<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های داود ارسونی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arsooni</link>
        <description>سالهاست که وب گردی میکنم و سالهاست که مینویسم و از هر ابزاری که در آن قلم باشد استقبال میکنم و ویرگول یکی از آنهاست.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 19:58:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/250/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>داود ارسونی</title>
            <link>https://virgool.io/@arsooni</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مسعود اسکندری ؛ عکاس مهاجر</title>
                <link>https://virgool.io/@arsooni/%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-gybgenwo6ew0</link>
                <description>این نوشته برای وب سایت آوام نوشته و در این لینک منتشر شده است.در هر دوره‌ای از جریان آموزشی و فارغ‌التحصیلان هنر در ایران مقاطعی هست که به صورت انگشت شمار خروجی انها تبدیل به یک هنرمند تاثیرگذار و خبره شده. گاهی این تاثیرگذاری قرار نیست  محدوده‌ای به وسعت ایران باشد . یا یک هنرمند جهانی ، بلکه می‌تواند به وسعت جمعی کوچک باشد که در میان آن جمع کوچک این تاثیرگذاری شروع به انتقال به دیگری و این مراتب همچنان برقرار شود.مسعود اسکندری خوییدر دهه شصت دانشگاه‌های هنر ایران شاهد حضور فارغ‌التحصیلانی در رشته‌های مختلف بود که بعدها به واسطه تجربه و ادامه تحصیلات تکمیلی به مرز پختگی و استادی و تاثیرگذاری رسیدند و در این میان عده‌ای به واسطه شرایط و اتفاقات ناخواسته و خواسته از مرحله‌ی  به‌روز بازماندند و یا گوشه‌ی عذلت انتخاب کردند.در این میان در رشته‌ی عکاسی چندین نفر بودند که چون همنشین آنها بودم دوست دارم یادی از آنها کنم. نخست عباس مرادی جورابی که در اوج طراوت و کسب دانش عکاسی با نگاهی منتقدانه و خاص به ناگهان با مرگی دردناک عکاسی این سرزمین را از وجود خودش بی نصیب کرد و بسیاری که میشناختند او را هنوز افسوس نبودش را میخورند.دیروز خبر مرگ ناگهانی دوستی دیگر من را تکان داد. مسعود اسکندری خویی متولد ۲۳ آذر ۱۳۴۰ دانش آموخته عکاسی از دانشگاه هنر . فوق لیسانس عکاسی از دانشگاه هنرتهران  و مستند نگاری از دانشگاه Ryerson کانادا (Master of Fine Arts in Documentary Media) . تدریس در گالری هنر همیلتون و دستیار خانم Pearl Van Geest هنرمند  و مدرس نقاش کانادایی . آموزش مربیگری هنر در گالری هنر برلینگتون و همکاری با خانم Suzy Lake از هنرمندان سرشناس عکاسی و پرفورمنس در آمریکا و کانادا و برپایی نمایشگاه عکاسی در گالری هنر برلینگتون. مسعود به صورت مستمر در حال تحقیق و مطالعه برای کسب دکترا در شاخه عکاسی مستند شد. همزمان چندین پروژه عکاسی و ویدیو آرت را پیگیری میکرد و در کالج‌های مختلف عکاسی کانادا منجمله کالج Mohawk  تدریس عکاسی میکرد.مسعود پس از اتمام دوره کارشناسی ارشد در دانشگاه تهران ، مشغول به تدریس در دانشگاه آزاد شد. ویژگی تدریس او به اذعان دانشجویانش حاکی از عشق معلم به هنرجویان بود و شیوه ‌ای از تدریس متکی به اطلاعات جدید و نوین عکاسی. اما این تدریس زیاد طول نکشید و به واسطه مهاجرت استاد به کانادا ، کلاسها تعطیل شد و غم ترک دانشجویان و تدریس در ایران سالها روی قلب مسعود اسکندری ماند. به هر بهانه‌ای میخواست برگردد و یک ورک‌شاپ و نمایشگاه در کنار دانشجویان و رفقای سابقش برگزار کند .با اجرایی شدن پروژه ویدیو آرت «The Self » و نمایش آن در گالری هنری هامیلتون  از ماه جون  تا نوامبر  ۲۰۱۸ و بازتاب خوب نمایشگاه تصمیم به ادامه پروژه به صورتی مالتی‌پلکس و چند ویدیویی گرفت .این مجموعه روایتی نو از تاثیرات مهاجرت اسکندری از ایران به کانادا بود. او اذعان کرد که سالها  پس از مهاجرت احساس از دست دادن هویت  رادر پی داشته، چرا که متوجه شد در واقع بخشهایی از هر دو مکان را هنوز درک نکرده . او تصاویر پرتره خودش را با تصاویری از عناصر فرهنگی و هنر و شخصیت‌های بزرگ ادبیات ایران را ادغام و در این مجموعه ویدیو ارایه کرد.در این نمایشگاه اسکندی در باره اثر خودش می‌گوید : در واقع میخواستم این اثر سفری باشد به عمق روح آشفته من . میخواستم بدانم من کیستم . چرا اینجا هستم . من سوالات زیادی در باره هویت خودم دارم و این که آیا این هویت بعد از مرگ من چه خواهد شد. آمدم خودم را در کنار تصویر بزرگان ادبیات و هنر کهن ایران گذاشتم تا ببینم آیا من غیر از این مجموعه هویت دیگری دارم یا نه . سوالات بی پاسخی که خودم هم به دنبال آن هستم و نمیدانم چیست.تماشای ویدیو آرت The Selfاسکندری روایت درستی از خودش دارد . او به عنوان یک هنرمند مهاجر مدام در حال پرسشگری بود. به دنبال هویتی که از نظر خودش پس از مهاجرت از دست رفته بود و میخواست آن را با شیوه هنر مدرن آمیخته و به کسب هویتی نوین بپردازد . اما به اذعان خودش در این راه نیز موفق نبود و او روح سرکشی داشت که می‌خواست جهان را به ایده‌آل ترین شکل آن به تصویر بکشد. جهانی مملو از هنر.او در سالهای مهاجرت شیوه مورد علاقه خودش «عکاسی مناظر شهری» را نیز ادامه داد. شیوه‌ای که در هنگام دانشجویی  در جوار استادش یحیا دهقانپور آن را آموخته و تجربه کرده بود و سپس در رساله پایان نامه خود با عکاسی از مناظر شهری تهران در اوایل  دهه ۷۰ به آن پرداخت .اسکندری تا روزهای آخر زندگی‌اش در سودای بازگشت به وطنش بود. میدانست که شاید جایی برای تدریس و تجربه نیابد اما عشق این را داشت که آثارش را در کشور خودش به نمایش بگذارد و نقد شود. در گفتگویی که بعد نمایشگاهش با وی داشتم میگفت هرچند تعدادی منتقد هنری حرفه‌ای کانادایی و آمریکایی به نقد آثارم پرداختند اما دوست داشتم کارهایم را شما ببینید و نقد کنید . آرزویی که مسعود در شامگاه ۲۳ اسفند ۱۴۰۱ پس از اجرای مراسم چهارشنبه سوری در اوک‌ویل کانادا به ابدیت سپرد.مسعود اسکندری با رفتن خود چیزی را دوباره به ما یادآوری کرد که دردناک‌ترین وجه مهاجرت است. چیزی که سالهاست آن را با نام فرار مغزها در گوش ما می کنند. اما دریغ از این که صرفا فرار برای فرد دارای هوش و مغز متفاوت رخ نمی‌دهد ، این فرار جان‌هاست! .فرار هویت و اعتبار و فرهنگ این مملکت. امثال مسعود اسکندری قرار نیست با یک ضریب هوشی بالا و یا قبولی در فلان دانشگاه و کنکور سنجیده شود و سپس افسوس رفتنش و یا واژه درست آن فراری دادنش را بخوریم. در زمان دانشجویی ما در اواخر دهه شصت با وجود کسب دانش از محضر اساتید خبره‌ای چون مرحوم مسعود معصومی ، بهمن جلالی، فخرالدین فخرالدینی ، تورج حمیدیان ، داود صادق‌سا، اکبرعالمی ، محمود معالج ، محمد خادمیان ، یحیا دهقانپور ، دانشجویان با وجود عدم دسترسی به تکنولوژی روز جهان با شدت و حدت به تجربیاتی عملی دست میزدند که روایت آن امروزه مانند سوداگری و جادو می‌ماند. مسعود اسکندری با برپایی لابراتواری کوچک در خانه‌ی خود در محله‌ی یوسف آباد شروع به تجربیات حرفه‌ای خدمات چاپ و ظهور کرد که در آن دوران از بهترین‌ها بود. سپس با زحمت بسیار و هزینه‌های سرسام آور خود را مجهز به کامپیوتر و مانیتور حرفه‌ای برای اسکن و ویرایش نگاتیو و عکس کرد و خود را همزمان با تکنولوژی روز پیش برد.امروزه شاید اینها آسان باشد اما در آن دوران سری پر شور میخواست.