<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Choco</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@asalkangarloo</link>
        <description>✞ i&#039;m tired ↻</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 01:42:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3155163/avatar/fh7JXe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Choco</title>
            <link>https://virgool.io/@asalkangarloo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@asalkangarloo/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-qd8f7oha4ix6</link>
                <description>اشعه‌های خورشید قصد کشتن او را داشت ، باد نیت بلعیدن او را کرده بود ، دریا او را به درون خود فرا می‌خواند ، اما او همانجا بود ، ساعتها بود که همان گونه همان جا بود ، گویی زمان برایش ایستاده بود ، چه بسا هر ثانیه برایش ۱۰ سال می‌گذشت ، موهایش روی صورتش ریخته و زانوهایش را بغل کرده بود ، از روی عادت ۲ بستنی قیفی خریده بود و از بستنی‌ ها فقط نونی نمور مانده بود ، حتی به یکی از آنها هم لب نزده بود ، دختر در افکارش بود در خاطرات چند روز پیش موقع دعوا ، آیا واقعاً تقصیر او بود؟ واقعا باید کوتاه می‌آمد؟ محال است. او به انتظار نشسته بود... ولی انتظار برای که؟ برای همان که رهایش کرده بود؟ احمقانه بود ولی نمی‌شد به خودش دروغ بگوید! واقعا منتظرش بود. خورشید کم کم به غروب رفت و مردم ساحل را خالی کردند. به مرور حتی خورشید هم نبود ، فقط او بود تنهای تنها ، تنهاتر از تنهاترین شهر تنهاها ، چشمانش را بر هم فشرد و آرزویی کرد آرزویی محال ، برخاست ، به سمت دریا رفت ، کاملاً بی‌روح ، کاملاً تسلیم. آب به مرور به گردنش رسید انگار صدای کسی که منتظرش بود را شنید ، ولی حتی اگر توهم هم نبود دیگر حالی نداشت ، بدنش سست شد و به زیر آب رفت ، صدای جیغ و دادی می‌شنید و بعد... حباب‌ها از دهانش خارج شدند ، پسر تن بی جون و سرد دختر را بیرون کشید و او را در آغوش نگه داشت ، تن دختر همچون کوهی از یخ سرد بود... پسرک داشت دق میکرد ، فقط اگر غرور لع/نتی اش می‌گذاشت ، فقط اگر به جای از دور دیدنش جلو آمده بود ، فقط اگر همانند کودکان لجبازی نمی‌کرد و معذرت خواهی کرده بود ، دیگر دیر شده.آن شب... هیچکدام طلوع را ندیدند ؛) &quot;Choco&quot;</description>
                <category>Choco</category>
                <author>Choco</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2024 01:18:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلع خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@asalkangarloo/%D8%AE%D9%84%D8%B9-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-bobunzjrqsib</link>
                <description>در سردی ای سرشار از ملایمت ، در موزیکی سرشار از سکوت ، در میانه پیچ و تاب پرتوهای تاریکی ، بدون هیچ چراغی کنارجاده  و هیچ ماشین گذرایی ، تنها چیز هایی که دیده می‌شد ماه بود و فرزندانش ، با نور دلسوزانه ماه به سختی میشد مسیری از جدول را که بسیار باریک بود دید ، قدم میزد روی جدول ، بی نگاه به قدم هایش ، انگار آن جدول باریک و بی پایان همراه قدم هایش جابجا میشد ، حتی اگر کج می‌رفت...ستاره ها گویی مسیر را گلگون کرده بودند هرچند که در آسمان بودند ، پنداری آهنگی دلنشین در آن سکوت بر فضا حاکم بود ، پنداری درحال دویدن بود چه بسا قدم هایش آرام بودند ، پنداری که کسی ، جایی ، چیزی به انتظار او بود ، ولی حیف مدت ها پیش همه رفته بودند بدون اینکه متوجه شوند کسی جا مانده ، البته او از این جا ماندن ناراضی بود ، آنجا خلوطی واقعی بود ، نه همانند در میان دیگران تنها بودند ، اینجا دیگر واقعا تنها بود ، بدون هیچ نقابی...