<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی اصغر صدیقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aseddighi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:59:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/69807/avatar/o4QeEu.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی اصغر صدیقی</title>
            <link>https://virgool.io/@aseddighi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چاقی من ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%DA%86%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%B4-it4ccq9uqzxe</link>
                <description>الان که اینو مینویسم ۶۰ روزه شروع کردم به کم کردن وزنم.پذیرفتم که من بیمارم.نیاز به مراقبت از خودم دارم.سعی میکنم روی هر خوردنم آگاهانه تصمیم بگیرم.هوسهایی بوده که یه ربع دوام آورده و من به خودم قبولاندم حتما ارضای هوس خوردن به نفعم نیست.الان رسیدم به زیر ۱۰۰.یعنی یه سوم اضافه وزنم رو از دست دادم .۲۰ کیلو دیگه مونده که سخت هم هست.هر روز لازمه ورزش کنم.هر وعده باید غذام رو اندازه بگیرم هر وعده باید نونی که میخورم رو وزن کنم.و هر چیز دیگری رو.میان وعده ها حتما باید بررسی کنم چی میخورم.با این کاهش وزن فعلی فشار آرتروزم بسیار کمتر شده.راحت تر میرم کوه و استقامتم بهتر شده.هورمونهای کبدم داره نرمال میشه.ولی این رنج این زحمت هر روزه است ولی عادت کردم.شاید ژن من چاقی رو داره و من باید با ژنم و محیطی که هستم مدام در مبازره باشم .من تغییر کردم...</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 13:31:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاقی من ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%DA%86%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%B3-gitvnrmygll1</link>
                <description>تصمیم گرفتم آگاهانه قدم بردارم.هر چی از روانم بازی خورده بودم بس بود هر چی روان کلاه سرم گذاشته بود کافی بود.گفتم این دفعه فرق داره.یه رژیم غذایی گرفتم فقط بابت اینکه بدونم در روز چقدر کالری باید بخورم.چیزهایی که من بهش رسیدم اینهاست.اگه قراری چیزی بدست بیاری باید هزینه اش رو بدی کسی به جای تو نمیتونه این هزینه رو بده.به هدفی دست پیدا کردن رنج داره زحمت داره پنیر مفت فقط تو تله موش هست.باید وقتی برای خودت بزاری.من خودم رو یه مری تصور میکردم مریی که باید غذای بیمارستانی بخوره.در حقیقت خودم رو اولویت اول خانواده ام قرار دادم اول غذای خودم.سعی کردم هر چیزی رو که میخورم آگاهانه باشه.گاهی دو ساعت پیاده روی با یه شکلات که لذتش ۵ دقیقه هم نیست به باد میره.روزهایی بود که میرفتم پارک .یه دور میزدم میشد ۳۵ دقیقه و من باید ۴۰ دقیقه ورزش روزانه پیاده رو میکردم میدیدم حال دارم و دوست دارم بیشتر راه برم متوجه میشدم روانم داره بازی میکنه میخواد فشار بالام بیاره که دیگه نرم .میگفت راس ۴۰ دقیقه تعطیل! غلظت خون ومشکل کبد چرب هم دارم و ویتامین D ام هم پایین بود کرونا هم که قبلش گرفته بودم.یه آدم حال ندار که صد تا بهانه رو داره تا بخواد خودش رو قانع کنه کاری نکنه.یه روز عصر اونقدر خسته بودم و دلم میخواست فقط بیام بخوابم ورزش هم نکرده بودم رفتم نون گرفتم و اومدم .با خودم گفتم باید بری حتی اگه وسط راه بیفتی و جنازه ات رو بخوان بیارن!حتی اگه سنگ بباره.البته هیچ خبری بیرون نبود و هوا خوب بود.رفتم و وقتی برگشتم دیدم من ۴۰ دقیقه راه رفتم .این ۴۰ دقیقه ام شد یه هفته .به خودم گفتم دمت گرم احسنت یه هفته....</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 13:24:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاقی من ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%DA%86%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%B2-k0trzjdh67ek</link>
                <description>همه ی مطالبی که تو پست قبل گفتم دست به دست هم داد تا من تصمیم بگیرم یه غلطی بکنم.غلط که نه کار درستی بکنم.یه روز دختر خواهرم ویسی تو واتس اپ گذاشت گفت دایی چاقه! رفته بودم لباس بخرم هی میدیم سایزم نیست! رفته بودم پیش همکارم میگفتن انگار کرونا به تو ساخته! پزشک ارتوپد گفت تو باید نمازت رو نشسته بخونی چون آرتروز داری! لباس که میپوشیدم مدام نگران بودم چیزی روش بندازم مث لباس ورزشی که شکمم دیده نشه.اینها همه باعث شد که وزنم بشه معضل اول زندگیم .با ۱۷۵ سانتی متر قد تا وزن ۱۱۱ کیلو رسیده بودم.می دونستم وقتهایی که اعصابم خورد میشه باید بخورم که آروم بشم.مث این بود برای خاموش کردن آتش نفت روش بریزم.ته وجودم حاضر نبودم هزینه ی کم کردن وزنم رو بدم خودم میدونستم تا خودم نخوام رنجش رو بکشم تا عرقش رو نریزم تا سختی اش رو نکشم تا هزینه اش رو ندم و تا جون کندنی اش رو نکنم نمی تونم...وقتی کسی در مورد چاقی حرف میزد ساعتها از کالری و بدن و ورزش صحبت میکردم حرفهای خوب میزدم ولی خودم کاری نمی کردم....</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 13:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاقی من ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%DA%86%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%B1-betx0bb8noc4</link>
