<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Arsin | امیرحسین آرسین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arsin</link>
        <description>ببینیم آخرش چی میشه...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:41:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/28972/avatar/xeaLYl.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Arsin | امیرحسین آرسین</title>
            <link>https://virgool.io/@arsin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روز بیست و پنجم جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@arsin/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-x71njl7jvywq-x71njl7jvywq</link>
                <description>بمب‌ها یکی پس از دیگری روی سرمان خراب می‌شوند وَ بدتر از آن تیترهای فوری و بُلدی هستند که جانمان را نه بلکه مغزمان را هدف گرفته‌اند.هر روز وُ هر ساعت لای این تیترهای بلد، عین نفس کشیدن، شب را صبح می‌کنیم و صبح را شب... بی‌آنکه بدانیم شبیه به قورباغه‌ی درون کتری، رفته رفته به درجه حرارت مرگ نزدیک می‌شویم.ما حتی اگر جنگ هم تمام شود، دیگر زنده نیستیم... دیگر آن آدم‌های قبل نیستیم... نفس می‌کشیم، می‌خندیم اما چشم‌هایمان دیگر برق نوروز 404 را ندارد...وقتی از بالای تله‌کابین توچال شهر را تماشا می‌کنیم دیگر یاد بوسه‌های یواشکی‌مان در کوچه پس کوچه‌های شهر نمیفتیم، یاد کافه‌گردی‌هایمان، یاد دور دورهای شبانه‌مان... دیگر هیچ‌کدام از این‌ها، از آن بالا برای‌مان تصویر نمی‌شود... ذوق و ترس تله‌کابین سواری جای خود را به خاطراتی از بمب و موشک و دودهای سیاه‌شان می‌دهد.حتی این فیلم‌های اکشن هالیوودی هم دیگر مزه قبل را ندارند... هر ساختمانی که در آن فرو می‌ریزد عین یکی از همین ساختمان‌های بدقواره‌ اما دلپذیر تهران است که تا دیروز آسمان دودی را برایمان کور کرده بود وَ امروز دلتنگش هستیم، حتی اگر آسمان هم تماشایی باشد.اگر ما را دیدی بدان چشم‌هایمان بیش از سن‌مان پیر شده... بدان خیلی چیزها هست که دیگر نه ناراحتمان می‌کند و نه خوشحال... ما عین دست‌ و پای یک‌جا مانده، بیست و چند روزی هست که خواب رفته‌ایم و گِز گِزَش برایمان مانده.ما، یخ زده‌ایم... شهر پر از صورت‌های سرد و رنگ و رو رفته‌ایست که خندیدنشان هم از روی عادت است انگار...کاش زندگی هم عین PC دکمه Ctrl+Z داشت؛ آن‌وقت همه چیز را به عقب می‌بردم... به آنجا که دخترکی زیبا در آغوشم خواب بود وَ من عطر گردنش را از زیر موهایش می‌بوییدم... «لحظه» را میبردم همانجا... وَ لب‌هایش را می‌بوسیدم وُ عین فیلم AMORE خودم همه‌چیز را در همان نقطه‌ی غرقِ در خوشیِ بی‌پایان، پایان می‌دادم تا هیچ‌وقت به این قورباغه‌ی گیر افتاده در کتری تبدیل نشویم.</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 23:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیندرلا</title>
                <link>https://virgool.io/@arsin/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%84%D8%A7-g6xlcnyxiaxq</link>
                <description>گفت: «یه نخ دیگه بکشیم وُ من برم»... جلوی در خونه‌ش توی ماشین من نشسته بودیم، داشتیم ریکاوری بعد از کلی آدرنالینی که ترشح کرده بودیم رو پس میدادیم...جیلو (JLO)، on the floor رو مثل همیشه برامون ژوست و High اجرا کرده بود وُ زحمت عکاسیش هم با دوربین‌های کنترل سرعت بود.لبخند زدم و گفتم:«باشه... من که می‌دونم امشب هم دلت نیست بری؛ سیگار بهونه‌اس.» همون لحظه جرقه‌ی فندکش صورت دوتامونو روشن‌تر کرد، صورتش قشنگ‌‌تر از همیشه شده بود؛ شاید هم من دلباخته‌ترش شده بودم.صدای آلارمِ سرعت ماشین وُ JLO وُ یه سیگارِ وقت اضافه، شدن رسپی این چند شب ما... میگفت ادامه‌ش سخته اما هر شب توی کافه‌‌ی زیر پل کریم‌خان با یه بهونه جدید می‌رسیم به همو بعدش دوباره سرعت وُ JLO وُ سیگارِ وقت اضافه...دو نخ سیگاری که روی لبش بود رو روشن کرد و یکیش رو گذاشت روی لب‌های من... عادت داشتم قبل از گرفتن سیگار دستش رو ببوسم؛ این دفعه هم طبق عادت... اوایل وقتی این کار رو میکردم، ذوق میکرد و با اون عشوه نازش میگفت:«دیووووووووونه» و همین جمله برای من مثل فتح سکوی قهرمانی بود؛ انگار بدون مبارزه با رغیب، دل یار رو ربوده بودم... شاید هم مشت‌های من به رغیب شده بودن بوسه‌هایی روی تن یار.بی‌توجه به من، همونجوری که داشت پک عمیقی به سیگارش میزد سرشو خم کرد سمت داشبورد و به تیر چراغ برق ته کوچه بن بست که داشت چشمک میزد، اشاره کرد: «اینم امشب ریپ میزنه هاااا» و دود غلیظی رو داد بیرون... صورتش رفت لای دود و رقص نور تیر چراغ برق.دفعه اولی که نظرمو به خودش جلب کرد، صورتش دقیقا توی همین حالت بود... سیگار به دست وسط مهمونی داشت میرقصید و من کنار میز بار، هر چندثانیه یک بار از لای دود و رقص نور، فقط یک فریمِ لانگ شات ازش می‌دیدم. تصویرش توی سرم شده بود پر از فریم‌های متحرکی که هرکدومشون توامان حس جسارت و ترسِ نزدیک شدن رو میداد...نگاه‌شو از چراغ گرفت و گفت:«امشب انگار همه دست به دست هم دادن که به ما یه چیزیو بفهمونن.» گنگ و لگد خورده گفتم:«چیو»... گفت:«همین دیگه... خراب شدن این چراغ، ریپ زدن ماشینت وسط لایی کشیدن‌‌... اصن همین حالت گیج و گنگی که نمی‌شناسمت انگار»... بی توجه به جمله آخرش گفتم:«خب؟! درست میشن اینا که» انگار که مچم رو گرفته باشه گفت:«اصن همین که حرفامو نمیشنوی!!»توی تاریکی و همهمه داشتم با خودم دو دو تا چهارتا میکردم که چجوری به اون دختری که همه میخش شدن نزدیک بشم که یه صدایی گفت:«یه ساعته اون کوکتلو گرفتی دستت... یخش آب شد بابا، مزه‌شو دوست نداری بدش به من»... سرمو که چرخوندم دیدم فریم‌های لانگ شات دارن کلوزآپ میشن. کفش‌های پاشنه بلندش رو از بندهای تهش گرفته بود توی دستش وُ کوکتل رو که از من گرفت، ولو شد روی کاناپه... گفت:«خوبه که!!» پرسیدم:«چی؟!»