<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آروین ملک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@arvinnmalek</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:47:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1708894/avatar/EUYBPQ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آروین ملک</title>
            <link>https://virgool.io/@arvinnmalek</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در سوگ رویاها</title>
                <link>https://virgool.io/@arvinnmalek/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-acawcpwgxtqq</link>
                <description>تو بچگی‌مون فکر می‌کنیم به آینده‌مون و کلی رویاهای خفن واسه خودمون می‌سازیم.بزرگ که می‌شیم به رویاهامون نمی‌رسیم و چیزایی گیرمون می‌آد که دوست نداریم. شبا وقتی می‌خوابیم به رویاهای گذشته‌مون فکر می‌کنیم تا شاید بیان به خواب‌مون، ولی نمی‌آن.پیر که می‌شیم یادمون می‌ره رویایی هم داشتیم. این‌جوری با رویاهای از‌دست‌رفته و فراموش‌شده‌مون دفن می‌شیم.این زندگی ماهاست...</description>
                <category>آروین ملک</category>
                <author>آروین ملک</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 11:05:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خفه‌ شو و لذت ببر!</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%AE%D9%81%D9%87-%D8%B4%D9%88-%D9%88-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%A8%D8%B1-ogkim7loalq1</link>
                <description>&quot;مثلث غم&quot; ساخته روبن اوستلوند، فیلم تحسین‌شده جشنواره کن امسال است که موفق شده در سه رشته اصلیِ بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه اورجینال، نامزد جایزه اسکار شود. هسته مرکزی فیلم، ارتباطِ بین طبقه کارگر و طبقه مرفه جامعه را که بیش‌تر اعضای آن را &quot;برندبازها&quot; تشکیل می‌دهند، نشان می‌دهد.فیلم به‌وضوح پوچی زندگی سلبریتی‌ها و ثروتمندانی را که حتی نمی‌دانند با آن همه پول چه باید بکنند، به تصویر می‌کشد و رفتارهای ناشایست‌شان را آشکارا نقد می‌کند.کارل و یایا، دو مدل که تحت فرمانِ برندها هستند، با یکدیگر رابطه عاشقانه دارند. رابطه‌ای مسموم که حتی گاها بر سرِ حساب کردن هزینهِ رستوران نیز به خطر می‌افتد. بنابراین، زوج تصمیم می‌گیرند تا به خود استراحت دهند و به یک سفر دریایی لاکچری بروند. سفری در یک کشتی تفریحی که طبقاتِ جداگانه‌ای برای خدمه و مهمانانِ ویژه دارد و به‌نوعی، تصویری کوچک از جامعهِ انسانی بزرگ ماست.وودی هرلسون، در نقش ناخدا توماس، با حضور کوتاهش، فیلم را با وجودِ پیام تلخش، اندکی شیرین نگه می‌دارد. ناخدایی که خلوت خود را می‌خواهد و به درخواست‌های خدمه برای حضور در بینِ مهمانان ویژه اعتنایی نمی‌کند. تنهایی زمانی این اتفاق می‌افتد که یکی از مهمانان، به تمامی خدمه دستور می‌دهد تا &quot;خفه شوند و از جکوزی لذت ببرند&quot;، چون‌که همه مردم با یکدیگر برابرند و این حق را دارند که هرچیزی را که دوست‌داشتنی به‌نظر می‌رسد، امتحان کنند و خوش باشند. این تصور از برابری، با انتخاب هوشمندانه موسیقی کمیکی که روی لحظات تفریح ساکنین کشتی میکس شده و قطع ناگهانی آن، درست در آغاز لحظاتِ پرتنشی چون عدم حضور ناخدا یا تکان‌های عجیب کشتی، زیر سوال می‌رود و مجددا، نابرابری، پس از دریازدگی میهمانانِ ویژه و عادی بودن وضعیت برای خدمه، خود را نشان می‌دهد.سوالِ اساسی فیلم آن‌جا مطرح می‌شود که کشتی، غرق شده و فقط تنی چند از ساکنین آن زنده می‌مانند و به یک جزیره می‌رسند. یک نظافت‌چی توالت به‌نام ابیگیل، به‌علت برخورداری از مهارت‌هایی چون ماهی‌گیری و درست کردن آتش، قایق نجاتِ سالم‌مانده از حادثه و حتی معشوق یایا، کارل، را که جوانی خوش‌سیماست، تصرف می‌کند و خود را ناخدا می‌نامد. ثروتمندانِ نجات‌یافته، با این واقعیت روبرو می‌شوند که به‌جز به دست آوردن ثروت و مقامِ والای اقتصادی، به هیچ موفقیتی نرسیده‌اند. کسانی که برای یک تکه اضافی ماهی کبابی دست به هر کاری می‌زنند، در نوشیدن شامپاینِ &quot;گران‌قیمت&quot; زیاده‌روی می‌کنند، به‌عنوان مدل و اینفلوئنسر، غذاهایی را تبلیغ می‌کنند که به‌ مواد سازنده آن‌ها نیز حساسیت دارند، کتاب نمی‌خوانند و جملات قصاری را که در مدرسه شنیده‌اند، به رخ یکدیگر می‌کشند و تن به برهم خوردن روابطِ عاطفی‌شان نیز می‌دهند. کسانی که حتی قادر به روشن نگه داشتن یک آتش ساده نیز نیستند و با وجودِ آن ثروت و مکنت هنگفت، به‌راحتی ریاست یک نظافت‌چی توالت را می‌پذیرند. نظافت‌چی توالتِ عقده‌ای، که حتی پس از پذیرفتن یایا به‌عنوان دوست و یافتن راهی برای نجات، برای کمک به باقیِ کسانی که در جزیره گیر افتاده‌اند، به شک می‌افتد و پایان دیوانه‌وار فیلم نیز ما را در این تصور که ذات انسان تغییرناپذیر است و هر موجودی، سنگدلی پنهان خود را دارد، نگه می‌دارد. جایی که مصداق بارز سوءاستفاده از قدرت و ثروت (یعنی همان کاری که ثروتمندان و سرمایه‌داران در کشتی انجام می‌دادند) را صریحا توی سرمان می‌زند.