<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرین حق طلب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arianhaghtalab</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:11:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/71764/avatar/h6Wjsd.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرین حق طلب</title>
            <link>https://virgool.io/@arianhaghtalab</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آدما دو دستن!</title>
                <link>https://virgool.io/@arianhaghtalab/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%86-eldx5f3roplr</link>
                <description>آدما دو دستن: دسته اول یه جای کارشون میلنگه، دسته دوم هم فکر میکنن خیلی خوبن ولی اونا هم باز یه جای کارشون میلنگه!یادمه یه بار با دوستی بیرون بودیم و اون داشت رانندگی میکرد. بعدش بهش زنگ زدن و اون هم بدون این که کنار بزنه شروع کرد به حرف زدن با گوشی. یکم که گذشت یکی بدون این که چراغ راهنماشو بزنه اومد سر راهش. رفیقم به زور فرمونو پیچوند تا نزنه به سپر ماشین جلویی و شانس آوردیم که نخورد. بعد از این که ماشین جلویی رو رد کرد، شروع کرد به فحش دادن و این که مرد حسابی این چه وضع رانندگیه.اون شب گذشت. چند شب پیش اتفاق اون شب یادم افتاد. داشتم با خودم فکر می کردم اگه رفیق من با گوشی حرف نمیزد و حواسش بیشتر به راهش بود، باز هم قرار بود که میلیمتری از کنار ماشین جلویی رد شه و شروع کنه به غر زدن از وضع رانندگی مردم؟خیلی وقت ها ما توی زندگی به مشکل برمیخوریم. اگه یکم روی مشکلمون دقیق شیم، توی بیشترشون هم ردپای بقیه هم دیده میشه. حالا چه بزرگ و چه کوچیک، توی بروز اون مشکل نقشی دارن. ما حتی بیشتر وقت ها بقیه رو مقصر اصلی میدونیم در حالی که خودمون هم ایراد مشابهی با بقیه مقصرها داشتیم و جالبتر این که هیچوقت خودمون رو به خاطر ایرادمون سرزنش نمی کنیم. چرا واقعا؟واسم سواله که آیا ما خودمون و ایراداتمون رو میشناسیم؟ آیا میدونیم که سهم ما در بروز مشکلات بزرگ و کوچیک خودمون و جامعمون کمتر از بقیه نیست؟ اگه امروز همه به خودمون و به بقیه قول بدیم که خطاهامون رو تکرار نکنیم، آیا باز هم کارمون به دعواها و بحث های روزانه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی توی دنیای حقیقی و مجازی کشیده میکشه؟من که بعید میدونم. شما چطور؟</description>
                <category>آرین حق طلب</category>
                <author>آرین حق طلب</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 00:38:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر &quot;تنها با همگان&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@arianhaghtalab/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%86-d2bf7ty2821t</link>
                <description>شعر «تنها با همگان»به قلم: چارلز بوکفسکیبرگردان: آرین حق‌طلبگوشت استخوان را می‌پوشاندو آن‌ها در خود می‌گنجانند عقلی راو گاه، روحی راو زنان می‌شکنند گلدان‌ها را در دیوارو مردان می‌نوشند بسیارو هیچکس نمی‌یابد یگانه‌ای راولی بگرددر تخت‌ها یا خارج از آن‌هاگوشت می پوشاند استخوان رااستخوان و گوشت می‌گردندبدنبال چیزی بیش از گوشتهیچ شانسی وجود ندارد:ما همه در دام یک تقدیریمهیچ‌کس هرگز نمی‌یابد یگانه‌ای رازباله‌دان‌های شهر پر می‌شونداسقاطگاه‌ها پر می‌شونددیوانه‌خانه‌ها پر می‌شوندبیمارستان‌ها پر می‌شوندقبرستان‌ها پر می‌شوندچیز دیگریپر نمی‌شود</description>
                <category>آرین حق طلب</category>
