<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عسل حجازی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@asall.hejazii</link>
        <description>کسی که به نوشتن علاقه داره، اما به یادگیری بیشتر!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:12:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1163300/avatar/CRB3a7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عسل حجازی</title>
            <link>https://virgool.io/@asall.hejazii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بدو که از زندگی عقب نیوفتی یا یکم صبر کن تا زندگی کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@asall.hejazii/%D8%A8%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-yb5v18cnttgl</link>
                <description>مثلا مراحل مختلف زندگی یه انسان عادی.بعد از چندسال، امسال خیلی برف اومد. زمستون امسال واقعا زمستون رو حس و زندگی کردیم. باریدن نرم و ساکت دونه های برف رو دیدیم و لبخند زدیم. توی ترافیک های طولانی موندیم و سُر خوردیم و زمین افتادیم و خندیدیم. یه روز از همین روزا که خیلی برف اومد.امروز که دارم این جملات رو مینوسم، حوالی قبل از ظهر آخرین پنجشنبه بهمن ماهه. صبح با یه صدای آشنای قدیمی بیدار شدم، یه صدایی که منو میبرد به خونه مامان بزرگم. به اون قدیما وقتی بچه بودم و با فراغ بال و زمان آزاد و بی دغدغه میموندم خونه‌شون. همون زمان ها که زمستون بیشتر برف میومد و خیلی سردتر بود هوا. اون روزایی که ناهار به سلیقه تو پخته میشد توی خونه مامان بزرگ و عصر هم همه بخاطر تو مجبور بودن کارتون ببینن از شبکه دو. امروز که توی خواب و بیداری، صدای پرت شدن برف از یه ارتفاعی به زمین رو میشنیدم. یهو پرت شدم عقب، دوست نداشتم چشمام رو باز کنم. با خودم میگفتم انگار دارن از پشت بوم برف پارو میکنن! یاد اون روزایی برام زنده شد که زمستون ها، بعد برف سنگینی که میومد، توی کوچه ها صدای «پاروییه، پاروو» شنیده میشد. ما که بچه تر بودیم به همراه اون بزرگتری که میرفت تا با پارویی ها صحبت کنه و چونه بزنه تا بیان برف های روی پشت بوم رو بریزن توی حیاط و بعدم از حیاط بریزن توی کوچه، میرفتیم دم در همیشه. بعدم از توی خونه میشستیم پشت پنجره و پرتاب شدن برف های پشت بوم به حیاط رو نگاه میکردیم تا وقتی حوصله مون سر میرفت و دیگه جذابیت برف پارو کردن هم برامون کم شده بود و میرفتیم سراغ یه کار دیگه. امروز صبح که با صدای پارو کردن برف از پشت بوم ساختمون به کوچه بیدار شدم، یه دور رفتم توی بچگیم و خونه مامان بزرگم که حالا اثری ازش نیست جز در خاطر ما، قدم زدم و برگشتم. بلند شدم یه نگاه از پنجره به بیرون انداختم و دیدم پایین پنجره پر از تیکه تیکه برف های پارو شده است که افتادن پایین و پخش شدن و پشت سرشون بازم دسته دسته برف پارو شده داره میوفته. چندتا از همسایه روبرویی ها هم داشتن همین کار رو میکردن. عموما مردهای مسن و کلاه به سری که نشون میداد یه پنجشنبه از دوران بازنشستگی رو دارن اینطوری با برف پارو کردن خودشون رو سرگرم میکنن و هم یه فعالیت بدنی انجام میدن هم احتمالا نگرانیشون برای نم دادن و چکه کردن آب از سقف رو دارن کمتر میکنن. آدم توی این زندگی شهری یه وقتایی ( من مینویسم یه وقتایی، تو بخون اکثر وقت ها)، زندگی کردن رو واقعا یادش میره!در حال تلاش برای work-life balanceعموما، صبح ها از خواب بیدار میشی و صبحونه خورده نخورده میری توی دل ترافیک ماشین ها یا شلوغی مترو تا بری برسی سرکار. بخش مهمی از روزت رو سرکاری و تقریبا بیشتر انرژی و زمانت رو اونجا هزینه میکنی. بعد کار بستگی داره چه لایف استایلی داشته باشی. یا میری یه کلاسی چیزی. یا میری ورزش میکنی. یا میدویی تا برسی خونه و  با ته مونده انرژیت به کارها و وظایفی که داری برای خونه بررسی. یا شاید با دوستات و جمع/فرد امن و صمیمیت وقت میگذرونی یکم، یه غذایی با هم میخورید تا حالتون عوض بشه و حس نکنی همه روز فقط کار کردی و بعد خوابیدی.یا میری خریدی، دکتری، مهمونی و دورهمی و تولدی چیزی. یا جلسه های غیرکاری ولی مهمی داری که به اونا باید برسی. یا شایدم بری سراغ شغل دومت و بهش بپردازی. یا هزارتا سناریو محتمل دیگه. بعدشم که دیر یا زود باز دوباره مثل هرشب خوابت میبره، در حال که آرزو میکنی کاش یه روز بیشتر از بیست و چهار ساعت بود. دوباره فردا روز از نو، روزی از نو!