<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رودبکیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aryana</link>
        <description>کسایی که تسلیم نمیشن،شکست ناپذیرند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:50:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2168805/avatar/gu2tm3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رودبکیا</title>
            <link>https://virgool.io/@aryana</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طنز تایم</title>
                <link>https://virgool.io/@aryana/%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%85-xao7afib8ttz</link>
                <description>خب برای شروع بیاید از معلم عربی هفتمم شروع کنیم.قدش ماشاالله اندازه یک زرافه بود.برای دیدن صورتش هی باید بالا رو نگاه میکردی گردنت خشک نشده اصلا.همیشه یک کت میپوشید.با یک عینک چند جداره که حتی از پنجره هم بزرگتر بود.کچلم بود با ابروهای پر پشت مادر پدر دار و یک دماغ گنده.دماغ گنده خیلی مهم بود.چون واقعا گنده بود.ولی خب بیاید به این اشاره کنیم که زنش واقعا از این بابت لذت تمام رو میبرد ولی خب بریم برا ادامش.این معلم عربی ما معلم دینی مون هم بود.به علاوه دینی و عربی معلم هنرمون هم بود.خب دیگه همتون میدونید که این یعنی چی.&quot;امروز بجای هنر دینی دارید.&quot;خدا شاهده هر دفعه اینو می‌گفت ما مادرشو می گ...صلوات میفرستادیم.که عجب مادر خوبی دارن اصلا نگم.راستی اسمش رو یادم رفت بگم.اسمش اصغر هاشمی بود.همه آقا هاشمی صداش میکردن.که خب البته نمیشد که خانم هاشمی صداش کنیم.بیاید از اینا بگذریم.بریم سراغ یکی از کلاس های شیرین عربیش.این کلاس بجای کلاس هنر بود.و خب بچه های کلاس مون هم از خجالت مادر ایشون در اومدن.آقای هاشمی داشت راجب انجام گناهان و عواقبی که روی بدن مون داره حرف میزد.که اومد یک مثال بزنه.گفت&quot;مثلاً کسی که همیشه پو*ن میبینه موهاش می‌ریزه چشاش ضعیفه و دماغش گنده است.&quot;وقتی اینا رو می‌گفت من زیاد تو عالم نبودم.ولی خب بچه های کلاس مون سکوتی کرده بودن که خیلی حرف داشت.بعد من که تو عالم بودم و نبودم بلند گفتم&quot;پس یعنی مثل شما میش...&quot;همون لحظه حرفم رو قطع کردم چون میدونستم که چه سوتی دادم.کلاس رسما منفجر شد.همه میخندیدن.که آقا هاشمی داد زد همه ساکت شدن.ابروهای انگری بردیش رو کج کرد اومد بالا سرم وایساد شروع کرد به غر زدن.چیز هایی که می‌گفت اصلا برام احمیت نداشتن.تنها چیزی که برام اهمیت داشت این بود که وقتی بالا سرم بود تنها چیزی که می‌دیدم سوراخ های دماغش بود.به معنای واقعی کلمه چندش آور بود.برای همین براتون توصیفش میکنم.اول اینکه پر از مو بود.اینقدر تو دماغش مو داشت وجدا نمی‌دونم چجوری نفس می‌کشید.دومیش عن دماغش بود یک ذره دو ذره هم که نبود ماشاالله.سومین و آخرینش این بود که وقتی به اعماق دماغش نگاه میکردم میدونستم رسما مغزش رو ببینم.خب تمام این ها در نتیجه میشه که اصلا تجربه خوبی نبود برای دیدن دماغ آقای هاشمی.با این حال بعد از تمام غر زدن هاش با گفتن&quot;من مادرتو گ...ببخشید منظورم من مادرتو صدا میکنم بیاد مدرسه تمام شد.&quot;مادرم اومد.راجب من صد تا چیز گفت.که هیچ کدومشون هم خوب نبودن ماشاالله.بعدش رفتم خونه و با چندتا در کون...در باسنی،در باسنی تموم شد رفت پی کارش.The only fear I have is to be alive but not to live...تنها ترس من اینکه زنده باشم ولی زندگی نکنم...بچه ها این پارت اول بود اگر دیدم که خوب حمایت میشه بازم از این طنز تایم ها میزارم براتون.لایک و کامنت یادتون نره.بای...</description>
                <category>رودبکیا</category>
                <author>رودبکیا</author>
                <pubDate>Sun, 19 Mar 2023 01:29:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طمع</title>
                <link>https://virgool.io/@aryana/%D8%B7%D9%85%D8%B9-sgt3xgd9g3wu</link>
