<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وحید آصفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@asefi</link>
        <description>علاقه‌مند به ادبیات</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:37:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1851011/avatar/dQlh5Y.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وحید آصفی</title>
            <link>https://virgool.io/@asefi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات پسر بد (قسمت پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/@asefi/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-qg5fmdxkuqaw</link>
                <description>تابستان ۲۱ سالگی مصادف شد با اولین حضور من در مشهد بدون خانواده. جشنواره‌ی شعری بود و من به عنوان برگزیده دعوت شده بودم. یادمه اونوقتا هزینه‌ی ایاب‌وذهاب هم از طرف دبیرخانه جشنواره پرداخت می‌شد و من هزینه‌ی پرواز گرفتم و با اتوبوس خودمو به مشهد رسوندم که در مخارج صرفه‌جویی کنم! در مورد جشنواره و کوه سنگی و شاندیز و سکه‌های آخر جشنواره و اینا چیزی نمیخوام بگم. میخوام در مورد یه اتفاق توی اون مسافرت صحبت کنم.داداش کوچیکترم بهم یه مقدار پول داده بود که یه انگشتر بخرم و اون رو متبرک کنم به ضریح حضرت و واسش ببرم. اصرار هم داشت که روی بدنه‌ی انگشتر عدد 90 رو حک کرده باشن. ظاهرا نشونه‌ی خلوص بالای نقره بود یا یه همچین چیزی. از نحوه‌ی خرید و دست و پا زدن لای زوّار حضرت هم چیزی نمیگم. یه خادم پیر هم بود که فقط داد میزد &quot;زوّار جلویی جا بدن به زوّار عقبی.&quot; به هر تقدیر انگشتر درشتی خریدم و متبرک کردم و راه افتادم سمت هتل محل برگزاری. تو راه به صورت اتفاقی دیدم یه آقایی داره با یه وسیله خودکار مانند روی انگشتر حکاکی میکنه. یکم ایستادم به تماشا. انصافا خط خوشی داشت و در ریزترین حالت ممکن حکاکی می‌کرد. گفتم ببخشید شما چقدر می‌تونین ریز بنویسین؟ گفت خیلی ریز. می‌تونم حمد و سوره رو روی عقیق اون انگشتری که دستته بنویسم. کُپ کرده بودم! ولی راست میگفت. کلی نمونه کار داشت و دستشم تند بود. گفتم میشه رو انگشتر منم بنویسی؟ گفت چی بنویسم. گفتم مصطفی. همونجور که داشت حکاکی می‌کرد گفت به به. چه انتخاب خوبی. ولی مصطفی تنها که نمیشه. مثلا باید بزنم محمد مصطفی (ص)  یا حضرت مصطفی (ص) یا هرچی خودت بگی. یکم نگاش کردم گفتم بنویس مصطفی آصفی. یارو یهو دست از کار کشید گفت چی؟ گفتم مصطفی آصفی. گفت آصفی یعنی چی؟ گفتم فامیلمونه‌. انگشترو واسه داداشم میخوام اسمش مصطفی‌ست. آقاهه پاشد. خیلی آروم من رو تا دم در راهنمایی کرد و گفت برو عمو. برو تا بد دهنی نکردم.</description>
                <category>وحید آصفی</category>
                <author>وحید آصفی</author>
                <pubDate>Mon, 31 Oct 2022 15:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات پسر بد (قسمت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@asefi/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-jc5bvdbez0za</link>
                <description>اونوقتا یه همسایه داشتیم خیلی رو مخ بودن. خییییییییییییییییلی رو مخ بودن. یه خونه ی چهار طبقه داشتن که سه طبقه‌ش خالی بود ولی اجاره نمی‌دادن. می‌گفتن گذاشتیم برای آینده‌ی مانی. مانی کی بود؟ مانی پسر لوسشون بود که  منت می‌گذاشت و گاهی می‌اومد توی کوچه با ما  بازی می‌کرد. ما هم تا جایی که می‌شد به بهانه‌های مختلف و حق و ناحق تن و بدنشو سیاه و کبود می‌کردیم.مانی آتروپات داشت!صابون کاغذی داشت!!دست به توپی که توی جوب  می‌افتاد نمی‌زد!!!تو کیفش لیوان داشت!!!!هر چی از این بشر بگم کم گفتم.اولین خانواده‌ای که توی محله ما مبل خرید همین همسایه‌مون بود.یبار داشتیم فوتبال بازی می‌کردیم مامان مانی از پنجره داد زد: «مانی جان واسه چی تو این گرما داری بیرون بازی می‌کنی؟ بیا خونه بشین روی مبل»مانی هم خداحافظی کرد و رفت  بشینه روی مبل...</description>