انگار همه‌ی روز با یه سرعتی که بهش عادت کردی و کاملا هم برات عادی شده و فکر میکنی، دیگه زندگی همینه دیگه، فقط میدویی. اما چیزی که داره از دست میره زمان و عمر. تازه خیلی هم تلاش میکنی که بتونی work-life balance هم رعایت کنی و آخر هفته ها و تعطیلات بری سفری، کوهی،دشتی، بیابونی، جایی. دوستات رو ببینی، فیلم ببینی، و خلاصه کارایی که دوست داری انجام بدی که این حس رو داشته باشی که «نه، نه! من فقط کار نمیکنم. من به خودمم میپردازم!»، باااااشه!!! اصن معلوم نیست داریم برای کار زندگی میکنیم یا برای زندگی کار، ( البته که این برای هر فرد بنا بر هدفش توی زندگی و لایف استایلش و ارزش ها و باورهاش متفاوته و این تفاوته هم جالبه در نوع خودش). این وسطا هم مراحل مختلف عمر رو مثل تحصیل و کار و دوستی و رابطه و ازدواج و بچه و چه و چه و چه رو سپری میکنیم و خوشحالم هستیم.  ولی اکثرا، زندگیمون یجوری شده که، وقتی میریم سفر هم کمابیش درگیر کاریم. بیشتر از چند روز که میمونیم، بیقرار میشیم و میخواییم برگردیم. از اون طرف سرکارم که هستیم، با خودمون میگیم کاش برم یه سفر یکم خستگی در کنم! بعد میری سفر، اونجوری! واقعا زیباست! از همون صبح که بیدار میشی تا شب!هیچ چیزی مزه زندگی نمیده حقیقتا. اصن انگار داره یادمون میره زندگی کردن چیه و چه شکلیه. لذت بردن که جای خود داره! یه برف پارو کردن چیه که به صورت آدم لبخند میاره!؟ چون یاد بچگیامون میندازتمون، یاد زندگی کردن وقتی که خوشحال‌تر بودیم. باز خداروشکر امسال حداقل برف اومد تا یکم حالمون عوض بشه. یه عکس که حس مطلب رو بتونه ادا کنه و با دیدنش لبخند بزنی :) واقعا دوست دارم برم یه مدتی یه گوشه و کناری خارج از فضای شهر و شهرنشینی، به دور از این بدو بدوها، همش رفتن و نرسیدن ها، شب صبح شدن ها و صبح شب شدن ها، خسته‌ی خسته به خواب رفتن‌ها و خلاصه از زندگی هیچی نفهمیدن، برم یکم شاید بتونم زندگی کنم. یه جا که سکوتش بیشتر باشه و آدماش کمتر، هواش بیشتر باشه و آلودگیش کمتر، آرامشش بیشتر باشه و استرسش کمتر. یه جا که بتونی یکم بیشتر با خودت خلوت کنی و سکوت کنی و گوش بدی و نفس بکشی و فکر کنی و خودت باشی. من میرم، یه روزی حتما میرم. </description>
                <category>عسل حجازی</category>
                <author>عسل حجازی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 14:14:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی در چاردیواری ذهن من</title>
                <link>https://virgool.io/@asall.hejazii/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D9%86-hj9ij03mphyc</link>
                <description>با خودم فکر میکنم باید یه کار بزرگ و خیلی خفن و خیلی خیلی تاثیر گذار که اتفاقا خیلی هم دیده بشه انجام بدم تا بتونم خوشحال باشم و حالم خوب باشه و احساس کنم یه کار ارزشمندی انجام دادم و اون من میتوانمم رو زندگی کنم. این مثل خوره داره منو میخوره و باعث شده مثل یه کلاف سردرگم باشم که اصن نتونم سرنخ رو پیدا کنم و آهسته آهسته از یه گوشه کنار بگیرم برم جلو و همه چی رو یا حداقل بخشی از چیزها رو سر و سامون بدم. تنها دستاوردی که در حال حاضر نصیبم شده حجم استرس بالا و یه ذهن ملتهبه. به نظرم که زندگی همیشه به من سرنخ های نویسنده شدن رو از بچگی نشون داده. من دیگه به هرچی باور نداشته باشم از سمت خودم، به مهارت نوشتنم و خلاقیتم در این زمینه و اینکه بعضی وقتا یه تیکه ویدیو، یه پاراگراف، یا خیلی چیزای کوچیک و بزرگ دیگه ای بهم ایده میده واسه نوشتم باور دارم. این روزا خیلی دنبال اینم که بتونم از مهارت هایی که دارم در کنار کار فول تایمم استفاده کنم و بتونم درآمدم رو بیشتر کنم. چون دیگه تورم یجوری داره زندگی رو میبلعه که در این تلاش برای بلعیده نشدن و بقا واقعا ذهنم خسته است و خودم خسته تر. همین الان که دارم اینا رو مینویسم حوالی ساعت 12 شب یکی روزهای آخر بهمن ماه 1401 هست و وسط دیدن یه ویدیو از یوتیوب، با خودم گفتم باید بیام همین الان ویرگول رو باز کنم و بنویسم و بنویسم. مهم نیست چی مینویسم فقط میخوام که بنویسم تا این حجم از فکرهای با خود و بیخودی توی سرم شاید یکم مرتب بشن. عصری که توی ذهنم داشتم فکر میکردم یه عبارت باحالی اومد توی سرم در همین راستای افکار توی سرم که الان اصلا یادم نمیاد چی بود. شاید بعدا یادم اومد ادیتش کردم. ولی چیزی که مهمه الان برام اینه که بتونم به سریعترین سرعت ممکن تایپ 10 انگشتی که بلدم، تند تند فقط و فقط بنویسم و به هیچ چیزی بازدارنده ای فکر نکنم و سعی کنم اینطوری به خودم کمک کنم. معمولا وقتی حال فکریم اینطوریه، اینو مطمئن باش که اتاقم هم از شدت شلوغی و انفجار دست کمی از داخل مغزم نداره. ببین اینطوری برات بگم که، حقیقتا نمیدونم امشب کجای این اتاق میتونم بخوام. انگار که یک سونامی از داخل کمد ها به سمت تخت و زمین و همین صندلی که روش نشستم پشت میزم رخ داده باشه. لباس روی لباس و تختی که اصن انگار جا لباسیه تا محلی برای استراحت و خواب انسان!