                <description>روزی روزگاری در امپراطوری ای قدیمی امپراطور و امپراطوریس به همراه دو پسر جوانشان زندگی میکردند.آن امپراطوری زیبا و قدرتمند بود.تنها دلیلش هم وجود امپراطور عالم و فوق‌العاده شان بود.همچنین وجود امپراطوریس زیبا و مهربانشان.اولین شاهزاده امپراطوری که نامش ریکاردو بود ۲۱ سال سن داشت.ریکاردو هم مانند پدرش عالم و قوی بود،همچنین در بین مرد محبوب بود و همه دوستش داشتند.او نه تنها برای پدر و مادرش احترام قائل بود بلکه حتی برای برادر کوچکش کلود نیز احترام قائل بود و او بینهایت دوست می‌داشت.کلود دومین شاهزاده امپراطوری بود که ۱۶ سال داشت.از همان بچگی اینکه به تاج و تخت علاقه ای ندارد را به همگان گفته بود و کار را برای برادر بزرگ‌ترش که بتواند امپراطور شود راحت کرده بود.خانواده امپراطوری خانواده ای شاد بود و همچنین محبوب دل همگان.ولی...این شادی زیاد طول نکشید.بعد از گذشت سه سال خبری مبنی بر اینکه امپراطور مسموم شده و مرده است بخش شد.تمام امپراطوری در هرج‌ومرج بود.زیرا امپراطوری که همگان دوستش داشتند مرده بود.ریکاردو عصبانی بود و به تمام سربازان دستور داد که بتوانند قاتل را پیدا کنند.امپراطوریس شبانه روز از قم و غصه گریه میکرد در حالی که کلود سعی بر آرام کردن او داشت.بعد از گذشت چند ماه سربازان متوجه شدند که منبع سم از کجا بوده است.آن یک از قلمرو شیاطین آمده بود.وقتی که ریکاردو این خبر را متوجه شد با خشمی فراوان دو سوم سربازان امپراطوری را برداشت و به جنگ با شیاطین رفت.شش ماه بعد نامه ای به دست امپراطوریس رسید.در نامه گفته شده بود که شاهزاده اول مرده است.امپراطوریس که از مرگ همسر عزیزش و پسرش دیگر نمی توانست فکری کند و افسرده شده بود بعد از خواندن آن نامه خودکشی کرد.این خبر نیز بعث ترس و غم مردم شد.ولی...امپراطوریس این را نمی دانست که نامه دروغین است و ریکاردو هنوز زنده است.بعد از گذشت چهار ماه جنگ با شیاطین با برد امپراطوری تمام شد.و شاهزاده اول بالاخره به امپراطوری برگشت.وقتی که ریکاردو برگشت برادرش را دید که به پیشواز او آمده است.ریکاردو سریع به سمت برادرش دوید و او را محکم در آغوشش فشرد.با این حال ریکاردو تعجب کرده بود زیرا مادرش را نمی‌دید.پس از کلود پرسید که مادرشان کجا است؟و کلود در حالی که سرش را پایین گرفته بود و قیافه ای ناراحت کننده به چهره اش گرفته بود گفت که مادرشان مرده است.ریکاردو از شنیدن این حرف تعجب کرده بود و باورش نمیشد.پس کلود به ریکاردو گفت که به داخل قصر بروند و او همه چیز را تعریف کند.آنها وارد قصر شدند و کلود شروع به تعریف آنچه اتفاق افتاده بود کرد.وقتی که داستان تمام شد ریکاردو در جاییش خشکش زده بود.نمیتوانست باور کند که مادرش خودکشی کرده است.از جاییش پاشد و به سمت اتاقش رفت.تمام شب را در آنجا ماند.بعد از گذشت مدتی وقتی که آرام شد از اتاقش بیرون آمد.دید که همه در حال جنب و جوش هستند.از یک خدمتکار پرسید که قضیه از چه قرار است.و خدمتکار به او گفت که میخواهند جشن بازگشت شما را بگیرند.ریکاردو با خودش اندکی فکر کرد و گفت شاید جشن باعث شود کنی حالش خوب شود.بعد از گذشت دو روز مراسم جشن آغاز شد.می‌خواستند در روز جشن مراسم تاج گذاری را نیز آغاز کنند.پس در شب سومین روز جشن مراسم تاج گذاری آغاز شد.کشیش دعا را خواند و تاج را بر سر ریکاردو گذاشت.طبق رسم و رسوم آن امپراطوری امپراطور جدید باید در جام طلا اندکی شراب بخورد.پس شراب را آوردند و ریکاردو اندکی از آن را خورد.ولی ناگهان احساس عجیبی را حس کرد.ریکاردو شروع به سرفه کردن کرد.ولی نه سرفه‌های عادی بلکه سرفه‌های خونی...کلود وقتی که برادرش را در این حال دید سریع به سمت او دوید و او را در آغوشش گرفت.در آخرین نفس های ریکاردو او داشت با تعجب به کلود نگاه میکرد.و چنین بود که ریکاردو نیز مرد....بعد از گذشت دو ماه در حالی که همه گان به کلود اسرار میکردند که او باید امپراطور شود او نیز قبول کرد.پس مراسم جانشینی را برای او نیز برگزار کردند.کشیش دعا را خواند و تاج را بر سر کلود گذاشت.و کلود از جام طلایی کمی نوشید.هم اکنون کلود امپراطور است.بعد از هشت ماه کلود نیز مسموم شد.ولی از آنجا که همیشه چندین کشیش همراهش بود کشیش ها توانستند کلود را نجات دهند.روزی از روزها سربازان مردی را به قصر آوردند.آن مرد کسی نبود جز فروشنده سم.کلود که بسیار عصبانی بود از آن مرد پرسید که سم را به چه کسی فروخته است.مرد گفت که نمی داند.به دستور کلود آن مرد را در حد مرگ شکنجه کردند.ولی تنها چیزی که توانستند از او بکشند بیرون این بود که آن شخص یک زن است که شنلی بر تن داشت و موهایش قرمز است.کلود به سربازان دستور داد که دنبال زنی با این مشخصات بگردند.