فک میکنم این دنیا قوانینی داره که وقتی اونو زیر پا میذاری دنیا میچلونتت تا باهاش همراه بشی. منظورم از قوانین، قوانین اجتماعی یا الهی نیست منظورم قوانین طبیعته و منظورم از قوانین طبیعت هم صرفا محیط زیست نیست بلکه دوره های تاریخی و تکامل زیستی رو هم شامل میشه.من اینجا نمیخوام درباره این قوانین حرف بزنم یعنی مطمئن نیستم هنوز خیلی فهمیده باشمشون اما فقط درباره یکیشون حرف میزنم که تقریبا مطمئنم وجود داره...مرگ و نابودی.وقتی این قانون رو قبول نمیکنی از مرگ عزیزت در یک سوگ طولانی فرو میری... از از دست دادن چیزیکه دوسش داری داغون میشی و یا نمیتونی از چیزهایی دست بکشی که زمان داشتنشون تموم شده و در یک تقلای بیهوده زندگی میکنی.من فکر میکنم ذهن و روان انسان چیزیه که اونو در تضاد با قوانین این دنیا قرار میده و همین باعث تجربه رنج در اون میشه...من فکر میکنم هر زمانی که داریم احساس بدی رو تجربه میکنیم به این دلیله که لازمه کاری بکنیم. کاری بکنیم که با قوانین این دنیا سازگارتره.همونجور که درد فیزیکی برای تضمین سلامتی و بقای یه موجود زنده کارسازه. درد روانی هم برای این بوجود میاد که &quot;داری اشتبا میزنی&quot; :Dغم، نگرانی، خشم، حرص، حسادت و هر چیزی که تو تنهایی اذیتت میکنه به این دلیل وجود داره که باید براش کاری بکنی و تا زمانی که نفهمی اون کار چیه اون احساس رو تجربه میکنی یا حتی شاید تبدیل به افسردگی یا اضطراب مزمن بشه... احساسات بد چیزهایی نیستن که لازم باشه رفعشون بکنیم اونها یه منبع ارزشمند برای رشد شخصی هستن. اونها &quot;تنها&quot; منبع ما برای رشد روانی هستن.من مدت زیادیه که دارم به این موضوع فک میکنم و تو لحظه های خودم به کار میبرم. نتیجه جالبی داره اما ظرافتای زیادی داره چون به راحتی با چیزای دیگه اشتباه گرفته میشه:1- غرق شدن در این احساسات: مکتبهایی وجود دارن که آدمهارو تشویق میکنن در احساساتشون فرو برن تا ببینن چه پیامی براشون دارن! منظور من این نیس! به نظر من احساسات حاوی پیام های ماورایی نیستن! بنظرم خیلی ساده تره! اگه به اتیش دست بزنی میسوزی چون داغه! اگه نتونی قانون مرگ رو بپذیری میتونی فقط از فکر کردن به مرگ همسرت افسردگی بگیری! همین!2- سراغ دلیل ها رفتن: ممکنه شما فک کنین باید دنبال دلیل احساساتتون بگردین. این کار تو بعضی از حوزه های روانشناسی شناختی هم انجام میشه و فایده هایی هم داره اما منظور من این نیست. شما با فکر کردن به احساساتتون نمیتونین متوجه اونچه که لازمه تغییر بدین بشین.3- مذموم کردن احساسات بد: شاید چیزیکه گفتم باعث بشه فک کنین احساسات بد نباید وجود داشته باشن یا اگه دارین احساس بدی رو تجربه میکنین یعنی خیلی ضایع و کمال نیافته هستین! آیا میتونین فک کنین که کاش دستم نمیسوخت اگه به آتیش دست میزدم؟ اونوقت درد رو حس نمیکردین و میمردین! من از رسیدن به یک نقطه کمال عرفانی حرف نمیزنم که دیگه احساس بدی رو تجربه نمیکنین. مطمئن باشین اگه احساس بدی رو تجربه نکنین روح و ذهن شما مرده!راستی این یه پروسه زمانبره و تو مواجهه با یک احساس بد با صبر و مشاهده احساساتون، رفتارتون، محیطتون و خواسته هاتون بعد از مدت نامعلومی به این جواب میرسین که اونچه که لازمه تغییر بکنه چیه:باوری که در تقابل با قوانین این دنیاست؟ خواسته ای که ریشه تو واقعیت این دنیا نداره؟ رفتاری که با قوانین تاریخی و اجتماعی زمانه سازگار نیست؟و زمانیکه به این جواب برسین تازه جنگ با عادتها شروع میشه! گود لاک!</description>
                <category>arghavansaeedan</category>
                <author>arghavansaeedan</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2019 20:07:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن کمبودبین!</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavansaeedan/%D8%B0%D9%87%D9%86-%DA%A9%D9%85%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%86-l9k1lr7z4xyb</link>
