<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Arshia Rastgar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arshia.rastgar</link>
        <description>ارشیا راستگار | دانشجوی پزشکی - گرافیست - محقق آماتور سایکدلیک‌تراپی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:30:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/37544/avatar/CVhyof.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Arshia Rastgar</title>
            <link>https://virgool.io/@arshia.rastgar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Tired of acting like Experts!</title>
                <link>https://virgool.io/@arshia.rastgar/tired-of-acting-like-experts-yxug8ai6ewb8</link>
                <description>Im tired of acting like an expert!Cause i was always the guy who  presents things to others like...Dude there is a new issue i found  , i searched a lotttt about it and now i know everything so trust me and lets do the shit... And im realllllllyyyyy a fuckiiin goood presentor! I mean it; i can take my time for one month and make you believe that you should kill yourself! I really know how to do it subconsciously.But the bad thing is: i always think people only trust me when i become expert in some issue. But the bad thing isI always think people only trust me when i become expert in some issue.e only trust me when i become expert in some issue.Obviously nobody can be expert in annnnything unless taking at least 1000hours on it. And again obviously i dont have this much time for anything except my fuckin job, so i start to pretend being expert after just spending like 20hours!Notice that 20hours is not a short time really , nobody spend even 2 hours. But still im not a fucking expert and i may do a lot of fucking mistakes.So i really gonna force myself to never act like an expert ever!!</description>
                <category>Arshia Rastgar</category>
                <author>Arshia Rastgar</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 12:00:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه‌چی | قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@arshia.rastgar/coffeechi02-jw1u8j0dn7je</link>
                <description>[برای شنیدن پادکست کافه‌چی با گویندگی راهیندا ماجدی هشتگ #CoffeeChi را در کانال تلگرامی @AntiNaturalism دنبال کنید]ساعت یه ربع از سه گذشته و مثل همیشه دیر میرسم به کافه. درو اروم باز میکنم میرم تو و نیلی رو میبینم که پشت صندوق وایساده و سوییچ ماشینشو به صورت نوسانی با دوره ثابت روی میز میزنه و معلومه که از دیر کردن من  حسابی کفریه.میرم جلو با صدای اروم سلام میکنم و میگم &quot;امممم دیر کردم?&quot;نیلی که حرصش دراومده میگه &quot;اصن تو زود بیای من نگرانت میشم!&quot; روشو برمیگردونه و با صدای بلندتر میگه &quot;اقا کسری من دارم میرم خسته نباشید&quot;کسری که صداش هست ولی هنوز تصویرش نیست و پشت بار وایساده میگه &quot;شمام خسته نباشید نیلی خانوم&quot;معمولا اگه کسی بخواد خواهرمو خیلی صمیمی صدا کنه راحت میگه &quot;نیلی&quot; اگرم بخوان محترمانه صدا کنن میگن &quot;نیلوفر خانوم&quot;. ولی &quot;نیلی خانوم&quot; یه حالت بلاتکلیف و خوف و رجایی داره که تا حالا ندیدم کسی غیر از کسری ازش استفاده کنه.