<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آموزه بزرگان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ash_arbozorgan</link>
        <description>کانال تلگرامی آموزه بزرگان: 
t.me/ash_arbozorgan</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:45:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4698022/avatar/aKzdVz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آموزه بزرگان</title>
            <link>https://virgool.io/@ash_arbozorgan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خلاصه برنامه ۱ گنج حضور</title>
                <link>https://virgool.io/@ash_arbozorgan/%DA%AF%D9%86%D8%AC-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-nrcwcfgfvkxo-nrcwcfgfvkxo-nrcwcfgfvkxo</link>
                <description>مولاناخلاصه برنامه شماره ۱ گنج حضورهست هوشیاری ز یاد ما مضی/ ماضی مستَقبلَت پرده خداآتش اندر زن به هر دو تا به کی/ پر گره باشی ازین هر دو چو نیدر این لحظه شما ناظر افکارتان باشید تا ببینید به چه می اندیشید. این نظارت بر فکر باعث می‌شود خودتان را از فکر منفصل و جدا نمایید. وقتی از فکر منفصل می‌گردید، دیگر فکر نمی‌تواند شما را به خود بکشد و جذب کند. وقتی اتفاقی می‌افتد، می‌بینید که اتفاق چطور ما را می‌بلعد. بعضی مواقع بلافاصله واکنش رخ می‌دهد مثلا خشم و ترس ایجاد می‌گردد زیرا ما در لحظه با فکرمان عجین، هم هویت و هم جنس می‌شویم. حال میخواهیم ناظر فکرمان باشیم تا فکر نتواند ما را به خودش بکشد و با خود هم هویت کند.فطرت، عشق، خلاقیت و زندگیاین معانی را یا این لحظه تجربه می‌کنیم یا هیچ زمانی نمی‌کنیم. این معانی در گذشته و آینده تجربه نمی‌شوند بلکه فقط با زنده بودن حس ارتعاش زندگی، آرامش، شادی و وحدت در تمام وجودمان امکانپذیر می‌گردد. اگر بتوانید افکارتان را تماشا کنید، خواهید دید خالق آنها هستید. اکنون شما فکر ایجاد می‌نمایید و از فکرتان، خود می‌سازید. متأسفانه بجای اینکه خودتان را بشکنید، به آن میچسبید؛ آنها را با خودمان در حافظه داریم که ما را آزار می‌دهند. با تماشای افکارمان خواهیم دید که هر لحظه فکری تولید می‌کنیم و اگر خودمان را از آنان منفصل نماییم این افکار خود به خود از بین می روند و نمی توانند ما را به خودشان بکشند و با خود ببرند. در این صورت خالق فکرمان باقی خواهیم ماند.اقبال لاهوری:فطرت آشفت که از خاک جهان مجبورخودگری خودشکنی خودنگری پیدا شدخودگر هم خود درست میکند یعنی می سازد و به آن نگاه میکند و دوباره میشکند. چه زمانی می‌شکند؟ همان لحظه ای که می سازد. آن چیزی که به وجود می‌آید، همان لحظه از بین می‌رود و چیزی برای آینده نمی‌ماند. این بیانگر آن است که اگر ما این تمرین را از اول می‌دانستیم، هر اتفاقی می‌افتاد، آن را تمام می‌کردیم و هیچ غصه،خشم و کینه‌ای نداشتیم.از طریق تمرین نظارت بر افکارمان، عاملی در ما خود به خود ایجاد می‌گردد که می‌تواند فکرمان را تماشا کند. آن عامل، دیگر از نوع فکر و فرم نیست( حس های بدن یا افکار و احساسات ). وقتی آن را بيابید یک دفعه می‌بینید که آرامشی در وجودتان دمیده می‌شود و زندگی در شما شروع به حرکت می‌کند. ما با مقاومت در لحظه، جلوی زندگی را گرفته ایم. باید این لحظه را همان طور که هست، بپذیریم. همیشه منتظر زندگی در آینده هستیم. منتظریم تا یک نفر به زندگی ما معنا بخشد یا اتفاقی در آینده رخ دهد و زندگی از آن زمان شروع شود. درست است که به انتظار عادت کرده ایم ولی اکنون می‌خواهیم به این معنا پی ببریم که زندگی فقط در این لحظه است.انتظار، ما را به جایی نمی‌رساند. کسی نمی‌آید تا به زندگی ما معنا بدهد. فقط خودمان هستیم که می‌توانیم به زندگی خویش معنا دهیم. هر فردی مسئول زندگی خود و مسئول پاک نگه داشتن درون خویش از آلودگی های فکری و هیجانی است.</description>
