<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هیأت اصحاب الحسین(ع)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ashabolhossein_ir</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:31:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2990430/avatar/4RSNdH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هیأت اصحاب الحسین(ع)</title>
            <link>https://virgool.io/@ashabolhossein_ir</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سالروز شهادت حضرت حمزه و وفات حضرت عبدالعظیم (ع)</title>
                <link>https://virgool.io/@ashabolhossein_ir/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87-%D9%88-%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85-%D8%B9-drfgampgyzq2</link>
                <description>تاریخ 26 فروردین 1404سخنران: حجت‌الاسلام نوید بیرانوندأعوذ بالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم. الحمدلله رب العالمين، و الصلوة و السلام على خير خلقه و أشرف بريّته، سيد الأولين و الآخرين و حبيب إله العالمين، مولانا أبي القاسم محمد (صلوات حضار: اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم) و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين، و لعنة الله على أعدائهم أجمعين. و كن اللهم لوليك الحجة ابن الحسن صلواتك عليه و على آبائه. في هذه الساعة و في كل ساعة. وليّاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتى تسكنه أرضك طوعاً و تمتّعه فيها طويلاً.ان شاء الله که این مجلس و محفل مورد رضایت حضرت ولی عصر، مولایمان و آقایمان ارواحنا له الفدا و عجّل الله تعالی فرجه الشریف قرار بگیرد. هر جور که ایشان دوست دارند و می‌پسندند این مجلس از آب در بیاید. چه شلوغ باشد، چه خلوت باشد، چه با شور باشد، بی‌شور باشد. هر جور که خودشان می‌خواهند. فرمود: من از درمان و درد و وصل و هجران، پسندم آنچه را جانان پسندد. آنچه که او می‌خواهد ارزشمند است. خدا رحمت بکند مرحوم آیة الله حاج آقا مرتضی تهرانی را! می‌فرمود: اگر می‌خواهید ریا بکنید، برای خدا ریا بکنید. گاهی اوقات نماز می‌خواهید بخوانید در ذهن انسان می‌آید که این می‌بیند، او می‌بیند، یک جوری طولانیش بکنم، قشنگ بخوانم. می‌فرمود فکر کن که، فکر کن! این را تصویر کنید که یک شخصی که خدا باشد رو به روی تو ایستاده و دارد می‌بیند. فکر کن امام عصر علیه السلام ایستاده و دارد نماز تو را می‌بیند و می‌خواهد تو را تشویق بکند. آن موقع چه طور نماز می‌خوانی؟ همان طور نماز بخوان!برای امام زمان ریا بکن. این دیگر اسمش ریا نیست! برای اینکه من و شما بفهمیم اینطور می‌فرمایند. حالا این جلسه هم شرط اولش اخلاص است. هر جلسه‌ و محفلی می‌گیریم و می‌گیرید رفقا، شرط اولی که باید رعایت بشود اخلاص است. اگر اخلاص بود در جلسه، این جلسه ماندگار می‌شود، پر برکت می‌شود. هم برای قیامت مان می‌ماند هم در دنیایمان پر برکت می‌شود اگر اخلاص بود. ولی اگر اخلاص وجود نداشت هر چه شما تلاش بکنید، بهترین منبری، بهترین روضه خوان و مدّاح، شلوغ‌ترین جلسه، وزر و وبال می‌شود. و فهم این اخلاص خودش یک کار سختی است. فرمود مثل یک مورچه‌ای که روی سنگی در دل شب دارد روی سنگی راه می‌رود، چه طور نمی‌توانی ببینی‌ش، اخلاص این طور است، نمی‌شود فهمید. خیلی سخت است، خیلی انسان باید دقت بکند.