<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mojtaba Asadi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@asa_moji</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/38379/avatar/E2ycA6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mojtaba Asadi</title>
            <link>https://virgool.io/@asa_moji</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گستردگی رضایت</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-vjky5cbgj4zm</link>
                <description>اخیرا به واسطه شغلم با تعداد بیشتری از افراد در طبقات مختلف ارتباط داشته‌ام و گاها وقتی رضایت برخی را نسبت  به وضعیت چند سال اخیر کشور میدیدم شگفت زده میشدم  و بر خلاف باور عمومی و باور آن زمان خودم مبنی بر اینکه رضایت و عدم رضایت انسان‌ها بستگی به طبقه اجتماعی، درآمد و ایدئولوژی های سیاسی و دینی آدم ها  دارد، متوجه میشدم که نه رضایت و نه عدم رضایت آنها اصلا تابعی از موارد فوق نیست و افراد ناراضی و راضی در گسترده متنوعی از طبقه بندی فوق قرار میگرفتند بنابراین سوالی که برای من مطرح می‌شد این بود که  چه عواملی واقعا تایین کننده میزان رضایت آنها بوده؟حس رضایت نمیتواند یک متغیر باینری باشد و اکثر مردم در گستره وسیعی از آن جای گرفته‌اند.  کم‌کم با بررسی انسانها و درکی نسبی به شرایط و ارتباطات آنها، الگویی برای من نمایان شد. الگویی که چه عواملی واقعا توانسته بر میزان رضایت آنها تاثیر داشته باشد.  به دو عامل مهم رسیدم. یکی فاصله آنها به جریان‌ها و منابع قدرت و دیگری نوع دوستی و میزان دغدغه آنها برای سعادت بلند مدت دیگران.مفاهیم فاصله از قدرت: معنای تحت‌الفظی این برای همه روشن است، اما برای این باید مقداری روشنگری کنیم، همانطور که میدانیم یک ساختار کلی برای توزیع قدرت در هر کشور وجود دارد و هر کسی آگاهانه یا ناآگاهانه  مقداری از  آن بهره مند شده‌است، نظام سلامت ، یارانه غذا و دارو، قرعه‌کشی خودرو، استخدام، سیمکارت سفید، امتیاز وام ، مجوز حمل اسلحه و… اینکه اینها به چه کسانی اختصاص نیابند و بر چه اساسی و اینکه این امتیازات چه معنایی برای آنها دارد می‌تواند گویای فاصله‌ی آنها از منابع قدرت باشد. پس در واقع فاصله از قدرت به معنای امتیازات و معنایی که آنها برای گیرنده امتیازات دارد هست.نوع دوستی: این حس که افراد نسبت به دیگران یا نسل‌های آینده حس مسئولیت و وظیفه کنند. در این مورد باز هم  تنها وجود حس کافی نیست، در واقعا آن حس مسئولیتی که عملی را می‌تواند به همراه داشته باشد نسبت بیشتری با حس رضایت دارد. مثلا دیدن کسی که در  فقر است  و داشتن حس تاسف و توجیه کردن منطقی فقر او  به معنای نوع‌دوستی کمترست تا اینکه حس مسئولیتی وجود داشته باشد برای رفع دلایل فقر او.نمودار پراکندگی رضایت:یک  دستگاه  مختصات را تصور کنید که محور عمودی آن میزان نوع‌ دوستی افراد و محور افقی آن میزان نزدیکی آنها به منابع قدرت در جامعه‌ست. به نوعی که  میزان کم نوع دوستی باعث شود به  درگیری با منافع کوتاه مدت و یا منافع خصوصی‌تر و رشد در این محور به معنای درگیری با منافع بلند مدت دیگران و خود است.  و در محور افقی فاصله و وابستگی به قدرت اندازه‌گیری می‌شود.با بررسی قطبها می‌توانیم تصویر بهتری از رضایت افراد داشته باشیم. اگر کسی خود را صاحب امتیازات ویژه‌ای بداند و  به همراه آن حس مسئولیت  کمتری نسبت به مشکلات واقعی انسان‌ها داشته باشد از رضایت بیشتری برخوردار خواهد بود. و در طرف مقابل اگر کسی وابستگی کمتری به امتیازات و منابع قدرت داشته باشد و همینطور دغدغه بیشتری نسبت به مشکلات حس کند ناراضی‌تر خواهد بود. حالا در آینده اگر کسی را دیدیم که نسبت به ما حس رضایت کمتر یا بیشتری دارد شگفت زده نخواهیم شد، تنها کافیست فاصله‌ای که برای خود با قدرت در نظر دارد و میزان دغدغه او برای دیگران را بررسی کنیم.</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 21:48:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملزومات پنهان کار</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/life-work-eezr5aeqom7t</link>
                <description>گاه کار خستگی به بار می‌آورد؛ چه به‌صورت فیزیکی و چه به‌صورت روانی، و بهبود از آن زمان می‌طلبد. گاه برای انجام کار نیاز به یادگیری داریم و گاه ساختن ارتباطاتی که برای کار لازم‌اند، خود فرایندی زمان‌بر است.اگر ساعات کاری را فقط زمانی بدانیم که کار مستقیماً در حال انجام است، تمام تلاش‌هایی را که پیش از آن یا پس از آن صورت می‌گیرند کم‌اهمیت شمرده‌ایم. در حالی که همه‌ی این‌ها واقعاً برای کار کردن ضروری‌اند و زمانی که صرفشان می‌شود بخشی از کار است، حتی اگر بابت آن دستمزدی دریافت نکنیم.به‌نوعی، زندگی کردن از ملزومات پنهانِ کار کردن است. این خود گواهی‌ست بر این‌که نمی‌توان کار را از زندگی جدا کرد یا مرزی روشن میان ساعات کاری و غیرکاری کشید. تنها شکلی که می‌توانم چنین تفکیکی را بپذیرم، زمانی‌ست که ایده‌ی سریال Severance محقق شده باشد؛ در غیر این صورت، این جدایی برایم باورپذیر نیست. به‌نظرم کسانی که بر این تفکیک تأکید می‌کنند، یا کارشان را دوست ندارند، یا کار را به وسعت زندگی می‌بینند؛ چنان‌که زندگی‌شان نیز بخشی از کار نهایی آن‌هاست.پوستر سریال تفکیک</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 13:55:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیکرشناسی پشتکار</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D8%B1-eapxlgiahtvr</link>
                <description>متن زیر ترجمه مقاله Anatomy of determination نوشته پال گرام (موسس ycombinator- شتاب دهنده مشهور استارتاپ در سانفرانسیسکو) است.مثل تمام سرمایه‌گذاران، ما هم زمان زیادی را صرف تلاش برای یادگیری این می‌کنیم که چگونه پیش‌بینی کنیم کدام استارتاپ‌ها موفق خواهند شد. احتمالاً ما بیش از اغلب دیگران به این موضوع فکر می‌کنیم، چون در ابتدایی‌ترین مراحل سرمایه‌گذاری می‌کنیم. پیش‌بینی معمولاً تنها چیزی است که می‌توانیم به آن تکیه کنیم.خیلی زود یاد گرفتیم که مهم‌ترین عامل پیش‌بینی‌کننده‌ی موفقیت، پشتکار است. در ابتدا فکر می‌کردیم ممکن است هوش باشد. همه دوست دارند باور کنند که چیزی که باعث موفقیت استارتاپ‌ها می‌شود، هوش است. داستان جذاب‌تری است اگر بگوییم شرکتی موفق شد چون بنیان‌گذارانش خیلی باهوش بودند. افرادی که در روابط عمومی و رسانه‌ها چنین داستان‌هایی را منتشر می‌کنند، احتمالاً خودشان هم آن را باور دارند. اما در حالی که باهوش بودن قطعاً مفید است، عامل تعیین‌کننده نیست. افراد زیادی به اندازه‌ی بیل گیتس باهوش هستند اما هیچ دستاوردی ندارند.در بیشتر حوزه‌ها، استعداد در مقایسه با پشتکار بیش از حد ارزش‌گذاری می‌شود  تا حدی چون داستان بهتری می‌سازد، تا حدی چون به تماشاگران بهانه‌ای برای تنبلی می‌دهد، و تا حدی هم چون بعد از مدتی پشتکار به نظر می‌رسد مثل استعداد است.من نمی‌توانم به حوزه‌ای فکر کنم که در آن پشتکار بیش از اندازه ارزش‌گذاری شده باشد، اما احتمالاً اهمیت نسبی پشتکار و استعداد بسته به زمینه کمی متفاوت است. احتمالاً استعداد در نوعی از کارها که «خالص‌تر» هستند اهمیت بیشتری دارد  به این معنا که فرد عمدتاً با یک نوع مسئله سروکار دارد نه انواع مختلف. گمان می‌کنم پشتکار در ریاضیات به اندازه‌ی مثلاً در جرم سازمان‌یافته مؤثر نباشد.نمی‌خواهم با این مقایسه بگویم نوع کارهایی که بیشتر بر استعداد تکیه دارند لزوماً تحسین‌برانگیزترند. بیشتر مردم موافق‌اند که خوب بودن در ریاضیات از حفظ کردن رشته‌های طولانی از اعداد تحسین‌برانگیزتر است، هرچند دومی بیشتر به توانایی ذاتی بستگی دارد.شاید یکی از دلایلی که مردم باور دارند بنیان‌گذاران استارتاپ‌ها به خاطر باهوش‌تر بودن پیروز می‌شوند، این باشد که هوش واقعاً در استارتاپ‌های فناوری بیش از شرکت‌های قدیمی‌تر اهمیت دارد. احتمالاً برای تسلط بر جست‌وجوی اینترنتی باید کمی باهوش‌تر باشید تا برای تسلط بر راه‌آهن، هتل‌ها یا روزنامه‌ها. و این احتمالاً روندی است که همچنان ادامه دارد. اما حتی در پیشرفته‌ترین صنایع فناوری، موفقیت هنوز بیشتر به پشتکار بستگی دارد تا به هوش.اگر پشتکار تا این اندازه مهم است، آیا می‌توان اجزای آن را از هم تفکیک کرد؟ آیا بعضی از اجزا مهم‌تر از بقیه‌اند؟ آیا می‌توان برخی از آن‌ها را در خود پرورش داد؟ساده‌ترین شکل پشتکار، اراده‌ی محض است وقتی چیزی را می‌خواهی، باید آن را به دست بیاوری، به هر قیمتی که شده.مقدار زیادی از این اراده‌ی قوی باید ذاتی باشد، چون معمولاً در خانواده‌هایی دیده می‌شود که یکی از فرزندان آن را بسیار بیشتر از دیگری دارد. شرایط زندگی می‌تواند بر آن تأثیر بگذارد، اما در سطوح بالای اراده، به نظر می‌رسد طبیعت (سرشت) از تربیت مهم‌تر است. شرایط سخت می‌توانند روحیه‌ی فردی با اراده‌ی قوی را در هم بشکنند، اما فکر نمی‌کنم بتوان کار زیادی کرد تا فردی با اراده‌ی ضعیف را به فردی با اراده‌ی قوی تبدیل کرد.با این حال، اراده‌ی قوی به‌تنهایی کافی نیست. باید با خودت سختگیر هم باشی. کسی که اراده‌ی قوی دارد اما خودراضی و لوس است، فرد باپشتکاری محسوب نمی‌شود. پشتکار یعنی اراده‌ی تو با انضباط درونی متعادل شده باشد.واژه‌ی «تعادل» در اینجا بسیار مهم است. هرچه اراده‌ات قوی‌تر باشد، باید انضباطت هم بیشتر باشد. هرچه اراده‌ات قوی‌تر شود، دیگران کمتر از خودت می‌توانند با تو بحث کنند. و کسی باید با تو بحث کند، چون همه انسان‌ها تمایلات ابتدایی و ضعف‌های ذاتی دارند؛ اگر اراده‌ات از انضباطت بیشتر باشد، تسلیم همان تمایلات می‌شوی و در نهایت در یک نقطه‌ی به ظاهر موفق ولی محدود گیر می‌کنی مثل اعتیاد به مواد مخدر.می‌توانیم اراده و انضباط را مانند دو انگشت که هسته‌ی لغزنده‌ی هندوانه‌ای را می‌فشارند تصور کنیم. هرچه فشار بیشتر باشد، هسته دورتر پرتاب می‌شود، اما اگر فشار دو انگشت برابر نباشد، هسته به‌جای پرواز مستقیم، به‌صورت کج و بی‌هدف پرت می‌شود.اگر این موضوع درست باشد، پیامدهای جالبی دارد، زیرا انضباط را می‌توان پرورش داد  و در واقع، میزان آن در طول زندگی یک فرد معمولاً بسیار تغییر می‌کند. اگر پشتکار در اصل حاصلِ ضربِ اراده و انضباط باشد، آنگاه می‌توان گفت با منظم‌تر شدن، باپشتکارتر هم می‌شوی.پیامد دیگر «مدل هسته‌ی هندوانه» این است که هرچه اراده‌ات قوی‌تر باشد، بی‌انضباط بودن خطرناک‌تر می‌شود. به نظر می‌رسد نمونه‌های زیادی وجود دارند که این را تأیید می‌کنند. در زندگی برخی افراد بسیار پرانرژی، چیزی شبیه به «لرز بال در پرندگان» دیده می‌شود جایی که میان انجام کارهای بزرگ و انجام ندادن هیچ کاری در نوسان‌اند. از بیرون، این حالت ممکن است خیلی شبیه اختلال دوقطبی به نظر برسد.با این حال، مدل هسته‌ی هندوانه دست‌کم از یک جهت دقیق نیست: مدلی ایستا است. در واقع، خطرات بی‌انضباطی با افزایش وسوسه بیشتر می‌شوند. و این یعنی نکته‌ای جالب: پشتکار به‌نوعی تمایل دارد خودش را تضعیف کند.اگر آن‌قدر بااراده باشی که به دنبال دستاوردهای بزرگ بروی، احتمالاً وسوسه‌های بیشتری هم در اطرافت پدید می‌آیند. مگر اینکه به همان نسبت منضبط‌تر شوی، در غیر این صورت اراده بر انضباط غلبه می‌کند و در نهایت سطح دستاوردهایت به میانگین برمی‌گردد.به همین دلیل است که سزارِ شکسپیر مردان لاغر را خطرناک می‌دانست چون آن‌ها وسوسه‌ی امتیازات کوچکِ قدرت را نداشتند.مدل هسته‌ی هندوانه نشان می‌دهد که ممکن است کسی بیش از حد منضبط باشد. آیا چنین چیزی وجود دارد؟ به‌گمانم بله احتمالاً افرادی هستند که اراده‌شان زیر فشار بیش‌ازحدِ انضباط خرد می‌شود، و اگر کمی با خود مهربان‌تر بودند، می‌توانستند دستاوردهای بیشتری داشته باشند.یکی از دلایلی که جوان‌ها گاهی در جایی موفق می‌شوند که پیرترها شکست می‌خورند، این است که هنوز نمی‌دانند چقدر نابلدند. همین ناآگاهی به آن‌ها اجازه می‌دهد نوعی «هزینه‌کرد از کسری اعتمادبه‌نفس» انجام دهند. وقتی تازه شروع به کار روی چیزی می‌کنند، دستاوردهای خود را بیش از اندازه بزرگ می‌بینند  اما همین باورِ اشتباه به آن‌ها اعتمادبه‌نفس ادامه دادن می‌دهد، و در نتیجه عملکردشان بهتر می‌شود.در مقابل، کسی که دیدگاه دقیق‌تری دارد، نابلدیِ اولیه‌ی خود را همان‌طور که هست می‌بیند و شاید همین باعث شود دلسرد شود و ادامه ندهد.جزء مهم دیگرِ پشتکار بلندپروازی (جاه‌طلبی) است. اگر اراده و انضباط تو را به مقصد می‌رسانند، بلندپروازی همان چیزی است که مقصد را انتخاب می‌کند.نمی‌دانم آیا درست است که بگوییم بلندپروازی یکی از اجزای پشتکار است یا نه، اما این دو کاملاً مستقل از هم نیستند. اگر کسی بگوید برای انجام کاری بسیار آسان عمیقاً مصمم است، چنین توصیفی به نظر نادرست می‌رسد.و خوشبختانه، بلندپروازی (جاه‌طلبی) به نظر می‌رسد ویژگی‌ای بسیار انعطاف‌پذیر باشد؛ یعنی کارهای زیادی می‌توان برای افزایش آن انجام داد. بیشتر مردم نمی‌دانند چقدر باید بلندپرواز باشند، به‌ویژه در جوانی. آن‌ها نمی‌دانند چه چیزهایی سخت‌اند یا خودشان تا چه اندازه توانایی دارند. این مشکل وقتی بدتر می‌شود که اطرافشان همتایان کمی داشته باشند. افراد بلندپرواز نادرند، و وقتی همه در اوایل زندگی به‌طور تصادفی در کنار هم قرار می‌گیرند، افراد بلندپرواز معمولاً هم‌نوعان بلندپرواز کمی در اطرافشان دارند.وقتی چنین افرادی را در کنار دیگر افراد بلندپرواز قرار دهی، مثل گیاهان نیمه‌مرده‌ای هستند که ناگهان آب می‌گیرند و جان می‌گیرند. احتمالاً بیشتر افراد بلندپرواز، در هر سنی، از نوعی کمبود تشویق و همراهی از سوی افراد بلندپرواز دیگر رنج می‌برند.دستاوردها نیز معمولاً بلندپروازی را افزایش می‌دهند. با هر گام موفق، اعتمادبه‌نفس بیشتری پیدا می‌کنی تا در گام بعدی بلندتر بپری.در مجموع، به نظر می‌رسد پشتکار از سه جزء تشکیل شده است:اراده‌ی قوی، انضباط، و بلندپروازی. اراده با انضباط متعادل می‌شود و بلندپروازی جهت آن را مشخص می‌کند.و خوشبختانه، دست‌کم دو مورد از این سه ویژگی را می‌توان پرورش داد. شاید بتوان تا حدی نیروی اراده را افزایش داد؛ قطعاً می‌توان انضباط را آموخت؛ و تقریباً همه‌ی افراد از نظر بلندپروازی دچار نوعی کمبود مزمن‌اند.احساس می‌کنم اکنون کمی بهتر ماهیت پشتکار را درک می‌کنم  اما فقط کمی؛ چون اراده، انضباط و بلندپروازی هر سه مفاهیمی‌اند تقریباً به همان اندازه‌ی خودِ پشتکار، پیچیده و ژرف.توجه داشته باشید که پشتکار و استعداد تمام ماجرا نیستند. عامل سومی نیز در دستاوردها نقش دارد: میزان علاقه‌ات به کار.اگر واقعاً عاشق کاری باشی که انجام می‌دهی، نیازی به پشتکار برای وادار کردن خودت نداری؛ چون به‌هرحال همان کاری است که دلت می‌خواهد انجام دهی.اما بیشتر انواع کار، جنبه‌هایی دارند که انسان از آن‌ها خوشش نمی‌آید، چون اغلب کارها شامل انجام دادن کار برای دیگران است و بسیار بعید است نیازهای دیگران دقیقاً با خواسته‌های تو منطبق باشند.در واقع، اگر می‌خواهی بیشترین ثروت ممکن را خلق کنی، باید بیشتر بر نیازهای دیگران تمرکز کنی تا بر علاقه‌های شخصی‌ات، و فاصله‌ی بین این دو را با پشتکار جبران کنی.</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 16:59:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناکامی کشورهای اسلامی به خاطر اسلام است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wejpua23stj3</link>