در آن خلوط فقط او بود و ماه ، حتی سایه ای از او هم نبود ، خیال می‌کرد باد می‌آید ولی سرد نبود ، خیال می‌کرد صدایی شنیده ولی هیچ نبود ، گویی در دریایی غرق شده بود ولی شنی بیش نبود ، گمان کرد در خواب است ولی... بود... واقعیت بود... او بیدار بود...او درد داشت و دردی نبود ، او سردش بود و سرمایی نبود ، او بغض داشت و آبی نبود ، نگاهش را از ماه گرفت و ایستاد... کسی مقابلش بود... ولی ، هیچکس نبود؛)&quot;Choco&quot;</description>
                <category>Choco</category>
                <author>Choco</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2024 00:55:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>؛</title>
                <link>https://virgool.io/@asalkangarloo/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-wcuhkbxhbwul</link>
                <description>نقطه ویرگول ؛ خواستار پایان و محکوم به ادامه ، اما من می‌خوام یک دید دیگر از آن نشونتون بدم... بیمناک از جهان بود ، دنیا را بر سرش خراب کرده بودند همانان که مژده شادی به مردم روستا میدادند ، دوچرخه اش میان راه خانه خراب شده بود و میان زاغه های سبز تنها مانده بود ، بدون رفیقی ، بدون دوچرخه ای ، بدون امیدی برای راه رفتن ، قطعا آنجا نقطه ی او بود ، قطعا پایان جمله ی آن اینجا بود ، دیگر قرار نبود ادامه پیدا کند ، چشمانش را بست و باران گرفت... شانس؟ واقعا تا به حال شانس داشته؟؟ به قدری به پایان رسیده بود که حتی توان نداشت پاشود و دنبال پناهی بگردد ، همان جا میان گل و لای دراز کشیده بود و خیس شده بود ، ناگهان دیگر بارون رو حس نکرد ، چتری روی سرش گذاشته بودند ، لبخند گرمی مقابلش بود ، از جا برخواست و خودش را تکاند ولی مگر گل هم از لباس کنده میشود؟؟ مقابلش یکی همسن خودش بود ، معلوم بود که او از شهر است ، چترش را برداشت و به او پس داد و گفت که برود و به یک روستایی حقیر نزدیک نشود ،  آن فرد چتر را گرفت و به زمین پرت کرد ، سپس نشت میان گل و بلند داد زد اگر گلی باشم من هم روستایی هستم پس حالا میشه بهت نزدیک شوم ، متحیر مانده بود ، هرگز دوستی نداشت و گمان می‌کرد دیگر زندگی نمیکند ولی آن فردی که مقابلش بود که بود؟؟ که بود که گویی ویرگولی روی یک نقطه انسان رو امیدوار به پایانی خوش میکرد؟ که بود که دقیقا همانند ویرگولی روی نقطه ی زندگی او قرار گرفته بود و لبخند به لبش میاورد؟؟ تا پایان باران میان گل و لای غلتیدند و خندیدند ، اری ویرگول روی نقطه بیانگر امید است ؛)))  </description>
                <category>Choco</category>
                <author>Choco</author>
                <pubDate>Mon, 11 Mar 2024 00:07:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه ای؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@asalkangarloo/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-jvwpwpfowpqa</link>
