<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرمان حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@armanhoseini68</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 06:01:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/21188/avatar/FdmZQe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرمان حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@armanhoseini68</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیوانه دلتنگ بود</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ptyc3klpo5jn</link>
                <description>گفت برایم یک درخت بیاورید.دیوانه بود اصلا.تا به حال پای توصیف دیوانگان نشسته ای؟ دغدغه ی ریشه داشت.دلتنگ بود، خنده دار دلتنگ بود، ببین! آزار دهنده دلتنگ بود.نشست پای گلدان خالی و جنگل را توصیف کرد، چنان توصیف مفصلی که با هر صفحه یک درخت افتاده بود، وصف گلدان کتاب شد، جنگل ولی، بیابان شد.در جهانش، هیچ کشاورزی نماند، ابرهای همیشگی در آسمان بودند و باران ولی، ابر، باران را فراموش کرده بود. خورسند بود. در داستانش: یک روز کشاورزها تمام نجار های شهر را دار زدند.زمستان رسید، مردم هر چوبی که مانده بود را سوزاندند. در جهانش قحطی آمد، حتی قبل از اینکه قحطی کار مردم را تمام کند، همسایه ها به جان یکدیگر افتادند و قتل عام بود، همه اینطور فکر می کردند که برای زنده ماندن لازم است جمعیت را کم کنند، وقت کافی برای انتظار مرگ نداشتند پس خودشان دست بکار شدند. از قحطی پیشی گرفتند. چنان غرق پایان خویش بودند که دعای باران یادشان رفت. داستانش هیچ قهرمانی نداشت. حسرت آینده به جانش افتاده بود، جا برای توصیف بیابان نداشت. دلتنگ بود.مدام می‌گفت برایم یک درخت بیاورید.</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 11:46:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب‌گردِ ابدی</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-c225oduucx5t</link>
                <description>در آغاز، حدود سی سال پیش.تبر به دوش، مردی که سرما داشت می رسید یه مغز استخوانش، خسته از راهی دراز، خسته از رسیدن به هر ناکجای راه، رسید به تک درخت بزرگ، پر از شاخه اما در خواب زمستانی.کوله را زمین گذاشت، دست کشید روی تنه ی درخت و بعد تکیه زد، سیگارش را روشن کرد، اولین کام را گرفت و به پهنه ی روبرو نگاه کرد، دشت هم گویی مرده بود.گذشته را مرور کرد، خاطراتی که تمامشان در سالیان دستکاری شده بودند، آنگونه به یاد می آورد که دوست داشت. دیگر واقعیت اهمیتی نداشت.آخرین تلاش خودش را بیاد آورد، روزهایی که سرخورده از تمام اشتباهات خویش بود، مرور جزئیات آن روز چنان بود که باور کرده بود: اشتباهاتش عمدی بودند، اتفاق نبودند، می خواست باور کند که دیگران دست رد به سینه اش نزدند، بلکه خودش عامدانه آنها را به جدایی کشانده بود. حالا باور کرده بود. در آخرین تلاش برای همزیستی هم چنین بود، او آنقدر وارونه بود و آنقدر نمی فهمید که باز هم تنها ماند.از خودش پرسیده بود: چرا وارد ماجرایی شوم که انتهایش تنهاییست؟ چرا خود تنهایی، ماجرا نباشد؟ جای اینکه از تنهایی به توهم دوست داشتن کسی برسد و باز با رنج، تنها شود، این بار، تنهایی را برداشت. رنج سالیان خویش را جمع کرد و خاطرات را وارونه کرد و خشم خود را تیز کرد.این بود که راه را انتخاب کرد. گویی سالها عمق تنهایی خویش را می پیمود.این جای مرور خاطرات، جرقه ای در ذهنش روشن شد، فکر کرد که همین جا نقطه ی پایان سفر باشد، به درخت نگاه کرد، آنقدر بزرگ بود که از چوبش کلبه ی کوچکی بسازد.تبرش را برداشت، ضربه های پشت هم، درخت افتاد، شاخه ها را، تنه را همه چیز را تکه تکه کرد، مرور جزئیات بماند.کلبه را ساخت.زمستان سرد که در نیمه بود گذشت.یک روز که از خواب بیدار شد، با نگاه کردن به طلوع خورشید، بعد به دشتی که زنده شده بود، متوجه بهار شد.ایستاد، خیره ماند. ناگهان مایوس شد، به کلبه نگاه کرد و سراسیمه دوید سمت طلوع.به اندازه کافی که دور شد برگشت و از فاصله ی بیشتر کلبه را نگاه کرد.آن غروب زمستان را به یاد آورد، وقتی که از دور تک درختی را دیده بود و به سمت غروب راهی بود. زمانی که به آن تکیه داده بود.مرور ضربه های تبرش، لحظه ی سقوط درخت، چنان رنجی داشت که دستهایش از شانه آویزان شد، نا امید به سایه اش نگاه کرد و آن را دنبال کرد تا رسید به کلبه.از فردا عذابش را فراموش نمی کرد، حتی نمی توانست آن لحظه را دستکاری کند. این بار واقعا عامدانه درخت را قطع کرده بود، عامدانه مانده بود، خشم خویش را سر درخت ریخته بود و با تنهایی خویش خو گرفته بود. گویی نماد هستی را نابود کرده باشد.بعد از چند روز، به این فکر افتاد که جبران کند، از مرور حزئیات بگذریم که تصمیم گرفت درخت‌های بسیاری بکارد.کاشت.در کلبه زندگی کرد و سالها سرگرم نهالستان خویش بود.طی سالها درخت های تنومند اطرافش را پوشانده بودند. بزرگترینشان کنار کلبه بود.بعد از گذشت سی سال از لحظه ی که آن درخت را قطع کرده بود، شب آرامی را، واقعا آرام به خواب رفت.در خواب دید که کلبه اش در میان درختان در آتش است، چنان خواب آشفته ای که مدام تکرار می شد.نمی دانم در کدام تکرار بود، از خواب پریدم، سراسیمه از کلبه ی در حال سوختن خارج شدم، تا غروب خواب بودم؟ سرد بود و بوی چوب سوخته می آمد.به دستم نگاه کردم که بوی نفت می داد، روبروم پیت نفت افتاده بود، تمام درخت‌ها خاکستر شده بودند، کلبه خاکستر شده بود، کوله و تبر هم با کلبه سوخته بود.تنها چیزی که مانده بود درخت بزرگ کنار کلبه بود.دست کشید روی تن خواب آلود درخت، به جای خالی طلوع نگاه کرد و باز بعد از مرور خاطرات، سمت غروب به راه افتاد، آنقدر رفت که در تاریکی محو شد.</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2023 22:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادران سیاه پوش</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B4-ilnh3krx37dn</link>