                <category>آموزه بزرگان</category>
                <author>آموزه بزرگان</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 23:21:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت اَنگور</title>
                <link>https://virgool.io/@ash_arbozorgan/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%8E%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%B1-tkorzllwtzwu</link>
                <description>مولانا«انگور»، یا همون اُزوُمِ به ترکی و «عِنَبِ» به عربی و اِستافیلِ به رومی (یا یونانی‌)، خواسته مشترک چهار نفر هست!ادامه ماجرا رو از زبان مولانا بخونیم:چار کس را داد مردی یک دِرَمآن یکی گفت : این به انگوری دهمآن یکی دیگر عرب بُد گفت : لامن عِنَب خواهم ، نه انگور ، ای دَغاآن یکی ترکی بُد و گفت : این یَنُممن نمی خواهم عِنَب ، خواهم اُزُمآن یکی رومی بگفت : این قیل راتَرک کن ، خواهیم اِستافیل رادر تنازع ، آن نَفَر جنگی شدندکه ز سرِّ نام ها غافل بُدندمشت بر هم می زدند از اَبلهیپُر بُدند از جهل و ، وز دانش تُهیصاحبِ سرّی عزیزِ صد زبانگر بُدی آنجا بدادی صلحشانپس بگفتی او که من زین یک دِرَمآرزوی جملتان را می دهمچونکه بسپارند دل را بی دَغَلاین دِرمتان می کند چندین عملیک دِرمتان می شود چار اَلمُرادچار دشمن می شود یک ، زِ اتّحادگفتِ هر یک تان دهد جنگ و فراقگفتِ من آرَد شما را اتّفاقپس شما خاموش باشید اَنصِتُواتا زبان تان من شوم در گفت و گوانصتوا: ساکت باشید!( چون نمیدانید )گر سُخنتان در توافق مُوثَقه استدر اثر مایۀ نزاع و تفرقه استگَرمیِ عاریّتی نَدهد اثرگَرمیِ خاصیّتی دارد هنرسِرکه را گر گرم کردی ز آتش آنچون خوری ، سَردی فزاید بی گمانز آنکه آن گرمیِّ او دهلیزی استطبعِ اصلش سردی است و تیزی استور بُوَد یخ بسته دوشاب ای پسرچون خوری ، گرمی فزاید در جگرپس ریایِ شیخ بِه ز اخلاصِ ماکز بصیرت باشد آن وین از عَمیاز حدیثِ شیخ جمعیّت رسدتفرقه آرَد دَمِ اهلِ حسدچون سلیمان کز سویِ حضرت بتاختکو زبانِ جملۀ مرغان شناختدر زمانِ عدلش آهو با پلنگاُنس بگرفت و ، برون آمد ز جنگشد کبوتر ایمن از چنگالِ بازگوسفد از گرگ نآورد احترازاو میانجی شد میانِ دشمناناتّحادی شد میانِ پَر زَنانتو چو موری بهرِ دانه می رویهین سلیمان جُو چه می باشی غَوی ؟دانه جُو را ، دانه اش دامی شودو آن سلیمان جُوی را هر دو بُوَدمرغِ جان ها را در این آخِر زماننیستشان از همدگر یک دَم اَمانهم سلیمان هست اندر دُورِ ماکو دهد صلح و ، نماند جورِ ماقولِ اِن مِن اُمّةِِ را یاد گیرتا به اِلّا و خَلافیها نَذیرگفت : خود خالی نبوده ست اُمّتیاز خلیفۀ حقّ و ، صاحب همّتیمرغِ جان ها را چنان یکدل کُندکز صفاشان بی غِش و بی غِل کُندمُشفِقان گردند همچون والدهمُسلِمون را گفت : نَفسَُ واحِدَهنَفسِ واحد از رسولِ حق شدندوَر نه ، هر یک دشمنی مُطلَق بُدند</description>
                <category>آموزه بزرگان</category>
                <author>آموزه بزرگان</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 11:51:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ مگو</title>
                <link>https://virgool.io/@ash_arbozorgan/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%85%DA%AF%D9%88-hsciooqzf6vj-hsciooqzf6vj</link>