                <description>متن زیر ترجمه بخشی از (۱:۳۴:۳۳ تا ۱:۴۲:۹)  از مصاحبه پاتریک بت دیوید است با داگلاس موری:نکته‌ای که وجود دارد، عدم شناخت عمیق از آنچه در جوامع ما جواب داده است، می‌باشد و من فکر می‌کنم با گفتن اینکه &quot;طلا به اندازه کافی طلایی نیست&quot; در معرض خطر کشتن مرغ تخم‌طلا هستیم.و چیزهایی که در جامعه ما جواب می‌دهند، بسیار بنیادی هستند. همان چیزی که بنیانگذاران، تدوین کنندگان قانون اساسی، متوجه آن شدند... منظورم این است که شاید تنها انقلاب موفق در جهان... آنها متوجه شدند که چیزهایی مانند آزادی وجدان، آزادی بیان، سنگ بناهای مطلق هستند و اگر آنها را نداشته باشید، بقیه نمی‌توانند دنبال شوند.اگر به آزادی بیان، آزادی عقیده، آزادی عبادت اعتقاد نداشته باشید، مجموعه‌ای از مشکلات دیگر به وجود می‌آیند. آنها اساساً، همانطور که من می‌بینم، به این واقعیت برمی‌گردند که اگر در اشتباه باشید، نمی‌توانید آن را اصلاح کنید. اگر در اشتباه باشید، نمی‌توانید آن را اصلاح کنید.جان استوارت میل، برای مثال، یکی از بزرگترین فیلسوفان آزادی، این موضوع را در یکی از معروف‌ترین آثار خود، &quot;درباره آزادی&quot; تشریح می‌کند. ضرورت آزادی بیان در جامعه تا حدی به این دلیل است که اگر اشتباه می‌کنید، باید بدانید که اشتباه می‌کنید. بنابراین، اگر اقتصاد را اداره می‌کنید و می‌بینید که جواب نمی‌دهد، به جای اینکه به اجازه دادن به آن که جواب ندهد ادامه دهید، باید گوش‌ها و چشمان خود را برای سیستمی که کار می‌کند، باز کنید. و یکی از چیزهای جالبی که من در مورد فعالان بازار به طور کلی پیدا می‌کنم، توانایی آنها برای تغییر جهت است. به هر حال، این موضوع کمی به مسئله سیاستمداران برمی‌گردد. یکی از دلایلی که من به نحوه تفکر فعالان بازار علاقه دارم این است که با نحوه تفکر سیاستمداران بسیار متفاوت است. سیاستمداران می‌توانند دیواری را ببینند و با همان سرعت یا حتی بیشتر به سمت آن حرکت کنند و شما می‌گویید دیوار، دیوار، دیوار و سپس آنها به آن برخورد می‌کنند. بله، اما یک فعال بازار، شما می‌گویید دیوار و آنها حرکت می‌کنند. این یک غریزه بسیار بسیار متفاوت است.حالا برای بازگشت به این موضوع، توانایی اصلاح خود در صورت اشتباه بودن کاملاً کلیدی است. فقدان اطلاعاتی که در نه همه، اما بخش بزرگی از جهان اسلام برای قرن‌های متمادی وجود داشته، باعث رکود عمیق، رکود عمیق در آن جوامع شده است. و همانطور که من می‌بینم، کشورهای ثروتمند نفتی مانند قطر و عربستان، اگرچه عربستان در حال حاضر به طرز جالبی در حال تغییر جهت است، بسیار موفق، آنها در همان وضعیتی بوده‌اند که پادشاهی‌های اروپایی، مثلاً در قرون چهاردهم، پانزدهم و شانزدهم بودند. که آنها نمی‌توانستند اقتصاد را رشد دهند. چنین مفهومی واقعاً وجود نداشت. شما در آن روزها منابعی مانند گوسفند و محصولات کشاورزی داشتید، همانطور که امروز کشورهای حوزه خلیج نفت دارند. اما آن پول توسط تعداد کمی از مردم نگهداری می‌شد و هیچ راه دیگری برای گرفتن پول از آنها وجود نداشت جز اینکه به نوعی از آنها مالیات بیشتری بگیرید یا به همسایه حمله کنید و وسایل آنها را بگیرید.من فکر می‌کنم بخش بزرگی از جهان اسلام در رشدی که غرب در چند قرن گذشته در آن موفق بوده، ناکام مانده است. و این باعث چیزهای زیادی می‌شود. یکی از آنها نارضایتی عمیق است و یکی از مهم‌ترین بینش‌هایی که من تا به حال در زندگی‌ام در رابطه با آن به دست آورده‌ام، این است که مشکل خاصی در جهان اسلام وجود دارد که مردم واقعاً زیاد در مورد آن صحبت نمی‌کنند، اما این است که قرآن قرار است آخرین وحی خداوند به انسان باشد، آخرین وحی و هیچ وحی دیگری پس از آن وجود ندارد و همه وحی‌هایی که قبل از آن در ادیان ابراهیمی آمده‌اند، بخشی از اسلام هستند. اگر شما دریافت کنندگان کلام نهایی هستید و پیرو آن کلام و پیرو آن پیامبر و آن خدا هستید، پس چرا جامعه شما کار نمی‌کند و چرا جوامع دیگر کار می‌کنند؟ من فکر می‌کنم این یک مشکل روانی عمیق در بخش بزرگی از جهان اسلام است که ما فکر می‌کردیم قرار بود برنده باشیم، از نظر الهیاتی، ما کسانی بودیم که کلام نهایی را دریافت کردیم. و من فکر می‌کنم به هر حال، بخش بزرگی از ضدآمریکایی‌گرایی، ضدصهیونیسم و ضدغربی‌گرایی در بخش بزرگی از جهان اسلام به همین واقعیت برمی‌گردد که در ریشه آن این است که چگونه آنها از ما بهتر عمل می‌کنند در حالی که به ما گفته شده بود که ما بهترین هستیم؟ و من فکر می‌کنم این باعث ناهماهنگی شناختی جدی می‌شود.این یکی از دلایلی است که جهان اسلام تا این حد در برابر تئوری توطئه آسیب‌پذیر است. به همین دلیل است که وقتی 10 سال پیش یک حمله کوسه در شرم الشیخ رخ داد، مقامات محلی گفتند که کوسه‌ای که شناگر را در محبوب‌ترین تفرجگاه توریستی مصر خورده بود، توسط صهیونیست‌ها فرستاده شده بود. این مانند دیدن دست غرب و چیزهای دیگر است، توضیحی برای این است که چرا اوضاع خوب پیش نمی‌رود. و در کشوری پس از کشور دیگر، چه مصر باشد که در مقایسه با برخی از آنها نسبتاً خوب عمل می‌کند، یا ایران، بدبختی مردم، ناتوانی در آزاد کردن استعدادها و خیلی چیزهای دیگر به همین تعداد اندک افرادی که سود می‌برند و هیچ ایده‌ای در مورد چگونگی آزاد کردن استعدادها در زیر آن ندارند، برمی‌گردد. و آزادی‌های سیاسی، شخصی و مذهبی، از جمله آزادی بیان و آزادی عبادت، پیش‌شرط‌های مطلق هستند و به همین دلیل است که من نمی‌توانم ضدغربی‌گرایی خودکشی‌وار را در جوامع خود در زمان خود درک کنم. زیرا همانطور که دوست دارم بگویم، ردپاها باید همه چیز را به ما بگویند. همانطور که شما می‌گویید، هیچ کس سعی نمی‌کند به ایران برود تا آزادی مذهب داشته باشد، هیچ کس از غرب به چین کمونیست برای زندگی بهتر نمی‌رود، مطمئناً نه از غرب. آنها در آن مهاجرت منفی دارند. و به همین دلیل است که وقتی به دانشجویانی فکر می‌کنم که معتقدند هیچ‌کس به اندازه شما در سال 2024 در برکلی اوضاع بدی نداشته است، یکی از چیزهایی که من از آن شگفت‌زده می‌شوم این است که آیا متوجه نمی‌شوید که جهان می‌خواهد به اینجا بیاید و آیا فکر نمی‌کنید دلیلی برای آن وجود داشته باشد و آیا فکر نمی‌کنید ممکن است به این دلیل باشد که ما کارهایی را در اینجا به خوبی انجام داده‌ایم و اگر در گذشته با آنها خوب عمل کرده‌ایم، باید به آن چیزها پایبند باشیم؟</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2025 14:58:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدعت</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/%D8%A8%D8%AF%D8%B9%D8%AA-s7bb6ktozgez</link>
                <description>ترجمه یک مقاله از پال گرام.آوریل 2022یکی از شگفت‌انگیزترین چیزهایی که در طول زندگی‌ام شاهد آن بوده‌ام، بازگشت مفهوم بدعت بوده است.ریچارد وستفال در زندگی‌نامه عالی خود از نیوتن به لحظه‌ای اشاره می‌کند که او به عنوان عضوی از کالج ترینیتی انتخاب شد:«با حمایت مالی راحت، نیوتن آزاد بود که تمام وقت خود را به هر چیزی که انتخاب می‌کرد اختصاص دهد. برای ادامه حضور در این جایگاه، او فقط باید از سه گناه غیرقابل بخشش اجتناب می‌کرد: جرم، بدعت، و ازدواج.»وقتی برای اولین بار در دهه 1990 این جمله را خواندم، به نظر می‌رسید که این سخنان به طرز خنده‌داری مربوط به دوران قرون وسطی است. چقدر عجیب است که کسی باید از ارتکاب بدعت اجتناب کند. اما وقتی بیست سال بعد دوباره آن را خواندم، به نظر می‌رسید که توصیفی از وضعیت شغلی معاصر باشد.امروزه تعداد نظراتی که ممکن است به خاطر بیان آن‌ها اخراج شوید، به طور پیوسته در حال افزایش است. کسانی که اخراج می‌کنند، از کلمه «بدعت» برای توصیف این نظرات استفاده نمی‌کنند، اما از نظر ساختاری معادل هستند. از نظر ساختاری، دو ویژگی متمایز درباره بدعت وجود دارد:این که اولویت بیشتری نسبت به پرسش حقیقت یا کذب بودن آن دارد.این که از همه چیزهای دیگری که فرد گوینده انجام داده، سنگین‌تر است.برای مثال، وقتی کسی بیانیه‌ای را «x-ایست» می‌خواند (x نماینده یک ایدئولوژی یا عقیده خاص است)، در واقع ضمنی می‌گوید که این پایان بحث است. آن‌ها پس از این اظهار نظر، به بررسی این که آیا این بیانیه درست است یا نه نمی‌پردازند. استفاده از چنین برچسب‌هایی معادل گفت‌وگوهای سیگنال‌دهنده‌ای است که بحث را متوقف می‌کنند. به همین دلیل است که از این برچسب‌ها استفاده می‌شود: برای پایان دادن به بحث.اگر خود را در حال صحبت با کسی بیابید که از این برچسب‌ها زیاد استفاده می‌کند، شاید ارزش داشته باشد که به طور صریح از او بپرسید آیا اعتقاد دارد که «بچه‌ای همراه با آب کثیف بیرون ریخته می‌شود»؟ آیا ممکن است بیانیه‌ای x-ایست باشد، به هر ارزشی از x، و در عین حال درست باشد؟ اگر پاسخ «بله» باشد، آن‌ها به ممنوع کردن حقیقت اذعان می‌کنند. این امر به اندازه کافی بدیهی است که حدس می‌زنم بیشتر آن‌ها پاسخ «نه» بدهند. اما اگر پاسخ «نه» بدهند، نشان دادن این که در عمل اشتباه می‌کنند آسان است، و این که در عمل چنین برچسب‌هایی به بیانیه‌ها بدون توجه به حقیقت یا کذب آن‌ها اعمال می‌شود.واضح‌ترین شواهد این است که این که آیا بیانیه‌ای x-ایست محسوب می‌شود یا نه، اغلب به گوینده آن بستگی دارد. حقیقت این‌گونه عمل نمی‌کند. یک بیانیه نمی‌تواند وقتی که یک نفر آن را می‌گوید درست باشد، اما وقتی شخص دیگری آن را می‌گوید x-ایست و بنابراین نادرست باشد.ویژگی متمایز دیگر بدعت‌ها، در مقایسه با نظرات عادی، این است که بیان عمومی آن‌ها از همه چیزهایی که گوینده انجام داده سنگین‌تر است. در موضوعات عادی، مانند دانش تاریخ یا سلیقه در موسیقی، شما بر اساس میانگین نظراتتان قضاوت می‌شوید. اما بدعت‌ها کیفی متفاوت دارند. آن‌ها مثل این هستند که تکه‌ای اورانیوم را روی ترازو بگذارید.در گذشته (و همچنان در برخی جاها) مجازات بدعت مرگ بود. شما ممکن بود زندگی‌ای پر از نیکوکاری داشته باشید، اما اگر علناً به طور مثال، به الهی بودن مسیح شک می‌کردید، قرار بود بسوزید. امروزه، در کشورهای متمدن، بدعت‌گذاران تنها به معنای مجازی اخراج می‌شوند؛ با از دست دادن شغل خود. اما ساختار موقعیت یکسان است: بدعت از همه چیز سنگین‌تر است. ممکن است شما ده سال گذشته را صرف نجات جان کودکان کرده باشید، اما اگر نظرات خاصی را بیان کنید، بلافاصله اخراج می‌شوید.این وضعیت بسیار شبیه به ارتکاب جرم است. مهم نیست که چقدر زندگی شرافتمندانه‌ای داشته‌اید، اگر جرمی مرتکب شوید، همچنان باید مجازات قانونی را تحمل کنید. داشتن یک زندگی بی‌نقص پیشین ممکن است مجازات را کاهش دهد، اما تأثیری بر این که آیا مجرم هستید یا نه، ندارد.بدعت نظری است که بیان آن مانند جرم تلقی می‌شود — نظری که برخی افراد را وادار می‌کند که نه تنها فکر کنند شما اشتباه می‌کنید، بلکه معتقدند باید مجازات شوید. در واقع، تمایل آن‌ها به دیدن مجازات شما اغلب قوی‌تر از زمانی است که شما یک جرم واقعی مرتکب شده باشید. بسیاری از کسانی که در جناح چپ افراطی هستند، به شدت به بازگشت مجدد زندانیان به جامعه اعتقاد دارند (که من خودم نیز این باور را دارم)، اما به نظر می‌رسد که کسی که مرتکب بدعت خاصی شده، هرگز نباید دوباره کار کند.همیشه بدعت‌هایی وجود دارند — نظراتی که برای بیان آن‌ها مجازات می‌شوید. اما نسبت به چند دهه پیش، اکنون تعداد بسیار بیشتری از آن‌ها وجود دارد و حتی کسانی که از این موضوع خوشحال هستند، باید بپذیرند که این موضوع واقعیت دارد.چرا؟ چرا این مفهوم مذهبی کهن به شکلی سکولار بازگشته است؟ و چرا اکنون؟برای یک موج عدم تحمل، به دو عنصر نیاز دارید: افراد غیر مداراگر و یک ایدئولوژی برای هدایت آن‌ها. افراد غیر مداراگر همیشه وجود دارند. آن‌ها در هر جامعه‌ای که به اندازه کافی بزرگ باشد وجود دارند. به همین دلیل است که موج‌های عدم تحمل می‌توانند به سرعت پدیدار شوند؛ آن‌ها فقط به چیزی نیاز دارند که آن‌ها را تحریک کند.من قبلاً مقاله‌ای درباره افرادی که به طور کنشگرانه متعارف‌اندیشند نوشته‌ام. نسخه کوتاه آن این است که مردم را می‌توان در دو بُعد طبقه‌بندی کرد: (1) این که چقدر مستقل یا متعارف‌اندیش هستند، و (2) این که چقدر در این باره کنشگرایانه عمل می‌کنند. کسانی که به شدت متعارف‌اندیش و کنشگر هستند، مجریان محافظه‌کار هستند.به طور معمول، آن‌ها فقط به صورت محلی دیده می‌شوند. آن‌ها افراد غرغرو و انتقادگری در یک گروه هستند — کسانی که همیشه اولین کسانی هستند که وقتی چیزی با قواعد جاری اخلاقی مغایرت دارد، شکایت می‌کنند. اما گاهی اوقات، مانند یک میدان برداری که عناصر آن هماهنگ می‌شوند، تعداد زیادی از افراد کنشگرمتعارف‌اندیش به طور همزمان پشت سر یک ایدئولوژی متحد می‌شوند. در این حالت، آن‌ها به مشکلی بزرگ‌تر تبدیل می‌شوند، زیرا یک پویایی جمعی ایجاد می‌شود، جایی که شور و اشتیاق هر شرکت‌کننده توسط شور و اشتیاق دیگران افزایش می‌یابد.مشهورترین نمونه قرن بیستم ممکن است انقلاب فرهنگی چین باشد. اگرچه توسط مائو برای تضعیف رقبای او آغاز شد، انقلاب فرهنگی در بیشتر موارد پدیده‌ای مبتنی بر مشارکت مردم بود. مائو اساساً گفت: «بدعت‌گذارانی در میان ما هستند. آن‌ها را بیابید و مجازات کنید.» و این دقیقاً همان چیزی است که افراد به شدت متعارف‌اندیش نیاز دارند بشنوند. آن‌ها با اشتیاقی مشابه سگ‌هایی که به دنبال سنجاب می‌روند، به این کار پرداختند.برای متحد کردن افراد متعارف‌اندیش، یک ایدئولوژی باید ویژگی‌هایی مشابه یک مذهب داشته باشد. به طور خاص، باید قوانین سخت و دلخواهی داشته باشد که پیروان بتوانند با رعایت آن‌ها پاکدامنی خود را نشان دهند و همچنین پیروان باید باور داشته باشند که هر کسی که این قوانین را رعایت می‌کند، به‌طور خودکار از نظر اخلاقی برتر از کسانی است که رعایت نمی‌کنند.در اواخر دهه 1980، یک ایدئولوژی جدید از این نوع در دانشگاه‌های ایالات متحده ظهور کرد. این ایدئولوژی مؤلفه‌ای بسیار قوی از پاکدامنی اخلاقی داشت و افراد به شدت متعارف‌اندیش، با اشتیاق معمول خود آن را پذیرفتند — به‌ویژه به دلیل اینکه کاهش هنجارهای اجتماعی در دهه‌های گذشته باعث شده بود که ممنوعیت‌های کمتری وجود داشته باشد. موج عدم تحمل حاصل از آن، از نظر شکل به طرز عجیبی مشابه انقلاب فرهنگی بوده است، اگرچه خوشبختانه بسیار کوچک‌تر از نظر بزرگی.من عمداً از ذکر هر بدعت خاصی در اینجا خودداری کرده‌ام. بخشی به این دلیل که یکی از تاکتیک‌های عمومی شکارچیان بدعت، چه در گذشته و چه اکنون، این است که کسانی را که از نحوه سرکوب ایده‌ها انتقاد می‌کنند، به بدعت‌گذاری متهم کنند. در واقع، این تاکتیک چنان سازگار است که می‌توانید از آن به‌عنوان راهی برای شناسایی شکار جادوگران در هر دوره‌ای استفاده کنید.و این دومین دلیل من برای اجتناب از ذکر هر بدعت خاصی است. می‌خواهم این مقاله در آینده نیز کاربرد داشته باشد، نه فقط اکنون. و متاسفانه، احتمالاً این گونه خواهد بود. افراد به شدت متعارف‌اندیش همیشه در میان ما خواهند بود، به دنبال چیزهایی که باید ممنوع شوند. تنها چیزی که نیاز دارند، یک ایدئولوژی است که به آن‌ها بگوید چه چیزهایی را باید ممنوع کنند. و بعید است که ایدئولوژی کنونی آخرین مورد باشد.افراد به شدت متعارف‌اندیش هم در جناح راست و هم در جناح چپ وجود دارند. دلیل این که موج کنونی عدم تحمل از سمت چپ می‌آید، صرفاً این است که ایدئولوژی متحد کننده جدید از سمت چپ آمده است. موج بعدی ممکن است از سمت راست بیاید. تصور کنید که چنین چیزی چگونه خواهد بود.خوشبختانه، در کشورهای غربی، سرکوب بدعت‌ها چیزی شبیه به گذشته نیست. اگرچه دامنه نظراتی که می‌توانید به‌صورت عمومی بیان کنید در دهه گذشته محدودتر شده است، اما هنوز بسیار گسترده‌تر از چند صد سال پیش است. مشکل در مشتق است. تا حدود سال 1985، این دامنه به طور فزاینده‌ای گسترده‌تر شده بود. هر کسی که در سال 1985 به آینده نگاه می‌کرد، انتظار داشت که آزادی بیان همچنان افزایش یابد. اما در عوض کاهش یافته است.این وضعیت مشابه چیزی است که با بیماری‌های عفونی مانند سرخک رخ داده است. هر کسی که در سال 2010 به آینده نگاه می‌کرد، انتظار داشت تعداد موارد سرخک در ایالات متحده همچنان کاهش یابد. اما به دلیل ضدواکسیناسیون‌ها، این تعداد افزایش یافته است. تعداد مطلق هنوز هم خیلی زیاد نیست. مشکل  مشتق شده است.در هر دو مورد، دشوار است که بدانیم چقدر باید نگران باشیم. آیا واقعاً برای جامعه به‌طور کلی خطرناک است که تعداد کمی از افراط‌گرایان از واکسیناسیون فرزندان خود امتناع کنند، یا سخنرانان را در دانشگاه‌ها سرکوب کنند؟ نقطه‌ای که باید شروع به نگرانی کنیم، احتمالاً زمانی است که تلاش‌های آن‌ها به زندگی دیگران سرایت کند. و در هر دو مورد، به نظر می‌رسد که این اتفاق در حال رخ دادن است.بنابراین احتمالاً ارزش دارد که مقداری تلاش صرف جلوگیری از کاهش دامنه آزادی بیان کنیم. امید من این است که این مقاله به شکل‌گیری «پادتن‌های اجتماعی» نه فقط در برابر تلاش‌های کنونی برای سرکوب ایده‌ها، بلکه علیه مفهوم بدعت به‌طور کلی کمک کند. این جایزه واقعی است. چگونه می‌توان مفهوم بدعت را خنثی کرد؟ از زمان عصر روشنگری، جوامع غربی تکنیک‌های بسیاری برای انجام این کار کشف کرده‌اند، اما مطمئناً تکنیک‌های بیشتری برای کشف باقی مانده است.به طور کلی من خوشبین هستم. اگرچه روند آزادی بیان در دهه گذشته بد بوده است، در بلندمدت خوب بوده است. و نشانه‌هایی وجود دارد که موج کنونی عدم تحمل به اوج خود رسیده است. افراد مستقل‌اندیشی که با آن‌ها صحبت می‌کنم، به نظر می‌رسد که نسبت به چند سال پیش اعتماد به نفس بیشتری دارند. از سوی دیگر، حتی برخی از رهبران این جریان نیز شروع کرده‌اند به این فکر که آیا ممکن است اوضاع بیش از حد پیش رفته باشد. و فرهنگ عامه در میان جوانان قبلاً به جلو حرکت کرده است. تنها کاری که باید انجام دهیم این است که به مقاومت ادامه دهیم تا موج فروکش کند. و پس از آن ما سود خالصی خواهیم داشت، زیرا علاوه بر شکست دادن این موج، تاکتیک‌های جدیدی برای مقاومت در برابر موج بعدی توسعه داده‌ایم.یادداشت‌هایا دقیق‌تر، زندگی‌نامه‌های نیوتن، زیرا وستفال دو مورد نوشته است: یک نسخه طولانی به نام هرگز آرام نیست و نسخه‌ای کوتاه‌تر به نام زندگی آیزاک نیوتن. هر دو عالی هستند. نسخه کوتاه‌تر سریع‌تر پیش می‌رود، اما نسخه طولانی‌تر پر از جزئیات جالب و اغلب بسیار خنده‌دار است. این بخش در هر دو نسخه یکسان است.شواهد دیگری که کمتر آشکار است اما به همان اندازه محکوم‌کننده است این است که ادعاهای «x-ایسم» هرگز با قیدهایی بیان نمی‌شوند. هیچ‌وقت نمی‌شنوید کسی بگوید که یک بیانیه «احتمالاً x-ایست» یا «تقریباً مطمئناً y-ایست» است. اگر ادعاهای x-ایسم در واقع ادعاهایی درباره حقیقت بودند، انتظار می‌رفت که «احتمالاً» به همان اندازه‌ای که در مقابل «اشتباه» استفاده می‌شود، در مقابل «x-ایست» استفاده شود.قوانین باید سخت باشند، اما نیازی نیست که پرهزینه باشند. بنابراین موثرترین نوع قوانین، قوانینی درباره مسائل سطحی هستند، مانند جزئیات عقیدتی یا کلماتی که پیروان باید دقیقاً استفاده کنند. چنین قوانینی می‌توانند بسیار پیچیده شوند و در عین حال از جذب مریدان جدید جلوگیری نکنند زیرا فداکاری قابل‌توجهی نمی‌طلبند.به طور بحث‌برانگیز، ممکن است دو موج وجود داشته باشد. اولین موج تا حدودی تا سال 2000 فروکش کرده بود، اما موج دومی در دهه 2010 آغاز شد که احتمالاً ناشی از شبکه‌های اجتماعی بود.خوشبختانه بیشتر کسانی که امروزه سعی در سرکوب ایده‌ها دارند، هنوز اصول عصر روشنگری را به اندازه‌ای محترم می‌دانند که ظاهراً به آن‌ها پایبند باشند. آن‌ها می‌دانند که نباید ایده‌ها را ممنوع کنند، بنابراین مجبورند ایده‌ها را به‌عنوان «مضر» بازتعریف کنند، که چیزی است که می‌توان آن را ممنوع کرد. افراطی‌ترها تلاش می‌کنند ادعا کنند که سخن گفتن خود نوعی خشونت است، یا حتی سکوت. اما عجیب است که چنین بازی‌هایی نشانه‌ای خوب است. زمانی متوجه خواهیم شد که اوضاع واقعاً خطرناک است که دیگر زحمت نمی‌کشند وانمود کنند — زمانی که مانند کلیسای قرون وسطی بگویند: «درست است که ما ایده‌ها را ممنوع می‌کنیم، و در واقع این فهرستی از آن‌ها است.»مردم تنها به این دلیل توانایی دارند که اجماع پزشکی درباره واکسن‌ها را نادیده بگیرند که واکسن‌ها بسیار خوب عمل کرده‌اند. اگر اصلاً واکسنی وجود نداشت، نرخ مرگ و میر آن‌قدر بالا بود که اکثر ضدواکسیناسیون‌های کنونی برای آن التماس می‌کردند. وضعیت آزادی بیان نیز مشابه است. تنها به این دلیل که آن‌ها در جهانی زندگی می‌کنند که توسط عصر روشنگری شکل گرفته است، کودکان حومه شهر می‌توانند بازی ممنوعیت ایده‌ها را انجام دهند.</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2024 14:41:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-l1bfm9pbbxrd</link>