... گفت:«نچ... گوش نمیدی‌هااا... میگم طعمش خوبه، پس چرا نخوردیش؟!» همزمان که سعی میکردم با یه فاصله کنارش بشینم داشتم دنبال جواب می‌گشتم که ادامه داد:«آها... تو هم موقع تماشا نمی‌تونی چیزی بخوری... منم همینجوری‌ام، میرم سینما چیزی از گلوم پایین نمیره.» چند ثانیه لای دود و رقص نور بهش خیره شدم، با خودم گفتم:«چقدر خوشگله...» و تازه دوزاریم افتاد وُ خنده‌ام گرفت:«آهاااا... اونو میگی!!!... وقتی چیز تماشایی باشه خب کار دیگه‌ای نمیشه کرد...» و بهش اشاره کردم:«مث همین الان» انگار که تلاش‌های من برای مخ زدن رو مردود اعلام کرده باشه، خم شد وُ مچ پاش رو ماساژ داد:«خیلی وقت بود این همه نرقصیده بودم...» و کوکتلش رو داد دست منو پاهاش رو توی شکمش جمع کرد تا راحت‌تر ماساژشون بده:«حالا تا صبح از پا درد خوابم نمیبره»دود سیگارم رفت توی چشمم. با انگشتی که توی چشمم بود گفتم:«میشنوم که... تو هم حاشیه نرو... خودت هم با این نشونه‌های الکی گول نزن؛ یه چیزی ازم خواستی، یه تصمیمی گرفتی که الان یه ماهه مث اره رفته توو جفتمون... وا بده دیگه، میدونی که نظر من چیه» پک عمیق‌تری زد و پاهاش رو از توی کفش درآورد و گذاشت روی صندلی:«این کفشه هم که همش پامو میزنه‌... اااه‌ه‌ه!!!»یه ذره از کوکتل خوردم و گفت:«من دیگه واقعا حوصله اینا رو ندارم... سارا هم که لای اونا یه جوری سرش گرمه که فکر کنم امشبو بمونه» یه نگاه به ساعتم انداختم، کمی مونده بود به نیمه شب:«منم فردا صبح زود یه جلسه مهم دارم، واسه همین هم نخوردمش... اگه بخوای میتونیم همین الان باهم بریم»... یه آن به خودم اومدم دیدم یه جفت کفش پاشنه بلند زنونه توی یه دستمه وُ توی دست دیگه‌ام، انگشت‌های ظریف و دخترونه...سیگار امشب طولانی‌تر از همیشه شده بود؛ پاهاش توی بغلش بود و من زل زده بودم به انگشت‌های پاش... منتظر بود من چیزی بگم... و دقایقی سکوت و دود و رقص نور بین ما رد و بدل شد.سرش رو از شیشه ماشین برده بود بیرون و داشت آسمون رو نگاه میکرد... من فاتحانه با ریتم JLO روی فرمون رینگ گرفته بودم وُ خوشحال از به دست آوردن دختری که محو تماشاش بودم، نمیدونستم ساعت‌هاست که داریم پرسه میزنیم... پاکت سیگارش رو سمتم گرفت و گفتم:«من نمیکشم.» خندید و گفت:«قرار بود زود بری خونه که به جلسه فردات برسی... کنسلش کن... سه صبحه»... خندیدم و پیروزمندانه گفتم:«قطعا دست‌آورد جلسه امشب بهتر از جلسه فرداست»... گفت:«پس به افتخار دست‌آوردت هم که شده باید یه نخ بکشی» و سیگار خودش رو گذاشت روی لبم... حسی شبیه به اولین بوسه در من شروع کرد به دویدن... ادامه داد:«من یه قانونی دارم اگه یه نخ سیگار زود تموم شه یعنی حالم خوبه، اگه طولانی شه یعنی حالم بده»... گفتم:«سیگار سیگاره دیگه، چه فرقی میکنه» نگاهم کرد و فقط لبخند زد.هنوز خیره به پاهاش بودم وُ یاد غری که زده بود افتادم؛ هیچ نشونه‌ای از تاول یا زخم روی پاهاش نبود؛ یادم اومد که هروقت توی تصمیم‌گیری عاجز میشد، پاهاش رو بغل میکرد و عین همین الان زل میزد به من... که من برای جفتمون تصمیم بگیرم... من اما خسته‌تر از این بودم که تصمیمی برای ادامه بگیرم یا اصلا حرفی بزنم، شاید هم دلم میخواست یه بارهم که شده اون یه کاری کنه.انتهای یه کوچه بن‌بست، زیر تنها تیر چراغ برق کوچه پارک کردم... وقتی داشت پیاده می‌شد گفت:«مرسی بابت امشب...» پرسیدم:«فردا کجایی؟!» گفت:«کافه‌ زیر پل کریم‌خان... معمولا بعد از کار میرم اونجا» خم شدم تا از شیشه سمت شاگرد خداحافظی کنم که دیدم هنوز پابرهنه است و کفش‌های پاشنه بلندش زیر داشبورده، آوردم‌شون بالا و گفتم:«مث اینکه خیلی بالایی... نمیخوای اینا رو؟!»... گفت:«فردا برام بیارش کافه» و خندید و رفت.created by soraانگار که در سکوت، طولانی‌ترین سیگار آخرمون هم تموم شد و بی‌خداحافظی پیاده شد. کلافه خم شدم تا از شیشه سمت شاگرد خداحافظی کنم که کفش‌هاش رو زیر داشبورد دیدم، آوردم‌شون بالا و گفتم:«نمیخوای اینا رو؟!»... گفت:«برام بیارشون» و خندید و بی‌اونکه در ساختمون رو ببنده، رفت...</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 21:50:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش چشمانت</title>
                <link>https://virgool.io/@arsin/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-gk9cr5j8diaf</link>
                <description>تو را که دیدم عاشق روزهای آفتابی شدم وَ منی که تا دیروز برای نمِ باران و ترنم‌ش می‌مُردم، آفتاب برایم دوست داشتنی‌تر شد. دلیلش را برایت نگفته بودم اما دلم می‌خواست بَرقِه‌ی آفتاب را در چَشمانَت ببینم وُ دلم آب شود میان حرارت نگاهَت...نگفته بودم اما من خدا را با لمس تماشای تو یافتم آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود. قبله‌گهم، مردمک‌های تو بود وُ نمازم، سجده به آن کعبه‌ی دوار قشنگ... محبوب زیبایم، برایت نگفته بودم اما تلالو آفتاب در چشمان زیبایت هستی را برایم نیست می‌کرد، دین و دنیا را می‌ستانْد ‌وُ عقل وُ دل را می‌فریفت...عزیزترین من، معبود و عبادت‌گاه من، چشمانت کهربایی‌ست که تن جیوه‌گونَم را چنان کنار هم نشاند که نبودنت باز از هم گسیخت مرا...بیا وُ با نگاهت، منِ ارباً اربا شده را دوباره وجود ببخش.آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2024 03:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نذر عشق کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@arsin/%D9%86%D8%B0%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-lrg4nfm6gyay</link>
                <description>سر سال نویی حافظ را از روی سفره برداشتم، بی‌آنکه نیت کنم و فاتحه‌ای بخوانم همان صفحه اول را باز کردم. دلم می‌خواست حافظ آنچه که در این یک سال بر من گذشته را بخواند، دلم می‌خواست شورشی که در دلم هست را از زبان حافظ بشنوم.برایم آمد:الا یا ایّها الساقی اَدر کأساً و ناوِلها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌هاوَ من به جای شش بیت بعدی، همین یک بیت را هفت بار خواندم و هزار بار در سرم مرور کردم.با هر یک کلمه‌اش سفر می‌کردم به لحظه‌هایی که با تو داشتم.حافظ میخوانْد که عشق آسان نمود اول و من را کوچ می‌داد به روزهای آغازمان؛ اولین لبخند، اولین آغوش و اولین بوسه... یاد اولین دیدارمان افتادم که تا به صبح پلک روی پلک نمی‌نشست آنقدر که مست بودیم از آغوش یکدیگر. یادت هست که شراب مستمان نمی‌کرد و برای کمی سرمستی دست به دامان لب‌های یکدیگر شده بودیم؟ یادت هست عاشقانه‌ای که زیر نور شمع داشتیم؟ و عاشقانه‌هایی که شب به شب می‌ساختیم و خیال می‌کردیم تمام دنیا همان لحظه است که نفَس در نفَس یکدیگر داده‌ایم؟