<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرمان هادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@armanhadi728</link>
        <description>چیز شاعرانه‌ای در کار نیست.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:59:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/197488/avatar/eq5CXS.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرمان هادی</title>
            <link>https://virgool.io/@armanhadi728</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قصه‌ها با چه چیزی شروع می‌شوند</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhadi728/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-vzffwkzqtcky</link>
                <description>Photo by Aaron Burden on unsplash.comبله درست است. هر تختی بالاخری روزی خالی می‌شود. ولی می‌توان به راحتی قبول کرد که آن تخت، تخت کناری تو باشد، تخت یک دوست باشد؟ اما این طور که معلوم است، نظر تو را نخواهند پرسید و کار خودشان را خواهند کرد.صبح که از خواب پا شد و به تخت سمت چپی نگاه کرد، از روی همان نگاه می‌شد فهمید کسی نظر او را نپرسیده بود. پریشب خالی شده بود. برده بودنش بیمارستان. کسی هم اعتراض نمی‌کرد که وقتی تهش کارمان به بیمارستان می‌کشد، چرا پس می‌آییم اینجا؟ اینجا پرستار دارد، دکتر می‌آید؛ هر چه باشد باید ازمان مراقبت کنند دیگر.ایستاد و پرده را کنار زد. خورشید هنوز کامل طلوع نکرده بود. در کشویی بالکن را محکم و با سر و صدا باز کرد. نگران پیرمردها نبود. بعضی هایشان در بیداری هم این صدا را نمی‌شنیدند. دست‌هایش را لبه بالکن گذاشت. هوای سرد صبح را داخل سینه‌اش داد؛ عمیق هم داد؛ جای دو نفر نفس کشید؛ تاوانش هم چند سرفه بود. هر چه باشد، بالکن جای دو نفر فضا داشت. ته‌ریشش را خاراند؛ نه دیروز زده بودشان و نه امروز قصدی داشت.«مامانم میگه زیاد نیا تو بالکن.»سرش را به راست چرخاند. جا خورد. دختر کوچولو یک خرگوش تیشرت‌پوش چسبانده بود به شکمش و سرش بالا گرفته بود تا او را ببیند. مغزش اجازه نداد این مکث طولانی‌تر شود:«پس چرا الان اومدی؟»«مامانم که خوابه. منم اشتباهی الان بیدار شدم.»احتمالا تازه به این جا آمده‌بودند. قبلا ندیده بودشان. مردی با این سن و سال مثل او، حرف زیادی ندارد تا به یک دختر بچه بزند. البته شاید می‌توانست به او بگوید: به ما هم زیاد اجازه‌ی بالکن رفتن نمی‌دهند. واقعیتش، به بعضی‌ها کلاً اجازه نمی‌دهند. تا الان من و چند نفر دیگر می‌توانستیم بیاییم. اما حالا خودم هم نمی‌دانم دیگر می‌توانم اینجا باشم یا نه.«من یه آقای دیگه‌ای هم اینجا دیده‌م. اونم مثل شما میومد تو بالکن.»بیش از این گفتگو را ادامه نداد. دیدن طلوع خورشید و تنفس هوای صبح مگر قبلا چه چیز خاصی داشت؟ دختر و خرگوش، باز و بسته شدن در بالکن کناری را تماشا کردند.دوباره برگشت به تختش. پتو را تا روی چانه کشید. آنقدر پهلو به پهلو شد و بین هر کدام ساعت دیواری را نگاه کرد، تا بالاخره وقت صبحانه رسید. نشست. سمت چپ، تختِ خالی را نگاه کرد. پتو و بالش، در مرتب‌ترین حالت ممکن به سر می‌بردند. سر و صدای پیرمردِ نزدیک دَر، حواسش را پرت کرد. داشت تقلا می‌کرد از تخت روی ویلچرش بنشیند. دمپایی‌هایش را پا کرد. زیر شانه‌ی پیرمرد را گرفت و انداخت روی کولش؛ به سختی نشاندش روی ویلچر.«دستت درد نکنه پسر جان. پرستار کم‌کم خودش میومد، نمیخواست زحمت بکشی.»در حالی که با دست کمرش را فشار می‌داد و صورتش در هم رفته‌بود، از حرف‌های پیرمرد به خنده افتاد. محکم نشست روی تخت پیرمرد؛ بیشتر افتاد البته. از آخرین باری که کسی او را &quot;پسر جان&quot; صدا کرده‌بود، چقدر می‌گذشت؟ پس گویا سِنَّت را هم نخواهند پرسید. بلند شد و ویلچر را هل داد تا بروند برای صبحانه.در سالن، بی‌اهمیت از کنار همه می‌گذشت. هر کس سر خودش را با چیزی گرم می‌کرد. گویی این پیرمردها ذره‌ای به نحوه‌ی زندگیشان دقت نمی‌کردند. این فکر که خودش هم تا همین دو روز پیش اینگونه زندگی می‌کرد، بوی تعفن می‌داد. قبل‌تر، زیاد درگیر نبود که یک روزِ اینجا چطور می‌گذرد. اما حالا چگونگی گذران این ساعت‌ها، برایش مسخره به نظر می‌آمد. دلش می‌خواست، قرص کف دستش را بکوبد زمین و با پا پودرش کند؛ سپس میز گوشه‌ی سالن را واژگون سازد. نسخه‌ای از او در ذهنش همه‌ی این کارها را انجام داد. ملالت بار، رقت‌انگیز و بی‌معنی، صفات درخوری برای این وضعیت بودند. البته که گذر زمان به این چیزها اهمیت نمی‌دهد: عصر شده بود، به همین راحتی.بالکن طِبق معمول خالی بود؛ طبق معمولِ دو روز گذشته. به زور در کشویی را باز کرد. آن را پشت سرش نبست. وزنش را انداخت روی نرده‌ها. فاصله‌ی بین او و سرامیک‌های حیاط، در نظرش کم و زیاد می‌شد. کف دست‌هایش غبار و سرمای روی نرده را گرفته‌بود. آبیِ آسمان هم سرمای هوا را در خود حل کرده‌بود. یک برگ از چنارِ تهِ حیاط کنده‌شد، و چپ و راستْ کُنان، آرام روی زمین نشست. دو ثانیه بعد، عصای پیرمردی آن را شکاند.سرش را چرخاند و بالکن خانه‌ی کناری را دید. دخترک، حرف‌گوش‌نکن‌تر از همیشه، روی صندلی نشسته بود. کتابی دستش بود و همان خرگوش را در بغل داشت. تیشرت خرگوش، قرمز بود با یک نوشته‌ی زردِ پررنگ. با نگاهی می‌شد فهمید، دختر خواندن بلد نیست. با این وجود، او مثل هر کس دیگری می‌دانست، قصه‌ها با چه چیزی شروع می‌شوند. دختر کوچولو، برای خرگوش و پیرمرد همسایه، داستان را آغاز کرد:ـــ یکی بود، یکی نبود.</description>