                <description>مولانامن غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوپیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگوسخن رنج مگو جز سخن گنج مگوور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگودوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت«آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو»گفتم «ای عشق! من اَز آن چیز دگر می‌ترسم»گفت «آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو»من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفتسر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگوقمری جان‌صفتی در ره دل پیدا شددر ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگوگفتم «ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد»که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگوگفتم «این روی فرشته‌ست عجب یا که بشر؟»گفت «این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو»گفتم «این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد»گفت «می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو»ای نشسته تو در این خانهٔ پر نقش و خیالخیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگوگفتم «ای دل پدری کن نه که این وصف خداست»گفت «این هست ولی جان پدر هیچ مگو»</description>
                <category>آموزه بزرگان</category>
                <author>آموزه بزرگان</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 16:40:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشعار بزرگان</title>
                <link>https://virgool.io/IranianPoems/%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-tqybdxmqsfva</link>
                <description>مولاناابیات کلیدی و کاربردی در مسیر زندگی و شادی بی سبب:مولانااین سینه پر مشغله از مکتب اوستامروز که بیمار شدم اَز تب اوستپرهیز کنم ز هر چی فرمود طبیبجز اَز می شکری که آن اَز لب اوست!اَز خدا غیر خدا را خواستنظن اَفزونیست کلی کاستنتا پی غم می‌دَوی شادی پی تو می‌دَودچون پی شادی روی تو، غم بود در رهگذرپرسید کسی که رَه کدامستگفتم کاین راه تَرک کامستای عاشق شاه دان که راهتدر جست و رضای آن همامستچون کام و مراد دوست جوییپس جست مراد خود حرام اَستسعدی اگر عاشقی میل وصالت چراست؟هر که دل دوست جست، مصلحت خود نخواستدر خموشی جان به جانان می‌رسدبی صدا این راه آسان می‌رسداگر پند خردمندان به شیرینی نیاموزیفلک این پند با تلخی بیاموزد تو را روزیمولاناشرط تسلیم اَست نه کار درازسود نَبود در ضلالت ترک تازکار ندارم جز اوکارگه و کارم اوستپر به ملک بر زنمچون پر و بالم از اوستاندک و بسیارم اوستمولاناهست هوشیاری ز یاد ما مضیماضی و مستقبلت پرده خداهر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیرآرام‌تر اَز آهو بی باک تر اَز شیرمهر لحظه که می‌کوشم در کار کنم تدبیررنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیربخواه ای دل چه می‌خواهی عطا نقد اَست و شه حاضرکه آن مه رو نفرماید که رو تا سال آیندههمان لحظه در جنت گشایدچو تو راضی شوی در ابتلاییجمله بی قراریت از طلب قرار توستطالب بی قرار شو تا که قرار آیدتهیچ کنجی بی دَد و بی دام نیستجز به خلوتگاه حق آرام نیستبه من نگر که به جز من به هر که در نگرییقین بدان که ز عشق خدای بی خبریجز توکل جز که تسلیم تمامدر غم و راحت همه مکر اَست و دامجز که تسلیم رضا کو چاره‌ایدر کف شیر نر خون خواره‌ای</description>
                <category>آموزه بزرگان</category>
                <author>آموزه بزرگان</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 16:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نامردی نخواهی یافت چیزی</title>
                <link>https://virgool.io/@ash_arbozorgan/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-udc9jg6djptr</link>