لبخند محوی زدم و حافظ ادامه داد: ولی افتاد مشکل‌ها که ای کاش زبانم‌لال حافظ لال می‌شد و حرفی از مشکل‌ها نمی‌زد. کاش قصه ما را تا همان مصراعِ نیم‌بند تمام می‌کرد و مرا غصه‌دار نمی‌کرد... کاش عاشقانه‌ی ما شبیه به هیچکدام از عاشقانه‌های تاریخ نمی‌شد و پایانش بی‌مشکل می‌بود.سر سفره مادرم را قسم دادم که برایم مشکل‌گشا نذر کند... نذر کرد و من لبخند تلخی زدم چون می‌دانستم این پایان را آغازی نخواهد بود. اما در دل گفتم اگر باز آغازمان حاصل شد، مشکل‌گشا که هیچ بار دیگر تشهد می‌خوانم و تسلیمت می‌شوم. یادت هست برایت تشهد خوانده بودم؟ یادت هست تسلیم لبخند و گره چشمانت شده بودم؟ یادت هست با هر ناز و کرشمه‌ات لرزه‌ای بر دلم می‌افتاد و زبانم لکنت می‌گرفت؟آخ شیرین من، چه کردی با روزگارم؟! آخرین پنجشنبه سال را برایم چنان غم‌بار کردی که بر مزار عاشقانه‌هایمان زار می‌زدم و گریه می‌کردم؛ از آن گریه‌های زشت که تمام صورت به لرزه می‌افتد و در هم می‌رود، از آن گریه‌هایی که حتی تاب دیدن خودت را در آینه نداری و صورتت را پشت دستانت مخفی میکنی... وَ خیال می‌کنی میان کابوسی هستی که با آخرین تیک تاک ساعت، با نو شدن سال تمام می‌شود و بیدار می‌شوی.مادرم زیر لب یا مقلب القلوب می‌خوانْد و من نذر روی نذر می‌کردم و برایت از عراقی خواندم:شاد کن جان من، که غمگین است / رحم کن بر دلم، که مسکین استرحم کن؛ مگر تو ارحم الراحمینِ قلب من نبودی؟ مگر تو ستار العیوبم نبودی؟ مگر تو گرداننده‌ی احوال بد نبودی؟ چه شد پس؟! اِلی اَحسنِ الحال‌مان این بود؟توپ سال نو هم‌زمان با بغض من ترکید؛ برای همه عید بود و برای من ماتم. برای همه لبخند بود و برای من اشک و آه. مردمان در شهر سُرنا می‌زدند و مادران بوشهری در دلم یزله می‌کردند.من دلم میخواست سال را تحویل خودت بدهم و آغازش را با تو جشن بگیرم ولی افتاد مشکل‌ها...دلم می‌خواست تمامت را در آغوش بگیرم و رقص کنم، ادِر کأساً وَ ناوِلها...ذوب شده در هم سماء کنیم و باهم بودنمان را جشن بگیریم، الا یا ایها الساقی...تن بهاری‌ات را نوازش کنم و غنچه‌ی لب‌هایت را ببوسم که عشق آسان نمود اول...من دلم میخواست آن لحظه که از دامانت عروج می‌کردم، میان زمین و آسمان دَمام بزنم و برایت خوشا فصلی که دور از غم بخوانم:خزانِ زرده ایسالون نوبتی تمامِن/ بهار از راه اَرَسیدن زندگی چه جانِنشیرین من، لمس تَنت قند بود و تماشای صورتت شِکر؛ بیا و منجی تلخ‌کامی‌ام باش.</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2024 03:44:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای از اسفندیار مُرده</title>
                <link>https://virgool.io/@arsin/%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-ivtuwik5uvwa</link>
                <description>دلت که از سنگ می‌شود هیچ اشکی هم نمی‌تواند آن را آب کند؛ دیگر هیچ رحمی در رگ‌هایت جاری نمی‌شود.دلت سنگ شد و آن را چنان در چشم اسفندیار کردی که دنیا برایش تیره شد. معشوق تو تنها یک نقطه ضعف داشت و تو همان را هدف گرفتی... و پیروزمندانه خرد شدن و مرگ احساساتش را به تماشا نشستی.اسفندیار عاشقمن برایت سیاوشی بودم که از میان نار و نی زنده بازگشتم، برایت سیمرغی بودم که پَر میسوزاندی و لحظه‌ای بعد در کنارت بودم. برایت اسفندیاری بودم که ناممکن‌ها را حریف میشدم؛ اما تو اسفندیارت را، سیاوشت را، سیمرغت را چنان زیر سنگ‌سار قلبت ارباً اربآ کردی که یادت رفت روزی برایت روحی لک الفداء میخوانْد.یادت رفت که دنیا را در لبخند تو می‌دیدم و چشم‌هایت ماه کاملی بود بر تاریکی شب‌هایم.حال لحظه‌ی جان دادن است، بر فراز کوه بایست و نظاره کن. بایست و جان دادن قلبی را بنگر که تمامش را - نه اندکی - که تمامش را فدای تو و چشمان و لبخندت کرده بود.جای آنکه فرشته‌ی دربار میکائیل باشی، شدی از اصحاب عزرائیل و چیزی مهم‌تر از جان را از من ستاندی. تو دست کردی در سینه‌ام، چنان قلبم را فشردی که ذره‌ای احساس در آن باقی نمانْد.اکنون با آن تیله‌های سیاه و قشنگ، چشم بدوز در چشمانم و پاشیده شدن خاکستر اندوه و ناامیدی را تماشا که نه هلهله کنان جشن بگیر.تو معشوقت را از میانه‌ی قاف که طی کردنش سخت بود بر زمین کوفتی؛ حال موذن را بگو که بر این جنازه تشهد بخواند.تو تمام قلبم را - نه اندکی - که تمامش را سنگ‌سار کردی.</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2024 17:55:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موذن، اذان نگو</title>
                <link>https://virgool.io/@arsin/%D9%85%D9%88%D8%B0%D9%86-%D8%A7%D8%B0%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D9%88-vubmkgerg6yt</link>
                <description>موذن، اذان مگو!هر صبح‌دم که از بالای گلدسته اذان میگویی برایم نغمه‌ی جدایی از یک هم‌آغوشی شبانه سر میدهی. تو را به همان الله اکبرت قسم که نخوان این اذان صبح را، بگذار ما کمی از آن هم باشیم.بگذار آغوشش حی علی الفلاح من باشد و بوسیدن لب‌هایش حی علی خیر العملم باقی بماند.«یگانه‌ترین» را به یادم نیاور وقتی میان بت‌خانه و حین عبادت یار، کافرترینم...موذن، بگذار بی‌آنکه تو بخوانی نور بیاید و این عشق ما باشد که در آسمان شهر طلوع می‌کند. بگذار خیال کنیم بوسه‌های شبانه‌ی ما روشنی‌بخش شهر گشته...موذن، نخوان! که خورشید جرأت حضور نیابد و ما با هلهله‌ی هلال هم‌رقصی کنیم...موذن، تو نخوان! تا من پیش از طلوع، عاشقانه‌ای سر دهم که اهالی شهر از خوابی خوش و ابدی مست شوند و دیگر هرگز نوبت بازی دنیا نشود.اشهد انَّ تو رسول منی، نیست معبودی جز یارم...این چه کفری‌ست که می‌گویم، درد عشقی‌ست که به آن بیمارم...</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Sun, 03 Sep 2023 14:17:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنترل و درمان میگرن</title>
                <link>https://virgool.io/@arsin/%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-acyvpcwpdbch</link>