                <category>آرمان هادی</category>
                <author>آرمان هادی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 12:08:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌نوشت - شرق و تراژدی</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhadi728/n-tragedyandeast-ttg7xcxbseso</link>
                <description>۱۴۰۰/۲/۲ -- ۲۰۲۱/۴/۲۲   |   شب است و درازکشیده روی تخت می‌نویسم.دل و جان به کار نمی‌دهم. (چقدر نوشتن با خودکار برایم تازه و نو است) هی می‌خواهم ادامه قسمت چهارم داستانم را بنویسم ولی مثل خر در گل گیر کرده‌ام. می‌خواهم کتاب بخوانم، حس خوشایندی برای ادامه‌دادن دستم نمی‌دهد. دوست داشتم بعداً بیشتر درباره‌اش صحبت کنم ولی الان چرا نکنم؟ «از دو که حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم». این اسم کتاب است و نویسنده‌اش «هاروکی موراکامی». یکجورایی زندگی خودش است و از تجربیات دویدنش (دونده‌ای نیمه‌حرفه‌ای به شمار می‌آید.). وقتی کتاب را می‌خوانم حسودیم می‌شود. شاید حرص خوردن واژه‌ی جالبتری باشد. بیشتر از این حال ندارم توضیح بدهم که چرا مثلاً حرص می‌خورم! خودتان حدس بزنید.در هر صورت کرختم، کرخت! همین الان هم خودم را مجبور کرده‌ام بنویسم. یک ترک پخش کرده‌ام و صدا را هم کم کرده و می‌نویسم. قطعه‌ای هم که پخش می‌شود از انیمه‌ای است به نام «افسانه پرنسس کاگویا (The Tale of the Princess Kaguya)» از حق نگذریم، دنیای شرق، مخصوصاً ژاپن، چند وقتی است بدجور توجهم را جلب کرده. از بین آنها هم مخصوصاً انیمه. چیزی که در آنها می‌بینم، بیشتر مفهوم است؛ بیشتر دغدغه است؛ بیشتر فکر است تا تکنیک و فن. نمی‌دانم چرا حرف‌های پشت فیلم‌ها و آثار هالیوودی را اصیل نمی‌بینم. به قول شوهرخاله‌ام زیادی تِم اومانیسم دارد. تراژدی که تقریباً رخت بر بسته. از طرفی من همچنان در انیمه‌ها پرسش‌های اصیل بشر را مشاهده می‌کنم. پرسش‌هایی که اکثراً حتی جواب هم برایش نمی‌دهند، یا به نتایج متناقض می‌رسند. آنها تراژیک تمام می‌شوند.البته بگویم که من در مجموع نه فیلم‌بین به حساب می‌آیم و نه انیمه‌بین و نه تحلیلگر جریان‌های هنری و ادبی و نه حتی کتابخوان! یکی از هفت میلیارد انسان‌های روی زمینم که شبانه قصد نوشتن کرده.تراوشات ذهنی من فقط بر اساس همین ورودی‌های اندک است. بهرحال؛ جالب است، یکی از انیمه‌های رمانتیک را هم که می‌دیدم انتهایش، به زیبایی و خوشی ختم نشد؛ البته به تلخی خالص و جدایی دردناک و ... هم نه. واضحاً ابهام بود. یک ابهام کاملا شفاف! گویا مجموعاً این‌ها (شرقی‌ها) ضعف خود را به عنوان انسان، دریافته‌اند. رو به روی محدودیت‌های خویش سر خم کرده‌اند. (واضح است منظورم تسلیم محض نیست.) گویا بلندپروازانه فکر نمی‌کنند یا اگر بکنند، همیشه رگه‌های نبض‌دار قرمز ضعف را در آن‌ها می‌توان دید.ولی من زیاد در سینمای غرب ندیده‌ام چنین چیزی. نبوده، امری که بشر نتواند بر آن فائق آید یا زیر سنگینی‌اش له شود.خب شما که نمی‌شنوید ولی فقط برایتان بگویم که افکار در ذهنم می‌آیند و  می‌روند و ناگفته نماند کمی بابتش خودم را گرفته‌ام. بگذارید یکی‌شان را گیر بیندازم و اینجا بنویسم. البته نمی‌دانم این‌ها تا چه حد قابل اعتمادند:دو اثر کم‌نظیر تا به حال از «کازوئو ایشی‌گورو» خوانده‌ام. ژاپن به دنیا آمده ولی از پنج سالگی در انگلستان بزرگ شده و رمانهایش را هم انگلیسی می‌نویسد و جزو ادبیات انگلستان به شمار می‌آید. با این وجود برایم عجیب است که هنوز رمانهایش بو و نسب شرقی دارند. به جای آنکه پیروزی، یک موفقیت یا یک پایان دلگرم کننده در متن داستان‌هایش باشد، ابهام، تلخی و سردرگمی در آن موج می‌زند. خوش ندارم اسپویل کنم ولی کافیست رمان‌های «غول مدفون» و «هرگز ترکم مکن» را خوانده باشید. گویا رمانی تازه هم به نام «کلارا و خورشید» نوشته که آقای «امیرمهدی حقیقت» دارد ترجمه‌اش می‌کند.اما از طرفی ادبیات و سینمای امروز ژاپن و شرق را نمی‌توانم مانند آثار پوچی یا اگزیستانسیال اروپا بدانم. همینقدر بگویم که حس آثار «کافکا» یا «کامو» را به شما نمی‌دهند؛ تاریک نیستند.شب است و بیش ازین در حال نیست. البته در انتها باید این نکته را هم حتما ذکر کنم:شاید به خاطر احوالات حاضرم، ناخودآگاه به سمت چنین دسته‌ای از آثار کشیده شده‌ام و در واقع دچار یک سوگیری نادرست ذهنی (Bias) گشته‌ام!</description>
                <category>آرمان هادی</category>
                <author>آرمان هادی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 23:45:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضعیف خواهیم ماند</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhadi728/%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D9%81-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-zubhcqrmwuan</link>