                <description>مولانا بیاموز از پیمبر کیمیاییکه هر چت حق دهد می‌ده رضاییهمان لحظه در جنت گشایدچو تو راضی شوی در ابتلاییرسول غم اگر آید بر توکنارش گیر همچون آشناییجفایی کز بر معشوق آیدنثارش کن به شادی مرحباییکه تا آن غم برون آید ز چادرشکرباری لطیفی دلرباییبه گوشه چادر غم دست درزنکه بس خوب است و کرده‌ست او دغاییدر این کو روسبی باره منم منکشیده چادر هر خوش لقاییهمه پوشیده چادرهای مکروهکه پنداری که هست او اژدهاییمن جان سیر اژدرها پرستمتو گر سیری ز جان بشنو صلایینبیند غم مرا الا که خنداننخوانم درد را الا دواییمبارکتر ز غم چیزی نباشدکه پاداشش ندارد منتهاییبه نامردی نخواهی یافت چیزیخمش کردم که تا نجهد خطایی</description>
                <category>آموزه بزرگان</category>
                <author>آموزه بزرگان</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 23:10:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه ذهن را ساکت کنیم؟‌(جف فاستر)</title>
                <link>https://virgool.io/@ash_arbozorgan/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%E2%80%8D-glqpoy2i7f7m</link>
                <description>جف فاسترفارسی شده یکی از ویدیوهای جف فاستر:این چیزیه که ای کاش 15 یا 20 سال پیش یکی به من گفته بود.قیدِ داشتنِ ذهن ساکت رو بزن(ساکت کردن ذهن رو فراموش کن).من قبلا فکر میکردم مدیتیشن یعنی همین.و وقتی زیاد سوال میکنی، از آدم هایی که مدیتیشن می‌کنن می‌پرسی، می‌بینی خیلی هاشون دنبال چیزی هستن به نام ذهن ساکت.اما چیزی که آخرش کشف می‌کنی اینه که هرچی بیشتر سعی می‌کنی ذهنت رو ساکت کنی، هر چه بیشتر می‌خوای خفه‌اش کنی؛ اینو تبدیل به یک هدف می‌کنی، و ذهن، سر و صدای بیشتری میکنه(یعنی بدتر میشه به جای اینکه بهتر بشه).هر چیزی که باهاش مقاومت کنی(بجنگی)، بیشتر یا بدتر میشه.برای من سال ها پیش خیلی شوکه کننده بود که فهمیدم هدف مدیتیشن داشتن ذهن ساکت نیست.البته در مدیتیشن ممکنه لحظه هایی باشه که ذهنت آرومه، و همینطور لحظه هایی که شلوغه.نکته اینه که مدیتیشن جایی برای همه‌ی اینهاست!پس در مدیتیشن جا هست هم برای شلوغی ذهن، هم برای سکوتش(افکار و احساسات و چیزایی که حتی نمیتونید روش اسم بزارید).اگر شروع کنی ذهنت رو نه مثل یک چیز سفت و سخت، بلکه مثل رقصی از موج‌ها که در یک اقیانوس وسیع میان و میرن ببینی، افکار که میان و میرن، صداهای درون سر که میان و می‌رن، خاطره‌ها،فکرهای مربوط آینده، لحظه به لحظه در مدیتیشن فقط تماشا می‌کنی که این موج ها ظاهر میشن، کمی می‌مونن و بعد ناپدید می‌شن.این یک جریان مداومه، رقصی از موج ها.پس هدف مدیتیشن نابود کردن یا از بین بردن موج ها نیست.این چیزی نیست که اقیانوس بخواد.هدف مدیتیشن کنترل موج ها، کنترل ذهن یا نابود کردن ذهن،ساکت کردن ذهن، یا فراتر رفتن از ذهن نیست.همه‌ی این ایده‌ها(خواسته ها)، که اتفاقا ذهنی هم هستند(یعنی باعث شلوغ تر شدن ذهن هم میشن!) هیچ ربطی به مدیتیشن ندارن.وقتی سال ها پیش اینو فهمیدم واقعا شوکه شدم.و در حین حال چقدر رهایی بخش بود... چه آرامشی.مدیتیشن یعنی به یاد آوردن اقیانوس، فضای باز و گسترده آگاهی.هر اسمی دوست داری روش بذار، خودِ بسترِ هستی.آن اقیانوسی که خود تویی، همونیکه همه‌ی این موج‌ها اجازه دارن در اون بیان و برن.گاهی افکار خیلی وحشتناکن، گاهی خشن و شدیدن.اما همشون میان و میرن.چیزی که نمیاد و نمیره، خود تویی؛ اقیانوس.پس مدیتیشن یادآوری اقیانوسه، نه کنترل موج ها.میتونی تا وقتی که خسته(نا امید) و خشمگین نشدی موج ها رو کنترل کنی، اما آخرش می‌فهمی که این جریان ذاتا از کنترل تو خارجه.و بعد میتونی به این واقعیت تسلیم بشی.پس دیگه لازم نیست در کار ذهن دخالت کنی. بزار ذهن شلوغ باشه.قدرت تو دقیقا همینجاست که به ذهنت اجازه میدی.هی ذهن! میتونی شلوغ کنی، داد بزنی، حواسمو پرت کنی؛ اشکالی نداره.موج ها میتونن در اقیانوس بیان و برن، اما من اقیانوس رو به یاد میارم.هیچ موجی نمیتونه به اقیانوس آسیب بزنه.پس لازم نیست ذهنت رو ساکت یا ثابت کنی.آرامش واقعی خود اقیانوسه.برای همینه که میگم قیدِ ساکت کردن ذهن رو بزن.آرامش واقعی وقتی میاد که تسلیم میشی.لینک مطلب تسلیم از جف فاسترباشه ذهن، هر چی میخوای بگو؛ من در جایگاه اقیانوس، آرام گرفتم.</description>