                <description>مدت زیادی هست که من چاقم.جوری شده ام که هنوز BMI من منو تو سطح خیلی چاق طبقه بندی میکنه.یه سری تجربه ی زیسته دارم مینویسم شاید به درد کسی بخوره.من برای چاقی ام حتی پیش روان درمانگری که تجربه ی کار تو این زمینه رو هم داشت رفتم ولی برای من بی اثر بود ممکنه برای یکی دیگه جواب بده و خوب باشه.چندین بار به شکلهای مختلف رژیم گرفتم.یه مدتی گیاهخواری کردم وزنم پایین اومد ولی موهام ریخت و عوارض بدی داشت بی حوصله و کسل بودم و رمق نداشتم.ولش کردم.چند سال بعد رفتم و یه جایی تو مشهد ثبت نام کردم و یه سه هفته ای که گذشت رژیم اونو هم ولش کردم.قبلش هم یه بار دیگه تو شهرستان حدود ۲۰ سال قبل پیش یه پزشک رفته بودم اونم برای من نتیجه نداشت.یه بار دیگه پیش یه متخصص تغذیه استاد دانشگاه رفتم اونم ادامه ندادم.اینها همه مقدمه بود.مقدمه ای که بگم به قدمت عمرم من اضافه وزن داشتم.یه جوری بود که وزن زیاد شده بود وسواس فکری ام.مدام میدیدم تو اینستا پیجهایی چالش میزارن و ورزش میکنن و وزن کم میکنند و من فقط اعصابم خورد میشد.بارها زخم زبانهایی شنیدم .من که یه آقا هستم و برام خیلی لباس مهم نیست و در حد پوشش کفایت می کنه میرفتم لباس بخرم میگفتند نداریم برین سایز بزرگ .میرفتم مغازه ی سایز بزرگ میگفتن نداریم اندازه ی شما.انگار قامت ناصاف بی اندام من رو دنیای اقتصاد براش فکری  نکرده بود....</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 13:06:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دسترس خارج شدن کارگزاری آگاه-چند نکته</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-s0mflfvnmxas</link>
                <description>من به عنوان کسی که حدود ۱۵ سال تو زمینه ی IT تجربه دارم میخوام چند خطی رو برای از دسترس خارج شدن کارگزاری آگاه بنویسم.بنظر من برای یه کارگزاری با این حجم مشتری غیر قابل قبول هست در روزی که مشتریانش منتظر عرضه اولیه هستند از دسسترس خارج بشه.اینکه میگم قابل قبول نیست دلیلش رو میگم چراتو مباحث استاندارد سازی زیر ساخت شبکه مبحثی داریم به اسم Disaster Recovery Plan   در اصطلاح ساده یعنی اگه یه مشکلی تو زیرساختت اتفاق افتاد چه کاری باید بکنی؟ برنامه ات چیه؟ چه خاکی به سر مبارک می ریزی؟چقدر زمان می بره تا برگردی به حالت طبیعی و نرمال؟RTO ی شما چقدره؟ ده دقیقه نیم ساعت ؟ دو ساعت؟یه روز کاری؟ تو این زمانی که در دسترس نیستی چی رو از دست میدی؟RPO ی شما چی هست؟چی رو از دست دادی؟اصلا Hot site و Cold Site داشتی؟ به فکر رایانش ابری بودی؟ اصلا زیر ساختت رو تست کرده بودی؟یکی پا شده بود بره سرور اصلی رو خاموش کنه ببینه تیم فنی چه کاری میخواد بکنه؟مثل کارگزاری آگاه عرضه اولیه ی وپویا رو نمیتونی بدی؟ خبر هک شدنت می پیچه؟ اعتماد مشتری از بین میره؟شانش کارگزاری آگاه این بود که اختلالش روز چهارشنبه اتفاق افتاد و دو روز غیر کاری بورسی یعنی پنجشنبه و جمعه وقت داره یه خاکی به سرش بریزهدوستان عزیز اگه زیر ساخت تون مرتب نیست به فکر باشید.برای بکاپ گیری تون پلن داشته باشید و مرتب بازرسی کنید که درست انجام میشه یا نه؟ راهکارهاتون رو هم مرتب تست کنید و جواب بگیرید.شرایط بحران رو شبیه سازی کنید و ببنید تیم تون چه عملکردی داره؟ نقاط قوت و ضعف تیم رو پیدا کنید.از زیر ساخت ابری هم میتونید به عنوان یه راه حل برای مواقع لوزم و Fail Over استفاده کنید.هیچ وقت فکر نکنید مرگ و میر فقط برای همسایه است!</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2020 17:56:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زور زدنهای زندگی..</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%D8%B2%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D8%AF%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-q26n2p25zclx</link>
                <description>قبلا یه دوستی داشتم میگفت تا قبل ۴۰ هر کاری میخوای بکنی هر زوری میخوای بزنی به هر چی میخوای برسی انجامش بده که بعدش بسیار مشکله.الان من تو سن ۴۲ سالگی اینو کاملا میفهمم.یه زمانی بیدارموندن برام راحت بود میتونستم راحت شب ۳ ساعت بخوابم و روز هم کار کنم.تند راه میرفتم و از اینکه آروم یکی کاری رو انجام بدم بدم می اومد.الان دیگه نمیتونم تند راه برم علاقه هم به تند رفتن ندارم.الان متوجه شدم سطح انرژی روزانه ام کمتر شده و دیگه دنبال مهارت آموزی خاصی نمیرم.بنظرم آدم باید قبل ۳۵ مهارتهای شغلی اش رو یاد بگیره و به جای مطلوبی که مد نظرش هست برسه بعدش دیگه سخت میشه.حافظه کمتر یاری میکنه و بعضی اوقات مبهوت میشم که چرا فامیلی یه نفر یادم نمیاد!الان اگه کناری بشینم دیگه حوصله ام سر نمیره بنظرم درونگراتر شدم و خیلی تلاش نمیکنم چیزی رو برای کسی ثابت کنم.</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 22:30:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوست نازک روح من</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%B2%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%85%D9%86-btyofekwvxlv</link>