                <description>گم شده ام، شاید از هشت سالگی، احتمالا از همانجا که مادرم دستم را برای لحظه ای نگه داشتن چادرش رها کرد، من از تاریکی آن روزها، میان چادر های سیاه مادران، چادر سیاه دیگری را دنبال کردم، گمان می کنم هرگز کسی مرا پیدا نکرد.در تکرار آن لحظه جایی در زمان تا ابد گیر افتاده ام.گویی تمام خاطراتم بعد از آن روز، رویای کودکی در انتظار است.گم شده ام، باور این روز ها و تمام روزهای قبل از این و بعد از آن، کارِ ناتمام است، می پرسم از خودم: در الزام و تعهد به گذشته باید این را هم تمام کنم؟ تنها به این دلیل که آغاز کرده ام؟ آیا علت ادامه دادنم فقط این است که شروع کرده ام؟ با این حال در همین هاج و واج به یاد می آورم آن کتاب را که ناتمام دور انداختم، به یاد می آورم بَرمِ فیروز را که تا انتها رفتم، به یاد می آورم آن قول را که شکستم، به یاد می آورم آن دوست را که در نیمه ی راه جا گذاشتم.ایستاده ام، میان بند رخت های خالی، موازی، در سکون، خیره ام به تَرَک های زمین.ما عزادار کدام از دست رفته ایم؟ کدام از بسیاری که هیچکدام را به یاد نمی آوریم؟عمو آزاد، پیرمردی که بهزاد نوه اش همکلاسی و گاهی، خیلی کم دوستم بود.عمو آزاد پیرمردی که نمی مرد. هر چه یادم هست پیر بود. قبل از اردوی هر سال یک بار یک هندوانه ی سبز تیره از او می خریدم، هندوانه های کوچک داشت ارزان بود و بیشتر یادم نیست.قلعه، همانجا که یک روز روسپی ها را دستگیر کردند، آخرین مردی که آنجا بود را، همان که من و محمد عابدی لامپ چراغ شکسته ی عقبش را دزدیدیم، بعد از این که چهار چرخش پنچر شده بود حین فرار وقتی که ماشین افتاده بود توی کانال فاضلاب دستگیر کرده بودند.همان روسپی خانه که چند سال قبلش خانه ی عمه مهین بود.ایستاده ام میان چادرهای سیاه آویزان از بند رخت ها، باد میانشان می وزد، به آرامی تکان می خورند، خیره ام به آب چرک جاری از چادر ها.گلی، زن دیوانه ای که شوهرش کور بود، تنها زنی که چادر سیاه نمی پوشید، چادر گلدار، تیره اما سیاه نبود. شوهرش که اصلا چشم نداشت را گاهی با عجله همراهی می کرد. همیشه عجله داشت.پدربزرگم، هنوز با کلاه شاهی سر کوچه می نشیند با سیگار لای انگشت.کوره های متروک، همان کوره های آجر پزی که شبیه به دخمه های تاریک با رنگ سبز و دیوار های سفت و زشت بودند.هنوز یادم هست، آخرین باری که با سکه های یک ریالی رفتم مغازه علی کور، مردی که عینک ته استکانی داشت، سکه ها را خوب تشخیص داد، گفت دیگر استفاده ای ندارند، چه غمی داشتم آن روز که دست خالی به خانه بازگشتم.همان روزها که نان خشک را در آب ریختیم و نرم شد، قابل خوردن بود ولی همان نان خشک را می شد با کیسه ای نمک تعویض کرد یا در ازای پنج تومان پول.گم شده ام، حوالی هشت سالگی، در قبرستان که پنج شنبه ها سرحد دور شدنمان از خانه بود، تمام آدمهای شهر آنجا بودند، من سالهای سال به اختیار خود از آن جا آن طرف تر نرفته بودم.فستیوال هفتگی بود برای خودش، عشق من جوجه رنگی هایی بود که در خیابان های قبرستان می فروختند.می دانی که چقدر مرگ برایم عادیست؟می دانی چقدر خانواده نداشتن برایم عادیست؟می دانی چقدر باختن برایم عادیست؟می دانی که چقدر نداشتن برایم عادیست؟!منِ این روزها، چیزی جز مردی گم شده نیست. از کودکی میان چادر مشکی مادرانِ بی لبخند.</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 02:21:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن ِکتابِ نامرئی</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%90%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-x9yjhknsw15r</link>
                <description>برداشتن قلم برای انسان، مدت ها بعد از برداشتن نیزه. می گویم برداشتن، گویی که نساخته است، انگار نیزه یا قلم را پیدا کرده باشد.مثل برداشتن ساز. تو را با خالیِ دستانت آورده اند، به اختیار نیامدی‌، تو را برهنه آوردند.از اولین واژه که بدون پنهان کردن حقیقت برای نمایش وارونه ای از حقیقت استفاده کرده اند، دروغ تعریف شد. از تحریف حقیقت.من از خویش جز حافظه ای که خود ندانسته و نمی دانم، همراه نداشتم. بیش از این هر چه دارم و دانسته ام از همزیستی و داستان هاییست که شنیده ام، هر آنچه به خورد ذهنم داده اند، از اولین آموخته هایم، حتی با وجود سرکوب، مهم ترینشان این بود که چگونه در همین همزیستی داده های بیشتری به دست بیاورم. قطره ای کنار قطره های دیگر، بدون داشتن درک از جهان، چگونه می داند که در موج است یا برکه؟ که در رودخانه است یا چاه؟ گویی با دانستن و دیدن همراهان خویش دری از هستی گشوده است، حال می داند که قطره است. اگر پس از مدتی مفهوم حرکت را درک کند، صرفا می داند قطره ای کنار دیگر قطره هاست که در حرکت است، تحرکی که از خودش نیست! با این وجود نمی داند که برای آبیاری کدام مزرعه روان است، نمی داند برای ویرانی در کدام سیل است، نمی‌داند در حال عبور به سمت کدام فاضلاب است.دردا که دانسته هایم از آن من نیست. حتی از اصالتشان مطمئن نیستم. گاهی چنان احساس حقارت می کنم که دوست دارم با کتاب جاودانه شوم. کتابی از هیچ و پوچ.فکر کن، وارد کتاب فروشی شوم و حق انتخاب داشته باشم، می توانم کتاب هیچ و پوچ آرمان را سفارش دهم، تعداد صفحات را من انتخاب می کنم، همچنین این که کدام جلد باشد. چاپ چندمش هیچ اهمیتی ندارد. من نیز خورسند از کتاب فروشی خارج می شوم با ژستی که انگار یک کتاب در دست دارم. اما تصویری که دیگران می بینند، خروج کسی بدون کتاب است. با این حال به خانه می روم و قبل از خواب، لابلای هیچ و پوچ بدنبال مفهوم هستی و مفهوم خویش در هستی می گردم. چه تلخ است وقتی بدانم که همین نیز از تاثیر جامعه  و محیط اطراف من است و تنها نیستم.انسان در بند، چقدر طناب اطراف او آویزان است، چقدر قلاب در من فرو رفته است، اولین قلاب از رحم مادرم آغاز می شود، در خانواده گره می خورد، بعد قلاب‌هایی از کوچه، محله، مدرسه تا جامعه ای که فرا تر از آن را ندیده ام. بعد قلاب‌هایی از ناشناخته ها.منِ محکوم به بدنیا آمدن، جرم خویش را فراموش کرده ام، رنج نفس کشیدن را از یاد برده ام، و حالا برای پیشتر رفتن در عمق این کثافت، دست و پا می زنم.آه اگر بدانم که راهیِ فاضلاب هستم، حتما آرزوی ورود به تصفیه خانه خواهم داشت. </description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 01:56:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزمایش ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-xmh2jpnr5c3y</link>
                <description>انگیزه ی آغاز دوباره برای کسی که همه چیز را به یاد می آورد یا برای او که فراموش کرده است؟ فراموشی انتخاب بهتری است، برای خود میزبان یا برای کسی که آغاز دوباره را طراحی می کند. منظورم از میزبان همان دستگاه است، دستگاهی که در یک محیط انتزاعی/آزمایشی برای بررسی طرح، در نظر گرفته می‌شود، این دستگاه میزبان کدهای تازه است.آغاز دوباره و اصلا اولین آغاز را به هدف های مختلف می توان رقم زد، تصور کنیم سرگرمی یا آزمایش هایی که هر بار با اصلاحات جدید منجر به آغاز دوباره می‌شوند. همچنین با کنار نهادن هدف سرگرمی، تصور کنیم برای بررسی خودمان دستگاهی شبیه به خویش ایجاد کنیم و در محیط رها کنیم.اما محیط! ترجیح من برای اولین تست ها یک محیط انتزاعی است. با چنین انتخابی و صرفا وضع قوانین پایه، با هزینه ی کمتری به نتایج حداقلی خواهم رسید.با بررسی نتایج حاصل از محیط انتزاعی و عملکرد میزبان در آن، می توان بارها و بارها با تغییرات هرچند کوچک به نتایج کامل تری رسید. اما تمام این نتایج به دلیل محدودیت های وضع شده چندان ارزشمند نیستند.راستش را بخواهید آنقدر داوطلب برای تامین هزینه ی یک محیط با رعایت قوانین فیزیک و مشابه فضای اطراف خویش ندارم.(تصور این است که دانش و ابزار مد نظر موجود است)این بار به همان نتیجه ی تکراری simulation خواهیم رسید. برای این مورد، دستمان باز است، هرچه در اطرافمان وجود دارد را تبدیل به کد می کنیم و در محیط قرار می دهیم. در حقیقت درک محیطی خود را در محیط مورد بحث قرار می دهیم. درک خویش از هرچه که روی آن برچسب گذاشته ایم، حتی اگر چنین چیزی در واقعیتِ دور از ذهن ما وجود نداشته باشد و درک(عدم درک) ما صرفا دنباله ای از مفاهیم خود ساخته است.