<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ARMIN</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arminkhorshidi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:08:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3359448/avatar/hhXUmA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ARMIN</title>
            <link>https://virgool.io/@arminkhorshidi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقطه ماکسیموم نسبی</title>
                <link>https://virgool.io/@arminkhorshidi/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%85-%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C-vk9blt5ofmtw</link>
                <description>این اوج جوانی چیه؟ مثلا میگن طرف در اوج جوانی فلان شد و بهمان شد. اوج جوانی کدام نقطه از نمودار است؟ آیا نقطه ای فرضی ست که مشتق اول تابع در آن نقطه صفر است؟ آیا در همه نمودارها مشتق دوم تابع در اوج جوانی عددی مثبت است؟ اگر منفی باشد باز هم اسمش اوج جوانی ست؟ این نقطه دقیقا چه چیزی دارد که نهیب می‌زد بیرون کن از سر جوانی و جهل؟ آیا اصلا باید بیرون کرد از سر جوانی و جهل؟</description>
                <category>ARMIN</category>
                <author>ARMIN</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 14:06:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1s2 2s2 2p6 3s2 3p6</title>
                <link>https://virgool.io/@arminkhorshidi/1s2-2s2-2p6-3s2-3p6-yixopmb6ywgd</link>
                <description>سر کلاس وقتی بحث استاد در مورد انتگرال های دوگانه و ماتریس و دترمینان بود ذهنم داشت جاهای دورتری خارج از کلاس پرواز می‌کرد. هیچ کدوم از سری ها و انتگرال ها نمی‌تونستن حواسم رو سر کلاس نگه دارن و میلم برای کشف جهان بیرون رو کنترل کنن. تب و تاب کشف اتفاقات بیرون قلبم رو تسخیر کرده بود. اما الان دلم می‌خواد برگردم سر کلاس بشینم و با دقت درباره انتگرال گوش بدم و سعی کنم دنیای ریاضی رو کشف کنم. انقدر تو دنیای ریاضیات و مثلثات و فیزیک و شیمی غرق بشم که چیزی از بیرون تو خاطرم باقی نمونه. هیچ چیزی از جهان رو کشف نکنم و صبحا به توابع مثلثاتی فکر کنم. هیچ چیزی در جهان رو کشف نکنم و ظهرها به آرایش الکترونی یونها فکر کنم. هیچ چیزی از جهان رو کشف نکنم و شب ها به پیوند کووالانسی فکر کنم.</description>
                <category>ARMIN</category>
                <author>ARMIN</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 22:06:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطر عبور حیوانات وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/@arminkhorshidi/%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-r3l9kzhisfqu</link>
                <description>بارون شروع شده و قراره سیل بیاد و نوح کشتی ای رو ساخته که سرنشینانش آدم های متفاوتی هستند. یک عصبی، یک امیدوار، یک مضطرب، یک نفر که دروغ گفتن براش عادیه، یک نفر که هیچوقت اشتباهشو قبول نمی‌کنه، یک نفر که دائم خودش رو سرزنش میکنه، یک نفر که منطقیه، یک نفر که احساسیه و چند نفر دیگه.همه ی این حیوانات سوار کشتی شدن و چون کشتی سقف نداره قطرات بارون صورتهاشون رو خیس می‌کنه و شسته می‌شن و اینجاست که نوح متوجه می‌شه فقط یک آدم رو سوار کرده و از خدا می‌خواد که سیل زودتر تموم شه و بتونه پهلو بگیره. اما آدمه هنوز تصمیم نگرفته چه کسی باشه. یا اینکه نمی‌دونه می‌تونه کدوم باشه.</description>
                <category>ARMIN</category>
                <author>ARMIN</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 07:30:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاتهام را سراسر مه گرفته ست.</title>
                <link>https://virgool.io/@arminkhorshidi/%DA%AF%D8%A7%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D8%AA-axxzdgxswvbo</link>