                <category>آموزه بزرگان</category>
                <author>آموزه بزرگان</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 20:25:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجنون و خدا (نظامی گنجوی)</title>
                <link>https://virgool.io/@ash_arbozorgan/%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D9%88%DB%8C-lsukrkisfgfh</link>
                <description>نظامی گنجوییک شبی مجنون نمازش را شکستبی وضو در کوچه لیلا نشستعشق آن شب مست مستش کرده بودفارغ از جام الستش کرده بودسجده ای زد بر لب درگاه اوپر ز لیلا شد دل پر آه اوگفت یا رب از چه خوارم کرده ایبر صلیب عشق دارم کرده ایجام لیلا را به دستم داده ایوندر این بازی شکستم داده اینشتر عشقش به جانم می زنیدردم از لیلاست آنم می زنیخسته ام زین عشق، دل خونم مکنمن که مجنونم تو مجنونم مکنمرد این بازیچه دیگر نیستماین تو و لیلای تو ... من نیستمگفت: ای دیوانه لیلایت منمدر رگ پیدا و پنهانت منمسال ها با جور لیلا ساختیمن کنارت بودم و نشناختیعشق لیلا در دلت انداختمصد قمار عشق یک جا باختمکردمت آواره‌ي صحرا نشدگفتم عاقل می شوی اما نشدسوختم در حسرت یک یا ربتغیر لیلا برنیامد از لبتروز و شب او را صدا کردی ولیدیدم امشب با منی گفتم بلیمطمئن بودم به من سرمیزنیدر حریم خانه ام در میزنیحال این لیلا که خوارت کرده بوددرس عشقش بیقرارت کرده بودمرد راهم باش تا شاهت کنمصد چو لیلا کشته در راهت کنمhttps://t.me/ash_arbozorgan</description>
                <category>آموزه بزرگان</category>
                <author>آموزه بزرگان</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 12:24:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقبه چیست(روپرت اسپایرا)</title>
                <link>https://virgool.io/@ash_arbozorgan/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7-qw7ahfayrm4k</link>
                <description>روپرت اسپایرافارسی شده ی ویدیویی از روپرت اسپایرا:چندی پیش در فرودگاه هیثرو بودم و درست پیش از آخرین سفرم به آمریکا، در صف پذیرش‌ ایستاده بودم. زنی که گذرنامه‌ها را بررسی می‌کرد، نگاهی به پاسپورتم انداخت و پرسید:«برای امرار معاش چه کار می‌کنی؟»راستش همیشه از این سؤال کمی دلشوره می‌گیرم.پس چیزی مبهم گفتم(فقط برای گریز از این سوال)، مثل: «می‌نویسم… یه جورایی نویسنده‌ام.»لبخندی زد و پرسید:«درباره‌ی چی می‌نویسی؟»گفتم:«درباره‌ی فلسفه و مدیتیشن.»گفت:«اوه! من هیچ‌وقت نتونستم مدیتیشن کنم. به من نگاه کن!»و با دستش به صف طولانی پشت سرم اشاره کرد.در حالی که هنوز پاسپورتم را چک می‌کرد و صف داشت بلندتر می‌شد، ادامه داد:«با کاری مثل کار من، اصلاً نمی‌شه تمام روز مدیتیشن کرد! اصلاً منظورت از مدیتیشن چیه؟»به او گفتم:«فقط در تماس و ماندن با وجود خودت(من واقعی)، در دلِ هر تجربه‌ای که در حال رخ دادنه.»لحظه‌ای مکث کرد.بعد، لبخندی زیبا و آرام روی صورتش نشست.و گفت:«واقعاً مدیتیشن همینه؟» 😲بعد با تعجب و سبکی ادامه داد:«یعنی لازم نیست افکارمو کنترل کنم؟ یا متوقفشون کنم؟ یا روی چیزی تمرکز خاصی داشته باشم؟»و من از حالت چهره‌اش فهمیدم…فهمیدم که او مطلب رو گرفته بود.کاملاً گرفته بود.#آموزه_بزرگان@ash_arbozorgan</description>
                <category>آموزه بزرگان</category>
                <author>آموزه بزرگان</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 11:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جف فاستر: یه بله بزرگ به زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ash_arbozorgan/%D8%AC%D9%81-%D9%81%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-bu2rfichnttd</link>