چه عالی: دنیای جدیدی خلق می کنم از درک خویشتن. حالا می نشینم به مطالعه ی هرچه برچسب گذاشته ام. سرگرمی یا سردرگمی؟به گمانم در پویش پاسخ سوالها کم خواهم آورد. چنان عذاب ناشناخته ای گریبان مرا گرفته است که پاسخ دادن به سوالها را به ساخته ی دست خویش سپرده ام.چشم برابر چشم، دست برابر دست، سر برابر سر و انسان برابر انسان.هزار بار داستان می گویم و بخش دیگری که از من منشعب شده است به این نتیجه می رسد: دنیا را همون گونه که هست رها کن.بخش دیگری از من روی تمام بدن خود خالکوبی می می کند: بی خیال.بخش دیگری شمشیر در دست می گیرد و از خشم خود تمام انشعاب های دیگر را قتل عام می کند.بخشی از من تا ابد(اگر مفهوم زمان را بپذیرد) چهار زانو با چشم بسته در فاصله ی یک متری از زمین و معلق می نشیند.انشعاب دیگری تصمیم می گیرد که ریشه در خاک دیگری داشته باشد و ناگهان چنان انحرافی ایجاد می کند که انشعاب های دیگری با علامت سوال چسبیده روی سرشان به دنیا می آیند. نامش را می گذارم جهش ژنتیکی.انشعاب دیگری از من شروع می کند به تصور کردن و تولید زبان های مختلف، او ناگهان خود را در میان درختانی می بیند که برای خوردن برگشان لازم است گردن دراز تری داشته باشد و اینگونه تکامل میابد همین گونه جهش ژنتیکیِ عجیبی دیگر گونه ها را نابود می کند یا باعث میشود که آنها دیگر منشعب نشوند.چنان انشعاب ها زیاد می شوند که دیگر سوال و پویش پاسخ فراموش می شود، ما کلون هایی از هیچ و پوچیم.ما اهالی ناکجا هستیم، با دست های بسته در ذهن کنجکاو کسی تصور میشویم، با چنین افتضاحی در ادامه دادن گمان می کنم از بین گزینه های موجود برای آزمایش، ما را در ارزان ترین محیط و محدودترین محیط قرار داده اند.و من بعنوان برگی از شاخه ای از انشعاب دیگری می گویم: ما در انتزاع زنده ایم.</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 12:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوری در تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-bvs4ao83nazt</link>
                <description>برزخ برای تماشا، صندلی ها از آغاز تا پایانسرمای عجیبی ذهنم را فرا گرفته، گوئی تمام افکارم در انجماد باشند. هیچ ساختار انتقال عصبی وجود ندارد که خودم را به کاری مشغول کند، دلشوره‌ای مدام در وجودم می‌پیچد، گاهی سرما رو نوک انگشتانم حس می کنم. آنقدر گوشه ی اتاق ماندم که تاریک شد، چراغ روشن هم نمی خواهم، کاش خوابم ببرد. از آن روزها یا شب‌هاست که هر چیزی آزارم می‌دهد، دوست دارم همه چیز را بشکنم، بسوزانم یا پاره کنم. از آن وقت هاست که حتی دوستی که برای آرام کردنم آمده است را با پرخاشگری برنجانم.حتی سیگار یا الکل هم نمی‌خواهم. لعنت به باران دیروز.شاید از ناتوانی خویشتن، خسته‌ام. همین لحظه تصویری از تمام کارهای ناتمام گذشته تا حال از نظرم می‌گذرند.چقدر می‌ترسم از خودم. از آغازی که ناتمام بماند. ترس از ادامه ی راهی که از ترس ادامه دادن، رهایش کنم. چه احمقانه پشت در تمام تصمیم ها نشسته ام. دریغ از کسی چون خودم که در را باز کند.از ناله ی تمام دردهای نداشته ام، چنان ادای رنجیدن را در آورده ام که باور کرده ام. پشت داستان باخت برای بازی های نکرده ام آنقدر در نقاب خویش فرو رفته ام که صورتم را فراموش کرده ام. از تصویر هزار پاره ام هر بار آیینه را هزار تکه دیده ام، من حتی آیینه را نشکسته ام.من در عدم و در ازل، تصوری برای خویش ایجاد کردم که تا ابد مشغول بستن گره تازه ای در تاریکی باشم، گره کور در تاریکی. چه ابلهانه است که گمان می کنم زندانی کردن یک نابینا در دنیای تاریک، ترسناک باشد.چه ظالمانه است که دیدن را خلق کنم و مخلوقِ بینایی خویش را در تاریکی رها کنم. از هر نسخه ای که در خودم پدید آورده ام، با نقص بنیادین چشمش را بسته ام. جهان در ذهن، نهان در زمستان، خاموشی زیر برف که همچنان مشکلِ دیدن را حل کنم، حتی با دیدن یک دیوانه در خواب. وقتی که با صورت خونین و دهانِ دوخته، مشغول حفر کردن گودالی در برف باشد. بیشتر که دقت می کنم سرخی صورتش از خونریزی چشمانی است که با چنگ درآورده است، گودال می کند که بیناییش را زیر برف دفن کند. گمان می کنم چشم ها را گم خواهد کرد، او استادِ کارِ ناتمام است.</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 00:51:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برا تو که بازی نمی‌دانی</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D8%A8%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-pjd1o9wt06sk</link>
                <description>از دور تو را دیده‌ام، در وهم تصور کرده ام، هنوز ناشناخته‌ای، به وضوح نمی‌دانم از نزدیک چگونه‌ای.بگذار بازی رهایمان کند، نه، اشتباه است، بازی رهایمان کند؟ رها کنیم. گاهی چنان در فضا فرو می‌روم که زمان را گم می‌کنم، شب است، پر می شوم از تمام خیال ها، می‌دانم از بیداری فردا، می‌دانم از تکرار بازی ها، می‌دانم،(یک ثانیه صبر کن) از اندیشیدن خسته ام. از تمام نادانسته هایم. ادامه دهیم:گفته بودم که هر روز یک دوره گرد از کوچه مان می‌گذرد، فریاد می زند، آرامش می فروشد، مرا از خواب بیدار می کند که باز فریاد بزند، آرامش می‌فروشند؟ (از پنجره بیرون را نگاه کن) چند نفر اطرافش ایستاده اند، میخواهند خرید کنند، من نیز میان مشتریان ایستاده ام.دستش راستش را در جیبش فرو برده و اسکناس ها را لمس می کند، احمقانه است؟ (حس کن کسی از پنجره ی ساختمان کناری نگاهت می کند) دست چپش را می گذارد روی جیب دیگرش، انگار خالیست، شاید خریدن سیگار فکر بهتری باشد. کنار پنجره ایستاده ام و سیگار می‌کشم، نگاه می کنم به ساختمان نسبتا قدیمی پشت خانه‌مان. خالیست؟ هنوز به چراغی که شبها در اتاق مُشرف به حیاط، روشن میشود نگاه می کنم. نه، کسی هست.گفته بودم که از دور تو را دیده ام، گفته بودم از تصور در وهم، از نزدیک چگونه‌ایم؟ چگونه تو را به تماشای تو وادار کنم؟ خودم را نیز به خودم؟ من رسول کدام شریعتم؟ شاید اگر با اون یکی صمیمی تر بشیم بهتر بشه، اون، اون یکی که خودت گفتی، و این که اگه تو دوربین دستت هست و داری ضبط می کنی، از کدوم پوینت آو ویو شروع می کنی؟ اگه دوربین دست اونای دیگه باشه چی؟ اصلا چرا باید دوربین دستمون باشه؟ بازی ها، بیشتر بش فکر می کنم.(بلوف می‌زند، در حالی که آماده ی خوابیدن است) .</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Apr 2021 01:28:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من رو می‌بینی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-hrkcibwkrjea</link>