                <author>آرین حق طلب</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 02:27:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر &quot;نابغه مردم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@arianhaghtalab/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%BA%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-yizdicwchbuj</link>
                <description>در هر فرد معمولی به اندازه کافی خیانت، تنفر، خشونت و پوچی هست تا هر ارتشی را در هر روزی تامین کندو آنهایی که بهتر از هرکس دیگری میکشند، همان هایی هستند که برخلافش موعظه می کنندو آنهایی که بهتر از هرکس دیگری نفرت می ورزند، همان هایی هستند که به عشق توصیه می کنندو آنهایی که بهتر از هرکس دیگری میجنگند، همان هایی هستند که به صلح دعوت می کنندآن هایی که به عبادت خدا فرا می خوانند، به خدا نیاز دارندآن هایی که به صلح فرا می خوانند، صلحی ندارندآن هایی که به صلح فرا می خوانند، عشقی ندارنداز موعظه کنندگان بر حذر باشیداز دانایان بر حذر باشیداز کسانی که همواره کتاب می خوانند، بر حذر باشیداز کسانی که از فقر بیذارند و یا به آن افتخار می کنند، بر حذر باشیداز کسانی که سریعا شروع به ستایش می کنند تا در مقابل، بخاطر نیازشان از آن ها تمجید شود، بر حذر باشیداز کسانی که سریعا سانسور می کنند چرا که از چیزهایی که نمی دانند می ترسند، بر حذر باشیداز کسانی که دائما به دنبال اجتماعات هستند چون در تنهایی هیچ چیز نیستند، بر حذر باشیداز مرد متوسط، زن متوسط بر حذر باشیداز عشق آنها بر حذر باشید. عشقشان متوسط است، بدنبال چیزهای متوسط استولی در تنفرشان نبوغی هستدر تنفرشان به قدری نبوغ هست که شما را بکشندکه هر کسی را بکشندنه تنهایی را می خواهند و نه آن را درک می کنندآنها تلاش می کنند هر چیزی را که با مال آنان متفاوت است، نابود کننددر آفرینش هنر ناتوانند، هنر را درک نخواهند کردآنها ناتوانی شان در خالق بودن را صرفا به دید عجز دنیا خواهند دیدبدون اینکه بتوانند سرشارانه عشق بورزند، باور خواهند داشت که عشق شما ناقص استسپس از شما بیزار خواهند شدو تنفر آنها ناب خواهد گشتمانند یک الماس درخشانمانند یک خنجرمانند یک کوهمانند یک ببرمانند شوکران زهرناکبهترین هنر آنها...شعر: نابغه مردماز: چارلز بوکفسکیبرگردان: آرین حق طلب</description>
                <category>آرین حق طلب</category>
                <author>آرین حق طلب</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2019 01:29:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوناتی به وقت پائیز</title>
                <link>https://virgool.io/@arianhaghtalab/%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%B2-llddc00hlptf</link>
                <description>پائیز است. نسیم می وزد. برگ ها شروع به ریزش می کنند. سر و صدای ماشین ها در غروب جمعه دیگر کلافه کننده نیست. خوابگاه بیش از هر زمان دیگری آرام است. تنها صدای کیسه ای می آید که به جلوی پنجره شکسته شده راهرو گرفته شده تا از ورود باد به داخل جلوگیری کند، ولی نمی تواند. گاه گداری هم صدای چند نفری از راهرو می آید که از پله ها بالا می آیند و در حالیکه مکالمه مختصری دارند، در اتاق را باز می کنند، به داخل می روند و در را محکم پشت سرشان می بندند.خوابگاه جای عجیبی است. همیشه می توان در عین شلوغی تنهایی های زیادی را در آن دید. حقیقت امر را بخواهی، همه این اتاق ها که به شکلی باید جایی برای اجتماع آدم ها دور هم باشند، بیشتر مکانی برای گنجاندن بسته بندی شده این تنهایی ها هستند. در اینجا هیچکس برای اشتراک تنهایی اش با دیگری و اجتماعی شدن، در اتاق نمی ماند. هر کسی که حس کند نیاز دارد که ملاقاتی داشته باشد، گپ مفصلی بزند و یا وقتش را با دیگران سپری کند، سریع چیزی به تن می کند و بیرون می رود. آنهایی هم که انگیزه ای برای به دشت و کوه و کمر زدن را ندارند، ترجیح می دهند که از پنجره و یا در راهرو، رفت و آمد بقیه را بنگرند. نگاه به رفتن آنهایی که در بیرون انگیزه ای دارند و آمدن آنهایی که به مراد خویش رسیده اند. حقیقتا خوابگاه به بهترین شکل معنی تنهایی را به تصویر می کشد.