پ.ن: موسیقی متن محدود استفاده‌شده توو لحظات خاص فیلم برام جالب بود.</description>
                <category>آروین ملک</category>
                <author>آروین ملک</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 20:21:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بتمن v بیمه‌من (#بسپرش_به_ازکی)</title>
                <link>https://virgool.io/@arvinnmalek/%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-v-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%86-u29cfam6taqs</link>
                <description>درست لحظه‌ای که جوکر به وعده‌اش عمل می‌کند و ریچل را در مقابل بتمن از عمارت بلند وین پائین می‌اندازد، بتمن پایین پریده و دست ریچل را که فریادزنان یاری می‌طلبد، گرفته و همراه او روی یک ماشین شاسی‌بلند شیک پرت می‌شود. الیاف و جنس لباس و شنل بتمن، به او امکان می‌دهد تا بدون صدمه به روی ماشین فرود بیایند، البته ماشین داغان شده و سقفش تماما تخریب شده. بتمن (با همان صدای تودماغی): تو خوبی؟ ریچل اندکی آسوده‌تر است. به شانه بتمن تکیه می‌دهد. ریچل: بیا دیگه این کار رو نکنیم. بتمن نیز آسوده‌خاطر شده. هنوز فرصت تنفس مجدد نیافته‌اند که صدایی توجه‌شان را جلب می‌کند. صدای مردی میانسال. صدا: بتمن!! بتمن نگاهی به صاحب صدای طلبکار می‌اندازد. بتمن: چی شده؟ چته بابا؟ مرد: ماشینم! ریچل تازه متوجه وضعیت شده. ریچل: اوه اوه! گمونم کمپوتش کردیم! مرد: گمون کنی؟! مرد حسابی، ببین چی‌کار کردی ماشینو! بتمن: بابا حادثه‌س دیگه! تقصیر من نیست! مرد: تا هر اتفاقی می‌افته فوری باید بپری پایین رو وسیله مردم؟ می‌دونی چه‌قدر باید بابت تعمیرش هزینه کنم؟! بتمن (از روی ماشین پایین می‌پرد): خب تقصیر خودته بیمه‌ش نکردی! مرد: آخه کی به شرکت‌های بیمه اعتماد داره؟ بتمن: خب می‌رفتی ازکی! مرد: از کی؟ بتمن: از هیچکی! خود ازکی بابا! ریچل (لباسش را می‌تکاند): بتمن جان، فکر کنم هنوز به گاتهام نرسیده. بتمن (متفکرانه): جدی؟ ناگهان نوری فضا را روشن می‌کند. نوری سفید که توجه همه را جلب کرده. مردی را می‌بینیم که لباسی تماما سفید با شنلی بلند به‌تن دارد و در حال پرواز است. شبیه سوپرمن اما با استایل شغلی متفاوت. او &quot;بیمه‌من&quot; است. بیمه‌من (معلق در هوا): کسی از بیمه گفت؟ ریچل: یا خواهر بروسلی! تو دیگه کی هستی؟ بیمه‌من: من بیمه‌منم! مرد: ابرقهرمان جدیدی نکنه؟ بیمه‌من: یه‌جورایی شعبه ازکی توی گاتهامم. من مامور شدم به خرابکاری‌های بتمن بعد ماموریت‌هاش رسید‌گی کنم. یه چیزی مثل این. به ماشین اشاره می‌کند. مرد: وای جیزز کرایست خیرت بده! من از بتمن شاکی‌ام! بیمه‌من: نگران نباشین! بسپرینش به بیمه‌من! بتمن: شکایت چیه؟ حاجی اگه خسارت می‌خوای بیا چکشو بکشم دیگه. شکایت می‌کنی از منِ خوش‌تیپ قشنگ به این مرتیکه سفید کم‌رنگ؟ مرد: بی‌راه هم‌ نمی‌گه‌ها. خسارت بده اوکیه. بیمه‌من روی دوپا می‌ایستد. دیگر معلق نیست‌. بیمه‌من: فکر کردی ساده‌ست؟ نه جان! باید کروکی تعیین شه، محاسبه شه، درخواست تنطیم شه، بعدش مقایسه شه ببینیم کدوم می‌صرفه که طرفین رضایت داشته باشن، الکی نیست که بتمن جون! کار می‌بره! بتمن: تا وقتی توافق هست، چرا دوسیه‌بازی؟ پولشو می‌دم خلاص! بیمه‌من: چرا متوجه نیستی؟ من روسایی دارم! وسط ماموریتم! بتمن: منم وسط ماموریتم! جوکر اون بالا همه‌رو اسکل خودش کرده! باید برم کنترلش کنم! ریچل جان، شما برو بحث مردونه‌س. ریچل (کاملا گیج): باشه. ریچل صحنه را ترک می‌کند. بیمه‌من: کنترل جوکر وظیفه توئه، کنترل تو هم وظیفه من. من که کارم رو کردم! الان هم فقط باید منتظر روال اداری باشیم. بتمن: بفرمائید کله‌پاچه ما رو هم بار بذارین دیگه! زنی از ناکجاآباد وارد می‌شود. با یک تخته‌شاسی و خودکار. زن: بله حتما، مغز و زبون هم می‌خواین؟ بتمن: یا آلفرد! تو دیگه چی می‌خوای؟! زن: بخش پذیرایی. همیشه حق با مشتریه! مرد (با خوش‌رویی): من یه میلک‌شیک می‌خواستم. زن: الساعه! (در حال خروج از صحنه): سفارش! بتمن: بیا! من نباشم این‌جا می‌شه دیوونه‌خونه! بیمه‌من: فعلا که شما هستی، همه هم روانی‌ان! بیا بریم قالو بکن دیگه! بتمن: باشه آقا! تسلیم! تسلیم! اه!! چند ساعتی می‌گذرد و روال و اداری و به‌قول بتمن، دوسیه‌بازی انجام می‌شود. مرد به خسارت خود می‌رسد و رضایت می‌دهد تا بتمن خلاص شود. بیمه‌من خوشحال به‌نظر می‌رسد. بتمن: داداش این که تموم شد، ولی اگه جوکر، هاروی دنت رو پیدا کرده باشه، به روح ننه‌بابام توماس و مارتا، این‌دفعه باید خودت دنبال بیمه‌عمر باشی! بتمن سریعا به صحنه اول برمی‌گردد. جایی که جوکر، کلافه و خشمگین ایستاده. جوکر: بتمن! خیلی علافم کردی! بگو اون هاروی دنت لعنتی کجاست؟! بتمن: پیداش نکردی کله‌سبز شلغم؟! بیا دعوا! جوکر و بتمن به‌سمت هم حمله‌ور می‌شوند و بتمن جوکر را با تمام توان، به‌سمت ساختمانی پرت می‌کند. جوکر به‌پشت روی یک ماشین می‌افتد و کاپوت و شیشه آن را نابود می‌کند. بتمن: خودشه ناکس! (تازه متوجه شده) شت! صدایی از داخل یک برج: وااااای! ماشینم!!! دوباره بیمه‌من از ناکجاآباد ظاهر شده. کلافه و درمانده. بیمه‌من: بتمن!!!!! بتمن (آهی می‌کشد): چرا تموم نمی‌شه این کابوس؟پ.ن: با اجازه از آقام نولان، باید شوالیه تاریکی رو دیده باشین تا بدونین کدوم صحنه رو می‌گم.پ.ن ۲: می‌دونم جایزه رو نمی‌برم. تا لاطائلاتی دیگر خدانگهدار!#بسپرش_به_ازکی</description>
                <category>آروین ملک</category>
                <author>آروین ملک</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 12:27:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برتری (نسخه کامل)</title>
                <link>https://virgool.io/@arvinnmalek/%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-vfasj5bco2cd</link>
                <description>مرد جوان، به روبرو خیره شده بود. به چیزهایی فکر می­کرد که زن به او گفته. زن، همچنان که به فنجان قهوه ­اش زل زده بود، حوادثی را که پشت سر گذاشته بود، از ذهن و نظر می­گذراند. مردِ جوان، پاسخی برای درخواست او نداشت. تردید، به او اجازه سخن گفتن یا حتی تصمیم گرفتن نمی­داد. صاعقه ای فضای غروب­ گرفتهِ بیرون از کافه را برای ثانیه ­ای روشن کرد. صدای نسبتا بلند آن، افراد نشسته در کافه را از جا پراند. همه، به­ جز زن و مردی که به هم زل زده بودند. ناگهان، پرسشی به زبان مرد جاری شد که نباید. گویی صدا و نورِ آن صاعقهِ ناگهانی، ذهنش را برای لحظه­ ای از کنترل خارج کرد.«اون که دیگه مُرده. چرا این­قد بهش اهمیت می­دی؟»زن، همچنان به او نگاه می­کرد. انتظار چنین پرسشی را داشت. لبخندی بسیار کم­رنگ بر لبانش ظاهر شد. سپس، آهسته پاسخ داد:«چون جونمو نجات داده. دو بار.»مرد ساکت شد. می­دانست اگر کلامی دیگر بر زبان بیاورد، موجب خشمِ طرف مقابلش می­شد. ولی با این­ حال، آخرین سوالش را نیز پرسید:«هنوزم رانندگی می­کنی روژان؟»زن که بعد از مدتی نسبتا طولانی، بالاخره راضی شده بود تا اندکی به فنجان قهوه ­اش نزدیک شود، ناگهان دست نگه داشت و به مرد نگاه کرد.«نه. مگه اینکه بخوام دور بشم.»«از چی؟ از خودت؟»«شاید.»مرد، متوجه غمِ بزرگی که در صدای زن بود، شد. آهسته سری تکان داد. از شیشه، نگاهی به بیرون از کافه انداخت. اتوموبیل قهوه ­ای رنگ زن، مثل همیشه، بی­ مانند و یکه تاز به­ نظر می­رسید. درخشش همیشگی­ اش را داشت. مرد لبخندی کمرنگ زد.«باشه. می­برمت پیشِ اون دختر.»زن، با شنیدن این کلمات، امیدی تازه گرفت. حالا می­توانست کمی قهوه سرد بنوشد...***باران، تند و بی ­رحمانه می­بارید. سیاهی شب، به روشنی چشمان سرنشینان اتوموبیل قهوه ­ای، چیره شده بود. روژان، تمام تلاش خود را برای منحرف کردن اتوموبیلی که در تعقیب آن­ها بود، کرده بود. اکنون، آن اتوموبیلْ مماس با بدنه اتوموبیل قهوه ­ای، آهسته ­آهسته به لحظه پیروزی در این جدال نحس، نزدیک می­شد. روژان فرمان را چرخاند. اتوموبیل سیاه ­رنگ، تعادل خود را از دست داد و از ماشین قهوه­ ای فاصله گرفت. آشفتگی، سمیرا را احاطه کرده بود. نگاهی به صندلی عقب انداخت. هم­قطارش، خون زیادی از دست داده بود. تقریبا در آستانه مرگ. تحمل زن، به ایستگاه آخر رسید.«گاز بده روژان!»«170 تا دارم می­رم!»