<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ارشیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arshiabnk</link>
        <description>برقص</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 23:33:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1125257/avatar/fEY2OE.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ارشیا</title>
            <link>https://virgool.io/@arshiabnk</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ورود ممنوع</title>
                <link>https://virgool.io/@arshiabnk/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-fezqtqb8exsd</link>
                <description>بامداد با پرتوهای خورشید طلایی اتاقم چشم باز کردم و مانند هر روز تو را دیدم .زیبایی  تو . آن موهای زرین که گندمزار رنگش را از آن گرفته بود و خورشید اتاقم  بودند . باز با همان لبخند زیبایت بامداد را به من ارزانی داشتی و روزم را  با نمایان کردن خودت به من ساختی . کار هر روز توست . اصلا انگار اگر تو  نباشی شب هیچ گاه به روز نمی آید . هیچ گاه اشعه ی روشن و کور کننده ی  موهای تو مرا از خواب بیدار نمی کند.راستش  انگار یکم هم می ترسم ، می ترسم از اینکه تو نباشی و من در خواب خود هزار  ساله شوم . که دیگر بیداری را نبینم و خواب به خواب بروم . اما بیشتر از  ترسی که در وجودم هست تو را دوست دارم . می دانم که نباشی هیچم .مانند  هر روز با نگاه کردن به تو ای هستی من روزم را آغاز می کنم و برایت  ناشتایی درست می کنم . که تا پیش از اینکه بروم آسودگی و آرامش تو را در  همه ی جانم حس کنم . آری ، به راستی آرامش تو برایم آسودگی ستهمیشه به یاد دارم که در راه برگشت به خانه برایت گل بگیرم و همیشه به  تو بگویم که از گلستان های هستی برایم گل تری . تو گل را دوست داری . با  رسیدنم همیشه ——- نگاهت می کنم و غم سرد و سیاهی مرا فرا می گیرد . انگار  که با تیره شد آسمان شادی روز من هم تیره می شود . به مرور به سیاهی می کشم  اما اندکی شادمانم چون می دانم باز بامدادی فرا می رسد و تو الاهه ی هستی  خودم را می بینم اما چه کنم که هر شب با گریه های سنگینی از فهم اینکه تو  فقط یک عروسکی به خواب می روم و فردایش همه چیز را از یاد برده ام .آری ، من فراموشی دارم .</description>
                <category>ارشیا</category>
                <author>ارشیا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 17:02:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمان مرد مرده</title>
                <link>https://virgool.io/arshiabnk/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-jtcnmos52q3f</link>
                <description>مسیر هر روزه، طبیعیه که برای رفتن به اونجا سوار این ماشین ها بشم و همون راه همیشگی رو برم.

اما امروز یکم متفاوته، یکم برام عجیبه. احساس می کنم این خاکی که توی هواست داره چشمام رو می سوزونه و واسه همینم هست که نمی تونم بیرون از تنم رو خوب ببینم. با باز و بسته کردن شیشه های تاکسی یه کوچولو از اون گرد و خاکی که روش نشسته رو تمیز می کنم.

چرا بیرون اینجوری شده؟ هوا خیلی خاک آلوده که نمی تونم چیزی بیرون از تنم رو ببینم یا انگار چیزی نیست و فقط اون ماشین و راه همیشگی ؟

یکم دارم ریز می شم. چرا ساختمون ها هیچ کدوم نیستن؟ آدمای تو ماشین هم انگار طبیعی نیستن.

سرم رو بر می گردونم به سمت پنجره و از لا به لای هوای خاک آلود می تونم یه اثری از ساختمون ها ببینم.

انگار امروز توی همون راه همیشگی هیچ کدوم از ساختمون ها روی زمین نیستن. همشون به اندازه ی ارتفاعشون توی زمین فرو رفتن. یاد پدربزرگم افتادم که می گفت : از پشت بوم خونه ها به هم راه داشت.

سرم رو می چرخونم و همون جوری توی پریشونی خودم معلقم که چشمم به یه زن خیلی ساده می خوره که کنار همون راه همیشگی با لباسی امروزی، یه مانتو و روسری تیره داره قدم می زنه.

داره همون راه همیشگی رو میره که من هر روز با اون ماشین ها ازش رد میشم. اما ادامه ی راه امروز همیشگی نیست. انگار یه پرده ی هاله دار توی سرتاسر پهنه ی راهم کشیدن. با این همه ی چیز عجیب امروز نا خود آگاه از پرده و رفتن زن به سمتش می ترسم.

نمی دونم چرا به راننده میگم نگه داره که من پیاده شم و دنبال زن بدوم که هر چه زودتر از اون پرده دورش کنم.

فاصله ای باهاش ندارم اما با اینکه می دوم به قدم های آهسته ی زن نمی رسم.

چندین بار صداش کردم. خانم                     خانم

بر نمی گرده. مستقیم داره میره به سمت اون پرده که من ازش می ترسم. انگار نمی بینش.

قدم هام رو بلند تر و تند تر می کنم. هر کاری باید بکنم که به سمت اون پرده نره.