خوب معمولا این وقتا اینکارا رو با یه روتینی حال کما بیش اینور اونور انجام میدم، بستگی داره ساعت چند باشه! اول از همه دنبال یه کش مو میگردم و موهامو دم اسبی یا گوجه اینا میبندم که فکرم از این قسمت رها شه و جلو صورتم نباشه موهام و گرمم هم نشه. بعد موزیک میزارم. این باز بسته به حالم داره، بعضی وقتا بخوام حین جمع و جور فکر کنم نه نمیزارم. احتمال اینکه چندتا شمع روشن کنم و یه عود و بعدم پنجره رو باز کنم خیلی زیاده و این جریان گردش هوا و همراه بوی عود بهم کمک میکنه. شروع میکنم از یه گوشه لباس ها کیف ها کفش ها شال ها کتاب ها لوازم آرایش و هررررچی که خلاصه رها شده و بی جا و مکان هست رو جمع و جور میکنم. معمولا دستم تند نیست توی این کار چون با حوصله انجام میدم و نکته مهم تری که کسی جز خودم تا امروز نمیدونسته اینه که علت آهستگیم اینه که معمولا دارم خیلی فکر میکنم توی سرم و احتمال زیاد در حال تصمیم گیری و نتیجه گیری و بستن یا شروع مساله ای هستم که ذهنم رو داره میجوهه!اما وسطش خیلی هم ذهنم میپره، هی دستم میره به موبایلم و هی چک کردن چیزای بیخودی و اصن دیگه نگم برات... ولی اینو میدونم یعنی حداقل الان میدونم که این حربه ذهنم برای فرار از فکر کردن به چیزهای مهمیه که در حین جمع و جور دارم بهشون فکر میکنم. برای همین هی مغزم میگه حالا ولش کن بیا برو دوتا عکس بیخود توی اینستا ببین، به کسی که صدساله ازش بیخبری مسج بده احوالشو بپرس، وااای عسل اون اهنگه رو میدونی چند وقته گوش ندادی؟ بگرد پیداش کن گوشش بده.برو بابااا، مغز موذی من چی میگی؟ پدرم درومده انقدر لشکر لشکر فکر از این طرف رفتن اونطرف اومدن اینطرف، میخوام ببندم پرونده های باز توی سرم رو بندازم کنار رها شم. تو دوست منی یا دشمن من؟؟ آره خلاصه ادامه میدم تا تعویض رو تختی و گردگیری اجمالی میز تحریرم و اینا. دیگه حوصله طی و جارو ندارم معمولا. گردگیری میز تحریر هم خیلی مهمه چون معمولا بعد جمع کردن اتاق من با دفتر خاطراتم جلسه یک به یک سنگین برگزار میکنیم و من همه اون افکار رو تا ننویسم که آروم نمیشم. فقط فرقش اینه که واسه یه سری مباحث به تصمیم گیری رسیدم و قدم هاشو توی سرم چیدم و حالا دیگه فقط مینویسمشون. همین امروز چند بار تلاش کردم این مراحل رو پیش برم اما فقط توی تاریکی گرگ و میش دم غروب، پاشدم چندتا شمع رو روشن کردم و با نور همونا انگار برق رفته باشه!!! میزم رو مرتب کردم و صندلی میزم رو که رسما جا لباسی بود رو خالی کردم روی تخت(برای همین میگم دیگه تخت جا نیست که بخوابم امشب) و سریع گردگیری کردم و نشستم که بنویسم، اما نوشتنم نیومد. یعنی اینطوری برات بگم که فقط نوشتم: جمعه 21 بهمن 1401 خط بعدی هم نوشتم این هفته زلزله خیلی وحشتناکی اومده ترکیه و حداقل 20.000 نفر مردن و این خیلی غم انگیزه! همین و همین.تا الان چندتا کلمه نوشتم یعنی؟ کجای این ویرگول مینویسه؟ مینویسه اصن؟ حالا چرا برام مهمه که بدونم چند کلمه نوشتم در لحظه پشت هم و بدون وقفه؟ چون میخوام به این مهارتم جدی تر فکر کنم و بتونم یه راه درآمدی برای خودم بسازم و بله همونطور که مشاهده میکنید رسیدم به بسم الله این نوشته که داشتم در مورد استعداد و پول درآوردن بیشتر و تورم مینوشتم. دارم فکر میکنم اگر اینا رو من با حرف زدن داشتم واسه یه دوستم تعریف میکردم، با شناختی که از خودم دارم میدونم که انقدر خنده دار و در عین حال همراه با حرص خوردن تعریف میکردم شنونده روده‌بر میشد از خنده و طنزی که قاطی ماجرای تلخم میکنم. ولی طبیعیه و اوکیه اگر شما منو کلا نمیشناسید و دارید این رو میخونید و با خودتون بگید چه بیمزه و احمقانه! مگه چی نوشتی که شنونده این حرفا ممکن بود بخنده؟ اینا لبخندم نداشت حتی!خعله خب! باشه قبول از شما که منو نمیشناسی میپذیرم اینو. خب داشتم چه چرت و پرتی رو بهم میبافتم و اینجا مینوشتم؟وای وای اینو بنویسم تا یکم این وسط بیشتر حرص بخورم&gt; از اوایل دهه 90 شمسی که دانشجو شدم دوست داشتم یا برم کلاس فیلم نامه نویسی یا داستان نویسی هیچ وقتم نرفتم الانم 12 سال گذشته و دیگه سی سالمم شده واقعا ممنونم از این میزان توجهم به استعدادم. دستم درد نکنه. لطفا اون کاپ بی توجهی به استعدادها رو بیارید بدید به خودم که واقعا لایقش هستم!