این پرشوری و کسب تجربه باید جایی بروز می‌کرد و آن انتقال تجربه به دانشجویان و جوانان بود اما سرنوشت این کشور با نهایت تلخی روز به روز به قهقرا میرفت و میرود . هر آن که می‌دانست و می‌توانست به فراری اندیشید که می‌دانست در آن برگشتی نیست. جای چنین افراد متخصصی در کشور خالی شد و جایگزین آنها کوتوله‌هایی شدند که در پس پرده «پدر پولدار» و فروش ملک و ارثیه صاحب بخش عمده‌ای از اقتصاد هنر و بالطبع آن آموزش هنر شدند. سالها گذشت و مسعود اسکندری تا روزهای آخر آرزویی کوچک داشت که بازگردد به خاکش، به همان دانشگاه هنر چهارراه ولی‌عصر. مرتب می‌پرسید آن چاله بزرگ پر شد؟ لابراتوار چندتا آگراندیسمان دارد؟ دانشجویان چه میکنند؟ مدرسان چه کسانی هستند؟ میشود من نمایشگاهی در همان حیاط دانشگاه بگذارم؟ و … هزار افسوس که «برای این خواسته‌های معمولی» بر خلاف تمامی جهان باید از مسیری پر از درد و سنگلاخ و پرسش و توهین گذر کرد و دوباره برگشت به ایران.ایران چنین جایی است ، جایی بدون ایرانیان عاشق. زمینی که روز به روز لم‌یزرع از فرهنگ و دانش می‌شود در نبود باغبانان عاشقش. در نبود آنان که برایشان ایران مادری کرد و خواستند جبران کنند . به همین سادگی،همین قدر معمولی! https://avammag.com/82100  https://virgool.io/p/gybgenwo6ew0/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A2%D8%B1%D8%AA%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87TheSelf مجله‌ی آوام درگذشت این هنرمند را به همسرش خانم دکتر لادن منصوری و دختر عزیزش آرتمیس صمیمانه تسلیت می‌گوید و امیدواریم که روزی سودای بازگشت هموطنان ما به کشورشان محقق و تمامی موانع از میان برداشته شوند. به امید آن روز.وب سایت و عکسهای مسعود اسکندی</description>
                <category>داود ارسونی</category>
                <author>داود ارسونی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 17:46:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوش‌تیپ ، عکاس ، عباس ، معلم</title>
                <link>https://virgool.io/@arsooni/%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AA%DB%8C%D9%BE-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-xwychcwu3g3y</link>
                <description>به یاد حسن جوهرچی ، مسعود معصومی ، عباس کیارستمی و علی معلمسال گذشته (این مطلب سال ۹۶ اولین بار درو وب سایت آنگاه منتشر شد) در وانفسای تولد و شگفتی آثار مکتوب و تصویری که افتخار آفریدند و سالی را نکو کردند ، تکه‌هایی هم از فرهنگ و هنر این کشور پر کشیدند و به سرای باقی شتافتند . در این میان دو دوست و دو مربی دست در دست مرگ نهادند و چنان رفتند که باورش سخت بود . چهار سوار وادی هنر از چهار گونه مختلف . نه سوگواره ای برایشان جایز است و نه جشنواره‌ای . لیک آن چه که آنان را ماندگار کرد ورای هنرشان ، رفاقت‌ها و فهمشان بود. در این وادی اضمحلال رفاقت و فهم و شهامت .خوش‌تیپحسن جوهرچی قبل از این که در سینما  چهره باشد ، در دانشگاه هنر چهره بود . یک دانشجوی بدون خودکار و کتاب و جزوه و فقط شیک و خوش تیپ . اصلا برایش مهم نبود کلاسی و درسی باشد و آزمونی و امتحانی. فقط میخواست باشد و از رفاقت‌هایش بهره‌ها ببرد . در هنگامه توزیع تجهیزات عکاسی ارزان برای دانشجویان عکاسی که همه پرپر می‌زدند تا قطعه فیلمی به دست آورند و به عکاسی مشغول باشند ، حسن پرپر می‌زد که فیلم را ارزان خریده و گران بفروشد و به درد دیگرش بزند . درد خوش تیپی و خرید کت اسپورت و کیف چرمی . در روزگار شلوارهای شش پیله حسن جوهرچی بلو جین راسته کلاسیکی می‌پوشید که نمی‌دانستیم از کجا میخرد. کت اسپرت برندی را می‌پوشید که اصولا برندی جز کت و شلوار برک و مقدم نمی‌شناختیم ! او خوش تیپ ما بود . ما هم حظ می‌کردیم که فلانی رفیق ماست . مجتمع دانشگاهی هنر هنوز کاملا مردانه بود و دانشگاه الزهرا سانتا ماریا دلافیوره بود و اینجا مارکو دلوچی فراره . پس تیپ زدن حسن برای دلربایی دخترکان ترم یک و دو نبود . او ذاتا شیک و مرتب و نجیب بود . با همین نجابت از همه پولکی میستاند و به دردش می‌زد و سخت بود که دوباره ببینی‌اش و پولت را بازستانی! چون رفیق بود. نه عکسی از او دیدیم نه دوربینی که به خودش بیاویزد ، فقط خوش خنده و مهربان و نجیب بود .سال‌ها گذشت و مایِ دوربین آویخته و عکاس شدیم علاف و حسن خوش تیپ و نجیب شد بازیگر خوش تیپ و نجیب سینما و تلویزیون . نان نجابت و تیپ را خوردن هم راحت نبود. باید گذشت می‌کردی .از خودت از وجودت ، و حسن گذشت، از جانش گذشت . او در قامت محمد مهربان و مثبت در پناه تو ، پناهگاه مادران سرزمینش شد . او نجیب بود و خوش تیپ و ایران او را این گونه می‌خواست و این جادوی سینما بود.از راست :حسن جوهرچی ، رضا نصیری ، مشیری مهر ، سعید رضایی ، فرزاد پارسی ، عباس مرادی ، رضا صفابخش (سفر دانشجویان عکاسی دانشگاه هنر در آبان ۶۸)عکاسمسعود معصومی حوصله چیزکی به نام تلویزیون را نداشت . اصلا کلاسش به تلویزیون نمی‌خورد .او فقط عکاس بود . در دهه شصت می‌شنوی که استاد معصومی یک آتلیه دارد به نام لورکا . چه اسم با کلاسی! لورکا؟ چقدر خارجی! کلی آتلیه عکاسی بود به نام شیوا و مریم و نغمه و خانجان زاده ، آن وقت یکی اسم آتلیه ‌عکاسی‌اش را گذاشته لورکا. نا خود آگاه یاد شاملو می‌افتادیم . یاد نشر ابتکار در بازار رضای تازه تاسیس و نوارهایش. می‌گفتند در آتلیه لورکا سقف باز می‌شود و از نور طبیعی برای عکاسی استفاده می‌شود ، می‌گفتند دوربین لینهوف و سینار و فلان در فلان اینچ دارد! می‌گفتند مسعود معصومی عکس می‌گیرد خدا!  تا این که مسعود معصومی دیده شد . مردی آرام ، بی هیاهو و نجیب .بیشتر به مردان داخل فیلم‌ها شبیه بود. آرام نورها را می‌چید و نورسنجی می‌کرد و چلیک ! و چیزی می‌آفرید ورای تصور تو از واقعیتی که می‌دیدی . چندباری که برای گفتگویی دعوتش کردم نپذیرفت و می‌گفت از پروپاگاندا و تبلیغات خوشش نمی‌آید! مگر میشد؟ کسی که خدای عکاسی تبلیغات بود بگوید از تبلیغات بدش می‌آید؟ درست بود .چون کسی او را نمی‌شناخت جز کسانی که این کاره بودند . یا عکاس یا مشتریانی که لورکا و معصومی برایشان نهایت کیفیت عکاسی بود .تا می‌گفتی معصومی و طرف نمی شناخت باید پشت سرش ادامه می‌دادی : شوهر پروانه معصومی دیگه! و همه سریع سر تکان می‌داند و می‌شناختند و این جادوی سینما بود .عباسعباس کیارستمی را اولین بار در گالری گلستان از نزدیک دیدم . اولین نمایشگاه عکسش بود .یحیا دهقان‌پور دانشجویان عکاسی‌اش را به این نمایشگاه برد تا عکسهای عباس را ببینیم . پیش از عکس‌هایش ، فیلم‌ها و پوسترهایش را دیده بودیم. خیلی به مانند این روزها مد نبود که کارگردانی ، عکاسی کند و بازیگری نقاشی ، پس اول تعجب کردیم و بعد گارد و بعد به ‌به . اول تعجب که پس می‌شود هم کارگردان بود هم عکاس . دوم گارد چون عکسهایی که گرفته بود کپی عکسهای عکاسی آمریکایی می‌دیدم که یحیا کتابش را سر کلاس می‌آورد و تعریف‌ها از او می‌کرد.به‌به کردیم چون بعد فهمیدیم باید زبل بود و سوراخ دعای هنر را پیدا کرد. به‌به‌مان برای عکس‌هایش نبود و خود عباس بود .مردی که هنوز با بینوش دیزی نخورده بود و هنوز کن نرفته بود . پشت عینک تیره‌اش با آن لبخند ظریفش همه را برانداز می‌کرد و از سوالات ابلهانه تعدادی دانشجوی ترم یک و دو عکاسی هم لذت می‌برد و هم در دل خودش به سادگی ما می‌خندید. او شناخته شده بود و معروف، پس از عکاسی چه سودی نصیبش می‌شد؟ عکسهایی از جاده و برف و تابلوهای راهنمایی . به هیچ‌کدام از آن تعاریفی که از عکاسی خوانده بودیم شبیه نبود. فقط باید می‌دیدیم و سری تکان می‌دادیم و امضایش را می‌دیدیم : عباس. این جادوی سینما بود .معلمعلی معلم را در بهمن ۱۳۶۷ کشف کردم . در بالکن سینما آزادی . در هنگامه دیدن نارو نی، در مسیر تندباد ، عروسی خوبان ،زردقناری ، دیده‌بان ،سرب ، بایسیکل‌ران ،گراند سینما و هی‌جو . همه شان را با غرولندهای علی معلم دیدم . با تلق و تولوق صندلی‌سینما آزادی که ظرفیت هیکل درشت‌اش را نداشت .پوزخندهایش را موقع حرکت آرم بنز برروی شعارهای دیوار عروسی خوبان محسن مخملباف را هیچوقت فراموش نمی‌کنم . با این پلان من شدم مرید مخملباف و معلم شد دشمن او.می‌گفت: این شعارهای احمقانه جاش سینما نیست. دیده بان ابراهیم حاتمی کیا را دیدیم . آنجایی که مهرداد سلیمانی کوله بر دوش تنها در بیابان می‌دود و صدای مارش و رژه به جای تک‌دوانی او می‌آید. اینجا معلم کمی جلو رفت و در تاریکی برگشت رو به من و گفت : پف! زحمت کشیدی ! بعدها همه منتقدان این صحنه را مدح کردند اما من نفهمیدم چرا معلم از آن راضی نبود تا آن که فیلمی را دیدم که سالها قبل عین این صحنه در آن ساخته شده بود و فهمیدم که آن پف برای چه بود .علی معلم محافظه کار نبود . علی معلم خودش بود . جمیع نجابت و خوش تیپی و هوشمندی و دقت .ادای منتقد روشنفکر را در آوردن سخت نیست . کافیست تریبونی باشد و اخ و پیف و من خوبم و همه بدَن . اما این که بدون محافظه کاری نظرت را بگویی و دلایلی منطقی بیاوری سخت است . این که معلم باشی و هنوز شاگرد باشی . این که معلم باشی و به هر دیکته‌ای نمره بی‌خود ندهی و معلم یعنی این.وقتی دنیای تصویر متولد شد ، وقتی جشن حافظ متولد شد باورم نمی‌شد تا به امروز باشد . می‌گفتم حتما جایی کم می‌آورد و بی خیال این همه نظم و سختی می‌شود.می‌گفتم : بی خیال ! واقعا خسته نمی‌شوی؟ و یک بار گفت. در جوف مجلد سال اول صحافی شده دنیای تصویر. برایم نوشت:این جادوی سینماست.</description>
                <category>داود ارسونی</category>
                <author>داود ارسونی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 10:02:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشنهادهای ست گودین برای نجات از هراس کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@arsooni/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-ghyz2inuwxma</link>
                <description>اوضاع این روزها ممکن است در هر قرن کم رخ بدهد و اوضاعی است هراس انگیز اما بسیار سودمند ! این که چطور این اوضاع را به نفع خودمان برگردانیم به روش و برخورد ما بستنگی دارد . در اینجا به پیشنهادات یکی از بهترین و معتبرترین افرادی که توانسته‌اند همیشه رهنمودهای عالی برای اوقات بحران بدهند گوش می‌کنیم . ست گودین.این مطلب ابتدا در خبرنامه پادکست بی پلاس علی بندری منتشر شده و در اینجا بازنشر می‌شود . بی پلاس پادکستی است که هر بار به خلاصه یک کتاب غیر داستانی میپردازد .? در احوالات این دوران چه کنیم ؟؟؟فکر کردین که احتمال قابل توجهی هست سیارک غول پیکری یه روز به سیاره زمین برخورد کنه. اما کمتر کسی هراس و وحشت از این اتفاق داره یا درباره‌اش حرف میزنه! با این حال موضوع‌های دیگه‌ای هستند مثل وقوع بیماری همه‌گیر که هراس ازش و صحبت درباره این هراس تبدیل به یه سرگرمی همگانی می‌شه. یه سؤالی که خوبه بهش فکر کنیم اینه که آیا میشه از این هراس نجات پیدا کرد؟ آیا میشه چنین وضعیتی رو به عنوان یه فرصت دید و ازتوش چیز خوب و مفیدی درآورد؟ست گودین به این سؤال‌ها جواب دادهقبل از اینکه درباره‌ی جواب ست گودین بخونیم خوبه بدونیم ست گودین نویسنده، کارآفرین، و سخنران آمریکاییه. ایشون اخیراً میزبان برایان کاپلمن بودن در پادکست ٰThe moment و درباره این سؤال‌ها صحبت کردن. حواسمون هست که جناب گودین رو با کتاب مهره حیاتی (Linchpin) از اپیزود بیست و پنجم بی‌پلاس شناختیم. گودین در دو رشته علوم کامپیوتر و فلسفه در دانشگاه تافتس (Tufts) تحصیل کرده و مدرک MBA از دانشگاه استنفورد گرفته.ست گودینایشون تقریباً تمام زندگی یک دهه‌ی اخیر خودشو روی اثبات، ترویج و آموزش این ایده صرف کرده که رمز موفقیت یک ایده، تاثیرگذار بودن و به یادماندنی بودن اونه و خیلی ربطی به فشار و زحمت و هزینه‌ی پول‌های هنگفت، برای رواجش نداره. خلاصه اینکه اگر مردم، ایده‌ای را بپسندند، با پول و وقت و منابع خودشون، تبلیغش می‌کنند. حرف حساب خودش راه خودشو پیدا می‌کنه و شنونده‌ها مبلغش می‌شن. حالا ببینیم ایده ایشون در مورد وضعیت همه‌گیری بیماری کرونا چیه.پادکست مهره حیاتی یا لینچ ‌پین  را اینجا حتما بشنوید  https://bpluspodcast.com/archives/%d9%85%d9%87%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d8%ad%db%8c%d8%a7%d8%aa%db%8c/ هراس مسریه!البته که افراد زیادی زندگی، کسب و کار و روابطشون تحت تاثیر همه‌گیری ویروس covid 19 قرار گرفته و دچار هراس شده‌اند، اما به عقیده جناب گودین میشه داستان این همه‌گیری رو جور دیگه‌ای هم تعریف کرد. و با این روایت جدید و متفاوت می‌تونیم غلبه کنیم به هراس ناشی از همه‌گیری. آدم‌هایی هم هستند که از این هراس یه جور‌هایی خوششون می‌آد و باهاش تفریح می‌کنند. توصیه اول، از آدم‌های هراسون دوری کنیم. هراس مسریه!تاب بیاریم توصیه بعدی اینه که در مقابل این وضعیت تاب‌آور باشیم. برای تاب‌آوری هم باید واقعیت را هر چقدر سخت و دشوار پذیرفت. واقعیت اینه که هیچ چیز در دنیا دائمی نیست، همه چیز تغییر می‌کنه سعی نکنید جلوی تغییرات را بگیرید، تغییرات را بپذیرید. از خودتون بپرسید این وضعیت چه دست‌آورد خوبی ممکنه داشته باشه؟ چکار میشه کرد در زمان پسا همه‌گیری آدم بهتری نسبت به پیشا همه‌گیری بشیم؟توانایی‌های کمتر دیده شدهتوصیه سوم جناب گادین هم اینه که در این شرایط دشوار کار‌هایی انجام بدیم که باعث بشه توانایی ما بیشتر بشه، ایشون اعتقاد داره یکی از این کار‌ها انجام خدمات خیرخواهانه است. پس تا جایی که میشه خودتون را درگیر امور خیرخواهانه بکنید، به دیگران هم کمک کنید که اوضاعشون بهتر بشه - مطالعات نشون داده انجام امور عام‌المنفعه واسطه‌های عصبی شیمیایی محرک لذت را در مغز افزایش میده. در ایام بدبینی و ناآرامی، مجبور کردن خودمون برای انجام کارهای خیرخواهانه، دقیقاً کاریه که باید انجام بدیم.چطوری به بطالت نگذرونیم؟گودین همچنین پیشنهاد می‌کنه که از فرصت ماندن اجباری در قرنطینه به شکل مفیدی استفاده کنیم. از انجام کارهای بی‌فایده، تماشای فیلم‌های تکراری، گذران اوقات به بطالت پرهیز کنیم. در عوض تلاش کنیم چیز جدیدی یاد بگیریم، یا به دیگران چیز تازه یاد بدیم. خلاصه اینکه مغزمون رو دائم با چالش جدید آموختن و آموزش دادن مشغول کنیم. این کار لذت عمیق‌تری ایجاد می‌کنه. برای همین بهتره به‌جای درگیر شدن با کار‌هایی که لذت سطحی و زودگذر داره و کمکی هم به توسعه فردی و اجتماع نمی‌کنه درگیر کارهایی بشیم که باعث رشد می‌شه.تمرکز، تمرکز و باز هم تمرکزکار کردن از خونه باعث می‌شه زمانی که برای رفت و آمد و آماده شدن برای کار خارج از خونه صرف می‌شد رو صرفه‌جویی کنیم. حالا یه نظر اینه که همون وقتی رو که قبلا صرف کار بیرون می‌کردیم مصرف کنیم ولی راندمان رو بیاریم پایین. یعنی همون مثلا هشت ساعت رو صرف کنیم ولی شل‌تر کار کنیم. گودین با این نظر البته موافق نیست. ایشون توصیه می‌کنه عمیق کار کنید و وقتی کارتون تموم شد تعطیل کنید. کسی برای زمان مصرف شده برای کار بهتون جایزه نمیده! جایزه را وقتی میدن که از پس یه چالش تو کارتون بر‌بیایید.