<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرمان شجاعی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arish</link>
        <description>ایده‌آل‌گرای مازوخیست. در تلاش برای درک خود و انسان‌های اطراف</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:23:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/571/avatar/GPut9d.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرمان شجاعی</title>
            <link>https://virgool.io/@arish</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چند زبانه کردن سایت با Javascript</title>
                <link>https://virgool.io/@arish/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-javascript-o7sklxvi5rxq</link>
                <description>خب اگر فریمورک‌هایی مثل Vue یا React یا هر چرت‌وپرت دیگه‌ای استفاده میکنید خیلی راحت میتونید با i18n وبسایتتون رو چندزبانه کنید اما اگر بخوای از هیچ فریمورکی استفاده نکنید یا تو یه پروژه کوچیک وبسایت رو چندزبانه کنید یه سری راه حل‌ها هست که میتونید برید تو اینترنت سرچ کنید.خب من زیاد حرفی نمیزنم و سریع میرم سراغ کد چون خداوکیلی آدم وقتی دنبال یه راه حل میگرده حال نداره نوشته‌های طولانی رو بخونه و میخواد سریع بره سراغ خود کد، دیگه اینو همههههه میدونن، همه!ایده‌ی کلی:خب ایده کلی اینه، شما یه تگ تو html تعریف میکنید و بهش یه dataset می‌دید یعنی مثلا data-text که یه مقداری هم میگیره:&lt;h1 data-text=&amp;quotfuck_this_universe&amp;quot&gt;&lt;/h1&gt; بعد یه آرایه دارید که توش هر چندتا زبون که بخوایید تعریف میکنید مثلا en و fa و توی این زبون‌ها کلیدها کلماتتون رو تعریف میکنید:const locales = [
    {
        en: {
            fuck_this_universe: &amp;quotFuck This Universe&amp;quot,
        },
    },
    {
        fa: {
            fuck_this_universe: &amp;quotاین جهان رو ...&amp;quot,
        }
    }
];خب مرحله سوم اینه که از یه قبرستونی تشخیص بدیم زبون سایت چیه، رو تگ html یه اتریبیوت هست به اسم lang که فکر کنم منطقیه از طریق اون تشخیص بدیم زبون سایت باید چی باشه پس بیایید کد زیر رو بنویسید تا توضیح بدم که چکار میکنه چون ممکنه همه بلد نباشن و بلد نبودن اصلا اشکالی نداره.من یه Event Listener گذاشتم که میاد لود شدن محتوای DOM رو بررسی میکنه، فکر کنم تو JQuery به شکل document.ready() مینویسنش! بعد یه callback function تعریف کردم(فکر کنم callback func باشه) ? که توش گفتم برو بگرد تگی که روش اتریبیوت lang رو داره پیدا کن و تو خط بعدش گفتم بیا مقدار اتریبیوت langی که روی اون تگه هست رو بفرست به یه function که تو مرحله بعدی میگمdocument.addEventListener(&#039;DOMContentLoaded&#039;, () =&gt; {
    const locale = document.querySelector(&#039;[lang]&#039;);
    setText(locale.lang)