                <description>حدود ده ساله که درگیر میگرنم و از وقتی که یادمه مادر و خاله‌ها و دایی‌هام سردردهای عجیبی میگرفتن و دلیلش هم همین میگرن بوده و هست. درباره‌اش تحقیق کردم و با افراد مختلفی که درگیرش بودن ساعت‌ها گپ زدم. در نتیجه به تجربه‌ای رسیدم که اینجا با شما درمیون میذارم.پزشک نیستم، این یادداشت هم یک توصیه‌نامه‌ی پزشکی نیست؛ انتقال تجربه‌ی من در کنترل و درمان میگرنه که ازش جواب گرفتم و سردردهام از هفته‌ای سه‌بار به ماهی دوبار رسیدن. خوشحال میشم اگه شما هم تجربه‌ای دارید در انتهای متن کامنت بذارید.مدل اصلی سردرد میگیرنی که از گردن شروع میشه و به پشت چشم میرسهشناخت عامل درد و پیشگیریراه‌های درمانی زیادی برای میگرن پیشنهاد میشه، خود من از دپاکین تا میگرن‌کات و خیلی از قرص‌های گیاهی و شیمایی رو مصرف کردم اما نکته‌ای که در همه این‌ها وجود داره اینه که برای من و خیلی‌هایی که باهاشون گپ زدم مقطعی و اعتیادآور بودن. طوریکه اگر فاصله‌ی مصرف دارو زیاد میشد درد امونم رو میبرید و بدتر از اون اینکه باید به مرور دوزش رو بیشتر میکردم و در نتیجه در درازمدت تاثیر ویژه‌ای از اون دارو نمیگرفتم.واقعیت ماجرا اینه که عوامل مختلفی باعث سردرد میشن، این عوامل ممکنه برای آدم‌های بدون میگرن هم باعث همین درد بشن اما اوضاع برای ما میگرنی‌ها کمی فاجعه‌بار‌تر پیش میره. عواملی مثل نور زیاد، سروصدا، آلودگی هوا، کم‌خوابی، استرس و... پس شناخت و حذف این عوامل مهمترین کار برای جلوگیری از سردرده و درکل متوجه شدم که میگرن درمان نداره بلکه باید ازش پیشگیری بشه.عامل اصلی سردردهای من نور، استرس و بدخوابیدن بود. پس سعی کردم محیط کار و خونه رو کم نور نگه دارم، در مواجهه با استرس‌های روزمره کمی بی‌خیال‌تر شدم، بالشم رو عوض کردم و موقع خواب اتاق رو در تاریکی مطلق قرار دادم تا شرایط خواب بهتری داشته باشم.با رعایت کردن اینها سردردهای من خیلی خیلی کم شد، اما یه راهکار دیگه هم خیلی کمکم کرد که در ادامه براتون میگم: توی تحقیق‌هایی که داشتم متوجه شدم که یه سری از رگ‌هایی که به مغز میرسن از بین عضلات گردن و کتف رد میشن، گرفتگی این عضلات باعث شروع دردهای میگرنی میشه که احتمالا شما هم سردردهایی رو تجربه کردید که با گردن‌درد شروع میشن، دلیلش ضعف عضلات گردن و سرشانه است پس فقط با کمی نرمش روزانه و ماساژ میتونیم از شروعش جلوگیری کنیم.سه راه اصلی پیشگیری از شروع میگرن:1- دوری از عامل محرک درد (نور، صدا، استرس و...)2-  اصلاح شرایط خواب (ارتفاع بالش و تاریکی اتاق)3- تقویت عضلات گردن و سرشانهدرماناین روزها خیلی خیلی کم دچار سردرد میشم و برای درمانشون علاوه بر استراحت، بسته به مدل سردرد از دو نوع نوشیدنی استفاده میکنم:در سردردهای میگرنی که از گردن شروع میشه و به پشت چشم میرسه، قهوه میخورم. قطعا شنیدید که کافئین برای درد میگرن خوبه، قهوه روی من هم تاثیر مثبت میذاره اما افرادی رو دیدم که با قهوه و کافئین سردردشون خوب که نشده هیچ حتی بیشتر هم شده؛ این افراد میگن که با لبنیات دردشون رو کم میکنن.در سردردهایی که دو طرف سر شروع میکنن به درد گرفتن و با تکون دادن سر تشدید میشن، دوغ میخورم.   به مدل دوم سردردها اصطلاحا سردرد خماری میگن که بیشتر به کم‌آب شدن بدن مربوط میشه و دوغ این کم‌آبی رو خیلی سریع جبران میکنه.امان از میگرن :|در آخر میتونم بگم که من هیچ دارویی رو ندیدم که به صورت کامل و برای همیشه میگرن رو درمان بکنه و تنها راه پیشگیری از میگرن رو در تغییر لایف‌استایل دیدم.خوراک، محیط و شرایط زندگی روی سردردهای ما خیلی خیلی موثر هستند، تغییر و بهبود اونها میتونه جلوی دردهامون رو بگیره :)</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Sat, 05 Mar 2022 02:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه سه باری که کرونا گرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@arsin/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-y1kb6h0sg9bm</link>
                <description>از روزی که کرونا توی کشور و البته جهان شیوع پیدا کرد، من سه بار کرونا گرفتم؛ یعنی هر سه نوعی که توی ایران شناسایی شد: کرونا، کرونای دلتا و اومیکرون. تو این پست میخوام تجربه‌ها و علائم هر سه رو  با شما درمیون بذارم.کرونااسفند 1398 بود که زمزمه‌های انتشار این بیماری به گوش میرسید، هر روز کشته میداد و صداوسیما قصد عادی‌سازی این بیماری رو داشت که مردم نترسن... قرنطینه‌ای در کار نبود و هر روز شهرهای کشور آلوده‌تر میشدن.پنجشنبه‌‌ی هفته‌ی دوم اسفند بود که شرکت شیفت بودم، حامد یکی از همکارها موقع کار از حال میرفت و اصلا انرژی کار کردن نداشت، همه ترسیده بودن و ازش دوری میکردن. از لا‌به‌لای بچه‌ها که توی راهرو و دم در اتاقش ایستاده بودن خودم رو رسوندم بالای سرش و دستمو گذاشتم رو سر و گردنش؛ داغ بود، خیلی تب داشت. پس مجبورش کردم که کار رو ول کنه و باهم بریم بیمارستان. نزدیک‌ترین بیمارستان به شرکت بقیه‌الله بود، رفتیم اونجا...من وقتی وارد بیمارستان شدم تازه متوجه ترس و خطری شدم که بین مردم داشت سینه به سینه میشد، خیلی از بیمارها حالشون به شدت بد بود و مث شیمیایی‌های زمان جنگ سرفه میکردن؛ اونجا به خودم اومدم که نه ماسک و دستکشی دارم و نه الکلی همراهم هست. خواستم از داروخونه و فروشگاه بیمارستان بگیرم اما تموم شده بود!!!نبود ماسک و دستکش رو به اضافه نبود تست PCR بکنید، همه اینها به علاوه قرنطینه نشدن شهرها و سرعت شیوع بیماری، فاجعه‌ی عجیبی رو توی اسفند 98 رقم زد که تا مدت‌ها بعد از اون داشتیم تاوانش رو با مرگ عزیزانمون میدادیم.ریه حامد درگیر شده بود و باید سی‌تی‌اسکن میداد، سی‌تی‌اسکن اورژانس به شدت شلوغ بود و ظرفیت پذیرش نداشت، پس خیلی از بیمارها رو به سی‌تی‌اسکن بخش منتقل میکردن، اونجا چندساعتی بین مریض‌ها و همراه‌هاشون منتظر موندیم، تصور کنید اونم بدون ماسک... اوضاع و احوال حامد از بقیه بیمارها کمی بهتر بود  احساس خستگی، تنگی نفس و تب داشت اما سرحال‌تر از بقیه بود و سرفه‌ای نمیکرد... خیلی امید داشتم که کرونا نگرفته و مدام به همکارها و مدیرها که تماس میگرفتن و حالش رو میپرسیدن میگفتم چیزی نیست و خطری تهدیدش نمیکنه اما زمانی ترس برم داشت که مسئول رادیولوژی نتیجه تست رو دو انگشتی از گوشه گرفته بود و طوری که از ما فاصله بگیره و دور باشه اون رو داد دستمون.لحظه سی‌تی‌اسکن حامد ;)دکتر اورژانس اسمی از کرونا نیاورد که بعدا دلیلش رو فهمیدیم، چون نمیخواستن در اون زمان آمار مبتلاها زیاد بشه بیمارهایی که شرایط بهتری داشتند رو به اسم آنفولانزا یا چیزهایی شبیه این راهی خونه میکردن و با تجویز شدیدترین داروها توصیه به استراحت مطلق میکردن.بیمارهایی هم که خیلی بدحال بودن سریع دستور بستری میدادن و بقیه آدم‌ها هم با ترس و البته ترحم به مریض و همراه‌هاش خیره میشدن...