                <description>دو روز قبل یه نفر یه رفتاری داشت که حس کردم داره در حقم بی انصافی میکنه بخصوص که رفتارش جوری بود که حس کردم درک هم نمیکنه.دیروز گفت من خسته بودم و حالم خوب نبوده ولی عذرخواهی هم نکرد.من ساعتها با خودم کلنجار رفتم.منتظر بودم هر لحظه بیاد جلو و عذرخواهی کنه ولی طرف نیومد ..امروز صبح با خودم داشتم فکر میکردم چرا من باید در مقابل یه رفتار یه انسان که تو اون لحظه نتونسته درست تصمیم بگیره و خودش هم میگه خسته بودم اینقدر آزرده شدم؟چرا باید رفتار یه فرد اینقدر منو بهم بریزه؟چرا وقتی یه سنگ ریزه تو اقیانوس وجودم می افته عکس العمل من باید ایجاد یه موج کوتاه باشه نه سونامی!حقیقتش هر چی فکر کردم دیدم مشکل از خودمه.طرف یه سنگ با ضربه ی ده تیوتن پرت کرده و من اونو به یه کوه با قدرت بی نهایت بدلش کردم!طرف تو اوج ناراحتی یه چیزی گفته و من از یه چیزی همه چیز ساختم.با خودم میگم این رفتار چه کلیدی رو تو من زده که اینقدر انرژی آزاد شده؟اینقدر انرژی در مقابل این عمل کوچک؟میگم شاید پوست عاطفی من حساسه شاید خیلی درد رو زیاد حس میکنه؟ </description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2020 09:13:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیلاند!</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%D8%A2%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%AF-yayzb7tg8ygn</link>
                <description>این روزها تو فضای مجازی صحبتهای یه خانم معلم ۶۷ ساله که داره به صورت آنلاین به بچه ها آموزش میده رو میشه تو فضای مجازی دید.این خانم به جای کلمه ی آنلاین میگه آیلاند.تعداد زیادی هم از ملیجک های فضای مجازی روی این صدا داب اسمش ساختند و دارن به این معلم توهین میکنند.یادمه سال ۷۸ که یه معلم تازه کار و صفر کیلومتر بودم تو روستایی دورافتاده مشغول به خدمت بودم.دانش آموزی داشتم که تو پایه سوم شاگرد اول بود و ذکاوت خاصی داشت ، یه پا نقاش بود و خلاصه پسر مثبتی بود.میدونستم پدرش بخاطر بیماری قلبی نمیتونه کار کنه و وضع اقتصادی خوبی هم ندارند.این دانش آموز سال بعد ، وارد یه مدرسه ی شبانه روزی در شهر شد.تو مدرسه شبانه روزی خوابگاه هم بود و این دانش آموز تحصیلاتش رو داشت ادامه میداد.یه روز تو مدرسه ، ظاهرا تو درس جغرافی معلم داره محصولات مناطق مختلف رو میگه و میگه فلان منطقه کیوی تولید میکنه.این دانش آموز روستایی و درسخوان هم که اتفاقا شاگرد اول مدرسه هم بوده ، سوال میکنه کیوی چیه؟ همه ی کلاس میره رو هوا و حسابی بهش میخندند.دانش آموز هم بهش برمیخوره و ساکش رو برمیداره و خداحافظ.چند سال قبل مجددا رفتم همون روستا ، دیدم یه مغازه داره و خطاطی میکنه و سوپری هم داره!</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Mar 2020 11:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار خاصی  نمیکنید ....</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-vlzpacxwrmmx</link>
                <description>یادمه بعد از کنکور ، من تربیت معلم قبول شدم و خیلی از همکلاسی ها و دوستانم دانشگاههای دیگه.محل تحصیل ما نزدیک دانشگاه فردوسی بود و با بعضی بچه های فردوسی رفت و آمد میکردیم.یکی از هم دوره ای های ما، پسری بود به اسم علی ،فوق العاده تیزهوش بود.فکر نمیکنم در سطح ایران تو اون زمان ۵ نفر مث ایشان بود چون تو امتحانات کشوری رتبه آورد.آدم بسیار زرنگ و با اخلاقی بود تنها چیزی که توش نبود غرور بود.چند بار ما رفتیم خوابگاهشون.یه بار من داشتم از شرایط تحصیل مون میگفتم.مثلا گفتم یکی از اساتید به دانشجویان یکی از رشته ها گفته بود تو رو خدا روزی ۱۰ دقیقه بخونید! کافیه.چون بچه ها یقین داشتند استخدام میشن کسی درس نمیخوند.اینو تو جمع به علی گفتم.علی هم  رو به من کرد و گفت: شما کار خاصی نمی کنید که درس نمیخونید.از اون زمان تا حال ،بی حالی،کار نکردن، اهمال کاری ، تنبلی و بی عملی رو کار خاصی نمیدونم.اینکه روی مبل دراز بکشی و تخمه بخوری و فیلم نگاه کنی رو همه بلدند.اینکه بلند بشی بری ورزش ، اینکه مطالعه کنی ، پیاده روی کنی و هزار تا کار مفیده دیگه کار خاصیه.بنظر من کار خاصی نکردن هم ، جای افتخار نداره.جایی افتخار داره که آدم یه کاری بکنه ، همه میتونن بنالند ، همه  میتونن انتقاد کنن ، همه میتونن غر بزنن ، همه میتونن بقیه رو کاملا محکوم کنن ، همه میتونن خودشون رو قربانی بدونند ، همه میتونن منتظر &quot;دیگری&quot;  باشند که بیاد و بلندشون کنه ، که بیاد اشکاشونو پاک کنه ، همه میتونن منتظر یه غول چراغ جادو باشن ، همه میتونن نقش گیر افتاده تو یه شرایط رو بازی کنن ولی همه کار خاصی نمیکنن.کار خاص رو اونهایی میکنن که این کارها رو نمیکنند.....</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 08:18:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد ایمان...</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-sjxtea0mwe4n</link>