});خب این setText همون فانکشنیه که قراره از تو آرایه متن‌ها رو بخونه و بذاره تو جای درستش. تو خط اولش اومدم همه تگ‌هایی که روشون اتریبیوت data-text هست رو گرفتم ریختم تو containers بعد اومدم روی آرایه locales که بالاتر تعریف کرده بودیم یه حلقه خوشکل و مامان زدم  (I&#x27;m not a selfish ☹) که فکر کنم وقتی یه مقداری رو از بیرون فانکشن میخونی بهش میگم کلوژر، راجع بهش سرچ کنید من حال نداشتم سرچ کنم!این حلقه اول میاد همون en و fa و این چیزا رو با محتوای داخلشون برمیگردونه، بعدش یه شرط داریم که چک میکنه ببینه اون payloadی که میخواییم اصلا تو آرایه هست یا نه.اینجا payload همون مقداری میشه که تو این خط کد پاس دادیم setText(locale.lang)  یعنی زبان سایت که از lang تو html گرفته میشهحالا این دلیل وجود این شرط اینه که به runtime error نخوریم و نگه که فلان زبونی که اضافه کردی تو آرایه‌ات نیست و این حرفا. تو مرحله آخر یه حلقه دیگه زدیم روی containers که میشه لیست همه تگ‌هایی(المنت‌هایی) که data-text دارن و میگه بیا مقدار ... ? آقا نمیدونم واقعا چطور توضیح بدم، میاد مقدار درست رو میریزه تو innerHTML اون تگه دیگهconst setText = (payload) =&gt; {
    const containers = document.querySelectorAll(`[data-text]`);

    locales.forEach(locale =&gt; {
        if (locale[payload]) {
            containers.forEach(el =&gt; {
                el = locale[payload][el.dataset.text];
            })
        }
    });
};خب من اینقدر بد دهن و بی حوصله نیستم اما خب از سر بی حوصلگی و واسه اینکه حالم عوض بشه این رو نوشتم، دیگه به بزرگی خودتون ببخشید. قطعا این کد میتونه خیلییی تمیزتر و بهتر نوشته بشه لطفا اگه میتونید بهترش کنید واسم کامنت بذارید بنویسید که من هم بیشتر یاد بگیرم</description>
                <category>آرمان شجاعی</category>
                <author>آرمان شجاعی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2019 01:43:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا این راهی است برای زندگی بهتر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@arish/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-o3n1v1hyvjr4</link>
                <description>در حال خوندن یه مقاله بودم در مورد اینکه چطور یک زندگی خوب داشته باشیم، نویسنده با استناد به یه فیلسوفی به اسم ژان وانیر که یه NGO به اسم L&amp;amp;#x27;Arche برای افرادی که معلولیت ذهنی دارن ساخته این مقاله رو نوشته. مقاله اول با یه تجربه از خود نویسنده شروع میشه که وقتی افسر پلیسی تو کالیفرنیا بوده، یک روز که به ماموریت میره به یه سری ورزشکار با معلولیت ذهنی بر میخوره و شروع میکنه باهاشون فوتبال بازی کردن و توضیح میده که چقدر لذت برده و درس گرفته از اون روز و در ادامه همین توضیحات یه نقل قول از ژان وانیر میکنه:The great thing about people with intellectual disabilities is that they’re not people who discuss philosophy. What they want is fun and laughter, to do things together and fool around, and laughter is the heart of community— Jean Vanierاگه اشتباه نکنم ترجمه‌اش میشه:بزرگ‌ترین چیز درباره افرادی که معلولیت ذهنی دارند این است که آن‌ها افرادی نیستند که درباره فلسفه بحث کنند. چیزی که آن‌ها می‌خواهند شادی و خنده است، اینکه کارهایشان را باهم انجام دهند و خنده قلب اجتماعشان استژان وانیر در کنار دوستانشنویسنده در ادامه میگه که هر چه ما سنمون بیشتر میشه، معصومیت کودکی رو از دست می‌دیم، کنجکاوی و تخیلاتمون تسلیم بلوغ، هورمون‌ها و پیچیدگی‌های برزگسالی میشن.