الان اگر سارا بود بهم میگفت، خب عسل اگر نخوای خود زنی کنی چی میگی به خودت؟ اممم، نمیدونم، گشنمه. ساعت شده 12:08 نیمه شببامداد شنبه ست و اگر یه شنبه عادی بود باید صبحش میرفتم سرکار اما خداروشکر فردا تعطیله و واقعا آااااخ جون. دارم فکر میکنم برم یه تست با کره بادوم زمینی درست کنم برای خودم واااقعا گرسنمه. نکنه اینم یه تکنیک دیگه ذهمه که داره کمکم میکنه فرار کنم از فکر کردن و عمیق تر شدن و اینا!؟به نظرم که 50/50 ست. یعنی هم گشنمه هم اون تکنیک فراره هم جاریه. خب 50عه گشنگی غلبه کرد من واقعا رفتم یه تست و کره بادوم زمینی درست کنم و میام. الان که دارم ادامه متن رو مینویسم شاید باورتون نشه ولی ساعت دقیقا 12:08 دقیقه ظهره و دوازده ساعت گذشته. واقعا خیلی واسه خودم تعجب برانگیر بود که دقیقا همون ساعته!!! بدون هیچ تلاش و برنامه ریزی یا هیچی. جالب بود :) دیشب بعد خوردن تست و کره بادوم زمینی، مراسم انتقال لباس ها از تخت به صندلی رو اجرا کردم و کمی دراز کشیدم و فکر کردم، یکم اینستاگرام اسکرول کردم و بعدم ساعت کوک کردم و خوابیدم و تا صبح خواب‌هایبی‌سر و ته دیدم. صبحم دوباره لباسا رو ریختم روی تخت و نشستم پشت میز و شروع کردم به ادامه نوشتن.خب میتونم بگم یکمی امروز بهترم، از نظر شلوغی ذهن. بخشی از پراکندگی های ذهنم رو که اینجا نوشتم. بهم کمک کرد یکم ذهنم جمع و جورتر بشه.تقریبا یه ساعت پیش که از خواب بیدار شدم اولین کاری که انجام دادم این بود که روی آینه اتاقم که معمولا ازش به عنوان تخته وایت برد هم استفاده میکنم 4تا الویت اصلی امروزم رو نوشتم که تکلیفم مشخص باشه امروز چیکاره ام و میخوام که چطور پیش برم. این متن هم به نظرم دیگه بیشتر از این چیزی اضافه کردنی براش ندارم. توی برنامه امروزم انتشار اینم هست. حالا برم ببینم چقدر میرسم به کارا و چقدر کار خارج برنامه ممکنه پیش بیاد. اول پروژه ام که امروز ددلاینش هست رو انجام میدم، ببندمش بره یه نفس راحت بکشم. فشارش از روم بره سبک تر بشم برای ادامه روز. در نهایت فقط اینم بگم، زندگی واقعا ما رو با نشونه‌ها راهنمایی میکنه و فقط کافیه بهشون توجه کنیم تا ردپاشون رو ببینیم. مثل همین داستان استعداد من به نوشتن از بچگی.خب، اگر تا اینجا، دقیقا همینجا خوندی واقعا دمت گرم! خیلی باحالی هرکی که هستی :) یه لایک کن فقط واسه اینکه بفهمم تا اینجا اومدی و یه چرخی زدی توی دنیای شلوغ ذهن من. خدانگهداری. 22 بهمن 1401 شنبه</description>
                <category>عسل حجازی</category>
                <author>عسل حجازی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 12:44:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما شغل مورد علاقه تون رو پیدا کردید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@asall.hejazii/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-li3xceuvfykx</link>
                <description>من یه جویینده‌ی همیشگی شغل مورد علاقه‌ام هستممن یه جویینده‌ی همیشگی شغل مورد علاقه‌ام هستم. از همیشه و فکر کنم تا همیشه دنبال شغل مورد   علاقه‌ام میگشتم و میگردم. چه کاری توی زندگی مهم تر از اینکه بفهمی تو برای چی به این دنیا اومدی و کار حقیقی تو چیه؟من همیشه در آن واحد دلم میخواسته چهل تا کار رو باهم انجام بدم. مثلا هم بازیگر باشم، هم نویسنده، هم نقاش، هم کافه داشته باشم، هم سفالگری کنم، هم یه سری اکسسوری درست کنم، هم خبرنگار باشم، هم جهانگرد باشم، هم معلم باشم، هم مارکتینگ کنم، هم ویدیو بسازم و عکاسی کنم، هم آشپز باشم، هم ایده پردازی کنم. هم به بقیه کمک کنم و کارای بشردوستانه و محیط زیستی انجام بدم، هم مشاوره بدم به کسب و کارها برای رشدشون، هم به آدما کمک کنم، هم باشگاه کتابخوانی و فیلم دیدن داشته باشم، هم گالری داشته باشم و با هنرمندان نشست و برخواست کنم، خیلی دوست دارم انتشارات داشته باشم، کتابفروشی و لوازم التحریری داشته باشم، مترجم باشم، مدرسه بسازم (این یکی از هدفهای مهم زندگیمه واقعا که هرجای دنیا از دستم برمیاد مدرسه بسازم و به رشد و یادگیری بچه ها کمک کنم) و هم خیلی کارای دیگه که ایده‌شون رو هر گوشه و کناری گیر آوردم توی دفتری، دفترچه‌ای نوشتم که یادم نره.حالا از این طرف ماجرا هم بخوام براتون بگم، من واقعا این سوال اساسیم رو زندگی کردم. چطوری؟ دهه بیست سالگی من چطوری گذشت؟