                <category>وحید آصفی</category>
                <author>وحید آصفی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Oct 2022 12:49:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات پسر بد (قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@asefi/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-lpau59ul1w82</link>
                <description>توی خونه‌ی پدری که بودم پاییز که می‌شد و به قول بابا انار‌ها که آب فاییز(پاییز) را می‌خوردند برای خرید انار به صورت خانوادگی با پیکان به سمت شهرضا که تقریبا یک‌ساعتی با ما فاصله داشت و پر از باغ‌های انار بود می‌رفتیم و صندوق عقب پیکان را پر از انار می‌کردیم و برمی‌گشتیم. البته شهرضا یک شهر مذهبی هم بود و برادر امام رضا یا یک همچین کسی در آنجا به خاک سپرده شده بود و در اطراف مرقد ایشان پر بود از مغازه‌هایی که برای ما چهار پسر خانواده در آن سن جذابیت‌های زیادی داشت. اسباب‌بازی‌های جدید، تفنگ‌های خفن، سرکلیدی‌های عجیب و توپ های خوشگل. ولی پدر به دلایلی که بسیار واضح بود هربار از رفتن به مرقد و بالطبع آن بازار، شانه خالی می‌کرد. یکی از همین دفعات خیلی خیلی اصرار کردیم که برویم زیارت. زیارت بهانه بود ولی می‌گفتیم زیارت که به هدف شوممان رنگ و بوی مذهبی بدهیم. ولی بابا هیچ رقمه با ما کنار نیامد. و فشار وارده بر پیکان را بهانه کرده بود و می‌گفت کون ماشین خوابیده کف جاده. کون ماشین همون قسمت عقب ماشینه. چون پر از انار بود یکم رفته بود پایین‌تر. ولی بابا عقیده داشت که داره روی زمین کشیده میشه. واسه همین من و دو تا از داداشا نشسته بودیم صندلی جلو که فشار کمتری به قسمت عقب ماشین بیاد. هر چه کردیم نشد و بابا پیروز شد. داشتیم از شهر خارج می‌شدیم که پلیس جلوی مارو گرفت و خواست بابا رو به خاطر نشوندن سه تا بچه رو صندلی جلو جریمه کنه. بابا پیاده شد و در کمال ناباوری به افسر گفت آقا خجالت بکش! ما زوّاریم (زوّار جمع مکسر زائر). افسر ولی گوشش بدهکار نبود و بابا رو جریمه کرد. بابا هم برگ جریمه رو جلوی اون افسر پاره کرد و ریخت رو زمین و نشست توی ماشین و گازشو گرفت سمت شهر خودمون. تو راه گاه و بیگاه می‌گفت کیف کردین چجوری بابای باباشو درآوردم؟! غروب بود و ما زوّاری بودیم با یک پیکان که کونش به خاطر وزن زیاد انارها روی زمین کشیده می‌شد....</description>
                <category>وحید آصفی</category>
                <author>وحید آصفی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Oct 2022 15:39:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات پسر بد (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-mlvzx4hpdxdt</link>