البته آدم هایی هم هستند که می دانند چگونه این وقت هایی را که می توانند دلگیر باشند، با خود پر کنند. من هم یکی از آن ها هستم، لااقل اینگونه فکر می کنم. امروز هم برای این کار متوسل به فیلم شدم. به نظرم فیلم ها به خوبی می توانند وقت آدم را با محتوایی جذاب پر کنند و اگر حس کنم فیلمی خواهد توانست که با من حرف بزند، بی بروبرگرد تبدیل به اولین اولویتم برای تفریح می شود. این بار هم الویتم با فیلمی بود از اینگمار برگمان، به نام &quot;سونات پائیزی&quot;.فیلم داستان زندگی زنی ژورنالیست و نویسنده به نام اوا را با همسرش ویکتور (که یک کشیش بسیار محترم و آرام است) به تصویر می کشد. زوجی که در خانه ای جنگلی و به دور از شهر زندگی می کنند و در زندگی به ظاهر آرامشان، تنش های نامرئی و سرپوشیده ای جریان می گیرد. ابتدای داستان، ویکتور که عاشق همسرش است مخفیانه به همسرش می نگرد و جمله ای را که اوا در ابتدای یکی از کتاب هایش نوشته بازخوانی می کند: &quot;یکی باید یاد بگیرد که چگونه زندگی کند. من هر روز تمرین می کنم. بزرگترین مانع من این است که نمی دانم چه کسی هستم. کورمال کورمال می روم. اگر کسی من را همانطور که هستم دوست بدارد، شاید جرات این را داشته باشم که به خودم نگاهی بندازم. برای من این تا حد زیادی غیر قابل دسترس است.&quot; و اما همه این تنش ها و جریان ها زمانی نمود پیدا می کنند که مادر اوا، یعنی شارلوت، به داستان وارد می شود. شارلوت پیانیستی با شهرت جهانی است. فردی سرزنده، زیبا و باوقار. حتی خطوط روی پیشانی اوا از خطوط پیشانی مادرش هم بیشتر و عمیقتر است! شارلوت کسی است که مرگ هم خانه و همدم دوازده ساله اش، یعنی لئوناردو، هم نتوانسته او را در غم و اندوهی عمیق فروبرد. پیرزنی که بیش از آن که یک پیرزن باشد، یک کودک شاداب است که تمام عمر به فکر خودش و موفقیتش بوده. در حدی که دختر دیگرش (یعنی هلنا را که اکنون از نوعی فلجی و لکنت رنج برده و مواظبت از او نه برعهده مادرش، که برعهده اوا است) را در یک سالگی و بارها نیز اوا را در سنین مختلف رها کرده است تا به اجراهایش در کشورها و شهرهای مختلف بپردازد. کسی که اساسا نه پیش پدر و مادر و نه پیش خانواده فعلی اش شاد نبوده، حس می کرده نیاز دارد تا همانند یک کودک خودش را به دنیا بقبولاند و برای همین هم برای کمال خودش زندگی می کرده. همین کودک منشی شارلوت باعث شده بود که در نقطه مقابل او، اوا دختری شود که همدم تنهایی های پدرش است. کسی که نامه های گردش دور دنیای مادرش را برای پدرش می خوانده. پدری که مجبور بوده هم بار سنگین دوری و معاشقه های نامشروع عشقش (یعنی همسرش شارلوت) را به گردن بگیرد، و هم ناراحتی های دخترکش اوا را. در این میان اوا، دخترکی که مادرش را می ستاییده، کم کم الگویی دست نیافتنی را در مادرش می بیند. او در می یابد که نمی تواند هیچگاه مثل مادرش آنقدر زیبا، هنرمند و باشکوه باشد، و همین تحقیر است که باعث می شود بار نقش مادری و نقش همسری شارلوت را به دوش بگیرد تا به او ثابت کند بزرگ شده، حتی بزرگتر از او و این حرف ها را در حالی به شارلوت می گوید که انگار او یک قاضی است و شارلوت یک متهم. متهم به این که هیچگاه نتوانسته همانند آدم های بالغ برخورد کند، مانند یک مادر عشق بورزد و مانند یک همسر زندگی اعضای خانواده را سر و سامان دهد. همه ما هم می دانیم که مادر بی محبت، مادری که ریاکارانه نقش آدمی دلسوز را بازی می کند در حالیکه به گریه های فرزندش پاسخ لازم را نمی دهد، نهایتا کودکی را پدید می آورد که نمی داند چگونه زندگی کند، چرا که فرزند اصلا نمی داند کیست و آن هم بخاطر اینکه هیچگاه هیچکس او را از صمیم قلب، صرفا بخاطر خودش دوست نداشته است. کسی که بخاطر این طردشدگی از جانب مادر عشقی برایش مفهوم ندارد، تنها انسانی که واقعا دوست داشته فرزند 4 ساله اش بوده که غرق شده، و اکنون به فکر این است که چه زمان خواهد مرد.