                <description>می‌دانم، یک روز بی‌خبر آمدند؛ عصر که از شکار تقریبا برگشته بودیم. سوار بر اسبانی سیاه بودند و پوستشان سفید و موهایشان روشن؛ خودت دیدی، لباس‌های عجیبی هم به تن داشتند.صبح فردایش، برایشان شیر تازه بردیم. یادم هست، تشکر کردند. حتی با هم کمی به بازی کودکان خندیدیم. البته که، از زبان هم چیزی نمی‌دانستیم. من و چند نفر از مردان هم، اطراف را نشانشان دادیم. آن موقع نفهمیدم بین خودشان چه می‌گفتند، ولی حالا.آن موقع به‌مان فهماندند که از آن سوی دریاها آمده‌اند. یادت هست؟ قبل‌ترش چند نفر از قبیله‌ی همسایه به کنار دریا رفته‌بودند. همه یادمان است وقتی برگشته بودند چه پر شور تعریف می‌کردند. بچه‌هایمان گفتند شاید آن طرف آب‌ها، بوفالوهای بیشتری باشند؛ یا رودخانه‌های پر آب‌تری. راستی، چرا درباره این‌ها ازشان چیزی نپرسیدیم؟شاید همان موقع باید می‌فهمیدیم. بویش به مشاممان خورده بود. ولی باز، مگر چه کار خاصی از دستمان بر‌می‌آمد؟ مگر حالا چه کار خاصی از دستم بر می‌آید؟ جز اینکه از دور، کشته‌شدن آخرین مردانمان را ببینم، وقتی کاری از دستان پیر و خسته‌ام برنمی‌آید. وقتی هم برمی‌گردم، بوی خاکستر تازه باشد و سطل‌های افتاده‌ی آب، و دیگر چیزی نباشد.مثل همیشه، اینجا روی بلندی نشسته‌ام و پایین رفتن خورشید را تماشا می‌کنم. همیشه ترکیب رنگ چادرهای کرم‌مان با نارنجی آسمان غروب را دوست داشته‌ام. از پارگی و سوختگی‌های کوچک چادرها که بگذریم، شاید از اندک چیزهایی که تغییر نکرده، همین صحنه باشد. مثل همیشه ساکت. می‌دانم، می‌دانم؛ جنس سکوتش فرق دارد. قبلا سکوت بعد از یک روز پر کار بود. وقتی که خستگی و آرامش کنار هم می‌آمدند. حتی کودکان هم که کل روز را بازی کرده‌بودند، آرام کناری می‌نشستند. ولی حالا، به سکوت کوه‌ و دشت نگاه می‌کنم. این‌بار هم با خورشید خداحافظی می‌کنم. خیالی واهی‌ است اما می‌دانی، ای کاش، همه‌ی این افعال دوباره جمع می‌شدند.خیالی واهی برای من. برای من و تو. خودت هم می‌دانی؛ ما ضعیف بودیم. حتی آن‌ها هم ضعیف بودند. اگر نه که به جنگ ما نمی‌آمدند. شاید آن سوی دریاها آنقدر هم بوفالو نیست. شاید آمده‌اند برای خانواده‌شان غذا ببرند. اصلا مگر خودمان نشده که با قبیله‌های اطراف جنگ و دعوا داشته باشیم؟این خیال که روزی دوباره مثل قبل دور هم جمع شویم، برای من و تو واهی است. برای من، تنها یک کار باقی‌مانده؛ به راهم ادامه دهم و دنبالت بیایم. و بعید هم نیست در این میان کشته شوم یا مثل تو اسیر. با این حال من این خیال را می‌گذارم برای دخترانمان، برای پسرانمان. شاید بتوانند بعدها دور هم جمع شوند؛ با یکدیگر زندگی کنند. روشنی در دلم است که این افعال روزی دوباره جمع خواهند شد. اگر چه، آن‌ها هم مثل ما ضعیف خواهند ماند.موسیقی Gülümcan، اثری است از نوازنده‌ی سرخپوست به نام Edgar Muenala که سازهای بادی کار می‌کند و ساکن کاناداست.</description>
                <category>آرمان هادی</category>
                <author>آرمان هادی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 19:57:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی کسالت‌بار - قسمت 3</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhadi728/dkb3-tzgatsj5eb8f</link>
                <description>محسن 15 ساله بود. با همکلاسی‌هایش به بالای تپه‌ای نه‌چندان بلند رسیدند. روبه‌‎رویشان، پایین تپه‌ای نسبتاً سرسبز، رودخانه‌ای جریان داشت. قرار بود کنار رودخانه اتراق کنند.ــــ بچه‌ها، تو رو خدا ندوین! اگه یه وقت پاتون جایی گیر کنه، معلوم نیست با چه سر و وضعی، اون پایین باید جمعتون کرد!محسن ولی، آهسته می‌رفت. نگاهی به اطراف انداخت. همه درست همین پایین، بساطشان را پهن می‌‎کردند. ولی کمی آنطرف‌تر، دست چپ کسی نبود. خلوت بود و درختانش بیشتر. کم‌کم به کنار رودخانه نزدیک شد. دقیقا همان محیط آرام و بی‌سر و صدایی که فکرش را می‌کرد. درختان روی زمین سایه انداخته‌بودند. نور خورشید اما، از لابه لای شاخه‌ها رد شده و خودش را به زمین رسانده بود. گویا تَرکِش های آفتاب، سایه‌ی درختان را سوراخ‌سوراخ کرده بودند. هوا هم اینجا، به گرمی روی تپه نبود. محسن صدای فراز و فرود جریان آب را می‌شنید. پای راستش را تکیه گاه کرده‌بود و دنبال مکانی برای نشستن می‌گشت. هیچ‌جا از نظرش خوب نبود و دست آخر، همان روبه‌رو زیر یک درخت، نشست.با کیف به درخت تکیه داده‌بود. به سختی کیف را از شانه‌هایش جدا کرد. مادرش خیلی سنگینش کرده‌بود. نفسی عمیق کشید و کمرش را صاف، دستش را دراز کرد و به چپ خم شد. انگشتانش را کشید. کمی بیشتر، بیشتر تا اینکه قطرات سرد آب، آستینش را خیس کردند. سرمای آب، دستش را فشار می‌داد. ناگهان کمی لیز خورد و نزدیک بود داخل آب بیفتد ولی آن یکی دستش نجاتش داد. هر دوشان خاکی شده‌بودند؛ شُستِشان. حدس می‌زد پشت شلوارش با خاک یکی شده‌باشد. اهمیتی نداد و دوباره به همان حالت اول برگشت. به درخت تکیه داد. پلک هایش را بست. نمی دانست به چه چیز فکر کند. برای آن برنامه‌ای نریخته‌بود.دیروزش رضایت‌نامه اردو را دادند. به خانه رفت. شب، وقتی پدرش آمد، برگه‌ی تا شده را به او داد. پدر با یک دست کاغذ را گرفت. صدای نفس‌هایش به گوش می‌رسید. در واقع پشت سر هم نفس می‌کشید و به رضایت‌نامه نگاه می‌کرد. البته فقط نگاه می‌کرد. سپس در حالی که دهانش نیمه‌باز بود، نگاهی به محسن انداخت و دوباره سرش را به سمت کاغذ برگرداند. سپس گونه‌ای که انگار محسن در اتاقش بود، بلند گفت:ــــ شما رو که هر روز میبرن اردو! پس کی می‌خواین درس بخونین؟!با آن دستش که رضایت نامه را نداشت، بر روی زیر پیرهنی اش دست ‌کشید. دست خودکاری پیدا نکرد. سرش را پایین انداخت، فهمید پیراهن تنش نیست و این بار لب پایینش را جلو انداخت.ــــ خب، یه خودکاری، چیزی میدی؟محسن نگاهی سریع به دور و بر انداخت. سپس سریعتر از آن بلند شد و از اتاقش خودکاری آورد. پدرش همچنان که کاغذ روی هوا بود، زیر آن را امضا کرد و باقی پر کردنی‌ها را به پسرش سپرد.