یک میزان زیادی از خوش‌بینی در چهره‌ام موج میزنه :|قبل از اینکه برسم خونه به همسرم مینا زنگ زدم و بهش قضیه رو گفتم، گفتم وقتی رسیدم مستقیم میرم دوش میگیرم و یه کیسه آماده کن که همه لباسهام رو بریزم توی اون. سر راه رفتم داروخونه تا ماسک و دستکش و الکل بگیرم، خیلی خیلی ترسیده بودم و تصاویر بیمارهای بدحال بیمارستان توی سرم مرور میشد.از سه تا دارخونه محل فقط یه دارخونه ماسک و الکل داشت که اونم با یه صف طولانی و سهمیه بندی شده بین نفرات میفروخت. خیلی از نفرات توی صف زن و شوهر بودن تا بتونن سهمیه بیشتری تهیه کنن، طبیعی هم بود همه نگران جونشون بودن و ماسک و الکل تنها راه مقابله با این بیماری بود.پنجشنبه و جمعه حال بدی نداشتم. شنبه رفتم سرکار، دیدم میز حامد و تمام وسایلش رو با الکل ضدعفونی کردن و جمع کردن یه گوشه... خیلی‌ها میگفتن نباید میومدم سرکار، راست هم میگفتن اما من احساس بیماری نداشتم و خیلی خوش‌بین بودم به ماجرا... از اواسط روز اما احساس کمردرد داشتم، قبلا هم این درد رو تجربه کرده بودم و به فیزیوتراپیست گفته بودم که یه وقت بهم بده... زودتر از روزهای دیگه برگشتم خونه و وقتی که میخواستم شلوارم رو عوض کنم دیدم نمیتونم روی یه پا بایستم و تعادلم رو از دست میدم... کمر دردم شدیدتر شده بود و از فیزیوتراپیست خواستم که صبح اول وقت معاینه‌ام کنه.تا یکشنبه صبح تنها علامتم همین کمردرد بود که به مرور سرفه و علائمی شبیه سرماخوردگی هم بهش اضافه شد. فیزیوتراپیست تا من رو دید و علائم کلی رو پرسید پیشنهاد داد تا پیش پزشک عمومی که مطبش طبقه پایین بود برم.پزشک معاینه‌ام کرد، مستاصل بود و نمیدونست جلوی مینا چی بگه... فقط با حالتی که نگاهش رو از ما بدزده گفت آنفولانزاست و بهتره که چند روزی رو بمونم خونه و پیشنهاد کرد اگر حالم بدتر شد حتما پیش پزشک بیمارستان معاینه بشم. وقتی میخواستیم از اتاق دکتر بیایم بیرون به رایگان بهمون مقداری الکل و ماسک و دستکش داد و گفت خیلی مراقب باشید.از اینجا به بعد تازه کرونا خودشو نشونم داد :(تا شب خبری از تب نبود، اما موقع خواب علاوه‌بر بدن درد و تنگی نفس، تب و تپش قلب هم به علائمم اضافه شد، اون هم با نوسان خیلی شدید؛ لحظه‌ای لرز میکردم و لحظه‌ای بعد تمام بدنم از گرما خیس میشد، انقدر شدید عرق میکردم که تشک و پتو شبیه شب‌ادراری خیس میشدن. و تپش قلبم که گاهی میخواست قفسه سینه رو بشکنه و گاهی هم انقدر آروم میشد که ضربانی رو حس نمیکردم و خیال میکردم مردم.دوشنبه تا غروب حالم همینطوری بود و خیلی فرق نمیکرد اما شب دوشنبه احساس خفگی میکردم، اونقدر که از پدرم خواستم تا منو به بیمارستان برسونه تا هم دوباره معاینه بشم و هم اگر نیاز به بستری بود سریع انجام بشه... توی مسیر فقط دعا میکردم و حَمد میخوندم و اَمَّن یُجیب... اینبار هم بیمارستان بقیه‌الله رو انتخاب کردیم، اما سیستم معاینه بیمارهای مشکوک به کرونا کمی فرق کرده بود و از بخش اصلی اورژانس جدا شده بود و در اتاقک‌هایی سیار که توی محوطه بود انجام میشد.موقع معاینه اولیه اکسیژن خونم به 97 درصد رسید و تبم به 36؛ همه چیز عادی بود، انگار نه انگار تا یه ساعت پیش داشتم خفه میشدم، گفتم تبم نوسان داره و نیم ساعتی موندیم تو بیمارستان... بیمارهای بدحال هرلحظه بیشتر میشدن و من حالم همونطور معمولی بود؛ از ترس اینکه شدت بیماری خودم بیشتر بشه یا پدرم اونجا مریض بشه بیمارستان رو ترک کردیم.تا آخر هفته رو خونه موندم و به جز همون دو شب، شب سختی رو نگذروندم... خدا رو شکر اولین کرونا به جز ترس و واهمه‌ای که داشت ساده سپری شد. روزهای قرنطینه خیلی عاشق نور خورشید شده بودم و کنار پنجره گلها رو تماشا میکردم و به اونها رسیدگی میکردم، کاری که نه قبل از اون و نه بعد از اون دیگه انجامش ندادم.داشتم بذر میکاشتم :))کرونای دلتاشروع سال 99 با قرنطیه و البته مرگ و میر خیلی از عزیزهامون شروع شد. خیلی از نیروهای شرکت دورکار شدن و اساسا خیابون‌های کم ترافیک و خلوتی رو تجربه میکردیم... من اما مسرور از این خلوتی ترجیح میدادم که مثل سابق کار کنم. حضوری و با رعایت کمی احتیاط، البته جنس کارم هم طوری نیست که خیلی بتونم دورکاری کنم.به هرحال 99 با همه استرس‌هاش سپری شد و تا تیر 1400 در من خبری از کرونا نبود. دلیلش هم تست‌های pcrی بود که مکررا و با ابتلای هرکدوم از دور و بری‌ها میدادم و همه‌شون مزین به منفی سبز بودن.جواب تست کرونا PCRنمیدونم چه اتفاقی افتاد که اواخر تیرماه درگیر علائمی شبیه سرماخوردگی شدم، آبریزش بینی، گلو درد و بی‌حالی... توی همون دوره اسمی از کرونای دلتا به گوش میرسید و پاندمی این کرونا داشت شروع میشد.احساس میکردم چون بعد از حموم جلوی باد کولر خوابیدم چاییدم و فقط چندتا عطسه ساده بود. با این حال از ترس کرونای دلتا و برای اینکه خیالم راحت بشه تست دادم، نتیجه تست هم منفی شد.اما بعد از گذشت یکی دو روز علائمم کمتر نشد که هیچ کمی هم تب به اون اضافه شد، پیش دکتر رفتم و برام سرم و آزمایش آنتی‌بادی نوشت. توی اتاق تزریقات مریض‌های زیادی بودن که دارو و سرم شبیه من رو داشتن؛ اکثرا هم میگفتن که چاییدن و چیزی‌شون نیست. همین علائم و حرفهای مشابه منو مشکوک کرد که به احتمال زیاد این همون کرونای دلتاست که موجش به تازگی راه افتاده. در انتظار سرم... :))چند روز بعد وزارت بهداشت علائم دقیق کرونای دلتا رو معرفی کرد و اعلام کردن که تست PCR کرونای دلتا منفی میشه... مطمئن شدم که این بار هم جزو اولین نفرات کرونای جدید رو دریافت کرده بودم.روز سوم بیماری قلیون پونه‌نعنا کشیدم و کمی اوضاع بهتر شد و البته علائمم تا پایان دوره بیماری فقط آبریزش بینی بود و عطسه و سردرد... خبری از علائم دیگه نبود.اومیکرونقبل از شروع جشنواره چهلم فیلم فجر نوبت دوز سوم واکسنم بود که زدم، به ما قرعه سینوفافورم افتاده بود و دوز اول و دوم رو هم با کمترین عوارض و علائم رد کردیم، سومی هم برای من همینطور بود.روزهای آخر چهلمین جشنواره فیلم فجر در برج میلاد بودیم که میشنیدیم و میدیدیم که  جواب تست خبرنگارها و افراد حاضر در برج میلاد یکی یکی داره مثبت میشه. چهارشنبه شب 20 بهمن ماه احساس کردم که بدنم ضعیف شده و صدام گرفته، گذاشتمش پای خستگی و ده روز کار مداوم و شب‌نخوابی... پنجشنبه هم با همین علائم گذشت و چیز جدی نبود. اما جمعه علاوه‌بر اینها آبریزش بینی و سوزش گلو هم اضافه شد. خوشبختانه ما جزو تیم اختتامیه نبودیم و مشغول دورکاری بودم. اطلاع دادم که فردا رو نمیام سرکار و مرخصی گرفتم اما حرفی از بیماری نزدم که اطرافیان رو وحشت‌زده و نگران نکنم.