                <description>نرفته ام، نرفتم برای ماندن، اینجا و تکرار اتفاق های معمولی، چنان خسته‌ات می کنند که گذشته را به یاد نیاوری، آینده را نبینی و در حافظه ی کوتاه مدت آدمهای اطرافت محو شَوی.می‌گویم آدمهای اطراف، البته که تعدادشان از همیشه کمتر است، گفتم حافظه‌ی کوتاه مدت، چرا که تکرار داستانشان صرفا برای دیدن است، نه دیدنت، برای عبور از لحظه ی جاریست و پس از آن مثل عابری از کنارت گذشته‌اند.این روزها بیشتر از همیشه به همین تعداد اندک آشنایان دقت می کنم، واکنشم پس از تحلیل ابلهانه ی رفتارشان سکوت است، مثل دانای کُل! منظورم از ابلهانه رفتار خودم هست.راستش آمدن های کم و رفتنِ بسیار، آنقدر تکرار شدند که هر بار به خودم لبخند می‌زنم.گفتم آمدن های کم و رفتنِ بسیار چون جای رفتنشان بیشتر مانده است. در گذشته سعی می کردم برای ماندن دیگران تلاش کنم، می دانی که نمی‌شود، این بلیط های یک طرفه گران هستند و زمان برای پیدا کردن مخاطب بهتر کم است، پس منطقی به نظر می رسد که هر چه زودتر این جا را ترک کنی بلکه بلیط را از دست ندهی و مخاطب های دیگر را اندازه بگیری.می‌دانم زمان برای همه‌مان کم است.شاید اگر هیچ کس به داد و فریاد یک آدم عصبانی اعتنا نکند از ابزار دیگری استفاده کند و اگر هر بار که او راه غیر متعارفی برای جلب توجه دیگران پیدا کند، باز هم کسی اعتنا نکند، کم‌کم آرام شود، مثل اینکه با نگاهش التماس کند: لطفا مرا ببینید، به من نگاه کنید.گاهی که با خواهرم گرم گفت و گو می‌شدیم، یسنا(خواهرزاده ام) آواز کودکانه اش را بلند تر می‌خواند، وقتی پدرم محو تماشای اخبار می‌شد، مدام از جلوی تلویزیون رد می‌شد، اگر با مهمان ها راجع به سیاست یا هرچیزی که باعث عدم توجه به او می‌شد حرف می‌زدیم، عروسک هایش را تک تک به همه نشان می‌داد، حتی پیش آمده بود که بگوید: «دایی با مامانم حرف نزن به من نگاه کنین».ما هنوز همان کودک هستیم که هر بار به دیگران بگوییم به من نگاه کنید.امان از وقتی که هیچ کس نگاهت نکند. می‌ترسم از حالت نگاه یسنا وقتی که با عروسکش به گوشه ی اتاق می رود و مثل آدم بزرگ‌ها ساکت می شود و در خودش فرو می‌رود. چقدر این لحظه دردناک است.البته که این اتفاق بسیار کم افتاده و هربار تمام مهمانی را به یسنا اختصاص داده ام. هدفم تصور آن فضا در مورد خودمان بود.این روزها به شوخی به همکار یا دوستی که مشغول جمع کردن وسایلش برای رفتن است می گویم: تو هم برو...- باشه آرمان ولی خودت هم که هر بار می‌ری!اون لبخند حس خوبی داره وقت رفتن.خلاصه که نیامدم برای ماندن، ترجیحم رفتن است، همیشه رفتن. تا جایی که شاید سرم به سنگ بخورد.</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jan 2021 00:57:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخوانده بماند بهتر است</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vnhapt0ef6cy</link>
                <description>از نامه های قبل، سالها گذشته است، سالهاست. از آبان هم...چنان لبخند های خسته را گسیختند که دندان‌های سرخ ماند و حیوان های در بند. مبادا آزاد شوند چرا که دیگر غریزه هم یادشان نیست. آن گله را چنان بوی مرگ فرا گرفته است که هیچکدام امید به فردای عید ندارند، قربان، برای رضای خدایتان مرده را سر بریدن خوشایند است؟به سیاهی این روزها و سالهای قبل از آن، به پوچی دست و ذهن تمام همراهان، به کوته فکری سایه ‌هایی که شب و روز پرسه می‌زنند، به خرابه های اطراف این قبرستان که می‌رسند بر می‌گردند، به آب،آن، سوی راه که زیبا تر است و جایی برای سوزاندن مانده است که گرم شوند، کسی از دور فریاد می‌زند: لبخند های گسیخته را چه سود؟ این همه دست های آویزان، این همه گوسپند و عید های ابدی برای قربانی کردنشان، این، این،(صدایش آرام تر می‌شود) این نظم نامیزان را چه سود؟ با اشاره به این و آن، به آنها، که لبخند هایشان را بریده اند! شسته اند. دستانش آویزان می‌شوند از شانه اش، حرفش را فراموش می‌کند، دهانش جریده است و طعم شور دندانهای سرخ را مزه مزه می‌کند. کار سایه ها در این سوی راه تمام شده.ببین، این حال این روز‌هاست، نمیتوانم خط‌های روی هم را نظم دهم، در خودم گرفتار هستم و می‌دانم. بزودی آرام می شوم. نه از آن آرامشی که عمق دارد و می‌ماند، نه!  فقط برای اینکه پاییز  را بگذرانیم.</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Nov 2020 23:38:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خفته در زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D8%AE%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-iqglwjo6qshu</link>
                <description>در کوچه های تاریک شهری بدون آدم از کسی فرار می کند که هر چه در حال دویدن، سر بر می گرداند و پشت سرش را نگاه می کند، دیده نمی شود. با تمام وجود می داند که هراس ماندن دارد و نمی داند چرا در حال فرار است، چه کسی دنبالش است؟! چه کرده، چه شده که اینطور دیوانه وار می‌دوَد، این شهرِ بدون آدم کجاست؟ چطور سر از این کوچه های تودرتو درآورده است و عجیب که هیچ کدام از کوچه ها بن‌بست نیستند و این هزارتو پایان ندارد. غرق در فرار و تمام پرسشها، ناگهان زمین می خورد،‌ نفس های بریده اش آرام تر می شوند و انگار تمام هستی روی سینه اش فشار می آورد، آخرین تصویری که می بیند سیاهیِ سایه ای در هاله ی وهم است که آرام آرام نزدیک می شود.چشمش را باز می کند، تمام بدنش را عرق سردی پوشانده است، به دستان کوچکش نگاه می کند، می‌ایستد و به اطرافش نگاه می کند، در انبوهی از جمعیت گم شده است، آدم های سیاه پوش می آیند و می‌روند، تمام نمی شوند. همهمه ای از همه جا به گوش می رسد اما لب‌هاشان که بسته است! لازم بود مدت کوتاهی بگذرد تا به یاد بیاورد کجاست. او در یکی از خاطرات کودکی‌اش چشم گشوده است. کم کم رنگ ها اضافه می شوند، آسمان آبی می شود، کم و بیش آدم هایی که لباس روشن دارند را هم در جمعیت می بیند، آنها با هم حرف می زنند و می خندند. می داند کمی بعد چه اتفاقی خواهد افتاد، می داند که نیم ساعت پیش، میان بازی‌گوشی هایش جای اینکه چادر مادرش را بگیرد به اشتباه چادرِ زن دیگری را گرفته و سر به هوا رفته تا گم شود. حتی می داند که راه خانه کجاست و مادرش الان کجا نگران کودک گم شده است. کودکی در خاطرات گذشته ی جوانی در حال فرار در کابوسی میان سی سالگی. کودکی با خاطراتی از آینده. می دانم اگر این لحظه کوچک ترین کاری متفاوت از خاطرات گذشته انجام دهم، آینده ای که از سی سالگی به یاد می آورم تغییر می کند. می دانم که همین ایستادن و فکر کردن در حال تغییر دادن دنیاست. می توانم به محله ی دوستانی که در آینده پیدا می کنم بروم و کودکیشان را تماشا کنم، شاید بتوانم جلوی اشتباهات پدرم را بگیرم، اما ترجیح می دهم در این لحظه به آغوش مادرم برگردم، او را از نگرانی درآورم و با تمام وجود تپیدن قلبش را حس کنم. می توانم در گوشش به آرامی بگویم دوستت دارم و نفس عمیق راحتی بکشم.همین دانش کم از آن جوان که من در کودکی‌اش هستم برای این موجود کوچک زیاد نیست؟ نه! نیست چرا که دیگر جای کودکی خودم فکر نمی کنم. نمی توانم بعنوان کودک فکر کنم. اما می دانم که آن داستانِ فرار را از نوجوانی بارها خواب دیده ام.</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 00:38:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باد ما را خواهد برد</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-mhaiy5cg3mxh</link>