خود محسن هم خسته شده بود از این دستْ اردوها. همکلاسی هایش هم. بقیه می‌خواستند اردوهای به اصطلاح باحال‌تر و هیجان‌‎انگیزتری داشته‌باشند. ولی محسن، نظر خاصی نداشت. فقط می‌دانست که آن‌سال دو بار دیگر هم همراه مدرسه، به کنار آن رودخانه رفته‌بودند.سرش را به درخت تکیه داد. انتهای شاخه‌ها را می‌دید. باد آن ها را، این‌ور و آن‌ور می‌کرد. درخت میوه نداشت. می‌شد بی‌مصرف دانستش؟ مگر آن‌هایی که میوه می‌دهند چقدر با مصرف ترند؟ اصلاً مگر درخت‌ها قرار بوده حتماً میوه ای داشته باشند تا انسان‌ها استفاده کنند؟ اگر از نگاه درختان ببینیم، میوه داشتن یا نداشتن زیاد فرقی نمی‌کند. حداقل برتری ایجاد نمی‌کند. داشت میرفت این‌ مفاهیم را وارد روابط انسانی کند که توپ فوتبالی،خودش را تا جلوی پای او رساند. اول داشت متوقف می‌شد ولی خورد به سراشیبی، که پایینش رودخانه در انتظار بود. محسن نمی‌دانست بگیردش یا نه. شاید کمی خیز برداشته بود ولی خب،دیگر کاری از دست او بر نمی‌آمد. دوباره صدایی از پشت سر می‌آمد. مسعودی بود؛دنبال توپ فرستاده بودنش.– نیکنژاد دیدیش؟ کجا رفت؟محسن با دست نشانش داد. البته که نگاهش کَمَکی عذرخواهانه بود. وقتی مسعودی با نوک انگشتانش توپ آبکشیده را برمی‌گرداند و نگاهش هم به آن بود، گفت:– هنوز جدی شروع نکردیما. یه دیوونه‌ای اول کار شوتش کرد منو فرستادن دنبالش. اگه می‌خوای الان بیا که دیگه داریم تیم‌کشی می‌کنیم.محسن توقع نداشت حالا که تلاشی برای گرفتن توپ نکرده بود، به فوتبال دعوت شود. البته نمی‌خواهیم به هیچ وجه بگوییم مسعودی دوست نزدیکش بود، نه. ولی خب همکلاسی خوبی به شمار می‌رفت.پشت مسعودی راه می‌رفت و فکر می‌کرد باز هم دفاع می‌افتد یا نه. معمولاً کسانی دفاع می‌شدند که بازی‌شان زیاد خوب نبود. در قواعد فوتبال مدرسه‌ای، شرط لازم و کافی برای خط حمله بازی کردن، بازیکن خوب بودن است. محسن معمولاً در تخیلاتش حمله بود یا لااقل دفاعی پیش تاخته. در واقعیت ولی دفاعی ساده. دلش را گرم می‌کرد که چون دفاع خوبی است، کمتر موقعیتش را تغییر می‌دهند. البته ناگفته نماند، فوتبال چنان مسأله مهمی  نبودکه خود را برایش ناراحت کند.اماحالا که گفتیم بازیکن‌های خوب معمولاً دفاع بازی نمی‌کنند، باید یک نکته‌ی مثبت دفاع بودن راهم بگوییم. نکته‌ای که برای افرادی مثل محسن جالب است. مثلاً همین الان که محسن دفاع ایستاده و تیمشان حمله می‌کند، می‌تواند نوع بازی افراد را ببیند. البته فوتبال بچه‌ها در این سن زیاد قابل تحلیل نیست؛ ولی،بازی یک نفر را می‌توان گفت، به گونه‌ای ویژه به چشم محسن می‌آید. خود طرف معتقد است هافبک بازی می‌کند. ولی ما که می‌دانیم، نقش هافبک در این فوتبال کوچک شده، زیاد محلی از اعراب ندارد. با این وجود، محسن می‌بیند که او نه زیاد عقب بازی می‌کند،و نه در بین حمله‌ها گلزن خوبی است. بیشتر توپ را می‌چرخاند و کمتر موقعیت گل برای خودش ایجاد می‌کند. بازیش عالی نیست ولی خوب است. در لیست سیاه ذهن محسن هم نیست ولی آن‌قدر ها هم پر اهمیت نیست. با این حال نامش را که می‌توان گفت، با نوع بیان خودش هم: نیما، نیما بهمنی.</description>
                <category>آرمان هادی</category>
                <author>آرمان هادی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Apr 2021 00:13:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرگز ترکم مکن، غول مدفون</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhadi728/%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%85-%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%BA%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%AF%D9%81%D9%88%D9%86-epykfbacm4sa</link>
                <description>سمت چپی را اول خواندم؛ سمت راستی را اول نوشته. ولی بنظرم خوب کردم. اگر برعکس می‌خواندم شاید «غول مدفون» هرگز خوانده نمی‌شد. شاید بگویید چون «هرگز ترکم مکن» ضعیف است، این شیوه بهتر است. نه، هر دو فوق‌العاده‌اند. هر دو را برای یک نفر تعریف کردم. اصرار از جانب او بود. از «غول مدفون» به وجد آمد. از «هرگز ترکم مکن» خوشش نیامد. می‌دانستم نقل قصه‌وارش جذب نمی‌کند. چون اصلا «هرگز ترکم مکن» جنسش این‌گونه نیست. برای همین هم می‌گویم «غول مدفون» را اول بخوانید. با خواندنش ابتدا «ایشی‌گورو» را خواهید شناخت. پس حالا می‌توانید ادامه دهید.«ایشی‌گورو» خوب رونالدینیویی می‌زند. «غول مدفون» را که شروع می‌کنیم، می‌گوییم با یک رمان فانتزی مواجهیم که در آینده اکشن‌های جذاب و پایانی قهرمانانه خواهد داشت. فکر می‌کنیم در انتها سوال‌هایی که داستان ایجاد می‌کند همه پاسخ می‌گیرند. ولی اینجاست که «ایشی‌گورو» رمانی می‌نویسد تا فقط سوال طرح کند. حتی وادارت کند سوال طرح کنی. هدف نه فانتزی‌ست و نه اکشن و نه پروراندن قهرمان و ... . این‌ها بازیچه دستان نویسنده می‌شوند تا داستان چند روز از زندگی پیرمرد و پیرزنی را نشان دهد. در طول داستان، مفهومی به نام حافظه، بقیه را به چالش می‌کشد؛ عشق را، صلح را، زندگی را. ناخودآگاه در آخر این سوال را خواهید پرسید؛ من کجای این داستانم؟«هرگز ترکم مکن» هم همین است. مگر می‌شود زندگی دانش‌آموزان «هِیلشَم» را فقط از بیرون نگاه کرد؟ چرا سعی می‌کنید خودتان را از آنها جدا ببینید؟ اینجا هم هدف رمان خلق یک داستان علمی‌تخیلی یا رمانتیک نیست. هدف طرح سوال‌های اخلاقی در دنیای مدرن نیست. قرار است باز گیج بمانید.پس بخوانید هر دو را. و لازم است بگویم اسامی دو رمان را اینقدر سطحی برداشت نکنید؟</description>