کسری همکار من و نیلی تو کافی شاپه و سه تاییمون به صورت شیفتی اینجارو میچرخونیم. البته نیلی بیشتر اوقات حضور داره چون صاحب کافه ، دکتر اسحاقی ، بیشتر از همه به اون اعتماد داره و ترجیح میده کافی شاپشو دست من یا کسری نسپره.کسری با این که یکی دوسال هم از من و نیلی بزرگتره ولی رفتاراش یجوریه که حس میکنم یه پنج سالی ازم کوچیکتره. بعضی وقتا یه نمه خنگ میزنه و دست و پا چلفتیه ولی پسر خوب و ساده ایه.روز اول که برای کار اومده بود اینجا یه شلوار کتون سرمه‌ای ساده پوشیده بود با یه تیشرت سفید. جلو موهاش یکم ریخته بود و یه عینک معمولیم به چشمش بود و کوله پشتیشو دوبندی انداخته بود رو شونه هاش. روی تیشرتش با فونت بزرگ نوشته بود &quot;i&#x27;m a hitchhiker&quot; و مطمئن بودم که حتی معنیشم نمیدونه؛ ولی بعدا معلوم شد که اتفاقا ید طولایی در صنعت هیچ هایکینگ داره و تپه و دشتی نمونده که با خاور و کامیون و کیسه خواب فتح نکرده باشه. یه هفته که گذشت نمیدونم کی بهش چی گفت که یهو حس کرد تیپش به درد شغلش نمیخوره و متحول شد و شلوار کتونش شد جین با پاچه‌های تا خورده و چکمه، تیشرتش شد پیراهن چهارخونه یقه دیپلمات با یه دستمال گردن، عینکشم شد از این عینک گردای هری پاتری. تیپش برای خیابون یکم ناجور بود ولی داخل کافه در نوع خودش نسبت به من و نیلی خاص محسوب میشد.نیلی معمولا یه مانتو مشکی میپوشه و هر شیش ماه یکبار کفششو عوض میکنه.ولی من معمولا از این پیرهن چارخونه ها میپوشم که یه زماااانی پسرونه بود و الان دیگه فقط دخترا میپوشنش و اتفاقا بیشتر از پسرا هم بهشون میاد و برعکس نیلی ترجیح میدم کفشای ارزون بخرم ولی عوضش ماهی حداقل یه بار کفشمو عوض کنم ، حتی اگه استاندارد نباشن و کف پامو بزنن. نیلی کیف و سوییچشو برمیداره بره که صداش میزنم و میگم: &quot; نیلی، امروز ماشینتو لازم داری?&quot;نیلی میگه: &quot;اره باید برم خرید. اگرم لازم نداشتم ماشینمو نمیدادم با سپهر بری دور دور&quot;صدامو بچه میکنم و میگم: &quot;آبجی جونمممم! تو که اینقد ماهییی، حالا فردا برو خرید من امشب ماشین نبرم ابروم میره ها&quot;بالاخره آبجی بزرگه نرم میشه و میگه: &quot;باشه این سوییچ بیزبون امشبم مال تو. ولی فک نکن مظلوم نمایی کردی خر شدما. دلم برات سوخت&quot;سوییچ و میگیرم و خرم که از پل میگذره صدامو صاف میکنم و میگم: &quot; خیلی خب حالااا یه سوییچ ازت خواستما چه منتی میذاری سر ادم!&quot;نیلی میگه: &quot;بابا تو خیلی رو داری. ببین خط رو ماشین بیوفته خودت میدونیا. به مامان هم میگم امشب تا دیروقت شیفت وایمیسی اینجا.&quot;  روشو برمیگردونه و به سمت در حرکت میکنه و از کنار یه دختر و پسر که خیلی احمقانه و عاشقانه دارن ساعت سه و نیم بعد از ظهر قهوه مینوشن رد میشه و از کافه میره بیرون. تو اکثر کافه ها نمیتونید زوجی رو پیدا کنید که ساعت 3و4 عصر با هم اونجا قرار گذاشته باشن ولی کافی شاپ ما نزدیکای دانشگاه تهرانه و تقریبا هم یکی از کافه های شیک این اطراف محسوب میشه. در نتیجه چه جایی بهتر از اینجا برای نوشیدن یه فنجون قهوه که مزخرفات امروز استاد سرکلاس رو بشوره و ببره پایین.