چطوری منزوی نشیم؟مشکل دیگه‌ی این ایام که محصول همه‌گیری ویروس covid 19 است، منزوی شدن و تنهاییه که با توصیه‌هایی مثل فاصله گذاری بدنی/ فیزیکی، قرنطینه، در خانه ماندن و… برای حفظ سلامت و تلاش برای شکستن زنجیره انتقال بیماری اتفاق می‌افته. برای این شرایط هم گودین پیشنهاد می‌کنه ملاقات و دور‌همی‌های مجازی داشته باشیم و با استفاده از امکانات شبکه‌های اجتماعی فاصله فیزیکی اجباری با کسانی رو که دوستشان داریم جبران کنیم.انرژی این کارها از کجا باید بیاد؟حالا چطور برای این‌که از پس انجام این توصیه‌ها بربیاییم  انرژی داشته باشیم؟ پیاده‌روی مکرر روزانه هر بار به مدت نیم ساعت، ورزش کردن در خانه و وادار کردن بدن به پاسخ دادن به وضعیت انزوا به جای واکنشی عمل کردن، این‌ها توصیه‌های جناب ست گادینه برای حفظ تعادل انرژی بدن.  ضمن این‌که ایشون توصیه می‌کنند که وقت و توجه‌مان را صرف حرف‌های چرت و پرت نکنیم. الان دوره‌ای شده که همه رسانه دارند، ولی ظرفیت توجه ما به داده و اطلاعات محدوده پس بیخودی تلفش نکنید، انتخاب کنید.مهره حیاتی را اینجا بشنوید </description>
                <category>داود ارسونی</category>
                <author>داود ارسونی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2020 14:24:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا طبقه‌ی هفدهم پلاسکو</title>
                <link>https://virgool.io/@arsooni/%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%88-skp6p4obcrcf</link>
                <description>این نوشته را چند روز بعد ریختن ساختمان پلاسکو برای مجله آنگاه نوشتم بخشی از روایت صوتی این نوشته را در رادیو نیست اینجا بشنوید رادیو نیست را در همه پادگیرها و اینجا میتوانید گوش کنید 
 http://radionist.com/podcasts/%d8%a7%d9%be%db%8c%d8%b2%d9%88%d8%af-%d8%b4%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%db%b4-%d9%be%d9%84%d8%a7%d8%b3%da%a9%d9%88/ به یاد آنهایی که در این کشور چهل سال است سوختند هر بار که ترک موتور گازی پدرم به سمت بازار می‌رفتیم، آرزویم رفتن به کارگاهش در چهارراه اسلامبول و ساختمان پلاسکو بود. از همان ابتدای ورود و بستن موتور به گاردهای فلزی خیابان، قلبم تند تند می‌زد که هرچه زودتر وارد بلندترین ساختمان ایران شوم و لذت سواری در آسانسورهایش را برای چندمین بار نوش‌جان کنم.تیرماه بود و هوا تازه گرم شده بود؛ اما وقتی به دروازه‌ی پلاسکو می‌رسیدی، باد خنکی به صورتت می‌خورد و نم حاصل از فواره‌های حوض‌های بزرگ آبی‌اش، روحت را تازه می‌کرد. از کنار نرده‌ی سمت چپ، عبور می‌کردیم و به آسانسورهای غول‌پیکر ساختمان می‌رسیدیم. آسانسور نبود، اتاق بزرگ متحرکی بود که بیست نفر در آن، جا می‌گرفتند.پدر از همان بدو ورود، با همه سلام‌ و علیک و احوال‌پرسی می‌کرد: «سلام علی آقا» ؛ «چطوری حسن خره؟» ، «نوروزعلی هنوز زن نگرفتی؟»نوروزعلی باربری بود که هربار به طور اتفاقی با ما همراه می‌شد و با کوله‌ای سنگین پر از پارچه و لباس‌های دوخته، با ما سوار آسانسور می‌شد. آسانسورچی بدعنق، روی چهارپایه‌ی کوچک کنار دکمه‌های کنترل نشسته بود و شماره‌ی طبقات را با عصبانیت و صدای بلند می‌گفت و چای یخ‌ کرده‌اش را هورت بالا می‌کشید. آن روزها، آرزویم داشتن شغل او بود. چه لذتی می‌بُرد که آن همه دکمه زیر دستش بود و می‌توانست روزانه صدها بار، هفده طبقه را بالا و پایین برود و شاید برای همین، غره به این شغل بود و خودش را مانند یک خلبان کنکورد فرض می‌کرد که می‌گفتند مهرآباد تا پاریس را سه ساعته می‌رود.آسانسور مثل همیشه شلوغ بود، پر از کارگران خیاط که هر کدام لهجه‌ای داشتند. من فقط ترکی و گیلکی را تشخیص‌ می‌دادم و جهانی دیگر را به عنوان یک بچه تهران، فقط دهاتی فرض می‌کردم. «کو طبقه شی؟» پدرم باز هم یک همشهری یافته بود و گیلکی را چنان بلند ادا می‌کرد که من خجالت می‌کشیدم که شاید بچه تهران دیگری هم در آسانسور باشد و من را دهاتی فرض کند! «یازه!» کارگر گیلک هم به همان طبقه‌ی ما می‌رفت. سیگارها در آسانسور ‌هم روشن بود. «آقایون برای سلامتی آقای راننده صلوات!»«طبقه‌ی یازه!» آسانسورچی‌ با صدای تو دماغی‌اش بود. انگار دنیا را به من دادند. هرچند دنیایی دیگر را از من گرفتند. آسانسورم رفت و من در راهروی غربی به همراه پدر تیزروام باید به سوی کارگاه آقای نیلی می‌رفتیم. آقای نیلی را بارها دیده بودم. او بود که برایم یک هواپیمای مسافربری که باطری می‌خورد و روی یک پایه می‌چرخید، خریده بود. هرچند بعدها دانستم همه‌ی خریدهایی که این و آن برایم انجام می‌دادند، از مهربانی‌های پدر بود و او از ترس غرولند مادرم، این گناهان کبیره را به دوش همکاران و صاحب‌کارهایش می‌انداخت.«چطوری بهرام‌خان؟» آقای نیلی بود، بوی خوب می‌داد، بوی اسکناس‌هایی که پدرم به خانه می‌آورد. یک بویی که سال‌ها بعد در جستجویش بودم و نیافتم. بوی مردانگی، بوی اعتماد، بوی پول. «این‌ها رو برش بزن تا ظهر بهرام خان» دستورات آقای نیلی به پدرم همیشه همین بود. پدرم یکی از بهترین برش‌کارهای زنانه‌ی پایتخت بود. اعتبارش به این بود که در ساختمان پلاسکو، نزد آقای نیلی برش‌کاری می‌کند. برش‌کاری شروع می‌شد، با آن قیچی برقی بزرگ برش پارچه که پدرم با افتخار می‌گفت از این‌ها تو تهران ده‌تا هم نیست و من تماشاگر گفتگوهای کارگران و پدرم بودم و اکثر اوقات هم چیزی از آن‌ها نمی‌فهمیدم. «پاشو می‌خوای بری پشت بوم پلاسکو؟» آقای نیلی بود. با من بود؟! خدایا مگر می‌شد تو آنقدر مرا دوست داشته باشی؟ من؟! دانش‌آموز دبستان مشگان طبسی خیابان آریانا؟ مگر جز پسر شاه کسی دیگر‌می‌توانست به پشت بام پلاسکو برود؟ نمی‌دانم چه گفتم، فقط دوباره داخل آسانسور بودم. این بار آسانسوری دیگر با آسانسورچی دیگر. او هم اول عصبانی بود؛ اما با دیدن آقای نیلی گل از گلش شکفت. «آقا پاینده باشید. خدا از بزرگی کمتون نکنه. خدا این یدونه دخترتون را نگه داره. آقا زاده کی باشن؟» دستش روی لپم بوی سیگار اشنوی تازه کشیده را می‌داد. «پسر آقا بهرامه» آقای نیلی جوابش را داد. «به تره بیمیرم سیاه چومه» و شروع کردند به خواندن: « بنفشه گول بیرون بامو بیاد باور تی عهده   بوگوفتبی وقت بهاره آیم تی ور با خنده »«آخرشه» آسانسورچی ترانه‌اش را تمام کرده بود و ما هم از آسانسور بیرون آمدیم. در راهرویی پیچیدیم و من همچنان شور و شعف ناشی از این افتخار بزرگ را با دویدنم به دنبال آقای نیلی نشان می‌دادم. از چند راهرو گذشتیم و چند پله را بالا رفتیم و … خدایا … نزدیک آسمان بودم. آسمان آبی تهران و کوه‌های زیبایش که هنوز لکه‌های برف زمستانی روی آن بود. آقای نیلی کراواتش را شل کرد و کتش را کند و پاکت وینیستون قرمز چهارخطش را بیرون آورد و فندک رونسون‌اش را فشار داد و بوی سیگار در طبقه‌ی هفدهم پلاسکو برایم بوی خوش آرزوهایم شد. اما ما تنها نبودیم. انگار اینجا دنیایی جدا از طبقات دیگر ساختمان بود. پر از کفتر و کفتربازهای قهار تهران که برای اوج دادن کفترهایشان به اینجا آمده بودند. «خیلی نزدیک کناره نرو.» آقای نیلی بود که وظایف پدرانه را برعهده گرفته بود. نگاهم به کفترهای اوج گرفته بود و شنیدن صداها و کف زدن‌های صاحبانشان.