                <description>امروزه قهوه‌ای را فقط به رنگ یک چیز مسخره تشبیه می‌کنند اما آنها غافل هستند از اینکه قهوه‌ای رنگی است که در دو گوی درخشان الهه ی خورشید خودنمایی میکند... همان رنگی است که در تار و پود دختری خندان در لابلای برف رقصان است... همان رنگی است که در سوز و سرمای زمستان با تلق تلوقی آرامش بخش به آنها گرمی می‌بخشد... همان است که در فنجانی سفید در روزی بارانی و مرطوب استرس آنان را تسکین می‌بخشد... این قهوه‌ای همان است که در پایان بازی کودکان با ظرفی پر از رنگ و خمیر به جای می‌ماند... رنگی همانند ظرف عسل روی میز که اشتهای همگان را صدچندان میکند... به رنگ خز‌های سنجابی که بلوط‌های لذیذ خود را در کنده‌ای پوسیده دفن می‌کند... همرنگ چهارچوب ساعت همیشه خواب کلاسمان که مژده از خواب آلود بودن بچه‌های کلاس می‌دهد... به رنگ پالتوی پشمی و بزرگ و سنگینی که در روزهای سوزناک مادرم آن را با زور بر تن من می‌پوشاند و با شادی من را راهی مدرسه می‌کند... به رنگ چادر تا شده کنار کمد که همیشه مادربزرگ موقع رفتن به مسجد آن را سر می‌کرد و با لبخندی گرم دستانم را می‌گرفت... به رنگ بشقاب پر از عدسی گرم و تازه‌ای که کنار بخاری در روز برفی همراه من است... به رنگ گردی‌های خوش طعمی که در اواخر تابستان غلطانند و صدای قل خوردنشان گوش کودکان را تیز می‌کند... به رنگ میله‌هایی که با تمام سختی‌شان به نرمی موهایم را نوازش می‌کنند... و رنگی برگرفته از جنس همان خاکی که از آن آمدیم و به آن برمی‌گردیم...&quot;Choco&quot;</description>
                <category>Choco</category>
                <author>Choco</author>
                <pubDate>Sun, 10 Mar 2024 21:44:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک تار سپید؛)</title>
                <link>https://virgool.io/@asalkangarloo/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-wkmje5hjkgrq</link>
                <description>دخترک تار سپید... دیدی؟ دیدی گفتم ؟ گفتم نقابی که زدی از چوب نیست! گفتم این انسان ها آب را درک نمیکنند؟ گفتم نقابت از آب است... آبی آرام ولی خفه کننده... دیدی خفه شدی؟ دخترک تار سپید دیدی در آن آرامش مجذوب کننده نفست جا نیامد؟ دیدی هیچکس نفهمید و نترسید و نخواست بفهمه؟؟ دخترک تار سپید دیدی هیچکس گمان نکرد پشت آن لبخند بزرگت کلی حسادت چال کردی ؟؟ حسادت هایی خیلیییی کودکانه... ولی مگر خودشان یادت ندادند قطره قطره وانگهی دریا شود؟؟ دیدی قطره قطره اشکی های حسادتت نقابی آرام شد... نقابی نرم... و خفه کننده؟؟ دخترک تار سپید دیدی غرق شدی؟؟ دیدی به هر کدامشان که گفتی داری غرق میشوی جز کلمه ی «هان؟؟» چیز دیگری نشنیدی؟؟ دیدی هیچکس نفهمید که با همان ذره ذره ی کارهایشان تورا کشتند؟؟ دیدی جسدت همچنان با نقابی از آب پابرجاست؟؟ با لبخندی ملیح و آرامشی از جنس مرگ؟؟ دیدی آب همیشه هم خوب نیست؟؟ دخترک تار سپیدم ؛ مگر نگفتم مراقب باش؟ مگر نگفتم برای اینها که در مقابل چشمانشان غرق شدی و کاری نکردند جان فدا نکن؟؟ مگر نگفتم دل نبند؟؟ مگر به تو نگفتم که ادم در این دوره زمانه دیگر انسان نیست؟؟ مگر نگفتم مراقب باش دخترک تار سپیدم! حال موهای ژولیده ی که را در دست بچرخانم و به مسائل ریاضی با شادی پاسخ دهم؟ دیدی هیچکدامشان به گرد پایت نمیرسیدند؟؟ با این حال تو خودت را برای خاک های زیر پایشان فدا کردی؟؟ دخترک تار سپیدم... آرام گیر... ماه را برایت میخرم تا شبی طولانی داشته باشی... آرام گیر که من تا وقتی که آن نقاب تبخیر شود تورا در آغوش میگیرم... آرام گیر که اینجا برایت عروسک ها دوخته ام... دیگر به آنها نیازی نداری دخترک تار سپیدم... بخواب ، دخترک تار سپید؛)))&quot;Choco&quot;</description>
                <category>Choco</category>
                <author>Choco</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 23:22:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر بودن؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@asalkangarloo/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-i03yggevt6f1</link>