                <category>آرمان هادی</category>
                <author>آرمان هادی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 01:40:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن نامربوط به سال نو</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhadi728/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88-g8fwdhr80wwy</link>
                <description>مرسوم است از این عکس‌های سفره هفت سین میگذارند با تبریک عید و عبارت یا مقلب‌القلوب.خب راستش را بخواهید از تبریک سال نو خوشم نمی‌آید. حداقل خودم که می‌گویم، برایم واقعی جلوه نمی‌کند. حس می‌کنم دورویی‌ست یا صرفا یک قرارداد اجتماعی.دیدم، افرادی هم پند و اندرز و راهکار و ... می‌دهند برای سال جدید. خب خدا را شکر من از این‌ها هم ندارم که ارائه دهم.خب، این ها را ذکر کردم که بگویم حرف جدیدی دارم برای سال نو؟ نه، ندارم. ولی چیزی امروز به ذهنم رسید که ممکن بود هر وقت دیگری هم برسد. آن را اینجا می‌نویسم:بنظرم انسان ها، ما آدم ها، نه لایق بدی هستیم و نه حتی خوبی. زیاد هم درمورد حق و حقوق مطمئن نباشیم. هر چیزی که به ما داده می‌شود یا از ما گرفته می‌شود، نمی‌توانیم با قطعیت بگوییم سزاوارش بوده‌ایم. اما در این میان در نظرم یک چیز است که کاملا مستحق‌ش هستیم. برایش کاملا لایقیم. آن هم فقط مرگ است. چه دیر و چه زود. در هر شرایطی. زیاد خودتان را با مصداق ها و مثال ها بازی ندهید. من درباره مرگ صحبت می‌کنم به معنای خالصش. در آخر هم این جمله یادم افتاد:مرگ حق است.</description>
                <category>آرمان هادی</category>
                <author>آرمان هادی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Mar 2021 16:11:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روشنایی دوردست - چراغ‌های شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhadi728/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-ltfht1wo6uf3</link>
                <description>ــــ بابا اونا چیَن؟ اون نورها.ــــ اونا چراغای یه شهرَن. یعنی اونجا یه شهر وجود داره.هر وقت در جاده می‌رفتیم، این نورهای زردِ کنار هم توجه من را می‌دزدیدند. بیشتر در افق جاده کشیده می‌شدند. اگر ماشین کمی روی ارتفاع بود، بُعد دیگری به آن‌ها اضافه می‌شد. بعضی وقت‌ها جاده از وسط‌شان می‌گذشت؛ آن‌وقت هر چه نزدیک‌تر می‌شدی، چراغ‌ها تو را بغل می‌کردند. بعدتر با هواپیما سفر کردم و دیدم چگونه این نورهای پراکنده، آرام‌آرام جمع می‌شدند یک‌جا؛ یک شهر.حال فکر می‌کنم، معنای آن چراغ‌های روشن چیست؛ این که آن‌جا شهری وجود دارد. این که آن‌جا مردمانی دارند شام می‌خورند؛ می‌خوابند. فردا صبح کرکره مغازه‌شان را بالا می‌کشند. معلمانی می‌زنند روی میز تا بچه‌ها ساکت شوند. زنانی فکر می‌کنند نهار چه بپزند. کودکانی در پارک اسم دوستشان را فریاد می‌کشند. کارگرانی با فرغون سیمان جابه‌جا می‌کنند. رانندگانی روی صندوق عقب تاکسی نهار می‌خورند. و از این افعال زیاد است؛ خیلی زیاد. هر کس تعدادی از آن‌ها را انجام می‌دهد. اما نقطه اشتراکی وجود دارد؛ در نهایت، افرادی زندگی می‌کنند و افرادی می‌میرند.چراغ‌های شهر، نوعی روشنایی دوردست هستند. روشنایی‌ها از دور معنای دیگری دارند.اینجا هم کانال تلگرام روشنایی دوردست است.</description>
                <category>آرمان هادی</category>
                <author>آرمان هادی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Mar 2021 11:25:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی کسالت‌بار - قسمت 2</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhadi728/dkb2-yknt9x3uxtn6</link>
                <description>امتحانات پایان‌ترم نزدیک است. بعد از آن فقط یک ترم دیگر مانده و سپس طبق روال معهود، کنکور فوق. می‌گویند زندگی زود می‌گذرد. بچه که بودم، پدرم می‌گفت: &quot;چشم به هم بزنی می‌رسی به من.&quot; با خودم که حساب می‎‌کردم، باورش سخت بود. ولی خودتان هم می‌دانید، الان راحت‌تر شده. زندگی سریع می‌گذرد. روز به روز، ماه به ماه، سال به سال، سرعتش بیشتر می‌‎شود. یادم می‌آید کلاس اول آنقدر کند پیش می‌رفت که واقعا از مدرسه خسته شده‌بودم. سال بعدش کمی سریعتر بود. سال بعدِ آن هم سریعتر. گویا آدم‌ها در کودکی آرام‌تر زندگی می‌کنند. بزرگ‌تر شدن، کارها را هم بزرگتر و بیشتر می‌کند. ولی زمان همان زمانِ قبلی است. باید کارها را سریع تر انجام دهند. اینگونه است که سال به سال سریع‌تر زندگی می‌کنند (می‌کنیم). ای کاش می‌شد سرعت زندگی را کنترل کرد. مشغله‌های کمتری داشت. واقعا کلافه‌ام. یعنی قرار است از این هم بیشتر شود؟صفحه‌ی وُرد را می‌بندم؛ لپتاپ خاموش. برای اولین بار است تفکراتم را می‌نویسم. البته نه، یکبار دیگر هم چند خطی امتحان کردم. البته خیلی وقت پیش بود. کلاس دوم یا سوم دبیرستان بودم؛ روی یک برگْ کاغذ باطله نوشتمَش. سخت است برای اولین بار. شاید دستم راه بیفتد.در لپتاپ را می‌بندم. خیلی تشنه‌ام. خودم را از روی مبل بلند می‌‎کنم. به سمت بطری ماءالشعیر روی اُپِن آشپزخانه. می‌دانم تشنگی را برطرف نمی‌کند. سعی می‌کنم درش را با یک انگشت باز کنم. باز نمی‌شود؛ زور بیشتر و صدای افتادن و چرخیدنِ در، درون سینک ظرفشویی. بر می‌گردم؛ به اُپن تکیه می‌دهم. تاریکیِ شب خودش را از لابه‌لای پرده نشان می‌دهد. یک مهتابی دیواری و یک شِبْهِ لوستر زرد بر سقف. میز هم لوستر را به خودش نشان می‌دهد. مبل یک‌نفره و دونفره‌ هم دور میز نشسته‌اند.