تهران زیر پایم بود. «به پایین نگاه کن، بالا را از پایین می‌تونی ببینی؛ اما پایین را فقط باید از بالا ببینی» آقای نیلی بود. مغزم برای فهم این جملات در همین حد بود که بروم و به پایین بنگرم. خیایان شاه دیده نمی‌شد. قدم اجازه نمی‌داد؛ اما باغ سفارت انگلیس را دیدم. تابلوی سینما هما، سر چهارراه اسلامبول که دو هفته پیش با پدر و مادر و خواهرم فیلم هندی دوست من فیل را در آنجا دیدیم. ساختمان بزرگ پست و تلگراف توپخانه هم دیده می‌شد. چهارراه مخبرالدوله، میدان فردوسی و شمیران. چه خوب گفت آقای نیلی که باید پایین را از بالا دید. همه چیز زیر پایت بود. همه چیز کوچک بود؛ اما من بالا بودم، نزدیک آسمان. زیر پایم پدرم، نوروزعلی، حسن خره، علی آقا عکاس، کارگر گیلک طبقه یازده، آسانسورچی بد عنق و آسانسورچی خواننده، همه با آرامش در تلاش بودند. آقای نیلی هم سیگار وینیستونش را کشید و کراواتش را محکم کرد و گفت: «هیچ‌وقت سیگارنکشی‌ها !» در چشمانم سوالی بود که پاسخش را داد؛ «اما اینجا عیب نداره، در طبقه‌ی هفده ساختمان پلاسکو کنار خدا، هیچی عیب نداره.»و سال‌ها گذشت. در نوزده سالگی دوباره با پدرم برگشتم به پلاسکو؛ اولین دوربین زنیت ۱۳۲ را از علی آقا عکاس خریدم، کاپشن زمستان‌های سرد تهران را از همان طبقات خریدم، از کارگرانش عکاسی کردم و با هزار بدبختی در ۲۷دی ۱۳۶۹ به پشت بامش سر زدم. نوروزعلی سرایدار شده بود؛ حسن خره از طبقه چهارده خودش را به پایین پرت کرده بود؛ اما من فقط برای آقای نیلی رفته بودم به آنجا، به طبقه‌ی هفده. آقای نیلی دیگر نبود. می‌گفتند در اوایل انقلاب همه چیزش را مصادره کردند. تا پای اعدام در یک دادگاه چند دقیقه‌ای هم رفت . همانجا که حبیب القانیان صاحب و سازنده پلاسکو به جرم جاسوسی اعدام شد. به اطراف نگریستم. قدم می‌رسید. شاه نبود و جمهوری دیده می‌شد. سفارت انگلیس دیده می‌شد. اما کوه‌های شمیران دیده نمی‌شد. پشت غباری سیاه از چشم تهرانی‌ها پنهان شده بودند. آقای نیلی نبود که بگوید به کناره نزدیک نشو. به کناره نزدیک شدم. پایین را دیدم. همه ریز بودند. همه کوچک بودند. هیچ‌کس به بالا نگاه نمی‌کرد. کسی من را نمی‌دید؛ اما من همه را می‌دیدم، چون بالا بودم. سیگارم را روشن کردم، اولین سیگارم را. هیچ عیب نداشت. چون اینجا طبقه‌ی هفدهم پلاسکو است، کنار خدا هیچی عیب ندارد.سی‌ام دی ماه ۱۳۹۵پانویس:‌ تمام افراد و وقایع واقعی  / ساختمان پلاسکو ۱۵ طبقه و دو طبقه زیرین داشت اما به پشت بام طبقه ۱۷ می‌گفتند.</description>
                <category>داود ارسونی</category>
                <author>داود ارسونی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2020 22:34:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محافظ شهید کاباره میامی</title>
                <link>https://virgool.io/@arsooni/%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%85%DB%8C-hapoivsqlumm</link>
                <description>بهرام خان از اون خیاطای درجه یک تهرون بود . بلند شده بود از بندر پهلوی و نیروی دریای اومده بود تهرون و رو دست همه بلند شده بود . کارش به اونجاها کشید که مشتری های بالای شهر بهش سفارش میدادن . از دختر و زن تیمسار رحیمی تا خانواده جهانگیر فروهر و خانم عهدیه و نوش آفرین . خیاط یه مزون بود و روزی قرار میشه برای پرو لباس یکی از خانومهای شیتان فیتان به کاباره میامی بره . جلوی در یه غولی جلوش را میگیره و میگه: چیکار داری؟-لباس خانم فلان را آوردم .-بچه کجایی؟-پهلوی !-ائووووو بوشو ره ... بفرما تو...و با هم رفیق شدن . هر وقتی سوار موتور بابا می‌شدم و منو می‌برد خونه مشتری ها، منو تو نمی‌برد . انگار من نگهبان موتور بودم ! گاهی هم که کلاسِ کار بالا بود با تاکسی می‌رفتیم و باز من بیرون بودم. خوب بابا حق داشت با اون خانومهای شیتان فیتان خوش‌گل و خوشبو منو ببره چی بگه؟ . دم ظهری بود، برای پرو لباس بابا رفته بود تو و من جلوی در شیشه‌ای کاباره میامی رو ترک موتور نشسته بودم با زور داشتم حروف انگلیسی عمودی نوشته را می‌خوندم . یهو غول را با چشمم دیدم .بابا گفته بود خیلی مَرده .-پسر آقا بهرامی دایی؟- سلام ! آره...و دستمو گرفت برد تو . یه بویی میداد . همون بوی اسکناسهایی که بابا میاورد خونه و میداد به مامان . بوی ادکلن آدم کراواتی‌ها بود . بوی سینما هم میداد . بوی چوب ، سیگار ، عرق سگی .بوی پسته‌های زعفرونی و ترش که اول دوست داشتم همه را میک بزنم بعد همونطور تُفی درش بیارم و دو کپه را باز کنم و بعد مغزشو بخورم .شاهرخ ضرغام اوایل جنگ ایران و عراق گروهی تشکیل داد به اسم آدمخورها و راهی جبهه شددایی به همه دستور میداد . هیچکس جرات عبور از در ورودی را بدون اجازه اون نداشت . ولی من اون تو بودم. می‌گفت: ایشالا بزرگ میشی و میای اینجا کیف میکنی ؟  من که فقط شنیده بودم اون تو میرقصن و عرق میخورن اما اینها قیافه شون به عرق و رقص نمیخورد . همه عرق میریختن . همه دستمال و تی و جارو داشتن . فقط دایی بود که جلوی در پا باز وای می ایستاد و دستور میداد و بعد میامد روی مبل می‌نشست و سیگار وینستون چهارخط می‌کشید. می‌خواستم برم توی سالن را هم ببینم . انگاری دایی فهمید و با دست گنده اش دست منو گرفت و برد توی سالن . چند نفری داشتن سیگار میکشیدن . زنها داشتن رو میزی می‌انداختن . دایی می‌گفت سه چهار ساعت دیگه اینجا باز میشه . بو کالباس همه جا میومد . با بوی همون عطر خوب . دلم می‌خواست کار بابا طول بکشه .دایی ضرغام و دوستان و من نشستهaاولین ساندویچ کالباسم را خورده بودم . میخواستم تا شب بشینم و ببینم کی اینجا میرقصه .کی میخونه .اما همیشه ما قبل باز شدن کاباره اونجا بودیم و اووهههه کو تا شب !!!  بابا هم که میرفت جایی که نمیدونستم کجاست و من پایین بودم و کنار دایی . دومی کالباس را هم خوردم . به آرزوم رسیدم و اولین بار دوتا ساندویچ  خوردم . با کانادادرای ، نون بولکی . اول گفت برات آبجو باز کنم ؟ آبجو شمس . بابا همیشه با پسته میخورد . داییم همیشه به ننه گلتاج می‌گفت آبجو بخوری گوش‌هات باز میشه . ننه گلتاج سمعک میگذاشت. آبجو تلخ بود . دوست نداشتم . اما دلم می‌خواست کاغذ ساندویچ را هم بخورم . کالباس خالی هم خوردم . دایی ورق ورق لوله میکرد و میزاشت تو دهنش و استکان عرق را از تو لوله میریخت تو دهنش .   دایی واقعا شده بود دایی من . از اون دایی ها که دلم میخواست پزش را تو مدرسه بدم . بگم بهش میگن غول . بگم همه را میتونه بزنه . بگم اون همه کاره کاباره میامی هست . همون که بالا شهره . بگم اون با همه آدم معروفا رفیقه . با گوگوش ستار وابی داریوش سلی . بگم اون بهم گفت ایشالا یه روز میای اینجا وسط کلی آدم حسابی و میشینی آبجو میخوری . دلم میخواست روی کاناپه بزرگ چرم قرمز لابی بشینم و دایی برام ساندویچ کالباس و کانادا بیاره و کار بابا هم با زنها هزارساعت طول بکشه و بعد با مامانم دعواش بشه. اما نشد دیگه .شاهرخ ضرغام در جبهه دایی انگار اصلا راضی به کاری که داشت نبود ، نه بود . خودش می‌گفت آقای قربانی مردترین مرد دنیاست . حتا بعد رفتن شاه هم از محمود قربانی تعریف میکرد . خوشحال بود که محمود قربانی گوگوش را طلاق داده بود . میگفت این دختره جور آقا قربانی نبود . میگفت آقا خیلی غیرتی بود . تعریف میکرد آقا یه بار حال محمودرضا برادر شاه را گرفته بود که نظر بی ناموسی به گوگوش داشته و کار و بارش به ساواک کشیده بود . تو مدرسه میگفتن ساواک زیر زمینه ، هرکی حرف بزنه میشنوه . دلم میخواست بازم برم میامی ، اما نشد .  