اتوموبیل سیاه­ رنگ، ناگهان، موازی با آنان ظاهر شد و به روی آنان، آتش گشود. سمیرا واکنش نشان داد و جوابیه آتشینِ درخوری داد. اتوموبیل سیاه­ رنگ متوقف شد. راننده مسلح، با شلیک سمیرا، از دُور مسابقهِ مرگ خارج شده بود. ماشین قهوه ­ای، تعادل درستی نداشت. سمیرا به روژان نگاه کرد. گلوله ­ای در کتفِ روژان نفس می­کشید. دستان سمیرا که تا همین چند لحظه پیش، برای کشتن یک مردِ مصمم و قوی، ابایی نداشتند، اکنون می­لرزیدند. شرایط دشواری بود.«بزن کنار! زود باش!»روژان، با اندک توانی که داشت، اتوموبیل را متوقف کرد. سمیرا به او کمک کرد تا به جای او بنشیند. خود، پشت فرمان نشست و با سرعت، به پیشروی در مسیر پیشین ادامه داد.باران، همچنان نامهربان بود.***مردی که در حال مداوای روژان بود، مانند مکانی که در آن زندگی می­کرد، عجیب بود. جایی سرد و تاریک و مرتفع. روژان درد می­کشید و سعی می­کرد، در برابر اعمال زمخت پزشکِ ممنوع ­الطبابت، تاب بیاورد. سمیرا مضطرب بود. یقینا، بیش از چیزی که از سر گذراندند، در انتظارشان بود. راننده مسلحی که از سر راه خود برداشتند، تنها آدم او نبود. آن مرد، مسلما افراد بیش­تری را برای بازپس­ گرفتن پول­های مسروقه ­اش، به­ دنبال آن­ها می­فرستاد. سمیرا نمیتوانست به تمام این خطرات پیشِ رو فکر نکند. صدای پزشکِ عجیب، او را برای لحظه­ ای به خود آورد.«این­قد راه نرو سمیرا. می­ری رو مخم.»سمیرا ایستاد. به روژان که نفس­ نفس می­زد، نگاه کرد. به این زن، مدیون بود. اکنون، لحظهِ جبران بود.به سرعت به­ سراغِ سامسونت بزرگ پول­ها رفت و بدون توجه به صداها و هشدارهای پشت سرش، از آن مکان خارج شد.***سمیرا، روبروی مرد عینکی که سیگارِ برگ در دست داشت، ایستاده بود. مرد ساکت بود. نگاهی به او و سپس، سامسونت پول­ها انداخت. سری تکان داد. متوجه موقعیتی که رخ داده بود، شده بود. سمیرا می­دانست کاری که انجام داده، چه ­قدر ممکن است مخاطره ­آمیز باشد. با این­ حال، به آینده و رهایی­ اش امید داشت.مرد، پس از مدتی سکوت، تصمیم گرفت مثل همیشه، زیردستش را سوال­پیچ کند:«چی شده؟ چرا تنهایی؟»«اون­طور که می­خواستیم پیش نرفت.»«مطمئنم همین­طوره. بهم بگو چی شده؟»«همه ­چیزِ نقشه­ مون دقیق بود. الا تعداد آدمایی که...»«کوتاه جواب بده.»سمیرا ساکت شد. مرد می­دانست که سمیرا، بدون تلفات، از عهده این­ کار بر نمی ­آید. ادامه داد:«سیمین مرده؟»«بهش شلیک کردن.»«راننده­ تون چی؟ اون زنه.»«عقاب داره بهش می­رسه.»مرد خشمگین شد. با کف دستش، محکم روی میز کوبید و سپس ایستاد. سیگار بزرگش را در ظرف روبرویش له کرد.«مگه نگفتم هر اتفاقی افتاد، مستقیم بیا این­جا؟!»«افتادن دنبالمون!»«خب بیفتن! بی ­عرضه که نیستین! اسلحه داشتی، این­که الان این­جایی، یعنی از پسش براومدی. مگه نه؟!»«آره، ولی...»«گوش کن سمیرا... بهت گفته بودم مستقیم بیای این­جا. گفته بودم تو انتخاب افراد دقت کن. گفته بودم حواست به کار باشه. گفته بودم حواست به سیمین باشه!!»«حواسم بود، ولی...»«وقتی می­گی ولی، یعنی حواست نبوده! وقتی هم که حواست نباشه، یعنی...»مرد ساکت شد. عینکش را از چشم برداشت. چشم چپش که کاملا سفید بود و بینایی نداشت نیز، سرشار از خشم بود:«بهم بگو راننده کجاست؟»«پیش عقاب.»«خیل خب. حواسم بهش هست.»«قول و قرارمون؟»«کدوم قرار؟»«گفتی بعد از این­ کار، می­تونم برم. بهم قول دادی.»«آره آره... البته. بهت گفتم می­تونی بری. بعد از پرداخت دستمزدت.»مرد یک­ چشم، کشوی میزش را باز کرد. اسلحه ­اش را بیرون کشید و به سمیرا شلیک کرد. سمیرا روی زمین افتاد. ناباورانه، خود را به­ سمتِ در خروج می­کشید. این حادثه را پیش­ بینی کرده بود. پیش از آن­که مرد یک­ چشم، از پشت میزش بلند شود و به­ سمتِ او حرکت کند، دکمه ­ای را روی موبایلش فشار داد. مرد، به بالای سر او رسید.«گفته بودم می­تونی بری. ولی مشخص کردم به چه مقصدی؟»بعد از گفتن این کلمات، به سر سمیرا شلیک کرد. چشمان سمیرا، خیره به سقف، باز مانده بود. مرد یک ­چشم، به چشمان او زل زد.«فرستادمت پیش پدر و مادرت.»***عقاب، روی صندلی­ اش نشسته بود. منتظرِ تمام حوادث عجیبی که در انتظارش بودند. در دستانش، یک اسلحه بزرگ، آرام گرفته بود. سایه مردی را روی پنجره مرتفعِ مخفیگاهش حس کرد. از جای خود برخاست. ناگهان، پنجره مرتفع شکسته شد و مردی داخل شد. عقاب، با مسلسلش، به میزبانی او رفت. درِ اتاق، با لگد باز شد و مردی مسلح داخل شد. مسلسلِ عقاب، هنوز در حال شلیک بود. مرد مسلح، به روی او آتش گشود. عقاب، همان­طور که سوراخ سوراخ می­شد، مسلسل را به­ سمتِ او گرفت. مرد روی زمین افتاد. زخم­های جدی برداشته بود. عقاب، آخرین نفسش را با لبخند کشید. در آخرین شب زندگی­اش، کاری مهم انجام داده بود. نجات جان زنی مستحق و گرفتن جان کسانی که مسئول اتفاقاتی تلخ و وحشتناک بودند.