شنبه ظهر پیش دکتر رفتم و همین چندتا علامت رو گفتم: خستگی، سوزش گلو و آبریزش بینی. در معاینه دکتر تب نداشتم و اکسیژن خونم هم روی 98 درصد بود. دکتر بعد از معاینه تشخیص داد که گلوم ملتهب شده و قرص، سرم و تقویتی نوشت برام.علائم و بیماریم رو با علیرضا و احمد، دو نفر از دوستهای نزدیکم درمیون گذاشتم، علیرضا دو هفته قبل از این اومیکرون گرفته بود و برام گفت که اوایل بیماری اون هم خیلی ساده بوده و دقیقا شبیه هم من بوده اما روز دوم و سوم شدت میگیره... همین باعث شد که تجویز دکتر رو جدی‌تر بگیرم و قرص‌ها و داروهای لازم رو مصرف کنم.بعد از سرم خیلی بهتر شدم و تقریبا رو بهبودی بودم تا یکشنبه غروب، تقریبا 20 ساعت از تزریق سرم میگذشت که دوباره همون علائم اینبار با شدت بیشتر و به همراه سرفه و گاهی تنگی نفس اومد سراغم؛ دوباره سرم، آنتی بیوتیک و تقویتی زدم. مثل سری قبل کمی بهتر شدم اما خیلی طول نکشید و دوشنبه ظهر مجددا علائمم شدت گرفت.سرم سوم با همون داروهای قبلی کارساز شدن و الان که این متن رو مینویسم بیش از 24 ساعت از سومین سرم میگذره و نه تنها علائم شدت نگرفته بلکه سرحال تر و روبه‌راه‌ترم.اومیکرون بیماری عجیبیه که هرروز یه علامت جدید رو میکنه، من تب نداشتم اما درعوض بی‌حالی، سوزش گلو، گرفتگی صدا، گرفتگی گوش، عطسه و سرفه علائم عمده من بودن که به ندرت درگیر تنگی نفس هم میشدم.در آخر میتونم بگم که سرم و متعلقاتش :) ، قرص کلداکس، شربت برون‌کلد و عسل‌آبلیمو داروهایی بودن که هر سه بار نجات‌بخش بودن.وقتی مادر آدم تزریقات بلده... </description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 03:14:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک وصال دو نفره</title>
                <link>https://virgool.io/sarbazi/%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-lsjetytiv63k</link>
                <description>برگه مرخصی را که می‌دهند دستت بی‌قراری تا ساعت مقرر فرا برسد... زودتر می‌روی و جلوی در پادگان می‌ایستی، صبر می‌کنی تا این چند دقیقه هم تمام شود و دژبان امضا کند و در را برایت باز کند...برگه مرخصی سربازی منو در این چند دقیقه بارها نظریه‌ی انیشتین برایت اثبات می‌شود، همان‌که می‌گفت زمان برای موجودات متغیر است... آن پنج دقیقه انتظار برایت ساعت‌ها می‌گذرد، انگار همه دست به دست هم دادند تا تو تا ابد در این پادگان پشت آن درهای نرده‌ای بزرگ بمانی و رهایی انسان‌های آن طرف نرده‌ها را تماشا کنی...از آنجا که بیرون می‌آیی خودت را مثل آن پلان‌های سریال‌ها می‌بینی که از بند رسته‌اند و تک تاکسی زردی رد می‌شود و دستی تکان می‌دهی و  فقط سوار می‌شوی. مهم نیست مقصد تاکسی کجاست فقط سوار می‌شوی تا بروی، بروی و دیگر اینجا نباشی، حتی یک ثانیه؛ که خدای نکرده یک وقت پشیمان نشوند.شوق یار قدرت دودوتا چهارتا را ازت می‌گیرد... دلت می‌خواهد فقط برسی... زمین و زمان را وصله می‌کنی که مسیر کوتاه شود و برسی...یک وصال دو نفره، یک بوسه، یک بغل وُ یک عاشقانه‌ی دو نفره...</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 21:39:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملالی نیست جز دوری تو</title>
                <link>https://virgool.io/sarbazi/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88-ygsjsnbryh3l</link>
                <description>روزهای خدمت کمی سخت می‌گذرد، نه آنکه آنجا فشاری هست و سختی، نه؛ سخت می‌گذرد چون که گوشه ذهن و دلم جای دیگری است... آنجا نیست.وقتی زیر سایه درخت نشستیم و مربی، اسلحه را باز و بسته می‌کند یاد تو میفتم، یاد کلکچال... یاد آن درخت سر به فلک کشیده‌ای که ساعتی نشستیم و خوش بودیم ...هر وقت از یک گوشه پادگان به گوشه دیگرش می‌روم، تمام فکرم به باجه تلفن است، به تو، به صدایت و به آن شب‌های پرستاره‌ای که ملنگ خواب بودم و پیام‌های عاشقانه‌ات از لالایی دلنشین‌تر بود؛ و این روزها چه عطشی دارم برای صدای زیبایت، برای فقط یک سلام و خداحافظ...به ساعت نگاه می‌کنم، تا مچم از کنار دوخت شلوار به جلوی صورتم برسد دعا دعا می‌کنم که کمی بیشتر وقت داشته باشم و از پس صف طولانی برآیم و زنگی بزنم... گاهی بر عقربه‌ها پیروزم و گاهی مغلوب، گاهی دلشاد از این مارتن هر روزه و گاهی لعنت‌کنان به هرچه دوری وُ سربازی وُ جدایی است...از روزش که بگذریم، شبش سخت‌تر است... دلت می‌خواهد مثل دیوانه‌ها به هیچ فکر نکنی و مدام بخندی و یادت برود کجایی و چند روز دیگر مانده... دلت می‌خواهد فقط صبح شود؛ صبح شود و روز دیگری برسد و شب شود و تمام شود این ماجرای جدایی...اما نمی‌شود... نمی‌شود سرت را زیر پتو ببری و چشمانت را ببندی و تمام دلخوشی‌هایت جلوی چشمت رژه نرود... نمی‌شود پلک بزنی وُ با هر پلکت قشنگی‌ها و رنگ‌های زندگی‌ات مرور نشود.خدمت به جز این‌هایش سختی ندارد اما این‌ها عذابند، عذاب الیم.</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 21:29:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رگبار رادیو مازندران</title>
                <link>https://virgool.io/sarbazi/%D8%B1%DA%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-iwk9wdeongvk</link>
                <description>رادیو مازندران روی مغزمان می‌کوبید و درست زیر آن بلندگوهای بدقواره و بدصدای پادگان، گوشی تلفن را به گوشم فشار میدادم تا از پس صدای سربازهای توی صف وُ مجری مازنی وُ خش‌خش‌هایِ گوشی، صدای مینا را بهتر بشنوم و کمی از دلتنگیم کم شود. گفتم تازه رسیدیم و پرسیدم کجاست؛ انگار گریه کرده بود و خودش را جمع و جور میکرد تا به من انرژی بدهد، وَ من می‌گفتم ملالی نیست جز دوری شما؛ اما ته دلم چیز دیگری بود وُ از غربت آنجا نفسم تنگ شده بود وُ قلبم سنگین وُ گلویم متورم...فقط من اینجور نبودم و همه همدیگر را با بهت نگاه می‌کردیم. از کنار هم رد می‌شدیم به هم خیره می‌شدیم اما حرف‌مان نمی‌آمد، درمیان هم‌سن و سال‌ها وُ هم‌زبان‌هایمان غریبه بودیم... انگار همه در آرامش غروب جمعه آشفته بودیم و نمی‌دانستیم کجاییم و  به چه کار آمده‌ایم...هوا نارنجی دلگیری شده بود و هرکدام بی‌قرار درگوشه‌ای از محوطه پادگان کز کرده بودیم و خیره به نقطه‌ای گنگ به رادیو مازندارن که هیچش را نمی‌فهمیدیم گوش می‌دادیم... انگار دلمان یک صدای آشنا می‌خواست، انگار دلمان یک چیزی می‌خواست شبیه آن که بیرون از آنجا بود... نمی‌دانستیم چه اما هوای آنجا هوای بیرون از درهای دژبانی نبود...داشتم به کافه گردی‌های با مینا فکر می‌کردم که اگر تهران بودم قطعا امشب در گرامافون پاستا می‌خوردیم و از لبخند عیسی انرژی می‌گرفتیم و پیاده تئاتر شهر را گز میکردیم که انگار کائنات همه‌ی این دلتنگی‌ها را دست به دست به صدابردار رادیو رسانده بود و در دلگیرترین لحظه‌ی آنجا برایمان «سلام ای غروب غریبانه‌ی دل» را پخش کرد وَ هوای دلمان تَر شد از تورم گلویمان...</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 21:19:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیداری در گنگ‌آباد</title>