شلوغ پلوغ شد و کاباره بسته شد و دایی هم که ... دایی رفت تو کمیته و اینبار به همه جز آقا قربانی فحش می‌داد. می گفت نماز هم  میخونم . میگفت الان همه چی بهتر شده ، بابام میگفت زر میزنی الاغ ! بهش می‌گفت بدبخت وینستون چهار خط میکشیدی حالا داری سیگار شیراز می‌کشی ، بهتر شده؟بعد  جنگ شد و دایی رفت خرمشهر و دسته آدم خورها تشکیل داد . همه از همون رفقای گنده خودش بودند . بابا هم مرتب بهش فحش میداد و میگفت لیاقت نداشتین . به همه فحش میداد . شاید چون دیگه نمیتونست برای زنها لباس بدوزه . برای خانوم تیمسار رحیمی  . بابا بیژامه میدوخت و مانتو و فحش می‌داد . تا شنیدیم دایی شهید شد . آره دایی شاهرخ . شاهرخ ضرغام . محافظ کاباره میامی .این مطلب بخشی از گفتگوی من با اپیزود شماه یک پادکست رادیو نیست با موضوع کاباره میامی است  https://castbox.fm/episode/اپیزود-اول%3A-هتل-میامی-id2433454-id198417998?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A7%D9%88%D9%84%3A%20%D9%87%D8%AA%D9%84%20%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%85%DB%8C-CastBox_FM پادکست را کامل اینجا گوش کنیدتصاویر ، فیلم و اسناد کاباره میامی</description>
                <category>داود ارسونی</category>
                <author>داود ارسونی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 16:17:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلا ما چه‌کاره حَسَن گرافیک دولت حَسَنیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@arsooni/f-vomrpehqzu9q</link>
                <description>تصویری منتشر شد از امضای یک لوگو توسط مدیر کل میراث فرهنگی مازندران تحت عنوان ساری  بیست بیست و دو که بسیاری از طراحان گرافیک استان را آشفته کرد.به این داستان نگاهی متفاوت دارم.خبر انتشار و رونمایی اینجاست  اوضاع این مملکت چنان آشفته و درهم و برهم است که گاهی پرداختن به حواشی به نظر ساده و معمولی محلی از اعراب ندارد . یکی از این اوضاع آشفته چیزی است به اسم گرافیک . واقعیت است من مانند مرحوم محسن وزیری مقدم به شدت اعتقاد دارم که گرافیک هنر نیست . بلکه یکی از رسانه‌ها یا چیزهایی است که هنر در آن دخالت دارد . مثل ساختن خودروی لامبورگینی و پراید هر دو هنرهایی درشان بکار رفته .یکی در حد اعلا یکی در حد سفلی ! یکی برای طبقه متمول یکی برای طبقه بدبخت وذلیلی چون ما . گرافیک هم شامل این اوضاع است . برای پی بردن به این مفهوم همین الان کارت ملی خودتان را در بیاورید و با احتیاط از هنر عکاسی چهره خودتان عبور کنید(بعدا ترتیب هنر عکاسی را هم خواهم داد) و به گرافیک پشت و روی آن دقت کنید. سوالم اینجاست تاکنون کسی ، ارگانی ، گروهی ، شخصی به صورت جدی به نقد گرافیک ملی این کشور پرداخته ؟  در ضمن دقت فرمایید طراح کارت ملی اولی سه طراح درجه یک و به نام ایرانی بودند اما آیا آن طرح بی اشکال بود ؟ مصاحبه با طراح کارت ملی کارت ملی با طراحی مسعود سپهر و نظارت مرتضی ممیز و مسعود اسدالهیطراح نامشخصجای دوری نرویم . لوگوی جمهوری اسلامی که نام مبارک جل الجلاله به آن زور چپان شده را همه میدانیم که چیست و از کجا آمده ، روی پرچم این کشور هم قرار گرفته . آیا کسی جرات نقد آن را دارد؟ اصلا هم رستمی پیدا شود و نقد کند ایا طراحی را میشناسد که بتواند حکومت و کشوری را اقناع کند و دوباره طرحی جدید بزند؟ نشان سیکهای هند و شباهت با آرم جمهوری اسلامیدر مورد آرم جمهوری اسلامی بیشتر بدانیدهنرگرافیک؟حال برگردیم سر هنر گرافیک . قطعا طراح و سازنده تابلوهای راهنمایی رانندگی هنرمند نیست . طراح قوطی رب زشک هم هنرمند نیست . طراح پوستر فیلم رقاصه در شهر چطور؟ قیصر؟ ها اینجا جناب ممیز وارد شد با چه سبقه‌ای ؟‌نقاشی، طراحی و ... حال کدام یک از هنرمندان گرافیک اصولا توانسته‌اند اثر تجاری خود را به مرحله شی اثر گذار هنری تبدیل کنند؟ خیلی کم  . پس نتیجه این که هر گرافیستی هنرمند نیست وهر گرافیکی هنر . حال برسیم سر ماجرا / لوگویی حاوی تعدادی حلقه رنگی تحت عنوان ساری  پایتخت گردشگری ۲۰۲۲  منتشر شد توسط جوان هنرمند کرمانی سعید خالقی که طبق آثاری که در صفحه شخصی اش دارد هیچ چیزی از گرافیک در آن نیست پس ایشان یک هنرمند است که انگار کارهای خوبی هم دارد . حال چرا لوگوی یک واقعه استانی را طراحی کرده ؟ چون قحط رجال در استان شهید پرور مازندران است . واقعا قحط رجال است نه از بابت طراح درجه یک که فراوان دارد بلکه از بابت آدمی که بتواند قدرت تعامل و سر وکله زدن با سیستم مغشوش و دقیقه نود دولتی را داشته باشد . پس سفارش دهنده میرود سراغ یکی که اوقات فراغت هنری اش را از گرافیک نان در می آورد . کاری که سالها من و بسیاری به آن مشغول بودیم . چون واقعا در آن دوران قحط رجال بود، اما من به جِد و اذعان مرد و نامرد حداقل متخصص نرم افزار بودم و غلط بکنم بتوانم یک خط صاف با خودکار بکشم . پس کارم در حیطه نرم افزار بسیار تمیز و دقیق بود اما طراح نبودم و نیستم . پس خدارو شکر هیچوقت دست به جنایات گرافیکی ملی و کشوری نزدم و هیچوقت هم گرافیک تندریس نکردم (جز گرافیک کامپیوتری که ربطی به گرافیک دیزاین نداشت) پس من حریمی برای خودم ساختم که از گزند فحش دور باشم . حال هنرمند جوان ما فاقد این درک و تجربه از ماجرا بوده . آیا گناهی مرتکب شده؟ هم بلی هم خیر. چرا خیر چون هیچ سیستم آموزشی به آدمها یاد نمیدهد که چطور بتوانند یک فرآیند اقتصادی مبتنی بر گرافیک را رهبری کنند . اما آن مال دوران ما بود این دوران چه ؟ در این دوران هر وب سایت و شبکه اجتماعی در حال آموزش این روش است اما چرا جوانان ما منتظرند مشتریان از پنجره برایشان گیس بیاویزند ؟ پس اینجا طراح ما مقصر است . او به هیچ وجه حرفه‌ای نیست . حرفه‌ای از بابت سازوکار یک شغل.اما در مورد لوگوی موصوف اولا به نظرم به ما ربطی ندارد که برای هر سفارش سازمان و شخصی به وی بتازیم که چرا به فلانی سفارش داده است . او میداند و میزان دانش و جیبش . اما میماند وظیفه طراح که آیا مشتری بدون دانش گرافیکی را باید سرکیسه کرد؟ قطعا خیر . چون اینجا وظیفه‌ انسانی و حرفه‌ای حکم میکند که به او جنس درجه یک در حد توانش بفروشد . پس توان طراح با توان سفارش دهنده در یک سطح هستند . حال چرا ما شاکی هستیم ؟ چون ما سطحمان با آنها یکی نیست . ما تافته جدا بافته‌ای هستیم که در اوضاع انفًس هنر طی الطریق میکنیم و از تبعات آینده آن کار آگاهیم و عده‌ای دیگر کلا وظیفه خود میدانند که به هر چیزی ایراد بگیرند و مدعی شوند بهتر از آن را میسازند . قطعا این در مورد هر چیزی صادق است . از قرمه سبزی تا لامبورگینی و لوگوی بیست بیست و دو پس دست بالای دست بسیار است . حال خودمان را بگذاریم جای سفارش دهنده که نه وقت دارد نه پول ، او چه کند ؟اگر طرح را مزایده بگذارد زمان ندارد اگر زمان داشته باشد با کمپین #من_طراحم مواجه میشود که میگوید کار هنری مزایده ندارد (مشکل هنوز همان هنر لامصب است که بازور به یک لوگوی معمولی چسبیده) پس باید چه کرد . هاااا اینجاست میتوان به دو چیز مراجعه کرد . آدم حرفه ای و خرد جمعی . دو چیزی که امروزه بسیار فراوان شده اما سیستم حکومتی از آن گریز دارد . چرا؟ چون هرجا که شعور و دانش خود را نمایان میکند . حسادت ها بروز میکند . مدیر روابط عمومی دارد . معاون دارد و آنها چشم دیدن آدم خارج از سازمان را ندارند . پس نتیجه همین کارت ملی و کارت پایان خدمت ما میشود . همین پوسترهای دولتی و آرمهای دولتی . و در نهایت یک سوال؟