                <description>معلم مهربان و عزیزتر از جان ادبیاتمان گوشزد کرد که برای بعد از عید انشایی بنویسم... راجب دغدغه های دخترانه... زیباست نه؟؟ دغدغه های ساده ای مثل ست کردن لباس با کفش که گویی مدرکی برای خلاقیتشان است... دغدغه ی فاصله ی یکسان بین بوم های روی دیوار که پنداری بیانگر آرامش روانشان است... دغدغه ی مدل مو برای هر روز هفته که همچون کدی مخصوص فریاد میزند که این یک دختر است... دغدغه ی کدام مهمانی با کی حرف زدن و با چه لحنی با چه کسی حرف زدن که به خیالشان نشان‌دهنده ی شأن آنهاست... دغدغه ی خیالات قبل خواب که اگر نباشد خواب به سرشان نمیاد و در تلاطم زندگی از هم میپاشند... دغدغه های ساده ای که ثابت میکنند این موجود بدخلق و خو یک دختر ظریف است... گمانمممم باید در موجودیتم کمی تردید کنم چون؛ همیشه خسته تر از آن بودم که در کمد درحال انهدامم را باز گشایم ، کی حال جمع کردن دارد؟... همیشه خسته تر از آن بودم که تا انباری بروم و کفشی نو و زیبا بیاورم ، کی حال راه رفتن دارد؟... همیشه خسته تر از بودم که بخوام بوم های صف بسته کنار دیوار را با میخی بر هوا معلق کنم ، کی حال کوبیدن دارد؟... همیشه خسته تر از آن بودم که بخواهم موهای پرپشت و پرکلاغی ام که همه ی بچه های کلاس حسرتش را دارند ، بلند کنم ، کی حال شانه زدن دارد؟... همیشه خسته تر از آن بودم که توی مهمانی ها دنبال کسی برای هم‌صحبتی بگردم ، کی حال حرف زدن دارد؟... همیشه خسته تر از آن بودم که به محض رسیدن به تخت به خواب نروم ، کی حال حال خیال‌بافی دارد؟...در تمام زندگی همیشه خسته تر از آن بودم که بخواهم دخترکی با دغدغه باشم... همیشه گویی زنی پیر همسن هایم را همچون نوه هایش تماشا کردم و لبخند زدم... اری... من همان دخترک تار سپیدم... &quot;Choco&quot;</description>
                <category>Choco</category>
                <author>Choco</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 23:07:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دژم</title>
                <link>https://virgool.io/@asalkangarloo/%D8%AF%DA%98%D9%85-yusqppaqb7tz</link>
                <description>بادی مرطوب و نمور میان موهایش پیچید و چشمانش را بر هم فشرد مژه‌های بلندش گویی خیس شده بود ، اشکی انگار از گونه هایش روانه بود ، انگار در ژرف دریایی درون قفس شیشه ای گیر افتاده بود . موسیقی ای سرشار از سکوت بر فضا حاکم بود ، نوری عجیب بر او تابید و قفس گویی هزاران تکه شد . چه بسا تمام اطرافش را آبی سرد فرا گرفته بود . ولی سردش نبود ، انگار داشت به اعماق دریا می‌رفت اما شناور شده بود ، گویا داشت خفه میشد پس چرا هنوز نفس میکشید؟ دستی به سمتش آمد ، امیدی برای بالا رفتن نداشت ، میان زمین و هوا معلق بود و دست ، همچنان مشتاق کمک به او بود ، ولی دخترک علاقه ای به ادامه نداشت . دست از آب بیرون رفت و دخترک چشمانش را بست ، زیر لب گفت ؛« بازهم ، بازهم هیچکس...» حرفش ناتمام بود که فردی به آب پریده و اورا به آغوش کشید ، آن فرد با سماجت تمام تلاش میکرد دخترک را ملزم به ادامه کند . صورتش تار بود... او که بود؟؟ آشنا به نظر می‌رسید... بیش از اندازه آشنا...با شتاب از جا پرید ، خوابی بیش نبود ، البته تصور اینکه بالاخره یک نفر دست از تلاش برای نجات او برنداشته بود شیرین بود ، حتی به عنوان یک خواب... بلند شد و آبی به دست و رویش زد و به تقویم نگاهی کرد...