                <description>  ذهن ما دریچه‌ایه که به واسطه اون دنیا رو شناسایی می‌کنیم. ذهن ماست که تعیین کنندهء ادراک ما از دنیا و هویتمونه. ما با ذهنمون رفتار دیگران رو بررسی میکنیم و تشخیص میدیم که کی دوستمونه و کی دشمن. اگه بخوام خلاصه اش کنم اینکه ما از شخصیت‌های مختلف آدمها تو روانشناسی صحبت میکنیم درواقع داریم از ذهن‌های مختلف حرف میزنیم! حتی شیوه‌های درمان توی روانشناسی شناختی هم راه‌هایی برای تغییر ذهن ارائه میدن. ذهن ما شبیه یه عینکه که واقعیت ازش عبور میکنه و میبینیمش! فرض کنین یه عینکی زدین که شیشه‌های قرمز رنگ داره اونوقت تمام دنیارو قرمز میبینین. این موضوع تا حدی جدیه که دیویس میگه &quot; چشم فقط قادر به دیدن چیزهاییه که ذهن آماده درک کردنش باشه&quot; یعنی هم تو بعد واقعی و هم تو بعد استعاری این جمله درسته! مثلا بارها تو روانشناسی آزمایشهایی انجام دادن که ثابت کرده ذهنیت روی ادراک و حافظه تاثیرات مستقیم داره. مثلا افراد مضطرب نشونه‌هایی که به خطر مربوط میشه رو بیشتر میتونن شناسایی کنن. یه آزمایشی انجام شده که تعداد زیادی تصویر(شامل تصویر جنگ، زلزله و تصاویر طبیعت و نوزاد انسان ) رو پشت سرهم به دو گروه از افراد (افرادیکه دچار اضطراب هستن و افراد معمولی) نشون میدن و میگن درباره تعداد تصاویری که درباره مرگ و تصاویری که درباره زندگی بود نظر بدن. افرادیکه اختلال‌های اضطرابی داشتن تعداد تصاویر درباره مرگ رو بیشتر گزارش میدادن چون هم نسبت به دیدن این تصاویر حساس تر هستن و هم اونهارو بیشتر به خاطر میارن.یه تعریف جالب و ساده از افسردگی اینه&quot; ناتوانی فرد در به‌یاد آوردن اتفاقات خوشایند گذشته و پیش بینی احتمال تکرار آن‌ها در آینده&quot; . من این تعریف رو خیلی دوس دارم چون تجربه خودم از افسردگی تو همین خلاصه میشه و زمان‌هایی که افسرده بودم درواقع هیچ چیز خوشایندی رو در زندگیم نمیدیدم و به‌یاد نمی‌آوردم. این &quot;نبود انتفاقات خوشایند&quot; خیلی به اتفاقات بیرونی مربوط نبود. اینو الان با اطمینان میتونم بگم که سالهاست دیگه افسردگی رو تجربه نکردم اما اتفاقات ناخوشایند، شکستها، آسیب‌ها و ناکامی‌های زیادی رو تجربه کردم اما خبری از افسردگی نیست چون ذهن من قادره در کنار تمام این‌ها، اتفاقات خوشایند رو ببینه، به یاد بیاره و مهمتر از همه میدونه که این‌ها تا ابد ادامه پیدا نمیکنن و همونجور که در گذشته روزهای خوبی بودن در آینده هم روزهای خوبی خواهند اومد. تا اینجا درباره ذهنی که نگرانه و خطر رو میبینه و ذهنی که ناخوشی‌ها رو میبینه حرف زدم اما این‌ها مقدمه بود برای اینکه درباره ذهنی حرف بزنم که &quot;کمبود&quot; هارو میبینه! ابزار این ذهن سرزنشگریه و یه چوب سحرآمیز از جادوی سیاه داره که به هرچیز زیبایی بزنه زشتی‌هاش دیده میشن! من واقعا باور دارم که هر پدیده‌ای، هر چیزی که اطرافمون میبینیم و هرچیزی‌که تجربه می‌کنیم جنبه‌های مطلوب و نامطلوب رو درکنار هم داره! این مطلوب و نامطلوب هم فرد به فرد متفاوته  و حتی با تغییر زمان میتونه برای یه نفر تغییر کنه اما برای ذهن کمبودبین هیچ کدوم اینا مهم نیس و تمام تلاشش رو میکنه که توجه شمارو به اون جنبه ای از چیزها جلب بکنه که نامطلوبه، که ناقصه، که کمه.اگه شما برای یه رسیدن به یه هدف لازم باشه 10 قدم حرکت بکنین و از اون 10 قدم 9 تاش رو اومده باشین ذهن کمبودبین تمام توجه و انرژی شمارو میبره سمت اون یه قدمی که باقی مونده! حتی اگه اون یه قدم رو هم وردارین و به هدفتون برسین ذهن کمبود بین به سرعت برای نقطه‌ای که بهش رسیدین کمبودی میتراشه و نمیذاره شما از رسیدن به خواسته خودتون لذت ببرین.