‌ آیا اگر همه این سازمانها و ارگانها مشاورانی متخصص داشتند در هر زمینه آیا الان وضع کشور این بود؟ آیا فساد و فروپاشی اخلاقی انقدر  بنیان کن میشد؟ دوست برنامه ساز و کارگردانی دارم هی مرتب از صداو سیما ایراد میگرفت که این برنامه چیه اون چیه . گفتم تو میبینی؟ گفت نه گفتم فامیلات گفت نه گفتم کل ایران چقدر میبینند گفت ۵۰ درصد گفتم پس نگران چی هستی ؟ گفت آخه من برنامه ساز بهتری هستم . گفتم پس نگران بازار خودت هستی گفت آره . گفتم حق هم داری هم این صدا و سیما در شان تو نیست برو تو آپارات برنامه بساز و پول خوب بگیر و ایشون الان یکی از بهترین برنامه سازهاست برای شبکه های خصوصی . تغییر را از خودش شروع کرد نه از چیزی که توان تغییر در آن را نداره . پس دوست عزیزم . خودم و هرکسی که برای این کشور دلسوزی میکنیم ، اول خودمان را تغییر بدهیم . در دایره خودمان متخصص شویم و بعد سعی کنیم با یک رفتار حرفه ای مجموعه نافرمان را مال خود کنیم . هرچند همین اعتراضات یعنی گوش به زنگ بودن که دیگر دوران خاله بازی در هر کاری به پایان رسیده و باید در هرکاری حواسمان به آدمهای حرفه‌ای این کاره باشد .نتیجه اخلاق: ما خیلی باکلاسیم اونا بی کلاسنتیجه اقتصادی: ما واسه این رقما تره هم خورد نمیکنیمنتیجه سوشیال نتورکی : آقای فرزانه  مدیر کل میراث خیلی معروف شدنتیجه هنری: طراح لوگو بیشتر معروف شد</description>
                <category>داود ارسونی</category>
                <author>داود ارسونی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2019 22:00:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوست دوم! عکاسی از قلعه حیوانات</title>
                <link>https://virgool.io/@arsooni/%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-y1k0qnqcqo9g</link>
                <description>وقتی Miguel Vallinas  عکاس و تبلیغاتچی اسپانیایی تصمیم گرفت یک پروژه تبلیغاتی را تبدیل به نمایشگاهی متفاوت بکنه , اصلا فکر نمیکرد که باید آماج حملات و تشویقهای باور نکردنی و متفاوتی قرار بگیره. پروزه ای تحت عنوان Segundas Pieles یا پوست دوم که با پوشاندن لباس بر تن حیوانات نگاهی نو بر گستره تفاوت های و شباهت های حیوانات و انسانها گذاشت. میگوئل جدا از ایده درخشان و اجرای خیره کننده اش به تمامی جوانب عکاسی نگاهی متفاوت داشت. این که مدل ها نباید پوست انسانی خود را بروز دهند و چه بهتر که دستکش بپوشند و دست در جیب کنند. پز مدل ها یک استایل کلاسیک با نور پردازی ساده که از دو نور سافت تشکیل شده باعث این شده که توجه ما بیشتر به ظاهر آراسته حیوان عزیز متمایل شود! چرا میگم حیوان عزیز؟ . نه این که من جزو حامیان سرسخت هر جنبنده ای در جهان هستم ,خیر! حیوانات میگوئل واقعا عزیز و دوست داشتنی هستند.خر شالگردن پوش میگوئل برای من حضور یک آرتیست است که در خیابان  در حال قدم زدن است. کلاغ آبی پوش او همان دخترک جانوریست که منتظر متلک پسران در خیابان است تا حقش را با قارقارش کف دست او بگذارد. میمون پلیور پوش او همان زن آراسته ایست که در میهمانی های ما میخواهد صدای دلکش داشته باشد و با ضرب و زور لباسهای مزون وارداتی جزیی شخصیت برای خود بخرد! قوی زیبای قرمز پوشش همان دختر رعنای قد بلند من است که مجبورم پشتش بکوبم تا صاف بایستد. کل اسپرت پوشش مهندس جوان وب نوردیست که شاخش موجبات جذب قوچ مونثی خواهد شد. گاو میشش که الله و اکبر حی و حاضر در همه جا یافت میشود و صد حیف که میشود گاو بود و خوشتیپ و گاو نبود و نفهم ! و نگاه مردانه سگ بارانی پوشش که وقار مردانه یک جنتلمن را دارد.میگوئل برایم عکاسیست که کلام &quot;مرگ عکاسی&quot; را محو میکند. میگوئل پوست دوم را نخست در تن خود کرده و سپس در تن مدل هایش. شاید قلعه حیوانات جرج اورول در این زمینه به یاری میگوئل آمده.در رمان قلعه ی حیوانات فرامین هفت گانه ای است که نویسنده رمان در اثر خود لحاظ نموده است. این فرامین عبارتند از:۱) هر چه دوپاست دشمن است۲) هر چه چهار پاست یا بال دارد، دوست است.۳) هیچ حیوانی لباس نمی پوشد.۴) هیچ حیوانی بر تخت نمی خوابد.۵) هیچ حیوانی الکل نمی نوشد.۶) هیچ حیوانی حیوان کشی نمی کند.۷) همه ی حیوانات برابرند.این فرامین اگرچه برای حیوانات اعمال شده اند ولی در بن مفهوم با انسان دیروزی و امروزی مرتبط می شوند.از این منظر رمان قلعه ی حیوانات نوعی ناتورالیسم معنایی است. رمان از بستری کاملاً رئالیسم شکل می گیرد ولی پیامد مفهومی آن نوعی ناتورالیسم معنایی را به تصویر می کشد. ناتورالیسم معنایی بدین خاطر که مفاهیم و مصادیقی که رمان را در جاده ی فهم و اندیشه هدایت می کنند، دو موالید از چهار نوع موالیدی است که دنیای طبیعی و خاکی را شکل می دهند. می توان گفت رمان از حیث ساختار و معنا از دو سبک واقع گرایی و فرا واقع گرایی با بهره گیری از طبیعت شکل و شمایل گرفته است.پس چرا نباید تصاویر میگوئل والیناس از این ناتورالیسم بهره نبرد؟عکاسی امروزه جدا از حضور همه جایی دوربین های دیجیتال ,خود توانسته به انسانها روش هایی را بیاموزد تا کلام نابی را در دست بگیرند که شاید در دهه های گذشته امکان پذیر نبود . گاهی ابزار و برش و مانیپالیشن عکسها ژانگولری در دست افرادی میشود که بدون فهم و مطالعه میخواهند چیزی را بروز دهند که کاملا بی هویت و پوچ است. تو نمیتوانی بدون خواندن رمان قلعه حیوانات و فهم فلسفه ناب اورول عکاس ناب شوی. داشتن لنز فلان و دوربین آنچنانی دیگر مزیت نیست. عکاس باید خود را در گستره وسیع ادبیات و شعر و فلسفه و هنر غرق کند و بدون مطالعه فقط یک ابزار بی مصرف و چندش آوریست که بعد از مدتی حتی توانایی چکاندن دگمه شاترش را هم به اپلیکیشن های بی مصرف عکاسی میسپارد تا در اینستاگرام بیکاران برایش لاو ارسال کنند و طرف هم با بلغور کردن کلماتی چون : اینستالیشن و فتو آرت و هزار درد دیگر که فهمی از آن ندارد , فقط خود را گول بزند و یه مشت احمق چلمنگ مثل خودش را به عنوان افزاینده آمار بازدیدکنندگان همراه کند.کمی به پوست دوم خودمان فکر کنیم !</description>
                <category>داود ارسونی</category>
                <author>داود ارسونی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 18:12:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنجینه سبز در گنجه سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@arsooni/%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-cdmqwrb8lw0g</link>
                <description> کوربیس( Corbis) خبر از راه اندازی آلبوم عکسی به نام گنجه سبزدر تامبلر داد. The Green Cabinet on Tumblr  .در این گالری تعداد زیادی از عکسهای خبری قدیمی منتشر شده که قبل از این در دسترس عموم نبود. کوربیس برای حفظ و انتشار عمومی این تصاویر که قدمت بعضی از آنها به 1880 میرسد از آرشیو ملی عکس خبری ایالات متحده (United Press International picture archive ) کمک گرفته است.این آرشیو عظیم که 11 میلیون تصویر را در خود جای داده است  چنان اهمیت دارد که کوربیس از فرط هیجان ازKen Johnston عکاس , مورخ و منتقد بزرگ آمریکایی دعوت میکند که به چند پرسش او پاسخ دهد.این تصاویر را ببینید  تا هم به میزان ارزش و اهمیت این ارشیو واقف شوید هم به این مطلب که  تحقیق در حفظ آرشیوهای تصویر چه میزان اهمیت دارد.تصاویر گاهی بی نظیر که از خلال شعور عکاسهای آماتور و حتی حرفه ای ناشناس دهه ها قبل سربرآورده و هنوز هم متوانند برای ما سرمشق های جدیدی را به دنبال آورند.توضیحات و مشخصات عکس را در زیر نویس نوشته شده.1922 — Original caption: Stovitts and Mlle. Delysia in dance pose. — Image by © Bettmann/CORBIS

