<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرمیتا احسانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@armytaahsany157</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 08:57:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1244737/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آرمیتا احسانی</title>
            <link>https://virgool.io/@armytaahsany157</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان ترسناک شبی که جن دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@armytaahsany157/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-odo6uwoggh5f</link>
                <description>انگشتر کجاست بابام گفت ما دنبال انگشتر گشتیم وچیز پیدا نکردیم عجوزه فریاد گوش خراشی کشید و گفت بایدددددد پیداش کنیداون هرجا خونه می تونه باشه شاید جابه جاه شده بابام گفت باباباباشه وجن ها رفتنبعد از دوروز انگشتر پیدا کردیم و منتظر موندیم که جن ها بیان به برنش  اما پدرم گفت انگشتر نباید به دست اونا برسه  باید نابود بشه رفتیم پیش ملا که اسمش میرزا بود گفت اگه اون انگشتر بیفته دست اونا نابود میشدوراه نابودی این بود که انگشتر رو داخل آب جوش بزاریم و اون رو بشکنیم وتکه های شکسته شدشرو داخل آتش بندازیم تا نابود شه این کارو کردیم و انگشتر نابود شدو دیگه از اون جن ها خبری نشدپایان </description>
                <category>آرمیتا احسانی</category>
                <author>آرمیتا احسانی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jan 2022 23:18:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک شبی که جن دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@armytaahsany157/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-wjno0ivxoa6y</link>
                <description>قسمت سومبعد اون جن گفت داخل زیر زمین یک دریچه هست که یه صندوقچه اونجاست و داخل صندوقچه یه انگشتر با نگین سرخ ما اون رو می خوایم مادرم با ترس گفت با با باشه اون جنه اسمش  پیرزن سرخ پوش بود که بقیه جن ها بهش می گفتن عجوزه من کنجکاویم گل کرده بود که چرا اون انگشتر می خواد چرا اصلا اون انگشتر تو خونه ما بودشب شده بود داشتم یواشکی به حرف هاشون گوش میدادم که فهمیدم اون انگشتر باعث نابودی شون میشه مارو صبح آزاد کردن ک ما رفتیم دنبال انگشتر اون جن ها تمام ماجرا را به پدر برادرم خواهرم گفته بودنو ما رفتیم داخل زیرزمین و دنبال انگشتر گشتیم اما انگشتر پیدا نشت ساعت ها ساعت ها گذشت ولی پیدا نشد  انگار دریچه ای وجود نداشت و همین تورانگشتر وما نا امید نشدیم و دنبالش گشتیم شب شد و ما پیداش نکردیم و  بعد از یک هفته جند ها سر و کله شون پیداشد عجوزه گفت انگشتر کجاست .......ادامه دارد</description>
                <category>آرمیتا احسانی</category>
                <author>آرمیتا احسانی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jan 2022 23:03:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک شبی که جن دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@armytaahsany157/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-myh2e5w1bv7d</link>
                <description>قسمت دومسوار ماشین شدم دیدم مامانم اومدسوار ماشین شد و حرکت کردیم به مامانم گفتم کجا می ریم جواب ندادگفتم ولش کنخیلی از خونه دور شدیم که بهش گفتم مامان جواب بدهکجا داریم می ریم گفت من مادرت نیستمترسیدم گفتم مامان شوخی نکن جیغ بلندی کشید گفت من مامانت نیستم.بعد گفت مامانت اسیر منگفتم مامانم کجاس مامانم کجاس رو بهم کرد چهرش اصلی شو بهم نشون داد که از ترس نفسم بند اومدچهرش خیلی ترسناک بود بهش گفتم پس اونشب کسی کنار من خوابید تو بودی گفت اره ترس تمام وجودم رو گرفته بود گفتم پس کسی که اومد تو دستشویی تو بودی گفت اره گفتم خواهرم کو پدرم کو داداشم گفتنترس نگرانشون ن باش دوستام حواسشون بهش هستدیگه از ترس نمی دونستم چیکار کنمنمی دونستم چه بلایی قرار سرمون بیادبعد دو دقیقه به یه جاده خاکی رسیدیم که به سمت یه جنگل میرفت حدود نیم ساعت رفت تا رسیدیم به جنگل اونجا یه خونه بود که خیلی ترسناک بودوارد خونه شدیم اونجا پر از اجنه جن بود خیلی بد بودمامانم بسته بودن به صندلی دهنشم  بسته بود دهن مامانم باز کردممامانم بهشون گفت چی می خواید گفتن........ادامه داردنویسنده آرمیتا احسانی </description>
