<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید مصطفی حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aseyed_mostafa</link>
        <description>یه دانشجوی فسیل</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 16:09:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5298/avatar/iPdGti.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید مصطفی حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@aseyed_mostafa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوشته‌های یک فسیل زنده (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@aseyed_mostafa/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B3%DB%8C%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-enh6nbtg8w2t</link>
                <description> به نام آنکه جان را فکرت آموخت  /  چراغ دل به نور جان برافروختسلام!خب ادامه بدیم. اگه که قسمت قبل رو نخوندید می‌تونید از لینک زیر بهش دسترسی داشته باشید. https://virgool.io/@aseyed_mostafa/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B3%DB%8C%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-t2xqnha0fpeh یک فعالیت فرهنگی جدیاز اون قضیه‌های قبل رد می‌شیم و میریم سراغ بحث شیرین نشریه :).نشریه هم دنیای خودش رو داره که کاملا متفاوته. توی دو تا نسخه آخر مجله فرامتن یعنی شماره ۹ و ۱۰ فعالیت کردم. توی شماره ۹ چون دبیر انجمن بودم و نشریه رو خود بچه‌ها انجمن دست گرفته بودند و صاحب امتیاز نشریه انجمن هستش درگیر فعالیت‌های نشریه بودم اما نه خیلی جدی. توی شماره ۱۰ مدیر مسئول شدم و اون موقع فهمیدم که چقدر نشریه کار سخت و طاقت فرسا و در عین حال جالبیه.آخرین نسخه محله یعنی شماره ۸ فکر کنم ۴ سال ازش می‌گذشت و دیگه نشریه داشت خاک می‌خورد. تصمیم گرفتیم زندش کنیم ولی چون تیم نشریه همون بچه‌های انجمن بودیم سالی یه نسخه بیشتر نتونستیم بدیم. که خدایی خیلی مجله خوبی شد و خیلی ازش تعریف شد. تجربه نشریه رو باید از بچه‌های تیم سردبیری بپرسید براتون بهتر تعریف می‌کنند. ولی یه چیزی که می‌خواستم بهتون بگم اینه که ما همراه نسخه شماره ۱۰ یه ضمیمه انتقادی به دانشکده دادیم به اسم دیباگ که خیلی از اون بالایی‌ها خوششون نیومد که ما این رو یه موفقیت تلقی می‌کنیم حتی قبل از این‌که چاپ بشه رسوندیمش به دست رئیس دانشگاه و خوشش اومد و حمایت کرد :). تاثیرات خودش هم گذاشت و حرفامون شنیده شد. نشریه رو دست کم نگیرید اگه به این مدل کار‌ها علاقه دارید حتما برید و دوباره فرامتن رو زندش کنید و مطمئن باشید که هم دیده می‌شه و هم خونده می‌شه.چهارمین توصیه دوستانه اینه که نشریه به اعتلای روح و ران‌تون خیلی کمک می‌کنه. برید سراغش و با یه تیم جدا از انجمن به طور موازی با انجمن اون رو پیش ببرید.نیاز به یک بزرگ‌تر دل‌سوزیکی از چیزهایی که خیلی غصش رو خوردیم و هنوز هم این مشکل کم و بیش هست، فاصله بین ما دانشجوهای کارشناسی با دانشجوهای تحصیلات تکمیلی و استادها بود. خیلی ایده زدیم برا این رفع این مشکل رفتیم با بچه‌های ارشد، دکترا رفیق شدیم، اونا رو آوردیم تو جمع خودمون، رفتیم گشتیم بین استادا ببینیم کدوم‌هاشون از همه پایه تر هستند، با اونا سعی کردیم روابط دوستانه‌ای برقرار کنیم. باهاشون جلسه گذاشتیم حرفامون رو بهشون زدیم، حرفای اونا رو شنیدیم، درد و دل کردیم، بهشون نقد کردیم و تونستیم با کمک اون‌ها حرفامون رو به گوش بالا سری‌هامون برسونیم.