بعد از مدتی آن زن را پیدا کردند.ولی زن تمام مدت در حال انکار کردن بود.به دستور کلود او را به سیاه چال بردند.بعد از اینکه پیشینه آن زن را پیدا کردند متوجه شدند که آن زن دختر سربازی است که بخاطر اشتباه امپراطور پیشین پدرش مرده است.الان همه چیز با هم جور در می‌آید.پس کلود حکم اعدام را برای آن دو صادر کرد.یک روز قبل از آنکه آنها اعدام شوند کلود به پیش آنها رفت.به سربازان گفت که از آنجا بروند.زن شروع به حرف زدن کرد و گفت که کار او نیست و او هیچ تقصیری ندارد.مرد گفت که لطفا او را ببخشد اگر می‌دانست که قرار است از سم اینگونه استفاده شوند هیچ وقت آن را نمیفروخت.کلود گفت که میداند آنها هیچ تقصیری ندارند.وقتی که کلود این را گفت آن دو نفر با تعجب به کلود نگاه کردند و پرسیدند که منظورش از این حرفا چیست؟کلود ادامه داد:&quot;من میدانم که شما دو نفر هیچ تقصیری ندارید زیرا...من کسی بودم که آنها کشت.ها ها ها فکرش را بکنید چقدر مجبور بودم نقش بازی کنم که مثلاً به تاج و تخت هیچ علاقه ای ندارم یا اینکه چقدر برادر بزرگترم را دوست دارم.من کسی بودم که با تغییر چهره به شکل تو در آمدم و سم را خریدم.اولش پدرم را مسموم کردم و او را کشتم.بعد نیز خبر اینکه سم از دنیای شاطین آمده است را پخش کردم.نامه ای دروغین برای مادرم نوشتم و موجب شدم که خودکشی کند.و در نهایت در جام نوشیدنی برادرم را دستکاری کردم و او را نیز کشتم.نمی‌دانید وقتی که داشتم به لبخند جان دادن او را می‌دیدم چگونه به من نگاه میکرد.خیلی خنده دار بود.من حتی خودم را نیز مسموم کردم تا که شکها را از خودم بردارم.حالا نیز با مردن شما دو نفر این ماجرا تمام میشود و من قدرتمندترین میشوم.من واقعا متاسفم که شما را نیز در گیر طمع خودم کردم.ولی خب چه میشه کرد.لطفاً برای آینده ای بهتر برای من بمیرید.&quot;آن زن و مرد با ترس داشتند رفتن کلود را تماشا می‌کردند.تعجب کرده بودند ولی خب چه میشه کرد حتی اگر چیزی بگویند کسی حرف آنها را باور نخواهد کرد.در فردای آن روز در حالی که با نگاهی مرده به کلود نگاه میکردند مرگشان را پذیرفتند و آنها را اعدام کردند.کلود تبدیل به امپراطوری دانا،قوی و فوق‌العاده شد.بهترین و راستگو ترین امپراطور در طول تاریخ.و زندگی ای به خوبی و خوشی داشت.پایان.به دستور کلود او را به سیاه چال بردند.بعد از اینکه پیشینه آن زن را پیدا کردند متوجه شدند که آن زن دختر سربازی است که بخاطر اشتباه امپراطور پیشین پدرش مرده است.الان همه چیز با هم جور در می‌آید.پس کلود حکم اعدام را برای آن دو صادر کرد.یک روز قبل از آنکه آنها اعدام شوند کلود به پیش آنها رفت.به سربازان گفت که از آنجا بروند.زن شروع به حرف زدن کرد و گفت که کار او نیست و او هیچ تقصیری ندارد.مرد گفت که لطفا او را ببخشد اگر می‌دانست که قرار است از سم اینگونه استفاده شوند هیچ وقت آن را نمیفروخت.کلود گفت که میداند آنها هیچ تقصیری ندارند.وقتی که کلود این را گفت آن دو نفر با تعجب به کلود نگاه کردند و پرسیدند که منظورش از این حرفا چیست؟کلود ادامه داد:&quot;من میدانم که شما دو نفر هیچ تقصیری ندارید زیرا...من کسی بودم که آنها کشت.ها ها ها فکرش را بکنید چقدر مجبور بودم نقش بازی کنم که مثلاً به تاج و تخت هیچ علاقه ای ندارم یا اینکه چقدر برادر بزرگترم را دوست دارم.من کسی بودم که با تغییر چهره به شکل تو در آمدم و سم را خریدم.اولش پدرم را مسموم کردم و او را کشتم.بعد نیز خبر اینکه سم از دنیای شاطین آمده است را پخش کردم.نامه ای دروغین برای مادرم نوشتم و موجب شدم که خودکشی کند.و در نهایت در جام نوشیدنی برادرم را دستکاری کردم و او را نیز کشتم.نمی‌دانید وقتی که داشتم به لبخند جان دادن او را می‌دیدم چگونه به من نگاه میکرد.خیلی خنده دار بود.من حتی خودم را نیز مسموم کردم تا که شکها را از خودم بردارم.حالا نیز با مردن شما دو نفر این ماجرا تمام میشود و من قدرتمندترین میشوم.من واقعا متاسفم که شما را نیز در گیر طمع خودم کردم.ولی خب چه میشه کرد.لطفاً برای آینده ای بهتر برای من بمیرید.&quot;آن زن و مرد با ترس داشتند رفتن کلود را تماشا می‌کردند.تعجب کرده بودند ولی خب چه میشه کرد حتی اگر چیزی بگویند کسی حرف آنها را باور نخواهد کرد.در فردای آن روز در حالی که با نگاهی مرده به کلود نگاه میکردند مرگشان را پذیرفتند و آنها را اعدام کردند.کلود تبدیل به امپراطوری دانا،قوی و فوق‌العاده شد.بهترین و راستگو ترین امپراطور در طول تاریخ.و زندگی ای به خوبی و خوشی داشت.پایان.It&#x27;s easy to trust what&#x27;s hard to find someone to trust.اعتماد کردن آسان است چیزی که سخت است پیدا کردن کسیست که بتوان به آن اعتماد کرد.سلام سلاممم.ببخشید خیلی وقت بود که پست نزاشتم.ولی بنگرید بالاخره اینجام.ولی وجدا فکرش رو میکردید که آخرش اینجوری بشه؟به شخصه خودمم نمی دوستم چون پایانی در نظر نگرفته بودم ?ولی خب اینم از این امیدوارم خوشتون بیاد.لایک و کامنت یادتون نره.تا داستان بعدی بای بای...</description>