                <description>چالش آیندهفصل اول کتاب «صفر به یک» نوشته پیتر تیل ترجمه (واسع علوی و راهله یوسف‌زاده)چالش آیندههرگاه که با شخصی مصاحبه شغلی می‌کنم، دوست دارم این سؤال را بپرسم: «چه حقیقت مهمی وجود دارد که افراد خیلی کمی با آن موافقند؟»این پرسش آسان به نظر می‌رسد چرا که سرراست است. در واقع، پاسخ دادن دشوار است. پاسخ دادن به لحاظ عقلی دشوار است زیرا دانشی که به هر کس در مدرسه آموخته می‌شود بر اساس تعریف توافق شده است و به لحاظ روانشناسی دشوار است زیرا هر کسی که بخواهد پاسخ این پرسش را بدهد باید چیزی را بگوید که آن را غیر محبوب (منفور) همگان بداند. تفکر درخشان نادر است، اما انگیزه حتی از نبوغ کمتر موجود است.معمولاً جواب‌هایی شبیه اینها می‌شنوم:«سیستم آموزشی ما شکست خورده است و احتیاج فوری به اصلاح دارد.»«آمریکا استثنایی است.»«خدایی وجود ندارد.»اینها پاسخ‌های بدی هستند. گزاره‌های اول و دوم ممکن است درست باشد ولی بسیاری از افراد هنوز با آنها موافقند. گزاره سوم یک طرف از منظره‌ای آشنا است. یک پاسخ خوب این شکل را دارد: «بسیاری از مردم به X معتقدند، ولی حقیقت خلاف X است.» من در ادامه همین فصل پاسخ خودم را خواهم داد.این پرسش تضاد آمیز با آینده چه کار دارد؟ در کمترین معنی آینده به شکلی خیلی ساده عبارت است از مجموعه همه دقایقی که هنوز نیامده‌اند. ولی آنچه آینده را متمایز و بااهمیت می‌سازد این نیست که هنوز رخ نداده، بلکه این است که زمانی فرا می‌رسد که جهان متفاوت از امروز خواهد بود. در این توصیف، اگر قرار است هیچ چیزی در جامعه ما در صد سال آینده تغییر نکند، آنگاه آینده دورتر از صد سال بعد خواهد بود. اگر همه چیز در دهه آینده به شدت تغییر کند، آنگاه آینده تقریباً دم‌دست است. هیچ کس نمی‌تواند دقیقاً آینده را پیش‌بینی کند، اما دو چیز را می‌دانیم: اینکه آینده متفاوت خواهد بود و اینکه باید در دنیای امروز ریشه داشته باشد. بسیاری از پاسخ‌ها به این پرسش تضادآمیز شیوه‌های متفاوت نگاه ما به اکنون هستند؛ پاسخ‌های خوب آنهایی هستند که هر چه بیشتر نگاه ما را به آینده نزدیک می‌کنند.صفر به یک: آینده پیشرفتهوقتی به آینده می‌اندیشیم، به یک آینده پیشرفته امیدواریم. این پیشرفت می‌تواند به یکی از این دو شکل باشد: پیشرفت افقی یا گسترده و دیگری پیشرفت عمودی یا فشرده. پیشرفت افقی یعنی تکرار چیزهایی که موفق بوده‌اند، حرکت از 1 به N. پیشرفت افقی را راحت می‌توان تصور کرد زیرا می‌دانیم چه شکلی است. پیشرفت عمودی یا فشرده به معنی انجام کارهای نو است، حرکت از 0 به 1. تصور پیشرفت عمودی دشوارتر است زیرا کاری باید انجام شود که هیچ کس دیگری انجام نداده است. اگر یک ماشین تایپ بردارید و صد تای آن را بسازید پیشرفت افقی کرده‌اید. اگر یک ماشین تایپ دارید و یک واژه‌پرداز بسازید آنگاه شما پیشرفت عمودی داشته‌اید.در سطح ماکرو، پیشرفت افقی در یک کلمه عبارت است از جهانی‌سازی – یعنی چیزهایی که در یک جا نتیجه داده‌اند، در هر جای دیگری استفاده می‌شوند. چین نمونه الگویی از جهانی‌سازی است. برنامه بیست‌ساله چین این است که شبیه ایالات متحده امروز شود. چینی‌ها دقیقاً هر چه را که در جهان توسعه‌یافته به نتیجه رسیده است کپی می‌کنند: خطوط راه‌آهن قرن نوزدهمی، تهویه قرن بیستمی و حتی کل شهرها. ممکن است برخی گام‌ها را جهش بزنند؛ مثلاً مستقیماً به جای نصب تلفن ثابت به بی‌سیم رسیده‌اند. اما همه چیز را همان گونه که هست کپی می‌کنند.پیشرفت عمودی یا 0 به 1 در یک کلمه همان تکنولوژی است. پیشرفت سریع فناوری اطلاعات در دهه‌های اخیر، دره سیلیکون را به طور کلی به پایتخت فناوری تبدیل کرده است؛ اما دلیلی وجود ندارد که فناوری تنها به کامپیوتر محدود باشد. اگر درک صحیحی داشته باشیم، هر راه بهتر و جدیدی از نحوه انجام کارها فناوری است.📷از آنجایی که   حالت‌های متفاوتی از پیشرفت هستند، این امکان وجود دارد که همزمان هر دو، یکی و یا هیچ‌کدام از آنها را داشت. به عنوان مثال سال‌های 1815 تا 1914 دوره‌ای از توسعه سریع فناوری و جهانی‌سازی سریع بود. در بین اولین جنگ جهانی و سفر کیسینجر تا از سرگیری روابط با چین در سال 1971 یک پیشرفت سریع فناوری وجود داشت ولی جهانی‌سازی چندانی رخ نداد. از سال 1971 تاکنون شاهد جهانی‌سازی سریع در کنار توسعه محدود فناوری بوده‌ایم که این توسعه فناوری نیز بیشتر محدود به فناوری اطلاعات بوده است.عصر جهانی‌سازی باعث شده است تا به راحتی بتوانیم تصور کنیم که دهه‌های پیش رو همگرایی و شبیه‌تر شدن بیشتر را به همراه خواهد داشت. حتی زبان روزمره ما نشان می‌دهد که ما به نوعی پایان تاریخ فناورانه اعتقاد داریم: تقسیم جهان به ملت‌های توسعه‌یافته و در حال توسعه به نوعی القا می‌کند که جهان «توسعه‌یافته» به آنچه دست‌یافتنی است، دست یافته و ملت‌های فقیرتر باید خود را به آن برسانند.ولی من فکر نمی‌کنم که این صحیح باشد. پاسخ شخصی من به آن پرسش تضاد آمیز این است که بیشتر مردم معتقدند که آینده جهان با جهانی‌سازی تعریف خواهد شد، ولی حقیقت این است که فناوری نقش بیشتری دارد. بدون تغییرات فناورانه اگر چین تولیدات انرژی خود را در دو دهه آینده دو برابر کند، آلودگی هوا را هم دو برابر خواهد کرد. اگر هر یک از صدها میلیون افراد خانواده‌های هندی به شیوه آمریکایی‌ها – با استفاده از تنها ابزارهای کنونی – زندگی می‌کردند نتیجه یک فاجعه زیست‌محیطی می‌بود. گسترش شیوه‌های قدیمی تولید ثروت در جهان منجر به نابودی خواهد شد نه ثروت. در جهان با منابع کمیاب، جهانی‌سازی بدون فناوری ناپایدار خواهد بود.فناوری نو هرگز یک ویژگی خودکار تاریخ نبوده است. پیشینیان ما در جوامعی ایستا و با روحیه برد-باخت می‌زیسته‌اند که موفقیت به معنای ربودن دارایی دیگران بوده است. آنها به ندرت منابع جدید ثروت خلق می‌کرده‌اند و در یک دوره طولانی هرگز نمی‌توانستند به میزان کافی خلق کنند تا بتوانند یک فرد معمولی را در شرایط سخت حیات نجات دهند. آنگاه پس از 10000 سال پیشرفت پراکنده از کشاورزی ابتدایی به آسیاب‌های بادی قرون وسطایی و اسطرلاب‌های قرن شانزدهم، جهان نوین، از زمان اختراع ماشین بخار در دهه 1760 تا حدود دهه 1970، ناگهان پیشرفت فناورانه نه‌چندان آرامی را تجربه کرد. در نتیجه ما جامعه‌ای ثروتمندتر از آنچه بتوان تصور کرد نسبت به هر نسل دیگری به ارث بردیم.هر نسلی به جز پدرها و پدربزرگ‌های ما؛ یعنی در اواخر دهه 1960 هر کسی انتظار داشت این پیشرفت ادامه پیدا کند. آنها منتظر چهار روز کار در هفته، انرژی بسیار ارزان‌تر از حد تصور و سفر به ماه بودند. ولی اینها اتفاق نیفتاد. گوشی‌های هوشمند که ما را از اطرافمان دور کرده‌اند، ما را از این واقعیت که اطراف ما به طرز غریبی کهنه هستند نیز دور کرده است: تنها کامپیوترها و مخابرات از نیمه قرن پیشرفت شدیدی داشته است. اینها به این معنی نیست که پدران ما در تصور آینده اشتباه کرده‌اند. آنها اشتباه کرده‌اند که انتظار داشتند اینها باید به طور خودکار رخ می‌داده است. دغدغه امروز ما این است که فناوری‌های جدید را هم تصور کنیم و هم خلق کنیم تا بتوانیم قرن 21 را آرام‌تر و کامیاب‌تر از قرن 20 بسازیم.فناوری‌های جدید عادت دارند از رخدادهای متحولانه جدید، شرکت‌های نوپا، سر بر آورند. از «فاندینگ فادرز» در سیاست گرفته تا «رویال سوسایتی» در علوم یا «فرچایلد سمی‌کنداکتور» در کسب‌وکار، گروه‌های کوچک افرادی که با نوعی احساس مأموریت گرد هم می‌آمدند جهان را به سوی بهتر شدن بردند. ساده‌ترین توضیح برای اینها منفی است: ساخت چیزهای جدید در سازمان‌های بزرگ دشوار است و از آن دشوارتر این است که بخواهی به تنهایی آن کار را انجام دهی. سلسله مراتب بوروکراتیک به آرامی حرکت می‌کند و انگیزه‌های گریز از خطر را عمق می‌بخشد. در بسیاری از سازمان‌های بدکارکرد تظاهر به اینکه کارها در حال انجام است استراتژی بهتری برای پیشرفت حرفه‌ای است تا اینکه واقعاً کاری انجام شود (اگر این توصیف مناسب شرکت شما است باید همین الآن آنجا را ترک کنید). از سوی دیگر یک نابغه ممکن است یک اثر هنری یا ادبی خلق کند ولی هرگز نمی‌تواند یک صنعت خلق کند. شرکت‌های نوپا بر این اصل عمل می‌کنند که برای انجام کارها باید همراه سایرین کار کنید، اما همزمان باید به قدر کافی کوچک بمانید تا واقعاً بتوانید کاری انجام دهید.در تعریف مثبت، شرکت نوپا (استارتاپ)، بزرگترین گروه افرادی است که می‌توانید آنها را به برنامه‌ای برای بنا نهادن آینده‌ای متفاوت متقاعد سازید. مهم‌ترین نقطه قوت یک استارتاپ، تفکر جدید آن است: حتی مهم‌تر از چابکی شرکت، اندازه کوچک، فضای کافی برای تفکر فراهم می‌آورد. این کتاب درباره پرسش‌هایی است که باید برای موفقیت در کسب‌وکارهای نوپا از خود بپرسید و پاسخ دهید. آنچه در پیش رو دارید یک کتاب راهنما یا دانشنامه نیست بلکه تمرین تفکر است؛ زیرا تفکر همان چیزی است که هر شرکت نوپایی باید انجام دهد.خواستار ایده‌های نو شوید و کسب‌وکار را از ابتدا بیندیشید.</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2024 14:36:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار ربع تابعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A8%D8%B9-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%AA-e1c64gxuchwq</link>
                <description>دیاگرام توسط Joscha Bachترجمه‌ی مقاله‌ای از پاول گرام.یکی از آشکارترین راه‌ها برای طبقه‌بندی افراد، طبقه بندی بر حسب درجه کنش‌گری و تایید‌طلبی آنهاست. تصور کنید یک دستگاه مختصات دکارتی دارید که محور افقی آن از «متعارف‌اندیشی» در سمت چپ به «آزاداندیشی» در سمت راست حرکت می‌کند، و محور عمودی آن از «کنش پذیری» در پایین به «کنش‌گری» در بالا امتداد دارد. چهار ربع حاصل، چهار نوع شخصیت را تعریف می‌کنند. از ربع بالا-چپ به‌صورت پادساعتگرد: «کنش‌گرای متعارف‌اندیش»، «کنش‌پذیر متعارف‌اندیش»، «آزاداندیش کنش‌پذیر»، و « آزاداندیش کنش‌گر».فکر می‌کنم در بیشتر جوامع می‌توان هر چهار نوع را پیدا کرد، و اینکه افراد در کدام ربع جای میگیرند، بیشتر به شخصیت خودشان بستگی دارد تا باورهای رایج در جامعه‌شان.[۱]کودکان خردسال شواهد خوبی برای هر دو نکته ارائه می‌دهند. هر کسی که به مدرسه ابتدایی رفته باشد، این چهار نوع شخصیت را دیده است. و این واقعیت که قوانین مدرسه بسیار دل‌بخواهی هستند، شواهد محکمی است که نشان می‌دهد قرار گرفتن افراد در هر ربع بیشتر به خودشان بستگی دارد تا قوانین.کودکان در ربع بالا-چپ، یعنی «متعارف‌اندیش کنش‌گرا»، همان‌هایی هستند که دیگران را لو می‌دهند. آن‌ها نه تنها معتقدند که قوانین باید رعایت شوند، بلکه فکر می‌کنند کسانی که آن‌ها را زیر پا می‌گذارند باید تنبیه شوند.کودکان در ربع پایین-چپ، یعنی «کنش‌پذیر متعارف‌اندیش»، مثل گوسفند هستند. آن‌ها مراقب هستند که قوانین را رعایت کنند، اما وقتی دیگران قوانین را می‌شکنند، تمایلشان این است که نگران شوند آن افراد تنبیه می‌شوند، نه اینکه اطمینان حاصل کنند که حتماً تنبیه خواهند شد.کودکان در ربع پایین-راست، یعنی «آزاداندیش کنش‌پذیر»، خیال‌پرداز هستند. آن‌ها به قوانین اهمیت زیادی نمی‌دهند و احتمالاً حتی ۱۰۰٪ مطمئن نیستند قوانین چه هستند.و کودکان در ربع بالا-راست، یعنی «آزاداندیش کنش‌گر»، بچه‌های شیطان هستند. وقتی قانونی را می‌بینند، اولین واکنششان این است که آن را زیر سوال ببرند. صرفاً گفته شدن اینکه چه کاری انجام دهند، باعث می‌شود بخواهند خلافش را انجام دهند.در بزرگسالی می‌توانیم این چهار نوع را با صداهای متمایز آنها تشخیص دهیم، همان‌طور که می‌توانیم چهار گونه پرنده را بشناسیم. ندای افراد کنش‌گرا متعارف‌اندیش این است: &quot;درهم شکستن &lt;غیر خودی &gt;!&quot; (دیدن یک علامت تعجب بعد از یک متغیر بسیار نگران کننده است، این کل مشکل افراد  کنش‌گرای متعارف‌اندیش است.) فراخوان افراد کنش‌پذیر متعارف‌اندیش این است که &quot;همسایه ها چه فکری خواهند کرد؟&quot; ندای افراد آزاداندیش کنش‌پذیر &quot;هرکسی برای خودش&quot; است. و ندای افراد آزاداندیش کنش‌گر &quot;Eppur si muove&quot;  است ( به معنی &quot;با این وجود حرکت میکند&quot;. اشاره به گفته‌ای منتسب به گالیله:&quot;علیرغم انکار او، علیرغم اعلانات تفتیش عقاید بر اثبات خلاف ، یا علیرغم هر عقیده یا آموزه‌ای از انسان ها، زمین در واقع -به دور خورشید- حرکت می کند”).این چهار نوع به یک اندازه رایج نیستند. افراد کنش‌پذیر بیشتر از افراد کنش‌گر هستند و معارف‌اندیشان به مراتب بیشتر از افراد آزاداندیش هستند. بنابراین افراد کنش‌پذیر متعارف‌اندیش بزرگترین گروه و افراد دارای تفکر مستقل کنش‌گر کوچکترین گروه هستند.از آنجایی که ربع یک فرد بیشتر به شخصیت فرد بستگی دارد تا ماهیت قوانین، اکثر مردم همان ربع را اشغال می کنند حتی اگر در جامعه کاملاً متفاوتی بزرگ شده باشند.رابرت جورج، استاد پرینستون اخیراً نوشت:من گاهی از دانشجویان می پرسم که اگر قبل از لغو قانون برداری، سفید پوست بودند و در جنوب آمریکا زندگی می کردند، موضع آنها در مورد برده داری چه می شد. حدس بزنید چه؟ همه آنها ضد برده‌داری می شدند! همه آنها شجاعانه علیه برده داری صحبت می کردند و خستگی ناپذیر علیه آن کار می کردند.او خیلی مؤدب است که این را بگوید که آنها این کار را نمی‌کردند. و در واقع، فرض اولیه ما نباید صرفاً این باشد که دانش‌آموزان او، به‌طور متوسط، همان رفتاری را داشته‌اند که در آن زمان انجام می‌دادند، بلکه آن‌هایی که امروز کنشگرایانه متعارف‌اندیش اند در آن زمان نیز همین بودند . به عبارت دیگر، آنها نه تنها علیه برده داری نمی جنگیدند بلکه جزو مدافعان سرسخت آن میشدند.اعتراف می‌کنم که من سوگیری دارم، ولی به نظرم می‌رسد که افراد متعارف اندیش کنشگرا مسئول مقدار نامتناسبی از مشکلات در جهان هستند، و بسیاری از ساز‌وکارهایی که ما از زمان روشنگری به وجود آورده‌ایم، به ویژه، کنار گذاشتن مفهوم بدعت و جایگزینی آن با اصل بحث آزادانه در مورد انواع ایده های مختلف، حتی ایده‌هایی که در حال حاضر غیرقابل قبول تلقی می شوند، بدون هیچ مجازاتی برای کسانی که آن ایده‌ها را امتحان می کنند تا ببینند آیا کار می کنند یا خیر، برای این طراحی شده‌اند که از بقیه ما در برابر آن متعارف‌اندیشان کنشگر محافظت کنند. [۲]با این حال، چرا افراد آزاداندیش باید محافظت شوند؟ زیرا آنها همه ایده های جدید را دارند. به عنوان مثال، برای اینکه یک دانشمند موفق باشید، تنها اینکه حق با شما باشد، کافی نیست. باید وقتی بقیه دچار اشتباه هستند شما حق داشته باشید. افراد متعارف‌ اندیش نمی توانند این کار را انجام دهند. به دلایل مشابه، همه مدیران عامل استارت‌آپ‌های موفق صرفاً آزاداندیش  نیستند، بلکه کنشگر نیز هستند. بنابراین تصادفی نیست که جوامع فقط در حدی پیشرفت می کنند که آداب و رسومی برای دور نگه داشتن افراد متعارف‌فکر دارند.[۳]در چند سال اخیر، بسیاری از ما متوجه شده ایم که سازوکار حمایت از پرسشگری‌ آزاد ضعیف شده است. برخی می گویند که ما بیش از حد واکنش نشان می دهیم  و  آنها خیلی ضعیف نشده اند، یا اینکه در خدمت یک خیر بزرگ تر ضعیف شده اند. دومی را فوراً دفع خواهم کرد. وقتی متعارف‌‌ فکرها دست بالا را می‌گیرند، همیشه می‌گویند که در خدمت یک خیر بزرگتر است. اتفاقاً هر بار خیری متفاوت و ناسازگار است.