ذهن کمبودبین قادر نیست از چیزی لذت ببره! اصلا چیزی رو برای لذت بردن نمیبینه که بتونه احساس لذت رو تجربه کنه! ذهن کمبودبین انقدر مشغول دیدن کمبودها و ایراد گرفتنه که خیلی وقتها نمیتونه امکاناتش رو ببینه و برای همینم همیشه منتظر رسیدن به جاییه که در اونجا همه چیز عالی باشه و بتونه خوشحالیو تجربه کنه! و این نقطه رو هیچ وقت پیدا نمیکنه چون به هرجاییکه میرسه دوباره به کمبودهاش مشغولیت داره! ذهن کمبودبین همیشه تو کمبود زندگی میکنه و فرقی نمیکنه که چقد بدست بیاره و چقد داشته باشه اون همیشه ناراضیه! برای همینم هرچقدر که به دست بیاره و تجربه کنه، باز هم تو دیدن داشته‌هاش ناتوانه! ذهن کمبودبین با افراد، سختگیرانه برخورد میکنه! اگه با خودتون و با دیگران بی رحم هستین و مدام در حال سرزنش خودتون یا دیگران هستین جادوی سیاه ذهن کمبودبین داره روح شما رو میخوره! در واقع زندگی شما در خدمت یه ارباب سخت گیره که هیچ وقت راضی نمیشه و مدام بهتون میگه که کافی نیستین! ازتون میخواد که عزیزانتون رو با سخت گیری سرزنش کنین تا همه چیز مطابق میل اون بشه! مطابق ایده‌ال‌هایی که اون میگه! درواقع شما دارین برای ایده‌الی زندگی میکنین که اصلا وجود نداره و هیچ وقتم وجود نخواهد داشت! شما برای ساختن یه تصویر کامل که کمبود و ایرادی نداشته باشه سخت تلاش میکنین و ذهن کمبودبین در تمام این مدت ایرادهای این تلاش رو بهتون گوشزد میکنه!من نمیخوام درباره اینکه چرا ذهن شما اینجور پرورش پیدا کرده حرف بزنم. راستش فک میکنم سبب شناسی، کمک زیادی به حل این مشکل نمیکنه. من میدونم که ذهن قابل تغییره و تحقیقات حوزه علوم شناختی به وضوح نشون میدن که ذهن قابل تربیته! هر خوراکی که بهش بدین ازش تغذیه میکنه و همون میشه! این همونقد که خبر خوبیه خبر ترسناکی هم هست! این موضوع نشون میده که هرکسی چقد درباره خوراکی که به ذهنش میده مسئوله! اینکه در طول روز چه چیزهایی میبینین، زمانتون رو با چه افرادی میگذرونین و تو خلوت خودتون به چه موضوعاتی فکر میکنین داره ذهن شمارو پرورش میده! ذهنی که باهاش دنیارو میبینین! من اگه بخوام بگم با یه ذهن کمبودبین باید چیکار کرد فقط میتونم بگم که آگاه شدن ازش هر زمانیکه داره عمل میکنه اولین قدمه! وقتیکه ذهن کمبودبینتون داره ایرادات چیزی رو میشمره گفتگوهای ذهنیتون رو مشاهده کنین! باهاش مقابله نکنین که هیچ فایده‌ای نداره. فقط کافیه بدونین که این ذهن کمبودبین شماست و لزوما تمام واقعیت نیس. حالا برای اینکه بتونین تمام صحنه واقعیت رو ببینین از خودتون بپرسین علاوه بر این کمبودها دیگه چه چیزی میتونم ببینم؟ آیا پربودی هم وجود داره؟ اگه یه آدم دیگه الان اینجا بود ممکن بود چه چیزی نظرشو جلب کنه؟ تمرین کردن اینکه یه اتفاق رو از جنبه‌های مختلفی ببینین به تدریج زور ذهن کمبودبینتون رو کم میکنه.درواقع شما برای زندگی به ذهن کمبودبینتون هم احتیاج دارین! اگر انسان قادر نبود کاستی‌هارو ببینه و براشون کاری انجام بده ما هنوزم توی غار زندگی می‌کردیم!! مشکل اونجاییه که دیدن کمبودها تمام فضای ذهنی کسیو اشغال میکنه! زمانیکه بتونیم مطلوب رو کنار نامطلوب ببینیم درواقع به واقعیت زندگی نزدیکتر میشیم. وقتی بتونیم ذهنمون رو جوری پرورش بدیم که نسبت به دیدن پربودها و کمبودها به یه اندازه حساس باشه میتونیم برای رسیدن به خواسته‌هامون تلاش کنیم و از مسیر لذت ببریم. میتونیم شکست بخوریم یا خسته بشیم. میتونیم بایستیم یا ادامه بدیم. میتونیم تو مسیر رسیدن به چیزهایی که میخوایم آزادانه حرکت کنیم و آگاهانه توقف کنیم.</description>
                <category>arghavansaeedan</category>
                <author>arghavansaeedan</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2019 19:20:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعا بیرون منطقه امن چه خبره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@arghavansaeedan/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87-%D8%A7%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%87-slkn5zmmgqzq</link>