..........................................................

..........................................................



او از پرده رد می شود و به آنی پوشش تیره اش به حریری سپیدی با مو های باز قهوه ای بدل می شود.

پریشان راه رفتنش را در نزدیکی خود می بینم. من نیز از پرده گذشتم.

بوی زن بوی مرگ است. در لحظه ی پایانی افتادنش از پشت او را می گیرم و سر نحیفش را روی پایم می گزارم.

در واپسین لحظات در چشمان تاریکش چهره ی خود را می بینم. </description>
                <category>ارشیا</category>
                <author>ارشیا</author>
                <pubDate>Thu, 08 Dec 2022 13:05:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخش</title>
                <link>https://virgool.io/arshiabnk/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D8%B4-bqb3k8x66ugr</link>
                <description>بیاین، این بار می خوام یه داستان جالب، نه شاید یه خاطره براتون بگماین بار به عنوان راوی یک داستان از زندگی خودم باشم و بپرسم ازتون&quot;تا حالا شده همه ی خواسته ها و آرزو هاتون رو رنگی داشته باشید ؟&quot;من داشتم، فقط یک بار، یک بار برای همیشه، یک بار و تنها یک لحظهرو اون پل هوایی رنگی که بازتاب زیبایی رو تو ذهنم داشت.پله های خاکستری رنگش که رفته رفته رو به رنگی شدن می رفتآروم آروم با اون مزه ی بی مزه که داشتم روی زبونم حس می کردم رنگ می گرفتپله ها با یه چرخش نیم رو به سمت پل میرهمن که دوسش دارم. رنگ پل من رو به سمتش نمی کشه خودم دوست دارم که به اون بالا برمآها آره داشتم از اون آرزو های رنگی خودم می گفتم که بهش رسیدموسط همون پله ها بود که تقریبا به آخرای سیگارم رسیدم و دود سیگارم داشت به سمت اون رنگ های روی پل می رفت. سیگار تموم میشه و رنگ ها بیشترراستش حالا که دارم فکر می کنم من اصلا آدم رنگ دوستی نیستم من بیشتر اهل سیاه و سفید و نهایت خاکستری ام، اما نمی تونم چشم ذهنم رو از رنگ های پل بردارمکجا بودیم ؟ آخرای سیگارخلاصه بگم که سیگارم تموم شد و ته مونده ی اون مانند بیشتر اوقات سهم زمین میشهمی تونیم بعد درباره ی اینکه چرا من ته سیگارم رو روی زمین می ندازم با هم صحبت کنیمولی الان فقط هدف من تعریف یک خاطره از به دست آوردن همه ی خواسته ها و آرزو های رنگی زندگیم بوداز همه ی اینها که بگذریم من رسیدم بالای پل، سمت من کسی نبود، من حتا روی پله ها هم تنها بودماما اون دست پل من افرادی رو می دیدم که یا ایستاده بودن عکس بگیرن و یا در حال رد شدن از پل بودناما من برای اونها نیومده بودم بالا. من فقط به خاطر اون رنگ های جالب پل بود که ازش بالا می رفتم و همون مزه ی بی مزه رو تو دهنم حس می کردم که هر لحظه کمتر می شد و پله ها رنگی ترنقطه ی بالا :رسیدن به خواسته‌ ها و آرزوهای رنگیاز پایین معلوم نبود حتا از وقتی اولین قدم رو روی پل هم گذاشتم نمیتونستم ببینمشهمپن طنابی که از سقف پل گره زده شده بود و آماده برای گردن منو مبانی گذرگاه من بودکم کم داشتم سنگینی یک وسیله رو توی جیبم و یک چیز سفت رو کنار کمربندم حس می کردم. یکم شک کردم. شلوارم رو تازه پوشیده بودم چیزی توی جیب شلوار نذاشته بودمبطری آبی که دستم بود رو به اون یکی دستم دادم و دست کردم توی جیبم. دیدم یه چاقوی بزرگه که نوکش از ضامن بیرون زده بودهمون طور که مبهوت چاقو بودم اومدم دستم رو از جیبم در بیارم که ساعد دستم به اون سفتی کنار کمربندم خورد.خیلی با شتاب و عجله از جاش در آوردمش.الان تو دست راست من یه هفت تیر بود و تو دست چپم یه بطری آب!طناب جلوی منالبته نه دقیق جلو، چند قدمی باهام فاصله داشتاین رو بگم که پل به شدت پر رنگ شده بود، خیلیهمه رنگ های جشن های هندی روی سطح پل پخش شده بودهمه رنگ های لباس بوگامداسیاز ترس اینکه کسی هفت تیر رو نبینه سریع گذاشتم سر جاشتو جیب سمت راستم سیگار و فندک رو گذاشته بودمراستش تو اون همه ترس و اضطراب فقط شاید شنیدن صدای فرد یا کشیدن سیگار میتونست من رو فراری بده از اون فضایی که هیچ فهمی از اون همه بودن وسایل اونجا نداشتمخب صدایی که نبود اما همچنان سیگارم رو داشتمخلاصه که دست کردم که سیگار و فندکم رو در بیارمدستم خورد به چند ورق قرص که تو جیبمهآرام بخش و خواب آور بودن همشونمن هنوز نمی‌فهمیدم که داره چی میشه فقط دست و پا میزدم برای فرارانگار چند لحظه همون طور ماتم برده بودبه خودم که اومدم دیدم رنگ های پل کم کم داره از بین میره و تموم میشهطناب جلوی روم حتاالبته جلوم نبود،  چند