ca. 1933 — Original caption: Combo–Mae West and Greta Garbo. — Image by © Bettmann/CORBIS

16 Jan 1930 — Photo shows Anita Loos, the noted authoress and Cecil Beaton, artist at Palm Beach, Florida. — Image by © Bettmann/CORBIS

14 Dec 1951 — Original caption: 12/15/1951-New York, NY: The Duke of Windsor (r) chats with Mrs. Winston Guest at the swank Knickerbocker Ball at the Waldorf-Astoria Hotel, Dec. 14. Proceeds from the ball went to the Korean War Fund. BPA 2 #1669 — Image by © Bettmann/CORBIS

06 May 1938, Manhattan, New York City, New York State, USA — Original caption: Sight of Face will be the Strip Tease of 1950. New York: At least so says Charles Weidman of the Modern Dance Company. In its newest presentation, This Passion, Weidman’s dancers attempt to show how the civilian of that year will be so military-minded, gas masks and similar accouterments will be as common for wearing apparel as dresses, hats, and pants are today. He envisions the strip tease of 1960 as being a dance wherein the only article of clothing removed by the dancer is the gas mask. Here Katherine Manning, the «Strip Tease Queen», removes her mask to the accompaniment of male gasps and feminine squeals. The «audience» is comprised of Charles Weidman, Limon, Harriette Ann Gray, and Beatrice Seckler. — Image by © Bettmann/CORBIS

20 Apr 1951 — Original caption: Roy Heckler is the literally flea-bitten proprietor of the establishment – he feeds the tiny actors by the simple method of putting them on his arm and letting them help themselves. His father started the flea circus in 1900, and Roy took over in 1925. He used to import the fleas from Italy, but when the war cut off his supply, he started raising his own. He trains only female fleas since they are twice the size as males, but likes to give them names Napoleon, Benny or Rudolph. He trains them not to jump, but to crawl or walk by placing them in a long, horizontal glass tube. They bump their heads every time they jump, and soon they get out of the habit. — Image by © Bettmann/CORBIS

22 Sep 1944, Washington, DC, USA — Original caption: Senator Ellison D. «Cotton Ed» Smith of South Carolina makes a sour face as he demonstrates his feelings concerning the New Deal and the possibilities of a fourth term for President Roosevelt. Face making took place during a meeting of anti-New Dealers at the Hotel Mayflower planning the defeat of the fourth term. — Image by © Bettmann/CORBIS

15 Aug 1925 — Original caption: Closeup of the operation of cutting the purse strings. — Image by © Bettmann/CORBIS

14 Aug 1925, Duxbury, Massachusetts, USA — Original caption: Duxbury, Massachusetts: Little Miss Pansy Soule of Duxbury seated on the head of the Miles Standish statue, as it was being taken down by steeplejacks. Two years ago, the monument was struck by a bolt of lightning and the head and the left arm were broken off. The statue, which is 14 feet high and weighs several tons, is being taken down in sections. — Image by © Bettmann/CORBIS

1915, Philadelphia, Pennsylvania, USA — A crowd waits for bleacher seats at the Baker Bowl for the Chicago White Soxs› first game of the 1915 season in Philadelphia. — Image by © Bettmann/CORBIS

1925 — Children (6-7 years) playing with hose in garden — Image by © Bettmann/Corbis

03 Mar 1946 — Original caption: 3/3/46-New York: Bobby-soxers, female half of the more than 6,000 teenagers who today appeared at the 7th Regiment Armory in New York, to enjoy the first of a series of «teen-frolics,» surround Benny Goodman whose orchestra gave out with the music for a jitterbug contest. Some of the young ladies hold photos of the «king of swing» waiting for his autograph. Civic groups beleive these entertainment programs for young America will help lessen juvenile deliquency. Similar dances will be held in other cities throughout the nation, all under legitimate sponsorship. BPA2 #4036 — Image by © Bettmann/CORBIS

</description>
                <category>داود ارسونی</category>
                <author>داود ارسونی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 18:03:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازتاب جوانی در آینه عکاسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@arsooni/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-yw9r2qifvuy6</link>
                <description>عکاس خوش ذوق آمریکایی Tom Hussey که به تازگی در دالاس تگزاس برنده جایزه عکاسی تبلیغاتی در بخش سبک زندگی شده ، مجموعه جدیدی به اسم «بازتاب» را عکاسی کرده که درآن انسان با تماشای تصویر خود در آینه دوره ای از جوانی خود را میبیند. تام در مصاحبه ای که با پتاپیکسل کرده گفته ، ایده این کار را از یک کهنه سرباز ۸۰ ساله آمریکایی به اسم گاردنر گرفته که همیشه دوست داشته خودش را جوان ببینه! این صحبت کوتاه با گاردندر نتیجه اش این شد که تام هاسی پیرمرد را جلوی آینه حمامی قرار بده و تصویر جوانی گاردنر در آن نمایش داده شده و از این طریق گاردندر به آرزویش دست یافت.نتایج این عکاسی تبدیل شد به یک کمپین تبلیغاتی در مورد داروهای پیشگیری از آلزایمر. از وقتی که تام هاسی این کمپین را در صفحه Behance خودش در سال ۲۰۰۹ گذاشت ، تابحال یک و نیم میلیون بازدید کننده داشته. ایده های درخشان عکاسی تبلیغاتی در کشورهای دنیا که عکس را از حالت صرفا سفارشی در میاره و به اون وجه کاملا هنری میده در سراسر وب بسیار زیاده و عجیبه که چطور در کشوری مانند ایران که تعداد دوربین های حرفه ای کانن و نیکون (طبق آمار رسمی واردات) به تناسب جمعیت از کشور آمریکا هم بیشتره شما اصلا به همچین موارد بر نمیخورید و بیشتر دوربین به دستان ما علاقه شان به عکاسی صرفا در حد خرید دوربین و کلاس رفتن و کلاش گذاشتنه!من همیشه تاکید میکنم و بازهم میگم که ما حتی کپی کار و تقلید کننده ماهر هم نداریم و صرفا هنوز به توهم ثبت موضوعات عکاسی فرمالیستی دچاریم و هیچ تلاشی هم در درمان این نقص نمیکنیم . خدا به همه‌مان شفای عاجل عنایت فرماد!</description>
                <category>داود ارسونی</category>
                <author>داود ارسونی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 17:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>