من نمی‌خواستم راجع به این صحبت بکنم ولی یک تکه عرض بکنم از مرحوم آیة الله آقا سید محمد تقی خوانساری رضوان الله تعالی عليه. شاید اسم ایشان را شنیده باشید. معروف است ایشان به آن نماز بارانی که در قم خواندند. نماز باران خواندند، هیج کدام از علما این کار را نکردند، ایشان این کار را کرد. گفت من خودم را فدا می‌کنم، توسل کرد به صدیقه کبری سلام الله علیها، رفت نماز باران خواند در قم، یک باران مفصلی آمد. خیلی انسان شریف، بزرگوار، عالم [بود.]. ایشان یک وقت در ایام جوانیشان با مرحوم امام، مرحوم آیة الله شیخ عباس تهرانی در نجف اینها یک وقتی یک بازاری اینها را دعوت گرفته بود که شب تشریف بیاورید منزل ما، شام در خدمتتان باشیم. آن‌ها شب رفتند آنجا، شام خوردند و خواستند استراحت کنند آخر شب. استراحت کردند و دو سه ساعت بعد مثلا یک ساعت قبل از اذان صبح دیدم تک تک این بزرگواران بلند شدند برای نماز شب و تهجد و اینها. دیدند مرحوم آیت الله خوانساری بلند نشد. مرحوم امام، مرحوم آقا شیخ عباس تهرانی، بزرگان دیگری که بودند، مشغول نماز بودند. آقا ایشان بلند نشد. اذان صبح را گفتند ایشان بلند نشد. نماز داشت قضا می‌شد، ده دقیقه مانده بود به طلوع آفتاب، دیدند مرحوم آیت الله خوانساری بلند شد یک وضوئی گرفت، نمازش را خواند، دوباره رفت زیر پتو و آن رخت خوابی که داشت. بعد از ایشان پرسیدند آقا شما چرا این کار را کردید؟ چرا بلند نشدید؟ شما هر شب برای نماز شب مقیّدید که بلند بشوید. ایشان فرموده بود که من آن موقع که می‌خواستم بلند بشوم برای نماز شب، دیدم این دوستان و علما و رفقا و اینها بلند شده‌اند همه. پیش خودم گفتم من می‌خواهم بلند بشوم نماز شب بخوانم و این در ذهنم است، ته ذهنم که این رفقا و این علما بگویند ایشان هم اهل دل است، ایشان هم اهل نماز شب است. همین ده درصد این در ذهنم بود. دیدم اخلاص ندارم. بیدار هم بودم، نه اینکه چرت زده باشم بخوابم. دیدم اخلاص ندارم، بلند نشدم. حالا این مفسده دارد، شما حالا هر وقت خواستید نماز واجبتان را هم بخوانید، نماز صبح، آقا من احساس می‌کنم اخلاص ندارم لذا نماز را نمی‌خوانم. نه؛ آن که برای ما نیست. می‌خواهم اخلاص را عرض کنم که چه قدر فهمش دشوار است و سخت است. این جلسه‌ای که شما گرفتید، آن‌ها که جلسه را گرفته‌اند، آن‌ها که جلسه را تشریف می‌آورند، این در ذهن‌شان باشد که این اخلاص باید رعایت بشود. همه‌اش برای خدا باشد، ان شاء الله. ان شاء الله که این جلسه و محفل مورد رضایت حق تعالی و ولی مطلقش حضرت ولی عصر علیه السلام باشد، سه صلوات دیگر هدیه بفرمائید. (صلوات حضار: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم)در یک حدیثی از پیامبر اکرم نقل شده که علمای ما در آثار نوشتاریشان وقتی راجع به استعداد و استعدادشناسی می‌خواهند صحبت بکنند، این حدیث را در آن مقام بیان می‌کنند؛ که استعدادهای افراد مختلف است و انسان‌ها باید دنبال استعدادشان بروند، استعداد را کشف بکنند. استعداد یک کلمه‌ای است که در مقابل علاقه