                <description>درباره نترسیدن و بیرون اومدن از منطقه امن داستان‌های زیادی وجود داره! جملات قشنگ صورتی که میگه نترسید و از منطقه امنتون بیرون بیاید که اونور منطقه امن دنیا یه شکل دیگه‌اس و موفقیت و خوشبختی پشت دیوارهای این منطقه منتظر شما هستن. آدمایی هستن که میگن یهو تصمیم گرفتن از منطقه امنشون پاشونو فراتر بذارن، به ترسهاشون غلبه کردن و تغییراتی تو زندگیشون ایجاد کردن و بعد میگن اونقدی که از دور به‌نظر میومد ترسناک نبود! نه اینکه بخوام بگم این‌ها حقیقت نداره اما راستش تمام حقیقت نیس! میخوام بگم تصویر مردی که از منطقه امنش بیرون اومده رو با یه تصویر تمیز و شیک مثل استیو جابز نشون میدن درحالیکه تو واقعیت تصویر مردی که از منطقه امنش بیرون اومده شبیه سکانس پایانی فیلم جان سخته! زخمی، کثیف و خسته!اون چیزیکه کمتر دربارش صحبت میشه این مسیره! افراد معمولا درباره نتیجه‌ها حرف می‌زنن و برای همین ما درباره فرآیندها اطلاعات کمتری داریم. افراد موفق تو چند جمله درباره سختی‌های مسیر موفقیت حرف میزنن و کسیکه از اون جایگاه &quot;موفق&quot; فاصله داره تصوری از شدت این سختی نداره. درباره اینکه چطور میشه از این منطقه امن بیرون اومد و در صورت بیرون اومدن با چی قراره مواجه بشیم کمتر حرف زده میشه! میخوام تو این نوشته درباره این مسیر بگم! چیزهایی که اینجا مینویسم حاصل تجربه شخصی زندگیم و تجربه حرفه‌ایم به‌عنوان یه روانشناس هست.منطقه امن یا comfort zone چیه؟منطقه امن یعنی اون محدوده‌ای که برای ما شناخته شده است. برای همینم اسمش هست منطقه امن! چون برامون آشناس و میشناسیمش احساس امنیت بهمون میده و حس میکنیم اوضاع تحت کنترل ماست! این محدوده برای هر کسی منحصر به فرده و به خاطر تجربه‌های زندگی یا فرهنگی که توش رشد کردیم و خصوصیات فردیمون، برای هرکسی موارد مختلفی رو شامل میشه و میتونه تو طول زندگی یه نفر تغییر هم بکنه! مثلا اگه کسی به هر دلیلی همیشه به همراهی یه آدم دیگه احتیاج داره، تنهایی خرید رفتن میشه بیرون از منطقه امنش! برای کسیکه کوه و طبیعت رو دوس داره و بارها تنهایی سفر رفته صعود کردن به قله دماوند بیرون از منطقه امنش هست! پس منطقه امن رو میزان شناخته شدگی‌های ما تعیین میکنه! تو مثال اول اون آدم میدونه که با کسی بیرون رفتن چجوریه چون قبلا تجربه‌اش کرده اما تنهایی خرید رفتن رو تابه‌حال تجربه نکرده و نمیشناسه و برای همینم براش ترسناکه. آدمها نسبت به چیزهایی که بیرون از منطقه امنشون قرار داره بدبین هستن. گاهی فک میکنن اگه مشکلی پیش بیاد و من از پسش برنیام چی؟! گاهی خیلی قبل تر از این‌ها انقد از یه وضعیت مبهم و ناشناخته میترسن که حتی بهش فکرم نمیکنن یا با گول زدن خودشون و آوردن بهونه‌هایی، هرچیزی که بیرون از منطقه امنشون باشه رو به نحوی تقبیح میکنن یعنی میگن اون رو نمیخوان یا به خود اون کار یا آدمهایی که اون کار رو انجام میدن یه برچسبی میزنن که دلیلی برای انجام ندادن اون کار بشه. خب آخه وقتی اینجا امنه چرا باید از جام تکون بخورم؟ماجرا از این قراره که وقتی در جایی هستیم که برامون آشناست و کارهایی رو انجام میدیم که قبلا انجام دادیم فقط میتونیم شاهد نتیجه‌هایی باشیم که قبلا بودیم. این نتیجه‌ها لزوما &quot;بد&quot; نیستن اما حتما &quot;کم&quot; هستن. چون &quot;تغییر&quot; قانون جهانه و این چیزی نیس که سلیقه من باشه یا اگه تصمیم بگیرم تو منطقه امنم بمونم جهان برای من تغییر نکنه! همه چیز در حال تغییره از درونیات انسانی ما تا ظواهر بیرونی دنیای مادی. وقتی کسی به منطقه امنش وابسته‌اس و نمی‌خواد از اون خارج بشه نمیتونه خودش رو با تغییرات تطبیق بده و سعی میکنه محیط زندگیش رو یا حتی احساساتش رو تا حد ممکن به اون شرایط یکسان قبلی نزدیک بکنه! این یه تلاش بیهوده‌اس که نهایتا هم رکود و نارضایتی به بار میاره. آدمهایی که به منطقه امنشون چسبیدن معمولا فک میکنن دلیل نارضایتیشون اینه که یه تغییراتی ایجاد شده که آرامششون رو به‌ هم زده و بیشتر میرن تو جنگ با تغییرات و این یه جنگ بی فایده‌اس. اما واقعا بیرون منطقه امن چه خبره؟