در مورد ادعای اولی، اینکه می گویند «آزاداندیشان بیش از حد حساس هستند، و پرسشگری آزاد آنقدرها هم تعطیل نشده است» باید گفت شما نمی توانید قضاوت کنید مگر اینکه خودتان آزاداندیش باشید. شما نمی توانید ازینکه چقدر از فضای ایده ها در حال از بین رفتن است آگاه باشید، مگر اینکه آن ایده‌ها را داشته باشید، و فقط افراد آزاداندیش دارای آن ایده‌هایی هستند که در لبه‌اند. دقیقاً به همین دلیل، آنها تمایل دارند نسبت به تغییرات در نحوه آزادانه کاوش ایده ها بسیار حساس باشند. آنها قناری های این معدن زغال سنگ هستند. (اشاره به این موضوع که قناریها نسبت به مونوکسید کربن حساس ترند و با مقدار کمتری از آن نسبت به انسان ها می میرند و از آنها برای ارزیابی سطح مونوکسید کربن در معادن ذغال‌سنگ استفاده می‌شده.)متعارف‌‌‌اندیشان، مثل همیشه می‌گویند که نمی‌خواهند بحث همه ایده‌ها را تعطیل کنند، فقط درباره ایده‌های بد اینکار را میکنند.از همان جمله مشخص می شود که آنها چه بازی خطرناکی انجام می دهند و شما هم متوجه میشوید. اما من آن را باز می کنم. دو دلیل وجود دارد که چرا باید بتوانیم حتی درباره ایده‌های «بد» بحث کنیم:اولین مورد این است که هر فرایندی برای تصمیم گیری درباره اینکه کدام ایده ها ممنوع است، اشتباه می کند. از  آن هم مهمتر به این دلیل که هیچ فرد باهوشی نمی‌خواهد درباره این ممنوعیت ها تصمیم‌گیری کند بنابراین در نهایت توسط احمق‌ها انجام می‌شود. و زمانی که یک فرآیند اشتباهات زیادی دارد، باید حاشیه ای برای خطا باقی بگذارید. که در این مورد به این معنی است که شما باید ایده های کمتری را نسبت به آنچه می خواهید ممنوع کنید. اما انجام این کار برای افراد متعارف‌فکر کنشگر سخت است، تا حدی به این دلیل که از دیدن افراد تنبیه شده لذت می برند، همانطور که از کودکی لذت می بردند، و تا حدی به این دلیل که با یکدیگر رقابت می کنند. عاملان محافظه‌کار نمی توانند اجازه دهند یک ایده مرزی وجود داشته باشد، زیرا این به عاملان دیگر فرصتی می دهد تا آنها را در نمایش اخلاق شکست دهند، و شاید حتی آنها را زیر سلطه بگیرند. بنابراین به‌جای حاشیه خطای مورد نیاز، برعکس می‌شود: مسابقه‌ای فدا کننده‌ی دقت که در آن هر ایده‌ای که اصلاً قابل ممنوع کردن به نظر می‌رسد در نهایت ممنوع می‌شود.[۴]دلیل دوم خطرناک بودن ممنوع کردن بحث درباره ایده ها این است که ایده ها بیشتر از آنچه به نظر می رسند به هم مرتبط هستند. یعنی اگر بحث برخی موضوعات را محدود کنید، تنها بر آن موضوعات تاثیر نمی گذارد. محدودیت‌ها به هر موضوعی که پیامدهایی در موضوعات ممنوعه داشته باشد بازمی‌گردد. و این یک مورد محدود و حاشیه‌ای نیست. بهترین ایده‌ها دقیقاً همین کار را می‌کنند: آن‌ها پیامدهایی در زمینه‌هایی دارند که از ریشه‌هایشان دور هستند. داشتن ایده در دنیایی که برخی از ایده ها ممنوع است مانند بازی فوتبال در زمینی است که در گوشه ای از آن میدان مین وجود دارد. شما حتی دیگر آن بازی‌ای که می توانستید  در زمینی با شکل متفاوت انجام دهید هم  نمیکنید. در آن‌ زمین‌ها که امنند هم شما بازی رام شده‌تری را انجام میدهید.در گذشته،  آزاداندیشان برای محافظت از خود در مکان‌های انگشت شماری تجمع می‌کردند - ابتدا در دادگاه‌ها و بعداً در دانشگاه‌ها - جایی که می‌توانستند تا حدی قوانین خود را وضع کنند. جایی که افراد با ایده‌ها کار می‌کنند  معمولاً ساز‌وکار محافظت از پرسش آزادانه را دارد دقیقا به همان دلیل که کارخانه نیمه‌هادی‌ها فیلتر هوای قدرتمندی دارند، یا استودیوهای ضبط صدا عایق صوتی خوبی دارند. حداقل در چند قرن گذشته، زمانی که افراد متعارف‌فکر کنشگر به هر دلیلی بیداد می کردند، دانشگاه‌ها امن ترین مکان‌ها بودند.هرچند به دلیل این واقعیت تاسف بار که آخرین موج عدم سازگاری در دانشگاه ها آغاز شد ممکن است اکنون دیگر آن اتفاق نیافتد و دانشگاه ها محل تجمع آزاد اندیشان نباشند. موجی که اواسط دهه 1980 شروع شد و تا سال 2000 ادامه داشت و به نظر می رسید که رو به پایان است اما اخیراً با ورود رسانه های اجتماعی دوباره شعله ور شده است. متأسفانه به نظر می رسد که این گل به خودی سیلیکون ولی بوده است. اگرچه افرادی که سیلیکون ولی را اداره می کنند تقریباً همگی آزاداندیش هستند، اما آنها ابزاری را در اختیار افراد متعارف‌اندیش کنشگر قرار داده اند که فقط می‌توانستند رویای آن را داشته باشند.[۵]از سوی دیگر، شاید کاهش روحیه پرسشگری‌ آزاد در دانشگاه ها به همان اندازه که علت خروج افراد آزاداندیش است، معلول آن نیز هست. افرادی که 50 سال پیش استاد می شدند اکنون گزینه های دیگری دارند. حالا آنها می توانند به مبتکر اقتصادی تبدیل شوند یا استارت آپ راه اندازی کنند. برای موفقیت در هر یک از آنها باید آزاداندیش باشند. اگر این افراد استاد بودند، از طرف آزادی آکادمیک مقاومت شدیدتری از خود نشان می دادند. بنابراین شاید تصویر فرار مستقل‌‌ اندیشان از دانشگاه‌های رو به افول بسیار تیره و تار باشد. شاید دانشگاه ها رو به افول هستند، زیرا بسیاری از آن استادها قبلاً رفته بودند.[۶]من نمی‌توانم پیش‌بینی کنم که در آینده چگونه خواهد شد اگرچه زمان زیادی را صرف فکر کردن در مورد این وضعیت کرده‌ام  . آیا برخی از دانشگاه‌ها می‌توانند روند فعلی را معکوس کنند و مکان‌هایی باقی بمانند که مستقل‌‌اندیشان می‌خواهند در آن تجمع کنند؟ یا آزاداندیشان به تدریج آنها را رها خواهند کرد؟ من خیلی نگرانم که اگر این اتفاق بیفتد چه چیزی را از دست خواهیم داد.اما من در دراز مدت امیدوار هستم. افراد آزاداندیش در محافظت از خود خوب هستند. اگر نهادهای موجود به خطر بیفتند، مؤسسات جدیدی ایجاد خواهند کرد. این ممکن است نیاز به تخیل داشته باشد. اما به هر حال، تخیل، تخصص آنهاست.یادداشت ها[1] البته می‌دانم که اگر شخصیت افراد به دو صورت متفاوت باشد، می‌توانید از آنها به عنوان محور استفاده کنید و چهار ربع حاصل را تیپ شخصیتی بنامید. بنابراین چیزی که من واقعاً ادعا می کنم این است که محورها متعامد هستند و تفاوت قابل توجهی در هر دو وجود دارد.[2] افراد متعارف‌اندیش کنشگر مسئول تمام مشکلات دنیا نیستند. یکی دیگر از منابع بزرگ دردسر، نوعی رهبر کاریزماتیک است که با توسل به آنها قدرت را به دست می آورد. وقتی چنین رهبرانی ظهور کنند، آنها بسیار خطرناک تر می شوند.[3] وقتی Y Combinator را اجرا می‌کردم، هرگز نگران نوشتن چیزهایی نبودم که متعارف‌‌اندیشان را آزرده خاطر کند. اگر YC یک شرکت کلوچه سازس بود، با یک انتخاب اخلاقی دشوار روبرو می شدم. افراد متعارف‌اندیش هم کلوچه می خورند. اما آنها استارت آپ های موفقی راه اندازی نمی کنند. بنابراین، اگر آنها را از درخواست برای YC منصرف کنم، تنها اثر این بود که ما را از خواندن فرم ثبت نام  نجات دهد.[4] در یک زمینه پیشرفت هایی حاصل شده است: مجازات ها برای صحبت در مورد ایده های ممنوعه کمتر از گذشته است. حداقل در کشورهای ثروتمندتر خطر کشته شدن وجود ندارد. افراد متعارف‌اندیش کنشگر عمدتاً از اخراج افراد راضی هستند.[۵] یادداشت مترجم: اگر چه  این گزاره که شبکه‌های اجتماعی در خدمت افراد متعارف‌اندیش کنشگر در آمده‌اند صحیحست اما در بعضی موارد به افراد آزاداندیش هم کمک کرده است ، مثلا در کشورهایی که پرسشگری آزاد وجود ندارد افراد هنوز این امکان را دارند که در شبکه‌های اجتماعی در سایه فعالیت کنند.[۶] بسیاری از اساتید مستقل فکر می کنند - به ویژه در ریاضیات، علوم سخت، و مهندسی، جایی که شما باید برای موفقیت در آنجا باشید. اما دانش‌آموزان بیشتر نماینده‌ی جمعیت عمومی هستند و در نتیجه اکثراً متعارف هستند. بنابراین وقتی استادان و دانشجویان با هم در تضاد هستند، این تضاد فقط بین نسل ها نیست، بلکه بین انواع مختلف افراد نیز وجود دارد.از سم آلتمن، تروور بلکول، نیکلاس کریستاکیس، پاتریک کولیسون، سام گیچورو، جسیکا لیوینگستون، پاتریک مک کنزی، جف رالستون و هارج تاگار برای خواندن پیش‌نویس‌های این مقاله تشکر می‌کنم.</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 16:43:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غیرقابل جایگزین؟</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%86-cjbehqsezkhe</link>
                <description>متن زیر برداشت من از یکی از قسمت های پادکست Lightcone است. در این قسمت Garry Tan و برخی شرکای Yc در مورد این ادعا که آیا هوش مصنوعی باعث بی‌نیازی از یادگیری علوم کامپیوتر خواهد شد، صحبت میکنند. توصیه میکنم قبل از خواندن این قسمت رو تماشا کنید.رد کردن کَره چندین  بار در صحبت با همکارم به این موضوع می رسیدیم که سرعت پیشرفت هوش مصنوعی واقعاً زیاد است و آینده‌ای را که در آن کارهایی که ما انجام میدهیم را هوش مصنوعی انجام دهد را بسیار نزدیک میدیدم . بیشتر صحبتهایی که در مورد آینده مشاغل با هوش مصنوعی وجود دارد با نگرانی همراه‌ست. اینکه چطور  همه علم و تخصصی که فرا گرفته ایم در دسترس همه قرار دارد و می‌توانند به آن دست بیابند . در این حالت چرا باید کسی ما را استخدام کند؟من با دیدن  محصولات شرکت های داخلی در حوزه هوش مصنوعی و یا رباتیک تلاش آنها را بیهوده می دیدم  چرا که فکر میکردم سپردن کارها به هوش مصنوعی در ایران کار هوشمندانه‌ای نیست . از این بابت که نیروی کار ارزان و فراوان است.یا اینکه بیشتر از یکسال پیش، وقتی در شرکت مان ایده‌ی توسعه‌ی ابزاری با هوش مصنوعی برای تیم پشتیبانی یا تیم نظارت محتوا مطرح میشد. ما ردش میکردیم. بیشتر به دو دلیل. یکی اینکه این کار را تا حالا نکرده بودیم و از آن میترسیدیم، یکی دیگر اینکه فکر میکردیم بابت ارزشی که قرار است تولید شود انجام آن کار صرفه ندارد.اینجا Garry Tan با آوردن مثالی دیدگاه جدیدی در مورد آینده مشاغل با هوش مصنوعی ارائه می‌دهد. این دیدگاه نه تنها نگران کننده نیست بلکه خوشبینی بیشتری به همراه دارد.این دیدگاه  ما را دعوت میکند که وقتمان برای چیزهایی که بیشتر انسانی هستن و کمتر توسط کامپیوتر انجام میشوند سرمایه‌گذاری کنیم.و آینده ای را بشارت می‌دهد که در آن کمتر به خاطر علم و مهارت فراگیر و بیشتر به خاطر مهارت های انسانی منحصر به فرد مثل خلاقیت، کنجکاوی و… کار می‌کنیم.در سال‌های اخیر در موارد زیادی از این شاکی بودم که با وجود تغییر شغل و شرکت چرا همان کار تکراری را انجام می‌دهم، حالا از این بابت که آن کارها به کل یا بیشترشان توسط هوش مصنوعی انجام شود، خوشحال میشوم.واینکه به خاطر حفظ شغل ها از تکنولوژی اجتناب کنیم، نگرشی بسیار محدود کننده‌ست، در این دیدگاه آدم های اطرافمان را صرفا موجودیتی اقتصادی میبینیم که محدود و ناتوان هستند که برای حفظ ارزشهای اقتصادی آنها باید از پیشرفت اجتناب کرد. در صورتی که واقعا اینطور نیست، همانطور که ما زندگی پدرانمان را پر از دشواریهای بیهوده می بینیم که بابت کارهایی بسیار ساده باید ملامتهای فراوان می کشیدند.رشد تکنولوژی و در دسترس بودن آن به نوعیست که ما نباید از انجام کارهای جدید بترسیم ، و باید به اینکه همه چیز در این دنیا توسط کسانی تولید و اختراع شدند که باهوش‌تر از ما نیستند. و هر تولیدی در این مسیر این امکان را ایجاد می‌کند که شاید کسی از “رد کردن کَره (ارجاع به پادکست)” معاف شود.کمتر بیشتر استجای دیگر از این قسمت از پادکست از یک الگوی جدید در کمپانی‌های که صدها میلیون دلار ارزش دارند صحبت می شود که چطور با گذشت زمان  شرکتهای نرم‌افزاری جدید رسیدن به آن ارزش را با تعداد افراد کمتری تجربه می‌کنند.این به این معناست که حالا با ابزار و تکنولوژی های جدید این امکان وجود دارد که ارزش بیشتری را با تعداد افراد کمتری ایجاد کرد .که این برای من جذابیت بیشتری دارد و فکر میکنم ادامه‌ی این الگو باعث میشود که مسائل انسانی در محیط کار بیشتر اهمیت پیدا کنند. چون مثلا بهره‌وری پایین ۲۰۰ نفر در یک شرکت ۲۰۰۰ نفری شاید تاثیر چندانی بر کار انجام شده نداشته باشد اما نبود دو نفر در یک شرکت ۱۱ نفر حتما تاثیر گذار خواهد بود. در شرکت‌های کوچکتر تعاملات انسانی تاثیر خیلی بیشتری دارند تا چارت سازمانی. این باعث می‌شود کارهای همه بخش ها و سمت ها به شکل ناب تری مورد ارزیابی قرار گیرند.یعنی به طور مثال کار بخش نیروی انسانی شرکت‌ها دیگر کمتر، بلند و کوتاه کردن لیست پرسنل خواهد بود. و یا کار مدیریت کمتر به معنی محاسبه نفر ساعت و شمارش خط های کد و غیره‌ست و بیشتر به معنای ایجاد انگیزه و الهام بخشی برای انجام کارهاییست که در گذشته ترسناک و غیرممکن می نمودند.</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 15:27:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علی روغنی: چگونه یک رهبر خوب باشیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%BA%D9%86%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-kjlbizkcm4ji</link>
                <description>متن زیر ترجمه سخنرانی علی روغنی در مورد رهبری در جمع گروهی از بنیانگذاران شرکت کننده در YC است.صبح همگی بخیر. من علی روغنی هستم. من شریک Y Combinator هستم و خوشحالم که به شما عزیزان در این سخنرانی خوش آمد بگویم. و من می‌دانم که این (سخنرانی) یکی از آخرین‌ها در مدرسه استارت‌آپ‌ها است که از جهاتی واقعاً مناسب است، زیرا صحبت‌های من در مورد رهبری است، که چیزی مهم است، اما احتمالاً برای همه در اینجا مهم نیست. احتمالاً چون همانطور که استارت‌آپ خود را راه‌اندازی می‌کنید و میفهمید که چه چیزی بسازید و دارید روی محصولِ بازار متناسب و جذب سرمایه و غیره کار کنید، نگرانی‌های شدیدتری دارید. اما این یک مساله درازمدت واقعاً مهم است، زیرا اگر هر یک از شما می‌خواهید در بلندمدت در ایجاد یک شرکت بزرگ موفق شوید، باید واقعاً در رهبری، ایجاد انگیزه، و حفظ افراد بزرگ مهارت داشته باشید. و بنابراین من فقط می‌خواستم امروز صبح کمی وقت بگذارم تا برخی از تجربیاتم را به اشتراک بگذارم و امیدوارم به شما کمک کنم تا یک مدل ذهنی اولیه برای نحوه تفکر در مورد رهبری در استارت‌آپ‌هایتان ایجاد کنید.بنابراین ابتدا یک کلمه کوتاه در مورد من. قبل از Y Combinator من 15 سال سابقه به عنوان مدیر اجرایی در 2 شرکت داشتم. اولین مورد در پیکسار بود، استودیوی انیمیشن، که من تقریباً 10 سال را در آن گذراندم و در 4 سال گذشته مدیر مالی پیکسار بودم. و سپس حدود پنج سال را در توییتر گذراندم که در آنجا به عنوان مدیر مالی شروع کردم، و سپس مدیر ارشد اجرایی بودم. . و در طول آن زمان من این شانس را داشتم که با برخی از رهبران واقعا شگفت انگیز کار کنم و آنها را مشاهده کنم، افرادی مانند اد کتمول، بنیانگذار پیکسار، استیو جابز،  مدیرعامل پیکسار، بنیانگذاران توییتر جک دورسی، ایوان ویلیامز، بیز استون و در حال حاضر برخی از مدیران عامل مؤسس واقعاً شگفت‌انگیز در YC، افرادی مانند پاتریک کولیسون و پیتر راینهارت، درو هیوستون و غیره.بنابراین من به نوعی صندلی ردیف جلو داشتم که می توانستم برخی رهبران بزرگ را در عمل مشاهده کنم. و بنابراین آنچه می خواستم انجام دهم این است که سه مشاهدات را در مورد رهبری که در حرفه ام آموخته ام به اشتراک بگذارم. و همانطور که قبلاً گفتم، می‌دانید، اگر شما فقط چند نفر هستید که روی یک ایده کار می‌کنند، این ممکن است دقیقاً امروز مناسب نباشد، اما امیدواریم که برای بسیاری از شما، خیلی خیلی زود این موضوع مناسب باشد. پس سه مشاهده در مورد رهبری. اولین مورد این است که هیچ کهن الگوی واحدی برای یک رهبر بزرگ وجود ندارد، هیچ کهن الگوی واحدی وجود ندارد. رهبران بزرگ در همه شکل ها و اندازه ها، همه تیپ ها و ویژگی های شخصیتی هستند. و این را از روی تجربه شخصی می گویم زیرا برای من درس بزرگی بود.من قبلاً فکر می‌کردم که یک پرسونا رهبری واحد وجود دارد، مانند جوری که باید باشی، راهی که باید عمل کنی تا رهبر بزرگی باشی تا مردم از تو پیروی کنند. اما به نظر می رسد که همه رهبران بزرگی که من با آنها کار می کنم و باید آنها را مشاهده کنم، همه آنها واقعاً متفاوت بودند. برخی درون گرا، برخی برون گرا، برخی فنی، برخی دیگر قصه گو، برخی دیپلماتیک و بسیار آرام و برخی احساساتی و کمی تندخو بودند. عده ای دمدمی مزاج بودند و برخی بچه های باحال. بنابراین، اگر به آن فکر کنید، در واقع نوعی ایده رهایی بخش است، که رهبران در اشکال و اندازه‌های مختلف هستند، زیرا به این معنی است که هر کسی اساساً توانایی تبدیل شدن به یک رهبر بزرگ را دارد.اما مفهوم دیگر، که فکر می‌کنم بسیار مهم است و بعداً دوباره به آن خواهم پرداخت، این است که در تلاش برای تبدیل شدن به یک رهبر بزرگ، در تلاش برای دنبال کردن افراد دیگر، باید خودتان باشید. شما باید  خالصانه کسی که هستید، باشید. اگر می خواهید یک رهبر عالی باشید، نمی توانید سعی کنید شخص دیگری باشید. شما نمی توانید سعی کنید از استیو جابز تقلید کنید و امیدوار باشید که مردم به نوعی فکر کنند که شما یک استیو جابز هستید. یادم می آید چند سال پیش نقل قولی از رید هستینگز، مدیرعامل شگفت انگیز نتفلیکس خواندم که اساساً همین را می گفت. او گفت در چند سال اول کارش به عنوان مدیر عامل، فقط سعی داشت از استیو جابز تقلید کند و متوجه شد، خوب، این غیرممکن است. من باید رید باشم و همین درک ساده بود که به او کمک کرد رهبر بسیار بهتری شود. بنابراین در نهایت فقط می توانید خودتان باشید زیرا انسان ها در تشخیص عدم اصالت بسیار خوب هستند. ما واقعاً در تشخیص اینکه یک نفر جعلی است خوب هستیم و به طور کلی از کسانی که به نظرمان غیر معتبر می‌دانیم پیروی نمی‌کنیم یا به آنها اعتماد نمی‌کنیم.