                <category>رودبکیا</category>
                <author>رودبکیا</author>
                <pubDate>Thu, 02 Mar 2023 12:19:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک هایی که در مترو بیصدا ریخته شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@aryana/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-bxxsnlgigxkh</link>
                <description>سلام بچه ها.قبل از اینکه این داستان رو بخونید میخواستم بگم که تمام اتفاقات در این داستان بر اساس واقعیت هستش و این اتفاق دیروز یعنی پنج شنبه رخ داده.قبل از اینکه این داستان رو بخونید میخواستم بگم که تمام اتفاقات در این داستان بر اساس واقعیت هستش و این اتفاق دیروز یعنی پنج شنبه رخ داده.ترانه باید در پنجشنبه به سر کارش می‌رفت.پس مثل هر روز از مترو استفاده کرد تا که زود برسد.در یکی از ایسگاهایی که مترو ایستاد دو جوان لات وارد مترو در بخش مردان شدند.آن دو از همان اول کاری اخلاقی بد داشتند.به طوری که وقتی جا برای رفتن به داخل داشتند شخصی را همینطوری هل دادند.در قسمت مردانه پسر افغانی ای نیز وجود داشت.ولی پسر افغانی اصلا کثیف نبود.برعکس تمیز و مرتب بود پالتویی قهوه‌ای،پیرهنی آبی،شلواری قهوه‌ای،کتونی هایی قشنگ و در گوشش هندزفری گذاشته بود و داشت با گوشی ای که در دست داشت آهنگ گوش میداد.وقتی آن دو پسر لات پسر افغانی را دیدند شروع به اذیت کردن او کردند.جوان افغانی برای مقابله با آنها فقط یک کار انجام داد.به آنها گفت:لطفا اذیتم نکنید.ولی آن دو به حذفش گوش ندادند و باز هم به کتک زدن آن ادامه دادند.که صبر یکی از مسافران مرد تمام شد و به کمک پسر افغانی رفت.آن مرد گفت:چه خبرتونه؟چرا بچه مرد رو میزنید؟یکی از آن پسر ها جواب داد:زدن چیه؟من که من که اون رو نمیزدم.من خودم لاتم فکر کردی چیکار میتونی بکنی؟هان؟مرد هم در مقابل جواب داد:لات درد،کوفت، تو هیچی نیستی که جرعت میکنی بچه مردم رو بزنی.پسر گفت:زدم که زدم،اون افغانیه چه اهمیتی داره؟مرد گفت:افغانیه که افغانیه،این پسر صد برابر تو بهتره،تویی که فقط حرف میزنی.بعد از آن زنان هم به آن پسر هجوم آوردند و هر چه بد و زیرا بود را به آنها گفتند.آنقدر از طرف مردها و زنها مورد حمله قرار گرفته بودند که دیگر نمیتوانستند چیزی بگویند.ولی همچنان یکی از زنها داشت از پسر افغانی حمایت میکرد.ترانه که خیلی از دست آن پسرها عصبانی بود و از طرفی دلش به حال پسر افغانی می‌سوخت به پسر افغانی نگاه کرد.پسر افغانی کنار در خروجی ایستاده بود و سرش پایین بود.ولی برای یک لحظه سرش را برگرداند که به زنی که هنوز دارد برای او حرف میزند نگاه کند که ترانه صورتش را دید.پسر افغانی تمام مدت در حال گریه کردن بود.بی صدا...اشک هایش مانند رود ها جاری شده بود و سرتاسر صورتش خیس شده بود.صدایی ازش در نمی آمد.گویی قبلاً هم این اتفاق افتاده بود.ولی تا حالا کسی ازش دفاع نکرده بود.ترانه که حال و روز پسر افغانی را دیده بود دلش به لرزه افتاد.جوری که انگار نزدیک بود گریه اش بگیرد.شاید هم گریه اش گرفته بود...انسانیت چیزیست که گفتنش راحت بوده ولی انجام دادنش سخت...Humanity is something that is easy to say but hard to do...من وقتی قسمت آخر این داستان رو شنیدم گریه ام گرفت.واقعا بعضی از اشخاص چه قدر میتونن بدون فرهنگ باشن که همچین کاری کنن؟اگر اتفاقی مثل این براتون پیش اومد لطفا به اون شخص کمک کنید......چون حتی اگر فرهنگ هامون فرق داشته باشه یا رنگ پوستمون یا ملیتمون یا دینمون یا...در نهایت تمام ما ها انسان هستیم.کامنت و لایک یادتون نره.خدافظ...</description>
                <category>رودبکیا</category>