تولدش بود. دردی در قفسه سینه اش احساس کرد ، باید کیکی می‌خرید یا شاید هم مثل سال گذشته بی‌تفاوت میماند ؟! بهرحال دخترک تنهایی که نه فامیلی داشت و نه دوستی ، چه فرقی بحالش داشت که جشن بگیرد یا نه؟ شاید دوسال پیش همه چیز فرق میکرد ، شاید اون موقع دوستی داشت ، دوستی که بر اثر دعوایی بچگانه... دیگر دوستش نبود...نفسی بغض آلود کشید و لباس هایی از کمد برگزید ، هودی ستش با دوستش چون چراغی در شب چشمک زنان بود ، حاضر شد و بیرون رفت ، برگ ها درحال ریختن بودند ، آسمان ابری بود و باد شدیدی می‌وزید ، پنداری که دنیا داشت با او همدردی میکرد ، خیابان زیبا و دلنشین بود ، از جلوی مغازه ای رد شد... یاد دوستش افتاد ، دو سال پیش دوستش برای او از همین مغازه کیکی خریده بود و جای شمع روی آن کبریت های متعدد قرار داده بود. چشمانش را بست ، آرزویی کرد ، آرزویی محال ، آرزویی که می‌دانست هیچکس آنرا نمی‌شنود ، می‌دانست حتی خدا هم اورا فراموش کرده ، باران ، به همدردی با او گریه سرداد  و نم نم اشک هایش بوی خوش خاک نمور را به پا داشت ، دخترک قدم هایی آرام برداشت ، ولی نه به سوی سقفی گرم... به سوی دریا... همان جایی که همیشه البته در گذشته با دوستش قرار می‌گذاشت... گویی چیزی اورا فرا میخواند... سایه ی کسی سرعتی به قدم هایش داد... رسید و دست بر شونه فرد نهاد... ولی... او دوستش نبود... بدنش بی‌حال شد و قدم هایش سست و لغزان... دلش میخواست به گذشته برود... فقط برای یک لحظه... فقط یک ثانیه صدای دوستش را بشنود... کاش فقط یکبار کسی آرزوی اورا می‌شنید... حال فقط او مانده بود و باران... صدایی شنید... صدایی آشنا... صدا درون سرش می‌پیچید... گویی وهمی شیرین بود...انگار هوهو ی باد توأم با صدای دوستش در تار و پود سرش می‌چرخید... محال بود... نفسش را حبس کرد... آرام چرخید... یعنی کسی آرزویش را شنیده بود ؟؟ کسی اورا دیده بود؟؟ برگشت... لبخند گرمی مقابلش بود... لبخند ی آشنا در اوج غریبی... چال روی گونه اش و هودی ای ست بر تن... انگار مهر تاییدی برای شاید او بود... او دوستش بود... کیکی در دست داشت... کیکی با ۲۱ شمع... حتی خود دخترک هم فراموش کرده بود که ۲۱ سالش شده و دیگر دختر ۱۸ ساله ای نیست... اشکهایش اینبار همچون الماسی در باران می‌رقصید... دوستش کیک را روی نیمکت کنارش گذاشت و دست هایش را باز کرد... نفسش را بیرون داد و نفس دیگری حبس کرد... قدم هایش را محکم کرد و با تمام توان دوید... فاصله ای نبود ولی میخواست مطمئن شود به او می‌رسد... دوستش را به آغوش کشید و آن دو میان برگ های زرد غلتان بودند و پرتو های نور از لابلای ابر ها بر قطرات باران سلام میدادند و رنگین کمانی زیبا در آسمان به تماشا نشست... ؛))) &quot;Choco&quot;</description>
                <category>Choco</category>
                <author>Choco</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 21:41:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-gogvusfkidho</link>
                <description>انسان را به شیشه ای تشبیه کردم ، گفتند چطور ، گفتم ؛ اگر پشتش چیز تیره بگذاری خودت را در آن میبینی اگر آن را بشکنی خورده شیشه هایش خواه ناخواه دستت را میبرد ولی اگر نوازشش کنی ، همچون سطحی سیقلی روحت را آرامش می‌بخشد و تا ابد کنارت باقی میماند ؛))) &quot;Choco&quot;</description>
                <category>Choco</category>
                <author>Choco</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 20:19:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>