اسم استاد‌ها رو نمی‌برم خودتون باید پیداشون کنید فقط اینو بدونید که استاد‌ها از آنچه سر کلاس می‌بینید پایه تر هستند. به یه نکته ریزی هم توجه کنید که یکی از همین استادهای خوبمون می‌گفتند که مدرک شعور نمیاره و آدم باید خودش با شعور باشه. قصد توهین به کسی رو ندارم فقط گفتم که شما مثل من گول نخورید :).  پنجمین توصیه دوستانه اینه که فرصت هم‌نشینی با استا‌دهای خوب رو از دست ندید مخصوصا بچه‌های خوابگاهی چون تو نبود خانوادتون می‌تونید به عنوان یه بزرگ‌تر دل‌سوز روشون حساب کنید.صنعت یا دانشگاه یا هردو؟خب یه کم از فضای دانشکده میایم بیرون و میریم وارد صنعت می‌شیم. از قدیم گفتن عالم بی عمل و زنبور بی عسل و این حرفا. حرف کاملا درستیه؛‌ حتی اگه می‌خواین تا تهش درس بخونید، استاد بشید، از این مملکت برید یه جای دیگه و همه این‌ها سعی کنین شده حتی یه بار یه طور مختصر و کوتاه تجربه کار واقعی داشته باشید. اگرم که خیلی درگیر نمره و این‌حرفا نیستید و هدفتون بازار کار و کار توی مملکت خودتونه کار رو هنگام تحصیل جدی تر بگیرید. نه همه وقتتون رو بگذارید روی کار نه همشو رو بگذارید روی درس یه حداقلی رو برای درس در نظر بگیرید و بقیه وقتتون رو سعی کنید علمی که دارید توی دانشگاه کسب می‌کنید رو یه جا توی صنعت پیاده کنید. توی دوران تحصیلتون دنبال درآمد آن‌چنانی از کار نباشید سعی کنید تجربه به دست بیارید تجربه مهم‌تر از پوله هنوز جوون هستید و وقت و انرژی دارید که چیز‌های مختلفی رو تجربه کنید. سعی کنید وارد صنعت بشید جایی که آدما برای نمره پروژه نمی‌زنند، وقتی یه کسی یه چیزی رو ازت می‌خواد و بهش قول می‌دی باید به قولت عمل کنی، باید سر وقت کار رو تحویل بدی و هزار تا تجربه دیگه که فقط توی صنعت میشه اون‌ها رو بدست آورد و با درس خوندن بهش نمی‌رسید.آخرین توصیه دوستانه هم این‌که راه خودتون رو پیدا کنید و آدم تک بعدی نباشید. شما رو دانشجو صدا می‌زنند نه دانش‌آموز به معنی و مفهوم دانشجو خوب فکر کنید. «در پناه حق»کامنت بذارید و نظرتون رو بگید. ممنون :)‍</description>
                <category>سید مصطفی حسینی</category>
                <author>سید مصطفی حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2019 11:09:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته‌های یک فسیل زنده (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@aseyed_mostafa/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B3%DB%8C%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-t2xqnha0fpeh</link>
                <description>به نام آنکه جان را فکرت آموخت / چراغ دل به نور جان برافروختسلام!فارغ التحصیلی بچه‌های ۹۴ فرصتی را بوجود آورد تا بعضی از خاطره‌ها و تجربه‌هام توی این ۵ سال را برای شما بنویسم. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.شروع دانشگاهواسه کسایی که من رو نمی‌شناسند بگم که دانشجوی ورودی ۹۳، ترم ۱۰ ای، یه دوره دبیر انجمن علمی مهندسی کامپیوتر، یه دوره نایب دبیر،‌ مدیر مسئول نسخه شماره ۱۰ نشریه فرامتن و از همه مهم‌تر یک یزدی.