مرد سومی وارد آن اتاق سرخ شد. هم­قطارش را زخمی روی کف اتاق دید. بالای سر او رفت. مرد، دستش را برای کمک دراز کرد، ولی مرد سوم، به سر او شلیک کرد...مرد سوم، به­ سمتِ اتاق کارِ عقاب رفت. اتاقی که محل طبابت او در تاریکی، پس از ممنوعیتِ قانونی بود. اتاقی که به ­تازگی خالی شده بود.روژان رفته بود.***ماشین قهوه­ ای روژان، جاده را طی می­کرد. تصمیمِ حیرت­ آوری که سمیرا گرفت، او را تکان داده بود. او به سمیرا، دو زندگی مدیون شده بود. جایی برای جبران نبود. عقاب، قبل از فراری دادن او، اطمینان داده بود که سمیرا، زنده از آن­جا بیرون نخواهد آمد...ماشین قهوه ­ای، به یک آپارتمان رسید. روژان، توامان با درد، از ماشینْ خارج و واردِ آپارتمانِ مجلل و تک­نفره­ اش شد. ساعت، نزدیک دوِ صبح بود. روژان، بدون آن­که نگران زخم کتفش باشد، بی­ هوا خود را روی کاناپه انداخت.شبِ سختی بود...صبح، از راه رسید. روژان، تکانی به خود داد. روی همان کاناپه، خوابش برده بود. زخمِ دستش، هنوز کمی اذیتش می­کرد. ولی عقابْ قبل از مرگش، به ­خوبی به آن رسیده بود. روژان از جا برخاست. کمی فکر کرد. اتفاقات شب گذشته، به خوبی در ذهنش ثبت شده بود. به آشپزخانه رفت. یک لیوان بزرگْ شیرِ سرد نوشید. نفسی عمیق کشید. در سرش، یک شماره تلفن می­چرخید. شماره­ ای که باید با آن تماس می­گرفت. شماره­ ای که مربوط به یک مرد یک ­چشم بود.روژان، یک کار نیمه­ تمام داشت.***مرد یک­ چشم، تلفن را برداشت. تلفنی که برای آخرین سفارشِ کارش تهیه کرده بود. می­دانست چه کسی ممکن است با او تماس گرفته باشد. بی ­آن­که اهمیتی به شخص تماس­ گیرنده دهد، شروع به صحبت کرد:«بگو.»روژان، در یک تلفن عمومی ایستاده بود و صحبت می­کرد. تمام فکر و ذکرش، زدن ضربتی مهلک به مرد یک ­چشم بود.«چیزی دستته که مال تو نیست.»«بعید می­دونم.»«بهتره بهش فکر کنی! چون اگه هم صاحب اون ساک شده باشی، فقط نصفش دستته. یک ساک دیگه هست که پیش منه.»مرد یک­ چشم، به سخنان روژان شک داشت. باید فکر می­کرد که ممکن است یک جای کار، ایرادی کوچک داشته باشد. اما تصمیم گرفت این ­بار نیز خطر کند.«بیا پیش من. امشب.»روژان، گوشی را گذاشت. آماده هر پیشامدی بود. اما هیچ ایده ­ای نداشت.به نظر او، همین­قدر کافی بود. آماده بودن.موعدِ قرار فرا رسید. ماشین قهوه­ ای، به اقامتگاه خارج شهر مرد یک­ چشم، نزدیک شد. کمی دورتر از عمارت ایستاد. در آستانه در ورودی اصلی، دو نگهبان ایستاده بودند. روژان، با آرامش، از ماشین پیاده شد و به­ سمتِ نگهبانان رفت. نگهبانان، حرکات او را زیرنظر داشتند. نگهبان اول، چیزی در بی­ سیم خود گفت.«رئیس، داره می ­آد.»روژان، قبل از این­که به آن دو برسد، چاقوی بزرگی را آماده کرده بود. روبروی آن دو ایستاد. نگهبان دوم، شروع به صحبت کردن کرد:«باید سلاحتونو تحویل بدین، خانوم.»روژان، بی­ حرفِ پیش گفت: «باشه.» ولی به­ جای تحویل سلاح، آن را در گردن نگهبان فرو کرد. نگهبان اول، دست به اسلحه برد، ولی روژان، چاقو را از بدن دومی کشید و وارد قلب اولی کرد. نگهبانان، روی زانو افتادند. روژان، در جلیقه یکی از آنان دست برد و یک کارت هوشمند بیرون کشید. کارتی که برای باز کردنِ قفلِ الکترونیکِ در، احتیاج بود. روژان، به بالای سرش نگاه کرد. متوجه یک دوربین مداربسته شد. افراد داخل خانه، از حضور و آخرین کاری که کرده بود، خبر داشتند. روژان لبخندی زد، در را باز کرد، محکم به عقب کشید و خود پشت در پنهان شد. صدای شلیک گلوله یک اسلحهِ اتوماتیک، شنیده می­شد. پس از چندین ثانیه، صدای شلیک قطع شد. مرد مسلح، در آستانه در ظاهر شد و به جسد دو نگهبان نگاه کرد. سپس چیز سردی را در گلوی خود احساس کرد. چاقوی روژان، با پوست او طرح رفاقت ریخته بود. روژان، اسلحه کمری مرد را از کمربند او کشید و با لگدی، مرد مسلح را به زمین انداخت.سه مرد منتظر او بودند.روژان، وارد خانه شد.سه مرد، همزمان، به روی او آتش گشودند.روژان، شلیک­های دقیق داشت.سه مرد، روی زمین افتادند.روژان، از روی جسد آن­ها رد شد...از پله­ ها بالا رفت. به اتاق مرد یک­ چشم رسید. دیگر کسی نبود. درِ اتاق قفل بود. صدای آهسته­ِ باز شدن قفل در، به گوش رسید. در لحظه­ ای که در قرار بود باز شود، روژان به قفلِ در شلیک کرد. مرد پشت در، دستپاچه و زخمی، روی زمین افتاد. روژان به سر او شلیک کرد. سرش را بالا آورد. چشمانش، با تنها چشمِ بینای مرد یک چشم، تلاقی کرد. مرد یک ­چشم، کشوی میزش را باز کرد. روژان، اسلحه را به­ سمتِ او گرفت...