                <description>سال ۷۸ یه معلم تازه استخدام شده ی ۲۱ ساله بودم.قرار بود برم روستایی دور افتاده و زبان دوره راهنمایی تدریس کنم.با کلی نق و نوق راه افتادم و رفتم.همه ی همکارانم مث من تازه کار بودند مثلا بیشترین سابقه رو مدیرمون داشت با ۶ سال سابقه.همه مون جوون بودیم.معاونی داشتیم بیرجندی بود اسمش محمود بود.آدم دل زنده ای بود.من چون هفته ای یک شب تو روستا می موندم و به اصطلاح بیتوته میکردم نمیخواستم خودم خونه بگیرم و شب ها رو میرفتم پیش بچه ها.یه مدت رفتم خونه ی یکی از همکاران.دیدم راضی نبود رفتم با دو تا دیگه از همکاران ابتدایی صحبت کردم شدم همخونه ی اونها.قرار شد یه سوم کرایه رو من بدم.تو خونه ی همکاران ابتدایی که بودم یه همسایه ای داشتیم به اسم جاج علی جمعه این پیرمرد مرتب آهنگ ترانه میذاشت و صداشو بلند میکرد.گوش کردن به موسیقی اون هم نوع غیر مجازش تو اون زمان کاری گناه و غیر قابل بخشش بود منتها کسی به پیرمرد کاری نداشت.همکاران من هم از این فرصت طلایی همجواری با حاج علی جمعه سو استفاده میکردند و داریوش میزاشتن و صداشو بلند میکردند.آخر سال که قرار شد من یک سوم کرایه رو بدم متوجه شدم همکاران عزیزم نصف کرایه کل سال رو از من گرفته بودند! مبلغش زیاد نبود ولی تو نون و نمک خوردن این جور کارها مجاز نبود...معاون مدرسه مون حواسش معمولا به همه چی منطقه و روستا بود.بچه ها رو از سالهای پیش میشناخت.من که تازه وارد بودم گفت ایمان بچه ی با استعدادی هست منتها مشکل خانوادگی و طلاق پدر و مادرش باعث شده داغون بشه.سرکلاس خیلی شلوغ میکنه  حرف میزنه ولی خیلی با استعداد هست.منم حواسم به ایمان بود.ایمان یه دانش آموز برون گرا بود که دوست داشت خودش رو سر کلاس مطرح کنه.هر وقت درس جواب میداد با تشویق بی امان من روبرو میشد.میتنوستم حس کنم دنبال جلب توجه هست.منم هر وقت حرف بیخودی میزد بهش گوش نمیکردم شلوغ اگه میکرد محل نمیدادم درس که جواب میداد حتما تشویق میشد.ایمان بهترین شاگردمون شده بود.با بعضی همکارام که حوصله نداشتن سر لج بازی اذیت میکرد ولی شاگرد اول درس من بود.ایمان هوش سرشاری داشت و متاسفانه بستر خانواده مناسب نبود.سال تحصیلی گذشت و ایمان شاگرد اول کلاس شد.منم اون سال از اون مدرسه رفتم.بعد از چند سال از طریق یکی از اقوام شنیدم که ایمان تبدیل به یکی از اراذل اون منطقه شده و بعد از دزدی اونو تحویل پاسگاه دادند.ظاهرا تو پاسگاه خودکشی کرده بود و چون کسی رو هم نداشت دیگه قضیه تموم شده بود.بعد از مدتی برادر کوچکش ادعا کرده بود اونو کشتند که به نتیجه نرسید.هر وقت وارد اون روستا میشم دلم برای ایمان پر میزنه.جگرم می سوزه که ایمان میتونست بهتر از این زندگی کنه.ایمان یه دانش آموز با استعداد روستایی بود ولی خانواده ی مناسبی نداشت.جامعه هم ازش حمایت نکرد و هرز شد......</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2020 14:39:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی از پلنگ خونه</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-eodkbdfaqyva</link>
                <description>سال ۹۲ بود که تصمیم گرفتم از پست اداری ام استعفا بدم و برم مث بچه آدم سر معلمی خودم.با هزار منت و زحمت و رودرواسی رییس اداره موافق کرد که برم مدرسه.با یه همکار دیگه مون تصمیم گرفتیم با هم بریم یه مدرسه.۱۱ مهر رفتیم مدرسه.معمولا مدیر جدید اول تابستون معرفی میشه تا بتونه فرآیند ثبت نام رو نظارت کنه ولی ما ۱۱ مهر رفتیم.مدیر قبلی هر کسی رو به هر شکلی دلش خواسته بود ثبت نام کرده بود.متوجه شدیم نوع چینش دانش آموزان یه کم غیر طبیعیه و واقعا زیادی اذیت میکنن.منم هیچ تجربه ی معاون بودن نداشتم.به من گفتن شما چهار تا کلاس اول رو پیگیری کن و مسایل حضور و غیاب و انضباط و ... رو پیگیری کن.معمولا شلوغ ترین بچه ها تو دبیرستانها همون سال اولی ها هستند چون از راهنمایی می اومدند و واقعا نمی دونستند بچه هستند یا بزرگسال.درس خوندشون هم که افتضاح بود.بعد از مدتی فهمیدیدم مدرسه ی ما یه جور تگزاس هست یعنی هر چی دانش آموز بنجل و درس نخون و بی انضباط بوده از مدارس دیگه عذرشون رو خواستن و فرستادن برای مدرسه ی ما.تو اوضاع بلوشوی تغییر مدیر هم کسی براش مهم نبوده .ماه اول واقعا کلافه بودم هر روز غیبت و تاخیر و حضور و غیاب و... دیدم نمیتونم حریف شون بشم.میرفتم سر کلاس میدیدم رسما فحش ناموسی به من میدن و معلوم نبود کی داره بین ۳۵ نفر فحش میده ، اگه تظاهر به شنیدن میکردم باید طرف رو پیدا میکردم و حسابی از خجالتش در می اومدم ، یا باید خودم رو به نشنیدن میزدم که قاعدتا راه حل دومی بهتر بود چون واقعا غیر قابل تشخیص بود.یادمه تو یه ماه دو بار کپسول آنتی بیوتیک انداختند تو بخاری و کلاس تعطیل شد.هر چی دنبال مقصر گشتم پیدا نشد.نم پس نمیدادن.یه روز دیدم یکی اومد گفت در کلاس آتیش گرفته رفتم دیدم در رو شکستن و آتیش زدن.خاموشش کردیم و باز در رو تعمیر کردیم و ادامه کار و باز هم متوجه نشدیم کی بوده.مجددا در رو شکستن و باز هم آتیش زدن انگار متوجه شده بودن نمیتونیم تشخیص بدیم کی بوده.خلاصه این داستانها تکرار شد تا دو بار هم لوله بخاری رو جوری صافش کرده بودند انگار از زیر پرس ده تنی در اومد بود.من بودم و کلاس اولی هایی که بشدت یاغی بودند و  تو دوره بلوغ و سرریز و گانگسترهای همه ی مدارس ناحیه بودند.یادمه دانش آموزی داشتیم که به محض اینکه دعوا میکرد و می اومد دفتر شروع میکرد به خودزنی و خودش رو میزد ..