<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های amir379</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ariamirpanahiy</link>
        <description>انسان مادامی که حضرت عزرائیل به دیدارش مشرف شود در حال مبارزه و مقاومت است...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:03:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4021294/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>amir379</title>
            <link>https://virgool.io/@ariamirpanahiy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اتاقک گلی...</title>
                <link>https://virgool.io/@ariamirpanahiy/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%DA%A9-%DA%AF%D9%84%DB%8C-qnfovzoauc0l</link>
                <description>چند وقتی هست چراغ اتاقک گلی ته وجودم به ندرت روشن میشه، انگار صاحبخونه قصد سر زدن به خونه اش رو خیلی نداره، با اینکه خونه اش از گِل بود، ولی خودش از جنس دل بود، شیرین بود، خواستنی بود، قوی بود، لطیف بود، گرم بود، استوار بود و ...یادش بخیر، روزایی که بود همه چیز رنگ داشت، رنگ که میگم رنگ روغنی نیاد تو ذهنتون، رنگایی از جنس نور، رنگایی که با دیدنش زندگی توی چشمات جریان پیدا میکرد، نقاش ماهری هم بود، معلوم بود استادش بهترین نقاش این کره خاکی هست چون شبیه تابلوهاش رو هیچ جایی ندیدم، وقتی قلم رو به رنگ آغشته میکرد و میکشید روی بوم هر چی دود و زنگار توی وجودت بود دود میشد میرفت هوا جاش رو لذت و خوشبختی میگرفت.خودش اول نقاشی رو بهم یاد داد، نقاشی فراتر از بوم پارچه ای، نقاشی کردن روی بوم زندگی رو میگما، جیگررر میخواد روی بوم زندگیت نقاشی کنی، چون کافیه یه جایی دستت خط بخوره، دنیا جلوی چشمات سیاه میشه، از اون بدتر درست کردنشم سخته و بهای زیادی باید بدی برای اینکه درست بشه، منم کم دستم خط نخورده ها، ولی تونستم بعضیاش رو درست کنم.با هم زیاد نقاشی میکردیم، از رفتن به مدرسه بگیر تا جشن های توی تقویم رو با هم میکشیدیم، انصافا هم خوش دست بود، چه نقش هایی که نزدیم با هم، از ماسه های جنوب گرفته تا کاشی های حرم امام رضا، از پرده خونه خدا تا موج های سرد خزر، از گرمی خلیج فارس تا آرامگاه فردوسی و ...کتاب هم میخوند، چقدر بهم کتاب معرفی کرد، چقدر خودش کتاب دوست داشت، یادمه قبل از این جریان فضای مجازی کلی مینشستیم با هم کتاب میخوندیم، یه وقتایی من بلند میخوندم که اون بشنوه، یه وقتایی هم برعکس.یه جورایی شبیه شخصیت علی عابدینی توی هامون داریوش مهرجویی بود برام، موقع کد زدن هم بهم ایده میداد و کمکم میکرد چطوری کد بزنم، راستش رو بخوام بگم با قدرتی که استادش بهش یاد داده بود حتی انگشتامو روی کیبرد حرکت میداد برای کد زدنآخرین باری که اومد همین هفته پیش بود، ولی دوباره رفت استعلاجی، نمیدونم شاید از بعضی چیزا میترسه، یه سریا هستن که به خونش تشنه ان، هر وقت میان مجبور میشه خودش رو از چشمشون پنهان کنه، ولی قول میده بازم بیاد و مطمئنم به قولش عمل میکنه، چون از استادش یاد گرفته همیشه صادق باشه و بدقولی نکنه.کسی که درباره اش صحبت کردم نه آدم بود نه فرشته، ولی مثل یه برادر از روزی که به دنیا اومدم تا الان کنارم بوده و دستمو گرفته، میتونم بگم اگر نباشه هیچ آدمی نمیتونه بیشتر از چند دقیقه دوام بیاره، اون عزیزی که این همه در وصفش گفتم که باز هم کمه چیزی نیست جز اراده.اتاقک جناب اراده، ساده ولی صمیمیپ.ن: امیدوارم همه اراده هاشون رو برگردونن و باهاشون خلوت کنن و نتیجه این خلوت تحول و انقلابی به وسعت دنیا توی وجودشون باشه.</description>
                <category>amir379</category>
                <author>amir379</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 00:42:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ بر دیکتاتور...</title>
                <link>https://virgool.io/@ariamirpanahiy/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-k4b9mm6wbovy</link>