خب از اول شروع کنیم. دانشجوی خوابگاهی بودم و همون اول با همشهریام که هم مدرسه‌ای هم بودیم و سه تامون هم کامپیوتری بودیم هم اتاقی شدم. اون اولا دانشکده رو نمی‌شناختم واسه همین با بچه‌ها رفتیم سمت کانون‌های فرهنگی از بین کانون‌ها با مهدی و حسین و معین رفتیم سراغ کانون تئاتر. البته لازمه بگم که در گذشته سابقه اجرای نمایش داشتم. (تو پیش‌دبستانی نقش یه درخت پیر رو بازی کردم! :) ) خب تجربه جالبی بود برام،‌ آدمای متنوعی از نظر سن، سطح فکری، سلیقه، رشته، هدف برای ادامه زندگی و خیلی چیزای دیگه. هر کدوم یه جوری تو شکل دهی شخصیت من تاثیر داشتند. یه سال و نیمی توی اون کانون بودم. توی اون راهروی تنگی که کانونا هستن روزای زیادی رو سپری کردم. راهروی عجیبیه یه جور خاصی بهش وابسته می‌شی و دل کندن ازش سخته برات. از بهترین تصمیماتی که گرفتم تو این چند سال رفتن توی اون راهرو بود. توی اون راهرو بچه‌ها هدفشون فرق می‌کنه برا درس نمیان اونجا واسه یه هدف بزرگ‌تر کنار هم جمع می‌شن فعالیت می‌کنند و هوای هم رو دارند.اولین توصیه دوستانه‌ای که دارم اینه که یا خودتون برید توی اون راهرو و عضو یه کانون بشید و فعالیت کنید یا دوستایی رو انتخاب کنید که توی اون راهرو فعال باشند. این کار هم به نفع دنیاتونه هم به نفع آخرتتون.ورود به دانشکدهخب یه کم می‌گذاریم رو دور تند و می‌ریم جلو میرسیم به آخرای ترم ۴، فروردین و اردیبهشت سال ۹۵. اون موقع با دانشکده بیشتر آشنا شده بودیم. دوست‌هایی از بچه‌های سال بالایی به دلیل این‌که همیارمون بودن یا TA بودن پیدا کرده بودم و بنا به دلایلی دیگه نمی‌خواستم توی کانون فعالیت کنم و می‌خواستم بیام بیرون. یادمه یه شب توی خوابگاه توی یه اتاق نمور و تاریک (توصیف صحنه رو حال کردین) درباره آیندم تو دانشگاه تصمیم گرفتم. تو اون اتاق با یه سری بچه‌های ۹۲ و ۹۳ دور هم جمع شدیم و شروع کردیم به بحث که دانشکده تقریبا مزخرف‌ترین جای دانشگاه داره می‌شه و باید خودمون یه تغییری توش ایجاد کنیم چون کسی به فکر دانشجوی کارشناسی نیست تو این دانشگاه. تصمیم گرفتیم بریم توی انجمن علمی و از اون طریق تلاش کنیم که محیط و فضای دانشکده رو اعتلا ببخشیم.کاندید شدم با یه سری از بچه‌های دیگه یه ائتلاف تشکیل دادیم به اسم فهرست امید و رای آوردیم و رفتیم داخل انجمن. بچه‌ها منو به عنوان دبیر انتخاب کردن. اون اوایل واقعا نمی‌دونستم باید چیکار کنم تا حالا تجربه مشابهی هم نداشتم. تنها کاری که به نظرم رسید این بود که از بقیه مشورت بگیرم و از تو حرفاشون ایده بگیرم و با بچه‌های انجمن مطرح کنم و سعی کنیم جلسات هفتگی بذاریم و بچه‌هایی که فکر می‌کردیم که خلاق هستن و دوست داشتند که کمک کنند توی جلسه‌هامون باشند و ازشون کمک بگیریم یه سری جلسات داخلی هم برگزار می‌کردیم بین خودمون ۷ نفر تا تصمیم نهایی رو بگیریم. کم کم همه چی روی روال افتاد و خوب پیش می‌رفت. هر روز که می‌گذشت به این جمله بیشتر اعتقاد پیدا می‌کردم که «من وقتی پیشرفت می‌کنم که همه افراد اطرافم پیشرفت کنند.» در حقیقت پیشرفت فردی در گرو پیشرفت جامعه‌ایه که توش داره زندگی می‌کنه. پس واسه خودخواهی هم که شده تلاشم رو می‌کردم که شرایط خوب پیش بره.