                <author>رودبکیا</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 18:16:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنها میخندیدند</title>
                <link>https://virgool.io/Sadismic/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF-pthvwac9xtwz</link>
                <description>آن پسر بچه در حال دویدن در جنگل بود.جنگلی که با برف پوشیده شده بود.درختان بخاطر سنگینی برف کج شده بودند.رد پاهای پسرک که روی برف بود بلافاصله بعد گذشت مدتی کم با بارش برف پوشانده شده بودند.پسرک لباس های کهنه و پاره بر تن داشت.ترسیده بود،ولی می‌دانست که اگر بایستد این فرصت برای فرار را از دست خواهد داد.پاهاش خسته شده بودند.دستانش قرمز شده بودند و میلرزیدند.صورتش پوست و استخوانی شده بود.گویی که چند روزیست که غذا نخورده است.به نفس نفس افتاده بود.ولی نمیتوانست برگردد.میداست که اگر برگردد آن مرد ها دوباره اذیتش میکردند تا گریه کند و جیغ بزندمردهایی ترسناک با نقاب هایی که شکل لبخند رویشان بود.ولی فقط همین نبود،هر وقت که پسرک را می‌ترساندند می‌توانست صدای خنده آنها بشنود.گویی که اینکار باعث میشد آنها بخندند.درست است آنها می‌خندیدند.پسرک که خسته شده بود فقط فقط به خدا پناه می آورد و از خدا درخواست کمک میکرد،ولی...خیلی نگذشت که امیدش به خدا را نیز از دست داد.زمان گذشت...گذشت...گذشت...تا اینکه روزی رسید که به آن محل حمله کردند و پسرک توانست از آنجا فرار کند.و در جنگلی که الان درش است برسد.پسرک تمام مدت داشت که چه به سرش آمده است تا به اینجا برسد فکر میکرد.چرا مادرش دنبالش نگشت؟چرا پدرش جنگل را زیر و رو نکرد تا که پیدایش کند؟و خیلی چیز های دیگر.تا که به خودش آمد و دید که جلوی یک غار خیلی بزرگ است.جای دیگری در آنجا نبود که بهش پناه ببرد.پس وارد غار شد.جلو رفت...جلو رفت...تا که به مقداری چوب،پارچه،بنزین و کبریت رسید.از آنجایی که بلد بود که چه گونه مشعل بسازد یک مشعل برای خودش ساخت.خوشحال شده بود زیرا که الان برای خودش منبع نور و گرما درست کرده بود.با لبخندی معصومانه به راهش در غار ادامه داد.جلو رفت...جلو رفت...تا به اسکلتی رسید که لباس بر تنش داشت و کیفی بهش وصل بود.لباس ها را از تن اسکلت کند.لباس ها بوی بدی میدادند ولی خب از لباس های خودش بهتر بودند پس همان ها را پوشید.کیف را بر داشت و بازش کرد.در کیف یک بطری که نصفش آب داشت،یک کنسرو ماهی که پوخته شده بود و یک چاقو وجود داشت.پسرک کیف را بر شانه اش انداخت.از جایش پاشد.میخواست ببیند در اطراف آن اسکلت چیز دیگری هست یا نه.گشت و گشت.تا که یک پتو پیدا کرد.مشعل را بر زمین گذاشت تا بتواند پتو را به در خودش بپیچد.پتو را در خودش پیچید،دوباره مشعل را با دقت بر داشت که به پتو نخورد و پتو آتش نگیرد و به راحش ادامه داد.جلو رفت...جلو رفت...بعد از گذشت مدتی ایستاد که استراحت کند.مشعل را در کنار خودش گذاشت و با سنگ جایش را محکم کرد.روی زمین نشست و کیفش را باز کرد.کنسرو ماهی را در آورد و شروع به خوردن ماهی کرد.مقداری از کنسرو را خورد و بقیه اش را نگه داشت که بعداً بخورد.بطری را از کیف در آورد و مقداری آب خورد.بر روی زمین دراز کشید.و پتو را جوری به دور خودش پیچید که سرش را نیز در بر بگیرد.و به خوابی عمیق فرو رفت....ناگهان پسرک با صدای خر خر حیوانی از خواب بیدار شد.ترسیده که نکند صدای سگ های مردان خندان باشد.پتو را کمی کشید که ببیند صدای چه چیزی است.که ناگهان بیشتر از قبل شک شد.زیرا این صدای یک خرس بود که داشت او را میبویید.غار به طرز عجیبی تاریک بود.که پسرک از خودش پرسید مشعلش کجاست؟کمی دقت کرد و دید که نور کمی از آن طرف معلوم است.متوجه شد که آن نور مشعلش است.ظاهراً خرس مشعلش را پرت کرده بود.ناگهان صدای تقی از آن طرف غار آمد.خرس جذب صدا شد و رویش را از پسرک دزدید.پسرک می‌دانست که این یک شانس است.پس سریع دستش را در کیفش کرد و خنجری که در کیفش بود در آورد.آرام آرام به خرس نزدیک شد و از پشت بر رویش پرید.خرس وحشی شد.بر روی پاهایش ایستاد و در حالی که غرش میکرد به آن طرف آن طرف حرکت کرد.پسرک ترسیده بود ولی میدونست اگر این خرس رو نکشه اون کسیه که کشته میشه.میدانست که در حالی که زنده است توست خرس خورده میشورد.پس چاقو را به گرد خرس زد و فرو برد.پشت سر هم ضربات چاقو را با یک دست به خرس میزد.بعد از گذشت چند دقیقه خرس دیگر تکان نخورد و بر زمین افتاد.