                <description>یادمه اولین کتابی که خوندم سال سوم ابتدایی بودم. کتابی که توی مدرسه به عنوان جایزه بهم دادن و بعدها فهمیدم پدرم اونو خریده بود! اسم کتاب کدوی قِل قِل زن بود. تقریباً دو برابر کتابهای درسی بود و حدود ده یا پونزده صفحه داشت که یکی در میان رنگی بودن و توی اونا نقاشی مواجه‌ی پیرزن با شیر و پلنگ و گرگ رو نشون می‌داد.نامه‌ی پیرزن به دخترش این بود: &quot;من عصر جمعه به منزلتان می‌آیم، غذایی که باب دندان من باشد بپز؛ به شوهرت هم بگو که لباس دامادی خود را بپوشد تا قامت برازنده‌ی او را در لباس دامادی ببینم&quot; تقریباً تمام جمله‌های کتاب رو حفظ بودم. حس می‌کردم روش استفاده از کتاب همینه. باید انقد بخونی تا حفظ بشی.هنوز هم یادم هست پیرزن زرنگ قصه چطوری سر همه را کلاه گذاشت و رفت و آش و پلو خورد. حتی جمله‌هایی که همین حالا هم چیزی از اونها نمیفهمم! مثلا جواب پیرزن از داخل کدو به حیوانات قصه: &quot;والا ندیدم، بلا ندیدم، به سنگ تق توق ندیدم، به جوز لق لوق ندیدم! قلم بده، هولم بده، بگذار بغلتم و برم.&quot; آخر قصه هم که بعدها متوجه شدم آخر خیلی قصه هاست! &quot;پیرزن پا به فرار گذاشت، دوید، دوید تا رسید به خانه‌اش. داستان ما سرآمد، ولی کلاغه بخونه‌اش نیامد.&quot; اینکه کلاغ که بود و چه کرد و چرا به خانه‌اش نیامد هم داستانی بود که تقریباً حالا هم اصلش را نمیدانم!! </description>
                <category>وحید آصفی</category>
                <author>وحید آصفی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Oct 2022 07:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات پسر بد (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@asefi/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-c0frt1ieiqdt</link>
                <description>رفیقم یه داداش داشت که خیلی از ما کوچیک‌تر بود.انقد کوچیک‌تر بود که یادمه بچه که بود می‌آوردنش توی کوچه و ما نوبتی بغلش می‌کردیم. بزرگ که شد لات شد. از این دعوایی‌ها. از این سردردیا. از این موتور هزاریا. از این شلوار شیش جیبیا. از این باشگاهیا. شده بود دوبرابر من و داداشش. سیبیل داشت اندازه ناصر الدین شاه. کاپشن چرمی مشکی با روکوبی‌های فلزی می‌پوشید. مچ‌بندم داشت. از اینا که پهلوونا می‌بندن رو دستشون. یبار با موتور پیچید جلوم گفت داش وحید میای بریم تا پست بانک؟ می‌خوام یه سیمکارت بگیرم بلد نیستم. گفتم آره چرا که نه. بدم نمیومد یه دوری با موتورش بزنم. موتورای بالای ۲۵۰ سی‌سی رو میگن موتور سنگین. سینا یه موتور سنگین داشت. راستی اسمش سینا بود. البته هست! رسیدیم پست بانک. اونوقتا برای خریدن سیمکارت باید میرفتی پست بانک. خلاصه یه فرم دادن دست سینا گفتن پر کن. ایستاده بود کنار پیشخوان و با یه خط خیلی افتضاح فرم رو پر می‌کرد. وقتی تموم شد خانمه بهش گفت بشینین صداتون میزنم. گفت بدین بریم دیگه خانم.این اداها چیه؟! به هر ترفندی بود کشیدم آوردم نشوندمش.سینا گفت اینا کارشونه. مردمو معطل می‌کنن. الکی می‌خوان بگن سرشون شلوغه. گفتم نه بابا. اینجوری ام نیست. ما یه پست بانک بیشتر تو شهرمون نداریم. بلاخره شلوغه. داشتم آرومش می‌کردم که صداش زدن. پا شدیم رفتیم. خانمه گفت آقا شرمنده به شما سیم کارت تعلق نمی‌گیره. سینا رو میگی! آتیشی شد که بیخود تعلق نمی‌گیره! چرا اینهمه آدم دارن سیمکارت می‌گیرن به من که رسید تعلق نمی‌گیره؟! حالا چون قیافم خلافه ترسیدین برم مزاحم تلفنی بشم با سیمکارتتون؟! چون داد زدم می‌خواین حقمو بخورین؟ خانمه گفت آقا چرا شلوغ می‌کنی؟ به سن قانونی نرسیدی.۱۷ سالته.  مگه من می‌تونستم جلو خنده‌مو بگیرم؟! مگه سینا هزار تا قسم به من نداد به کسی نگم؟ مگه من از اون روز این داستانو واسه هزار نفر تعریف نکردم؟!</description>
                <category>وحید آصفی</category>
                <author>وحید آصفی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Oct 2022 17:03:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>