                <link>https://virgool.io/sarbazi/%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%86%DA%AF-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-f4b75hkmp55i</link>
                <description>با صدای ضربه کلید روی در آهنی بیدار شدم، گیج بودم... دفعه اولی بود که با این صدا بیدار می‌شدم؛ نمی‌دونستم کجام، چشم‌هامو باز کردم و دل‌نوشته‌های درهم وُ شلوغ زیرِ تخت بالایی به چشمم افتاد؛ نمی‌دونم تا اون موقع که خوابم برد چندتاشونو خوندم اما هنوز تازه وُ نخونده میومدن...کلید حالا ضربه می‌خورد به لبه‌های تخت‌های فلزی آسایشگاه وَ نزدیک‌تر می‌شد وَ من بی‌توجه به صدای سرباز یگان دوباره چشم‌هامو بستم و از لحظه‌ی ثبت نام تا تراشیدن مو وُ میدان سپاه وُ ترمینال شرق پشت پلکم حرکت کرد...به خودم توی آینه نگاه کردم وُ با موهایی که همیشه نسبتا بلند بودند وُ حالت‌دار خداحافظی کردم. آرایشگر یه بند از خاطرات خدمت می‌گفت و از زرنگی‌ها و ترفندهایش، از گوشی بردن و فرار کردن، از مرخصی و برجک... پشت هم می‌گفت و دوستش کامل می‌کرد. من اما به دسته‌هایی که روی پیش‌بند می‌افتادند و به چهره‌ی جدیدی که نمی‌شناختمش خیره بودم...کلید به لبه تخت خورد، صدا از آنجایی که خورده بود رسید زیر بالش وُ توی سرم پیچید، درد میگرن ناگهان شروع شد وُ من بی‌اعتنا به سرباز فقط نشستم وُ پایین تخت دنبال پوتین گشتم...</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 21:05:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه‌ی ماسیده</title>
                <link>https://virgool.io/@arsin/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AF-lcylfuhnqyhq</link>
                <description>سلامِ ما را به مردمان آن طرفِ دیوار برسانید وُ بگویید ما چون پرنده ای می‌مانیم که از لا‌به‌لای شیارهای قفس -پشت پنجره- پرواز سرخوشانه‌ی ماکیان را بر درختان می‌بینیم وُ دم نمی‌زنیم از بس که از سرمای زمستانش می‌ترسیم و بال‌هایمان عادت بیش از این پریدن را ندارد.سلام ما را برسان وُ بگو ما سرخوشیم؛ بگو حالمان خوب است، قفسی بزرگ با آب و دانی به راه رو به پنجره داریم وُ سال‌هاست لای پنبه‌ها تخم کرده‌ایم و منتظر جوجه شدنش هستیم.از قول ما بگو یاد گرفته‌ایم پرواز دو سانت در دو سانت را، یاد گرفته‌ایم وقتی صاحبمان از قفس می‌بردمان بیرون فقط روی سر و دست و انگشتانش بپریم تا ذوقش بیشتر شود و هر روز تکرار کند این آزادی منت‌وار را. بگو یاد گرفته‌ایم برای دانه خوشمزه‌تر طنازی بیشتر باید کرد؛ بگو طوطی‌وار خوشیم این ناخوشی را.خلاصه سلام ما را به مردمان آن طرف دیوار برسان وُ بگو خیال میکنم وضعمان بدتر از آن شده که به فردای بهتر فکر کنیم. بگو گردسوز امیدمان بی‌روغن‌تر از آن است که تا فردا روشن بماند و دل‌مان را گرم نگه دارد، سوختنش بوی روغنِ جرم گرفته می‌دهد وُ سو سو زدنش معلوم است که به هِن‌وُهِن افتاده. اصلا بگو حتی گردسوزمان هم نای فردا را ندارد و با فیتیله‌ای سیاه و رشته رشته شده، ضمخت می‌سوزد و همین حالا‌هاست که خاموش شود.چشمانت را ببند و بی‌آنکه ما را به یاد آوری بگو دیگر آنقدر دیر شده که آمدن این و آن هم برای‌مان توفیری ندارد؛ بگو قهوه‌مان سرد شد، ماسید از بس در انتظار گودویی بودیم که چون مَثَل فیلِ مولانا هرکس هرطور که خواست وصفش کرد وُ ما را ندید وُ نیامد.بگو ما همینطور بی‌امید به پرواز پرندگان آن سوی پنجره نگاه می‌کنیم و انتظار جوجه شدن تخم سال‌ها پیش‌مان را می‌کشیم.یک آرت‌ ورک از نمایشنامه «در انتظار گودو» نوشته‌ی ساموئل بکت</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Tue, 03 Nov 2020 09:34:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی مغز هم دلتنگ می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-s5voq72wmtym</link>
                <description>عاشقی آدم را به هزار راه نرفته می‌برد، به راه‌هایی که حتی وقتی در دبستان انشا می‌نوشتی و خیال‌انگیز سفر می‌رفتی به همه چیز فکر می‌کردی الا به همین که در عاشقی طی کردی. عاشق که میشوی انگار دل فرمانروای بدن می‌شود و اعضا و جوارح فراموش می‌کنند روزی به دستور مغز حتی آب می‌خوردند. شاید خود مغز هم مطیع می‌شود و برای تصمیم‌گیری از دل اطاعت می‌کند.و ای کاش معشوق‌ها بدانند که دل تابِ شکستن ندارد، ای کاش بدانند که تمام بدن دندان تیز کرده برای حکومت وُ فقط لحظه‌ای شکست، لحظه‌ای تزلزل وَ حتی لحظه‌ای تردید تمامِ برج و باروی دل را فرو می‌ریزد وُ می‌شود یادگاری برای عبرت که آینده‌گان در دالان‌های پیچ وُ واپیچش قدم بزنند و یادشان نرود که عاقبت عشق چیست، وَ تصور کنند تصویر خاطراتی که عقل در آن بیکاره نشسته بود.این ناتوانی قلب ماست که نمی‌تواند از پس فشار خاطرات عشق برآید وُ انگار که می‌ایستد. انگار دیگر توان تپشی رو به جلو را ندارد، حرکت را پس میزند. حال آنکه مغز فرمان تپش میدهد، فرمان حرکت...و ناگاه قلب تند می‌تازد.خوبی حرکت قلب این است که طوری میزند که نمی‌فهمی به جلو می‌رود یا به پس. نمی‌فهمی ریوِرس می‌شود یا فوروارد. گاهی پوزخندی می‌زند و مغز را با فریبی زیرکانه دور میزند.خاطرات که مرور میشوند  -نه در مغز که در قلب-  انگار لحظه‌ای می‌ایستد، دیگر تاب و توان به پیش رفتن ندارد و دلش دوباره فرو ریختن می‌خواهد، مثل هزاران نفر که قلبشان ایستاد برای تنگ شدن، برای جا نشدن در این دنیای بی‌رنگ، و برای رفتن... حال اگر تاب و توان ایستادن بر همه‌ی آن فشارِ دلتنگی باشد، شروع میکند به تند حرکت کردن، نه به جلو که به عقب.