ما مدام درگیر ظاهر، محبوبیت و میزان موفقیت‌هامون تو زندگی میشیم، تو محل کار درگیر رقابت میشیم و یاد میگریم که ارتباطات یعنی تقابل چیزی که ما میگیم و چیزی که واقعا منظورمونه. نگران وضعیت و درجه اجتماعیمون میشم. ما تلاش میکنیم یه جهان کوچولوی امن واسه خودمون بسازیم، بدون ریسک و بدون آسیب پذیری و در نهایت امر، ما هنوز هم خوشحال نیستیم!He who clutches desperately to security, to everyday habits, work, organization, friends, family, no longer lives. More than security, life needs adventure, risk, dynamic activity, self-giving, presence to others. — Jean Vanier, Tears of Silence اونی که به شدت به امنیت، عادت‌های روزانه‌اش، کار، سازمان، دوستان و خانواده چسبیده دیگه زندگی نمیکنه. بیشتر از امنیت، زندگی به ماجراجویی، ریسک، فعالیت‌های پویا، فداکاری و حضور کنار دیگران نیاز دارهبرای رسیدن به زندگی خوب، ما باید از مسیر فعلی خودمون خارج بشیم، احساس ناامنی خودمون رو رها کنیم، نقطه ضعف‌ها و نقطه قوت‌های خودمون رو قبول کنیم و شادی رو با حضور در لحظه و کمک کردن به دیگران دوباره کشف کنیمو در نهایت، ۱۰ قانون ساده برای زندگی خوبخداروشکر، ژان وانیز یه راهنما برای چطور بهتر زندگی کردن برای ما گذاشته. چگونگی رسیدن به شادی‌هایی که هر روز کنار دوستاش و در حال مراقب ازشون در L’Arche تجربه کرده. این‌ها ۱۰ قانون ساده‌ان، ازشون پیروی کنید ایشالا که اگه خدا بخواد زندگی بهتری خواهید داشت۱- واقعیت بدن خودتان را قبول کنید همونطور که ژان وانیر گفته، ما در ضعیفی به دنیا می‌آییم و در ضعیفی هم میریم به دیار باقی. اشکالی نداره که برای بهتر کردن بدنتون برید باشگاه و کلی خرج مصرف کنید، به هر حال دارندگی و برآزندگی ? ولی یاد بگیرید خودتون رو همونطور که هستید قبول کنید چون چیزهای مهم‌تری مثل در لحظه زندگی کردن و کمک به دیگران وجود داره که روح ما رو غنی‌تر از داشتن بدنی خوشفرم میکنه۲- راجع به احساسات و مشکلاتتون حرف بزنیدما گرایش به این داریم که احساسات و مشکلاتمون رو بیان کنیم ? ولی خب، یه کِرمی باعث میشه بیانشون نکینم، بدتر از اینا برای فراموشن کردنشون به مواد مخدر و سیگار و قلیان (معمولا هم دوسیب) پناه می‌بریم. صحبت از چیزی که احساس میکنیم ما رو آزاد میکنه - من خودم تست کردم واقعا حال آدم خوب میشه۳- ترس از موفق نشدن نداشته باشیدما به اشتباه دوست داشته شدن رو مساوی موفق شدن می‌بینیم اما همونطور که ژان وانیر میگه: ما همونقدر زیباییم که هستیم. ارزش افراد با میزان پولی که تو حساب بانکیشون هست اندازه گیری نمیشه بلکه با میزان احساساتی که تو حسابشون هست سنجیده میشه، اینکه چقدر مهربون هستند یا چقدر به دیگران کمک میکنند. ما ممکنه به پولی که مارک زاکربرگ داره حسادت کنیم ولی آدم‌های مثل مادر تِرِزا رو بیشتر تحسین میکنیم۴- در رابطه‌ها، برای پرسیدن این سوال وقت بگذارید: حالت چطوره؟