                <category>آرمیتا احسانی</category>
                <author>آرمیتا احسانی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Nov 2021 09:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک شبی که جن دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@armytaahsany157/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-dadjfpgibhdt</link>
                <description>قسمت اول سلام من ۱۴سالمه و از داستانترسناک خیلی خوشم میاد و داستان ترسناک می خونمودخترنترس و شجاعی هستماما خواهرم برعکس منه  خیلی ترسومن تو خانواده پنج نفر زندگی میکنم ودختر بزرگ خانواده هستمپدرو مادرم با برادرم و خواهرم داخل یه اتاق می خوابنچون خواهرم میترسه حتی از اتاق منم میترسهمن تو اتاق خودم تنها می خوابم و اتاق من با پدرومادرم زیاد فاصله دارهیه شب که موقع خواب رسیده بود من خوابم نمی بردهمه خواب بودن جز منگوشی مو از شارژ کشیدم شروع کردم به داستان ترسناک خوندن و راستی ما وقتی می خوابیم هیچ چراغ کوچکی روشن نمی کنیم تو تاریکی می خوابیمیه داستان ترسناک پیدا کردم شروع کردم به خوندن داستان اینقدر ترسناک بود که خودم ترسیدم داستان که خوندم گوشی موزدم شارژ ک بخوابم ازترس خوابم نمیبرد ساعت ۲شب بود که یه حس عجیبی بهم دس داد انگار یکی تو اتاقم بود من تنها نبودمیهو حس کردم یکی داره صدام میکنه ازترس دویدم سمت اتاق مامان بابام اونجا خوابیدم صبح شده بود مامانم گفت چرا اینجا خوابیدی همچی گفتم گفت خیالاتی شدیمنم‌به این باور که خیالاتی شدم بازم فردا شب تو اتاقم خوابیدم من داستان ترسناک نخوندم خوابیدم ساعت ۳ شب از خواب پریدم یه چهرهزشت دیدم که روبه روم وایستاده از ترس جیغ بلندی کشیدم که مامان بابام اومدن تو اتاقم و همچی از سیر تا پیاز گفتم مامانم اون شب کنار من خوابید فردا صبح ساعت ۷صبح مامانم بیدارم کرد و بهم گفت برو دست صورت بشور صبحونه بخور می خوایم بریم بیرون  من رفتم دست صورتم بشورم همون چهره رو تو آینه دستشویی دیدم یه جیغ بلندی کشیدم اون جن یه لبخند ترسناک بهم زد گفت بازم همو میبینیم بعد سریع غیب شد همچی به مامانم گفتم مامانم گفت دختر دیوانه شدی تو آینه چیزی نیستبعد صبحونه خوردیم مامانم گفت برو لباست بپوش بریم بیرون لباسم که پوشیدم مامانم گفت برو داخل ماشین من الان میام من رفتم داخل ماشین دیدم مامانم اومد سوار ماشین شد ......ادامه دارد</description>
                <category>آرمیتا احسانی</category>
                <author>آرمیتا احسانی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Nov 2021 08:56:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سرمای خفته (یخ زده یا السا آنا)</title>
                <link>https://virgool.io/@armytaahsany157/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%A7-%D8%A2%D9%86%D8%A7-zt9zyritnrnm</link>
                <description>قسمت اول1️⃣پادشاهی آرندل یه مکان شادبود.