بیرون از منطقه امن منطقه های دیگه‌ای هست که اگه کسی از منطقه امنش بیرون بیاد به ترتیب اونهارو تجربه میکنه. منطقه ترس: منطقه ترس اولین منطقه‌ای که بعد بیرون اومدن از منطقه امن تجربه‌اش میکنیم! برای همینم گفتم بیرون محدوده امن همه چیز گل و بلبل نیس! تو این منطقه ما خودباوری لازم برای مواجه شدن با شرایطی که برامون جدیده رو نداریم. دنبال بهونه می‌گردیم تا بتونیم برگردیم تو همون جای امن و راحت قبلی و خیلی تحت تاثیر نظرات دیگران قرار می‌گیریم. واقعیت اینه که ما مهارت‌هایی رو برای مواجهه با چالش‌های جدید بیرون منطقه امن نداریم و احتمال داره که تو اولین اقدام برای یه تجربه متفاوت گند بزنیم و سرخورده بشیم! این مهم‌ترین قسمت برای اینه که بتونیم از اون منطقه امن و راحت بیرون بیایم! اینکه بپذیریم ضعف داریم و بدونیم که میتونیم اشتباه کنیم. ذهنمون سعی میکنه با فاجعه جلوه دادن گند زدنامون مارو برگردونه تو محدوده امن.بهش گوش نکنین! این تنها مسیریه که برای بیرون اومدن از نارضایتی وجود داره!منطقه یادگیری: بعد از گندزدن‌ها و اشتباه کردن‌های فراوان یاد می‌گیریم. فقط در صورتی میتونیم مهارت جدید به‌دست بیاریم که یه کار جدید بکنیم! اگه با موفقیت منطقه ترس رو پشت سر گذاشته باشیم پخته تر شدیم و این یعنی منطقه امن برامون وسیع تر شده! کارهایی که قبلا برامون وحشتناک بودن رو به‌راحتی انجام میدیم و همین باعث میشه خودمون رو باور کنیم و جرات و جسارت پیدا کنیم تا با مشکلات جدید مواجه بشیم.و تازه میرسیم به منطقه رشد! که در اینجا شکوفایی اتفاق میفته و اون تصویر شیک و تمیزی که از بیرون اومدن از منطقه امن بهمون نشون میدن همینجاس! اینجا جاییه که شما رویاتونو زندگی می‌کنین اهدافی برا خودتون تعیین می‌کنین که سخت هستن اما دست یافتنی ان و شما مهارت و تجربه لازم برای رسیدن به اونهارو دارین. اما این مسیر مسیری نیست که فقط برای یک بار از اون بگذرید. این مسیر همیشگی رشده. مسیر همیشگی تطبیق با تغییرات دنیاس! و به میزانی که کسی میتونه با این تغییرات همسو بشه رضایت رو تجربه میکنه! موندن تو منطقه امن، ما رو به آرامش ظاهری اون معتاد میکنه و تصورمون از بیرون اومدن از اون منطقه هر روز ترسناکتر و ترسناکتر میشه! راستش این جمله که میگن هیچ وقت اونقدری که از دور به‌نظر میاد ترسناک نیس از همین واقعیت میاد! از این واقعیت که ذهن ما درباره ناشناخته ها فاجعه سازی می‌کنه و سعی میکنه متقاعدمون کنه که برای بیرون رفتن از منطقه امن انرژی مصرف نکنیم! احتمالا بیرون منطقه امن سختی هایی که ذهنتون بهتون میگفته رو نخواهید دید اما سختی‌های دیگه‌ای رو تجربه می‌کنید که ذهنتون نمیتونسته درباره اونها به شما هشدار بده چون تجربه‌های واقعی در دنیای واقعی فاصله زیادی با تخمین‌های ذهنی در دنیای فرضی ما دارند. </description>
                <category>arghavansaeedan</category>
                <author>arghavansaeedan</author>
                <pubDate>Sun, 24 Feb 2019 23:32:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>7 سال از تجربه من با ماری جوآنا</title>
                <link>https://virgool.io/biography/7-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A2%D9%86%D8%A7-b5fjdtufjitq</link>
                <description>  میخوام از یه داستانی بنویسم که 7 سال از زندگی منو تشکیل میده. این داستان 8 تا فصل داره و خیلی شبیه داستانای عاشقانه اس. یعنی من اینجوری میبینمش و همینجوری براتون تعریفش میکنم.فصل اول: آشنایی ، خیلی قبلتر از اینکه ببینمش عاشقش بودم.من راستش از نوجوونی منتظر بودم بزرگ شم که آزادیام بیشتر بشه و بتونم دراگ بزنم:D چون تو اون دوران خیلی نمیتونستم تنها از خونه بیرون برم و محدود بودم . تا اونجایی که یادم میاد دلیلش موسیقیای دهه 70 به بعد آمریکا (و لندن) و اون فضای زندگی هیپی طوری بود که روی من خیلی تاثیر داشت. اون دوران هم برام ترسناک بود و هم هیجان انگیز . نهایتا کنجکاوی و اشتیاقم به ترسم غلبه کرد و من تو 20 سالگیم برای اولین بار گل کشیدم! گل کشیدن برای من یه چیز اتفاقی نبود چیزی بود که دنبالش بودم! و دورو برمم کسی نبود که اینکاره باشه برای همین گشتم تا پیداش کنم! انقد با آدمای مختلف دربارش حرف زدم تا بالاخره یکی گفت &quot;من کشیدم میخوای امتحان کنی؟