شما با همسرتون ازدواج کردید، موفقیت آمیز نبوده، آره چون شما باید خرج خانواده رو بدید ولی بدونید که خود خانواده بیشتر اهمیت داره. زمان بذارید و بهش توجه کنید. از همسر و بچه‌هاتون حالشون رو بپرسید چون اون‌ها توجه و محبت شما رو بیشتر از پولی که براشون در میارید به خاطر می‌سپارند۵- سرتونو از تو گوشیتون بیارید بیرون، حضور داشته باشیدعصر دیجیتال برای ما ارتباطات سریع رو بوجود آورده، اما آیا ما واقعا با همدیگه صحبت میکنیم؟!۶- از دیگران سوال کنید داستانشون چیههر کسی داستانی داره اگر شما مایل به شنیدنش باشید. دست از اینکه سعی کنید مردم رو تغییر بدید بردارید و خود واقعیشون رو ببنید و قبول کنید. فقط چون اون‌ها دیدگاه شما رو ندارن به این معنی نیست که هیچ داستان، تجربیات و دانشی ندارند. داستانشون رو یاد بگیرید و قضاوتشون نکنید۷- از داستان خودتون هم مطلع باشیدشما مانند هر انسان دیگری ارزشمند هستید، قدردان یگانگی و  استعدادهاتون باشید۸- تعصب رو کنار بذارید و با مردم ملاقات کنیدژان وانیر از &quot;ستمگری فرهنگی&quot; حرف زد. گروه من! پارتی من! فرهنگ من! آره دادا، به خودت و فرهنگ افتخار کن، هرچند که افتخار نداره ? اما نه بیشتر از مال دیگران، عضوی از جامعه انسانیت شو این ممکنه تو رو تبدیل به آدم بهتری کنه۹- به ندای درونتون گوش کنید و دنبالش بریدبر خلاف حیوانات دیگر، حیواناتی که به اسم انسان شناخته میشن، نیازهای معنوی و روحی دارن. فراتر از خوردن، تولد یا وجود داشتن، ما دنبال بی‌نهایت هستیم. مثلا دلیل اینکه اینجا هستیم چیه؟ همه ما صدایی درونی داریم که ما رو هدایت میکنه، به اون صدا گوش کنید فقط مراقب باشید اون صدا به فاکتون نده۱۰- یادت باشه یه روز میمیریژان وانیز میگه: ما همه اینجاییم، رهگذران یک ماجراجویی هستیم. ما سوار قطاری به اسم دنیا میشیم و پیاده میشیم و با این حال دنیا به راهش ادامه میده. رو به رو شدن با مرگ میتونه ما رو به سمت حرکت امروزمون هدایت کنه. میتونه آدمی که میخواییم باشیم رو تغییر بده </description>
                <category>آرمان شجاعی</category>
                <author>آرمان شجاعی</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2019 02:11:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وابستگی من به زندگی شهری...</title>
                <link>https://virgool.io/@arish/%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-t8m6yd7exvlj</link>
                <description>وابستگی من به زندگی شهری خیلی زیاده، به معماری شهری، به اینترنت و چیزهایی از این دست. هر زمان که به روستا میرفتیم حوصله‌ام سر می‌رفت، هرچند خودم فکر می‌کنم دلیلش اینه که تو روستای ما تو خوزستان اونقدر جایی برای تفریح نبود و اگر هم جایی برای تفریح کردن مثل باغ‌ رفتن و کوه رفتن بود، همراهی نداشتم که برم اونجا و بتونم لذت ببرم. از همین روی هیچ‌وقت از بودن تو اون فضا لذت نبردماما احساس می‌کنم باید...