من  ورودی شهرسازی مهر سال 90 بودم. همچین خیلی هم علاقه ای به رشته ام نداشتم ولی شانسی که آوردم رشته ام یه سری درس به اسم طرح داشت که برای اون ها باید کار عملی انجام میدادیم. از طرفی یه سری    درس‌هایی مثل اقتصاد و جامعه شناسی اینا داشتیم که من واقعا عاشقشون بودم. اصن همینکه خیلی ریاضی نداشتیم برای من جای شکر داشت. درسم که تموم شد اول گفتم ارشد دکوراسیون داخلی بخونم. یه بارم کنکور دادم بعد دیدم نه این مال من نیست. همونجا بود که خیلی اتفاقی مسیرم افتادم سمت طراحی لباس. یه سالی کلاس رفتم و وسطش یه خانه‌ی (مثلا) مُد کار کردم و بازم کلاس رفتم و خلاصه با علاقه پیش میرفتم. در کنارش یه کمی هم داشتم خیاطی یاد میگیرفتم ولی برام حوصله سربر بود. یه دقت و پشتکاری میخواست که من نداشتم. در حد گلیم خودم رو از آب کشیدن خیاطی رو یاد گرفتم و کلاسامم تموم شده بود که چندتا ایده زد به سرم و گفتم من میخوام بیزنس خودم رو راه بندازم. یکمی تلاش کردم و ایده دادم و تا یه جاهایی هم پیش رفتم، در کنارش با دوستم داشتیم یه سری کارای دیگه هم میکردیم. هیچی، این با اون قاطی شد و اصن رشته کار از دستم در رفت و سرخورده و کم‌امید یه جا کوتاه اومدم و ایده کارم و تلاش براش رو رها کردم!  آها در کنارش اینم بگم که اینجای ماجرا 24م بود و سر لج و لجبازی با خانواده رفتم سرکاری که هیچ جوره به من ربطی نداشت. این ماجرا بعد اون همکاری با دوستم پیش اومد. فقط رفتم که رفته باشم! بعد 5 6 ماهم بیرون اومدم با افسردگی شدید. من اصن آدم کارِ کارمندی، اونم کاری که دوسش ندارم و هیچ ربطی بهم نداره و فقط هم اعصاب خوردی و تحقیر داره، نبودم و نیستم. استعفا رو که دادم، دوباره گفتم نه نمیشه من باید کار خودم رو داشته باشم. همون موقع یه ایده دیگه زد به سرم و بیشترِ پس اندازی که از کار بیخود کردنم جمع کرده بودم رو صرف اون کار کردم. تا عکاسی و ایناشم پیش رفتیم اما به چیزی که فکر نکرده بودم این بود که، این کار به فضای انباری خیلی بزرگی نیاز داشت و من اینو هیچ جوره نداشتم. یکم ادامه دادم و اینم بوسیدم گذاشتم کنار. باز به سرم زد همون ایده ام که برای طراحی لباس اینا رو داشتم ادامه بدم. در کنارشم بسیار زیاد به رشته مدیریت علاقه مند شده بودم و کم کم داشتم میخوندم برای کنکور ارشد MBA. از اینجای مسیر تا اینجایی که الان هستم چهار، پنج سال میگذره و حالا من نزدیک سی سالگی هستم و فراز و نشیب روزایی که گذشت کم نبوده اما بابت تجربه کردن هام خوشحالم.سرتون رو درد میارم با این حرفا، فقط خواستم بگم من واقعا خلاف چیزی که همیشه مامانم میخوند توی گوشم که «آدم نباید از این شاخه به اون شاخه بره، یه چیزی رو بگیر و برو جلو» زندگی کردم و دائم در پی این بودم که چی دوست دارم و توی چه کاری خوب هستم. همش رفتم دنبال یه کار جدیدی انجام دادن و تجربه جدید کردن. برای همینه که میگم من واقعا این سوال مهم زندگیم رو دارم زندگی میکنم.قبلا ها همش دوست داشتم کارای بزرگ انجام بدم، خیلی بزرگ. اما الان ارزش هام تغییر کرده، الان معنی کار برام عوض شده. الان بیشتر برام مهمه خوش‌حال باشم. بیشتر و عمیق‌تر خودم رو بشناسم. حالم با کاری که میکنم خوب باشه، آرامش داشته باشم و  استعداد های ذاتیم رو بیشتر پرورش بدم و روی مهارت حل مساله ام بیشتر تمرکز داشته باشم، خلق ارزش و به آدم ها کمک کنم. از همون نوجوونیم با خودم فکر میکردم آدمایی که میدونن میخوان چیکار کنن و خودمونی بگم، میدونن    چیکاره ان خیلی خوش‌بختن. بعد که بیشتر در جریان زندگی قرار گرفتم دیدم همچین خبری هم نیست و واقعا همه نمیدونن میخوان      چیکار کنن و چیکاره ان و صرفا دارن یکاری انجام میدن. بعد یکم بیشتر جلو اومدم و با مفهموم منطقه امن آشنا شدم. یکم با اون دید به اطرافم نگاه کردم و انگار مزه جدیدی از زندگی رو چشیدم همون موقع.دیدم یه سری افرادی که من برداشت میکنم که اینا میدونن چیکاره هستن و شاغلن، اینا اتفاقا بیشتر از بقیه نمیدونن چیکاره هستن و فقط گیر افتادن توی منطقه امن زندگیشون و فقط کاری که بلدن رو دارن انجام میدن. بعد در خلال معاشرت‌هام با آدمای مختلف فرصت پیش اومد و از چندتاییشون این سوال رو پرسیدم:« با کارت خوشحالی؟ چرا کارت رو عوض نمیکنی؟» جواب ها رو میتونم به چند تا دسته تقسیم کنم:  آدمایی که کاری جز همین کاری که انجام میدن بلد نیستن و در پاسخ بهم میگفتن خب اینکار رو نکنم چیکار کنم؟ آدمایی که میدونستن اینکارشون رو دوست ندارن یا شرایطش خوب نیست یا دیگه رشدی توش ندارن اما ادامه میدادن و  با توجیه به منطقه امنشون چسبیده بودن! آدمایی که از تغییر میترسیدن و ریسک‌پذیر نبودن و به همینی که هست راضی بودن. آدمایی که بی‌هدف و صرفا واسه بیکار نبودن سرکار میرفتن و واقعا براشون اهمیت نداشت این کاری که انجام میدن رو دوست دارن یا نه!اما از این طرف هم بخوام بگم،دیدم آدمایی که عاشق کارشون بودن، آدمایی که ریسک پذیر بودن، آدمایی که از اینکه از اول شروع کنن ترسی نداشتن، آدمایی که برای مدتی میپذیرفتن که چیزی بلد نیستن از کار جدید و مبتدی بودن رو زندگی میکردن، آدمایی که سرشون برای کار ساختن برای خودشون درد میکرد و از در و دیوار برای خودشون کار میتراشیدن.خلاصه هرروز من توی ذهنم به این فکر میکنم که من واقعا دوست دارم چیکار کنم  اصن چیکاره ام؟شماها، شغل مورد علاقه و حقیقی تون رو پیدا کردید؟با یه نگاه واقع بینانه میخوام بگم، که به نظرم زندگی خیلی کوتاه تر از اینکه که کاری رو هرروز انجام بدیم که دوسش نداریم. میدونم میدونم این روزا شرایط زندگی اصلا آسون نیست، حتی شاید لازم باشه دو سه تا کار در آن واحد باهم داشته باشیم تا بتونیم زندگی رو بگذرونیم... ولی از این طرف هم به این نگاه میکنم که چه خوب میشه اگر آدم همون دوتا شغلی که داره هم شغل های حقیقی و مورد علاقه اش باشن اونوقت انگار چرخ دنده زندگیش توی جای درستش جا گرفته و روون تر میچرخه و شاید! خوش‌حال تره.</description>
                <category>عسل حجازی</category>
                <author>عسل حجازی</author>
                <pubDate>Mon, 04 Apr 2022 14:30:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه عطف امسالم، از بین عکس‌هام متولد شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@asall.hejazii/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B9%D8%B7%D9%81-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-bygpwavbfwsv</link>
                <description>من معمولا همیشه دوست دارم از همه چیز عکس و فیلم بگیرم. عاشق این هستم که لحظه‌ها رو ثبت کنم. آدمایی که منو بیشتر میشناسن کاملا به این موضوع عادت کردن و براشون عادیه. اما افراد جدیدی که باهام آشنا میشن معمولا این عادتم براشون عجیبه. پیش اومده که مثلا از من پرسیدن این همه عکس و فیلم رو چیکار میکنی؟ حافظه گوشیت پر نمیشه؟ یا مثلا گفتن وای چه حوصله‌ای داری تو! آره، خلاصه که من یه گوشی دارم که همیشه پر از عکس و فیلمه و معمولا هم مشغول عکاسی هستم. سرنوشت عکس‌ها چی میشه؟ اوایل دی پارسال وقتی شغل جدیدم رو شروع کردم. خب همه چی برام تازه بود. تیم جدید، محیط جدید و حتی منظره‌‌ی غروب جدید. هرروز تقریبا برای من چیز جدیدی داشت و خب منم که عاشق ثبت اولین ها و لحظه‌هایی که بعدا خاطره میشن، دائم در حال عکس گرفتن بودم. تا قبل نوروز 1400 برای عکس ها هیچ برنامه خاصی نداشتم. تا اینکه به خودم گفتم بزار از این همه عکس یه ویدیو برای خودم بسازم و توی صفحه اینستاگرامم پست کنم. این اولین جرقه شد و یه ویدیو ساختم با همه عکس و فیلم‌های دی تا اسفند و فصلی که گذرونده بودم رو میتونستم طی یک دقیقه مرور کنم. نقطه عطف سال جدیداین عادتم همچنان ادامه داشت و حالا هدفمندتر عکس میگرفتم و با خنده میگفتم میخوام این لحظه رو بزارم توی ویدیوی گزارش فصلیم.بهار گذشت و تابستون هم سپری شد و جرقه مهمی شب سی و یکم شهریور در وجودم زده شد! چی شد؟در حالی که ویدیو فصل تابستونم رو داشتم میساختم صدایی همش توی سر من میپیچید: « چه کار مفیدی انجام دادی توی این فصل عسل؟»! این صدا منو رها نمیکرد و هر لحظه غمگین‌تر هم میشدم. با خودم میگفتم واقعا من 90 روز از عمرم رو چه کردم؟ سه ماه فرصت زندگی که دنیا بهم داد رو چطور گذروندم. تک‌تک لحظه‌های ویدیوی تابستون سرکار بودم! و این منو واقعا غمگین میکرد. غمگین از اینکه انگار هیچ کار مفیدی انجام ندادم و فقط یه روزمرگی رو هرروز تکرار کردم صبح تا شب. اون شب برای من یه نقطه عطفی شد. اونجا بود که با خودم تصمیم گرفتم پاییز رو هرچقدر میتونم متفاوت زندگی کنم و هرکاری که منو به چالش میکشه و باعث میشه روتینم رو بشکنم انجامش بدم. پاییز چطور گذشت؟ اتفاق خوب پاییز این شد که 3سری مسافرت رفتم و این همون چیزی بود که یه جون به جون هام اضافه میکرد. اما در عوض پسرفت داشتم توی حفظ وزن و تحرک کافی داشتن. آخر پاییز که رسید نشستم پای ساختن ویدیو پاییز. این دفعه حداقل خوشحال‌تر بودم وقتی داشتم ویدیو یک دقیقه‌ای که ساخته بودم رو میدیدم. این فصل کاملا چیزی که توی فکرم بود از آب درنیومده بود اما حداقل 60% پیشرفت داشتم.