ساعت یک بعد از ظهر، بعد از یک امتحان روال، خیابان را بالا می‌روم. جلوی در خانه می‌رسم. دستم درون جیب شلوارم دنبال کلید می‌گردد. همین بین مردد می‌شوم. بروم خانه چه کار کنم؟ گزینه‌ی دیگر روی میز، کافه؛ نه، چه کسی این وقت روز می‌رود کافه. خب، یک قاعده‌ی کلی: اگر جایی برای رفتن نداری، برو خانه. صدای چرخش کلیدْ در قفل. بالا رفتن از پله. جلوی در واحدم می‌ایستم. گوشی‌ام زنگ می‌خورد. همزمان در را باز و به شماره‌ی افتاده روی صفحه نگاه می‌کنم؛ نا آشناست. پایم در را می‌بندد. آرام انگشتم را روی صفحه‌ی موبایل می‌کشم. کنار گوشم می‌گیرم. صدای مکالمه‌ی مبهم.ـــ الو، بفرمایید؟چند ثانیه می‌گذرد.ـــ سلام، آقای نیک‌نژاد، محسن نیک‌نژاد؟قسمت بعد</description>
                <category>آرمان هادی</category>
                <author>آرمان هادی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 12:12:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی کسالت‌بار - قسمت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhadi728/dkb1-dy2dt9xubm67</link>
                <description>روی صندلی به خودم کش و قوسی می‌دهم. صندلی تیره رنگ است؛ قهوه‌ای تیره. پایه‌های کوتاهی دارد و یک پشتی بلند. از آن‌گونه صندلی هایی‌ست که در کمال آزادگی، سطح نرمی ندارد. همه‌جای آن سخت و فلزی‌ست، ولی به فردی که رویش می‌نشیند حس خوبی منتقل می‌کند. برای نامیدن این حس خوب جای دوری نباید رفت؛ آرامش بهترین وصفی‌ست که از آن می‌توان استفاده کرد.بر خلاف خیلی‌های دیگر، این صندلی آرامش و آسودگی کم‌نظیری به من می‌دهد. آرامشی که امروزه خیلی ها ندارند؛ و کمتر کسی‌ست که آن را دوست نداشته باشد. بعضی به دنبال آن‌اند و بعضی فقط منتظرش. با این حال اگر به دنبال آن هستید، باز هم جای دوری نروید؛ کافیست کافه‎ای ساکت پیدا کنید، در آن را باز کنید و روی آخرین صندلی از سمت راست بنشینید. یک طرف پنجره و خیابان و در سمت دیگر، انسان‌هایی درون کافه.ـــ همان، ... همیشگی؟ـــ خیر! فقط یک فنجان موکا.گارسون اندکی ابروهایش را بالا می‌اندازد و مثل همیشه وانمود می‌کند، اولین بار است موکا سفارش داده‌ام. به طرف پیشخوان می‌رود. نگاهم را به خیابان بر می‌گردانم. پدری دست دخترش را گرفته و با اصرار او را زیر باران از خیابان رد می‌کند. انگار دخترک هنوز با سرسره‌های پارک خداحافظی نکرده و همه‌ی این‌ها تقصیر باران است.کمی می‌گذرد. مردی با قدم‌های تند، از روبه‌روی پنجره می‌گذرد. نگاهم تعقیبش می‌کند. حدود سی سال سن دارد. درِ کافه را باز می‌کند و زنگوله‌ها با خوشحالی به صدا در می‌آیند. کافه‌دار و خدمتکار، سرشان را برمی‌گردانند. مثل یک موش آبکشیده نفسش را بیرون می‌دهد. پایش را با پادری خشک نمی‌کند. به سمت میز کنار من می‌رود. مسئول کافه او را با نگاهش دنبال می‌کند. با همان نگاه به خدمتکار می‌فهماند که باید زمین را تِی بکشد.مرد سی ساله، بی‌توجه به تمام قضایا، پالتوی خاکستری‌اش را روی صندلی چوبی می‌اندازد. چشمانش را به اطراف کافه می‌چرخاند. لوسترهای آن زرد رنگ است. تمامی دکور چوبی است. به جز صندلی آرام‌بخش من. دیوارها، میز و صندلی به قهوه‌ای روشن میل می‌کنند. چوب‌ها نور زرد را به درون کافه بازتاب می‌دهند. بوی نم باران به درون نیز راه پیدا کرده‌است.مرد حرکت عقربه‌های ساعتش را نگاه می‌کند. رویش را به سمت در برمی‌گرداند. انگار منتظر کسی است. راستی آدم‌ها چقدر منتظرند! نیمی از عمرشان به انتظار کسی هستند که قرار است نیمی دیگر را با او بگذرانند. در این معامله سودی نیست. چیزی که سود نداشته باشد خب، ضرر دارد. از این نظر خوش به حالم؛ منتظر کسی نیستم. دستانم را درون جیب‌های بارانی‌ام مشت می‌کنم. خمیازه‌ای طولانی. زمان نمی‌گذرد. برای آن مرد که اصلا! چند وقتی است به قول نیما، &quot;موج سنگین را به دست خسته می‌کوبم.&quot; هر چه شنا می‌کنم به انتهای دریا نمی‌رسم. هر چه خودم را مشغول می‌کنم به انتهای ساحل نزدیک نمی‌شوم. از پاییز و زمستان بدم می‌آید. کارها انجام نمی‌‎شوند. آسمان همواره بر احوال گرفته‌اش گریه می‌کند. آنقدر که این سالهای اخیر کیسه‌ی اشکش خشکیده. به جای آسمان زمزمه می‌‎کنم:ـــ آی آدم‌ها، که بر ساحل نشسته شاد و خندانید؛ یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان!بخار از روی فنجان موکا فرار می‌کند. فنجان سفید رنگ است. خطی طلایی بر بالای آن می‌درخشد. انگشتم دسته‌ی کوچکش را به سختی در بر می‌گیرد. نعلبکی نیز، هم‌رنگ فنجان و باز همان رد طلایی رنگ. فنجان را روی گودی نعلبکی بازی می‌دهم. مردمک چشمانم خود به خود تنگ می‌شود و پایم با بسامد زیادی روی پنچه تکان می‌خورد. دخترهای نشسته بر میز کناری و نگاه متعجبشان. گویا دهانم هم باز مانده؛ می‌بندمش. فنجان دست از سر نعلبکی بر می‌دارد. نفسی عمیق می‌کشم و مقداری موکا به دهانم راه می‌دهم. گرمایش را از درون حس می‌کنم.حس می‌کنم به خاطر جنگ و دعوای نعلبکی و فنجان محکوم شده‌ام. قصد خاصی در کار نبود؛ نگاه میز بغل آمیخته با کمی تحقیر و دلسوزی بود. لایقش نبودم! بس است، بس است. جرعه‌ای دیگر از موکا. چقدر فکر می‌کنم. داستان زندگی‌ام طولانی خواهد شد. نه به دلیل اتفاق‌های پی در پی؛ که اگر به آن بود، سر و تهش از پنج دقیقه فراتر نمی‌رفت. طولانی چون، مسیر فکر کردنم، مسیر ذهنم، رویاهایم، همه شلوغ است، پر پیچ و خم است و هر لحظه در آن گم می‌شوی.