«دستات رو میز باشه.»مرد یک­ چشم لبخندی زد، سری تکان داد و دستانش را روی میز گذاشت. روژان، از روی جسد مرد نگهبان رد شد و به­ سراغِ او رفت. چخماق اسلحه را عقب کشید. می­دانست که تنها دو گلولهِ دیگر باقی مانده.«ساک کجاست؟»«فکر کردم یکی از سرش داری!»«تو احمق نیستی. ولی اون­قدرام قوی نیستی.»«من تو رو می­شناسم. تو همون دختره­ ای هستی که واسه سرقتای مسلحانه، رانندگی می­کنه.»«خب؟»«تو دنبال پول نیستی. چرا جونتو به خطر انداختی و اومدی این­جا؟»«که برتری ­ام رو ثابت کنم.»مرد یک­ چشم، به چشمان بی­ حالتِ روژان، خیره شده بود. لبخندی به لبش ظاهر شد. آهسته، سرِ پا ایستاد:«تو ساکو می­خوای، نه؟»«آره.»«تو گاوصندوقه. باید بازش کنم.»روژان، با دستش به کمد چوبی بزرگ اشاره کرد. سپس، کمی عقب رفت. مرد یک­ چشم به­سمتِ کمد رفت. روژان نیز، چند قدمی به­ دنبالِ او.«تو از کسایی که باهاشون کار می­کنی، زرنگ ­تری. چرا با من کار نمی­کنی؟»«چون از تو هم زرنگ­ ترم.»مرد یک­ چشم، سری تکان داد و گاوصندوق را باز کرد. داخلِ گاوصندوق بزرگ، ساکِ پول­ها، بی­ آن­که حتی دست خورده باشد، گذاشته شده بود. در طبقه بالای گاوصندوق، یک اسلحه قرار داشت. مرد یک­ چشم، دستش را به سمتِ ساک برد، ولی ایستاد. به ­سرعت، دستش را به­ سمت اسلحه برد. روژان، چاقوی بزرگی را که پشت خود پنهان کرده بود، در دستِ دیگر او فرو کرد. دست مرد، به دیواره کمدِ چوبی میخ شد. فریاد بلندی برآورد. روژان، چاقو را از دست او بیرون کشید. مرد یک ­چشم، با ضعف عجیبی از درد، روی زمین افتاد. روژان، بالای سر او ایستاده بود. مرد یک­ چشم، در آخرین لحظاتِ زندگی­ اش نیز، به او می­خندید.روژان، هر دو گلوله را به ضیافت تنِ او فرستاد.مرد یک ­چشم، مُرده بود.روژان آهی کشید. اسلحه را انداخت. به جسد مرد، خیره شده بود.چاقو را با دستمال کاغذی ­های روی میزِ کار مرد، پاک کرد. چاقوی ضامن دار را بست و در جیبِ پالتویش گذاشت.از عمارت بیرون رفت. نگهبانان را به داخل عمارت هل داد. درِ عمارت را بست. دستکش­هایش را درآورد.ساک را داخل ماشین قهوه ­ای گذاشت.کارِ نیمه ­تمامش، هنوز تمام نشده بود.***روژان، پشت در خانهِ &quot;او&quot; ایستاده بود. مرد جوانِ در کافه، به قولش عمل کرده بود.درِ خانه باز شد.روژان، به دخترک نگاه کرد. دختر، او را نمی­شناخت. روژان تصمیم گرفت، پیش از او صحبت کند:«سلام. مامانت خونه ست؟»«سلام. نه. رفته ماموریتِ کاری.»کار روژان سخت­تر شده بود. دخترک، از مرگِ مادرش بی ­اطلاع بود...«این کیف مال توئه. یه امانتی دست من، از طرف مامانت. فکر کردم برگشته. اگه بود به خودش می­دادم... تو اسمت چیه؟»«گندم. شما کی هستی خانوم؟»«دوستِ سمیرا... می­دونی سمیرا یعنی چی؟»«نه.»«یعنی به رنگ گندم.»روژان پس از گفتن این کلمات، سوار ماشین قهوه ­ای شد و موتور را روشن کرد. دخترک، داخل خانه برگشت و کیف چرمی را باز کرد.دسته­ های مرتبِ اسکانس­ های درشت، به او لبخند زدند.چیزی را که می­دید، باور نمی­ کرد.سریعْ از خانه خارج شد و به­ دنبال روژان گشت.او رفته بود...***زن، تنها، پشتِ میزی که رزرو کرده بود، نشسته بود. میز، بیرون از فضای تنها رستورانِ آن شهر کوچک قرار داشت. آسمان، هوای گریه کردن داشت، ولی فعلا فقط گرفته بود و حالت خاصی از خود نشان نمی­داد. چیزی شبیه به قهر.اطرافِ زن، تکاپو فراوان بود. آدم­هایی که پشت میزهای دیگر بودند یا در پیاده ­رُوی سمت دیگر خیابان. پیشخدمت، به زن جوان که از تمام وجوهِ ظرافتِ زنانه، تنها رژِ قرمز را آموخته بود، نزدیک شد. زن، احساس گرسنگی می­کرد، ولی به حدِ اذیت نرسیده بود. به ­محض آن­که دهان باز کرد تا چیزی سفارش دهد، آسمان غرید و شروع به گریستن کرد. همگی، با سرعت برخاستند تا از خیس شدن در امان بمانند. پیشخدمت، سینی ­اش را روی سرش گرفت و به زن توصیه کرد که وارد رستوران شود. اما زن اعتنایی نکرد. همان­طور که زیرِ باران نشسته بود، لبخندی زد و سیگاری آتش زد.مدت­ها بود که دنیا، دیگر مطابق میل او نبود.حتی اگر همیشه برنده می ­بود.ساعتی گذشت. باران، بند آمده بود. روژان، از پشت میز برخاست. به­ کلی خیس شده بود. اما اهمیتی نمی­داد. بوی باران، به او آرامشِ خاصی داد. آرامشی که تاکنون احساس نکرده بود. در تمام مدتِ این 27 سال.سوار ماشین قهوه ­ای شد. موتور را روشن کرد و به رفتن ادامه داد.هیچ­کس ندانست به کجا.او فقط دور می­ شد.</description>
                <category>آروین ملک</category>