بعد دیدن فیلم از اتاق خارج شدم. به راهروها نگاهی انداختم. همان رفت و آمدها ادامه داشتند. آدم ها برای پر کردن تنهایی شان بیرون می رفتند. از خودم پرسیدم: چرا؟! آیا همه این هایی که برای پر کردن تنهایی شان عجله دارند، می دانند که برای چه و به چه ازایی این کار را انجام می دهند؟ آیا همه شان عاشق کسانی بودند که با آنها وقت می گذراندند؟ آیا عشقی که از جانب بقیه دریافت می کردند، صرفا بخاطر وجود خودشان بوده؟ آیا می دانستند که هستند و در نهایت، آیا می دانستند چگونه زندگی کنند و چگونه خود را برای آینده شان آماده کنند؟پائیز است. نسیم می وزد. برگ ها شروع به ریزش می کنند. خوابی طولانی در راه است و مردم هم در میان این زردها و قرمزها، در آغوش هم، به همراه این درختان تا اندک زمانی به خواب می روند...</description>
                <category>آرین حق طلب</category>
                <author>آرین حق طلب</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2019 20:27:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بودن یا نبودن؟ مسئله این است!</title>
                <link>https://virgool.io/@arianhaghtalab/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sstcsmt4ebao</link>
                <description>شاید هر کدام از ما در این عمر نه چندان کوتاهمان حداقل صد بار این جمله معروف از شکسپیر در نمایشنامه &quot;هملت&quot; را شنیده باشیم که می گوید: &quot;بودن یا نبودن؟ مسئله این است!&quot; و هر بار هم سطحی تر از گذشته از کنارش رد شده باشیم و اصلا فکر نکرده باشیم که آن خدابیامرز وقتی که این نمایشنامه و این جمله را می نوشته، چقدر فکر کرده و چه ها می خواسته که به ما بگوید. ولی این بار لااقل من یکی تصمیم دارم مسئله را از نو باز کنم و ببینم آن مرحوم چه وصیتی از خودش را در این نمایش و این جمله برای ما به یادگار گذاشته.قبلش بگذارید با یک مثال شروع کنم:مدتی پیش بود که در شبکه های مجازی ویدیوئی منتشر شد که صحنه های عمل خودکشی فرد جوانی را از بالای یک پل عابر پیاده نشان می داد. جوان بالای پل ایستاده و خود را از میله ها گذرانده بود و می خواست که پایین بپرد. در این حال نیز مردم تجمع یافته بودند تا صحنه خودکشی فرد را شاهد باشند. در آن فیلم، چیزی که بیش از هرچیز دیگری جلب توجه می کرد، این بود: صدای حضاری بود که فریاد می زدند: &quot;بپر پایین! بپر کار داریم...&quot;یک لحظه تصور کنید که همان جوانکی هستید که می خواست از بالای پل خودش را به پایین بیندازد: بالا می روید. نمی دانید که تصمیم تان درست بوده یا نه و حتی به انگیزه این تصمیم فکر هم نمی کنید. فقط می خواهید که به بقیه بفهمانید خسته اید و دیگر نمی توانید ادامه بدهید. از میله ها به سمت خارج می روید. به پایین نگاه می کنید. به آسفالت گرم خیابان و بدنی که قرار است روی آن خرد و خاکشیر شود. و بعد... نگاهتان به مردم می افتد. دیروز در رویایتان مردم را می دیدید که با ناراحتی و اندوه رفتن شما را تماشا می کنند. عده ای اشک می ریزند و عده ای دیگر پس از شنیدن خبر فوت تان تا مدت ها افسرده می شوند. معشوقه تان دیگر نمی تواند کس دیگری را دوست بدارد و شما تا ابد در یادها خواهید ماند. ولی الان... چهره ای که از مردم می بینید، چیزی که چهره واقعیشان است، چیز دیگری است. در کمال ناباوری مشاهده می کنید مردمی که زیر  پایتان ایستاده اند، نه تنها ناراحت نیستند، بلکه برای یک دقیقه از وقتشان بیشتر از جان شما ارزش قائلند.