&quot; فصل دوم: فلیرتینگ ، همه چی باهاش جور دیگه ای بود!دفعات اولی که گل کشیدم پشمام از این ریخته بود که چرا هر دفعه یه جوره! هیچ موقع فازش مثل دفعه قبل نیس! اصلا مث مستی نبود که بدونی چه حسیه چون های بودن هر بار یه جور بود و مدام سورپرایزم میکرد. شروع کردم به لاس زدن باهاش، ازش خوشم اومده بود، همیشه جدید بود . هرچی بیشتر میرفتم تو نخش بیشتر بهم حال میداد. هیچ موقع حالمو بد نمیکرد مث الکل معدمو سرویسم نمیکرد و میشد بهش اعتماد کرد. میشد باهاش هر فازی گرفت:فاز خنده و خوشگذرونی یا فاز کتاب و فلسفه! لش کنی فیلم ببینی یا تا صب برقصی !همه چیز باهاش یه جور دیگه میشد و مدام میخواستم چیزای بیشتریو باهاش تجربه کنم.صداها، تصویرا، حسارویاها،فکرا،ترساهمشون جور دیگه‌ای بودن.فصل سوم: شناخت ، برای لذتی که بهم میداد تاوانی نمیگرفت.آروم آروم که بیشتر شناختمش بیشتر عاشقش شدم. باعث میشد دنیارو جور دیگه ای ببینم. جوری آگاهی منو تغییر میداد که دیگه به خیلی چیزا نمیگفتم مشکل و به راحتی میتونستم حلشون کنم! ارتباط منو با آدما بهتر میکرد حتی من همیشه گفتم لازمه کمی مولکول THC رو بریزن تو آب شهری تا همه آدما باهم مهربون تر بشن:D بیشتر که شناختمش دیدم فازی که بهم میده میتونه به نژادش ربط داشته باشه. فهمیدم یه تعدادیشون فاز پایین دارن و یه تعدادی فاز بالا! فهمیدم یه وقتایی که فس میشم(حس غم یا خستگی یا کسالت زیاد)  دلیلش جنس گله و هر گلی یه فازی داره! و هیچ کدوم بد یا خوب نیستن فقط باید بدنتو بشناسی و بدون چی بهت میسازه و چی نه!یواش یواش رفتم سراغ دراگای دیگه! خیلی چیزارو امتحان کردم. حشیش، تریاک، مورفین، اسید، ریتالین، ترامادول ... هرکدومشون هم چیزای باحالی داشتن اما گل واقعا یه چیز دیگه بود! چون هر کدومشون یه ایرادی داشتن! یکیشون بعد مصرف فاز داون زیادی داشت یکی دیگه ایرادش تاثیرای فیزیکیش بودن یکیش وابستگی میاورد و فقط گل بود که بدون اینکه چیزی ازم بگیره فقط بخشش میکرد و برای لذتی که بهم میداد تاوانی نمیگرفت! یکم دربارش خوندم و اطلاعات جمع کردم و دیدم واقعا ساختار مولکولش با بقیه دراگا یه فرق اساسی داره و برای همینم عوارض و اعتیاد فیزیکی نداره (راستش درباره عوارضی مثل اختلال حافظه شنیدم و حتی تو دوستام دیدم اما خودم هیچ وقت تجربش نکردم). هر دارویی که وارد بدن میشه روی نوعی از گیرنده های عصبی اثر میذاره! مثلا روی گیرنده های مربوط به دوپامین(همون هورمون شادی و لذت). دوپامین به صورت طبیعی تو بدن وجود داره و مثلا با ورزش ترشح میشه و اون دوپامین ترشح شده روی گیرنده های دوپامین میشینه و اینجوریه که احساس لذت میکنیم. یه دارو میتونه به صورت مصنوعی اون دوپامین رو وارد بدنت کنه و به گیرنده های دوپامین بچسبه و این کاریه که اکثر دراگ ها میکنن(هرکدوم رو یه نوعی از گیرنده ها این اثر رو دارن). به همین خاطر از نظر فیزیکی وابستشون میشیم. چون بدن بعد یه مدت برای ترشح دوپامین به اون ماده احتیاج داره و بدون اون نمیتونه احساس عادی لذت و شادی رو تجربه کنه!اما گل کاریکه میکنه اینه که روی نفوذپذیری غشاء سلول ها تو مغز اثر میذاره و درواقع به پروسه انتقال اطلاعات سرعت و شدت میده و روی گیرنده‌های دوپامین اثرگذاری مستقیم نداره و برای همین هم وابستگی فیزیکی نداره (سازمان جهانی سلامت WHO  سال 2017 اعلام کرد که درباره اعتیادآور بودن یا نبودن این ماده تحقیقات ضد و نقیض زیادی وجود داره و نمیشه در این باره نظر قطعی داد)فصل چهارم: عشق بازی ، درک جدیدی از خودم و دنیای اطرافمگل میکشیدم و کتاب میخوندمو واس خودم تند تند مینوشتم چون ذهنمو خلاقتر میکرد و تمرکزمو بهتر ! هرکاری که میکردم میگفتم این کار تو چتی چجوریه؟ دوس داشتم همه زندگیمو باهاش بگذرونم. اولین باریکه تو ماشین گل کشیدم پشمام ریخت انگار داشتم پرواز میکردم. اولین باریکه لب دریا گل کشیدم انگار صدای دریا رو برای اولین بار تو زندگیم میشنیدم. طعم غذاها یه جور دیگه‌ای بود و... هر اولین باری یه دنیای جدید از درک و عشق بود برام. حتی پریود شدن تو چتی یه حس خیلی عجیب و فانه! از چند ساعت قبل که یه درد آرومی تو کمرم هست تا اینکه آروم آروم یه انقباضایی تو شکمم حس میکنمو جریان گرم خون رو توی خودم حس میکنم. موقع پریود شدن دوس داشتم گل بکشمو بدنمو نگاه کنم و حس کنم خودمو.گل بمن گوش جدیدی داد که از موسیقی لذت ببرم. چشم جدیدی داد که چیزهایی رو ببینم که تا اون سن ندیده بودم. احساساتمو عمیقتر حس میکردم و فکرپردازیام منطقی تر شده بودن! یواش یواش دنیام پر شد از فیلم ها و موزیک هایی که دیگه فقط با گل معنا داشتن و تازه فهمیدم آدمای زیادی تو دنیا گل میکشن و فقط برای اونهایی که گل میکشن فیلم و انیمیشن و موزیک میسازن!!!!! فصل پنجم: قهر و آشتی ، وابستگیولی بعد یه مدت رابطمون شکرآب شد. چون انقدر خوب بود که دیگه بدون اون رو دوس نداشتم و این یه خورده کار رو خراب میکرد. چون دوس داشتم 24 ساعته گل بکشم و بعد چند ماه که این روال ادامه پیدا کرد میدونستم که به هرحال بهش وابسته شدم چون یه جورایی زندگیم رو بدون اون کمتر دوس دارم! و یه موضوع مهم دیگه این بود که تو چتی دانشگاه نمیرفتم یا به امتحانام اهمیت نمیدادم و مشروط شده بودم و این داستانا. تصمیم گرفتیم یه مدتی از هم دور باشیم تا مطمئن شیم وابسته نشدیم. همین کارم کردیم و بعد یه مدت دوباره باهم شروع کردیم. این بار سعی کردیم که 24 ساعته باهم نباشیم و حواسمون به دوز مصرفمون و مدتش باشه. ازون موقع تا همین چند وقت پیش من همیشه یه دوره‌های آف واس خودم داشتم، یه زمان هایی که گل نمیکشیدم تا ریتم عادی زندگی رو هم زندگی کنم و یادم نره چجوریه! این برام یه سندی هم بود که من معتاد و وابسته  نیستم و وقتی با خودم قرار میذارم برای مدتی نکشم بهش عمل میکنم پس هنوز کنترل ماجرا دست خودمه!فصل ششم: رابطه کاری ، رهایی.بعد از اینکه رشتمو عوض کردمو و اومدم تو روانشناسی رابطه ما خیلی فرق کرد! من تازه داشتم درباره لایه‌های روان انسان چیزای عمیقتری رو میفهمیدم و گل تمام این آگاهی هارو شونصدبرابر میکرد برام. یعنی هرچی تو کتابها میخوندم رو تو چتی توی خودم و اطرافیانم میدیدم. از یه طرف درباره استفاده درمانی از گل و اسید مقاله‌های زیادی میخوندم. منظورم استفاده درمانی پزشکی نیس منظورم دقیقا استفاده درمانی تو روانشناسیه. یه بار درباره یکی از این مقاله ها با یه استاد روانپزشکی حرف زدم و فک میکنین چی شد؟ استاد یکم سوالپیچم کرد و چندبار ازم خواست درباره این موضوع مطلب جمع کنم وقتی دید که رو این موضوع قفلم پرسید خودم تجربه کشیدنش رو داشتم یا نه! پرسید چند ساله میکشی و چقد میشناسیش!؟ این بحثها ادامه پیدا کرد تا گفت اگه بخوای میتونیم درباره این موضوع جلسه خصوصی داشته باشیم چون خودشم خیلی به این موضوع علاقه داره! برای جلسه من به خونش رفتم و بعله! 3 تا گلدون داشت که خودش کاشته بود! سالها بود خودش میکاشت و دوس داشت کار درمانگری رو با گل انجام بده(یعنی هم مراجع و هم درمانگر های باشن) ما کارمونو شروع کردیم و من برای 6 ماه با یه روانپزشک(روانپزشک یالوم طوری که ساعتها باهات درباره عمیقترین دردهای وجودیت حرف میزنه) کار رواندرمانی رو انجام دادم. حجم آگاهی که تو اون مدت به‌دست آوردم غیرقابل توصیفه و میتونم بگم از رنجهای عمیقی رها شدم خودآگاهی بالاتری پیدا کردم و فهمیدم توی کارم به عنوان یه روانشناس میخوام چه تاثیری توی دنیا داشته باشم.فصل هفتم: زندگی روزمره ، ادویه ای که به یه غذای بی رنگ و بو اضافه میشه!