                <author>آروین ملک</author>
                <pubDate>Mon, 31 Oct 2022 01:09:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برتری (پارت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@arvinnmalek/%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-mholefkhd4q9</link>
                <description>زن، تنها پشت میزی که رزرو کرده بود، نشسته بود. میز بیرون از فضای رستوران کوچک قرار داشت. آسمان هوای گریه کردن داشت، ولی فعلا گرفته بود و حالت خاصی از خود نشان نمیداد. اطراف زن، تکاپو فراوان بود. آدم‌هایی که پشت میزهای دیگر بودند یا در پیاده روی سمت دیگر خیابان. پیشخدمت به زن جوان تنها که از تمام وجوه ظرافت زنانه، فقط رژ قرمز را آموخته بود، نزدیک شد. زن احساس گرسنگی می‌کرد ولی آن احساس به حد اذیت نرسیده بود. به محض این‌که دهان باز کرد تا چیزی سفارش دهد، آسمان غرید و گریستنش آغاز شد. همگی با سرعت برخاستند تا از خیس شدن در امان بمانند. پیشخدمت سینی اش را روی سر خود گرفت و به زن توصیه کرد وارد رستوران شود. زن اما، اعتنایی نکرد. همانطور که زیر باران نشسته بود، لبخندی زد و سیگاری آتش زد.مدت‌ها بود که دنیا، دیگر مطابق میل او نبود.(قسمت های بعدی رو به مرور میذارم.)</description>
                <category>آروین ملک</category>
                <author>آروین ملک</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 18:08:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنایت شرعی</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D8%B9%DB%8C-qsmbm6norouc</link>
                <description>ابراهیم ایرج زاد را با تابستان داغ شناختم. درامی معمولی و اعصاب شکن که ناباورانه در سیزده رشته، نامزد سیمرغ بلورین در سی و پنجمین دوره جشنواره فجر شد. از جمله بهترین کارگردانی. حالا قدم دوم ایرج زاد در ساخت فیلم بلند، فیلمی سیاه از زندگی نه چندان جذاب یک قاتل سریالی متعصب به نام سعید حنایی است. قدمی رو به جلو که (حتی با وجود یخ بودن متن) میتوان گفت به مراتب از تابستان داغ جلوتر است.صحنه افتتاحیه عنکبوت، دومین ساخته ابراهیم ایرج زاد، یک افتتاحیه خوب برای معرفی شخصیتش است. خانه ای نیم ساخته که سعید در حال گچ کاری دیوارهای گِلی آن است. دیوارهای بی قواره و زشت که با پوششی سفید، زشتی و سستی خود را پنهان میکنند. درست مانند اعمال زشت حنایی که با عنوان اصلاح انجام میدهد. بعد از اتمام کار با دیدن جوان کارگر که لخت شده و تن خود را شست و شو میدهد، به او تذکر میدهد که &quot;اینجا جای لخت شدن نیستا!&quot;. شریعتمداری تعصب گونه حنایی، او را وادار میکند تا به هر شکلی که دوست دارد به دیگران درس ناقص اخلاق دهد. همین نیز باعث فروپاشی اخلاقی و اجتماعی او میشود.عنکبوت در سیاهی مطلق روایت میشود. خیابان های تاریک و سیاه شهر، موتورسواری ساده و سیاه دل، زنانی که از هرزه گردی هیچ ابایی ندارند، زندگی سخت، مادری که باعث فرو رفتن فرزند در چاه جنایت میشود. عنکبوت در اجرا، حرف برای گفتن کم ندارد. هدایت بازیگر و پردازش شخصیت های اصلی درست است. بازی شیرین یزدان بخش به عنوان مادری سلطه گر و مشوق جنایتهای حنایی، در سطح بالایی قرار میگیرد. حرکات دوربین، قاب های بسته از پشت سر قربانیان، شوک لحظه حمله را به درستی القا میکند. محسن تنابنده در قامت آدمکشی که به کارش افتخار میکند، بازی درستی را ارائه میدهد. موسیقی درخشان حامد ثابت (که بی نقص ترین فاکتور فیلم است) به کیفیت و القای وحشت صحنه های قتل افزوده است. با این حال فیلم حلقه ای مفقوده دارد. حلقه ای که یخ بودن متنش، فقدانش را تشدید کرده و آن، چیستی و چرایی شخصیت زنان خیابانی است. شاید بتوان گفت، کامل ترین شخصیت خیابانی خلق شده در فیلم، قربانی نجات یافته باشد، که آن نیز با گفتگویی ساده و رفتاری کاملا نرمال و عادی، هرزه بودنش را به علت مشکلات مالی توجیه میکند. ضعیف ترین شخصیت فیلم نیز، قربانی اول، با بازی نه چندان کامل ماهور الوند است که فقط طلب دستمزد کار نکرده اش را دارد و هیچگونه خط استانداردی برای معرفی ندارد. آسیب شناسی یک ناهنجاری اجتماعی، فاکتوری است که در چنین آثاری باید با دقت انجام گیرد و در اینجا فقط به قتل ها اشاره شده و در حد ایده است. البته از شانزده قتل فقط سه قتل در فیلم نشان داده میشود و مابقی پلان های کوتاهی است از جنازه های رها شده در شهر که حتی عنکبوتی نیز نیستند!