اما احساس می‌کنم بشر شدیداً نیاز داره از شهرها دور بشه، به خلوت رجوع کنه و دور بشه. من دور شدن رو یه سلوک معنوی در نظر می‌گیرم. دور شدن از همه چیز، همه وابستگی‌ها، همه نیازها، همه عادت‌ها، همه اشخاصی که روزانه باهاشون در ارتباط هستید به شما این فرصت رو می‌ده که به هر چیزی به جز پیشرفت، موفقیت، پول، عزت‌نفس، آداب معاشرت و چه میدونم هر چیزی که زندگی شهری و این سبک زندگی کنسرو شده که شما رو مجبور کرده مدام دغدغه‌اش رو داشته باشید فکر کنیدو من هم باید خودم رو مجبور کنم و عادت بدم که بتونم دور بشم، و دور زندگی کنم. مسلما قصد ندارم این رو تبدیل به سبکی برای زندگیم کنم یا اینکه بخوام به صورت دائمی برم تو یه روستا زندگی کنم اما برای اینکه بتونم خودم باشم، بدون تلاش برای اثبات (چون ما همیشه در حال تلاش برای اثبات خودمون هستیم)، بدون اینکه مجبور باشم تو بحث خاصی شرکت کنم یا حتی بدون اینکه تو بحث خاص دعوت نشم یه جا، یه گوشه برای اینکه گاهی چند هفته دور باشم از همه تفکراتی که انسان رو آزار می‌ده داشته باشمو در آخر، که البته شاید باید در ابتدا می‌نوشتمش! این پست صرفا اجباری از طرف خودم برای خودم بود تا دوباره شروع به نوشتن کنم، شاید بعدا از برنامه‌نویسی و چیزهایی که یاد گرفتم بنویسم، شاید از تجربه‌های مهاجرت به تهران یا هر چیزی، خلاصه که این بلاگ ملغمه‌ای از هردمبیلی‌جاتی که ممکنه هر لحظه به ذهنم برسه</description>
                <category>آرمان شجاعی</category>
                <author>آرمان شجاعی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2019 12:47:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا انسان ژن بردگی دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@arish/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%98%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-pivzfkm5vpid</link>
                <description>در فیلم The Avengers قسمتی هست که لوکی(Loki) به مردم دستور می‌ده که در مقابلش زانو بزنند و حرف‌هایی میزنه که به صورت زیر هستند:اینطوری راحت‌تر نیست؟ این حقیقت ناگفته بشریتِ که شما مشتاق تحت امر بودنید! تله‌ی خوش رنگ و لعاب آزادی، لذت زندگی، قدرت و هویت رو از شما میگیره! شما طوری ساخته شدید که یکی باید به شما حکمرانی کنه، در آخر شما همیشه زانو خواهید زد.― لوکی https://youtu.be/_3CZExnn8MI با توجه به حرف‌های که لوکی زد ما دیدیم که از میون تمام اون جمعیت فقط یک نفر بلند شد و با حرف‌های لوکی مخالفت کرد و دیگران یا به خاطر ترس یا به این خاطر که در شوک بودن و هنوز هیچ دانش و نظری درباره اینکه چه اتفاقی افتاده یا فقط از روی تایید اجتماعی، به حرف لوکی عکل کردند و زانو زدند.آیا این قسمت از فیلم استعاره به این موضوعه که واقعا در انسان چیزی اون رو وادار به فرمانبرداری میکنه؟بشر همیشه در حال پرستش بوده! از زمانی که درک بسیار ابتدایی نسبت به قدرت‎های هستی پیدا کرد، زمانی خورشید رو پرستید، زمانی خدایان و بت‌ها و در حال حاضر هم علاوه بر خدای یکتا شاهد این هستیم که چیزهایی مثل آلت تناسلی هم ... ? خب حداقل امیدوارم این موضوع فقط محدود به هند باشه اما در هر صورت تا زمانی که ما رو با زور شمشیر و اسحله وادار به پیروی از دینشون نکنن ما هم باهاشون مشکلی نداریم!