در حالی که بر روی خرس ایستاده بود.سر تا پایش را خون احاطه کرده بود.از چاقو نیز خون در حال قطره قطره ریختن بود.آنجا بود که بالاخره آن حس را درک کرد.حس شکارچی بودن.جسد خرسی که کشته بود این را اثبات میکرد که دیگر آن بچه قبلی نیست.از جسد خرس پایین آمد و به سمت وسایلش رفت.مشعل هنوز سالم بود.به سمت کیفش رفت.بنزین پخش شده بود و کنسرو را خراب کرده بود.ولی بطری آب سالم بود.از آنجایی که تنها منبع غذایی اش خراب شده بود فقط به یک چیز برای غذا فکر میکرد.با خودش زمزمه کرد:&quot;من باید این خرس بخورم&quot;چاقویش را دوباره برداشت و به سمت خرس رفت.چاقو را وارد خرس کرد و پوست خرس را کند.به گوشت خرس رسید و شروع به قطعه قطعه کرد گوشتش کرد،جوری که انگار سالهاست این کار را بلد بوده است.وقتی کار قطعه قطعه کردن خرس به پایان رسید گوشت خرس را در پوستش گذاشت.ولی بعد از گذشتن یک روز و جنگیدن با خرس خیلی خسته و گرسنه شده بود پس برای امتحان شروع به خوردن گوشت زمانی که خام بود کرد.مزه آهن خون حالش را بد کرده بود خام بودنش وحشتناک بود ولی باز هم به خوردن گوشت ادامه داد...ادامه داد...ادامه داد... تا که تمام شد.از جایش پاشد و وسایلش را بر داشت.مشعل را در دستش گرفت و به داعش ادامه داد.جلو رفت...جلو رفت...تا که نوری را از دور مشاهده کرد.به سمت نور دوید به خروجی غاز رسید.خروجی غار بالای تپه بود.پس از بالای تپه به پایین نگاه کرد.پسرک شروع به گریه کردن کرد.ولی نه از روی ناراحتی بلکه از روی خوشحالی.زیرا آنجا شهری بود که درش زندگی میکرد.بارش برف تمام شده بود.و خورشید باعث گرم شدن پسرک میشد.با تمام سرعت از تپه به سمت پایین رفت.وقتی به شهر رسید میخواست وارد شهر شود ولی اینکار را نکرد.زیرا لباس هایش پر خون بود و سر و وضعش خوب نبود.نمی‌خواست که پدر و مادرش را اینگونه ببیند.پس در کوچه ها قایم شد.در آن کوچه سطل زباله وجود داشت پس پسرک شروع کرد در زباله ها را گشتن تا بتواند چیزی که به دردش میخورد پیدا کند.در حال گشتن بود که چیزی دستش را برید.دستش را بالا آورد.دستش کثیف بود ولی چاره ای جز مکیدن زخم انگشتش نداشت.بعد از اینکه کمی انگشتش را لیسید دقت کرد که ببیند چه چیزی بود که دستش را زخمی کرده بود.و با یک آینه شکسته رو به رو شد.آینه را برداشت و از سطل زباله بیرون آمد.کمی آینه را تمیز کرد و خودش را در آینه نگریست.چشمان قرمزش که وقتی بچه بود بخاطرش دیگران آن را بچه نفرین شده صدا میکردند.و موهای خرمایی اش که الان سفید و بلند شده بودند.از موهای بلندش خوشش نمی‌آمد پس آینه را زمین گذاشت جوری که بتواند خودش را ببیند.و شروع به کوتاه کردن موهایش با چاقو شد.وقتی کارش تمام شد چندان خوشش نمی‌آمد ولی خب برای آن زمان بهترین خودش را نشان داد.حالا فقط یک کار ازش بر می‌آمد صبر کردن تا که شب شود....شب شده بود پسرک که خیلی برای این زمان صبر کرده بود از جایش پاشد و به سمت آدرس خانه اش دوید.وقتی که به خانه اش رسید تعجب کرد.زیرا هیچ چیزی از آن شبیه خانه ای که قبلاً داشتند نبود.با خودش گفت شاید مادر و پدرش از آنجا رفته اند و یک خانوادهء پولدار به جایشان آمده اند.به سمت پنجره رفت و از آنجا یواشکی به داخل خانه نگاه کرد.مادر و پدرش و یک بچه در حالی که می‌خندیدند در خانه بودند.میخواست که در بزند و پدر و مادرش را ببیند ولی یک حسی در اعماق قلبش این اجازه را به خودش نمی‌داد.پس تا زمانی که آنها بخوابند صبر کرد تا که یواشکی وارد خانه شود.زمان گذشت و گذشت...تا اینکه آنها زمان شامشان رسید در حالی که آنها در حال خوردن غذایی گرم و لذیذ بودند پسرک داشت گوشت خرسی که گشته بود را میخورد.زمان گذشت و گذشت...تا اینکه دختر بچه آنها گفت پدر بیا بازی کنیم و شروع به بازی کردن کردند،در حالی که پسرک هیچ وقت با پدر و مادرش بازی نکرد و پر و مادرش هیچ وقت به خواسته های پسرک اهمیتی نمی‌دادند.زمان گذشت و گذشت...تا زمانی رسید که آنها می‌خواستند بخوابند.مادر پسرک به پدرش گفت که یادش نرود دزدگیر را فعال کند.وقتی پسرک این را شنید به سرعت به سمت در دوید.می‌دانست که پدر و مادرش همیشه کلید یدکی خانه را در زیر پادری میگذارند پس کلید را از زیر پا دری برداشت در را باز کرد،وارد خانه شد،در را به آرامی بست و در خانه غایم شد.پدر پسرک از پله ها به آرامی پایین آمد و دزدگیر را روشن کرد.برگشت و به سمت اتاق خواب رفت.پسرک از جایی که درش غایم شده بود در آمد.