                <description>به دنبال واژه های ساده‌ام، برای داستان ساده‌ای که سالهاست نگفته‌ام، نتوانسته ام، هر بار به هزار و یک بهانه، زودهنگام در همان آغاز، نوشتن را رها کرده‌ام، آن یک بهانه بعد از هزار بهانه ی قبل، شکستن قلم بود. راستش خودم قلم را شکستم.روزهایی را به یاد می‌آورم که در بازار به کارگاه‌های هنری نگاه می‌کردم، مصنوعات چوبی، سنگ تراشی، صدای چکش روی فلز، انگشترهای ردیف در ویترینِ حجره‌ها و بوی چرم و عود... چقدر ساده، مفاهیم در تصویر و حجم و نثر خلاصه‌اند. موسیقی در هوای بارانی آن روزها! چقدر علامت سوال و چه خیالها که در سر پروراندم. هر کدام از آن روزها ساعتی بعد از خروجم از بازار به دغدغه های کار و مشکلات ریز و درشتی می‌رسید، باز بگویم که بهانه از در و دیوار جاریست. نخواه که در پاورقی هم جای تو نیست، نخواه که بیرون تر از این حاشیه جا نیست و مچاله پرتاب می‌شوی کنار مچاله های قبل.حال بنشینیم پای حرف‌ یکدیگر، آنقدر ناله کنیم و زار بزنیم به حالمان، که ای کاش در زمان و مکان درست به آنچه انتظارش هست می‌رسیدم.مدت ها به ارزش‌های درون خودم و ارائه کردنشان برای مخاطب اندیشیده‌ام، ما نیز حق داریم که هرگز دیده نشویم چرا که به تکرار، دغدغه های آن مخاطب را نادیده گرفته ایم. در اولین پیچِ عرضه و تقاضا دچار درک وارونه از خویش هستیم، دچار عدم درک نیازمان، درگیر خواستن لجوجانه ی چیزی یا کسی که همان مخاطب است. همین است که هربار خود را در جاده ای یک طرفه پیدا می‌کنیم. به گمانم بهتر است یک قایق چوبی بسازم بدون پارو، آن را در بیابان بگذارم و بنشینم به انتظار باران، بعد، هربار که پوستم به استخوان چسبید و موریانه قایق را خورد، به ساخت قایق بهتری فکر کنم، شاید این بار آن را روی پشت بامِ خانه ای در نزدیکیِ همان بیابان بگذارم، در انتظار باران. اگر او باران باشد، هرگز به زحمت بسیارم به سالهای انتظار، اعتنا نمی‌کند.نبین، مرا نبین چرا که تو را ندیده ام، نه به این مفهوم که بسیار ارزشمند باشی یا باشم، به این خاطر که تو بارانِ این بیابان نیستی، چرا که من از خشکسالی ِِ ابدی انتظارِ دریا داشته‌ام، ابلهانه است که با وجود انکارهای تو اصرار داشته ام، امید که بر خلاف خواسته‌ی گذشته ام در روزمره‌ی آینده‌ات، از خاطرت پاک شوم، امید که مرا به هر شکلی، هرگز به یاد نیاوری.</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Sep 2020 00:48:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخه ی عصبی، ابدی</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-rrrrj95zkclq</link>
                <description>به خویشتن که با خودم بسیار، از یک مسیر تکراری به همان پلِ شکسته برخوردم، بازگشتم، برای ماندن، مرثیه خواندم. دانستم که فراموش کنم عبورِ گذشته را و باز به خویشتن که با خودم بسیار از همان راهِ تکراری به یک پلِ شکسته رسیدم و برای رفتن، مرثیه خواندم.گریستن برای نادانسته ای که دردش در زمان، زخم، به خویشتن که: دیوانه راه مرو، بیراهه خواهی دید. که دیوانه گوش مکن، دروغ می‌شنوی، حرف نزن، دیوونه می‌شی‌‌. یادت می‌ره چند بار از این را اومدی و چند بار یادِت رفت.یه وقتا زمان کم می‌آد وگرنه اون آدمی که سرش مدام به سنگ می‌خوره باید سنگ رو بشکنه!فراموش کرده ایم.در شیب تکامل (البته نه به سبک داروین)، با سرعتی بیشتر از گذشته در دامان زنی که هستی نام دارد، به قُله ای می‌رسیم که بعد از آن قُله‌ی دیگری پدیدار می‌شود، شاید من یا تو آن قله ها را هرگز نبینیم اما انسان می‌بیند.پلی شکسته است. سری به سنگ خورده است و دامان زنی در نسیم...انسان در من خفته است، خاموش خیره است به همان دیوانه که سنگ را سرخ می‌کند. چنان دردهای خویش را به سنگ می‌کوبد که نادانی فواره می‌زند، زمان خسته می‌شود. سنگ می‌شکند... شگفتا که انسان در شیب تازه ای به سمت آسمان است و ناگهان بیدار می‌شود. عابری خسته از راه دور با خویشتن به پلی می‌رسد که شکسته است. در زمانی که دیگر «سرش به سنگ میخورد» مَثل نیست. چگونه تکرار کنم که می‌گویند «به پل شکسته می‌رسد» و در ادامه انسان خواب می‌بیند که دیوانه ای ابزار به دست پل می‌سازد به سخره‌ای که عمود است و سنگ و دست خالی، مدام سرش را می‌کوبد به سنگ و سنگ می‌شکند، پل می‌شکند...آغاز و پایان برای ابد وارد چرخه ای می‌شود که نگو و نپرس.</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Aug 2020 00:30:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان-سیال، نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-x4ujgvabmkbn</link>
                <description>سیال است با غلظتی نزدیک به نفت، از چگالی گریخته، روی آب نمی‌ماند بلکه وارونه است و آب روی آن.این سیالِ دربندِ جاذبه را آزاد کنیم در فضای معمولیِ خیابان، رنگِ شفاف دارد اما هر چه عمقِ آن بیشتر شود، آنچه را که در عمق می‌گذرد نخواهی دید، لازم است وارد شَوی و پس از آن، دنیای گذشته در جریانِ سیال اسیر است و زمان، مثل عبور باد روی پوست، حس می‌شود.می‌دانم لایه های ناخودآگاه و دردهای اخیر و داستان های ناتمام و کتاب های نیمه خوانده با رنجِ از دور دیدنت، همگی مثل لایه های شفاف روی هم رفتند و خواب دیدم:باید از بچه ای که نمیدانم از کجا آمده است، چند روزی مراقبت کنم، در خانه ای که تصمیم هایش مال من نیست. آدم های دیگر در خوابم همه نقش فرعی هستند و من هم برای خواب آن‌ها نقش فرعی هستم؛ ما، فضای عدم گونه را برای هم شلوغ کرده‌ایم.لحظه‌ای یک ساله و بعد انگار سه ساله است، نمیتوانم بگویم در تمام ماجرا در یک سن مانده است و نمیتوانم بگویم چند سال! شاید دختر باشد. ناگهان نقش دیگری به لایه ها افزوده می‌شود، «تو». تو از ناکجا آمدی و تمام معادلات به هم ریخته را باز به هم ریختی. لازم نیست کاری انجام دهی، فقط آمدنت کافیست. توی خوابی که امشب دیدم، مرد دیگری وارد داستان شد که انگار دوستش داشته ای و او نیز... مثل فیلم‌های هندی ناگهان به مردی تبدیل می‌شود که سالها دور مانده، امروز آمده تا  دوست داشتنش را به زور هم شده به یادت بیاورد، از همین جا هر نگاهِ تو به من، ترسِ جدی و تازه‌ایست. ترس برای من. نه از نقشِ جدیدِ داستان بلکه از خودت. ادامه اش به باتلاق های رویا می‌رسد و چنان درهم است که دیگر مهم نیست و احتمالا ساخته ی ذهن من از انعکاسِ حضورِ منفیِ نفر سوم است.در دنیای واقعی نقطه ای وجود دارد که هر بار به آن فکر می‌کنم عذاب می‌کشم و با سیگارهای متصل به هم وارد فکرهای تازه می‌شوم تا به یاد نیاورم. اصرار های تو در گذشته برای دور نگه داشتنم از معمولی ترین آدمها... چقدر خودم را در وهم جدی گرفته ام! چقدر تو را برای خودم فراتر از دوستِ معمولی در دنیای مدرن و روشن فکرانه جدی گرفته ام.لازم است از همین لحظه آن سیگارهای متصل به هم را روشن کنم.تنهایی به اختیار زیباست و برای او که کنترلش را بلد باشد لذت بخش است، اما برای بهترین ها هم، همیشه موقعیت هایی ناگهان، وجود دارد که انگار از حفره‌ای به همان فضای سیالِ شروع متن سقوط می‌کند. این همان جاییست که فکرهای بی ثبات رهایت نمی‌کنند.سخت می‌شود دست خودت را بگیری که در ناگهانِ دیگری بگذاری، مثل بچه ای که با یک آبنبات، خام شود. آبنبات با خط‌های حلزونیِ رنگ رنگی، آن هم رنگ‌های شاد و طعم شیرین، ترکیبی از توت‌فرنگی و گیلاس و سیبِ زرد! حتی با همین رنگ‌ها.و سیگارِ بعدی...</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 02:59:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%86-br3n3778ux7v</link>