مثل اغلب کافه های دیگه به دیوار چند تا عکس از بازیگرا و خواننده های معروف خارجی‌ای آویزونه که دخترا کشته مرده شونن. به اضافه چند تا عکس سیاه سفید از نویسنده های قبل انقلاب مث صمد بهرنگی و صادق هدایت برای حفظ چهره کلاسیک کافه ؛ و صدای موسیقی‌ای که از پلی لیست سرشار از شاهکارِ شخصِ من سرچشمه میگیره و اینقدر قدرت داره که در کنار یه فنجون قهوه، رنگ روز هر مشتری‌‌ای رو تو کمتر از یه ربع براش عوض میکنه‌. عاشق آهنگای قدیمی‌ام ؛ چه خارجی باشه چه ایرانی... از هایده و مهستی و مَدونا ، تا ابی و شادمهر و باب دیلِن... و امکان نداره که حتی یه روز تو کافه قمیشی پخش نکنم و خودم و مشتریارو غرق صدای خستش نکنم.صدای خسته‌ای که خاطره‌ی شباتو با خودش میبره. میبره پشت قاب شیشه‌ایِ یه پنجره، میبره یه جایی که گذشته هات مثل تصویر از تو قابش میگذره.[قاب شیشه‌ای | سیاوش قمیشی]وسط سالنِ کافه یه دونه دستگاه اپارت قدیمی و زوار دررفته گذاشتن که کلی خاک روش نشسته و یه تنه میانگین سنی کافه رو نیم قرن کاهش داده و من هنوز مطمئن نیستم که فقط دکوره یا واقعا کار میکنه.هر چی هم باهاش ور رفتم سردرنیاورم که اصله یا نه. از نیلی که پرسیدم انگار هیچ اهمیتی براش نداشت. نیلی برعکس من اصلا کنجکاو نیست. برای نیلی مهم نیست که این دختره که الان کنار همون اپارته نشسته چرا پسری که کنارشه با پسری که هفته پیش همونجا پیشش نشسته بود فرق داره. ولی واس من مهمه. من باید ته توی ماجرا رو دربیارم. مگه الکیه که شما یه هفته با یه پسری بیای تو کافه من؛ بعد هفته دیگه با یه پسر دیگه بیای و من نفهمم چرا!حتی مورد داشتیم خودم شخصا رفتم دختره رو سین جیم کردم ببینم ماجرا چیه. اگه فکر میکنید به دختره برخورد و پاشد کیفشو برداشت و زیرسیگاریو و فنجون قهوه‌شو پرت کرد رو زمین و گفت به من هیچ ربطی نداره بعدشم از کافه زد بیرون و درم محکم پشت سرش بست، شدیدا دارید اشتباه میکنید. اتفاقا با ذوق و شوق نشست با جزییات کامل برام توضیح داد که چطوری مخ این پسر جدیده رو زده و یک ساعت کامل هم چرندیاتش طول کشید شایدم بیشتر. اینقدری که داشتم از سوال کردنم به غلط کردن میوفتادم. در حال موشکافی ری اکشن های این دو نو گل شکفته بودم که یه آقای اتو کشیده کراواتی با مو جو گندمی و ته ریش سفید وارد کافه شد و موقع وارد شدن صدای دیلینگ دیلینگ اون ماسماسکا که بالای در اویزون بودن حواسشو پرت کرد و نوگلای شکفته‌مونو رو نشناخت. ولی زوج عاشق ما مثل اینکه خوب ایشونو شناخته بودن چون حسابی غافلگیر شدن، خودشونو جم و جور کردن و از جاشون بلند شدن و سلام احوال پرسی کردن. غلط نکنم ایشون همون استادی بودن که همین الان یه فنجون قهوه افاضات چند ساعت قبلشونو شسته بود برده بود پایین. استاد که در نگاه اول آیه رو خونده بود از دیدن دو تا شاگردش مخصوصا با هم دیگه به وسیله لبخند معنی داری ابراز خوشحالی کرد و تنهایی رفت یه گوشه دنج کافه نشست. کلی ورقه و دفتر و دستک از کیفش ولو کرد رو میز و با این که اصلا به سنش نمیخورد یه کاپوچینو سفارش داد و وقتی که کسری سفارششو براش برد و گذاشت رو میز اینقدر مشغول بود که متوجه نشد.زوج جوونمون که حسابی موذب شده بودن برگشتن سرجاشون و دختره دوتا کتاب از کیفش دراورد یکیشو هم داد به دوست‌پسرش و دوتایی شروع کردن به تورق و زیر چشمی برگه های استادو دید میزدن که ببین بالاخره این ترمو پاس میشن یا یه ترم دیگه باید برای شستشوی معده بیان اینجا و به قهوه ترک و فرانسوی متوصل شن.