                <description>گاتهام شهری که با پس زمینه تیره و سیاه به یاد می‌آد. پر از شرورهایی که از سیاهی زنده اند و سیاهی با اونها زنده ست. و پر از آدمهایی که در کوشش اند تا نور کم سوی خوبی ها زنده بمونه. و قهرمان هایی که وقتی شر به نقطه بحرانی می‌رسه پیدا می‌شن و شهر رو از غرق شدن نجات می‌دن، البته که با کمک پرده سینما و تدوین و دیالوگ های حماسی و بخت و اقبال. و گاتهام تا اکران بعدی از یاد می‌ره تا وقتی که دوباره شر برش حاکم بشه و از دل پلیدی ها دوباره نیروی تاریکی ها خودش رو بازیابی کنه و با لباسی جدید آسمانها و زمین رو تیره و بایر و خالی از امید کنه. گاتهام بیشتر از اینکه یک شهر در دنیای کامیک بوک ها باشه، یک خوانش صادقانه از تاریخ بوده. تاریخی که سرتاسرش سیاهی بوده و هر جا که خوبی ها پیروز شدند توی تقویم یک علامت گنده با ماژیک کشیدند، مثل یک اکران پر زرق و برق سینمایی. و بعد از اتمام اکران باقی روزهای تقویم غرق در سیاهی به نقد و بررسی اون اکران سپری میشه.یکی دو هفته پیش هم مثل اینکه بتمن رو دیده بودن که هدفون تو گوشش بوده داشته تو پیاده رو های گاتهام راه می‌رفته داریوش گوش می‌داده و زمزمه می‌کرده: &quot;به بغض در نفس پیچیده سوگند، به گل های در خون غلتیده سوگند، به مادر سوگوار جاودانه که داغ نوجوانان دیده سوگند.&quot;</description>
                <category>ARMIN</category>
                <author>ARMIN</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 17:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سوی بی‌نهایت و فراتر از آن</title>
                <link>https://virgool.io/@arminkhorshidi/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-uoxkipguybst</link>
                <description> آن اختراعی که هنوز آزمایش نشده بود به چه فکر می‌کرد؟ وقتی در آزمایشگاه تست های تئوری را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشت و منتظر لحظه نهایی بود که بالاخره در عمل هم خودش را نشان بدهد. شاید حتی بیشتر از مخترعینش هیجان داشت. اگر آزمایش عملی شکست میخورد آنها نمونه بعدی را آزمایش می‌کردند تا بالاخره یکی درست کار کند. اما برای خودش این تنها امتحان بود. یا از پس کار برمی‌آمد و ثبت می‌شد و یا شکست می‌خورد و تمام. اگر شکست می‌خورد توی آرشیو با یک شماره و یک تاریخ و یک توضیحات ناقص ثبت می‌شد که بعدا بدانند با این مشخصات یک چیزی اشتباه شده است. ولی هیجانش بیشتر از ترسش بود. آماده بود تست را شروع کند. شکست خوردن و تبدیل شدن به یک شماره توی آرشیو را بیشتر از قبولی تکراری در تست های تئوری دوست داشت. حالا می‌دانم آن اختراع به چه چیزی فکر می‌کرد. به هیچی چون فقط یک دستگاه مکانیکی است و دستگاههای مکانیکی به چیزی فکر نمی‌کنند و اینجا دنیای فیلم داستان اسباب بازی ها نیست. آن مخترعین هم شماره های آرشیوشان انقدر بالا می‌رود تا بالاخره یکی از نمونه ها نمره قبولی بگیرد. </description>
                <category>ARMIN</category>
                <author>ARMIN</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 23:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای آژیر از کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@arminkhorshidi/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DA%98%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ss4oupyqhkbz</link>
                <description>عصرها در تهران صدای آمبولانس می‌آید. نه اینکه بگویم پر است از آمبولانس ولی اگر ساعت ۵ عصر تا ۱۱ شب توی هر خیابانی از تهران باشی بالاخره یک بار صدای آمبولانس را میشنوی. مطمئنم یک اصل ریاضی هم دارد ولی نمیدانم چطور اثباتش کنم. صدای آمبولانس را که میشنوی یعنی یک اضطرابی یک جای شهر جریان دارد. یک نفر دارد درد میکشد و چند نفر از درد آن یک نفر درد میکشند و چند نفر از درد آن چند نفر و همینطور می‌رود تا یک جایی کل این درد و مشتقاتش محو شوند. یعنی هرجای شهر باشی یک بار صدای پای اضطراب رو حتی از دور میشنوی. شاید هم اضطراب ما ناشی از آمبولانس ها نیست و آمبولانس ها سر و کله شان پیدا می‌شود چون شهر پر شده از آدمهایی که دارند توی اضطراب خفه می‌شوند.</description>