                <description>خوب بد زشتدر سراب زندگی کرده، وهم، دیده، تلخ گذشته آن تصاویر که در خواب هم روی لایه های سردِ ذهنش جا خوش کرده‌اند و با خویش به اینجا رسید و پیداست که اهل این پوچ‌آباد نیست.ابر دیده، باران خواسته اما یأس، لبخندِ کودکی را بارانِ کودکی شُست و رفت و ابر دیده، باران خواسته، خورشید آنجاست، پشت ابرهای بی باران، پشت صبر، ابر پشت ابر. نَدان، که بازگشت را می‌داند، می‌داند که روز رفتن می‌رسد، مثل دیوانه ای که خود، زنجیر بر می‌دارد و روی دوش می‌بَرد به شهر خاکستری، خودش را به سلول سپید می‌رساند و قفل می‌زند به دست و پای خویش.سلول هشت از بلوک دوازده، دور از بهار، گذشته از آبان.ببین حتی با دوبله ی اون زمان، جایی که «توکو» طناب دور گردنش هست و اشک توی چشماش جمع شده، فریاد می زنه(اگه خوب، بد، زشت، رو دیدی توی ذهنت اون فریاد ها رو به خاطر بیار): «بلوندی»، بلووووووندی، بلووندی، مرد بدون نام با اسب دور تر میشه، خیلی دور، لحظه ای مکث می کنه، به پشت سرش نگاه می کنه و توکو با صدای خفه توی خودش هنوز داره می گه: بلوووندی... واسم زیباست. ناپدید شدن، مثل رفتنِ مرد بدونِ نام توی «خوب، بد، زشت»، ناپدید شدن مثل اون لحظه که Mad Max توی Fury Road با نگاهی سرد توی جمعیت Fade میشه.منظورم فقط قسمتِ رفتن هست.رفتن به جایی که در سراب زندگی کرده، از ابرهای پشت ابرها گریخته اما به اختیار، سالها که گذشت، برگشته، دست از پا دراز تر، در ادامه مثل سرهنگ آئورلیانو می نشیند(فقط قسمت نشستن) به شکستهایش فکر می کند و فکر می کند...</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2020 14:52:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه با فاصله ای به طول عمر</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D9%88%D9%84-%D8%B9%D9%85%D8%B1-u0ob0qkmyn26</link>
                <description>فکر کن در حال عبور از کنار رودخانه ای در شهر باشی، نزدیک می‌شوی به یک صندلی در پیاده‌رو که یکی نشسته روی آن و سطل آبی جلوی پایش است، خیره به سطل است و همین که به چند قدمی‌اش رسیدی، نگاهت می کند و می‌گوید: چند دقیقه کنارم می‌نشینید؟ چیزهایی ذهنم را مشغول کرده که دوست دارم راجع به آنها با کسی حرف بزنم. میتوانی بی تفاوت بگذری و راهت را ادامه بدهی، شاید کسی دیگر این درخواست را بپذیرد. کمی فکر می‌کنی، افکار پراکنده ای در سرت به یکدیگر می‌خورند و با خود می‌گویی وقت دارم، به او می‌گویی برای چند دقیقه وقت دارم و می‌نشینی.حال که نشسته ای کنارم به آبِ داخل سطل نگاه کن، نمیدانم برای تو مفهوم خاصی دارد یا نه اما ذهنم را سخت مشغول کرده.هفت روز پیش پیرمردی با لباس پاره کنج پیاده‌رو نشسته بود، ریش و موهایش بلند بود و سپید، پا برهنه بود و سر به زیر. کنارش نشستم و سوالی را که در گذشته برای چنین روزی آماده کرده بودم از او پرسیدم: بهترین ماجراجویی دوران جوانیت چیست؟لبخند زد و نگاه می کرد، منتظر پاسخ بودم، دقیقه ای گذشت و سرش را پایین انداخت، زیر لب گفت: هیچ. با خودم فکر کردم که در گذشته از هراس شنیدن چنین پاسخی و شرم مخاطبم، از هیچ سالخورده ‌ای نپرسیده بودمش. تلخیِ آن روز، روزهای بعد آزارم داد و این رنج از فردا که پیرمرد آن‌جا نبود شدت گرفت.این روزها مدام به این فکر کردم که بهترین ماجراجویی من چیست؟ هر چه در زمان به عقب نگاه می کنم، انتخاب های ساده ای داشته ام، انتخاب‌هایی که در زمان خودشان تصمیم بزرگی بودند و تلاشهای بسیاری داشته ام. ولی از زمان حال انگار بسیار کوچک هستند.می‌دانی انسان چگونه می‌تواند در یک سطل آب غرق شود؟</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 23:49:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ضربدر هشت میلیارد مِنهای اندکی</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%DB%8C%DA%A9-%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%90%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-lk1ciolzaade</link>
                <description>بنگر به تنهایی انسان، به تکرارِ نسل‌های بی هدف که ناگهان استعداد عصیان در کسی بیدار شود.بنگر به داستان بلندی که بسیار فصل های این کتاب، توصیف تکرار حماقت باشد و هیچ.داستان ما حکایت یک گفت و گوی طولانی است که در هستی گذاشته‌اند، سپیدِ مطلق را تصور کن، دو نفر نشسته اند روی مفهوم صندلی و صحبت می کنند(صدا تعریف نشده است و از حرکت لب و دهانشان می توان فهمید). مدتی میگذرد، صندلی ها پدیدار می‌شوند و بعد چهار گوشه ی سالنی با دیوار های سپید، پر از قاب‌های خالی...گفت و گو ادامه دارد و قاب‌ها یک به یک از تصویر اتفاق هایی در زمان پر می‌شوند، از وهم و افکار یک نقاش، سوژه های دوربین عکاسان و جمله هایی برای فراموش کردن! توصیف ادامه دارد و قابها به مرور پر می شوند.لازم است ادامه دهم که دیوار ها بیشتر می شوند؟ صدای موسیقی به گوش می رسد و همهمه ی آنها که به مرور اضافه شده اند در فضا می پیچد؟ لازم است بدانی که جایی خارج از آن همین سناریو تکرار می شود؟‌ بارها کنار هم این داستان های موازی که از همان سپید مطلق آغاز شده اند به پایان می رسند و داستان دیگری آغاز می شود. این تکرار فراکتالی همه جا هست.برگردم به همان گفت و گوی طولانی که مدت هاست سوژه‌ها به یکدیگر خیره‌اند. سالها گذشته است و واژگان چنان تکرار شدند که بازگوییشان آزار دهنده است. بار سنگینی از مفهوم که در قالب هیچ زبانی نمی‌گنجد.این همان ماهیت مورد علاقه‌ی من است، چون دیگران چنان غرق تکرار خویش هستند که نمی‌بینند. برای صدمین بار می‌گویم، اگر دقیق نگاه‌مان کنند، گله ای گوسپند هستیم.هر چه باقی مانده است، تاثیر اندکی دیوانه با خونِ رنگِ دیگریست‌.</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 13:13:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر حجر</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AD%D8%AC%D8%B1-whzzuewgbjjq</link>