مدرسه داشت از دست مون در می رفت.من بی تجربه بودم معاون دیگه مون که با تجربه بود و معاون خوبی هم بود مشکل بزرگی که داشت بعضی وقتها ناراحت که میشد بچه ها رو میزد یادم یه ضربه زد و بینی یکی پر خون شد.منم سریع رفتم و اون بچه رو ساکتش کردم و ختم بخیر شد.بعدش معاون مون بهم گفت سالها ورزش رزمی کار کرده ...اوضاع خیلی بی ریخت بود.عملا مدرسه شده بود پلنگ خونه.یعنی پلنگ خونه نامی بود که از بیست سال قبل رو مدرسه بود و من بی تجربه هم اونجا بودم.خلاصه دیدم بچه ها نم پس نمیدن.فکر کردم چه جوری باید توشون نفوذ کنم.چون اطلاعات فیک هم زیاد میدادن.مدرسه ی ما نزدیک حرم امام رضا ع بود.بچه ها بعضی وقتها میرفتن زیارت.میدیدم که چند تایی هستند که مرتب میرن.یکی شون پسر مذهبی ولی درس نخونی بود.یه روز که همه رفتن بیرون باهاش صحبت کردم که تو مومن هستی و مشخصه که مقیدی ؟ گفت آره.گفتم امر به معروف و نهی از منکر واجب هست درسته گفت بله.گفتم تو ماه قبل دو بار در مدرسه رو شکستن و دو بار لوله بخاری رو صاف کردن و هر لحظه خطر مسمومیت برای همه بود.بنظرت کار اینها درسته یا نه؟ تخریب بیت المال و ضایع کردن وقت کلاس و معلم؟گفت نه.گفتم من ازت میخوام مسببین این مساله رو بهم بگی کی هستند.اول یه کم من من کرد و بعدش گفت باشه.سیگنال شاخهای کلاس رو بهم داد.یواش یواش زوم کردیم روشون.چند تا دانش آموز شلوغ و خرابکار رو که احضار کردم و تعهد از ولی و خودشون گرفتم یواش یواش بین بچه همهمه شد که ما چه جوری داریم اوضاع رو رصد میکنیم؟منم گفتم دوربین های مدار بسته در شکل و اندازه های مختلف نصب شده و کوچکترین حرکتی از دید ما پنهان نیست.در همین حین دو مورد منکراتی هم کشف شد.مورد به اداره ارجاع داده شد و اداره گفت یه هفته کلاس نیاد.منم فوری به همین نکته چسبیدم و گفتم ما از هفته ی دیگه دو نفر رو اخراج میکنیم و واقعا دیدند هفته ی بعد دو نفر دو هفته نیومدند! بهره برداری خوبی شد.بعضی از دانش آموزان بی انضباط رو تنبیه کردیم نه تنبیه بدنی.میگفتیم تا پدر یا مادرت نیاد کلاس نمیری.چند روز علاف می موندند و بقیه دست شون اومد که شاخها چه جوری دارن می شکنن.تقریبا هر روز دو سه تا دانش آموز بی انضباط رو یا تو کلاس راه نمی دادم یا به اولیاشون میگفتم بیان مدرسه.اوضاع خیلی خوب و قابل کنترل شده بود.یواش یواش به اوضاع مسلط شدم.حتی بچه ها درد دل هاشون رو هم گاهی میگفتند.یکی از هکارامون از یکی از بچه ها شارژ گرفته بود که من فهمیدم ولی خوب نتونستم کاری بکنم و به دانش آموز گفتم باج نده.نزدیک عید بود که من از اون مدرسه اومدم بیرون و رفتم جای دیگه.به جای من یه آقایی اومد که مدتی رییس اداره بود و فوق روان شناسی داشت.ادعا میکرد ما روش برخورد بلد نیستیم و او مشاور زندان بوده و خلاصه با تجربه تر از ماست و کلی ادعا..بعد از مدتی از یکی از همکارم از  این معاون جدید پر ادعا که سوال کردم گفت اولش خیلی خوب شعار داد و گفت من ال میکنم بل میکنم و از فردا باید بچه ها ۷ صبح اینجا باشن و ...خلاصه...میگفت بعد دو ماه گفت اینها آدم بشو نیستند و بی خیال شده بود....</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2020 09:44:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اینقدر حس مالک بودن دارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B3-%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%A9-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-o808kbqrscs9</link>
                <description>یه چیزی رو به تازگی متوجه شدم و اونم اینه که تمایل دارم بیشتر بدست بیارم ،بیشتر مالک باشم ،بیشتر صاحب چیزی باشم، تا اینکه بخوام استفاده کنم.نمی دونم چه عطشی هست که بیشتر داره سوق میده به جمع کردن بیشتر.انگار اگه یه روز کمتر جمع کنی،  کمتر پس انداز کنی و کمتر رو هم بزاری باختی.نمی دونم چه بازی هست که همیشه نگرانی از روزهای مبادا هست.هر روز و هر دقیقه رو که الان نقد هست می بازم ،برای روزی که نمیدانم آن روز کی هست.انگار اون روزهای نیامده ارزش بیشتری از روزهای نقد فعلی دارند.انگار صاحب چیزی بودن،  صاحب کسی یا جایی بودن، بیشتر لذت داره.خود لذت اتفاق نمی افته، توهم لذت هست.من که ساعتهای متمادی و طولانی عمرم رو صرف میکنم تا کار کنم و بعد پولی که از کار بدست اومد رو میرم و صرف چیزی میکنم که بهش علاقه دارم و فکر میکنم با داشتن اون من بیشتر آرام میشم و خوشبخت ترم.غافل از اینکه بعد از رسیدن به آن شیٔ همه چی ظرف مدت کوتاهی به حالت اول و عادی برمیگرده.سوال اینجاست این درد مدام در پی چیزی گشتن، این درد  در حال تملک بودن، این درد کافی نبودن ،این درد جبران کمبودها با اشیا، از کجا اومده؟چرا حاضرم این توهم رو بپذیرم و ساعتها برای پولی بردگی کنم و عمرم رو بزارم و بعد اون پول رو بدم به وسیله ای که هیچ وقت قرار نیست ارزش اون شیٔ با هزینه ی معنوی عمرم برابری کنه؟انگار اشیا هم برای مالکیت کم هستند دلمون میخواد مالک آدمها هم باشیم.</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2020 22:49:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از غصه هام میگفتم شما میخندیدین..</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%86-qrxljelcbc4b</link>