                <category>ARMIN</category>
                <author>ARMIN</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:51:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی کمتر تیره</title>
                <link>https://virgool.io/@arminkhorshidi/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%87-cujr14tegrm8</link>
                <description>و نگاه میکرد. به پیاده رو که خیس بود و ابرها که کمی کمتر تیره بودند پس  از بارش باران عصرگاهی شان. هوا تاریک شده بود و آنان که زمانی دوستشان  می‌داشت را از دور دید که هستند و می‌رقصند و می‌خندند و می‌نوشند و  می‌گریند و می‌آیند و می‌روند. دوست داشت با تک تکشان بخندد و بگرید. اما  فکر کرد که بودنشان کافیست. چشمانش را باز کرد. ابرها کمی کمتر تیره بودند پس از بارش باران شبانه شان.</description>
                <category>ARMIN</category>
                <author>ARMIN</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 10:09:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیستی</title>
                <link>https://virgool.io/@arminkhorshidi/%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-tkpycyzelqga</link>
                <description>در تاریکی و سکوت پس از مرگ، آیا صدای جهان به گوش تو خواهد رسید؟ آیا خواهی شنید که پرندگان پس از تو به آوازشان ادامه می‌دهند؟ آیا خواهی دانست که ماه و آفتاب هنوز مهمان آسمان می‌شوند؟ در آن سکوت که تو هستی حتما خواهی دانست که هیچ گوشه جهان از حرکت نایستاده است. چه اهمیت دارد که از تو چه باقی مانده است؟ تو را همین بس که خلقی را نیازرده باشی ورنه که در آن سکوت شنیدن دلتنگی ها تو را سودی ندارد. تمام هستی برای آدمی پر از رنج و نرسیدن بوده و حالا در نیستی برای همه چیز دیر است.</description>
                <category>ARMIN</category>
                <author>ARMIN</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 17:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناگونیا</title>
                <link>https://virgool.io/@arminkhorshidi/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%A7-uvryyftsvwyq</link>
                <description>شادی های انسان بیشتر آگاهانه و کمتر ناگهانی و ناراحتی هاش بیشتر ناگهانی و کمتر آگاهانه ست. آدمها تلاش میکنن اتفاق خوبی براشون بیفته تا ازش لذت ببرن و باهاش خوشحال بشن ولی ناراحتی ها خودشون خودشون رو پیش می‌آرن. داری برای خوشحالی های خودت، برای شادتر بودنت برنامه میریزی و این ناراحتی و غم هست که از دور خودش رو پرت میکنه تو آغوشت. تو یک بنا رو احداث میکنی، دیوارهاش و میچینی، حواست هست پله هاش کوتاه و بلند نشه ولی به خودت میای میبینی یه پنجره ناگونیاست. خب نکته اینه که زندگی هر شخص یک بنای منحصربفرد نیست. بلکه قسمتی از یک بنای کل تر و بزرگتره. بنای بزرگ اصلی که اجتماع ست. تو نمیتونی و نشاید هم بتونی تمام قسمت های این بنا رو به میل خودت بسازی بلکه باید یاد بگیری چطور باهاش سازگار بشی. که خب سخت ترین قسمت زندگی همین یاد گرفتن سازگاری هست. زمان طولانی نیازه تا یاد بگیری با اون پله ای که کوتاه و بلند شده نمیشه دعوا کرد. نمیشه ازش عصبانی بود. نمیشه بهش فحش داد. فقط باید حواست باشه پاتو چطوری بذاری. اگر دستت رسید پله رو درستش کنی اگر نه که بیخیالش بشی. و آدمهایی که تو هرچقدر هم دیوارت رو صاف چیده باشی باز یادشون میره و پنجره رو ناگونیا میسازن. چیزی رو میبینن و میشنون که خودشون دوست دارن و دیگه تو برای اون پنجره کاری از دستت برنمیاد. جز اینکه فراموشش کنی. و اون لحظه ست که شروع میکنی به دیدن بنای اصلی. به دیدن معماری کلی بنا.</description>
                <category>ARMIN</category>
                <author>ARMIN</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 16:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>