معمولا استفاده می‌شود. دوگانه‌ی علاقه و استعداد مخصوصا کسانی که در فضای علمی هستند و دغدغه‌های ایمانی دارند، خیلی برایشان به وجود می‌آید. که من دنبال علاقه‌ام بروم یا به دنبال آن چیزی که درش مستعد هستم. در این زمینه این حدیث از پیامبر اکرم ارواحنا له الفدا نقل شده که حضرت فرمودند: «الناس معادن كمعادن ذهب و الفضّة». مردم معدن‌های مختلف هستند مثل معادن مختلفی که در عالم وجود هست، در کره‌ی زمین هست؛ معدن طلا، معدن نقره. البته به قول طلبه‌ها این کاف که اینجا فرموده کمعادن ذهب و الفضّة این مثال است. صرف مثال است. اصطلاحا می‌شود القای خصوصیت کرد. معدن طلا و معدن نقره فقط موضوعیت ندارد. بعضی از معادن، معادن مثلا گچ هست، معدن عرض می‌کنم که مس هست، روی هست. به قول آن شخص، همسر پیامبر اکرم که گفته بود که: «علي ذهب و الناس كلّهم سفال» علی علیه السلام طلاست در این عالم وجود مردم سفالند، مردم گل ناچیزی در مقابل علی علیه السلام هستند. عایشه این را گفته بود راجع به امیرالمؤمنين صلوة الله عليه. حدیث می‌فرماید مردم معدن‌های مختلفند، یعنی استعدادهای مختلفی دارند. «الناس معادن كمعادن ذهب و الفضّة» آن که از جهت استعدادی آن طلای ۲۴ عیار را دارد، طلای ۲۴ عیار در استعداد یعنی هر چه از معنویات و کمالات باشد، به راحتی و با سرعت می‌تواند دریافت بکند. آن شخص شخصی نیست جز وجود مقدس امام معصوم علیه السلام. اینکه شما می‌بینید حرم‌های اهل بیت علیهم السلام مثلا گنبدهای طلایی دارد یا درون حرم ضریح طلاکوب هست، شاید یکی از دلایلش این باشد که می‌خواهد بگوید آن کس که آنجا دفن شده یا به خاک سپرده شده جسم مبارکش، این استعداد وجودی‌ش استعداد طلا بوده‌. این طلا بوده که اینجا آرمیده و دفن شده. «الناس معادن كمعادن ذهب و الفضّة» مردم استعدادهای مختلف دارند. یکی مثل پیامبر اکرم استعداد در حد اعلی، بقیه دیگر به قول حدیث: الأسفل فالأسفل. همینطور پائین‌تر میایند. یک کسی استعدادش، استعداد نقره‌ست، آن هم ارزشمند است. اصحاب پیامیر اکرم بعضا اینطور بودند، اصحاب اهل بیت علیهم السلام اینطور بودند. حالا روز و سالگرد وفات حضرت عبدالعظیم علیه السلام و حمزه سیدالشهدا علیهما السلام هم هست. این نکته را عرض بکنم، این بزرگواران اینطور بودند. اگر کسی بخواهد این استعدادش را بالا ببرد. استعداد را دارد انسان، هر انسانی استعداد دارد برای رسیدن به خدا و دریافت کمالات. استعداد اگر بخواهد بالا برود و نزدیک بشود به آن استعداد طلایی، به آن استعداد معنوی‌ای که امام معصوم و حجت مطلق دارد، راهی جز این ندارد که خودش را متصل بکند به آن استعداد عالی. خودش را باید متصل بکند، دستش را در دست آن بگذارد. صرف مجالست رفقا، صرف موأنست و نشست و برخاست با دیگران تاثیرگذار است. در انتخاب رفیق خیلی باید دقت کرد. اصلا این را نمی‌شود منکر شد، به تجربه نمی‌شود منکر شد که رفیق در خلق، خو، فکر، کار، رفتار انسان در همه چیز انسان تاثیر می‌گذارد، آن کسی که با او نشست و برخاست داری. به قول سعدی می‌گفت:«گِلی خوشبوی در حمّام روزی، رسید از دست محبوبی به دستم. بدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دلآویز تو مستم، ولیکن مدتی با گل نشستم... کمال همنشین