کفش هایش را در آورد تا صدایی ایجاد نکند.و به آرمی در خانه قدم زد.از طبقه پایین به سمت طبقه بالا رفت.به سمت جایی که اتاق خواب قبلی اش بود رفت ولی آنجا دیگر اتاق خواب پسرک نبود بلکه اتاق خواب خواهرش بود.وارد اتاق خواب خواهرش شد و به آرامی در کمد را باز کرد زیرا می‌دانست که پدر و مادرش گاوصندوق را در آنجا گذاشته اند.کمی در کمد گشت که گاوصندوق را پیدا کرد.تا آنجایی که می‌دانست قبلاً رمز گاوصندوق پدر و مادرش **** بود پس آن را امتحان کرد.درست بود.کمی در گاوصندوق گشت که به قرار دادی رسید که چشمش را گرفت.قرار داد را باز کرد و شروع به خواندن کرد.شکه ای که شده بود موجب شد در جای خودش یخ بزند.زیرا که این قرار داد فروش خودش بود.ظاهراً که پدر و مادرش در ازای فروش پسرک کلی پوی به جیب زده بودند.کمی در گاوصندوق بیشتر گشت و توانست پول نقد زیادی پیدا کند.که از پشت سرش صدایی آمد.خواهرش بیدار شده بود.خواهرش با ترس پرسید:تو کی هستی؟پسرک با آرامش جواب داد:سلام اسم من ***** هست،من برادر بزرگتر تو هستم.اسمت چیه؟خواهرش جواب داد:برادر بزرگتر من؟پسرک گفت:آره.نگفتی اسمت چیه ها.من خودم رو معرفی کردم تو هم باید خودش رو معرفی کنی._اریکا.اسم من اریکا هستش.منو اری صدا میکنن._اریکا؟چه اسم قشنگی من همیشه دوست داشتم یه خواهر به اسم اریکا داشته باشم.البته این چیزی که پسرک گفت دروغی بیش نبود.اریکا کمی آرامتر شده بود._مامان بابا میدونن که تو اینجایی؟_البته که میدونن،وگر نه که من نمی‌توانستم با وجود دزدگیر وارد خونه بشم._فکر کنم راست میگی._حالا بگیر بخواب اریکا داداش بزرگه اینجاست پس نیازی به ترس نیست.اریکا سرش را به نشانهء تایید تکان داد و در رختخوابش دراز کشید.پسرک نزدیک اریکا شد و شروع به ناز کردن سرش کرد.پسرک دستانش را پایین تر به سمت گردن اریکا آورد و دستانش را بر روی گردن اریکا گذاشت و شروع به فشار دادن گردنش کرد.اریکا که شکه شده بود زور میزد که دستان پسرک را از گردنش بر دارد.در حالی که نفس نفس میزد و میخواست پدر و مادرش را صدا بزند به صورت برادرش نگاه کرد.شکه شده بود.ترسیده بود.زیرا برادرش در حالی که لبخند بر روی صورتش بود داشت به او نگاه میکرد.بعد از مدتی اریکا دیگر تکان نخورد.دیگر برای زندگی تلاش نمی‌کرد.زیرا اریکا مرده بود.پسرک دستانش را از گردن اریکا برداشت و گفت:&quot;اریکا کوچولوی ما تو نباید اینقدر سریع به من اعتماد میکردی.&quot;این را گفت و چشمان اریکا را بست....پدر و مادر پسرک در اتاقشان تقریبا خوابیده بودند که صدای افتادن چیزی را شنیدند.از جایشان پا شدند.پدر پسرک از اتاق بیرون رفت تا ببیند صدای چه چیزی بود.با خودش گفت شاید دخترشان آب می‌خواسته و به چیزی برخورد کرده است.در اتاق دخترش را باز کرد ولی اریکا در اتاق بود مانند یک فرشته در جایش دراز کشیده بود و چشمانش را بسته بود.پس پدر به سمت پایین پله ها رفت زیرا با خودش گفت شاید دزدی وارد شده است پس بهتر است در خانه را ببیند.چند دقیقه بعد مادر پسرک که در اتاق خواب بود با خودش گفت چرا شوهرش بر نگشته است.در اتاق را باز کرد و پسرک را دید که پشت به او ایستاده است.پسرک سریع برگشت و به سمت مادرش دوید.مادر پسرک که شکه شده بود به سمت عقب رفت ولی پایش لیز خورد و افتاد.در همین حین پسرک بر روی مادرش پرید.دستان مادرش را زیر پاهایش قرار داد و دهن مادرش را با دست گرفت تا که صدایی ندهد.مادر پسرک چشمانش را بست و سعی کرد پسرک را از روی خودش به کنار بیندازد که پسرک گفت:&quot;مشتاق دیدار مادر&quot;مادر پسرک شکه شد.چشمانش را باز کرد و به پسرک نگاهی انداخت.باورش نمیشد که این پسرش است که فروخته بودش و با پولش زندگی می‌کرده است.پسرک ادامه داد:راستش وقتی که قرارداد رو خوندم باورم نمیشد که تو و پدر من را فروخته باشید.یک جورایی ناراحتم کرد.&quot;او...میخواهی بدانی از کجا راجب قرار داد متوجه شدم؟&quot;&quot;من وارد اتاق خواب خواهر کوچکترم شدم و در کمد خواهرم جایی که گاوصندوق را گذاشته بودید قرارداد را پیدا کردم.&quot;&quot;راستش اریکا بیدار شد و من را دید منم به او گفتم که برادرش هستم و شما به من اجازه ورود دادید،پس او سریع به من اعتماد کرد.&quot;پسرک شروع به خنده کرد و ادامه داد:&quot;مادر نمی دانی وقتی که دستانم را بر گلویش گذاشتم و شروع به خفه کردنش مردم چگونه من را نگاه میکرد.