                <description>یه شب یه خانواده ی عزیز مهمان ما بودند.صحبت از درس خواندن های ما و پدر این خانواده بود.نمیخوام مث پیرمردها بگم ما چه کردیم و شما نکردین.من ناخواسته شروع کردم به حرف زدن از دوران دبیرستانم. از دوری ،از دلتنگی ، از ندیدن کافی پدر و مادر، از شیر سوز شدن عاطفی ، از زود وارد زندگی شدن...خاطراتی میگفتم و دخترخانمهای مهمان ما که نوجوون هم بودند از خنده روده بر شده بودند من داشتم مثلا یه زاویه تاریک از غذاهای تکراری خوابگاه رو میگفتم اونها داشتن به اثرات خوردن لوبیا هر هفته یه شب روی ارگانیسم ما فکر میکردند!من داشتم از روزه های سخت ماه رمضان میگفتم از ضعف هاو دل پیچه ها و از غذاهای افطاری بد و بی کیفیت و اونها هی میخندیدن.برای اولین بار اون شب فهمیدم تراژدی های یه آدم میتونه برای یکی دیگه خنده دار بنظر برسه.فهمیدم ممکنه لزوما چیزی که از نظر من سختی بوده از نظر یکی دیگه سختی تلقی نشه.یکی از باورهایی که همیشه بهش میچسبیدم و خودم رو قربانی میدونستم همین دوران سخت تحصیل بود الان متوجه میشم یه جور دیگه هم می شده به مساله نگاه کنم.حس قربانی بودن حس خوبیه بهت اجازه میده کاری نکنی مسٔولیت زندگی ات رو یه جاهایی به عهده نگیری همیشه یه چیزی داشته باشی که اگه زندگی ازت چیزی خواست بگی من شرایطم خوب نبوده.ولی در دراز مدت حس قربانی بودن افسرده ات میکنه مهار زندگی رو از دستت میگیره و تو رو میبره به وادی بی عملی و بقیه رو مقصر دانستن و کاری نکردن.</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2020 13:32:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ترس چراغ خاموش زندگی میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-irqwpcsrt4lg</link>
                <description>تو ویرگول مث آدم مینوشتم.مث بقیه عکسم بود و اسمم.یه روز متنی نوشتم و یه شعبان جعفری بی مخ مجازی شروع کرد به عربده کشی برام پست زد و خودش رو مث قهرمانها جا زد.سه چهار نفر از هم مسلکانش هم پستش رو لایک زدند.دو سه نفر هم که همیشه پای هر علمی سینه میزنن هم لایک زدند.من همه شون رو بلاک کردم.وقتی میبینم خفقان و فشار تا حدی هست که من حتی عاجزم از نوشتن بدیهی ترین افکارم،وقتی نمیتونم مث یه آدم فکر کنم،وقتی افکارم مث یه کودک متولد نشده سقط میشن ،از بس استرس و فشار  و تو گونی شدن ممکنه اتفاق بیفته ،ترجیح میدم ننویسم.بارها شده کتابی خوندم با نکته ای از کتاب روحم به پرواز دراومده ،ولی تا خواستم بنویسم دیدم ، شعبان جعفری های بی مخ نمیزارن.برات هزینه سازی میکنن.ولی یه چیز رو خوب میدونم این خفه خون گرفتن ها ،این سکوت ها،این بستن دهن ها ،این جوری بنویس که به کسی برنخوره ،همش یه روز زخم میشه همش میشه عقده ،عقده هم کارش اینه یه جایی سرباز کنه..من یه ایرانی ام کشورم و پرچمم رو دوست دارم دینم رو هم دوست دارم.منتها بعضی افکار من مث افکار شما  نیست.جور دیگه ای فکر می کنم.من معتقدم حقوق انسان و حق الناس از همه چی تو عالم بالاتره.من فکر میکنم هر کاری که خواستی انجام بدی اگه دیدی حق انسانی ضایع میشه اون کار رو نکن.انسان ساخته ی دست خدای احسن الخالقین هست حرمتی که داره از کعبه هم بالاتره.کاغذ تورنسل هم که نداری ببینی کی باتقواتر هست به ظواهر آدمها هم نگاه نکن.بنظر من خدا وکیل مدافع نمیخواد.به جای وکیل مدافع بودن برای خدا وکیل مدافع آدمها باشیم.اینها نظرات منه ممکنه با نظرات شما هم تناقض داشته باشه ممکنه غلط هم باشه ولی به عنوان یه نظر مخالف باید پذیرفته بشه.</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2020 13:21:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفکر داعشی</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B9%D8%B4%DB%8C-deebgzvxdtvb</link>
                <description>داعش یه گروه از مسلمانهای سنی مذهب بودند که تحت آموزشهای مذهبی خاصی قرار گرفتند و چون یکی از ارکان این تفکر سرسپردگی بدون تفکر است این بلای خانمان سوز رو بر سر بشریت آوردند.خدا رو شکر طومار این گروه افراطی و بنیادگرایانه بسته شد.ولی تفکرات این چنینی میتونه خیلی برای همه ی ملتها خطرناک باشه.کسی که فکر میکنه هر چی اون ببینه و بگه و نظر و عقیده اش هر چی هست همون حق هست و همون خوب هست و خلافش بد و غلط و ناصواب هست رو هم میشه در دسته ی تفکرات افراطی جای داد.کسی که اجازه ی فکر مخالف رو نمیده کسی که برای مخالف خودش حرمتی قایل نیست کسی که فکر میکنه چون او چیزی رو خوب می بیند دیگری هم باید همون چیز رو خوب ببیند دچار تفکر سیاه وسفید هست یه جور تفکر غلط و افراطی.داعش میگفت همه ی آدمها و ادیان غیر از ما کافرند و سزای کافر کشتن اوست.انسان چون ناقص هست و نقص جزء و جود انسان هست همیشه خاکستری هست دیدن یک آدم تماما به شکل سفید و مثبت و دیدن یه آدم دیگه تماما سیاه و منفی میتونه دنیا رو جای خطرناکی کنه.به باور من در وجود همه ی آدمها نقاط مثبت هست ممکنه ما نبینیم و در وجود همه ی آدمها نقاط منفی هم هست و باز هم ممکنه ما نبینیم.وقتی تعصب داریم طوری مغز ما به ما گزارش میده که نمی تونیم عیب و ایراد ها رو ببینیم یه حدیثی هست که میگه عشق یه چیز چشم رو کور و گوش رو نابینا میکنه همراه با عشق تعصب هم هست و این تعصب باعث میشه پرده ای روی چشم و گوش ما بیاد و نتونیم عیب های معشوق مون رو ببینیم .دنیای آدمهای واقعی دنیای ترکیبی سیاه و سفید و بد و خوب هست دنیای درست و غلط هست مراقب باشید با تقسیم بندی آدمها به کافر و مسلمان مثل داعش رفتار نکنید.مراقب باشید داعش مجازی هم نشین.</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Feb 2020 09:12:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا به اشتباهام کمتر گیر میدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-uuonhlboixkd</link>