برمیدارد مثل این فیلم‌ها فست-ریورس می‌شود به گذشته؛ اصلا انگار تمام تدوینگران دنیا ادای همین قلب را در می‌آورند که پلان‌ها را ریورس می‌کنند. چطور می‌شود در ویدیوپروژکتور قلب این همه خاطره با رنگ و بو و مزه تصویر شود؟ جزء به جزء، پلان به پلان، بی‌کم و کاست.و خروجی‌اش می‌شود حالتی که انگار پای سنگین روزگار روی سینه‌ات فشار می‌‌آورد وُ سرت را که از شیشه عقب تاکسی می‌بری بیرون، باد به صورتت می‌خورد اما هیچش به ریه‌هات نمی‌ریزد.نفس سنگین می‌شود، قلب پرفشار، وَ خون نمی‌چرخد انگار.مغز همه را می‌فهمد وُ برای خلاصی از همه‌ی آلام فرمان بغض می‌دهد، دستور چند قطره اشک... انگار مغز هم دلش می‌گیرد و گریستن می‌خواهد.این آرت‌ورک بر اساس فیلم مادر(دارن آرنوفسکی) طراحی شده. که من نام طراح رو نتوستم پیدا کنم.</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Sun, 25 Oct 2020 12:30:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف‌هایی که آرزوی محال شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@arsin/%D9%87%D8%AF%D9%81%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%86-c6ywvsb7dipb</link>
                <description>محمدرضا بهم پیام داد و ازم خواست درباره تاثیری که گرونی و کرونا روی هدف‌هام گذاشته براش وُیس بفرستم. گفت میخواد یه ویدیوکست بسازه و از آدم‌های دیگه هم خواسته که براش حرف بزنن.من اما کوچ کردم به بهمن ۹۸، دقیقا روزهایی که تصمیم داشتیم خونه‌مون رو عوض کنیم و افتاده بودیم به گشتن و دیدن خونه‌های جدید. کرونا اومد و همه میترسیدن خونه ببینن یا کسی رو راه بدن به خونشون... شوکه بودیم و نمیدونستیم باید چیکار کنیم.کارتونیست:حامد بذرافکن | hamedbazrafkan@اینستاگرام حامددرگیر اخبار وُ مرگ‌ومیر کرونا بودیم که دلار همینجوری بالا میرفت، انگار سوار سرسره برعکس شده بود و تو یه چشم به‌هم زدن به خودمون اومدیم و دیدیم ارزش پول‌مون نصف شده و دیگه حتی با همون پول نمیتونیم خونه رو عوض کنیم :(همه اینها یه طرف، اینکه توی دیوار و شیپور‌ هم خبری از قیمت‌های روز نبود یه طرف. هم حس میکردی که دور و برت داره اتفاقات بدی میفته هم نمیتونستی بفهمی دقیقا چه اتفاقی داره میفته. عین این فیلم ترسناکها که شخصیت اصلی زُل میزنه تو دوربین و کلی صدای دلهره‌آور میشنوه اما کارگردان منبع صدا رو به ما نشون نمیده.خلاصه این صدای جوون‌های دهه نودیه که دارن میرن تو قرن جدید و اگه از این مرحله بگذریم قطعا یه کوهِ خاطره واسه نوه‌هامون داریم که حتما خیال میکنن داریم زیادی گنده‌‌اش میکنیم. https://www.instagram.com/tv/CGUy5c5HSd6/?igshid=17pj9ntob46rq </description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Fri, 16 Oct 2020 21:27:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخندیم حتی به بی‌مزگی یه جک تکراری</title>
                <link>https://virgool.io/@arsin/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-g2zwp5eql0jt</link>
                <description>یه بار معلم تاریخ‌مون، آقای اکبری دو کلمه لبخند و گریه رو روی تخته نوشت و ازمون خواست این دوتا کلمه رو باهم مقایسه کنیم. اصلا ربطی به درس تاریخ نداشت که بخواد درباره این چیزها حرف بزنه اما خب تنها چیزی هم که از اون کلاس برای من موند همین خاطره است.فکر کنم دستنویسش بهتر از تایپیش حسشو برسونهمیگفت «لبخند» نوشتارش یه طوریه که انگار داره میخنده و «گریه» انقدر زار و آویزونه که حالِت از تماشاش بد میشه، میگفت کلمات حتی ظاهرشون هم حس و حالِ معنیشونو منتقل میکنن...اینا که فقط کلمه‌اند، مگه میشه صورت ما که پر از قوس و منحنی‌های مختلفه حرف نزنه و صدای سکوت ما نباشه؟  https://www.instagram.com/tv/CF2JSWPgrNj/?utm_source=ig_web_copy_link این ویدیو رو با امیرعلی و بچه‌های صباایده برای آپارات ساختیم تا به خودمون یادآوری کنیم برج زهرمار بودن کار سختی نیست، قهرمان اونه که برای حال بقیه احترام قائل بشه و اگه حالمونو خوب نمیکنه لااقل نر...ه توش.</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Fri, 02 Oct 2020 19:11:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به عقب نگاه کن، تو تنها نبودی...</title>
                <link>https://virgool.io/@arsin/%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-pm5uf26wmwfu</link>
                <description>فکر کنم اونقدرها هم دیر نیست که در آستانه سی سالگی معنای واقعی زیستن، معنای واقعی حضور آدم‌ها و زندگی با اون‌ها رو بفهمی؛ و شاید اونقدرها هم دیر نباشه که معنا و مفهوم دلتنگی رو تازه در آستانه سی سالگی احساس کنی. دست کم از اینجا به بعد دیگه زندگی نمی‌کنی بلکه زیست میکنی و مثل تکه‌ای از پازل کنارشون چفت میشی و ارزش بودنِ تکه‌ای که هزاران بار با تو فاصله داره رو بیشتر میفهمی.فکر کنم اونقدر دیر نشده که به عقب نگاه کنی؛ به لحظه‌هایی که تک و تنها کاری رو انجام دادی و پیش خودت خیال کردی در بلندترین قله ایستادی... تماشا کن که آدم‌های زیادی برای به قله رسیدن تو، مسیر رو هموار کردن وَ حالا موفقیتت رو به پای اونها هم بنویس...حتی به پای اون رفتگری که با صدای جارویی که میکشید روی کف خیابون، نیمه شب که خواب نداشتی و توی پروژه‌ات به بن بست خورده بودی، حس خوبی بهت داد و همون لحظه‌ نقطه‌ای که باید قلابت رو بهش وصل کنی رو پیدا میکردی...حتی به پای اون سوپرمارکتی که آخرین مشتریش بودی و وسط بردن قفسه‌ی چیپس و پفک‌ها به داخل مغازه، هایپ و سیگار آخر شبت رو با لبخند حساب کرد و حست رو برای ادامه‌ی یه شب پرکار بهتر کرد...حتی به پای راننده‌ای که اون دست چهارراه بی محابا بوق نزد تا افکارت پاره بشه و همه چیز یه طور دیگه‌ای بشه...و حالا در آستانه سی سالگی به عقب نگاه کن و روی همه‌ی پرچم‌هایی که با افتخار روی قله‌ها نصب کردی، کنار اسمت حتی اسم اون برگ درختی که وسط موزیک گوش کردنِت تماشاش میکردی و افتاد رو هم بنویس... و حتی دلت برای تک مورچه‌ای که وقتی توی خلوت خودت بودی و از کنار دستت رد شد هم تنگ بشه.</description>
                <category>Arsin | امیرحسین آرسین</category>
                <author>Arsin | امیرحسین آرسین</author>
                <pubDate>Sun, 27 Sep 2020 08:40:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>