درطول روز بازرگانان ،ماهیگیران ،وفروشندگان یخ مشغول داد و ستد بودندشاه ملکه آرندل دو دختر داشتند. اولین دختر شاهزاده خانم السا ودومین دختر آنا السا یک قدرت جادویی داشتوفقط آنا خواهرش این راز رو میدونستقدرت اون ایجاد برف یخ بوداتاق اونا حتی تو تابستون هم سرد بود یه شب آنا السا رو متقاعد میکنه که باهم برف بازی کننالسا همه سالن رو پر از  برف یخ میکنه بعد یه آدم برفی به اسم اولاف برای آنا درست میکنهاونا غرق شادی بودنناگهان السا در بین بازی کنترلش رو ازدست میده و اشتباهی با اشعه ی یخی اش به سر آنا ضربه میزنه آنا به شدت زخمی میشه و از هوش میرهبه خاطر این اتفاق نصف موهای آنا سفید میشهشاه و ملکه شتابان آنا رو نزد  جادوگران کوتوله میبرن  جادوگر پیر همه چیز رو درمورد سحر وجادو می دونست اون کمک کرد که زخم آنا خوب بشه و حافظه اونو از تمام چیزهایی که مربوط به قدرت السا بود رو پاک میکنهولی خاطرات خوب رو در ذهن اون باقی میزارهو اون به السا هشدار میده که هروز قدرتش بیشتر میشهو باید یاد بگیره اونو مهار کنه ترس بزرگترین دشمنه اونه پادشاه تصمیم میگیره تا وقتی السا قادر به کنترل نیروش نشده دروازه های قصر ببنده و قدرت اونو از مردم حتی خواهرش مخفی کنه اتاق السا از اتاق آنا جدا میشهنرما افزار های دلی?‍♂?‍♀️ادامه داستان فردا </description>
                <category>آرمیتا احسانی</category>
                <author>آرمیتا احسانی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Oct 2021 21:13:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@armytaahsany157/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-c9yknmwavcws</link>
                <description>سلام سیزده سالم بود که با خانواده ام راهی سفر شدیم وقتی که داشتیم می رفتیم یجایی بود پر از باغ درخت وهمجاه  سرسبز بود تصمیم گرفتیم یه چند ساعتی اونجا استراحت کنیم روی تابلو نوشته بود خطر ما زیاد اهمیتی ندادیم وارد باغ شدیم مامانم یه پتو انداخت روش نشستیم به مادرم گفتم میرم یکم توی باغ دوری بزنم مامان گفت حواست به خودت باشه دختر گفتم چشم  راه افتادم یه درخت نظر مو جلب کرد  رفتم سمت درخت و دورش یه حصار بود که روی تابلو نوشته بود وارد حصارشوید منم که کنجکاویم گل کرده بود وارد حصار نشوید و یه چیز وحشتناک دیدم نفسم بند اومد که اون چیز خیلی زشت بود چشماش قرمز بود موهاش  قهوه ای و صورتی چروکیده وزشت  باصدای ترسناک گفت مگه رو تابلو نخوندی  نوشته بود وارد نشوید چرا وارد شدی ازترس پا به فرار گذاشتم وقتی رسیدم به خانواده ام همچیز رو براشون گفتم گفتن خیالاتی شدی چند ساعت بعد بلند شدیم وحرکت کردیم به سمت مقصدمونهمش اون چیز ترسناک رومیدیدمم که اذیتم میکرد بعد ۵ساعت رسیدیم به مقصدمون یه خونه اجاره کردیم من دوش گرفتم و خوابیدم همش خواب اون افریته  رو می دیدم یه لحظه خواب توچشمام نبود ازش می‌پرسیدم چی می خوای هنوز جوابی نگرفته بودم از خواب می پریدمدیگه واقعا خسته شده بودم بعد ۲هفته برگشتیم خونه دیگه من تنها رو اذیت نمیکرد اول سراغ خواهرم رفت خواهرم میگفت بهتر از زبون خودش  بهتون بگمتو اتاقم بودم که یهو صدای ترسناکی اومد دور بروچک کردم کسی نبود یهو دیدم یکی داره منو بامو می کشه یه جیغ بلند زدم تااینکه شما اومدید شبا همش خواب اون لعنتی می دیدم که بهم میگفت خواهرت رو بزن اذیتش کن خب دیدید چه بلایی  سر خواهرم اومد معلوم نبود اون لعنتی دیگه می خواد چه بلا هایی سرمون بیاره  همش تقصیر من بود لعنت به من شبا لامپ های خونه خاموش روشن میشد پنجره ها باز بسته میشود میرفتم حموم اون لعنتی جلو چشام بود تو مدرسه می دیدمش وفتی جیغ میزدم بچه ها می گفتن روانی شدم مامان بابام قضیه به مادر بزرگم گفتن مادر بزرگم گفت من یه ملا سراغ دارم ببریدش پیش اون ملا عصر ساعت های ۱۵ حرکت کردیم رسیدیم رفتیم پیش ملا  ملا گفت یه پیرزن دیدی که چشماش قرمز موهاش قهوه ای بود و صورت چروکیده ای داشت گفتم بله گفت اولین باری دیدیش وبعد اون چی شد همه چیز رو از سیر تا پیاز گفتم ملا گفت تو نبایدداخل اون حصار میشدی گفتم چرا گفت اون درخت نفرین شده  است که اون جن محافظش و هرکس بهش نزدیک بشه اذیتش میکنه چندتا دعا نوشت و گفت یکی شو بزار توگلاب و بخور یکی شو بسوزن  و یکی شو چالش کن کنار درخت اینکار رو کردم دیگه اون جن افریته رو هیچوقت ندیدم </description>
                <category>آرمیتا احسانی</category>
                <author>آرمیتا احسانی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 12:53:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>