دقیقا همان جوری نگاهم میکرد که وقتی داشتم با چاقو سینه پدر را سوراخ میکردم نگاهم میکرد،میکرد.&quot;به خندیدن ادامه داد.و بعد تمامش کرد.&quot;هی...اینگونه نگاهم نکن.اینکاری بود که شماها با من کردید مگه نه؟&quot;مادر پسرک ساکت شد و فقط به پسرک نگاه میکرد.&quot;ولی خب نگران نباش مادر به زودی تو هم میروی پیش آنها.&quot;پسرک این را گفت و شروع کرد به چاقو زدن به قلب مادرش.آنقدر چاقو زد که مادرش را نیز کشت.با خون سردی کامل از جایش پاشد و به حمام رفت.با قیچی ای که برداشته بود شروع به مرتب کردن موهایش کرد.از حمام در آمد و در کمد به دنبال لباسی گشت که اندازه اش شود.لباسی را پوشید و ساکی را برداشت و تمام پول هایی که در گاوصندوق بود را نیز برداشت.در حالی که به سمت در بیرونی میرفت چشمش به تقویم افتاد.روی تقویم نوشته بود سال ۲۰۲۴.کمی فکر کرد و یادش آمد زمانی که مادر و پدرش آن را به مردان خندان فروخته بودند ۸ سالش در سال ۲۰۱۶ بود پس در حال حاضر ۱۶ سالش است.تقویم را سر جایش گذاشت و به سمت در خروجی رفت.دزدگیر را خاموش کرد و به بیرون رفت.در مسیرش به یک پارک رسید او عاشق تاب سواری بود.پس به پارک رفت و بر روی تاب نشست و شروع به بازی کرد.چهره بی احساسش تغییر کرد و خندید.به آسمان نگاه کرد و گفت:&quot;می‌بینید؟حالا من هم میخندم.&quot;خب خب...این هم از پایان داستان.ممنون میشم که نظراتتون را هم ببینم لایک هم یادتون نره.حقیقتا یکم دلم برای پسره سوخت ولی خب که چی بازم داستانش خوب شد.و اینکه این یک داستان تک قسمتی هستش.ولی اگر دیدم که خیلی طرف دار داشت شاید چندتا قسمت جدید بهش دادم.اینم یک عکس از پسرکمون وقتی سوار تاب شده بود.</description>
                <category>رودبکیا</category>
                <author>رودبکیا</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 22:05:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام ✌️</title>
                <link>https://virgool.io/@aryana/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%EF%B8%8F-czpz1lerx5hl</link>
                <description>سلامهمون طور که فهمیدید از عنوان این یک پست برای اینکه که باهم آشنا بشیم.اسم من رودبکیا هستش(البته این اسم واقعی من نیست ولی از این اسم خوشم میومد برای همین با این اسم خودم رو معرفی میکنم.)این اولین پست منه و من لازم دونستم که خودم رو معرفی کنم و بگم که قراره در این کانال قراره چیکار کنم.خب من یک دختر ۱۶ ساله هستم.اوتاکو و عاشق مانهوا و رمان ها هستم.می‌خوام اینجا در مورد نقد انیمه ها و مانهوا ها صحبت کنم.به علاوه بر اینها من می‌خوام که اینجا داستان نویسی رو هم شروع کنم و براتون هر هفته یک قسمت از داستانی که می‌نویسم رو بزارم.بعضی ها شون از قوه ی تخیل خودمه ولی بعضی ها شون فن فیک هستن.امیدوارم که با هم دیگه اوقات خوشی رو رقم بزنیم.می‌دونم که در حال حاظر شرایط مون داخل ایران خوب نیستش.برای همین امیدوارم که با کارهایی که قراره داخل اینجا بزارم حتی اگر هم شده یک ذره کوچیکم هم لبخند به روی لب هامون بیاد.دوست دارم با همتون آشنا بشم.فعلا خدا نگه دار...سلامهمون طور که فهمیدید از عنوان این یک پست برای اینکه که باهم آشنا بشیم.اسم من رودبکیا هستش(البته این اسم واقعی من نیست ولی از این اسم خوشم میومد برای همین با این اسم خودم رو معرفی میکنم.)این اولین پست منه و من لازم دونستم که خودم رو معرفی کنم و بگم که قراره در این کانال قراره چیکار کنم.خب من یک دختر ۱۶ ساله هستم.اوتاکو و عاشق مانهوا و رمان ها هستم.می‌خوام اینجا در مورد نقد انیمه ها و مانهوا ها صحبت کنم.به علاوه بر اینها من می‌خوام که اینجا داستان نویسی رو هم شروع کنم و براتون هر هفته یک قسمت از داستانی که می‌نویسم رو بزارم.بعضی ها شون از قوه ی تخیل خودمه ولی بعضی ها شون فن فیک هستن.امیدوارم که با هم دیگه اوقات خوشی رو رقم بزنیم.می‌دونم که در حال حاظر شرایط مون داخل ایران خوب نیستش.برای همین امیدوارم که با کارهایی که قراره داخل اینجا بزارم حتی اگر هم شده یک ذره کوچیکم هم لبخند به روی لب هامون بیاد.دوست دارم با همتون آشنا بشم.فعلا خدا نگه دار...</description>
                <category>رودبکیا</category>
                <author>رودبکیا</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 14:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>