چشمانم دوباره روی مرد سی ساله فوکوس می‌کند. ته ریش ریزش همراه کله‌اش چپ و راست می‌شود و نگاهش روی صفحه سفید ساعت مچی می‌چرخد. هنوز پای چپ را تکان می‌دهد. منوی کافه را می‌گیرد. روی عنوان‌های آن حرکت می‌کند؛ به جلو رها می‌کندَش. با ناامیدی نیم‌نگاهی به در می‌اندازد ولی آرام، مردمکش گشاد می‌شود. صدای زنگوله‌ی در کافه. کفش‌هایی خودشان را روی پادری خشک می‌کنند. صاحب کفش کلاه کاموایی سرمه‌ای را از سر بر می‌دارد. ولی خب نباید موهای خرمایی‌اش به هم بریزد. قد بلند و صورت تراشیده و لاغر. ایستاده بدون کمی خم در ستون فقرات. با شلوار آبی نفتی قدمی رو به جلو بر می‌دارد. مرد سی‌ساله دستانش را روی میز می‌فشارد و بلند می‌شود. دو مرد به یکدیگر نزدیک می‌شوند و خب واضح است مرد لاغرتر معمولا بلندتر است.ـــ چرا اینقدر دیر کردی؟ با همه‌ی بیکاریم، دلیل نمیشه علاف باشم.ـــ آروم باش و بشین. این بار یه کار خوب که ارزش صبر کردنت رو حتما داره.دو صندلی به عقب می‌روند و پر می‌شوند. پای چپی همچنان تکان می‌خورد. سه دست روی میز آرام گرفته‎اند. کلمه‌ها در محیط پخش می‌شوند. من ولی نمی‌شنوم‌شان. دلیلی برای کنجکاوی وجود دارد؟ ساعت روی دیوار تقلا می‌کند که به هشت برسد. فنجان موکا نمی‌دانم کی خالی شد. یک دستم بر میز و دیگری روی پشتی فلزی صندلی. رو به تاریکیِ بیرون قدم می‌گذارم. داستان کسالت‌بار زندگی من است که با صدای جیغ زنگوله ادامه می‌یابد.داستان کسالت‌بار بعدی</description>
                <category>آرمان هادی</category>
                <author>آرمان هادی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Mar 2021 00:06:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستار یک - ریسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhadi728/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-xirwefmpxpcl</link>
                <description>روزگاری منحنی‌های افتاده بر مختصات به وجد می‌آوردم. خط‌های مماس را بر روی آن تصور می‌کردم و مور مور می‌شدم. در پی یافتن مساحت زیر نمودار به خلسه می‌رفتم. با مشتق‌ها و انتگرال‌ها سر و کله می‌زدم. نمایش اعداد به این شکل و توصیف روابطشان با رسم کردن؛ این‌ها از شاعرانه‌ترین کارهای زندگیم بود. ما انسان‌ها معتاد شگفتی هستیم. من نیز، معتاد شگفت‌زده‌شدن و خلق شگفتی. آن چوپان که برای کنترل گوسفندانش، اعداد را برای شمردن به کار برد؛ کسی چه می‌دانست او ابتدای ریسمانی را گرفته بود که هزاران سال بعد امثال من ادامه‌اش را.این ریسمان یکی از مخدر‌های ذهن ما بود.</description>
                <category>آرمان هادی</category>
                <author>آرمان هادی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Feb 2021 21:05:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه ای در &quot;نقطه آبی کمرنگ&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhadi728/pale-blue-dot-mxjxibsl3bgb</link>
                <description>نقطه آبی کمرنگنام این عکس «نقطه آبی کمرنگ» است. فضاپیمای وویجر ۱ وقتی منظومه شمسی را ترک می‌کرد در فاصله ۶ میلیارد کیلومتری زمین، این عکس را گرفت. کارل سیگن -اخترشناس و مروج علم- درباره این عکس می‌گوید:«دوباره به آن نقطه نگاه کن، آن آنجاست! آنجا خانه است. آنجا ماییم! بر روی آن، هر کسی که به او عشق می‌ورزید، هر کسی که می‌شناسید، هر کسی که درباره‌ش شنیده اید و هر انسانی که تابه‌حال بوده، زندگی کرده‌است. تمام رنج‌ها، ایده‌ها، احساسات، خوشی‌ها و ... روی آن رخ داده است. ... »خواندن متن کامل این گفته کارل سیگن خالی از لطف نیست. با این حال، چیزی که علاوه بر همه این ها به نظرم آمد، این بود:انسانی که دربرابر حتی خود کره زمین هیچ است، ذهنی دارد که می‌تواند به وسعت این عکس، به بزرگی کیهان و نیز فرای آن بیندیشد. تقریبا محدودیتی نمی‌توان برای آن قائل شد. قادر است به اندازه تمامی کهکشان‌ها خیال کند و عمیق‌ترین و انتزاعی‌ترین مفاهیم را بکاود. و شاید از همه مهمتر، ذهن انسان می‌تواند بیافریند و از نو خلق کند.و چه جالب، همین الان هفت میلیارد نسخه یکتا از این ذهن در جهان وجود دارد‌. و باز هم همه‌ی این‌ها را در این «نقطه آبی کمرنگ» پیدا می‌کنی! «یک نقطه در نقطه‌ی آبی کمرنگ»</description>
                <category>آرمان هادی</category>
                <author>آرمان هادی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 10:18:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر کتاب &quot;انسان در جستجوی معنا&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhadi728/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-ypbolydb3jgk</link>