فکرش را بکنید... هنوز که زنده اید چقدر کم برایتان ارزش قائلند. وای اگر بمیرید! با خودتان می گویید: فکر نکنم تا چهلمم کسی یادش بماند که من مرده ام.و چه اتفاقی رخ می دهد؟ می فهمید که چقدر برای مردم بی ارزش هستید. از طرفی هم انگیزه تان از خودکشی در ملاعام، جلب توجه بقیه بوده! و اینجاست که این بی ارزشی شما برای مردم، آن ها را نیز در چشم شما بی بها می کند و در نهایت تصمیم می گیرید که زنده بمانید و تا حلوای این مردم به غایت بی احساس را نخورید دست بر نمیدارید! و شما هم می شوید یک عقده ای خودخواه، درست مثل همان مردم...و حال بپردازیم به سخن شکسپیر... بودن یا نبودن.می دانیم که انسان موجودی است اجتماعی که بسیاری از نیازهایش حل نمی شوند مگر به کمک جامعه. یکی از این نیازها هم احترام است. حال فرض کنید فرد در جامعه خودش از ارزش و احترامی که یک انسان عادی شایسته آن است، برخوردار نیست. و نه تنها از احترام، بلکه محیطش از محبت و تعلق هم تهی است. در خانه هایی که پر شده اند از دغدغه نان و گرانی، محبتی به فرزند نمی شود. فرزند به جامعه روی می آورد. جامعه هم بدتر از خانواده. تصمیم می گیرد که همه نیازها را با یک فرد تامین کند. این گونه فرزند درگیر رابطه عاطفی می شود. پس از مدتی که نتوانست همه نیازها را با یک فرد رفع کند، بهانه گیر می شود. بهانه گیریش موجب ترک شدنش می شود. و این گونه در نظرش خیانت را به معنی واقعی کلمه می بیند. و بعدش چه؟ با یک سری نیازهای برطرف نشده مواجه می شود و به شکل ناخوداگاه می داند که اگر این نیازها برطرف نشوند، نمی تواند در جوانی رشد کند. نهایتا تصمیم می گیرد که این شاخه کم جان را از تن درختِ جامعه بِبُرَد تا هم دیگران راحت شوند و هم خودش. و... نبودن را ترجیح می دهد.ولی تصمیم به نبودن به مراتب کار راحتی است. همانطور که خود شکسپیر این گونه می نویسد:بودن یا نبودن: مسئله این است. آیا خِرَد را بایسته‌تر آن که به تیرها و تازیانه‌های زمانهٔ ظالم تن سپاریم، یا بر روی دریایی از درد سلاح برکشیم، به آن بتازیم و عمرش را به سر آوریم؟ مُردن، خوابیدن – دیگر هیچ؛ و با خواب رفتن، بگوییم که به دلواپسی‌ها و هزاران هراسِ طبیعی که تن وارث آن است، پایان داده‌ایم. این فرجامی‌ست بسْ خواستنی. مُردن، خوابیدن –و این گونه ادامه می دهد:خوابیدن، شاید خواب دیدن: آری، مشکل همین‌جاست، زیرا در آن خوابِ مرگ، آن‌گاه که از این کالبدِ فانی رها شدیم، چه رویاهایی ممکن است از ره رسند، ما را به تردید می‌افکنند.و این سوال در ذهن فرد ایجاد می شود: خودم را بکشم که چه؟ که با رویایی پس از مرگ دست و پنجه نرم کنم که نمی دانم به چه شکل خواهد بود؟ حتی اگر قیامت و عذاب الیمی نباشد، باید خوابی ابدی و کاملا سیاه را برای خود انتخاب کنم، در حالیکه نمی توانم به تنهاترین هدفم از این کار، یعنی گفتن این که من هستم و من درد می کشم، برسم. پس اصلا این کار برای چیست؟!و بدین شکل فرد از خودکشی منصرف می شود. ولی به نظرتان آیا زندگی برایش با ارزش تر می شود؟ جوابش را من می دانم. باور کنید خیر! نه تنها زنده ماندن برایش ارزشی نخواهد داشت، که دیگران و رفع نیازهایش از طریق آنان نیز از ذهنش حذف می شوند. او می داند که هیچکس مگر خودش نه برای زنده و نه مرده اش ارزشی قائل نیست. پس تصمیم می گیرد که خودش را بیشتر در آغوش بگیرد. تنهایی اش را و بی کسی اش را. و این گونه او نیز یاد می گیرد چگونه مانند بقیه باشد...(ادامه دارد)</description>
                <category>آرین حق طلب</category>
                <author>آرین حق طلب</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2019 05:07:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>