همونطور که گفتم انسان همیشه در حال پرستش بوده، همیشه نیاز به قدرتی بالاتر از خودش داشته تا راه رو بهش نشون بده، تا به دستوراتش عمل کنه اما آیا این به خاطر وجود ادیان بوده؟ (که البته در ابتدای پرستش دینی وجود نداشته) یا به خاطر این بوده که چیزی در انسان اون رو خواستار فرمانبرداری و پرستش میکرده؟! یا شاید موضوع دیگه‎ای که لطفا اگر ایده‌ای دربارش دارید تو کامنت‌ها بهش اشاره کنید ...برگردیم به فیلم The Avengers و قسمتی که لوکی برای مردم حرف میزنه، همونطور که گفتم از بین اون جمعیت فقط یک نفر بلند شد و مخالفت کرد و اگر اون رو یه بی‌دین و ایمون که خونش هم حلاله در نظر بگیریم بقیه مردمی که اونجا بودن همه انسان‌هایی هستند که حالا به هر دلیلی، یا به اعتقاد خودشون یا از ترس یا تایید اجتماعی انتخاب کردند که فرمانبردار باشند (به هر حال انتخاب کردند دیگه، مثل بچه‌ای که تو یه خانواده مذهبی بزرگ میشه و انتخاب میکنه که مذهب خانواده‌اش رو داشته باشه ? چقدر قشنگ). حالا اگر بخواییم یه بررسی بکنیم نسبت تعداد افراد بی‌دین رو با افراد با دین مثلا طبق نمودار زیر (لطفا بگردید آمار دقیق‌تری مطالعه کنید اینو چون راحت پیدا شد گذاشتم) پی می‎بریم که در واقع اینکه فقط یک نفر از بین جمعیت بلند شد و مخالفت کرد هم میتونه یه اشاراتی به تعداد بی خدایان نسبت به با خدایان بکنهبه ترتیب از پایین، رنگ قرمز مسیحی /  رنگ سبز مسلمان  /  رنگ بنفش دسته‌های مختلف مثل سکولاریته یا آتئیست و اعتقادات بر پایه بی خدایی  /  رنگ نارنجی هندو  /  رنگ زرد بودیسم / رنگ آبی آسمون(وقتی که داره گرگ میش میشه) هم بقیه ادیاندر انتهای امر، این اولین بلاگ من بعد از 4 سال بود و امیدوارم خیلی بد نبوده باشه، لطفا نظرات خودتون رو بنویسید و توهینی هم به ادیان نکنید چون همه ادیان عزیز دله ما هستند تا زمانی که سعی نکنند عقایدشون رو فرو کنن تو سرمون یا باعث جنگ این چیزا بشن</description>
                <category>آرمان شجاعی</category>
                <author>آرمان شجاعی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Sep 2018 04:46:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن‌هایی که رهایتان می‌کنند</title>
                <link>https://virgool.io/@arish/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-wowlisx1tbty</link>
                <description>هر پرنده کوچکی که زیر بالی رشد کند خواهد رفت، میل به رهایی از اولین لحظاتی که وی توانایی‌های خود را کشف می‌کند در او خواهد درخشید. او با علم به اینکه پرنده بزرگ‌تر مدید زمانی به اون راه و رسم پرواز را نشان داد در ناخودآگاهش نقشه‌ی کشف لانه‌های دور و دیگری را خواهد پروراند.سخنی نیست، پرنده کوچک و بزرگ هر روز از هم دورتر، سردتر و غریبه‌تر می‌شوند و روزی پرنده کوچک بال خواهد گشود و پرنده بزرگ و زخمی را ترک خواهد کرد. در روزهای بعد پرنده کوچک ممکن است بارها با دیگر پرندگان در چشمان پرنده بزرگ دیده شود و او را تنهاتر و غمگین‌تر کند به حدی که بگوید به تو ساز زدن آموختم، بر تنهایی ساز زدی</description>