                <description>انسان در جستجوی معنا اثر ویکتور فرانکلدر طول حیات بشر روی کره زمین، آیا می‌توان انکار کرد که رنج کشیدن جزئی جداناپذیر از زندگی هر انسانی‌ست؟ کوچک یا بزرگ، هست و بی‌تردید سراغ هر کسی می‌آید. درست مانند مرگ. مرگ هیچ انسانی را جا نمی‌اندازد؛ یا شاید هم، هیچ انسانی مرگ را.اردوگاه کار اجباری. از مکان‌هایی‌ست که می‌توان در آن رنج کشید؛ بسیار رنج کشید. همچنین می‌توان در آن شاهد مرگ انسان‌های زیادی بود. انسان‌هایی که یا از فشار کار، یا از بیماری تیفوس می‌میرند. انسان‌هایی که به اتاق گاز فرستاده می‌شوند؛ و نیز انسان‌هایی که ناامید می‌گردند چون دیگر توقعی از زندگی ندارند و از آن پس نیز زندگی با آن‌ها کاری نخواهد داشت.ویکتور فرانکل، نویسنده‌ی این کتاب، یک یهودی اتریشی بود. دهه‌ی چهل میلادی، هنگام جنگ جهانی دوم، به اردوگاه‌های کار اجباری آلمان نازی فرستاده شد. او رنج‌های بسیاری را در این تجربه تحمل کرد، و یکی از پرسش‌های اصلی‌ش در آنجا این بود:آیا این همه رنج و مرگی که هر روز شاهد وقوع آن هستیم، معنایی هم دارد؟ اگر چنین نیست، پس زنده ماندن و سالم بیرون رفتن از اردوگاه هم معنایی نخواهد داشت؛ زیرا اگر معنای زندگی به این رویداد بستگی داشته باشد، خواه سالم بیرون رویم، خواه هرگز نرویم، ارزش زیستن نخواهد داشت.کتاب انسان در جستجوی معنا، دو بخش دارد. بخش اول به خاطرات و وقایعی که ویکتور فرانکل، خود در اردوگاه کار اجباری تجربه کرده می‌پردازد؛ و حالات روانی افراد در نقش‌های مختلف را، در آنجا می‌کاود. بخش دوم هم توضیحاتی بیشتر درباره‌ی معنادرمانی‌ست. معنادرمانی به ما می‌گوید:زندگی در اصل، نه لذت‌طلبی صرف، به باور فروید و نه قدرت‌طلبی صرف به اعتقاد آلفرد آدلر، بلکه جستجو برای معنا، یا معناطلبی است.انسان در مقطعی از زندگی با خود می‌اندیشد، این همه تقلا برای بقا و تلاش برای زیستن و تحمل رنج‌های مختلف برای چیست؟ معنای زندگی من در چه چیزی نهفته است؟ آیا این همان زندگی‌ای بود که ارزش زیستن داشت؟ویکتور فرانکل که قبل از تجربه اردوگاه‌های کار هم، یک روانپزشک بود، در این کتاب می‌گوید چگونه افراد در آن شرایط سخت زندگی، با زیستن کنار می‌آمدند. چگونه افرادی در تحمل این رنج‌ها، ارزش‌های پیشین خود را در زندگی از دست می‌دادند و همه چیز را فدای بقای خود می‌ساختند. چگونه افرادی هم در آن فشار جسمی و روانی دست به فداکاری می‌زدند و به ارزش‌های انسانی در سخت‌ترین شرایط احترام می‌گذاشتند.گویا همه چیز به درک معنای زندگی بستگی دارد. نیچه در این باره می‌نویسد:فردی که برای زیستن، چرا در ذهن داشته باشد، بدون تردید چگونه را نیز خواهد یافت.فرانکل در همین راستا معنادرمانی را می‌آفریند تا بتوان به انسان در یافتن شیوه‌ای برای پیدا کردن معنای زندگی خود کمک کرد. در بخش دوم کتاب، نویسنده مفاهیم اساسی در معنادرمانی را بررسی می‌کند. از روند معناجویی می‌گوید و از ناکامی‌های در آن. تفاوت معنادرمانی با روان‌کاوی را بحث می‌کند. از خلأ وجودی سخن می‌گوید که افراد جامعه را درگیر خود کرده و از خاصیت معنای زندگی در پرکردن آن. معنای عشق و معنای رنج را می‌کاود و از معنادرمانی به عنوان یک وسیله برای درمان اختلالات عصبی یاد می‌کند.ویکتور فرانکل در این کتاب مخالفت‌های خود را ابراز می‌دارد: نسبت به تحمیل معیارها و ارزش‌های روان‌درمانگر به مراجع؛ نسبت به جبرگرایی مطلق و نسبت به دیدگاه ماشینی و خودکار روان‌پزشکی به مغز و انسان.درباره دیدگاهم نسبت به ترجمه‌ی این کتاب، به عنوان یک خواننده معمولی، باید بگویم که در مجموع روان بود ولی در بعضی موارد ناسازگاری جملات با هم و در نتیجه گنگ شدن آن کمی اذیت می‌کرد. من ترجمه کیومرث پارسای از نشر تمدن علمی را خواندم.در انتها، انسان در جستجوی معنا کتاب تاثیرگذاری است. در مقدمه‌ی کتاب (نوشته‌ی فردی غیر از خود نویسنده) گفته شده‌است که در میان ده کتاب تاثیرگذار قرار می‌گیرد و در مجامع مختلف تدریس می‌شود.بله، خوشحالم که خواندمش.</description>
                <category>آرمان هادی</category>
                <author>آرمان هادی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 01:19:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزمجه‌ها نیز تنها می‌شوند.</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhadi728/alone-lizard-vjon59yufwnl</link>
                <description>سرعتش را زیاد می کند. نمی خواهد دیر برسد. بر سر راه گلی زیبا می بیند که تازه از یک خار شکفته شده است. به آرامی آن را می چیند تا به او بدهد. همانطور که به آن جا نزدیک تر می شود، تپش قلبش هم سریع و سریع تر می شود. باز هم همان احساس، تمام وجودش را فرا می گیرد. همانی که تازه دیروز برای بار اول حس کرده بود.آن قدر نزدیک شده است که بتواند او را ببیند. بالاخره می رسد. هر دو لبخندی به هم می زنند. هر دو گل هایی شبیه به هم آورده اند و هر دو همزمان آن ها را به هم تقدیم می کنند. دیگر خیالش آسوده است. دیگر احساس می کند به جز خودش، کس دیگری هم هست.دیشب تندبادی سهمگین تمام بیابان را فرا گرفته بود. زود تر از همیشه بلند می شود تا او را ببیند. تندباد دیشب، طوفانی از دل شوره و ناراحتی در دلش راه انداخته است. حسی در وجودش از اتفاقی غم انگیز خبر می دهد. کم کم باید رسیده باشد. پهنه ی دشت را می نگرد و لحظه به لحظه، بر اضطرابش افزوده می شود. اثری از او نیست. از شن های بیابان می پرسد؛ از خار های سر بر آورده از خاک؛ و از سنگ های غبارآلود. اما هیچکدام جوابی برای او ندارند. ولی  گویا چیزی هست که پاسخش را می دهد. تکه های خرد شده ی یک آینه، به او می گویند:باز هم یک بزمجه ی تنهاست.آرمان هادی، پاییز ۹۶</description>
                <category>آرمان هادی</category>
                <author>آرمان هادی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 21:53:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>