                <description>جف فاستربله به زندگی، این چیزی اَست که همه به دنبالش هستند یک بله بزرگ به زندگی!نویسنده: برای درک بهتر، مطلب(جف فاستر، تسلیم) رو نگاه کنید.آنها آینده‌ای را تصور می‌کنند که در آن عمیقا در خانه هستند و در صلح‌اند یا در اتصال‌اند یا احساس ثبات می‌کنند یا احساس آرامش می‌کنند یا کاملا خودشان هستند یا احساس سر زندگی می‌کنند...آنها منتظرند تا آن صحنه اتفاق بیوفتد...آنها سعی می‌کنند تا آن صحنه بیاید...ما منتظر بله به زندگی هستیم، ما در تقلا هستیم...اکنون در اینجا نشسته‌ایم و در تقلا هستیم که به آنجا برسیم: به بله به زندگی.پس ما می‌گوییم: نه من نمی‌خواهم اینجا باشم من می‌خواهم آنجا باشم. من می‌خواهم آن بله باشم من می‌خواهم بله را دریافت کنمراستش ما فکر می‌کنیم با گفتن نه به جایی که الان هستیم؛ می‌توانیم به آن بله برسیم.اگر به جایی که الان هستیم (نه) بگوییم، حتی اگر به آنجا برسیم(به آنجایی که تصور می‌کنیم ما را به آزادی می‌رساند)؛ این یک (نه) خواهد بود، ما نه(مقاومت) را با خود حمل می‌کنیم.پس اگه اکنون مقاومتی هستاگر اکنون زندگی را به عقب پس می‌زنیمافکار را به عقب پس می‌زنیماحساسات را پس می‌زنیم، (در اصل)صحنه اکنون(زندگی) را پس می‌زنیموقتی به صحنه آینده می‌رسیم ، همان صحنه‌ی آینده‌ای که منتظرش بودیم؛ آن هم، اکنون(لحظه حال) خواهد بود و همچنان در برابرش مقاومت خواهیم کرد!به همین دلیل هیچ‌وقت احساس نمی‌کنیم که به آنجا رسیده‌ایم، چون ما به جایی که اکنون قرار داریم (نه) می‌گوییم.پس همه به این بستگی دارد که (بله) بگوییم!به این بستگی دارد که به جایی که در آن قرار دارید (بله) بگویید. به صحنه اکنون (بله) بگویید.هر چقدر که این صحنه ناقص به نظر برسدهر قدر که احساس شکستگی می‌کنیدهر چقدر غم و شک و خشم و ترس و اشتیاق(عطش یا هوس یا آرزو) وجود دارد از آن یک دشمن نسازید.شروع کنید به مشاهده ی آنها، مشاهده ی آن شعور برتر در این صحنه اکنون...این با تقلای شما خسته می‌شود، با تلاش مداوم شما برای رسیدن به جایی خسته می‌شودخسته می‌شود از اینکه دقیقا نمی‌داند چه موقع قرار است به آنجا برسید؛ و حتی ی جورایی فراموش می‌کند که اصلا دنبال چه بوده است، فقط تصور می‌کند که باید به دنبال چیزی باشد.می‌دونی... در انتظار جوابی بودن، در انتظار جواب‌ها بودن؛ چون همیشه همه به شما گفته‌اند که باید جواب‌ها را بدانید. و همیشه همه به شما گفته‌اند که عدم اطمینان یک مشکل است، شک داشتن مشکل است و ندانستن مشکل است و ترس ایراد دارد و خشم و ناراحت بودن ایراد دارد پس ما بزرگ می‌شویم و با باور به چیز های مثبت و چیز های منفی شست و شوی مغزی می‌شویم.اوه من باید از این دوری کنم این منفی هست! اوه این شیطانی است باید از آن دوری کنم. اوه! این تاریکی است باید از شرش خلاص شوم.ما یاد گرفتیم زندگی را به نور و تاریکی، مثبت و منفی و خوب و بد تقسیم کنیم، و ما قرار است چیز های منفی را به عقب برانیم یا در برابرشان مقاومت کنیم یا از آنها فرار کنیم و یا حتی آنها را نابود کنیم و به چیز های مثبت برسیم.بنابر‌این، یه جایی کل این بازی سقوط می‌کند چون این با چیزی که ما حقیقتا هستیم مطابقت ندارد این یک ماهیت طبیعی نیست. این حقیقتا با چیزی که ما هستیم همخوانی ندارد.حقیقت وجودی ما زندگی را این‌گونه تقسیم نمی‌کند.مثل یک اقیانوس، اقیانوس نمی‌گوید فقط نیمی از امواج من مجاز هستند فقط امواج مثبت. ای امواج منفی! شما باید ناپدید شوید، در درونم برای شما جایی ندارم، در درون من فقط امواج مثبت جا دارد!