کار گروهی جدی رو توی انجمن یاد گرفتم و می‌تونم بگم شاید به ظاهر اعضای انجمن ۷ نفرن ولی پشت قضیه حدود ۲۰ نفری بودیم که داشتیم بهم ایده می‌دادیم و کمک می‌کردیم. یه توزیع تقریبا نرمال از بچه‌های ۹۲، ۹۳ و ۹۴ که اگه اینا نبودن اصن کارای انجمن پیش نمی‌رفت. ازشون اسم نمی‌برم ولی بدونین برای تک تک برنامه‌ها خون دل خوردن که خوب برگزار بشه.دومین توصیه دوستانه اینه که تو انتخاب آدمای اطرافتون خیلی دقت کنید چون اینا هستند که به شخصیتتون شکل میدن.همدلیتو هر دو دوره انجمن سعی کردیم که همین جوری باشیم. چه جوری؟ یه دل، همراه و دغدغه‌مند. سعی کردیم رفیقامون رو بکشونیم بیاریم تو انجمن و جامعمون رو بزرگ‌تر کنیم، به بچه‌ها امید بدیم و بگیم همه‌چی درس نیست و باید زندگی کرد و براش جنگید. سعی کردیم فقط علمی به قضیه نگاه نکنیم و تلاش کنیم فرهنگ خودمون رو هم بالا ببریم. با بالا دستیا جلسه گذاشتیم، دعوا کردیم، خون دل خوردیم و در عین حال کلی تجربه خوب کسب کردیم و کلی خاطره خوب به جا موند.چرا انقدر از انجمن گفتم؟ واسه این نبود که بخوام بگم من فلانم و فلان کار کردم و گزارش بدم و پز بدم، نه، برا این بود که بگم توی انجمن زندگی کردم برای این بود که بگم همدلی خیلی مهمه تو این سال‌هایی که توی دانشگاه هستید. ما آدما موجودات اجتماعی هستیم که زندگی تنهایی برامون خیلی سخته و به راحتی نمی‌تونیم با خودمون کنار بیایم واسه همین به بقیه نیاز داریم. سعی کنین با هم همدل بشید با بچه‌های ورودیتون با بقیه ورودیا با بقیه رشته‌ها، به هم تهمت نزنید، پشت سر هم حرف نزنید، اگه مشکلی پیش اومد با حرف زدن قضیه رو حل و فصلش کنید نگذارید کش پیدا کنه، جوری که دیگه حاضر نباشید جواب سلام هم رو هم بدید.یه نکته‌ای که هست اینه که بچه‌ها فکر می‌کنند انحمن مال کسایی هستش که توش هستند و باید بگم نه توی آیین‌نامه هست که تمامی دانشجو‌های اون رشته به طور پیش‌فرض عضو هستند و وظیفه دارند برای بهبود شرایط خودشون و دوستاشون تمام تلاششون رو بکنند؛ پس انقدر پشت سر این بچه‌ها حرف در نیارید و خودتون هم پاشید برید فعالیت کنید.یه سری هستند اون بالاها ماها بهشون میگیم «اسمشو نبر» وظیفه خودشون می‌دونند که چوب لای چرخ شما بگذارند و سعی کنند شماها رو از انجام یه سری کار‌های دیگه منصرف کنند. میخوان که دلسردتون کنند و کاری کنند که شما مطیع اوامر اون‌ها بشید و فقط بله قربان بگید. جلوشون وایسید و بهشون بگید نه و ازشون نترسید. البته بعضیا جاها کمک هم می‌کنند و حتی شاید منت بگذارند سرتون که کمک کردیم ولی خب دارن وظیفشون رو انجام می‌دن شما نگران نباشید :).سومین توصیه دوستانه اینه که همدلی‌تون رو همیشه حفظ کنید و نگذارید کسی یا چیزی باعث از بین رفتنش بشه.خب بیشتر از این طولانیش نمی‌کنم بقیش رو توی یه مقاله دیگه می‌نویسم که خسته‌کننده نشه!کامنت بذارید و نظرتون رو بگید. ممنون :)قسمت دوم رو می‌تونید از اینجا دنبال کنید. https://virgool.io/@aseyed_mostafa/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B3%DB%8C%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-enh6nbtg8w2t </description>
                <category>سید مصطفی حسینی</category>
                <author>سید مصطفی حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2019 19:33:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>