                <description>از وقتی وارد جامعه ای به اسم دبیرستان شدم، در عین بی تجربگی تجربه اتفاقاتی رو داشتم که تا چند وقت پیش از حضور توی جامعه کاری و دانشگاه در آینده بیزار و گریزان بودم، تجربه هایی که باعث شد در سال تحصیلی ۱۴۰۱-۱۴۰۲ مدرسه برام مثل زندانی شد که مجبور بودم به خاطر رضایت پدر و مادر و افزایش معلوماتم هر روز ۸ ساعت از وقتم رو با کسایی بگذرونم که با یک یک کلمه هایی که از دهنشون بیرون میومد و نگاه هایی که از روی خشم و غضب بود روحم رو لحظه به لحظه مجروح و زخمی تر میکردن و من رو از اون تصورات و آرمان هایی که به قول عده ای روشنفکر نیاز اصلی زندگی انسان هاست، مثل آزادی بیان و رعایت حقوق یکدیگر و نشکنیم دل همدیگه رو و ... فرسنگ ها دور میکرد.خیلی زود بود که بفهمم کسی که شعار آزادی میده خودش میتونه صدای یه نفر رو که توی یه جمع ۲۸ نفره باهاش نظر مخالف داره رو خفه کنه و بدترین توهین ها و تمسخر ها رو بهش کنه، خیلی زود بود که معنی واژه هایی مثل اکثریت و اقلیت رو درک کنم، فقط نمیدونم چرا اون اکثریتی (!) که به خودشون میگفتن ۴۷ ساله اندر خم یک کوچه اند که به هدفشون برسن و برای عدم موفقیتشون ما رو فحش کش میکنن :/کاش هر پدر و مادری اولین کاری که برای بچش انجام میده خریدن خوراکی و پر کردن شکم بچه نباشه، بلکه ذهنش رو طوری پر کنه که فردا روزی بچش دل کسی رو نشکنه و کرامت انسانی خودش رو به سطح حقارت حیوانی نرسونه که حتی خود حیوان هم دوست نداره همنوعش تحقیر و مسخره بشه چه برسه به انسان.کاش یه روزی برسه که حرفایی که میزنیم رو اول خودمون اجرا کنیم بعد به عنوان شعار سیاسی اجتماعی از دهنمون تراوش کنیم.کاش رفتارمون با بقیه بر اساس تفکر و عقیده شون نباشه و به قول بعضیا، واقعا مثل انسان زندگی کنیم نه که بگیم دین ما انسانیت هست بعد بدترین رفتار رو با کسی داشته باشیم که تفکرش یکم با ما جهت داره.حرفایی که زدم ۳ سال بود روی دلم مونده بود، و توی دی ۱۴۰۴ باز هم توسط عده ای جوجه دیکتاتور که شعار خودشون مرگ بر دیکتاتور بوده (!) مثل ناقوس توی گوشم پیچید، به امید اینکه اول فکر کنیم بعد حرف بزنیم.جوجه دیکتاتور های نامبرده...پ.ن: اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید...</description>
                <category>amir379</category>
                <author>amir379</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 00:54:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهمن خونین جاویدان...</title>
                <link>https://virgool.io/@ariamirpanahiy/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-vlsbui5ikvu2</link>
                <description>بعد از اتفاقات اخیر و تعطیلی مدارس به علت آلودگی و برودت (!) هوا (شاید هوای دلا منظورشون بوده😃) بالاخره برنامه جدید امتحانات دی (فعععک نکنم دیگه دی باشه) و بهمن رو توی کانال مدرسه گذاشتن و از قرار معلوم انگار موسیقی فاخر و زیبای بهمن خونین جاویدان امسال واقعی تر توسط ما دانش آموزای عزیز آینده سازای مملکت (یکم بادمجون برای خودمون قاب کنیم دیگه) تجربه و درک میشه و شاید حتی تو تاریخ ماندگار، فقط امیدوارم خونی که قراره بریزه از لوله خودکار قرمزمون بریزه نه اشک چشمامون...متهم نامبردهفقط اون دینی پنجشنبه دل منو برده😁پ.ن 1: از مسئولین محترم درخواست دارم طبق بخشنامه ای برای ایجاد حس شور و شعف بیشتر در دانش آموزان امتحانات باقی مانده رو به دهه فجر موکول کنن تا همزمان با ایام الله سراسر کشور در مدارس هم ایام الله به خوبی حس بشه (امیدوارم این پیشنهاد کارشناسی شده رو مثل بقیه پیشنهادای کارشانسی شده اقتصادی و سیاسی و اجتماعی تحویل نگیرید)پ.ن 2: از سازمان عفو بین الملل تقاضا دارم نظرش رو نسبت به این جنایت جنگی حتما ابراز کنه و مثل سازمان ملل متحد لطفا ابراز تاسف نکنه، جای ابراز تاسف قبلیاتون هنوز درد میکنه آقای گوترش :(تصویری از معلم اول، جناب استاد والتر وایتبا تشکر از اینکه وقت ارزشمندتون رو پای درد دل بنده گذاشتید :)</description>
                <category>amir379</category>
                <author>amir379</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 01:26:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>