داشتم صورت حساب حضرت استادو اماده میکردم که یهو صدای داد و هوارش در میاد. میرم ببینم چی شده. با کلی اخم و تخم میگه کاپوچینو سفارش داده و اینی که براش اوردن به زور شاید بشه بهش گفت قهوه نجوشیده... نگاه میکنم میبینم بنده خدا راست میگه. اصن روی فنجونش کف هم نداره... کسری رو صدا میزنم که بیاد گندی که زده رو جم کنه. دوتا دانشجوهای استاد فرصتو مناسب میبینن و شروع میکنن به چاپلوسی که استاد تو رو خدا شما خودتونو ناراحت نکنین، اصن بذارید ما براتون یه شیک شاتوت سفارش بدیم شما حرص نخورید و اینحرفا... بالاخره یه ترم نیوفتادن ارزش یه شیک شاتوت رو که داره...کسری که میاد شروع میکنم بهش میتوپم &quot;اقا کسری مگه ایشون کاپوچینو سفارش نداده بودن?&quot; کسری میگه &quot;بله بله کاپوچینو. اینجا یادداشت کردم&quot; قبل از اینکه استاد کفری تر شه میگم: &quot; خب این که کاپوچینو نیست اقا کسری. شما اینهمه مدته اینجا کار میکنی هنو نمیدونی کاپوچینو روش کف داره? با قهوه فرق داره ها!&quot; کسری خیلی خونسرد یکم فکر میکنه و میگه &quot;اها اینو قبلنم یکی بهم گفته بود&quot; از اینهمه خونسرد بودنش حرص میخورم و میگم &quot;خواهشا دقت کنید اقا کسری مشتریا رو میپرونی اینجوری&quot;کسری رو به مشتری میگه &quot;اخه شما که نمیدونی. بخدا اینا خیلییی زیادن اسماشونم خیلی سخته. کاپوچینو ، سان شاین ، لیموناد ، موکا. واااای کلافه ام کردن&quot; بعد یهو بغضش میگیره و میگه &quot;دیگه نمیکشم اقا. کم اوردم&quot;  میزنه زیر گریه.کسری قبلنم یکم خل وضع بود ولی دیگه نه اینجوری. آقا یه جووووری طبیعی زار میزنه که آدم یاد اشک ریختنای قمیشی زیر بارون میوفته... طرف به غلط کردن میوفته و میگه &quot;خیلی خب خیلی خب عزیزم عب نداره اصن من الان هوس قهوه کردم فدا سرت&quot; کسری همونجوری که زار میزنه روشو برمیگردونه و میره سمت بار.وقتی میرم پیشش که بازم بهش تذکر بدم میخنده و میگه &quot;کیف کردی چجوری ماسمالیش کردم?&quot;همونجوری میخ میشم سرجام و اصن یادم میره چی میخواستم بگم!کسری مغرورانه ادامه میده &quot;اصن بازیگری تو خون منه. دو دیقه دیگه براش رول بازی میکردم قول میدم به پام میوفتاد&quot;از این حجم احمق بودنش لجم درمیاد و میگم &quot;بازیگر کییی بودیییی توووو?&quot;https://t.me/AntiNaturalism </description>
                <category>Arshia Rastgar</category>
                <author>Arshia Rastgar</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2019 15:37:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه چی | قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@arshia.rastgar/coffechi01-gzzo33h3fnk1</link>
                <description> مقدمه |قبل از هر چیز باید از ویرگول تشکر کنم که فضایی رو در اختیار کاربراش قرار داده که به راحتی میتونن متن ها و دلنوشته هاشون رو به اشتراک بذارن... اولین نوشته ای که میخوام اینجا پست کنم یه مجموعه داستان کوتاهه که به صورت سریالی مینویسمش و هر چند وقت یه بار قسمت جدیدشو پست میکنم. زیاد راجع بهش توضیح نمیدم تا خودتون بخونید و امیدوارم که ازش لذت ببرین...در ضمن اگه دوست دارید پادکست این داستان رو با گویندگی راهیندا ماجدی گوش کنید هشتگ #CoffeeChi رو در کانال تلگرامی @AntiNaturalism دنبال کنید ؛)کافه چی | قسمت اولوقتی از خواب بیدار شدم هنوز کله سحر بود. حتی ساعت از نه هم نگذشته بود. البته توی لغت نامه مامان خانوم بنده از ساعت نه صبح با عنوان &quot;لنگ ظهر&quot; یاد میشه. ولی تو دیکشنری من یازده صبح هم حکم خروسخون سحرو داره. تو خونه ما اعتقاد بر اینه که هرچی صبحتو زودتر شروع کنی کام‌روا تر میشی و در آینده انسان منظم و موفقی خواهی بود. من شاید منظم نباشم اما دیگه موفقو فکر میکنم هستم. با این حال به نظر من صبحا حتی پنج دیقه بیشتر خوابیدن هم غنیمت ارزشمندی محسوب میشه. حتی به قول جواد خیابانی پنج دقیقه توی خواب سحر خودش نیم ساعته!!