                <category>آرمان شجاعی</category>
                <author>آرمان شجاعی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Apr 2018 23:09:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی مَگسانِ بازار - چنین گفت زرتشت</title>
                <link>https://virgool.io/@arish/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%8E%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%B2%D8%B1%D8%AA%D8%B4%D8%AA-y41jlb0mc7ff</link>
                <description> بگریز، دوستِ من، به تنهایی ات بگریز! تو را از بانگِ بزرگ‌مردان کَر و از نیشِ خُردان زخمگین می‌بینم.جنگل و خرسنگ نیک می‌دانند که با تو چه‌گونه خاموش باید بود. دیگربار چونان درختی باش که دوست‌اش می‌داری؛ همان درختِ شاخه گستری که آرام و نیوشا بر دریا خمیده است.پایانِ تنهایی آغازِ بازار است؛ و آن جا که بازار آغاز می‌شود، همچنین آغاز هیاهوی بازیگرانِ بزرگ است و وِز وِزِ مگسان زهرآگین.در جهان بهترین چیزها را نیز ارجی نیست تا آنکه نخست کسی آنها را به نمایش گذارد. مردم این نمایشگران را «مردانِ بزرگ» می‌خوانند.مردم از بزرگی، یعنی از آفرینندگی، چیزی چندان نمی‌دانند. اما کششی‌ست ایشان را به نمایشگران و بازیگرانِ چیزهایِ بزرگ.جهان گِردِ پایه گذارانِ ارزش‌هایِ نو می‌گردد: با گردشی ناپیدا. امّا مردم و نام گردِ نمایشگران می‌گردند: چنین است «راه و رسمِ جهان.»نمایشگر را جانی‌ست؛ اما جانی نه چندان با وجدان. ایمان او همواره به چیزی‌ست که بیش از همه دیگران را وادار به ایمان آوردن به آن می‌کند - ایمان به خویشتنِ خویش!فردا او را ایمانی تازه است و پس فردا ایمانی تازه‌تر. او، همچون مردم، حسّی تند دارد و حال و هوایی گردنده.در نظرش وارونه کردن یعنی دلیل آوردن و عقلِ مردم را دزدیدن، یعنی باوراندن. و خون نزدِ او بهین حُجّت است.حقیقتی راکه جز به گوش‌های تیز راه نیابد، دروغ می‌خواند و یاوه. همانا که او تنها به خدایانی ایمان دارد که در جهان غوغا برپا می‌کنند!پُر است بازار از دلقکانِ باوقار. و ملت از مردانِ بزرگِ خویش بر خویش می بالد! اینان برای او خداوندگارانِ این دَم اند. امّا دَم بر ایشان زور می‌آورد و آنان بر تو زور می‌آورند و از تو نیز «آری» یا «نه» می‌طلبند. وای بر تو که می خواهی کُرسی ات را میانِ «باد» و «مَباد» بگذاری! ای عاشق حقیقت، بر این مطلق‌خواهانِ زورآور رشک مَوَرز! شاهباز حقیقت هرگز بر ساعِدِ هیچ مطلق‌خواه ننشسته است.ازین ناگهانیان به پناهگاهِ خویش بازگرد. تنها در بازار است که با «آری؟» یا «نه؟» ناگهان بر انسان می‌تازند.چاه‌هایِ ژرف همه کُند درمی‌یابند. می‌باید دیری منتظر مانند تا بدانند چه به ژرفناشان فروافتاده است.کارهایِ بزرگ را همه دور از بازار و نام‌آوری کرده‌اند. پایه‌گذرانِ ارزش‌های نو همیشه دور از بازار و نام‌آوری زیسته اند. بگریز، دوستِ من، به تنهایی‌ات بگریز! تو را از مگسانِ زهرآگین، زخمگین می‌بینم. بگریز بدان‌جا که بادِ تند و خُنَک وزان است. به تنهایی‌ات بگریز! به خُردان و بیچارگان بس نزدیک زیسته‌ای. از کینِ پنهانِ‌شان بگریز. آنان در برابرِ تو سراپا کین‌اند و بس.