آروم آروم یاد گرفتم چطور میتونم باهاش باشم و زندگی عادی رو هم داشته باشم. یاد گرفتم ازش برای پیش بردن هدفام استفاده کنم. یه زمانهایی رو گذاشته بودم که اصلا نکشم تا مشکل وابستگی حل بشه و از اونجاییکه دیگه همدیگه رو بلد بودیم به راحتی میتونستم برم دانشگاه یا سر کار و همه چی اوکی باشه. شبیه یه ادویه که به یه غذای بی رنگ و بو اضافه میشه ، به زندگی روزمره و کسلم رنگ میداد. فصل پایانی. جداییمن 8 ماه پیش تصمیم گرفتم دیگه گل نکشم. از زمانی که این تصمیم رو گرفتم فقط یه بار وسوسه اش بهم غلبه کرد و کشیدم اما بعد از اون دوباره رو تصمیمم محکمتر موندم و میدونم که دوس ندارم دیگه گل بکشم.قبلنم پیش اومده بوده برای مدتی گل نکشم برای موضوع وابستگی که بهتون گفتم یا شرایط خاصی که پیش میومد و مدتی از هم دور میموندیم.(مثلا یه دوره 3 ماهه یه دارویی مصرف میکردم که بخاطرش نباید میکشیدم). اما این بار یه فرق اساسی داره با اون موقع ها:من ازش دل کندم! توضیح دادن اینکه چی شد ازش دل کندم خیلی سخته چون تو یه پروسه عمیق خودآگاهی اتفاق افتاد و من دیدم که دیگه نیازی بهش ندارم. امیدوارم بتونم تجربمو توضیح بدم و شبیه حرفای شخمی فلسفی نشه! من دیدم تمام چیزیکه بهش میگفتم کسالت یا روزمرگی از چیزی توی من نشات میگیره. من فهمیدم که اگر این دنیایی که توش هستم برای من جذاب نیس برای اینه که خوب بهش توجه نکردم. اگه من به یه ماده ای احتیاج دارم تا جریان زندگی رو درک کنم یعنی چیزی بین من و جریان زندگی فاصله انداخته. اگه من به واسطه یه ماده به جریان زندگی وصل میشم شاید دارم چیز مهمتری رو از دست میدم! خود پروسه وصل شدن به جریان زندگی!جایی که من هستم منظورم این دنیاست و شکلی که دارم منظورم شکل یه انسانه واقعیت وجودی منه. هر اون چه که حس میکنم و فکر میکنم و تجربه میکنم تمام هستی منه! تمام اونچه که حس میکنم واقعیت وجودی من توی این لحظه‌اس و چرا من میخوام این واقعیت تبدیل به یه چیز دیگه ای بشه؟ وقتی میگم با گل &quot;بهتر&quot; میبینم و میشنوم. یعنی بهتر نسبت به چی؟ بهتر نسبت به اونچه که واقعیت وجودی منه؟ لذتی که گل بمن میده لذتیه که از واقعیت هستی من نیست و برای اون لذت ، بدن و ذهن من لازمه از اونچه که هستم فاصله بگیره و بواسطه یه ماده ای تو سطح دیگه ای از پردازش قرار بگیره. این سطح دیگه از پردازش با وجود تمام جذابیت‌ها و کارکردهاش بخش واقعی وجود من نیست. لذت‌هایی که با این ماده به‌دست میارم رو بدون این ماده ندارم و این یعنی من دارم تجربه‌های زندگیم رو وابسته میکنم به چیزی در بیرون از هستی وجود خودم. به یه ماده به اسم گل! شاید این کار به خودی خود ایرادی رو متوجه من نکنه اما یه ایراد بزرگتر رو تو دل خودش داره. من با تجربه کردن اون جریان واقعی زندگی و تمام احساسات و پردازش‌هایی که دارم رو تجربه نمیکنم. راستش من متوجه حجم زندگی توی لحظه شدم. حجم زندگی تو هر لحظه از من که با زمان و مکان تعریف نمیشه، به هیچ چیزی در بیرون از خودش وابسته نیست و مطلقا در حال تجربه کردن خودشه! تجربه کردن خودش بدون هیچ واسطه ای.واسطه الگوهای فکری ، واسطه نیازها و وابستگی ها ، واسطه اسم و موقعیت و شهرت ، بدون واسطه گل! امروز من میدونم که تمام چیزیکه لازم دارم برای داشتن یه زندگی خوشحال رو در درون خودم دارم. میدونم که اگه چیزی داره منو غمگین میکنه یا حوصلم رو سر میبره یا نگران میکنه اینها نشونه‌هایی هستن که کافیه بهشون نگاه کنم تا ببینم دارن بهم چی میگن! به هیچ قیمتی نمیخوام اونهارو نادیده بگیرم اونها به من میگن که لازمه چه تغییری تو زندگیم ایجاد کنم یا حتی نکنم!امروز میدونم که انتخاب من نیس به واسطه یه ماده ای یه توانایی رو پیدا کنم و بعدم برای این توانایی به اون ماده نیاز داشته باشم. من هرچیزیکه فک میکنم کم دارم رو توی خودم پرورش میدم! یکم سخت تره برا همینم شیرین تر و موندگار تره! از زمانیکه حضورم توی لحظه‌های زندگیم بیشتر شده اینو فهمیدم که هر لحظه پر از اطلاعات شگفت انگیزناکه! با همین پردازشی که دارم و بدون هیچ ماده واسطه‌ای! </description>
                <category>arghavansaeedan</category>
                <author>arghavansaeedan</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jan 2019 14:43:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>