قدمی باهام فاصله داشتسنگینی چاقو داشت کم میشد و هفت تیر نبودتو همه این ناباوری های لحظه ای تنها امیدم به واقعیت همون قرصهای توی جیب کتم بود،  دست کردم که در بیارم و بفهمم واقعیت رنگی اون پل رونبودندستم خورد به سیگار و فندکمپل همچنان در حال رنگ باختن بود----------------وزش باد رو روی صورتم حس می‌کردم. چشمام داشت یه چیز عجیب میدیدماشین هایی که داشتن از کنارم رد میشدنآنگار پل از بین رفته بود و من وسط اتوبان بودمکسی من رو نمی‌دید اما همه از کنارم رد میشدنوزش باد کم شد و چشمانم بازرنگها ناپدید شدن و سیاه و سفید مورد علاقه باز جون گرفتسرم رو گرفتم بالا تابلوی ایستگاه سید خندان رو تو خط بی آر تی دیدمرنگهام رنگ باختآرزوهام و رویاهای رنگی با تموم شدن ال اس دی رفتند-----------------پیاده شدم و زنده</description>
                <category>ارشیا</category>
                <author>ارشیا</author>
                <pubDate>Sat, 26 Nov 2022 10:56:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چله نشین</title>
                <link>https://virgool.io/@arshiabnk/%DA%86%D9%84%D9%87-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-gn0bxo9crmpz</link>
                <description>برای بودن يك خدا مي خواهم
مرا زندگانی بوته ی خاری بس است
.
.
.
——————————-
#ایران #تهران #آمل #خدا #ارشیا #خار #بوته #درخت #زندگی #رگ #خون #مجنون #عشق #خانه #سوگند #سجده #دست #تاریکی #کوهستان #غم #خورشید #پا #خاک #قلب #تاج #کلاه #نگین #مرگ #مشکی #شیرین #آرزو</description>
                <category>ارشیا</category>
                <author>ارشیا</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 10:58:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج شنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@arshiabnk/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-yeiafgxtvbl7</link>
                <description>کاش در این روز های باران آلوده جای برف آرزوی دیگر داشتی ...---‐-----------------------------------#ایران #تهران #سومعه_سرا #باران #خیابان #دل #ریش #ریشه #مشکی #کفش #لحظه #گریه #ساتن #بی_دل #خراب #عشق #برف #رقص #ساده #خوش #گرسنه #تشنه #شام_آخر #قو #ارشیا #زیبا #بهترین #خبر #نور #سفر</description>
                <category>ارشیا</category>
                <author>ارشیا</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 19:33:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاج</title>
                <link>https://virgool.io/@arshiabnk/%DA%A9%D8%A7%D8%AC-kyd9of15pmgr</link>
                <description>شب آواز های دلم که هیچگاه به گوشت نرسید را فراموش کردمانتهای آن راه چیزی جز یک نیمکت گریان نبودتو همانی که باید آزرد ؟ تو همانی که باید عاشقش شد و برایش پاره کرد همه گردنبند های نهان را به پیری موهایت توجه نکن، چشمایت از من جوانی می سازد که هم پایت تا سرمای صبح همراه استاز سخن که بگذریم و به دل برسیم خوب است بدانی که خوب است که حال دل خوبت با  من خوب است....___________________________#ایران #تهران #رودهن #آواز #موسیقی #نیمکت #گریه #عشق #گردنبند #آفتاب #خورشید #مهتاب #شب #دنیا #ارشیا #س_م #تشویش #چشم #صدا #غزل #ساز #کوه #خاک #پرواز #مشکی #عاشق #دروغ #سرد #ترس #نفس #بینهایت #اشک #بال #حسرت </description>
                <category>ارشیا</category>
                <author>ارشیا</author>
                <pubDate>Mon, 29 Nov 2021 20:31:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳</title>
                <link>https://virgool.io/@arshiabnk/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-frkk9jzapq62</link>
                <description>یک اتفاق تازه  یک اتفاق جالب پرواز کوچکترین خطا در ذهن یک بی جان است  بی نگرانی از گذشته  بی حس در حال  بی نگاه به آینده  لبخند حجم سردی بر لبان است که گرمای تنت را می مکد سرفه هایت مجهول نیست، حجم عظیم ساختار واژگان در گوشت باعث پاکت خالی سیگار می شود بهمن داری ؟  . . ‌. ------------------------------</description>
                <category>ارشیا</category>
                <author>ارشیا</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 23:08:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>