                <description>می دانم، زمین صاف است، هستی محدود است به آنچه دیده ایم و خواهیم دید.کوچ داریم و کوچه هیچ، راه داریم ولی بیراهه نیست و شهر...از آنچه می‌دانم بگوییم و درد نیاوریم سرمان را که دیشب از اهالی، کسی رفت و ما نیز می‌رویم.صبح که بیداری به جانمان دست می اندازد از خواب فاصله می‌گیریم و هر کدام سوی دیگری سراغ صبحانه می‌رویم. به همین جان که نیمه است و عریان زیر چرم و پوست که می دانم، زمین صاف است.این را در همان سراغ صبحانه فهمیدم، صدای رعد و خاموشِ آسمان و آبِ ناگهان، کسی دیگر از اهالی را به کام خویش برد و فریادهای او، در خاطرم هست که زیر سنگ هم زنده‌ایم.زمان صاف است. پدر گفته جاودانه‌ایم، در غبار و باد، خاکستر و دانه های گندم،حتی  زیر سنگ. نپرس که نمی‌دانم و هیچ کس ندانست. او گفت، هر کدام به یاد بیاوریم آن اهالی را که جاودانه شوند.وقتی که خواب دستمان را می‌گیرد و زیر چشم هر کدام، داستان تازه ای می‌گذرد، چیزهایی می‌بینم که می‌دانم، ندانسته ام. زمین صاف نیست و زمان دایره است.انگار کسی دست گذاشته زیر هستی که گاهی سخت و گاهی سخت می‌گذرد. تصور کن همین زمینِ صاف که آب روی آن جاریست! کنار گوشم به آرامی نجوا می کند: زمین صاف نیست، زمان هست و گفته اند کفر است اگر به زبان بیاوریم.گمان می کنم اکنون در زمان دیگری، جوان تر هستم و جایی چه خسته ام، کنار درخت‌های سوخته با موی سپید، میان دود و ابهام و نیستی... گمان می کنم، پیش از این بارها زیسته ام، شاید زیر خاکستر، زیر سنگ و در یاد کسی.</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 15:05:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرضیه های خارج از اصول</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D9%81%D8%B1%D8%B6%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-pwb4mmxw1nu6</link>
                <description>اون توی کافه نشسته، روزهای متوالی داستانی رو برای کسی تعریف می کنه، از درون، درد های خودش رو با عذاب وجدان جاری به زبون میاره، این عذاب انتها نداره.توی فضای دیگه ای زمان دیگه ای، با شروع داستانی آمیخته با عشق، از شخص وارونه ای می خونی که می خواست خودش باشه، همین، اما خودی که تحمل وجود بی آزارش برای دیگران سخت بود.سقوط و بیگانه.مدتی پیش فیلم a man who wasn&#x27;t there رو دیدم، مدت ها قبل از اون oh brother where are thou و اگه بخوام ادامه بدم توی لیست خودم از برادران کوهن می رسم به the big Lebowski و نمی دونم اصلا چرا از اینها دارم یه جا با هم اسم می برم.می‌خواستم از مرگ جوجه قمریِ توی حیاط بنویسم و ابرهای بهارِ جاری اما قلم شکست.کاش می تونستم سایه ای که همیشه دنبالم هست رو بگیرم، فریاد بزنم که: چرا منو رها نمی کنی! بیا اینطور ادامه بدیم:ایستاده در پایان، پاسخ تمام پرسشها به ناکجا رسیده است و آغاز هیچکدام را به یاد نمی آوَرَد. عدم را همیشه سیاه تصور می کردم، این بار سرخِ بی نهایت است. کاش خودم بیننده ی این تصویر باشم که در تضادِ نیستی، ابلهانه رنگ سرخ را دیده ام. چگونه توضیح دهم که درد، جای دیگری اتفاق می افتد اما در ذهن دیده می شود. که سرخ در عدم نیست و این تصویر از گذشته مانده در ذهن وامانده ام. چطور شرح دهم که ناکجا حاصل کوچِ دیوانه های همیشه در سَرَم هست، آنجا که از پیگیریِ عدد بی نهایت خسته شَوی. به انگشتانش نگاه می کند و می شمارد، سرش را بالا می آورد و می گوید: با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیده ام که دیگران بیشتر می فهمند و سال هاست که من در همان سرخِ نیستی،مانده ام. عدم جاییست که بین دو آیینه خودت را نگاه کنی، اگر به پایان تصویر در تصویر می رسیدی، همان جا پاسخ در پاکتی بود و بهتر است رها شود، بیم دارم از اینکه کاغذی سپید باشد و هیچ...</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2020 16:22:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه میزان از REST API می دونم؟</title>
                <link>https://virgool.io/apieco/%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-rest-api-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-mjanaxbh8wjk</link>
                <description>توهم دانش بدون دیدناگر برنامه نویس هستید یا توی دنیای نرم افزار دستی دارید، حتما REST API یا RESTful API  به گوشتون خورده یا به شکلی با اون سر و کار داشتین. هدف این پست شرح REST API نیست.بخش هایی از متن ترجمه هست، بابت ضعیف بودن ترجمه ها به بزرگی خودتون ببخشید، مواردی هم هست که ترجیح دادم متن انگلیسی رو تکرار کنم.به هر حال برای شروع، اون چه که توی restfulapi.net هست رو با هم مرور کنیم:مفهوم RESTREST is acronym for REpresentational State Transfer. It is architectural style for distributed hypermedia systems and was first presented by Roy Fielding in 2000 in his famous dissertation.در ادامه، مثل خیلی از معماری های دیگه، REST  هم شش تا اصل راهنما داره که برای نام گذاری یک پروژه بعنوان RESTful لازمه رعایت بشن.اصول راهنمای REST۱- مفهوم Client-Serverبا جدا سازی بخش های مربوط به رابط کاربری از بخش های مربوط به نگهداری Data می تونیم قابلیت نگهداری رابط کاربری توی Platform  های مختلف رو بهینه کنیم و از طرفی با ساده سازی کامپوننت های سرور، قابلیت مقیاس پذیری هم بهتر می شه.۲- مفهوم Statelessهر درخواست از کلاینت به سرور باید حاوی تمام اطلاعات لازم برای درک اون درخواست باشه و نمی تونه از قابلیت های مربوط به وضعیت در سرور استفاده کنه.بهتر بگم، از Cookie و Session  خبری نیست، اونچه که لازمه برای اون درخواست به یاد بمونه باید به همراه Request ارسال بشه، بعنوان مثال ارسال JWT .۳- مفهوم Cacheableلازمه که داده های ارسالی در Response ها بصورت ضمنی یا صریح مشخص باشه که Cacheable هستند یا خیر. اگر Cacheable هست، کلاینت متوجه می شه که امکان Cache و استفاده از داده های ارسالی برای Request های آتی وجود داره.۴- مفهوم Uniform interfaceبا اعمال اصل مهندسی نرم افزار به شکل عمومی برای اجزای رابط، معماری کلی سیستم ساده تر شده و حالت بصری تعاملات بهینه میشه. به عبارتی برای رسیدن به یک Uniform interface اصول متعددی لازمه تا چگونگی رفتار component ها رو نشون بده. REST با چهارتا اصل رابط، تعریف می شه:identification of resourcesmanipulation of resources through representationsself-descriptive messageshypermedia as the engine of application state۵- مفهوم Layered Systemsسیستم های لایه بندی شده، امکان ایجاد یک معماری با hierarchical layers رو می ده که در اون رفتار component ها محدود شده . بعنوان مثال هر Component نمی تونه فراتر از لایه ای که در اون در حال تعامل با دیگر لایه هاست رو ببینه!۶- مفهوم Code on demand (اختیاری)توی REST  این امکان وجود داره که عملکرد کلاینت با دانلود و اجرای script  ها و applet ها وسیع تر بشه. با این امکان کلاینت ها می تونن به وسلیه ی کاهش تعداد Feature های مورد نیازی که از قبل آماده هستند، ساده تر بشن.اگر شما بصورت کامل اصول رو پیاده کنید، یک RESTful API دارید و اگر نه REST API دارید.