خب بالاخره یه جایی این خسته کننده می‌شود. شما این درگیری را بیشتر و بیشتر احساس می‌کنید. حتی کار بعضی ها به افسردگی و به تخت خواب کشیده شده و خسته از زندگی، خسته از درگیری، خسته از جست و جو...اگر خوش شانس باشیم، شروع می‌کنیم به نا امیدی(دلسردی) از تمام وعده های زندگی.من همیشه خیلی هیجان زده میشم وقتی آدم‌هایی با این سرخوردگی از زندگی به سراغم می‌آیند.این سر آغاز یک آگاهی عظیم استسرخوردگی(نا امیدی، دلسردی) به تنهایی یک شعور عظیم است.سرخوردگی پایان توهم است و بزرگترین توهم این است که شادی شما، شادی حقیقی شما خوشحالی حقیقی شما به چیز ها وابسته است به پول، شهرت و شکوه، حتی به روشن ضمیری‌ای که به آن وعده داده شده بودید.روپرت اسپایرا: جست و جوی روشن شدگی یا روشن ضمیری(خوشحالی یا خوشبختی) یعنی ما به جست و جوی یک وضعیتیم که حتی اگر به اون وضعیت برسیم، دیر یا زود ما رو ترک می‌کنه و بدبخت تر از زمانی که اون رو نداشتیم میشیم.جمله بی قراریت از طلب قرار توستطالب بی قرار شو تا که قرار آیدتآنچه به آن مشتاقیم در آغوش گرفتن جایی هست که در آن(اکنون) هستیم، ما واقعا مشتاق چیز های بعدی نیستیم!ما مشتاقیم در اتصالی عمیق با جایی که در آن هستیم باشیم تا دوباره طعم زندگی رو بچشیم!</description>
                <category>آموزه بزرگان</category>
                <author>آموزه بزرگان</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 20:03:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جف فاستر، تسلیم</title>
                <link>https://virgool.io/@ash_arbozorgan/%D8%AC%D9%81-%D9%81%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-rwqsn1bvadsv</link>
                <description>جف فاسترمن افراد بسیاری را در دنیا ملاقات می‌کنم که تلاش میکنند افکار و احساسات را رها کنند یا از آنها آزاد شوند.آنها سخت تلاش می‌کنند که از احساسات و افکار آزاد شوند.البته این نسخه‌ی ذهنیِ آزادی هست!این مکالمه ی ذهن هست با تجربه های کنونی که چطور میتونم از تو آزاد شوم؟ای ترس، چطور میتونم از تو آزاد شوم؟اهای خشم، چطور میتونم از تو آزاد بشم؟اهای شک و تردید، چطور میتونم از شر تو خلاص شم؟ذهن آزادی را اینگونه تصور می‌کند و آن‌ را مثل یک نوع مقصد نگاه می‌کند یا مثل یک نوع هدف!بگذارید نگاهمان را تغییر دهیم ؛ اگر آزادی یک نوع هدف نباشد چی؟ یه هدف نیست، یه مقصد نیست و چیزی نیست که قرار باشد در آینده بیاید! بلکه آزادی در واقع طبیعت خود شماست!پس دیگه موضوع این نیست که چطور از افکار و احساسات رها شویم یا چگونه خودم را از افکار منفی و قضاوت کننده آزاد کنم؟ یا چگونه خودم را از ترس و ناراحتی و شرم رها کنم؟آزادی حقیقی در واقع این اَست که به افکار اجازه دهیم که اینجا باشند، اجازه دهیم احساسات اینجا باشند.پس شما تلاش نمی‌کنید که خود را از افکار و احساسات آزاد کنید چون شما خود آزادی هستید، شما به طور طبیعی آزاد هستید.شما آزادی‌ای هستید که در آن افکار اجازه دارند که بیایند و بروند، احساسات اجازه دارند که بیایند و بروند.آزادی‌ای که در ان ترس ها مجازند که برخیزند و فرو نشینند، که در آن خشم مجاز است پدیدار و ناپدید گردد، گویا که شما آن اقیانوس عظیم لحظه حال هستید.و هر فکر و هر احساسی مانند امواجی هستند که در آغوش گسترده و همیشه حاضر شما میایند و می‌روند.افکار و احساسات را همچون کودکی تصور کنید که نزدیک در ایستاده‌است؛ درِ حضور درِ لحظه حال و آن بچه می‌تواند یک فکر یا یک احساس باشد، ما معمولا در را محکم به روی آن کودک می‌بندیم و می‌گوییم: نه، نمی‌خواهم اینجا باشی تو نباید الان اینجا باشی برای تو جا نیست، تو به اینجا تعلق نداری!و در نهایت تلاش می‌کنیم که آنها را رها کنیم یا از آنها رها شویم، تلاش می‌کنیم از احساسات و افکار رها شویم؛ که در واقع به این معنی است که ما آنها را نمی‌خواهیم، آنها به اینجا تعلق ندارند.