<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عسل بانو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@asal_banoo</link>
        <description>مترجم و مدرس زبان ایتالیایی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:04:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/19260/avatar/XzhrQm.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عسل بانو</title>
            <link>https://virgool.io/@asal_banoo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>22/02/2022 !!</title>
                <link>https://virgool.io/@asal_banoo/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-gninoycwtxyc</link>
                <description>گفتم برای اولین بار هم که شده باید توی یه تاریخ رند یه کاری انجام بدم، با خودم گفتم حالا که نمی تونم توی این تاریخ زایمان کنم بهتره حداقل بیام اینجا یه متنی بنویسم که بمونه به یادگار. شش تا 2 در یه روز باحاله نه؟!یادم نمی یاد که هیچ وقت توی یه همچین تاریخی به این رندی کار مهمی انجام داده باشم وگرنه حتما مثل امروز ثبتش می کردم. شما هم مثل من اعداد براتون مهم هستند؟ راستش رو  بخواهید تا یک سال پیش اعداد اصلا برای من مهم نبودند اما دقیقا از ژانویه سال 2021 بود که دیدن اعداد تکراری و جفت برای من شروع شدند حتی الانم که این متنو شروع کردم به نوشتن هم عدد 14:14 دقیقه رو روی مانیتور دیدم. تا اونجایی که من درباره این اعداد تحقیق کردم به حضور فرشته ها در کنار آدم ها اشاره دارد اما به نظر من معنی این اعداد برای هر فرد متفاوت است. مثلا شاید برای کسی به عنوان یک هشدار باشه، برای دیگری بشارت یک اتفاق خوب و یا برای فرد دیگری چیز دیگه ای باشه. نظر شما چیه؟ شما هم مثل من این اعداد را زیاد می بینید؟       </description>
                <category>عسل بانو</category>
                <author>عسل بانو</author>
                <pubDate>Tue, 22 Feb 2022 14:49:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@asal_banoo/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-gi5r5pztreip</link>
                <description>همه ما قبل از خوابیدن به تمام چیزایی که در طول روز برامون اتفاق افتاده فکر می کنیم به اینکه مثلا چرا جواب فلانی رو ندادم، چرا اونطور که دلم می خواست نتونستم تمام تلاشمو بکنم، اصلا چرا من انقدر امروز افسرده بودم؟ من که همه چیزم رو به راهه. بعدشم طبق معمول سعی می کنیم چشم هامونو روی هم بذاریم و مثلا به زور بخوابیم. ولی برای کسایی که مثل من یه ذره بد خواب باشن می دونن این کار خیلی فایده ای نداره. وقتی با کلی کلنجار رفتن بلاخره سعی می کنی بخوابی دقیقا چند ثانیه قبلش یهو دوباره ذهنت شروع می کنه به حرف زدن و پرت پلا گفتن و آخرین تیر خلاصو بهت می زنه و یه سوال مسخره مطرح می کنه ولی این دفعه از مسیر احساسی وارد می شه و با صدای آروم می پرسه: راستی بگو ببینم اصلا عشق وجود داره؟ و دقیقا همون موقع اس که تو می خوای سرتو بزنی به دیوار تا بتونی اون صدارو برای چند ساعت هم که شده خاموش کنی تا بتونی بلاخره یه خواب راحت داشته باشی.    </description>
                <category>عسل بانو</category>
                <author>عسل بانو</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 14:43:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3 سال بعد!!</title>
                <link>https://virgool.io/@asal_banoo/3-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-usvjfmt4qohf</link>
                <description>تیتر این پستم بیشتر شبیه یه سری فیلم های طولانی و دنباله داره، از اونایی که یهو بعد از یه اتفاقی صفحه سیاه می شه و می نویسه مثلا چند سال بعد...سه سال پیش وقتی اون پست هارو می نوشتم اصلا اصلا اصلا فکر نمی کردم این همه اتفاق عجیب و ناراحت کننده بیوفته. اصلا فکرشو نمی کردم که بخوام برای چندمین بار از اول همه چیو شروع کنم. سه سال پیش هنوز کرونایی وجود نداشت و بابا، دایی و مامان بزرگم هنوز زنده بودن. تقریبا 6 ماه بسیار سخت و پر از استرس پشت سر گذاشتم. فکرشم نمی کردم این همه دور باشم از اون آدمی که سه سال پیش تنها دغدغه اش گرفتن مدرک لیسانسش بود. کم تر از یک ماه به سن سی سالگی مونده و من هنوز در حال تجربه و یادگیری مهارت های مختلف هستم. نمی تونم بگم کاملا راضی ام از تمام کارهایی که کردم اما می تونم بگم که تمام تلاشمو کردم. خلاصه اش کنم زندگی من در حال حاضر به دو دسته تقسیم شده قبل از مرداد 1400 و بعد از مرداد 1400 البته که من اسمشو گذاشتم &quot;مرداد خونین&quot; </description>