بنابراین اولین مشاهده در مورد رهبری این است که یک کهن الگو وجود ندارد. هر کسی می تواند یک رهبر عالی باشد، اما برای انجام این کار، باید خودتان باشید. دوم، در حالی که هیچ کهن الگوی واحدی وجود ندارد، رهبران بزرگ با این وجود سه ویژگی اساسی مشترک دارند و اگر می‌خواهید یک رهبر عالی باشید، باید در این سه چیز واقعاً خوب باشید. اولین مورد این است که رهبران بزرگ به وضوح فکر می کنند و ارتباط برقرار می کنند. و این  همه جوره در جهان منطقی به نظر میرسد. اگر می‌خواهید دیگران شما را دنبال کنند، اگر می‌خواهید دیگران کاری را انجام دهند که شما آنها به آن ترغیب می‌کنید، باید بتوانید یک چشم‌اندازی روشن و قانع‌کننده از آینده برای آنها ترسیم کنید که بتوانند دنبال کند. و همانطور که یک شرکت رشد می‌کند، همانطور که هر سازمانی رشد می‌کند، ارتباطات شما باید بهتر و بهتر و بهتر شود زیرا افراد متنوع‌تر و متنوع‌تری دارید که آن را می‌شنوند. و فرآیندهایی شما که برای برقراری ارتباط استفاده می‌کنید دیگر نمی‌توانند یک به یک باشند، اما باید به اندازه مقیاس خود سازمان مقیاس‌پذیر باشند.بزرگترین درس در برقراری ارتباط خوب و واضح برای من،  این است که ارتباطات عالی باید ساده باشد. و سادگی در ارتباط واقعا سخت است. و برقراری ارتباط صرفاً زمان و آماده سازی زیادی را می طلبد. در اینجا مثالی از وودرو ویلسون، رئیس جمهور وودرو ویلسون، وجود دارد، که یک بار از او خواسته شد که سخنرانی کند و از او پرسیده شد که چقدر زمان لازم دارد که بتواند آماده شود؟ و او گفت: &quot;خب، بستگی به مدت زمانی دارد که شما می خواهید من صحبت کنم. اگر یک سخنرانی 10 دقیقه ای باشد، پس من 2 هفته زمان نیاز دارم تا برای آن آماده شوم. اگر بتوانم نیم ساعت صحبت کنم. به یک هفته نیاز دارم، اما اگر بتوانم تا زمانی که بخواهم صحبت کنم، اصلاً نیازی به آمادگی ندارم.یکی از روسای جمهور ایالات متحده، در واقع موضوع را به تصویر می کشد، اگر می خواهید به سادگی ارتباط برقرار کنید، اگر می خواهید، چیزهایی را بیان کنید که به یاد ماندنی است و قابل تکرار است، زمان می برد. برای من  یک مثال عالی دیگراز تجارت در اینجا از جف بزوس است.  وقتی از او در مورد استراتژی خرده فروشی آمازون سوال شد، استراتژی خرده فروشی آمازون چیست؟ و او گفت که طرز فکر ما در مورد استراتژی خرده فروشی این است که سه چیز وجود دارد که هرگز در دنیای ما تغییر نخواهد کرد. به عبارت دیگر، مشتریان همیشه سه چیز از آمازون می خواهند. آن‌ها همیشه قیمت‌های پایین‌تر می‌خواهند، همیشه انتخاب بزرگ‌تری از کالاها را می‌خواهند، و همیشه خواهان تحویل سریع‌تر هستند. بنابراین قیمت های پایین تر، کالاهای بیشتر، انتخاب بیشتر و تحویل سریع تر. و اینکه او هرگز نمی‌توانست تصور کند که یک مصرف‌کننده هرگز مخالف هر یک از این سه چیز را بخواهد.و این شد... این سه چیز به ستون های استراتژی خرده فروشی آمازون در 20 سال گذشته تبدیل شدند. و کارمندان می‌دانستند که هر کاری که برای پیشبرد این سه چیز انجام دهند، قیمت‌های پایین‌تر، تحویل سریع‌تر و انتخاب بیشتر به نفع استراتژیک درازمدت آمازون خواهد بود و مثل روز روشن بود و استراتژی شرکت را برای مدت طولانی هدایت می‌کرد. مدت زمان طولانی. بنابراین این نوع ارتباطی است که ما در مورد آن صحبت می کنیم. این همان نوع سادگی است که موثر است. پس چگونه در این کار خوب می شوید؟ واضح است که ارتباطات مختصر و واضح برای برخی افراد طبیعی‌تر از دیگران است، اما من معتقدم که تمرین باعث بهتر شدن شما در ارتباط می‌شود. و من معتقدم که حتی در استارت‌آپ‌های کوچک، حتی در استارت‌آپ‌های دو تا چهار نفره، تا زمانی که شما افراد دیگری دارید که با آنها کار می‌کنید، کار بر روی برقراری ارتباط شفاف سودمند است.بنابراین شماره یک ، راهیست که شما بهتر می شوید، درک اینکه وضوح فکر مقدم بر وضوح زبان است. برای برقراری ارتباط شفاف باید شفاف فکر کنید. پس اولین قدم این است که در برنامه خود زمان آزاد کنید تا فقط فکر کنید و سعی کنید افکار خود را یادداشت کنید و سعی کنید به این فکر کنید که چگونه می توانم این افکار را به روش های واضح تر و واضح تر بیان کنم. و ارتباطات خود را برنامه ریزی و تمرین کنید. این احتمالاً در یک شرکت کمی بزرگتر مناسب تر است، اما اگر در مقابل گروهی از کارمندان ایستاده اید، بداهه پردازی نکنید. سعی کنید آماده شوید. سعی کنید آن را یادداشت کنید. اگر شرکت به اندازه کافی بزرگ است، در مقابل مخاطبان کوچک تمرین  کنید، کمی مربیگری دریافت کنید، بازخورد بخواهید. همه این موارد به شما کمک می‌کند تا ارتباطات بهتری داشته باشید. و واقعاً هیچ دلیلی وجود ندارد که از هم اکنون شروع نکنید و سعی کنید روی این کار کنید. این یک مهارت اساسی است.خوب، بنابراین رهبران بزرگ همه متفاوت هستند، اما سه ویژگی اساسی مشترک دارند. اولی وضوح فکر و زبان است. دوم این است که رهبران بزرگ در مورد مردم قضاوت خوبی دارند. و چرا این مهم است؟ چرا قضاوت درست در مورد مردم برای شما مهم است؟ خوب، همانطور که سازمان های شما رشد می کنند، همانطور که استارت آپ های شما رشد می کنند، می دانید که خیلی زود وقتی 20 یا 30 کارمند داشته باشید، مجبور خواهید بود یا افراد دیگری را استخدام کنید یا آنها را ارتقا دهید تا رهبران شرکت، مدیر و مدیریت شوند. مدیران، و یک روز معاونان و غیره. و تصمیماتی که می گیرید در مورد اینکه چه کسی را به عنوان رهبر در سازمان خود توانمند کنید، تاثیر عمیقی بر آینده شرکت دارد. و اگر به طور مداوم در مورد افرادی که به آنها اقتدار و قدرت می دهید، تصمیمات بد بگیرید، در آن صورت اقتدار شما ، پیروی از شما و اعتمادی که بقیه به شما دارند کاهش می یابد.بنابراین باید از نظر افرادی که به آنها قدرت می‌دهید، انتخاب‌های واقعاً خوبی داشته باشید، زیرا در نهایت آنها به امتداد شما تبدیل می‌شوند. پس چگونه در این یکی خوب می شوید؟ باز هم، می دانید، قضاوت خوب، EQ خوب احتمالاً برای برخی افراد طبیعی تر از دیگران است. اما بهترین توصیه من در اینجا، دوباره، این چند قدم جلوتر از جایی که احتمالاً الان شما بچه ها هستید، اما وقتی شروع به استخدام برای هر موقعیتی در شرکت خود می کنید، باید سعی کنید با افراد زیادی ملاقات کنید. شما باید زمان و انرژی واقعی را صرف آن کنید. شما باید سعی کنید حتی با افرادی ملاقات کنید که هیچ امیدی به استخدام آنها ندارید، زیرا مهم است که به نوعی درک کنید که رهبران واقعا عالی چگونه هستند، می دانید که مدیران مهندسی چگونه هستند، رهبران فروش عالی چگونه هستند، و غیره.و فقط با آنها در مورد شغل و سوابقشان و اینکه چگونه به جایی که هستند، رسیده‌اند صحبت کنید. از آنها بپرسید که چگونه مردم را رهبری می کنند، آنچه فکر می کنند خوب پیش می رود، خوب پیش نمی رود. این نوع مصاحبه آموزشی واقعاً به شما کمک می کند، واقعاً به شما کمک می کند تا قضاوت خود را در مورد اینکه چه چیزی خوب است و چه چیزی بد است و چه کسی خوب است و چه کسی بد است. و فکر نکنید که برای انجام این کار وقت خود را تلف می کنید. می دانید، شما بچه ها...بسیاری از شما یک روز برای اولین بار افراد ارشدی را استخدام خواهید کرد که قبلا هرگز یک مدیر مالی استخدام نکرده اند. اینجا صرفه‌جویی نکنید. زمانی را صرف ملاقات با مردم و تقویت غرایز خود کنید.چیز دیگری که می‌توانم بگویم این است، می‌دانید، همانطور که شما بچه‌ها شروع به رشد شرکت‌های خود می‌کنید، بدیهی است که مجبور خواهید بود افراد زیادی را استخدام و استخدام کنید، و برخی از این افراد به نتیجه نخواهند رسید. فقط مطمئن شوید که فرآیند استخدام را به عنوان چیزی می بینید که هر بار می توانید از آن بیاموزید و از نظر یادگیری بسیار کوشا باشید، چه کسی را استخدام کردید، چرا آن شخص را استخدام کردید،  در مورد اصل استخدام آنها، معارفه آنها و مسیرحرفه‌ای آنها در شرکت چه چیزی درست انجام شد، چه چیزی اشتباه انجام شد. در مورد پیشرفت افراد در سازمان و انتخاب های خود در مورد اینکه چه کسانی را با اقتدار توانمند می کنید، فکر کنید.خوب آخرین وجه مشترک رهبران بزرگ این است که رهبران بزرگ یکپارچگی و تعهد شخصی قوی دارند. این بدان معناست که برای چیزی فراتر از خودشان و با انگیزه چیزهایی خارج از علایق شخصی محدود خود ایستادگی کنند. این به معنای اجتناب از رفتاری است که اعتماد را کاهش می دهد، اعتبار یک رهبر را کاهش می دهد مانند جانبداری، تضاد منافع، زبان نامناسب، روابط کاری نامناسب و غیره.تعهد به این معناست که کار خود را به روشی، تبدیل به یک ماموریت زندگی کنید که الهام بخش دیگران باشد. یعنی تمام توانت را دادن. مردم این را می بینند و به آن احترام می گذارند و آن را دنبال می کنند. چگونه در این کار خوب می شوید؟ خوب، توصیه ساده من در این مورد این است که سعی کنید خود را در برابر تست شفافیت پاسخگو بدانید، یعنی از خود بپرسید که آیا اگر تمام ارتباطات خصوصی و رفتار شما با دیگران و غیره، اگر همه اینها برای همه در شرکت شفاف بود،  اگر همه، همه‌ی آنچه را که گفتید و انجام دادید ببینند، آیا از هیچ یک از آنها شرمنده میشدید؟ بدیهی است که همه ما اشتباه می کنیم، اما الگوهای اشتباهات بد هستند و اشتباهاتی که به نوعی به صداقت شما آسیب می زند یا به تصویر صداقت شما آسیب می رساند، از همه بدتر است. بنابراین به نظر من این یک ویژگی بسیار مهم در رهبران است.مشاهده سوم در مورد رهبری... بنابراین شماره یک، همه رهبران همه متفاوت هستند. کهن الگوی واحدی وجود ندارد. شماره دو، با این وجود، آنها سه ویژگی مشترک دارند، ارتباط، قضاوت در مورد افراد و صداقت و تعهد. و سومین مشاهده در مورد رهبری بهترین راه برای اندازه گیری رهبران بزرگ است که بر حسب میزان اعتمادی است که آنها می توانند به افرادی که با آنها کار می کنند، برای آنها، اطرافشان و غیره ایجاد کنند. اعتماد معیار است. معیار موفقیت برای رهبری و اعتماد به معنای 360 درجه کلمه.من می گویم که در هر سازمانی، کار هر رهبر ایجاد اعتماد، اعتماد به کارکنان، سرمایه گذاران، مشتریان، کاربران و غیره است. و اعتمادسازی هم هنر است و هم علم. علم اعتماد نسبتاً ساده است. شما باید در مورد سوالات تجربی در کسب و کار خود درست باشید. می دانید، اگر پیش بینی می کنید، هی، ما باید این محصول را بسازیم یا باید سعی کنیم به این مشتری بفروشیم یا، می دانید، باید سعی کنیم محصول را به این روش بازاریابی کنیم، این چیزها به مرور زمان،. درست یا غلط بودنشان ثابت میشود و امیدواریم که خیلی بیشتر از اینکه اشتباه کنید حق با شماست، زیرا اگر دائماً در اشتباه باشید، از میزان اعتماد مردم به شما کاسته می شود. تقریباً مانند این است که از کسی بپرسید دو به علاوه دو چیست، و اگر دائماً پنج پاسخ دهد، می تواند قابل اعتمادترین و با اخلاق ترین فرد روی کره زمین باشد، اما در پایان روز در مورد هیچ چیز به مربوط به ریاضی به او اعتماد نخواهید کرد. پس این علم اعتماد است.من متوجه شدم که بنیانگذاران اغلب این بخش را به درستی دریافت می کنند. جنبه دوم ایجاد اعتماد بیشتر یک هنر است. این در مورد توانایی نشان دادن همدلی و قضاوت خوب، داشتن زمان بندی خوب هنگام مواجهه با مسائل است. این در مورد تلاش برای چیزی بزرگتر از خود و عدم خودخواه یا خود محوری است. و این ظریف تر است، بدیهی است که هنر اعتماد، ساختن هنر اعتماد موضوع ظریف تری است. و دوباره، تمرین شما را بهتر می کند، اما من همیشه سعی می کنم آن را در ذهن داشته باشم. بنابراین توصیه نهایی من برای شما بچه ها، از آنجایی که شما بچه ها به نوعی طفلانی در راه ساختن شرکت های بزرگ هستید این است که با هر قدمی که به جلو بر می دارید، سعی کنید به عنوان رهبر اعتماد را بهینه کنید.در سال های آینده تصمیمات سخت زیادی خواهید داشت. شما باید آدمها را اخراج کنید. شما باید اشتباهات خود را به مشتریان خود اعتراف کنید. شما باید به مردم نه بگویید زیرا با آنها و عقایدشان مخالف هستید. سعی کنید به هر چالشی که سر راهتان قرار می گیرد نگاه کنید، سعی کنید به هر چالشی به عنوان فرصتی برای افزایش اعتماد مردم به شما به عنوان یک رهبر نگاه کنید. سعی کنید به هر چالشی به عنوان یک فرصت اعتمادسازی نگاه کنید. و همانطور که یک اقدام را در مقابل دیگری ارزیابی می کنید، از خود بپرسید که کدام مسیر می تواند اعتماد بیشتری را در شما به عنوان یک رهبر ایجاد کند و همیشه سعی کنید آن مسیر را انتخاب کنید. این توصیه آخر من است. برای شما بچه ها آرزوی اقبال و موفقیت در جهان را دارم و امروز صحبت کردن اینجا عالی بود. متشکرم.</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2024 17:27:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه دیجیتال</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-grq4vbhal2wb</link>
                <description>اگر همه زندگی را به صورت دیجیتال ذخیره کنیم، نتیجه چقدر به واقعیت ما نزدیک میشود؟ذخیره همه افکار و همه لحظات و رفتارها چیز جدیدی نیست، ما از سالها قبل در مورد زندگی‌هایمان می‌نوشتیم. زندگینامه نوشتن ، رفتار جدیدی از ما نیست،و لی حتما به کمک تکنولوژی‌های جدید واقعی‌تر خواهد بود.  این امکانات زیادی را در اختیار ما میگذارد. ما میتوانیم بعد از مرگ هم وجود داشته باشیم. عادلانه تر مورد قضاوت قرار بگیریم  و البته راوی‌ای باشیم و برای آیندگان به عنوان عملی خیر.عدالتزندگی عادلانه نیست، آدم‌ها به کرات به آنچه‌که می خواهند نمی‌رسند، ما رنج می کشیم و سبب رنج میشویم. ما مرتب مورد  قضاوت قرار می گیریم . همه ما میدانیم مغرض بودن چگونه است و یکی از ناراحتی ها و گاها ریشه خیلی از تنهایی ها همین است که همه را مغرض پیدا می‌کنیم، همه دارای سوگیری هستند. حق ماست که کسی زندگی ما را با کمترین غرض ورزی نگاه کند و مورد قضاوت قرار دهد. اگر در زمان حیات به آن نرسیدیم حتما باید بعد از مرگ آن را بیابیم.  بعد از مرگ، تنفر از ما  یا دوست داشتن ما توجیه چندانی ندارد. شاید همین ایده‌ی پشت معاد است. در زندگی بعد از مرگ به عدالتی که در این زندگی می خواستیم و نرسیدیم خواهیم رسید.روزی در آینده ، زمانی که من دیگر نبودم. آنچه که از من به جای مانده گواهی چگونه زندگی‌ای است؟ بسیار مشتاقم که جواب این سوال را هم اکنون بدانم. اینکه ناظری با کمترین وابستگی به زندگی من بتواند قضاوتی در مورد من داشته باشد می‌تواند دیدی ارائه دهد که آزادی بخش است. آیا همه این را میخواهند که مورد قضاوت قرار بگیرند، با شرط عادلانه بودن؟ آیا چنین دیدی بدون محدودیت و عینی از زندگی من با فرض وجود چنین اطلاعاتی از زندگی من ، پذیرشش برای من آسان خواهد بود؟ اگر کسی به من بگوید  جایی تصمیمی گرفتی اگر کمی متفاوت می‌بود نتیجه برای تو بسیار دلخواه میبود؟آیا اگر بدانیم که اشتباه کردیم باز هم دنبال دید عادلانه هستیم ؟،یعنی اگر نیرویی به دنبال تقاص و جبران اشتباهات ما باشد. باز میخواهیم بدانیم که دید آن نسب به زندگی ما چگونه‌ست؟زندگی ابدیاینکه همه زندگی را ضبط کنم مربوط به میلی دیگر از من نیز می‌شود، میل به بقا. اینگونه که من روزی که دیگر نیستم ، خواهم بود . همه به من دسترسی خواهند داشت. کاملا عادلانه. شاید حتی این امید وجود داشته باشد آنچه که در زندگی خود را محق دریافت آن بودم را بعد از مرگ دریافت کنم. درست مانند عدالت.میتوانیم از هوش مصنوعی بخواهیم براساس اطلاعاتش از زندگی ما نسخه مجازی از زندگی ما را بازسازی کند. می توانیم به صورت هوشی و خاطره‌ای هنوز برای دیگران زنده باشیم، این امکان هم‌اکنون برای خیلی از نویسندگان و ادبای برجسته وجود دارد. فرض کنید که حافظ را  بوسیله آثار و زندگینامه‌اش به صورت مجازی داشته باشیم .حدسم این است که خواست خیلی‌دیگر هم همین باشد که عزیزان خود را بعد از مرگ هم در کنار خود داشته باشند ، حتی به صورت مجازی. ولی این امکان برای بازماندگان هست که نوع این حضور را دست کاری کنند، یعنی خصوصیاتی را از آن حضور مجازی ، کم یا زیاد کنند. در این صورت باز در حضور مجازی هم آزادی چندانی نخواهد بود. در اصل چگونه می‌توان حضور مجازی ‌ای داشت که در جهت خواست متمولی نباشد؟،یعنی چه چیزی تضمین کننده این است که انسان‌های دیگر در حضور مجازی ما خدشه‌ای وارد نکنند؟همه اینها با فرض این است که ما بتوانیم گنجینه‌ای ویژه از زندگی خود به جای بگذاریم ، هر چه کاملتر، بهتر. در اینصورت مساله ما در بیشتر صادق بودن است. و البته در بیشتر بیان کردن. تا این که هوش مصنوعی بتواند الگوی رفتاری ما را راحت‌تر تشخیص دهد.</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 18:13:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-k00jrlu74hdd</link>