پس زمانی که ما تلاش می‌کنیم از افکار و احساسات رها شویم در واقع در برابر آن افکار و احساسات مقاومت می‌کنیم، شما آنها را درون خود نمی‌خواهید.پس در واقع این دعوتی است به اینکه تلاش برای رها کردن و رها شدن را، رها کنید.چون این چیزی نیست که افکار و احساسات از شما می‌خواهند.غم نمی‌خواهد که رها شود، غم نمی‌خواهد که کنار گذاشته شود، غم نمی‌خواهد که بهتر شود، غم اصلا نمی‌خواهد که شفا پیدا کند!جف فاستر(آموزه بزرگان)همه آنچه این افکار و احساسات می‌پرسند این است که آیا برای من جا داری؟ میتونم اینجا بمونم؟ میشه بیام تو؟ میشه به من اجازه وجود داشتن بدی؟و جواب ما در بسیاری از موارد نه بود!ولی من فکر میکنم بیدار شدن همین است، بیدار شدن پایان جنگ ما با افکار و احساسات است.جمله بی قراریت از طلب قرار توستطالب بی قرار شو تا که قرار آیدتچرا که طبیعت خود را به یاد میاوری، من این تشبیه را خیلی دوست دارم؛ تو آسمان هستی و افکار و احساسات بخشی از اب و هوای همیشه در حال تغییر هستند، و افکار و احساسات می‌توانند مطلوب باشند مثل: شادی، خوشبختی، وجد، هیجان و خوشحالی یا هوا می‌تواند بد باشد این کلمه‌ای است که استفاده می‌کنیم منفی یا بد، می‌تواند هوا طوفانی باشد می‌تواند بارانی باشد، می‌تواند مه آلود باشد، می‌تواند غم، خشم، تردید، شک و شرم باشد.ولی به عنوان یک آسمان، برای همه ی آنها جا هست. جای بسیاری برای انچه که شما هستید، هست در اکنون(لحظه حال) جای بسیاری هست.پس از دیدگاه اکنون که شما هستید(حضور دارید)، هیچ سوالی درباره رها کردن یا رها شدن از افکار و احساسات نیست.آسمان سعی نمی‌کند از برف‌، بوران، مه، باران رها یا آزاد شود.در لحظه حال سوالی نیست که چگونه از افکار و احساسات آزاد شوم!چرا که حضور شما، خودش آزادی است!پس با این نگاه، شما می‌توانید به افکار و احساسات بگویید: بله البته که می‌توانی اینجا باشی، بیا تو، هر چقدر که می‌خواهی بمان.شما دیگر تلاش نمی‌کنید افکار و احساسات را رها کنید.شما خود آزادی هستید.این اجازه که شما می‌گویید: هی غم تو می‌تونی اینجا بمونی.برای یک دقیقه بمان، برای یک ساعت، برای یک روز، می‌توانی بیایی، می‌توانی بروی، می‌توانی برگردی‌. این یک گفت و گوی به مراتب عاشقانه تر و صادقانه تر است.و دیگر تلاش نمی‌کنید که غم برود بلکه شما اجازه می‌دهید غم بماند‌ و این خیلی آسان تر اَست، چون این در طبیعت شماست.شما اجازه می‌دهید غم بماند البته اگر بخواهد برود می‌گذارید که برود و اگر غم بخواهد برگردد اجازه می‌دهید که برگردد، چرا که شما غم نیستید شما فضایی برای غم هستید همان آسمان حضور...شما می‌گذارید ترس بیاید؟ بله!شما می‌گذارید ترس برود؟ بله!شما می‌گذارید ترس برگردد؟ بله!این با رها شدن از ترس بسیار بسیار متفاوت است؛ چون در آن حالت شما در جنگ هستید، و این بر خلاف طبیعت شماست...به عنوان آسمان و حضور سوالی درباره رها شدن یا رها کردن نیست. و بعد جالبه که این همان رها کردن است، این رها شدن است، این یک رهایی است که فقط فضایی باشیم که در آن هر فکری هر چقدرم عجیب، هر چقدر تخیلی، هر چقدر به ظاهر منفی و یا هر احساسی هر چقدرم شدید، هر چقدر غیر منتظره و هر چقدر ناخوشايند خانه ای داشته باشد!مولاناهست مهمان خانه این تن ای جوانهر صباحی ضیف نو آید دوانهین مگو کین ماند اندر گردنمکه هم اکنون باز پرد در عدمهر چه آید از جهان غیب‌وشدر دلت ضیفست او را دار خَوشمولاناجز که تسلیم و رضا کو چاره ای؟در کف شیر نر خون خواره ای!لینک چگونه ذهن را ساکت کنیم؟ مرتبط با همین مطلبمولاناجز توکل جز که تسلیم تمامدر غم و راحت همه مکر است و دام</description>
                <category>آموزه بزرگان</category>
                <author>آموزه بزرگان</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 01:42:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>