حالا زمستون رسیدهزمستون که شروع شد با خودم گفتم: چرا برای خودم چندتا پروژه سه ماه‌ی کوتاه مدت تعریف نکنم ایندفعه؟ همین سبب شد بشینم یه لیست بلند از کارهایی که دوست دارم انجام بدم بنویسم. یه جایی هم سرچ کردم و با دوستام مشورت کردم برای پیدا کردن ایده‌های چالش برانگیز. در نهایت...خلاصه که اومدم بگم، عکس گرفتن و ثبت هرروز و هر لحظه توی زندگی من کار کرد و کمکم کرد به گذشت زمان و روزها آگاه تر بشم و برگردم یه نگاهی هم به عقب بندازم و جرقه‌های جدیدی توی زندگیم زده شد. از عادتی که دارم دیگه خجالت نمیکشم و هدفمندتر عکس میگیرم و ذوق این رو دارم که ویدیو پایان این فصل و سال رو در حالی بسازم که به درصد خوبی از اهداف کوتاه مدتم رسیدم و با افتخار بیام بنویسم: «خواستم و تونستم و خوشحالم»</description>
                <category>عسل حجازی</category>
                <author>عسل حجازی</author>
                <pubDate>Fri, 31 Dec 2021 21:55:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا لازمه که مدیتیشن کردن رو به یه عادت روزانه تبدیل کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@asall.hejazii/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D8%B4%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-pz1vphxmbste</link>
                <description> این روزها که همه ما در سیل اخبار ناخوشایند در حال دست و پا زدن هستیم برای اینکه بتونیم به زندگی ادامه بدیم و روحیه‌مون رو حفظ کنیم. اهمیت بحث سلامت روان بیشتر از قبل خودنمایی میکنه. ما چیکار میتونیم انجام بدیم تا کمتر تحت فشار اخبار ناخوشایند قرار بگیریم و فکر و ذهنمون رو بتونیم کمی آروم نگه داریم و به یه صلح نسبی در درون برسیم. برای اینکار لازمه که ما ذهن آگاهی یا Mindfulness رو یاد بگیریم و تمرین کنیم، یا به اصطلاح تجربه‌ی زندگی در لحظه «اکنون».   با یه مثال بهتون میگم که چطور میتونیم با ذهن‌آگاهی کم‌کم آشنا بشیم و به مرور توی زندگیمون ازش استفاده کنیم. به این فکر کن که یه روز کاری خیلی شلوغ داری، با حجم زیادی از ایمیل ها، پیام های سین نشده، گزارش هایی که نصفه نیمه مونده و ارائه‌ای که برای جلسه با مدیر باید روش کار کنی تا گزارش فصلی رو بتونی توضیح بدی، مواجه هستی. صبح، احتمالا وقتی از خواب بیدار میشی خیلی سرحال نیستی. چون تمام دیروز توی فکر کارهات بودی و شب هم با همون دغدغه ها و فکر فردا خوابیدی و میشه حدس زد که کلی هم خواب آشفته دیده باشی. پیش‌بینی میشه که روز شلوغ و پرکار و پر استرسی هم در پیش خواهی داشت و این فکرها باعث میشه که از همون صبح با حجم زیادی از اضطراب روبرو بشی. خب پیشنهادی که میتونم بهت بدم چیه؟ اینکه به خودت بیایی و چند لحظه از توی سرت و فکرهایی که بهم تنیده خارج بشی، با ذهن‌آگاهی در لحظه «اکنون» زندگی کنی. ممکنه بپرسی خب چطوری؟ مگه میشه آدم فکر نکنه؟ بله، با تمرین‌های کوچیک میتونی شروع کنی. مهم اینه که شروع کنی، و ادامه بدی و یادت نره که سلامت روانت چیزیه که یک لحظه هم نباید ازش غافل باشی. حالا بر میگردم به سوال اینکه، خب چطوری میتونم برای شروع، کمی در لحظه «اکنون» زندگی کنم؟ جواب ساده‌‌تر از چیزیه که فکرش رو میکنی، با توجه و تمرکز عمیق بر روی نفس‌هات. بله به همین سادگی! البته که اونقدرا که ساده به نظر میاد نیست. ولی مهمه که کم‌کم شروعش کنی و انجامش بدی، و رهاش نکنی. همون لحظه‌ای که صبح از خواب بیدار میشی و هزارتا فکر و استرس و اضطراب به مغزت حمله میکنه، برای «یک دقیقه»  همونجایی که هستی راحت بشین، چشم‌هات رو ببند و سعی کن به خودت یادآوری کنی که چقدر مهم و ارزشمند هستی و این یه قدم در راه سلامتیت هست. بعد تمام توجه و تمرکزت رو بیار روی نفس‌هات و شروع کن...  دَم(بشمار توی ذهنت 1-2-3-4)، مکث،  بازدم(بشمار توی ذهنت 1-2-3-4).   تو با انجام چندتا نفس عمیق، تونستی برای یک دقیقه هم که شده به نفس‎‌هات فقط توجه کنی و از فشار همه افکار و استرس‌ها و دغدغه‌هات کمی دور بشی. این تمرین رو میتونی بارها طی روز انجام بدی و هی به خودت بیایی با کمک نفس‌هات.یادت باشه اگه ما همش با افکار و دغدغه‌ها و استرس و اضطراب‌هامون در چالش باشیم و بدون هیچ مکثی همش توی فکر و سرمون زندگی کنیم به مرور فرسوده میشیم بدون اینکه متوجه باشیم. این فرسودگی میتونه روی همه ابعاد زندگیمون تاثیر بزاره، مثل تصمیم گیری‌هامون، برداشت‌ها و قضاوت‌هامون، سرعت ذهنمون و حتی خوابمون. وقتی میتونیم با تمرکز عمیق روی نفس‌هامون به ذهنمون یه زنگ تفریح بدیم و به مرور تاثیرش رو توی زندگیمون ببینیم خب چرا انجامش ندیم؟ این تمرین برای ذهن‌آگاهی رو وقتی انجامش بدی به مرور میتونی دقیقه‌های تنفست رو افزایش بدی و بعد چند ماه تمرین مداوم به خودت میایی میبینی که، وقتی روز اول یک دقیقه دم و بازدم برات خیلی آسون نبوده و حتی شایدم سخت بوده. حالا به راحتی میتونی ده دقیقه در سکون و سکوت بشینی و به نفس‎‌هات فقط توجه کنی. این رو یادت باشه که این فقط یه تمرین تنفسی تنها نیست. تو با این تمرین به ذهنت اجازه میدی که بین افکارت فاصله بیوفته، یکم ذهنت آروم میشه، آرامشت به مرور بیشتر میشه و میفهمی همه فکرهایی که توی سرت هستند اونقدر هم مهم نیستن که توی ذهنت نگه‌داریشون کنی و یاد میگیری که به افکارت اجازه بدی رها بشن و برن. شاید تو جزء اون دسته از افرادی باشی که برات تمرکز کردن و توجه به نفس‌‌هات در ابتدا خیلی راحت نباشه و دوست داشته باشی که به کمک اپلیکیشن‌های مدیتیشن این کار رو انجام بدی. این اصلا اشکالی نداره، من طی این مدت دو، سه سالی که مدیتیشن کردن رو شروع کردم اپلیکیشن‌های مختلفی رو امتحان کردم که در ادامه بهتون معرفی میکنم. میتونید دانلودشون کنید و باهاشون مدتی پیش برید و ببینید با کدوم یکی بیشتر میتونید ارتباط برقرار کنید. با معرفی اپلیکیشن‌های ایرانی شروع میکنم:- مایندر - جآناین اپلیکیشن‌ها به زبان فارسی هستند و قابلیت های خیلی مختلفی دارند، یه سری خدمات رایگان دارند و در کنارش با خرید اشتراک میتونید از خدمات بیشتری هم استفاده کنید.یه پادکست کاملا رایگان و با کیفیت هم که به کمک اپلیکیشن Castbox میتونید گوش بدید:- مدیتیشن پادکستدر ادامه اپلیکیشن‌های خارجی:- Headspace- petit Bambouاین اپلیکیشن‌ها به زبان انگلیسی هستند، مثل اپ‌ها بالا یه سری خدمات رایگان و خوبی دارند و از طرفی برای خرید اشتراکشون لازمه که هزینه رو به دلار پرداخت کنی. ولی این رو بدون که همون خدمات رایگانی که ارائه میدن برای ما که امکان خرید اشتراک دلاری خیلی راحت نیست میتونه کمک کننده باشه.اینو یادت باشه که ساختن یه عادت جدید، در کناری صبور بودن استمرار هم نیاز داره. این مسیر شاید در ابتدا برات پر از چالش باشه، راحت نتونی تمرکز کنی، بین نفس کشیدن‌هات حواست پرت بشه و فکرها توی سرت برقصن. کاملا میفهمم و درکت میکنم. این طبیعیه و اصلا لازم نیست که باهاش بجنگی یا با خودت نامهربونی کنی. تنها چیزی که مهمه اینه که بتونی هرروز تمرین کنی. این تکرار و تمرین هرروز به مرور باعث میشه که ذهنت عادت کنه که یه زنگ تفریحی هم برای استراحت هست. بهت پیشنهاد میدم قبل اینکه بخوای مدیتیشن انجام بدی، یه کاغذ و قلم بردار و تیتروار همه فکرها و دغدغه هات رو بنویس و بزارشون یه جایی که وقتی برگشتی بهشون رسیدگی کنی. اینکار کمکت میکنه که وسط دَم و بازدم‌هات فکرهای کمتری بیان سراغت یا حداقل ذهنت بازیت نده که این رو یادت رفت، اون رو یادت رفت. وقتی همه چی رو نوشته باشی دیگه مطمئنی که هیچی یادت نمیره با خیال راحت چند لحظه رو فقط به نفس کشیدنت توجه میکنی. در نهایت میخوام بهت بگم، اینکه دارم تشویقت میکنم به مدیتیشن روزانه، برای اینه که بتونی به کیفیت زندگیت  توی این روزهای سخت به مرور اضافه کنی. به ذهنت فرصت بهتر فکر کردن بدی. یاد بگیری که همه افکار ارزش نگه داشتن ندارند و جز اینکه ازت انرژی بگیرن هیچی نیستن و لازمه رهاشون کنی و بزاری که برن. وقتی ذهنت کم‌کم یاد میگیره که بین افکار یه فاصله بندازه، تو حتی مدل فکر کردنت و نگاهت به زندگی و افراد و اتفاقات و رفتارها و از همه مهم‌‌تر احساساتت تغییر میکنه. یاد میگیری بین اتفاقات، افکار و عکس‌العمل‌هات یک مکثی کنی و نفس بکشی و بعد هرکاری خواستی انجام بدی. شاید باورش الان برات سخت باشه، ولی همون یک مکث کوچیک و یه فاصله دادن به ذهن خیلی زیاد روی همه جوانب زندگیت تاثیر میزاره، به مرور تو یاد میگیری که به سایر جوانب اتفاقات و رفتارها و اخبار و کلا همه چی هم نگاه کنی و بلافاصله نسبت به همه چیز واکنش نشون ندی. ازت میخوام این فرصت رو از خودت دریغ نکنی و از همین امروز شروع کنی. از اینکه تا اینجا این مطلب رو خوندی و همراهم بودی ازت ممنونم، اگر تجربه‌ای در این مورد داری حتما برام بنویس.</description>
                <category>عسل حجازی</category>
                <author>عسل حجازی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 18:04:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>