دستگیری حنایی در فیلم، صحنه بازجویی وی توسط دادستان، همگی به گونه ای طراحی شده که شخصیت وی را مردی &quot;شست و شوی مغزی داده شده&quot; جلوه میدهد. &quot;همه از ما یاد میکنن&quot;. دیالوگی که حنایی چند بار در صحنه ملاقات با همسرش به کار می برد. &quot;من به احکام عمل کردم&quot;. حنایی از شغلش در پاکسازی جامعه بهره میگیرد و چهره زشت قتل های فجیع و دلخراشش را با گچ کاری و سفید کاری شرعی، ماست مالی میکند. مردی متعصب و خودمانی تر بگویم، جوگیر که گمان می برد با اعمالش به بهشت برده میشود. چرا که حین ارتکاب جرم، مفسدین را دستگیر و فی الفور حکم مجازاتشان را صادر کرده است. حتی صحبت با دادستان که خود یک روحانی درس خوانده است، او را متقاعد به گناهکار بودن نمیکند و همچنان &quot;طبق احکام&quot; عمل کرده است. صحنه پایانی و خوش لعاب فیلم که کاغذهای دستنوشته حنایی از توصیفات قتلهایش، در آتش در حال سوختن هستند، به شکلی نمادین، گناهکار بودن و سوزانده شدن وی در آتش دوزخ به سبب اعمالش را القا میکند.حنایی شباهت هایی جزئی به ریدلر در فیلم بتمن مت ریوز دارد. تنها تفاوت و البته مهم ترین تفاوت این دو، عمیق و تامل برانگیز بودن قتل ها، معماها و اهداف ریدلر است که لایه لایه و به خوبی چیده و پرداخته شده. به طوری که ما کاملا در دوراهی بین اخلاق و عدالت و مبارزه با فساد قرار میگیریم. ولی در عنکبوت اینطور نیست. هر چقدر که زنی به فسق و فجور بپردازد، مردی عادی مانند حنایی، اجازه قتل یا محاکمه او را نخواهد داشت مگر در چهارچوب شرع و با دخالت قانون رسمی کشور. به همین سادگی.</description>
                <category>آروین ملک</category>
                <author>آروین ملک</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 18:31:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرج و مرج محض</title>
                <link>https://virgool.io/@arvinnmalek/%D9%87%D8%B1%D8%AC-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AC-%D9%85%D8%AD%D8%B6-qhcmhe5xaheo</link>
                <description>فرض کنید شخصی متوجه شده که همسایه اش، همسر خود را به قتل رسانده است. برای اینکه از یک فاجعه جلوگیری کند، به سراغ دوستانش میرود و با آنها جلسه ای میگذارد و درباره تمام جزئیات صحبت میکند. سپس مدتی میگذرد و مساله پیچیده تر میشود. مانند یک فیلم سینمایی. یکی از آنها که یک فیلمنامه نویس است، تصمیم میگیرد براساس تمام این اتفاقات و حوادثی که در شرف وقوع است، یک فیلمنامه بنویسد. پرونده حل میشود و فیلمنامه نیز تکمیل میشود. ولی شخصیت داخل فیلمنامه که نمودی از خود نویسنده است، زنده میشود و ادعا میکند که ایده کار، متعلق به او بوده و از نویسنده اصلی شکایت میکند. قاضی پرونده رای را به نویسنده داخل فیلمنامه می دهد و نویسنده اصلی به سراغ دوستش که از اول تمام این حوادث را کشف کرده و با آنها در میان گذاشته میرود و با او صحبت میکند. به این نتیجه میرسند که باید به سراغ پلیس بروند و همه چیز را توضیح دهند. پرونده دوباره باز میشود و همزمان با باز شدن پرونده، قاتل که کشته شده بوده، به علت وجودش در فیلمنامه، از داخل فیلمنامه بیرون می آید و نویسنده قلابی داخل فیلمنامه را به خاطر برملا ساختن رازش میکشد. نویسنده اصلی داستان، شخصیت او را از قصه پاک میکند. قاتل بالافاصله محو میشود ولی قصه به کلی بی معنی میشود و تهیه کننده ای که به دنبال فیلمنامه بوده، خشمگین شده و از نویسنده به علت تخریب مال غیر شکایت میکند. قاضی پرونده مردی که همسایه قاتلش را شناسایی کرده، به عنوان عامل اصلی تمام این جریانات معرفی میکند. مرد در سلول از هوش میرود و پس از برخاستن خود را در آپارتمانش می یابد. در می یابد که همه اینها یک کابوس بوده است. نفسی راحت میکشد و سپس صداهایی میشنود. متوجه میشود که همسایه اش واقعا قاتل است و میداند که او دانسته. اکنون به سراغ وی خواهد آمد. مرد قصد فرار میکند ولی همسایه اش زرنگی کرده و او را به قتل میرساند. همسایه وی در واقع یک قاتل آپارتمانی است و همه همسایگانش را کشته است. به جز یک دیوانه که هر اتفاقی که رخ میدهد، کوچک و بزرگ، بی ارزش یا با ارزش، در وبلاگش منتشر میکند.صدای زنگ در می آید. یعنی چه کسی میتواند باشد؟ها؟!</description>
                <category>آروین ملک</category>
                <author>آروین ملک</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 17:55:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>