امروز شیفتم تو کافه تازه ساعت سه بعد از ظهر شروع میشه. با این حال نمیدونم چرا هشت و نیم صبحه و من بیدارم. چن وقته حس میکنم ساعت بیولوژیکم باهام لج کرده.شبا که میخوام کپه مرگمو بذارم به محض اینکه چشمامو میذارم رو هم یهو یه صدایی تو مغزم میگه &quot;نه نه نخواب، بیا راجع به زندگی اجتماعی مورچه ها فکر کنیم!!&quot; بعدشم تا یک ساعت خوابم نمیبره و به زندگی اجتماعی مورچه ها فکر میکنم.صبحا هم که وضعم اینه. ترجیح میدم به جای اینکه از اتاق برم بیرون تا ساعت یازده تو رخت خواب ولو باشم و زل بزنم به سقف. بعدش که سقف از سنگینی نگاهم داره سوراخ میشه گوشیمو از میز کنار تختم که با نیلی مشترکاً ازش استفاده میکنیم برمی‌دارم. نیلی اسم خواهرمه. البته اسمش نیلوفره ولی مامان و بابا از بچگی نیلی صداش کردن که به رنگ چشماشم بیاد. نیلی یه سال از من بزرگتره. رابطه مون خیلی خوبه ولی اخلاقامون زمین تا زیر زمین با هم فرق داره. اون شدیداً منظم و دقیق؛ من شدیدا شلخته و بی انضباط. اون آن تایم؛ من دقیقه نودی. اون اعتقاد زیادی به ارایش کردن نداره و نهایتاً با یه کرم پودر و مداد چشم سر و تهشو هم میاره. من تا سه بار رژلبمو چک نکنم که یه وقت از خط لبم نزده باشه بیرون و مطمئن نشم که چروک های شالم از بین نرفته به هیچ وجه خونه رو ترک نمیکنم. تو خود الباقی آیه را بخوان ز این حدیث!قفل گوشیمو که شرلوک هلمزم نمیتونه الگوشو حدس بزنه باز میکنم و میبینم که مامان مودمو از دیشب که خاموش کرده هنوز روشن نکرده. حرص میخورم و دیتامو روشن میکنم و تلگرامو چک میکنم. سپهر هنوز بیدار نشده و اخرین پیامش همون &quot;شبت بخیر خوب بخوابی عزیزم&quot; دیشبه. خوشبحالش، خب منم اگه میتونستم تا لنگ ظهر میخوابیدم ولی استعداد زیاد خوابیدن رو در وجود من ننهاده اند!گروها و کانالامو هم چک میکنم و فضولی میکنم ببین کی رو پروفایلش عکس جدید گذاشته. یه چرخم تو اینستا میزنم و چرت و پرتای استوری هارو میبینم وبالاخره از گوشیم دل میکنم. ساعت دیگه تقریبا دوازده شده. از اتاق میام بیرون به اهل خونه یه رُخی نشون بدم یادشون نره منم برا ناهار حساب کنن. تو خونه ما اگه تا قبل دوازده برای ناهار و قبل 7برای شام رویت نشی اسمت از امار روز خط میخوره و اگه به سرت بزنه یهو ساعت یک برسی خونه برات سماق سرو میکنن باید بمکی!بعد ناهار ساعت یک شروع میکنم به لباس پوشیدن و ساعت دو آماده میشم و از خونه میزنم بیرون سمت کافه. نیلی شیفتش صبح زود بود ماشینو با خودش برده و مجبورم با مترو برم که اگه تونسته بودم صبحو عین ادم بخوابم ارزششو داشت ولی الان دیگه خیلی زور داره!توی مترو از بخش ویژه بانوان متنفرم. البته قبلا متنفر نبودم از وقتی که شنیدم اول و اخر قطار رو گذاشتن مخصوص خانوما که اگه تصادفی اتفاق افتاد هزینه غرامت کمتر باشه این حسو پیدا کردم. خوب البته شایدم کسی همچین منظوری نداشته و اتفاقی بوده و اینم شایعست ولی من بازم ازش متنفرم و همیشه سعی میکنم حداقل توی واگن کناریش تو قسمت مردونه سوار شم. درسته بعضیا تو واگن چپ چپ نگات میکنن که ینی پاتو از گلیمت دراز تر کردی ولی اصلا واسم مهم نیست و همشون میتونن برن به درک.