                <category>عسل بانو</category>
                <author>عسل بانو</author>
                <pubDate>Fri, 11 Feb 2022 18:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@asal_banoo/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-rkytu7ut9bqj</link>
                <description>سلام امروز یک روز کاملا متفاوتی برام بود. امروز رفته بودم پیش یه مستند ساز تا زیرنویس فارسی فیلمی که ساخته بود رو تنظیم کنم. در کل آدم جالب و بسیار منصفی بود. کاش از این افراد توی جامعه بیشتر داشتیم. یکی دیگه از دلایل متفاوت بودن امروز بارون پاییزی بود که از صبح ما رو سورپرایز کرد و تا همین الان که دارم تایپ می کنم (یعنی ساعت 11 شب) بند نیومده. حس خوبیه وقتی صدای برخورد بارون که به پشت بوم می خوره رو می شنوی. هوا به شدت دو نفره بود. دلم می خواست ساعت ها زیر نم نم بارون راه برم. ولی عجیبی قضیه اینه که من دوست داشتم تنهایی زیر این بارون راه برم نه با کسی. فکر می کنم من جزء اون دسته آدمایی هستم که با تنهایی خودشون بیشتر بهشون خوش می گذره. تا حالا شده حالتون فقط با خودتون خوب باشه؟ بدون اینکه دوستی یا هر فرد دیگه ای نیاز باشه که کنارتون باشه؟ </description>
                <category>عسل بانو</category>
                <author>عسل بانو</author>
                <pubDate>Tue, 06 Nov 2018 23:23:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دومین متن من:)</title>
                <link>https://virgool.io/@asal_banoo/%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%86-chabwuxdpgvu</link>
                <description>بلاخره بعد از یه عالمه کلنجار رفتن با خودم رفتم باشگاه ثبت نام کردم. امروز روز دومم بود و نگم که چقدر بدن درد دارم. البته مهم نیست همیشه اولش همینطوره. مربیه هم برنامه زیاد نوشته بود انقدر زیاد که نرسیدم همشو انجام بدم. ولی در کل همه چی به نظرم خوب بود. امروز روز خیلی خوبی بود. راستی یه سوال ! تا حالا از google assistant گوشیتون استفاده کردید؟ خیلی باحاله من که خیلی حال می کنم باهاش. یه رباته که می تونی ازش یه عالمه سوال بکنی و اون هم جوابای مختلفی بهت می ده. بعضی موقع ها یه سوالایی می کردم که بدبخت نمی دونست چی جواب بده. بهتون پیشنهاد می کنم امتحان کنید. حتی می تونید باهاش بازی هم بکنید. بانمکه خلاصه. به خودم قول دادم هفته ای یکبارو حداقل بیام بنویسم و بلاخره وقت کردم بعد از چند روز بیام سراغ ویرگول جان!! چقدر این نوشتن بهم کمک می کنه نمی دونم چرا قبلا امتحانش نکرده بودم. بودن اینجا به من انرژی می ده. امیدوارم این کار رو هم ادامه بدم.1 آبان 97 :)</description>
                <category>عسل بانو</category>
                <author>عسل بانو</author>
                <pubDate>Tue, 23 Oct 2018 00:41:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تغییر های مثبت :)</title>
                <link>https://virgool.io/@asal_banoo/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-ou05rqf7ucgg</link>
                <description>من اینجارو تازه پیدا کردم یعنی 22 مهر 1397!! شاید کنار متنم تاریخ بزنه ولی دلم می خواست خودم بنویسمش :) اسمم عسله و مترجم هستم. من می خوام تغییر کنم تا  به آرزوهایی که به نظرم دست نیافتنی هستند برسم. دلم می خواد چند روز در هفته رو اینجا مطلب بنویسم اینطوری می تونم به این بهونه هم که شده به راهم ادامه بدم. اولین قدمم رفتن به باشگاه و رسیدن به وزن ایده آلمه، قبلا هم باشگاه ثبت نام کرده بودم ولی همش ول می کردم. این دفعه ولی دیگه نمی خوام ولش کنم. از این به بعد می خوام آروم آروم تغییر کنم. خدایا خودت کمک کن چون این فقط اولین قدم برای تغییره.  </description>
                <category>عسل بانو</category>
                <author>عسل بانو</author>
                <pubDate>Sun, 14 Oct 2018 21:00:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>