بیش از این برای راندنشان دست میاز! آنان بسیار اند و سرنوشتِ تو مگس تاراندن نیست.این خُردان و بیچارگان بسیار اند و ای بسا بناهایِ سرفراز که از چکّه‌هایِ باران و رویشِ گیاهانِ هرزه از پای درآمده‌اند.سنگ نیستی، اما چکّه‌های بسیار تو را سفته‌اند و همچنان چکّه‌هایِ بسیارِ دیگر تو را از هم خواهند درید.تو را از مگسانِ زهرآگین بستوه می‌بینم و می‌بینم زخم‌هایِ خون‌آلوده را بر صد جای تن‌ات. امّا غرورت از خشم‌گرفتن نیز پروا دارد.آنان با بی‌‎گناهی تمام از تو خون می‌طلبند. روان‌هایِ بی‌خونشان تشنه‌ی خون است. از این رو با بی‌گناهی تمام نیش می‌زنند.امّا، تو ای ژرف، رنج‌ات از زخم‌هایِ خُرد نیز بس ژرف است و هنوز بهبود نیافته، باز همان کرمِ زهرآگین بر دست‌ات می‌خزد.مغرورتر از آنی که به کُشتنِ این ریزه‌خواران دست یازی. امّا بپای که سرنوشت‌ات برتافتنِ همه‌ی بیدادهایِ زهرآگین‌شان نشود!با ستایش‌هاشان نیز وِز وِز کُنان  گِردت می‌گرند. امّا ستایشگری‌شان نیز پیله کردن است و بس. می‌خواهند به پوست و خون‌ات نزدیک باشند.تو را می‌ستایند همچون خدایی یا شیطانی. نزدت لابه می‌کنند، چنان که نزدِ خدایی یا شیطانی. از این چه سود! اینان ستایشگران‌اند و لابه گران و دیگر هیچ.بسا مهربانانه به نزدِ تو می‌آیند. امّا این همانا زیرکیِ ترسویان است. آری، ترسویان زیرک‌‎اند. با روان‌های تنگِ‌شان به تو بسیار می‌اندیشند و همواره از تو اندیشناک‌اند! سرانجامِ اندیشیدن بسیار به هر چیز اندیشناکی است!تو را به خاطرِ تمام فضیلت‌هایت کیفر می‌دهند و آن چه بر تو می‌بخشایند تنها لغزش‌های توست.از آنجا که مهربانی و دادگر، می‌گویی: «گناهِ‌شان چیست اگر که زندگی‌شان کوچک است!» اما روانِ تنگِ‌شان می‌اندیشد که «هر زندگیِ بزرگ گناه است.»چون با ایشان مهربان باشی نیز خود را خوار شده می‌بینند و خوش رفتاری‌ات را با بدرفتاری نهانی پاسخ می‌گویند.غرورِ خاموش‌ات ایشان را ناخوشایند است. و هرگاه چندان فروتن باشی که سبک جلوه کنی، شاد خواهند شد. با شناختنِ هر چیزی در کسی آن چیز را در او شعله‌ور می‌کنیم. پس از خُردان بپرهیز! در برابرت خود را کوچک می‌بینند و پَستی‌شان در کینِ نهانِ‌شان به تو کورسو می‌زند و می‌تابد.ندیدی که بسا هنگام چون نزدیکِ‌شان می‌شدی چه‌گونه دَم درمی‌کشیدند و نیروشان چون دودِ آتش میرنده ترکِ‌شان می‌گفت؟آری دوستِ من، تو همسایگانِ خویش را مایه‌یِ عذابِ وجدانی. زیرا شایسته‌ی تو نیستند. از این رو از تو بیزار اند و آرزومندِ مکیدنِ خونِ تو اند.همسایگان‌ات همیشه مگسانِ زهرآگین خواهند بود و آن‌چه در تو بزرگ است، همان بایدِشان زهرآگین‌تر و هرچه مگس‌وارتر کند.بگریز، دوستِ من، به تنهایی‌ات بگریز! بدان‌جا که بادی تند و خنک وزان است! سرنوشتِ تو مگس تاراندن نیست.چنین گفت زرتشت - نیچه</description>
                <category>آرمان شجاعی</category>
                <author>آرمان شجاعی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Apr 2018 16:06:42 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>