شش موردی که اشاره شد توی منبع اصلی به صورت کامل توضیح داده شده. در ادمه به زبان خودم داستان رو باز می کنم:- با داشتن یک پروژه ی REST API رابط های مختلفی می تونن با اون ارتباط برقرار کنن، لطفا لایه های کلاینت رو با اون، در هم قرار ندین. آدرس ها جدا هستن، محل اونها جداست(حتی اگه روی یک سرور هستند).- در یک REST API  از داشتن Session و Cookie و به کل نگهداری وضعیت ها توی سرور معذور هستیم. چرا که باید اصل State less  بودن رو رعایت کنیم، این رو به این دید نگاه کنیم که یک API مشترک برای Mobile Application  ها و Browser  نوشتیم که تشکلیل شده از برنامه هایی روی IOS یا Android یا انواع مرورگرهاست، هیچ کدام از این موارد در تعامل با نگهداری State یکسان نیستند! در نهایت نیازی به نگرانی حالت در API برای درخواست ها نیست! هر چه لازم هست رو ارسال کنید.- اگه Response هایی دارید که ممکنه بارها لازم بشن و تغییرات در اون ها مداوم نیست، می تونید اون رو Cache کنید، همونطور که اشاره شد این پاسخ ها می تونن با برچسب cacheable  یا non-cacheable ارسال بشن تا کلاینت بتونه تشخیص بده.- مورد شماره ی چهار اون لیست رو کمی جلو تر، مستقل بش می پردازم.- مورد شماره پنج رو همه باید بدونید و نیازی به شرحش نمی بینم، اگه نمی دونیدش یا درک نمی کنید، سرچ کنید.- آخری هم که اختیاری هست، خودم هنوز توی پروژه های گذشته و حال با اون برخورد نداشتم و لازم نبوده.مفهوم Uniform interfaceتوی REST API به مواردی که کلاینت ها می خوان با اون ها کار کنن Resource می گیم، مثلا: کاربران، پست ها، کامنت ها و...مورد اول: Identification of resourcesنامگذاری Route ها برای دسترسی به منابع، که برای درک بیشتر کافیه این لینک رو مطالعه کنید.مورد دوم: Manipulation of resources through these representationsبه HTTP Verb  ها برای دستکاری Resource ها اشاره داره، اگر حذف می کنید فعل DELETE یا دریافت می کنید فعل GET و برای ایجاد POST و ویرایش هم PUT، با یک سرچ متوجه می شید که موارد دیگه ای هم هست. هدف این پست شرح جزئیات اونها نیست.مورد سوم:‌ Self-descriptive messagesمشخص هست، پیام های خود توصیف، کافیه اشاره کنم به HTTP Status Code ها، بلکه هر پیام شامل اطلاعات دقیقی هست که می گه چطور اون رو پردازش کنید. همچنین همونطور که قبلا گفتم پاسخ ها می گن که می تونید اون ها رو Cache کنید یا خیر.اگر از HTTP Status Code ها استفاده می کنید، کم پیش میاد که تمام اونها لازمتون بشه، حتما سعی نکنید از تمامشون استفاده کنید.مورد چهارم: HATEOASاین بار مخفف رو گذاشتم، این مورد یکی از اصولی هست که باعث می شه REST نسبت به دیگر معماری های روی بستر شبکه، خاص باشه. اصطلاح hypermedia به هر محتوایی اشاره داره که لینک می ده به تصاویر و فیلم یا متن!شما این امکان رو دارید که لینک های hypermedia ای رو بفرستید تا کلاینت بتونه بصورت داینامیک بین اونها و resource  های مرتبط با اونها navigate کنه. به این منظور که کاربر بتونه به هدف نهایی خودش با کلیک کردن روی اون لینک ها برسه.در ادامه مثال رو هم از سایت restfulapi.net  آوردم:تصور کنید که یه API با متد GET (که آدرس رو هم می بینید) پاسخ JSON زیر رو ارسال می کنه://Address: http://api.domain.com/management/departments/10//Response:
{
    &amp;quotdepartmentId&amp;quot: 10,
    &amp;quotdepartmentName&amp;quot: &amp;quotAdministration&amp;quot,
    &amp;quotlocationId&amp;quot: 1700,
    &amp;quotmanagerId&amp;quot: 200,
    &amp;quotlinks&amp;quot: [
        {
            &amp;quothref&amp;quot: &amp;quot10/employees&amp;quot,
            &amp;quotrel&amp;quot: &amp;quotemployees&amp;quot,
            &amp;quottype&amp;quot : &amp;quotGET&amp;quot
        }
    ]
}همونطور که می بینید یک لیست links با اون ارسال شده که اشاره می کنه به ارتباط با employees و این که این لینک چه آدرسی داره و با چه فعلی Call می شه. کارمندان مربوط به اون دپارتمان با لینکی که اشاره شده قابل دسترسی هستند.دقت کنید که این پاسخ حاوی لینک هایی با ارتباط مستقیم به همون Resource ای هست که درخواست شده بوده. تصور کنید که یک کاربر رو دریافت می کنید، می تونید به پست های اون با یک لینک دسترسی پیدا کنید.در انتها: این اصول بسته به زبان یا Framework خاصی نیست، بلکه عمومی است. اگر شما تمام موارد شش گانه را رعایت نمی کنید(کم بودنشان در طراحی شما، نه این که با تصور شخصیتان اشتباه پیاده کرده باشید) آسمان به زمین نمی آيد، و اگر تازه کار نیستید با یک نگاه مشخص است که کجا ممکن است موردی را پوشش ندهید. تشکر بابت وقتی که گذاشتی و خوندی.لینک هایی که استفاده کردم یا مفید هستن:https://restfulapi.net/https://restfulapi.net/statelessness/https://restfulapi.net/hateoas/https://restfulapi.net/http-status-codes/https://stackoverflow.blog/2020/03/02/best-practices-for-rest-api-design/</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 18:42:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگیران به لبخند</title>
                <link>https://virgool.io/@armanhoseini68/%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-jhen4gg8iiic</link>
                <description>همین روزها که شهر زانو بغل گرفته، به افق تیره ی روبرو نگاه می کند، اهالی، زمستان عجیبی را تمام می کنند و بهار عجیبی آغاز می کنند.همیشه تاریک نوشته ام، چنان تأثیر داشت که خودم را در آینه نمی‌بینم، تو را نمی‌بینم، دقیق‌تر که می شوم، هیچ کس حتی خدا را نمی‌بینم.اعتراض دارم، به خودم که سیاه بدست گرفتم، وصف سیاهی را نوشتم. اعتراض دارم به سکوت خودم، به فریاد های قلم، به شهرهای خالی از آدم در سَرَم.چه لبخند ها که دریغ کرده ام، چه بسیار که نبخشیدم، چه قول ها، قرارها...ایستاده‌ام درست میان تاریک‌ترین خیابانِ شهرِ توی سَرَم، به خالیِ دست های لرزان خود نگاه می کنم، خیابان، هر آنکه بود و نیست، خانه‌های خاموش و هیچ! تنها مانده‌ام.ای ناامید، همراه دیروز و امروز، همین زمستان از تلاشِ ماندنم، تلاشِ ناامید های اطرافم، دیدم که وارونه‌ایم.مُشتم را ببین!(با چشم اشاره می کند به خروار...)با این اگر، بسیار کارِ ناتمام روی دستمان است، اگر این خاموشی تمام شود.دیدارمان، لبخند و آغوش، می‌خواهم تپیدن قلبت را با تمام وجود حس کنم، لبخندت را، امید به آینده ای که روی بوم سپید زندگی، غرق رنگش می کنیم. ببین چه باران و چه آفتابی که هر کدام به جای خود، برای من، برای تو اما با هم انتظار می‌کشند، چه داستان تازه‌ای...سفر کنیم و بمانیم، میانِ آدم‌های ساکن میانِ راه. در سفر بمانیم.</description>
                <category>آرمان حسینی</category>
                <author>آرمان حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Mar 2020 21:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>