                <description>«درد کوچکم فقر بود و درد بزرگ‌ترم پنهان کردن آن»آن وقت ها بیرون آمدن از رخت خواب هم تابستان‌ها سخت بود هم زمستان‌ها. تابستان ها خنکی موزاییکهای نمدار حیاط ، نسیم خنک اوایل صبح شیراز و حس مصونیت در برابر آن همه سوسک و حشره که پشه بند برایمان ایجاد می‌کرد موانعی بودند برای جدا شدن از رخت خواب و زمستان ها همجواری ۶ نفر در یک اتاق نه متری، اتاق را به خوبی گرم می‌کرد و بلند شدن را سخت. به محض بیرون رفتن از آن اتاق سرما تَشَر میزد. یک روزی از همان روزهای زمستانی از خواب بیدار شدم . مثل خیلی از صبح های دیگر اول بین پاهایم را چک کردم، خدا را شکر، شب قبل شب‌ ادراری نداشته بودم. چقدر خوب ، واقعا دوست نداشتم تشک یا پتویم در حیاط آویز شود.  بابا و مامان زودتر از همه بیدار می‌شدند، بابا صبح زود با دوچرخه به محل کار میرفت. آنروز هم همانطور . بعد از رفتنش من بیدار شدم. با اعتماد به نفس روزهای بدون شلوار خیس. با مامان صبح بخیر گفتم.بقیه خواب بودند و مامان بر روی رختخواب خود که چسبیده به مال من بود نشست و سعی کرد من را راضی کند. راضی کند که ….حقوق بابا یا تمام شده بود یا هنوز آن را نداده بودند. چیزی برای خوردن در خانه ما نبود و تنها پس انداز موجود در خانه قلک پلاستیکی من بود. مادر گفت که پاره اش می‌کنیم و با پولهایش صبحانه میگیریم و قول داد که بعدا برایم یک قلک بخرد و حتی بیشتر پول به داخل آن بریزد. من قبول کردم . راه دیگری هم نبود، عقل کوچکم این را زود یاد گرفته بود. پنج تومنی‌ها و ده تومنی‌ها و بیست‌پنج تومنی‌ها با هم شدند ۲۰۰ تومن که می‌شد با آن پنیر خرید. من دوان دوان به مغازه حاجی قلی رفتم، سر دو کوچه آن طرف تر، حاجی قلی نبود و پسرش اکبر بود. پول خورد ها را دادم و گفتم به همین اندازه پنیر بده. اکبر سریعاً متوجه شد که ماجرا چیست و آن پول خورد ها از کجا آمده و این پنیر قرار است به کجا برود. واکنش اکبر به صورت واضح به خاطرم نمی آید. ولی من از آن ناراحت شدم . تا آن زمان چندین قلک از قلک های من پاره شده بودند. آن از دست دادن قلک ها کمتر دردناک بودند تا این. حالا اکبر میدانست که ما در این حد فقیریم. احتمال زیاد از قبلتر هم میدانست ، به روی من نمی‌آورد اما حالا اکبر دلیلی برای آن کار نداشت .یعنی من دیگر نمیتوانستم به خودم این دروغ را بگویم که ما یک خانواده معمولی هستیم.این نمایان شدن فقر ما به دیگران و آن ترکیدن حباب داشتن خانواده معمولی ومتوسط در ذهن من دردناک‌تر از از دست دادن قلکم بود.  ما خانواده‌ای فقیر بودیم و در جایی زندگی میکردیم که فقر یک امر معمول بود.پی‌نوشت: جمله‌ی اولِ نوشته از محمد بهمن‌بیگی‌ست.</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2024 16:14:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/solpain-ohreh3hrcnwl</link>
                <description>درد تنهایی دقیقا از جنس چیست؟ اگر تنهایی حس هست پس در بخش دردها جای دارد. درد تنهایی.الان که ارتباطات به مراتب آسان‌تر شده باز این درد وجود دارد.درد تنهایی آیا از اینجا نیست که من نمیتوانم دقیقا کسی را پیدا کنم که مثل من فکر می‌کند و رفتار می‌کند؟ اگر این باشد که شاید اصلا رهایی از آن کار آسانی نباشد.درد تنهایی شاید از این باشد که اصلا ما مرتب خودمان را متمایزتر می‌یابیم وبه نحوی تحمل دیگران و غیر مشابهان برایمان سختترمی‌شود. پس  آیا اگر در جمعی باشیم که مثل ما فکر کنند و رفتار کنند درد تنهایی دیگر وجود ندارد ؟ نه دقیقا اینطور به نظر نمیرسد. بازهم تمایزی ظریفتر خود را نمایان می‌کند.سوال درد تنهایی را میتوانیم به این تبدیل کنیم که آیا اگر متمایز نبودیم پس تنها هم نبودیم ؟خوب وجوه تمایز ما نسبت به بقیه چیستند؟ ظاهر ، افکار ، باور ها ، و  دانستگی ها و البته تجارب گذشته که من آن را در باورها میبینم ونه یک وجه تمایز مستقل .حس تنهایی باز هم درمیان جمع‌هایی دارای هر یک از مشترکات وجود دارد. میتوانیم بگوییم درد تنهایی از من بودن ما می آید؟ به نحوی از میل به تمایز جویی ، نه از خودِ داشتن تمایز؟ میخواهیم با این و آن جمع نباشیم؟ یعنی در اصل مشکل ما نبود فردی مثل ما نیست ،بلکه گریز ما از مثل ماست؟ اگر این است ، گریز ناشی از ترس؟ چرا اینقدر خود و مشابه خود برایمان ترسناک است؟ میتوانیم بگوییم تنهایی تغییر شکل یافته‌حس عدم امنیت است؟ توجیه نیروی دافعه در برابر ظاهر ، افکار، باور ودانستگی های نا آشنا؟ یا دقیق‌تر، آنچه نا آشنا به نظر می‌آید. باشک به تمایز خود با دیگری آیا فرصت پذیرش ‌و رهایی از تنهایی خواهیم یافت؟ من شک دارم. اما حتما می‌توان ریشه مشترک برای همه آن تمایزات پیدا کرد؟ یعنی خارج از میل یافتن تفاوت‌ها و غرق در تلاش برای یافتن ریشه های مشابه برای همه تمایزات.درمان رایج درد تنهایی چیست؟ مزدوج شدن با فردی، غالبا همراه با کارکرد جنسی . آیا این مشکل تنهایی را حل می‌کند؟ فکر میکنم تاحد زیادی، چون نیروی جاذبه جنسی می‌تواند دافعه نشأت گرفته از خیلی از تشابهات را خنثی کند ولی این پاسخ مطلق نیست. پاسخ مطلق شاید بشود فقط در متن‌های علمی و شبه علمی پیدا کرد. و در عمل ‌و نهایتاً شاید ما به یک تعادل نسبی بین جاذبه و دافعه به عنوان درمان تنهایی رضایت دهیم. بدون اینکه واقعاً واقعیت آن را درک کنیم. به همان نسبت که نتوانسته‌ایم واقعیت ناخودآگاه خود را درک کنیم و اینکه چطور تفاوت بین من و دیگری پدید آمده.با این همه اگر بخواهم راجع به تنهایی خودم بگویم: دردناک است ،واقعا دردناک است. آیا این گذراست؟ اضطرار رفع آن ممکن است من‌را به کجا ببرد؟ واقعا دردناک است.</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 22:33:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کااُناشی (顔無し)</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/%DA%A9%D8%A7%D8%A7%D9%8F%D9%86%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%E9%A1%94%E7%84%A1-asdzslcskjcy</link>
                <description>بی چهره یکی از شخصیت های انیمیشن شهر اشباح ( روح شدن سن و چیهیرو) هست.  اون یکی از محبوب ترین شخصیت های انیمیشنی من هست  . اون چون از خودش کلامی ندارد. حرف نمیزند، در کنار وال ای برای من خیلی جذابیت دارد. بیشتر به این خاطر که اطلاعات کمی از اون بروز داده میشه و ذهن من هر آنچه  که از اون نمی‌داند را با اطلاعاتی از خودش پر می‌کند ، به عبارتی من خودم رو در اونا بیشتر می‌توانم ببینم. بی چهره چه شخصیتی دارد ؟ اون دیگران رو منعکس میکند . او تبدیل می‌شود به کسی که از ازش خواسته میشه. این حتی اسمش رو هم معنا دارتر میکنه. به این فکر می‌کنم  که آیا با شناخت بی چهره میشه آدم هارو به دو دسته تقسیم کرد؟ آدم های که با او رویارویی دارند و آدم هایی که مثل او بقیه رو منعکس میکنند. با توجه به فیلم و یه مقدار تفسیر استعاری میشه گفت که اون دو دسته  بی چهره ها هستند و چهره داران،  بی چهره یا بی هویت ، کسی که آنی که ازش خواسته شده میشه. ‌چهره دار کسی که به دنبال خواسته خود است در دیگران.بی چهره بودن یعنی شفاف بودن. یعنی سیال بودن ، همه ما منعکس می‌کنیم . البته این رو برای گواه رنجمون در نظر میگیرم. یعنی ما اونی هستیم که بقیه نیاز دارن که ما اون رو تجلی کنیم . گزاره هایی هستند که سعی دارند ما رو در دسته بندی های بزرگ جهانی تجمیع می‌کنند، مثل “همه پول میخواهند” ، یا اینکه “برای همه خوشمزه تر بهتر است “. از این دست رفتارها، رفتار هایی که براساس جنبه های فردی ما آغاز شدن ولی اینجا من جنبه اجتماعی‌شون مد نظرم هست. اینجا من ، مثل خیلی جاهای دیگر تلاش دارم اقناع کنم که در فردیت آدم تضاد بزرگی وجود دارد با اون انعکاس هایی که در جامعه میبینه. ولی آن هنوز برای خود من هم ثابت شده نیست. و شاید بیشتر اونی هست که تمایل دارم باشه. به همین دلیل من در اجتماع زندگی کردن رو مورد نقد قرار میدم که متصورم گاها تبعیت از این گزاره هاست و قوانین رو به ما دیکته میکنه. مثل بی چهره. او حق انتخاب کمی در مورد جوری که داره رفتار میکنه داره. بیان این منجر به شکل گیری ایده جریان آب و شنا کردن در جهت خلاف برای شکل دادن فردیت جدید میشه. ولی عمل بر خلاف یا در جهت یک جریان هنوز اثبات تاثیر اون جریان است.یا بی قدرت در مسیر جریان منعکس کردن هستیم یا همه قدرتمون میگذاریم که وارد این جریان نشویم.نقطه اشتراک هر دو رویکرد رنجه اوناست . هیچ کدوم آگاهی از جریان رو به بار نمیاره ، دومی ممکنه حتی آگاهانه به نظر هم برسه.  اما در ذاتش فرار از رنج های اون جریان انعکاس وجود دارد .اما چرا بی چهره آنطور هست ؟ یه چیز واضح تر راجع به اون اینه که اون به دنبال تایید چیهیرو هستواین میتونه باشه که این دو حالت که در کنار هم بیان تایید طلبی و منعکس کردن. یعنی وقتی به دنبال تایید دیگری هستیم بیشتر تبدیل می شویم به کسی که اون می‌خواهد که خوب این در نوع خود یک نوع اصالته، خواستن چیهیرو چیزی نیست که به دلیل انعکاس اونجا باشه ، بلکه همه انعکاس ها شاید هستند چون اون به دنبال جلب نظر چیهیرو / سن است. خوب پس او همه چیز رو منعکس نمی کنه ، در لایه ای ظریف تر به دنبال خواسته خودش هست ولی با این حال با دیگران فرق دارد از این جهت که ما او‌را در مسیر باز تعریف خواسته اش میبینیم، یعنی او که به وضوح موفق شدنش را در انعکاس خواسته های دیگران  در سطحی دیده ایم ، آیا می‌توانم که همین را در مورد خواستن سن هم مشاهده کنیم؟ چیهیرو / سن عاشق. اما قبل از آن بهتر است که من از خود بپرسیم که من کدام را تشویق می‌کنم؟ پایان مورد علاقه من چیست ؟ أیا مایل هستم ببینم که دنبال کردن سن هم می‌شود قسمتی از چهره ای که ندارد؟  این سوال را برای خودم رها می‌کنم ، حالا کااُناشی خواسته و فردیت دارد ولی در سطحی پایین تر و کمتر نمایان . من فکر می‌کنم این طراحی برای همان است که او تبدیل شود که یه شخصیت اصیل در فیلم. دنبال کردن چیهیرو هم گواه فردیت کااُناشی‌ست هم گواه وجود فردیتی ظریف تر. و ‌شاید تشویق بینندگان برای عجین شدن با این جریان  ، جریان پیدا کردن فردیتی ظریفتر.اما این همه داستان نیست. بی چهره به دنبال چیهیرو به خانه زنیبا می‌رود . یک کلبه ساده. او در آنجا خُلق دیگری دارد، آرام و مودب است. چون اینگونه از اون انتظار می‌رود یا چون انتخاب دیگری داشته؟اتفاق جالب دیگر آن است که در پایان به هنگام خداحافظی بی چهره در خانه زنیبا می ماند و به آسانی از چیهیرو جدا می‌شود.آیا آن دنبال کردن و این جدا شدن انعکاسند؟آیا کااوناشی دیگر عوض شده حالا دیگر چیزی نمیخواهد. به دنبال جلب رضایت کسی نیست؟خوب اگر این است . پس او دیگر شاید کسی را منعکس نکند و یه موجود مستقل شده است. یک بی چهره تنها.من می‌توانم با اندکی یقین در مورد حسم در دقایق پایانی فیلم بگویم ، آرامش.شاید جدا شدن بی چهره از چیهیرو هم نقدی در این دارد. جدال و ناآرامی های او در منعکس کردن خواسته های دیگران و دنبال کردن سن حالا تبدیل شده است به آرامش و سکنی گزیدن در کلبه زنیبا.</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 16:17:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسب‌وکارهایی که تغییر ایجاد میکنند</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-ygyvvjuusz1i</link>
                <description>متن زیر ترجمه بخشی از صحبت های مایکل سایبل هست با عنوان &quot;How Not To Start A Startup&quot; که در یوتیوب منتشر شده. (ببخشید اگرجایی ترجمه ضعیف است.)نظر من در مورد استارت‌آپ‌های موثر چیست؟ این یک سوال عالی است، فکر می‌کنم چیزی در حال تغییر است .فکر می‌کنم بسیار جالب است که استارت‌آپ‌ها می‌توانند مأموریت‌هایی داشته باشند که شامل تبدیل جهان به مکانی بهتر شود و باز هم قابل سرمایه گذاری و سود آور باشند.فکر می‌کنم این یکی از جالب‌ترین زمان‌ها برای افرادی است که معمولاً تمایل به فعالیت‌های غیرانتفاعی دارند تا استارت‌آپ انجام دهند.  یک فکر می‌کنم دنیا به آن نیاز دارد ،دو سرمایه‌گذارها مایل به تامین مالی آنها هستند.اما متاسفانه چیزهای بد زیادی وجود دارد که این جریان را از بین می‌برد، بنابراین یکی از مهم‌ترین چیزهای بدی که این جریان را از بین می‌برد، اصطلاح سرمایه‌گذاری تأثیرگذار است، زیرا سرمایه‌گذاری تأثیری معمولاً اینطور میگفت که. ما نمی‌خواهیم درآمد را به‌عنوان kpi اصلی اندازه‌گیری کنیم، ما تأثیرگذاری را به‌عنوان kpi اصلی اندازه‌گیری می‌کنیم، تنها مشکل آن این است که برای حفظ و رشد یک کسب‌وکار، آن  باید درآمد ایجاد کند، بنابراین به‌جای پذیرش کل چارچوب تأثیر من دوست دارم این ایده را بپذیرم که استارت‌آپ‌ها می‌توانند مأموریتی داشته باشند که جهان را به مکانی بهتر تبدیل کند و می‌توانند تا حدودی برای دنبال کردن آن چشم انداز بی‌رحم باشند.بنابراین ما یک شرکت را دقیقاً مانند آن سرمایه گذاری کردیم که نام شرکت Promise است و ماموریت شرکت کاهش زندانیان در آمریکا بود.موسس کسی بود که تعداد زیادی از اعضای خانواده اش در سیستم قضایی گرفتار شده بودند و درک کرده بود که سیستم عدالت کیفری یک فرآیند ، سیستمی نیست که منصفانه باشد و سیستمی نیست که به راحتی بتوان با آن تعامل کرد و سیستمی است که وقتی با شما در تعامل است وقتی با آن تعامل دارید اغلب اوقات زندگی شما را خراب می کند و بنابراین او گفت من می خواهم یک شرکت راه اندازی کنم و سعی کنم از این کار جلوگیری کنم. ایده اصلی این بود که من مشکل را به مستقیما نشانه گیری میکنم.چرا آدمها در زندان هستند؟  -  مشخص شد که ۶۰ ٪ آنهایی که در آمریکا در زندان هستند منتظر دادگاه هستند. حکمی برایشان صادر نشده.یک سیستم مخفی داریم که در اصل میگوید :اگر می‌خواهیم شما را دادگاهی کنیم، نمی‌توانیم به آمدن شما به محاکمه اعتماد کنیم، مگر اینکه به معنای واقعی کلمه شما را تا تاریخ  دادگاه زندانی کنیم.  سیستم در آمریکا اینطور کار میکند .البته بیشتر اگر فقیر هستید ، پس آنچه فدرا موسس Promise گفت این بود که ما یک محصول می‌سازیم و آن را به زندان‌ها و سیستم آزادی مشروط و کل سیستم پلیس می‌فروشیم که مسئولیت اطمینان از اینکه مردم به دادگاهشان می آیند را بر عهده می‌گیرد. برای اینکه مجبور نباشید آنها را زندانی کنید تا شغل خود را از دست ندهند و غیره.این(Promise) کار کرد. اوبه تعدادی از شهرستان ها فروخت و از آنها درآمد کسب می کرد و سپس متوجه چیزی شد. برخی از افرادی که به آنها فروخته بود علاقه ای به استفاده از محصول او برای کاهش زندانی ها نداشتند. در واقع علاقه مند به استفاده از محصول او برای افزایش کارایی آنها در دستگیری افراد بیشتر بودند، همان چیزی که او می خواست از آن جلوگیری کند، نگران بود که اگر افراد خاصی به محصول او دسترسی پیدا کنند، تعداد بیشتری از آن مشکل را ایجاد کنند، بنابراین او پیوت (pivot) کرد. در ذهن من  شرکت ماموریت محور این است که اگر در آن به محصول مطابق با خواست بازاری میرسید که همسو با ماموریت آن نیست شما پیوت میکنید.این کاری بود که او کرداو از زاویه دیگری نگاه کرد. در آمریکا یکی از ساده ترین راه ها برای درگیر شدن در سیستم عدالت کیفری این است که یک نوع جریمه برجسته داشته باشید. هزینه ای که باید بپردازید پرداخت نمی کنید در نهایت که به دادگاه میرود حکم می گیرید و می بینید که یک افسر پلیس می تواند شما را دستگیر کند. یکی از دلایلی که مردم جریمه های خود را پرداخت نمی کنند این است که پرداخت به دولت در آمریکا در واقع خیلیسخت است اگر پول کافی برای پرداخت جریمه  ندارید شما باید حضوری بروید ، در ساعات کار اداری ثابت کنید پول ندارید و بعد شاید یک طرح پرداخت دریافت کنید.انجام این کار بسیار سخت است، فدرا گفت: اگر بتوانیم پرداخت پول به دولت را آسانتر کنیم، می توانیم از درگیر شدن بسیاری از مردم در سیستم عدالت کیفری در وهله اول جلوگیری کنیم و بنابراین او اساساً در حال ایجاد یک خط راه برای دولت شد که وقتی شما می روید. برای پرداخت این جریمه ها، پرداخت با کارت اعتباری آسان است، دریافت برنامه پرداخت آسان است، دادن پول به دولت آسان است، همچنین او متوجه شده است که دولت برای توزیع پول بین مردم بسیار مشکل دارد و بنابراین او این کار را نیز آسان می کند.اینک او در حال افزایش درآمد است  محصولش رشد میکند، 30 میلیون دلار برای انجام این کار از سرمایه‌گذاران استاندارد دره سیلیکون جمع‌آوری کرده است و اگر موفق شود، جهان را به مکانی بهتر تبدیل می‌کند. پیامی که واقعاً میشود با آن این پاسخ را بست  این است که افراد زیادی در اینجا (دنیای استارتآپ) فقط در حال تعقیب ایده استارت‌آپ‌ها یا تعقیب فاکتورهای خفن هستند یا در آن هستند برای مقبولیت زیاد یا می‌خواهند پولدار شوند.امیدوارم که  برخی از شما واقعاً بخواهید دنیا را به مکانی بهتر تبدیل کنید، شما افرادی هستید که وقتی دنیا بهتر می شود مسئول هستید.پس بیایید روشن کنیم که همه چیزهایی که در اینجا انجام می دهیم یک بازی نیست، یک طرح سریع ثروتمند شدن نیست، یک مد یا یک ورزش نیست، این روشی است که با آن می توانید به عنوان یک بنیانگذار جهان را به مکانی بهتر تبدیل کنید. باید سعی کنید این مسئولیت را جدی بگیرید و اگر شما از آن دسته افرادی هستید که در ایجاد کسب و کار شک و تردید دارید ،  درک کنید این یکی از قوی‌ترین راه‌ها برای تبدیل جهان به مکانی بهتر است اگر آن را کاملا بپذیرید ،با آن چیزی که ما به آن &quot;صحنه سازها&quot; می‌گوییم  دلسرد نشوید ، افرادی که در بازی استارت‌آپ هستند، فقط به این دلیل که جالب است،آنها از بین میروند، با وجود آنها ناامید نشوید.</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Wed, 16 Nov 2022 16:22:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرم چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/oitnb-what-is-crime-rg0lq1xydi86</link>