                <description>مدتی هست با دوستی کاری رو شروع کردیم.دقیقا تو ماه اول تماما ضرر دادیم! ولی من اصلا ناراحت نیستم.من برام هزار تومن هم هزار تومنه ولی وقتی میفهمم برای رشد باید هزینه کنی ناراحت نمیشم.من میدونم حرکت ما از اشتباهات زیاد به اشتباهات کم هست میدونم تو دنیای رقابت و بی رحم امروزی کسی نیست نی نی به لالات بزاره میدونم اولین اصل اقتصاد بی رحمی هست ولی باز هم کاملا معتقدم آزمودن یه راه بهتر از نیازمودنش هست البته راهی که ما رفتیم بر اساس راهنمایی های یه متخصص بود ولی احتمالا یه جاهایی پارامترها درست اندازه گیری و سنجیده نشده.بهر حال یه ماه مون به هدر رفت.ضرر مالی دادیم.از دیروز که با رصد بهتر مشکل رو فهمیدیم داریم راه رسیدن به هدف رو عوض میکنیم با یه متخصص دیگه صحبت کردیم و قرار شد با نظر ایشون بریم جلو.خوبی کار ما اینه که زندگیمون رو فلج نمیکنه ما روی تموم زندگیمون تست نمی کنیم روی حاشیه امنی داریم تست میکنیم که خیلی فشار زیادی بهمون وارد نیاره.بهر حال بر خلاف شریکم که دیروز بشدت عصبانی و ناامید بود من ناراحت نیستم من یقین دارم تجربه ی ما میتونه قطعا تو آینده خیلی خوب بهمون کمک کنه ما تجربه رو خریدیم داریم آنالیز میکنیم کجای کارمون ایراد داره...</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2020 11:07:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ببین ساختن چقد سخته....</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%DA%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-pexwfzf5n06t</link>
                <description>یه ترانه ای هست از منصور که توش از ساختن میگه.بنظرم ساختن واقعا سخته ولی ویرونی خیلی آسونه.میشه خانه ای رو که ماهها و بلکه سالها وقت صرف ساختنش شده رو به کمتر از ساعتی نابود کرد.میشه یه خانواده رو به کمتر از ساعتی به باد فنا داد.من هیچ علاقه ای به نابود کردن و خراب کردن آدمها و روابط شون ندارم.تلاش میکنم از یه رابطه هر چی به ذهنم مثبت هست رو بیان کنم.تو تمام آدمهای این کره ی خاکی نکات مثبت و برجسته هست یکی صداش قشنگه یکی دندونهای زیبایی داره یکی متفکر خوبی هست یکی انسان با ادبی است یکی سواد خیلی خوبی داره یکی همدلی خیلی خوب بلده یکی بی ادب نیست و با نزاکت هست یکی اهل خانواده و خونه هست یکی خوش برخورده خلاصه هر انسانی یه چیزهای قابل تحسینی داره.چقدر خوب میشه وقتی چیزهای خوب آدمها رو بهشون بگیم تا اونها هم اعتماد به نفس شون بیشتر بشه هم عزت نفس شون افزایش پیدا کنه.چه ایرادی داره به جای دست روی گذاشتن روی کثیفی های آدمها چیزهای خوب شون رو ببینیم.منظورم من ابدا مثبت اندیشی اغراق آمیز نیست با بحث راز و جذب هم کاملا مخالفم.منتها وقتی میشه به خوبی های آدم ها نگاه کرد وقتی میشه از میان صد تا لیوان آب انتخاب کرد چرا اون لیوان گوارا و مناسبش رو انتخاب نکنیم چرا دنبال لجن باشیم؟هنر تو به رو آوردن بدیها و پلشتی آدمها نیست.هنر این نیست که عیب و ایرادی کسی رو تو حلقومش فرو ببری.هنر این نیست که بخوای به روش بیاری تا فکر نکنه نمی فهمی.هنر تو گذشتن و پذیرفتن هست.هنر تو اینه که بدونی تو هم پر از ایراد و اشکالی .هنر تو اینه که قبول کنی اون هم ممکنه روز خوبی نداشته.حال و روز و مود زندگیش الان مناسب نیست .هنر تو همدلی هست.هنر دیدن دنیا از زاویه چشم بقیه ....</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2020 12:43:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف میکنم من یک بازنده هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-w1tngpz67jb2</link>
                <description>من نتونستم با محور مختصات جامعه بیام بالا.نتونستم پرایدم رو ماشین بهتری کنم.نتونستم برای زنم طلا و النگوی بیشتری بخرم.هنوز ویلا و باغ هم ندارم.هنوز مدرکم هم لیسانس هست هنوز هم &quot;فوق&quot; نیستم.تو محصور مختصات جامعه ی ما آدمها رو میبرن روی X و Y که پول و خونه و مال و ثروت و مدرک هست.من رسما اعتراف میکنم تو این جدول حداقل تو بالاهاش نیستم.زیر مختصات جدولم.چسبیده به همون کف هرم مزلو.چیزی که باعث میشه خیلی اذیت بشم اینه که چرا یه زمانی با  مختصات جامعه رفتم جلو.چرا اینقدر برام مهم بود که چی میگن.چرا با عرف و مفهوم مسموم موفقیت خودم رو ملاک زدم.راستی تا یادم نرفته اینو رو هم به خصوصیات موفق نبودنم اضافه کنم که سیکس پک هم نیستم.احتمالا دماغم هم نیاز به یه عمل جراحی داره تا جامعه پسند بشه.