هنوز چهار تا ایستگاه مونده که صدای نوتیفیکشن گوشیم در میاد و دو نفر کناریمم عظلات مشیمیه چشمشونو گرم میکنن که به محظ روشن شدن LCD با تسلط کامل دید بزنن. گوشیمو از کیفمم در میارم. سپهر بالاخره از خواب بیدار شده و پی ام داده: &quot;امشب بیام دنبالت بریم یه دور بزنیم خوشگل خانوم? یکی از دوستام یه عطر فروشی کوچیک باز کرده میخوام ببرمت ببینم سلیقت چجوریاست&quot;خونواده سپهر از اون پولدارای اصیل الهیه نشینن و اکثر قریب به اتفاق دوستاشم مث خودشن. پس وقتی میگه &quot;دوستم یه عطر فروشی کوچیک باز کرده&quot; ینی طرف تو کار واردات عطر از قلب سوربُن فرانسه است و شعبه سوم مغازه شو تو یه پاساژ هایکلاس وسط جُردن باز کرده!تصمیم میگیرم یکم خودمو لوس کنم و پی ام میدم &quot;اگه خیلییی اصرار کنی شاید بیام. در ضمن تو یکم بخواب پوستت خراب نشه. لنگ ظهره بابا!&quot;سپهر منو خوب میشناسه و میدونه که از خدامه باهاش برم و لوس کردنمم کشکه!جواب میده: &quot;هنو کله سحره که&quot; خب راست میگه برا اون دو بعد از ظهرم کله سحر محسوب میشه. اصن اغاز صبح برای مردم این شهر نسبت مستقیم داره با ارتفاع از سطح دریا. &quot;پس شب میام دنبالت بریم.&quot;فکر میکنم که اگه خودم برم کلاسم بیشتر حفظ میشه. در حالی که همه تلاشمو میکنم که این دو تا کنه ای که کنارم وایسادن نتونن LCD رو ببینن جواب میدم: &quot;نه عزیزم زحمتت میشه ادرسو بفرست من خودمو میرسونم.&quot;قبول میکنه و میگه که پس شب منو میبینه. گوشیمو خاموش میکنم و میذارمش تو کیفم و خیال این دو تا بنده خدا رو هم راحت میکنم. وااای که من چقد از ادمای فضولِ کَنه بدم میاد...!!کلا توی مترو چند دسته آدم وجود داره...یه دسته هستن که از همون لحظه‌ای که کارتشونو روی گِیت بلیط ثبت میکنن هندزفری رو میذارن تو گوششون و اگه کارتشون اعتبار نداشته باشه اعصابشون خورد میشه و آهنگو قطع میکنن و میرن که شارژش کنن ، دقیقا مث راننده‌هایی که وقتی راهو گم میکنن یا تو ترافیک میمونن اول صدای ضبط ماشینو کم میکنن. واقعا نمیدونم چه ربطی داره ولی اون لحظه شرایط بدون دلیل ایجاب میکنه که هر موسیقی‌ای قطع بشه.دسته‌ی دیگه اونایین که از وقتی وارد واگن میشن شروع میکنن تک تک کانالایی که تو تلگرام در حال فعالیتن رو بالا تا پایین چک میکنن ، از بی‌بی‌سی و توییتر فارسی گرفته تا خانوم های قرررری و کراش‌یاب دانشگاهاین وسط عده‌ای در اقلیت و رو به انقراض وجود دارن که وقتشونو هدر نمیدن و یه گوشه‌ی واگن کتاب ورق میزنن. خیلی دوست دارم جزء این گروه باشم ولی هیچ وقت گروه خونیم با این حجم روشن‌فکری سنخیت نداشته و تهش باز متمایل میشم به گوش دادن پادکستای موسیقی. از اون پادکستایی که یه میکسر اهل دل و کلاسیک‌باز تمام نوستالژی‌هاتو به بازی میگیره. از اون پادکستا که با آهنگای قدیمیش خاطره‌هاتو از اون ته ته نورونای عصبی مغزت قلقلک میده. از اون پادکستا که با فاز غمگین و دپ داریوش و قمیشی شروع میکنن و با فاز شاد و شنگول شادمهر و ابی تموم میکنن و روزتو میسازن.قمیشی میخواد زیر بارون یه بغض شکسته رو اسیر گلوت کنه و ابی میخواد نذاره به چشمات خواب برسه و  ببرتت یه جایی که دیگه دست آفتاب بهت ، نرسه...Telegram: @AntiNaturalism</description>
                <category>Arshia Rastgar</category>
                <author>Arshia Rastgar</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2019 09:12:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>