                <description>ترجمه متن سریال &quot;Orange Is the New Black (نارنجی مد جدید است)&quot; ( پایان قسمت چهارم -how to do life- از فصل هفتم)این سریال از بسیاری جهات بدیع است، یکی از آنها روند تدریجی که طی میکند برای اصلاح نوع نگاه مخاطبین راجع به جامعه ای که در آن زندگی می‌کنند . جامعه آمریکا . و به دفهات آن را مورد نقد قرار میدهد.  در قسمتی از این سریال شخصی که قبلا رئیس زندان زنان بوده متنی را برای زندانی‌ها می‌خواند . اینجا ترجمه آن متن را آورده‌ام.&quot;جرم چیست؟ما قوانینی را برای هدایت رفتار خود ایجاد می کنیم تا بتوانیم در کنار دیگران با آرامش زندگی کنیم، اما گاهی اوقات، زندگی ما بر خلاف قوانین بر ما فشار می‌آوردند. قوانین مستبدانه و محدود کننده به نظر می رسند. گاهی اوقات ما به محل رویارویی بین واقعیت عاطفی درونی خود و آنچه جامعه از ما می‌خواهد می‌رسیم: روش‌های واکنشی که به خود، یا افراد دیگر یا دارایی آنها آسیب می‌رساند.جرم نقطه شکست است. گاهی اوقات، ما به عنوان یک قربانی در یک طرف آن هستیم. گاهی اوقات، ما به عنوان یک متخلف طرف مقابل هستیم. عدالت در مورد ترمیم آن شکست است، اما گاهی اوقات ابزار جبران روشن نیست، و عدالت غیرممکن به نظر می رسد.دولت برای محافظت از مردم سرمایه گذاری شده، اما دولت نهادی است متشکل از مردم: افرادی که خطاپذیر و مغرض هستند. بنابراین گاهی اوقات سیستمی که برای محافظت از ما طراحی شده است، شکست می خورد. گاهی اوقات این سیستم بزرگتر سرنوشت یا شرایط است که ما را در موقعیت های سخت قرار می دهد. ما باید انتخاب های سختی داشته باشیم که دیگران نتوانند آن را درک کنند. گاهی اوقات ما افرادی هستیم که نمی‌توانیم بفهمیم چرا کسی کاری را انجام داده است یا چرا باید بهای کارهای آنها را بپردازیم.اغلب، ما توانایی مقابله با هرج و مرج زندگی را نداریم. اغلب هیچ راهی برای آماده شدن برای ضربه ها و ضربات آن وجود ندارد. اما اگر دائماً از چیزهایی دور می‌شویم که مواجهه با آنها خیلی سخت است، خودمان را با آنچه می‌خواهیم اجتناب کنیم تعریف می‌کنیم.هیچ کس بدون تجربه درد یا بی عدالتی از این زندگی گریز نکرده. و برخی افراد به مراتب بیشتر از دیگران با سختی مواجه می شوند. اگر احساس می کنید هیچ راهی برای خروج وجود ندارد، باعث احساس ناامیدی میشود، مثل اینکه هیچ کس اهمیتی ندهد. چگونه عدالت را در دنیایی که عمیقاً ناعادلانه است احیا کنیم؟ وقتی به جایی میرسیم که نمی دانیم چه کار کنیم، چه کار می کنیم؟هیچ پاسخ آسانی وجود نداردتنبیه راه حل نیست. تسلیم شدن راه حل نیست. ما باید پاسخ‌های خود را پیدا کنیم، و این ممکن است فراتر از توانمان به نظر برسد. اما... تنها کاری که باید انجام دهیم این است که تلاش کنیم.&quot;نویسنده قسمت چهارم: مریت تیرس</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Thu, 18 Aug 2022 13:48:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه کاری که دوست داریم انجام دهیم</title>
                <link>https://virgool.io/@asa_moji/paul-graham-love-xrunq6sj0aqq</link>
                <description>ترجمه مقاله پاول گراهام در سال  ۲۰۰۶ ( در ابتدا در tumblr منتشر شده بود . اما با وجود فیلتر بود این سرویس در ایران و ناتوانی خانواده برای دسترسی  با اینجا منتقل کردم) برای  انجام کاری خوب باید آن را دوست داشته باشید. این ایده کاملا بدیع نیست.  ما آن را به هفت کلمه خلاصه کرده ایم: “آنچه را که دوست داری انجام بده.”  اما فقط گفتن این موضوع به دیگران کافی نیست. انجام کاری که دوست دارید  پیچیده است.این ایده با چیزی که بیشتر ما در کودکی یاد می‌گیریم  بیگانه است. وقتی بچه بودم، به نظر می رسید کار و تفریح طبق تعریف متضاد  هستند. زندگی دو حالت داشت: بعضی مواقع بزرگترها تو را وادار به انجام  کارهایی می کردند که اسمش کار بود. بقیه زمان ها می توانستی کاری را که می  خواستی انجام دهی و به آن بازی می گفتند. گاهی اوقات کارهایی که بزرگسالان  شما را وادار می‌کردند انجام دهید سرگرم‌کننده بود، همانطور که گاهی اوقات  بازی کردن جالب نبود - برای مثال، اگر زمین خوردید و به خودتان صدمه  می‌زدید. اما به جز این چند مورد غیرعادی، کار تقریباً غیر مفرح تعریف  می‌شد.و به نظر تصادفی نبود. به طور ضمنی، مدرسه خسته کننده بود، زیرا آماده سازی برای کار بزرگسالان بود.در  آن زمان دنیا به دو گروه بزرگ‌سالان و کودکان تقسیم شد. بزرگسالان، مانند  نوعی نژاد نفرین شده، باید کار می کردند. بچه‌ها این کار را نمی‌کردند، اما  باید به مدرسه می‌رفتند، که نسخه‌ای از کار بود که قرار بود ما را برای  کار واقعی آماده کند. از آنجایی که ما از مدرسه بیزار بودیم، بزرگ‌ترها  همگی قبول داشتند که کار بزرگسالان بدتر است و کار ما آسانتر است.به  طور ضمنی به نظر میرسید معلمان هم همگی این باور را داشتند که کار مفرح  نیست . که غافلگیر کننده هم نبود . کار برای بیشترشان مفرح نبود. چرا ما به  جای بازی کردن وسطی باید مرکز استان ها را حفظ می کردیم به همان دلیلی که  آنها به جای دراز کشیدن در ساحل می بایست از عده‌ای کودک مراقبت می کردند.  شما نمیتوانستید کاری که میخواهید را انجام دهید .من نمی گویم باید  به نونهالان اجازه داده شود که هر آنچه میخواهند انجام دهند. آنها شاید  مجبور به انجام کارهایی شوند. اما اگر ما آنها را مجبور می کنیم که روی کار  های سطحی کار کنند ، هوشمندانه است که به آنها بگوییم کسل آور بودن به  معنای با کیفیت بودن یک کار نیست ، و در واقع دلیل اینکه الان مجبور هستند  کارهای خسته کننده را انجام دهند این است که بعدا بتوانند کارهایی بکنند که  جالب تر است.[۱]یک بار، زمانی که حدود 9 یا 10 ساله بودم، پدرم به  من گفت که وقتی بزرگ شدم می‌توانم هر آنچه می‌خواهم باشم، تا زمانی که از  آن لذت ببرم. من آن را دقیقاً به خاطر می آورم  چون بسیار غیرعادی به نظر  می رسید. مثل این بود که بگویند از آب خشک استفاده کن. هر فکری که راجع  منظورش به ذهنم می رسید ابدا این نبود که کار میتواند مفرح (در حد بازی  مفرح )باشد . فهم آن برای من سالها زمان برد.حرفه هادر  دوران دبیرستان، چشم انداز یک شغل واقعی در افق بود. بزرگسالان گاهی اوقات  می آمدند تا در مورد کارشان با ما صحبت کنند یا ما به دیدن آنها در محل  کارشان می رفتیم. همیشه فکر می شد که از کاری که انجام می دهند لذت می  برند. در نگاهی به گذشته، فکر می‌کنم یکی ممکن است لذت می برده: خلبان جت  خصوصی مثلاً. اما فکر نمی کنم مدیر بانک واقعاً چنین بوده.دلیل اصلی  اینکه همه آنها جوری رفتار میکردند که انگار شغلشان را دوست دارند احتمالا  این قرار داد طبقه متوسط و بالا بود که باید اینطور می بود. اینکه بگویی  از شغلت تنفر داری فقط برای حرفه ات بد نبود بلکه یک شرمندگی اجتماعی بود .چرا  تظاهر به دوست داشتن کاری که انجام می دهید متعارف است؟ جمله اول این  مقاله توضیح می دهد که چرا. اگر باید کاری را دوست داشته باشید تا آن را به  خوبی انجام دهید، موفق ترین افراد همگی کاری را که انجام می دهند دوست  خواهند داشت. سنت طبقه متوسط رو به بالا از اینجا سرچشمه می گیرد. همانطور  که خانه‌ها در سرتاسر آمریکا مملو از صندلی‌هایی  هستند بدون اینکه صاحب‌شان بدانند، تقلیدی درجه  n ام از صندلی‌هایی است  که 250 سال پیش برای پادشاهان فرانسوی طراحی شده‌اند، نگرش‌های مرسوم در  مورد کار هم، بدون اینکه صاحبان آنها بدانند، درجه n هستند. تقلید از نگرش  افرادی که کارهای بزرگ انجام داده اند.چه دستورالعملی برای بیگانه  سازی. بیشتر کودکان  زمانی که به سنی می رسند که به این فکر کنند که چه  کاری را انجام دهند به طور کامل گمراه شده اند. مدرسه آنها را طوری تربیت  کرده که کار را وظیفه ناخوشایند در نظر بگیرند. گفته میشود که داشتن شغل  طاقت فرسا تر از کار مدرسه است. با این وجود همه افراد بالغ ادعا میکنند که  کارشان را دوست دارند. نمی توانید کودکان را بابت این که فکر می کنند “ من  مثل این آدمها نیستم ؛ من در این دنیا جایگاهی ندارم ” سرزنش کنید.در  واقع سه دروغ به آنها گفته شده است: چیزهایی که به آنها آموزش داده شده که  به عنوان کار در مدرسه تلقی کنند، کار واقعی نیست. کار بزرگسالان (لزوما)  بدتر از کار مدرسه نیست. و بسیاری از بزرگترهای اطرافشان دروغ می گویند  وقتی می گویند از کاری که انجام می‌دهند خوششان می آید .خطرناک ترین  دروغگوها می توانند والدین خود بچه ها باشند. اگر شغلی کسل‌کننده را  انتخاب کنید تا به خانواده خود استاندارد بالایی از زندگی بدهید، همانطور  که بسیاری از مردم چنین می کنند، این خطر را دارید که فرزندانتان را با این  ایده که کار خسته‌کننده است آلوده کنید. [۲] شاید برای بچه ها در این مورد  بهتر بود که والدین اینقدر فداکار نبودند. پدر و مادری که نمونه ای از عشق  به کارشان باشد، ممکن است بیشتر از یک خانه گران قیمت به فرزندانشان کمک  کنند.[۳]زمانی که در کالج بودم، ایده کار سرانجام از ایده امرار  معاش رها شد. آنگاه سوال مهم این نبود که چگونه پول در بیاورم، بلکه روی چه  چیزی کار کنم. در حالت ایده‌آل، اینها همزمان بودند، اما برخی از موارد با  مرزی دیدنی (مانند انیشتین در اداره ثبت اختراع) ثابت کردند که یکی نیستند.تعریف  کار اکنون این بود که کمکی اصیل به جهان داشته باشیم و در این فرآیند  گرسنگی نکشیم. اما پس از سال‌ها عادت، ایده‌ی من درباره کار همچنان بخش  بزرگی از درد را شامل می‌شد. به نظر می‌رسید که کار هنوز به نظم و انضباط  نیاز دارد، زیرا فقط مشکلات سخت نتایج بزرگی به بار می‌آورد و مشکلات سخت  نمی‌توانند به معنای واقعی کلمه سرگرم کننده باشند. مطمئناً یکی باید خود  را مجبور می کرد که روی آنها کار کند.اگر فکر می کنید قرار است چیزی  دردناک باشد، کمتر متوجه خواهید شد که آیا آن را اشتباه انجام می دهید.  این تقریباً تجربیات من از دوره تحصیلات تکمیلی را خلاصه می کند.حدهاچقدر  قرار است کاری را که انجام می دهید دوست داشته باشید؟ نمی دانید چه زمانی  جستجو را متوقف کنید، مگر اینکه این را بدانید. و اگر مانند بسیاری از  مردم، آن را دست کم بگیرید، خیلی زود جستجو را متوقف خواهید کرد. شما در  نهایت کاری را انجام خواهید داد که توسط والدینتان برای شما انتخاب شده  است، یا میل به پول درآوردن، یا پرستیژ  یا اینرسی محض.در اینجا یک  حد بالا وجود دارد: کاری را که دوست دارید انجام دهید به این معنی نیست،  آنچه را که بیشتر دوست دارید در این ثانیه انجام دهید، انجام دهید. حتی  انیشتین هم احتمالاً لحظاتی داشت که می خواست یک فنجان قهوه بنوشد، اما به  خود می گفت باید ابتدا کاری را که روی آن کار می کرد تمام کند.وقتی  در مورد افرادی می خواندم که آنقدر از کاری که انجام می دهند خوششان می آید  که ترجیح نمی‌دهند کاری دیگری انجام دهند، من را گیج می کرد. به نظر نمی  رسید هیچ نوع کاری وجود داشته باشد که آنقدر دوست داشته باشم. اگر این  انتخاب را داشتم که (الف) ساعت بعدی را صرف کار روی چیزی کنم یا (ب) به رم  تله پورت شوم و ساعت بعدی را به سرگردانی در آنجا بگذرانم، آیا کاری وجود  داشت که ترجیح می دادم؟ راستش نه.اما واقعیت این است که تقریباً هر  کسی ترجیح می‌دهد در هر لحظه در کارائیب شناور باشد، یا رابطه جنسی داشته  باشد، یا غذای خوشمزه بخورد تا اینکه روی مشکلات سخت کار کند. قانون انجام  کاری که دوست دارید، مدت زمان مشخصی را در نظر می گیرد. این بدان معنا نیست  که کاری را انجام دهید که در این ثانیه شما را بیشتر خوشحال می کند، بلکه  به این معناست که در مدت زمان طولانی تری، مانند یک هفته یا یک ماه، شما را  شادتر می کند.لذت های غیرمولد در نهایت کم رنگ می شوند. بعد از  مدتی از دراز کشیدن در ساحل خسته می شوید. اگر می خواهید خوشحال بمانید،  باید کاری انجام دهید.به عنوان یک حد پایین، باید کار خود را بیشتر  از هر لذت غیرمولد دوست داشته باشید. باید آنقدر از کاری که انجام می دهید  خوشتان بیاید که مفهوم «زمان فراغت» اشتباه به نظر برسد. این بدان معنا  نیست که شما باید تمام وقت خود را صرف کار کنید. شما فقط قبل از اینکه خسته  شوید و شروع به خراب کردن کنید می توانید خیلی کار کنید. سپس کار دیگری  انجام دهید حتی کاری بی فکر. اما شما این زمان را به عنوان جایزه و زمانی  را که صرف کار می کنید به عنوان دردی که باید تحمل کنید، نمی دانید.حد  پایین را به دلایل عملی در آنجا قرار دادم. مشکلات وحشتناکی با به تعویق  انداختن کار دارید، اگر کار شما کار مورد علاقه تان نیست. شما باید خودتان  را مجبور به کار کنید و وقتی به آن متوسل می شوید، نتایج به طور مشخص پایین  تر است.برای شاد بودن فکر می کنم باید کاری را انجام دهید که نه  تنها از آن لذت می برید، بلکه تحسین می کنید. باید بتوانید در پایان  بگویید، وای، این خیلی باحال است. این به این معنی نیست که شما باید چیزی  بسازید. اگر یاد بگیرید که چگونه  گلاید سواری کنید ، یا به یک زبان خارجی  روان صحبت کنید، همین کافی است تا حداقل برای مدتی بگویید، وای، خیلی جالب  است. چیزی که باید وجود داشته باشد آزمایش کردن است.بنابراین یکی از  چیزهایی که کمتر از استاندارد است، به نظر من، خواندن کتاب است. به جز  برخی از کتاب‌های ریاضی و علوم سخت، هیچ آزمونی وجود ندارد که چگونه یک  کتاب را خوب خوانده‌اید، و به همین دلیل است که خواندن کتاب‌ها کاملاً شبیه  کار نیست. شما باید با مطالبی که خوانده اید کاری انجام دهید تا احساس  سازنده کنید.فکر می‌کنم بهترین آزمون آزمونی است که جینو لی به من  آموخت: سعی بر انجام کارهایی که باعث شود دوستانتان بگویند واااو. اما  احتمالاً تا حدود 22 سالگی به درستی شروع به کار نخواهد کرد، زیرا اکثر  مردم نمونه بزرگی برای انتخاب دوستان از میان آنها تا قبل از آن زمان  نداشته اند.سیرن‌ها[۴]به نظر من کاری که نباید انجام  دهید این است که نگران نظر هیچ کسی فراتر از دوستانتان نباشید. شما نباید  نگران پرستیژ باشید. پرستیژ نظر بقیه دنیاست. وقتی میتوانید نظر افرادی را  که به قضاوت آنها احترام می گذارید بپرسید.در نظر گرفتن نظرات افرادی که  حتی نمی شناسید چه چیزی را اضافه می کند؟[۵]توصیه‌ی این آسان است.  پیروی از آن سخت است، به خصوص وقتی جوان هستید.[۶] پرستیژ مانند آهنربای  قدرتمندی است که حتی باورهای شما را در مورد چیزهایی که از آن لذت می برید  منحرف می کند. این باعث می شود که نه روی آنچه دوست دارید، بلکه روی آنچه  دوست دارید که دوست داشته باشید کار کنید.این همان چیزی است که مردم  را به سمت تلاش برای نوشتن رمان سوق می دهد. آنها عاشق خواندن رمان هستند.  متوجه میشوند که افرادی که آنها را می نویسند برنده جایزه نوبل می شوند.  فکر می کنند چه چیزی می تواند شگفت انگیزتر از رمان نویس بودن باشد؟ اما  دوست داشتن ایده رمان نویس بودن کافی نیست. اگر می خواهید در آن خوب باشید،  باید کار واقعی رمان نویسی را دوست داشته باشید. شما باید دوست داشته  باشید دروغ های مفصل بسازید.پرستیژ فقط یک الهام فسیل شده است. اگر  کاری را به اندازه کافی خوب انجام دهید، آن را با پرستیژ خواهید کرد.  بسیاری از چیزهایی که اکنون آنها را معتبر می دانیم، در ابتدا هر چیزی  بودند الا این. برای مثال جاز به ذهن می آید، اگرچه تقریباً هر نوع هنری  معتبری این کار را می‌کند. پس فقط کاری را که دوست دارید انجام دهید و  اجازه دهید پرستیژ از خودش مراقبت کند.پرستیژ مخصوصاً برای جاه  طلبان خطرناک است. اگر می‌خواهید افراد جاه‌طلب را وادار کنید وقت خود را  با انجام وظایفشان تلف کنند، راه انجام این کار این است که قلاب را با  پرستیژ طعمه کنید. این راهکاری است برای ترغیب مردم به سخنرانی، نوشتن  پیشگفتار، خدمت در کمیته ها، سرپرستی بخش و غیره. صرفاً اجتناب از هر کار  با پرستیژ ممکن است قانون خوبی باشد. اگر بد نبود که مجبور نبودند آن را  معتبر جلوه دهند.به طور مشابه، اگر دو نوع کار را به طور مساوی  تحسین می کنید، اما یکی از آنها معتبرتر است، احتمالاً باید دیگری را  انتخاب کنید. نظرات شما در مورد آنچه تحسین برانگیز است همیشه کمی تحت  تأثیر اعتبار قرار می گیرد، بنابراین اگر این دو برای شما برابر به نظر می  رسند، احتمالاً تحسین واقعی بیشتری نسبت به مورد کم اعتبار دارید.نیروی  بزرگ دیگری که مردم را به بیراهه می برد، پول است. پول به خودی خود  آنقدرها هم خطرناک نیست. وقتی کاری پرداخت خوبی دارد اما مورد تحقیر قرار  می‌گیرد، مانند بازاریابی تلفنی، یا فحشا، یا ادعای حقوقی آسیب شخصی، افراد  جاه‌طلب وسوسه نمی‌شوند. این نوع کار در نهایت توسط افرادی انجام می شود  که «فقط در تلاش برای امرار معاش هستند». (نکته: از هر رشته ای که انجام  دهندگان آن این را می گویند اجتناب کنید.) خطر زمانی است که پول با اعتبار  ترکیب شود، مثلاً حقوق موسسات  یا پزشکی. یک شغل نسبتاً ایمن و مرفه همراه  با اعتبار پایه خودکار ،به طرز خطرناکی برای جوانی که زیاد به آنچه واقعاً  دوست دارد فکر نکرده است وسوسه انگیز است.آزمون اینکه آیا مردم عاشق  کاری هستند که انجام می دهند این است که آیا آن را حتی اگر برای آن دستمزد  دریافت نمی کنند - حتی اگر مجبور باشند برای امرار معاش در شغل دیگری کار  کنند انجام می دهند. چه تعداد از وکلای موسسات کار فعلی خود را انجام می  دهند، اگر مجبور باشند این کار را به صورت رایگان، در اوقات فراغت خود  انجام دهند و در روز به عنوان پیشخدمت مشغول به کار شوند تا زندگی خود را  تامین کنند؟