ساعتها عمر عزیز رو گذاشتم که به چیزی برسم که از نظر اجتماع هنجار و مفید و درست بود حالا نگاه که میکنم می بینم من بخاطرش خودم و عمرم رو دادم...دیگه بسه.کافیه.نیاز به سوت و دست زدن ندارم.حاضرم یه نوشته به ماشینم بزنم و بگم رسما پذیرفتم که با معیارهای جامعه فاصله دارم.ولی دلم خوشه که هنوز میتونم از معیارهای خودم دفاع کنم هنوز یه سری چیزا برای من ارزش هست که برای جامعه ارزش نیست.هنوز میتونم به داشته های جامعه  نگاه کنم و بگم خدا رو شکر یه سری چیزها رو ندارم.خدا رو شکر یه سری چیزها رو که جامعه براش اهمیت نمیده رو هم دارم.حس خوبیه پشم حساب کردن....</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 13:27:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از حالت معمولی بودن دربیام و بشم لاکچری تر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%B4%D9%85-%D9%84%D8%A7%DA%A9%DA%86%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%B1-j5ilfwy6xgz8</link>
                <description>اگه من استاد دانشگاه بودم به دانشجوهام موضوع پایان نامه ارشد یا دکترا یا حتی لیسانس اینو میدادم که چرا یه آدم که همه چی اش طبق استاندارد جامعه پیش رفته یه مدرک معمولی داره یه خونه معمولی یه ماشین معمولی و یه زندگی معمولی نباید خوشحال و شاد باشه؟چرا باید همیشه فکر کنه که اونی که بالاتر از او هست بیشتر از او از زندگیش لذت می بره؟چرا باید یه آدم معمولی زور بزنه معمولی نباشه؟برای اینکه معمولی نباشه چقدر باید به خودش فشار بیاره؟چقدر باید بهای چیزهایی رو بدم که از حالت معمولی بودن دربیام و بشم لاکچری تر؟یکی دیگه هم از موضوعاتی که به دانشجویام میدادم این بود که برن تحقیق کنن از آدمها ببین که اونهایی که یخچال ساید بای ساید آمریکایی دارن خوشبخت ترند یا اونهایی که یخچال معمولی دارند؟حتما باید روی آمارش هم درست کار کنند.دانشجوها برن تحقیق کنن ببینن میزان درک حس رضایت و خوشبختی تو ماشین شاستی بلند بیشتره یا ماشین شاستی کوتاه؟دانشجوها برن با آمار استخراج کنن که سفر تو داخل ایران بیشتر حس رضایت و خوشبختی میده یا سفر به خارج از ایران؟حتما به دانشجوها میگفتم برن تحقیق کنن میزان طلایی که یه زن تو سر و گردنش هست چه رابطه ی مستقیمی با حس خوشبختی و رضایت از زندگی داره؟میگفتم برن و تحقیق کنن که آواکادو و ماهی سالمون بیشتر به آدم حس شعف و شادمانی میدن یا گوشت خروس و خیار و سیب؟خلاصه با هر چی که خلق الله تلاش دارن که به ما بگن ما از شما معمولی ها خوشبخت تریم ما این جوری حس رضایت بیشتری داریم رو میگفتم یه بار دیگه روش تحقیق کنن.من یقین دارم چیزهای خوبی میشه ازش درآورد..</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 08:52:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رحم های اجاره ای</title>
                <link>https://virgool.io/@aseddighi/%D8%B1%D8%AD%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-ur5zbszbrzxk</link>
                <description>وقتی هنوز پا مون رو تو این دنیا نذاشتیم وقتی هنوز همه ی زندگیمون از جفت تامین میشه و تو یه مایعی شناوریم نه دغدغه ی قسط داریم نه تورم نه نگرانیم که کی از ما خوشش اومد کی از ما بدش اومد خلاصه تو بهشت هستیم که یه باره میگن وقت رفتن به دنیاست.تو دنیا اولین کسانی رو که میبینیم و باهاشون دمخوریم پدر و مادرمون هستند اگه شانس بیاریم و آدمهای فهمیده و سالمی باشن میتونیم بزرگتر که شدیم بهتر زندگی کینیم ولی اگه ژنتیک مون یه کمی ایراد داشته باشه یا وقتی میخواسته یه جهش رخ بده و نداده یا یه جهش بد رخ داده ممکنه زندگیمون رو روال نباشه.تو کودکی یاد میگیریم برای رضایت و محبوب شدن جلو تنها تکیه گاههامون یعنی پدر و مادر یه کارهایی بکنیم که خودمون دوستش نداریم یه چیزهایی رو انجام بدیم و یه وانمودهایی بکنیم که نیستیم ...این قصه میگذره تو مدرسه هم مرتب چیزی رو انجام میدیم که برای روح وروان مون مناسب نیست....دیگه از یه جاهایی دنبال همون جفت میگردیم دنبال همون بهشت گمشده دنبال همون راحتی و آسایش.میریم دنبال رحم اجاره ای.عاشق یکی میشیم فکر میکنیم میتونه تمام نداشته هامون رو بهمون بده.غافلیم که در بهترین حالت آدمی هست مثل خود ما.وقتی بعد از مدتی میفهمیم یکی مث خودمونه حس میکنیم بهمون خیانت شده....یکی از رحمهای اجاره ای خراب شد.دوباره دنبال جایی میگردیم از ما مراقبت کنند ما رو از خطر و بلا دور کنن و بهمون پناه بدن.بعضی ها به مواد مخدر پناه میبرن بعضی ها به انواع اعتیاد رو میارن .اینجا دیگه رحمها فرق میکنه .هر چی دست مون بیاد بهش چنگ میزنیم تا از اضطراب مون کاسته بشه.یکی ممکنه تو کار خودشون خفه کنه..مدام دنبال&quot; دیگری حمایتگر &quot;  &quot; مایه آرامش  &quot;  و  &quot;  پرورش دهنده &quot;می گردیم....همه ی این کارها رو میکنیم تا رشد نکنیم.همه ی این کارها رو میکنیم تا به فراخوان روح مون جواب ندیم.ریسک نمی کنیم که رشد کنیم...علت همه ی اینها هم همون ترس مون هست.</description>
                <category>علی اصغر صدیقی</category>
                <author>علی اصغر صدیقی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2020 22:54:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>