این آزمون به ویژه در تصمیم گیری بین انواع مختلف کار  دانشگاهی مفید است، زیرا رشته ها از این نظر بسیار متفاوت هستند. اکثر  ریاضیدانان خوب حتی اگر شغلی به عنوان استاد ریاضی وجود نداشته باشد، روی  ریاضی کار می کنند، در حالی که در دپارتمان هایی که در انتهای طیف قرار  دارند، در دسترس بودن شغل های آموزشی عامل محرک است: مردم ترجیح می دهند  استاد زبان انگلیسی باشند تا در آژانس های تبلیغاتی کار کنند، و انتشار  مقالات راهی برای رقابت برای چنین مشاغلی است. ریاضی بدون دپارتمان‌های  ریاضی اتفاق می‌افتد، اما وجود رشته‌های انگلیسی، و در نتیجه شغل‌های آموزش  آنها، باعث می‌شود هزاران مقاله دلخراش درباره جنسیت و هویت در رمان‌های کنراد وجود داشته باشد. هیچ کس آن کار را برای تفریح انجام نمی دهد.توصیه  های والدین وقتی به پول میرسد باعث خطا میشوند. به نظر می رسد با اطمینان   می توانیم بگوییم تعداد دانش آموزانی که می خواهند رمان نویس باشند و  والدینشان می خواهند آنها پزشک باشند، بیشتر از کسانی هستند که می خواهند  پزشک شوند و والدینشان می خواهند رمان نویس باشند. بچه ها فکر می کنند  والدینشان «مادی گرا» هستند. نه لزوماً. همه والدین تمایل دارند نسبت به  فرزندانشان محافظه کارتر از خودشان رفتار کنند، فقط به این دلیل که به  عنوان والدین، سهم بیشتری از خطرات دارند تا از پاداش . اگر پسر هشت ساله  شما تصمیم بگیرد از درخت بلندی بالا برود، یا دختر نوجوان شما تصمیم بگیرد  با پسر بد محله قرار بگذارد، شما سهمی در این هیجان و خوشی نخواهید داشت،  اما اگر پسرتان بیفتد یا دخترتان باردار شود، شما. باید با عواقب آن کنار  بیایید.انضباطبا وجود چنین نیروهای قدرتمندی که ما را  به بیراهه می کشند، تعجب آور نیست که کشف آنچه که دوست داریم روی آن کار  کنیم بسیار سخت است. اکثر مردم در دوران کودکی با پذیرش این اصل که کار =  درد است، محکوم به فنا هستند. کسانی که از این کار فرار می کنند تقریباً  همه با پرستیژ یا پول فریب می خورند و طرف سنگ ها میروند[۷]. چند نفر چیزی  را کشف می کنند که دوست دارند روی آن کار کنند؟ چند صد هزار، شاید، از  میلیاردها.پیدا کردن کاری که دوستش دارید سخت است. این باید باشد،  اینطور تعداد کمی پیدا میکنند. پس این وظیفه را دست کم نگیرید. و اگر هنوز  موفق نشده اید، احساس بدی نداشته باشید. در واقع، اگر به خود اعتراف کنید  که ناراضی هستید، یک قدم جلوتر از اکثر افرادی هستید که هنوز در انکار  هستند. اگر با همکارانی احاطه شده‌اید که ادعا می‌کنند از کاری که به نظر  شما تحقیرآمیز است، لذت می‌برند، احتمالاً به خودشان دروغ می‌گویند. نه  لزوما، اما احتمالا.اگرچه انجام کار بزرگ به نظم کمتری نسبت به آنچه  مردم فکر می کنند نیاز دارد - زیرا راه انجام کار بزرگ این است که چیزی را  پیدا کنید که آنقدر دوست دارید که مجبور نباشید خود را مجبور به انجام آن  کنید - پیدا کردن کاری که دوست دارید معمولاً به نظم نیاز دارد. برخی از  افراد به اندازه کافی خوش شانس هستند که  سن 12 سالگی می‌دانند چه کاری  میخواهند انجام دهند، و طوری به نرمی در مسیری مستقیم حرکت میکنند که انگار  روی ریل راه آهن هستند. اما این یک استثنا به نظر می رسد. اغلب افرادی که  کارهای بزرگ انجام می دهند، مسیر شغلی مشابه با مسیر توپ پینگ پنگ دارند.  آنها به مدرسه می روند تا A را مطالعه کنند، ترک تحصیل می کنند و شغل B را  پیدا می کنند و  برای C مشهور می شوند،بعد از اینکه در کناری پی آن را می  گیرند.گاهی پریدن از کاری به کار دیگر نشانه انرژی است و گاهی نشانه  تنبلی. آیا در حال ترک تحصیل هستید یا با جسارت مسیر جدیدی را در پیش می  گیرید؟ شما اغلب نمی توانید به خودتان بگویید. به نظر می‌رسد بسیاری از  افرادی که بعداً کارهای بزرگ انجام می‌دهند، در همان اوایل زمانی که در  تلاش برای یافتن جایگاه خود هستند، ناامید می‌شوند.آیا آزمونی وجود  دارد که بتوانید از آن برای صادق نگه داشتن خود استفاده کنید؟ یکی این است  که سعی کنید در هر کاری که انجام می دهید،آن را به خوبی انجام دهید، حتی  اگر آن را دوست ندارید. آن وقت حداقل متوجه می شوید که از نارضایتی به  عنوان بهانه ای برای تنبلی استفاده نمی کنید. شاید مهمتر از آن، عادت به  انجام کارها به خوبی پیدا کنید.تست دیگری که می توانید استفاده کنید  این است: همیشه تولید کنید. به عنوان مثال، اگر یک کار روزانه دارید که آن  را جدی نمی گیرید زیرا قصد دارید رمان نویس شوید، آیا تولید می کنید؟ آیا  صفحات داستانی می نویسید، هرچند بد؟ تا زمانی که در حال تولید هستید،  خواهید دانست که صرفاً از دید مبهم رمان بزرگی که قصد دارید روزی بنویسید،  به عنوان یک ماده افیونی استفاده نمی کنید. نمای آن با نقص بسیار محسوسی که  آنچه که در واقع می نویسید مسدود خواهد شد.«همیشه تولید کن» همچنین  یک اکتشافی برای یافتن کاری است که دوست دارید. اگر خود را تحت این قید  قرار دهید، به طور خودکار شما را از چیزهایی که فکر می کنید قرار است روی  آنها کار کنید دور می کند، به سمت چیزهایی که واقعاً دوست دارید. “همیشه  تولید کن” کار زندگی شما را کشف خواهد کرد، همانطور که آب، با کمک گرانش،  سوراخ سقف شما را پیدا می کند.البته، فهمیدن اینکه روی چه چیزی دوست  دارید کار کنید به این معنی نیست که باید روی آن کار کنید. این یک سوال  جداگانه است. و اگر جاه طلب هستید، باید آنها را از هم جدا نگه دارید: باید  تلاشی آگاهانه انجام دهید تا ایده های خود را در مورد آنچه می خواهید به  چیزی که ممکن به نظر می رسد آلوده نشود. [۸]جدا نگه داشتن آنها  دردناک است، زیرا مشاهده شکاف بین آنها دردناک است. بنابراین اکثر مردم  پیشگیرانه انتظارات خود را پایین می آورند. به عنوان مثال، اگر از افراد  تصادفی در خیابان بپرسید که آیا می‌خواهند بتوانند مانند لئوناردو نقاشی  بکشند، متوجه می‌شوید که بیشتر آنها چیزی مانند “اوه، من نمی‌توانم نقاشی  کنم” می‌گویند. این بیشتر بیانیه قصد است تا واقعیت. یعنی من سعی نمی کنم  زیرا واقعیت این است که اگر شما یک فرد تصادفی را از خیابان خارج کنید و به  نحوی او را وادار کنید تا در طول بیست سال آینده تا آنجا که ممکن است در  نقاشی کشیدن کار کنند، به طرز شگفت انگیزی پیشرفت خواهد کرد. اما به تلاش  اخلاقی زیادی نیاز دارد. این به معنای هر روز خیره شدن در چشمان شکست برای  سال هاست. و بنابراین برای محافظت از خود مردم می گویند “من نمی توانم”.یکی  دیگر از جمله های مرتبطی که اغلب می شنوید این است که هرکسی نمی تواند  کاری را که دوست دارد انجام دهد - اینکه شخصی باید کارهای ناخوشایند را  انجام دهد. واقعا؟ چطور آنها را مجبور میکنی؟ در ایالات متحده تنها مکانیزم  برای وادار کردن مردم به انجام کارهای ناخوشایند، قانون وظیفه عمومی است که بیش از 30 سال است که از آن استفاده نشده است. تنها کاری که می  توانیم انجام دهیم این است که مردم را با پول و اعتبار به انجام کارهای  ناخوشایند، تشویق کنیم.اگر کاری باشد که مردم هنوز انجام ندهند، به  نظر می رسد که جامعه فقط باید بدون آن کار کند. این همان اتفاقی است که در  مورد خدمتکاران خانگی رخ داد. برای هزاران سال، این مثال متعارف کاری بود  که “کسی باید انجام می داد”. و با این حال، در اواسط قرن بیستم، خدمتکاران  عملاً در کشورهای ثروتمند ناپدید شدند، و ثروتمندان مجبور به انجام این کار  بودند.بنابراین، در حالی که ممکن است برخی از کارها وجود داشته  باشد که کسی باید انجام دهد، این احتمال وجود دارد که هرکسی که در مورد هر  شغل خاصی بگوید اشتباه می کند. اکثر مشاغل ناخوشایند یا خودکار می شوند یا  اگر کسی مایل به انجام آنها نباشد، لغو می شوند.دو مسیربا  این حال، یک مفهوم دیگر از “همه نمی توانند کاری را که دوست دارند انجام  دهند” وجود دارد که بسیار درست است. یک نفر باید امرار معاش کند و دریافت  حقوق برای انجام کاری که دوستش دارید سخت است. دو مسیر برای رسیدن به آن  مقصد وجود دارد:مسیر ارگانیک: با برجسته‌تر شدن، به تدریج بخش‌هایی از شغل خود را که دوست دارید به قیمت آن‌هایی که دوست ندارید، افزایش دهید.مسیر دو شغله: کار کردن در کارهایی که دوست ندارید برای دریافت پول برای کار کردن روی کارهایی که دوست دارید.مسیر  ارگانیک بیشتر رایج است. این به طور طبیعی برای هر کسی که کار خوب انجام  می دهد اتفاق می افتد. یک معمار جوان باید هر کاری را که می‌تواند انجام  دهد، انجام دهد، اما اگر به خوبی کار کند، به تدریج در موقعیتی قرار  می‌گیرد که از بین پروژه‌ها  انتخاب کند. عیب این مسیر کندی و نامطمئن بودن  آن است. حتی تصدی نیز آزادی واقعی نیست.مسیر دو شغله بسته به مدت  زمانی که در یک زمان برای پول کار می کنید، انواع مختلفی دارد. در یک  افراط، «کار روزانه» است، که در آن ساعات منظمی را در یک شغل کار می‌کنید  تا پول در بیاورید، و در اوقات فراغت خود روی چیزی که دوست دارید کار  می‌کنید. در نقطه مقابل، شما روی چیزی کار می کنید تا زمانی که آنقدر به دست آورید که مجبور نباشید دوباره برای پول کار کنید.مسیر  دو کاره کمتر از مسیر ارگانیک رایج است، زیرا نیاز به انتخاب عمدی دارد.  خطرناک تر هم هست با بالا رفتن سن، زندگی گران‌تر می‌شود، بنابراین به  راحتی می‌توانید بیشتر از آنچه که در شغل پولی انتظار دارید، مشغول کار  شوید. بدتر از آن، هر کاری که روی آن کار کنید شما را تغییر می دهد. اگر  برای مدت طولانی روی چیزهای خسته کننده کار کنید، مغز شما را پوسیده می  کند. و مشاغل پردرآمد خطرناک ترین هستند، زیرا به توجه کامل شما نیاز  دارند.مزیت مسیر دو کاره این است که به شما امکان می دهد از روی  موانع بپرید. چشم انداز مشاغل احتمالی هموار نیست. دیوارهایی با ارتفاع های  مختلف بین انواع مختلف کار وجود دارد. [۹] ترفند به حداکثر رساندن  بخش‌هایی از شغلتان که دوست دارید می‌تواند شما را از معماری به طراحی  محصول برساند، اما احتمالاً نه به موسیقی. اگر با انجام یک کار پول به دست  آورید و سپس روی کار دیگری کار کنید، آزادی انتخاب بیشتری خواهید داشت.کدام  مسیر را باید طی کرد؟ این بستگی به میزان اطمینان شما از کاری که  می‌خواهید انجام دهید، میزان مهارت شما در پذیرش سفارشات، میزان ریسکی که  می‌توانید انجام دهید و احتمال پرداخت هر کسی (در طول عمر شما) برای کاری  که می‌خواهید انجام دهید، دارد. اگر از حوزه کلی که می‌خواهید در آن کار  کنید مطمئن هستید و این چیزی است که مردم احتمالاً به شما پول می‌دهند،  احتمالاً باید مسیر ارگانیک را انتخاب کنید. اما اگر نمی‌دانید روی چه چیزی  می‌خواهید کار کنید یا دوست ندارید سفارش دریافت کنید، ممکن است بخواهید  مسیر دو شغله را انتخاب کنید، اگر می‌توانید ریسک را تحمل کنید.زود  تصمیم نگیرید بچه‌هایی که زود می‌دانند چه کاری می‌خواهند انجام دهند،  تأثیرگذار به نظر می‌رسند، گویی که قبل از بچه‌های دیگر پاسخ یک سوال ریاضی  را دریافت کرده‌اند. آنها قطعاً پاسخی دارند، اما احتمال اشتباه وجود  دارد.یکی از دوستان من که یک دکتر کاملا موفق است مدام از شغلش  شکایت می کند. وقتی افرادی که متقاضی دانشکده پزشکی هستند از او راهنمایی  می خواهند، او می خواهد آنها را تکان دهد و فریاد بزند “این کار را نکن!”  (اما او هرگز این کار را نمی کند.) چگونه او وارد این مشکل شد؟ در دبیرستان  او قبلاً می خواست دکتر شود. و او آنقدر جاه طلب و مصمم است که بر هر  مانعی در این راه غلبه کرد - از جمله، متاسفانه، دوست نداشتن آن.حالا او زندگی ای دارد که یک بچه دبیرستانی برایش انتخاب کرده است.وقتی  جوان هستید، این تصور به شما داده می شود که اطلاعات کافی برای انجام هر  انتخاب قبل از نیاز به آن را به دست خواهید آورد. اما مطمئناً در مورد کار  اینطور نیست. وقتی تصمیم میگیرید چه کاری انجام دهید، باید بر روی اطلاعاتی  عمل کنید که به طور مسخره ‌ای ناقصند. حتی در کالج هم نمی‌دانید که انواع  مختلف کار چگونه است. در بهترین حالت ممکن است چند دوره کارآموزی داشته  باشید، اما همه شغل ها دوره کارآموزی را ارائه نمی دهند، و آنهایی که  می  دهند، بیشتر از آنچه چوب‌نگه‌دار بودن در مورد بیسبال به شما می آموزد، در مورد کار به شما یاد نمی دهند.در  طراحی زندگی ها، مانند طراحی بسیاری از چیزهای دیگر، اگر از رسانه های  انعطاف پذیر استفاده کنید، نتایج بهتری می گیرید. بنابراین، مگر اینکه  نسبتاً مطمئن باشید که چه کاری می‌خواهید انجام دهید، بهترین گزینه ممکن  است انتخاب نوعی از کار باشد که می‌تواند به یک حرفه ارگانیک یا دو شغله  تبدیل شود. این احتمالاً بخشی از دلیلی بود که من کامپیوتر را انتخاب کردم.  شما می توانید یک استاد باشید، یا پول زیادی به دست آورید، یا آن را به  انواع مختلف کار تبدیل کنید.همچنین عاقلانه است که در اوایل به  دنبال شغلی بگردید که به شما امکان انجام کارهای مختلف را بدهد تا بتوانید  سریعتر یاد بگیرید که انواع مختلف کار چگونه است. برعکس، نسخه افراطی مسیر  دو شغله خطرناک است، زیرا چیزهایی را که دوست دارید به شما یاد می دهد. اگر  به مدت ده سال برای معامله گر اوراق قرضه سخت کار می کنید و فکر می کنید  که وقتی پول کافی داشته باشید کار را رها می کنید و رمان می نویسید، چه  اتفاقی می افتد وقتی ترک می کنید و سپس متوجه می شوید که در واقع رمان  نوشتن را دوست ندارید؟اکثر مردم می گویند، من آن مشکل را قبول می  کنم. یک میلیون دلار به من بده تا بفهمم چه کار کنم. اما سخت تر از آن چیزی  است که به نظر می رسد. محدودیت ها به زندگی شما شکل می دهند. آنها را حذف  کنید و اکثر مردم نمی دانند چه کاری باید انجام دهند: ببینید چه اتفاقی  برای کسانی می افتد که برنده بخت آزمایی می شوند یا پول را به ارث می برند.  همانطور که همه فکر می‌کنند امنیت مالی می‌خواهند، خوشحال‌ترین افراد  کسانی نیستند که آن را دارند، بلکه کسانی هستند که کاری را که انجام  می‌دهند دوست دارند. بنابراین طرحی که نوید آزادی به قیمت دانستن اینکه با  آن چه باید کرد میدهد ممکن است آنقدر که به نظر می رسد خوب نباشد.هر  مسیری را که انتخاب میکنید، انتظار مبارزه را داشته باشید. پیدا کردن کاری  که دوست دارید بسیار دشوار است. اکثر مردم شکست می خورند. حتی اگر موفق  شوید، به ندرت پیش می آید که تا سی یا چهل سالگی روی آنچه می خواهید کار  کنید. اما اگر مقصد را در چشم داشته باشید، احتمال رسیدن به آن بیشتر خواهد  بود. اگر می‌دانید که می‌توانید کار را دوست داشته باشید، به خط پایان  نزدیکید ، و اگر بدانید چه کاری را دوست دارید، عملاً در آنجا هستید.یادداشت‌ها۱-  در حال حاضر ما برعکس عمل می‌کنیم: وقتی بچه‌ها را مجبور می‌کنیم کارهای  خسته‌کننده‌ای مانند تمرین‌های حسابی انجام دهند، به جای اینکه رک و پوست  کنده اعتراف کنیم که خسته‌کننده است، سعی می‌کنیم آن را با تزئینات سطحی  پنهان کنیم.۲- یکی از پدرها درباره یک پدیده مرتبط به من گفت: او  متوجه شد که از خانواده اش پنهان می کند که چقدر کارش را دوست دارد. وقتی  می‌خواست شنبه به سر کار برود، راحت‌تر می‌توانست بگوید که دلایلی «مجبور  بود»، تا اینکه اعتراف کند که ترجیح می‌دهد کار کند تا در خانه بماند.۳-  چیزی مشابه در حومه شهر اتفاق می افتد. والدین به حومه شهر نقل مکان می  کنند تا فرزندان خود را در محیطی امن بزرگ کنند، اما حومه شهر آنقدر کسل  کننده و مصنوعی هستند که تا پانزده سالگی بچه ها متقاعد می شوند که تمام  دنیا خسته کننده است.۴- سیرن یا سایرن در اساطیر یونان موجودیست گاها با بدن پرنده و سر یک زن یا گاها  در به شکل یک زن ،که برای ملوانان آواز میخواندند وآنهارا اغوا میکردند و  به طرف صخره ها می کشند.۵-من نمی گویم دوستان باید تنها مخاطب کار  شما باشند. هر چه به افراد بیشتری بتوانید کمک کنید، بهتر است. اما دوستان  باید قطب نمای شما باشند.۶- دونالد هال گفت که شاعران جوان اشتباه  می‌کنند که این‌قدر به انتشار علاقه دارند. اما می توانید تصور کنید که  برای یک جوان 24 ساله چاپ یک شعر در نیویورکر  چه کاری میکند. اکنون برای  افرادی که او در مهمانی ها ملاقات می کند، او یک شاعر واقعی است. در واقع  او بهتر یا بدتر از قبل نیست، اما برای مخاطبان بی‌اطلاعی مانند آن، تأیید  یک مقام رسمی تفاوت را ایجاد می‌کند. بنابراین مشکل سخت‌تر از آن چیزی است  که هال می‌داند. دلیل اینکه جوانان اینقدر به پرستیژ اهمیت می دهند این است  که افرادی را که آنها میخواهند تحت تاثیرشان قرار دهند، چندان فهمیده  نیستند.۷- اشاره به اغوا شدن توسط سیرن‌ها و به سمت صخره ها رفتن به مانند ملوانان در اساطیر یونانی۸-  این با این اصل هم‌شکل است که باید از آلوده شدن باورهای خود در مورد  اینکه چیزها چگونه هستند با اینکه چگونه می خواهید باشند جلوگیری کنید.  اکثر مردم اجازه می‌دهند که آنها به‌طور بی‌حرمتی مخلوط شوند. محبوبیت  مستمر دین بارزترین شاخص آن است.۹-استعاره دقیق تر این است که بگوییم نمودار مشاغل به خوبی به هم مرتبط نیستند.از تروور بلکول، دن فریدمن، سارا هارلین، جسیکا لیوینگستون، جکی مک‌دوناف، رابرت موریس، پیتر نورویگ، دیوید اسلو، و آرون سوارتز برای خواندن پیش‌نویس‌های این مقاله تشکر می‌کنم.</description>
                <category>Mojtaba Asadi</category>
                <author>Mojtaba Asadi</author>
                <pubDate>Wed, 03 Aug 2022 11:53:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>