در من اثر کرد، وگرنه من همان خاکم که هستم» کمال همنشین. لذا فرمودند رفیق اگر می‌خواهید انتخاب کنید یک کسی را انتخاب کنید که می‌بینیدش یاد خدا بیافتید. دیگر این اهل معنویت است، اهل خداست. نه رفیقی که تا می‌بینیدش بگوید که مثلا برویم یک قهوه‌خانه‌ای یک گعده‌ای داشته باشیم، یک قلیانی بکشیم. یا برویم فلان جا مثلا یک سیگاری بکشیم. این رفیق بدون اینکه متوجه بشوی تو را از مسیر خارج می‌کند. لذا فرمود رفیق این جوری که ببینیدش یاد خدا بیافتی، حرف زدنش به علم تو اضافه بکند، کارش تو را عرض می‌کنم متمایل به آخرت بکند، این رفیق خیلی کم پیدا می‌شود اما ارزش دارد بگردی. رفیق انقدر تاثیر دارد! حالا در این عالم وجود اگر کسی بخواهد رشد بکند (که تمام همّ و غم انسان همین رشد کردن باید باشد)، اگر می‌خواهد رشد بکند چاره‌ای ندارد جز اینکه با آن کسی که تمام مراتب رشد را رفته با او مجالست داشته باشد. می‌شود مجالست داشت با حضرت ولی عصر ارواحنا له الفدا؟ مجالست با او داشته باشد. حالا عرض می‌کنم مجالست با امام زمان علیه السلام چه طور می‌شود. باید با اومجالست داشت!امام حسن علیه السلام در یک تعبیری می‌گویند حضرت هم منتظر است. منتظر است یعنی چه؟ یک تعبیرش این است که در این ایام غیبت حضرت منتظر من و شماست. هر کدام از ما دست به سوی او دراز بکنیم، به سمت او قدم برداریم، او هزار قدم به سمت ما می‌آید. او هم به سوی ما دسا دراز می‌کند، دست ما را می‌گیرد. منتها «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا» کسانی که جهاد در راه ما بکنند. جهاد یعنی تلاش و کوشش شبانه روزی داشته باشی در راه اهل بیت علیهم السلام. «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا»، جهاد بکنی، مجاهد باشی، این هدایت اتفاق می‌افتد. و این استعداد بروز و ظهور پیدا می‌کند، تجلی پیدا می‌کند، استعداد به سمت طلا شدن می‌رود. خدا رحمت کند آیة الله آقا شیخ محمد تقی بافقی را رضوان الله تعالی عليه، این مجالست را می‌خواهم بگدیم، این انس را می‌خواهم بگویم که انس با حضرت ولی عصر علیه السلام در شدائد و سختی‌ها و بلاها چه قدر انسان را نجات می‌تواند بدهد. مرحوم آیة الله آقا شیخ محمد تقی بافقی که در حرم حضرت معصومه [سلام الله علیها] در مسجد بالاسر آنجا دفن هستند (یک قبر کوچک مربعی آنجا یابود گذاشته‌اند برای ایشان)، خب ایشان در قم مقیم بودند و در حرم حضرت معصومه علیها السلام بودند. یک وقت رضا خان، عمه‌ی رضا خان برای زیارت می‌خواهد مشرّف بشود به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها با یک وضع نا به هنجاری از جهت حجاب و عفاف. می‌خواهد وارد حرم بشود، مرحوم آية الله بافقی اجازه نمی‌دهد. می‌گوید من نمی‌توانم. اینجا کسی دفن شده، حرم کسی‌ست که مظهر حجاب و عفاف و حیاست. بی‌عفّتی و بی‌حیایی و بی‌حجابی در این حرم مردود است. این خانم هم تلگراف می‌زند به برادر زاده‌اش رضا خان و می‌گوید که یک چنین داستانی اینجا پیش آمده. رضا خان ملعوم هم قشون کشی می‌کند از تهران به سمت حرم حضرت معصومه سلام الله علیها، می‌آید وارد حرم می‌شود، همین که مرحوم آیة الله بافقی را می‌بیند، این پیرمردِ شیخِ عارفِ فقیهِ بزرگوار، جلوی همه‌ی مردم او را کتک می‌زند، همه‌ی مردم. تحقیرش می‌کند، تازیانه به او می‌زند، بر می‌گردد تهران. بعد از مدتی همین عمه‌ی رضاخان که برای زیارت رفته بود از دنیا می‌رود. می‌روند پیش رضا خان (رضا خان بعد از این داستان مرحوم آیة الله بافقی را تبعید کرد به شهر ری)، می‌روند پیش رضاخان و می‌گویند که نماز ایشان را چه کسی بخواند؟ می‌بینند رضا خان می‌گوید که بگوئید مرحوم آیة الله بافقی بخواند. می‌گویند همان که شما در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها کتکش زدید، تحقیرش کردید، به او توهین کردید، او نماز این خانم را بخواند؟ بله! چرا او باید بخواند؟ رضا خان گفته بود: وقتی که من داشتم او را کتک می‌زدم، تحقیرش می‌کردم، در آن سختی و بلا دیدم با یک حالت خاصی می‌گوید: «یا صاحب الزمان! یا صاحب الزمان! یا صاحب الزمان!» با یک حال خاصی توسل به حضرت ولی عصر دارد. این از کجا می‌آید؟ این توسل عمیق در سخت‌ترین بلاها و شدائد از کجا می‌آید؟ این جوشیده‌ی از درون است، این اتوماتیک است! این ذکر و ورد لفظی که بهش عادت کرده باشی ولی معنایش را درک نکرده باشی نیست! درونت باید متصل شده باشد و مرتبط شده باشد. همین مرحوم آیة الله بافقی یک وقت در همین مسجد شهر ری که تبعید شده بودند، سر نماز بودند، یکی از این مأمومین بچه‌اش را هم آورده بود، یک بچه‌ی چهار پنج ساله، پسر بچه‌ی چهار پنج ساله. بعد یک وقت می‌بینند وسط نماز ظهر این بچه شروع کرد به داد و بیداد کردن. داد و گریه و زار می‌زد! نماز ظهر تمام شد، پدر این بچه به بچه‌ گفت که: چی شده بابا جان؟! چرا داد بیداد می‌کنی؟ تا حالا اینطور نبودی. این پسر بچه گفته بود این آقایی که اینجا ایستاده، امام جماعت، یک کس دیگری جلوی او ایستاده. او که رکوع می‌رود، این رکوع می‌رود. او که سجده می‌کند، این سجده می‌کند. او که قنوت می‌گیرد، این قنوت می‌گیرد. یک زمانی امام جماعت در این شهر مثل آقای بافقی بود و پیدا می‌شد از این امام جماعت‌ها. الان هم شاید پیدا بشود. یعنی می‌گفت که از بی‌مادری گیر زن‌ بابا افتادیم. یک کس دیگری جلوی او ایستاده، او هر کاری که می‌کند، این انجام می‌دهد. این پدر شصتش خبردار شد که چه خبر است. گفت پسرم هیچ چیز نگو. نماز عصر را خواندند و رفت پیش آقای بافقی این پدر، گفت که حضرت آیة الله! پسر من یک چنین چیزی دیده. آیة الله بافقی هم شروع کرد انکار کردن: نه آقا؛ حالا شاید خوابنما شده، خوابش کم بوده، گشنه‌اش بوده غذا نخورده داد بیداد کرده، اعتراض کرده. گفت نه؛ ما تا حالا این را اینطور ندیدیمش. مطمئنم این چیزی که گفته واقعی است، باید واقعیت را برای ما تعریف بکنی. که چه شده که اینطور شده، که چه شده که شما اینطور توانستی مرتبط بشوی؟ مرحوم آیة الله بافقی فرموده بود: این مسرت معلوم است که خیلی پسر خوبی است! چشم برزخی دارد، این را باید قدرش را بدانی، باید تکریمش کنی. برو الان نماز که تمام شد، سریع ببرش یک چلو کبابی خوب، چلو کباب مفصّلی بهش بده، فردا که تشریف آوردی چشم، برایت تعریف می‌کنم که چه بوده این داستان. گفت: باشد آقا. رفت و فردا آمد پیش آقای بافقی و آیة الله بافقی بهش فرمود که: خب رفتی، چلو کباب دادی به بچه‌ات دیروز یا نه؟ گفت: بله بله، آقا رفتم بهترین چلو کبابی را پیدا کردم در شهر ری، با پسرم رفتیم آنجا خلاصه یک چلو کباب مفصّل خوردیم. فرمود: امروز هم چیزی دید؟ گفت: نه آقا امروز چیزی ندید انگار، چیزی نگفت. خب الحمدلله چلو کباب اثر کرد. چون در حدیث داریم که «أكل السوقِ دنائة» غذای بازار پستی است، کراهت دارد. بالاخره ممکن است یکی گشنه باشد، مثلا پول نداشته باشد، غذا را ببیند دلش بخواهد. خانم بارداری مثلا رد بشود، دلش بخواهد. خوب نیست در بازار غذا خوردن. این پدر گفت: خب حالا چشم برزخی این پسر ما را که بستی، آن جدا ان شاء الله خدمت شما می‌رسیم. حالا بفرمائید که این داستان چه بود؟ این داستانی که به من قول دادی می‌‌گوئی حکمتش را چه بود؟ دقت کنید آقای بافقی چه می‌گوید؟ این چیزی که ایشان فرموده شاه کلید است. یعنی در روایات ما فرموده‌اند شاه کلید ارتباط با خدا و معرفت الله و عارف شدن که این همه شما می‌شنوید فلانی عارف بود، در عرفان خیلی پیشرفت کرده بود، بهترین راه برای موفق شدن در مسیر عرفان و معنویت، همیت است که مرحوم آیة الله بافقی فرموده‌. به این شخص مرحوم آیة الله بافقی فرمود: این محمد تقی هر وقت به درون خودش رجوع می‌کند و نفس خودش را مطالعه می‌کند، (خیلی این جمله مهم است! نفس خودش را مطالعه می‌کند من عرف نفسه فقد عرف ربه، آن‌هایی که ادبیات عرب خوانده‌اند می‌دانند که این فاء زبان دارد.دارد حرف میزند با ما یعنی همین که به معرفت نفس رسیدی بلافاصله به معرفت الله میرسی همین که خودت را شناختی، خودت را شناختی روی خودت وقت گذاشتی این همه توصیه‌هایی که می‌کنند در مباحث اخلاقی میگویند مراقبه نفس، مشارطه نفس، محاصره نفس همش نفس به این نفس توجه بکن موسی بن جعفر علیه السلام فرمود از ما نیست کسی که هر شب و هر روز محاسبه نفس نداشته باشد چه عیبی دارد شما عزیزان جوانان یک دفترچه‌ای داشته باشید یا حتی در فضای مجازی توی چه میدونم هر شبکه اجتماعی که خواستید یک کانالی واسه خودتون بزنید توی گوشی خودتون کارهای روزانه که انجام میدید اونجا بنویسید بگید آقا من فردا باید این کار را انجام بدهم بعد موفق شد این کار یا نه کارهایی که خلاف بوده خدایی نکرده در آن روز انجام دادید آن را بنویسید برای فردا آن را تدارک بکنید اونو دیگه انجام ندید خدا میدونه این چقدر تاثیر دارد یعنی بیخود نگفتند که حضرت می‌فرماید از ما نیست یعنی اگر میخواهی در این مسیر باشی باید این محاسبه نفس را داشته باشی این مراقبه را باید داشته باشی مرحوم آیت الله باقی رو همین دست گذاشت فرمود این شیخ محمد تقی هر وقت مطالعه نفس میکنه، این نفس ما یک کتاب هزاران هزار ورق و برگه این نفس را که مطالعه میکند این نمازش اتوماتیک متصل میشود به نماز حضرت ولی عصر علیه السلام الناس معادن کمعادن ذهب والفضه مردم استعداد هاشون مختلف است ما که استعدادمان مثل استعداد حضرت ولی عصر علیه السلام نیست در معنویت آیا میشود به آنجا رسید؟ بله به آنجا به اون استعدادی که حضرت ولی عصر علیه السلام داره شاید نشه رسید اما ما میتوانیم یک کاری بکنیم یک کوچولو نزدیک بشویم برای خودمون تلاش بکنیم مثل اصحاب اهل بیت علیهم السلام اصحاب اهل بیت چیکار میکردند؟ آقا اینا فقط میرفتند سر درس و یک مباحثه ای میکردند و یک گعده میکنند این علما و اصحاب اهل بیت را برمی‌گشتند و استراحت می‌کردند و نمازی، روزه‌ای مثلاً چیزی واجبات انجام میدادند اصحاب اهل بیت که این حضرت حمزه علیه السلام سیدالشهداست در این اصحاب اهل بیت این حضرت عبدالعظیم علیه السلام که اونطور اهل بیت تکریمش کردند تمام توجهشون در زندگی به این معنا بوده که آقا من کارهایی که می‌خواهم انجام بدهم تمام کارها ریز است کارها همه را مقایسه بکنم با اونی که امام معصوم علیه السلام از من خواسته امام معصوم از شما چه میخواهد همین حدیثی که پشت سر من زدند رحم الله عبدا احیا امرنا امام معصوم از ما احیا امر میخواهد این یکی از فرامینی که امام معصوم علیه السلام به ما فرموده و دعا کرده کسانی که احیای امر بکنند امر اهل بیت را زنده بکنند امر در روایتی که گفته شده یعنی ولایت بعد پرسید آقا چطور امر شما زنده میشود فرمود همین مجالس را شما بگیرید همین مجالس این چنینی ذکر بکنید فضائل ما را ذکر بکنید کلمات ما را این مجالس ظاهرش این است که شما اینجا نشستید اگر مجلس ذکر اهل بیت و ذکرالله باشه ملائکه مشتاق تر هستند به این مجالس تا بچه مذهبی ها و حزب اللهی ها اگر انسان بخواهد آن استعدادش را رشد بدهد استعدادش برود بالاتر شکوفاتر بشود در مسائل معنوی و کمالات راهش چیست؟ راهش اطاعت مطلق از اهل بیت است ببینید ما متاسفانه ما مذهبی ها ماها با مردم عادی که در این فضا نیستند کار نداریم ماها بعضاً به دین که میخواهیم عمل بکنیم با سلیقه خودمان عمل می‌کنیم یک جاهایی از دین را عمل می‌کنیم که دوست داریم در سیره اهل بیت این نبوده است یک نمونه برای شما عرض بکنم امام باقر علیه السلام در حدیثی نقل شده حدیثش هم خوب است آمدن خدمت حضرت یکی از اصحاب حضرت آمد دم در خونه حضرت در را باز کرد این را برای کسانی میگویم که متاهل هستند خیلی به درد میخورد مجرد هم داریم اینجا شما معلومه که مجردین درسته قشنگ می‌نویسید حال دارید مجردید اومد در خونه امام باقر علیه السلام بعد حضرت اومد در را باز کرد و همین که امام باقر علیه السلام را دید دید حضرت با یک لباس قرمز گل منگولی حالا من دیگه تعبیر دقیق روایت را نمیخواهم عرض بکنم شاید جسارت بشود ولی در روایت یک چیز دیگر آمده بخوام اشاره بکنم لباسی که جوان های تو کوچه خیابون می‌پوشند از اون لباس ها پوشیده بود حضرت بعد حضرت همونجا تعجب کرد فکر کن شما مثلاً برید در خونه آیت الله بهجت ببینید مثلاً یه تیشرت پوشیده مثلاً یک لباس هاوایی پوشیده مثلاً حالا مثال می‌خواهم عرض بکنم که شما متوجه بشید یک لباس اینجوری یعنی تعبیر روایت یک چیزی بدتر از این است که حالا من عرض نمی‌کنم اون رو میگوید من تعجب کردم گفتم حضرت آیت الله امام معصوم ما رو شما یک چیز دیگه حساب می‌کردیم به شما یک جور دیگه فکر می‌کردیم این چه لباسی است شما پوشیدی ببینید می‌خواهم بگویم که این عمل کردن به دین نباید دل بخواهی باشه چون من بچه مذهبی هستم بچه حزب اللهی‌ام باید یک سبک زندگی خاص داشته باشم همیشه اونجوری باشم همیشه لباسم اونطور باشه هر جا میخواهم برم باید مثلاً یقه آخوندی داشته باشم گرچه همسرم و فرزندانم اذیت بشوند که بشوند من سرباز امام زمان علیه السلام هستم شما چه میفهمید این چیز ها را من باید این نماد دین رو حفظ بکنم دیدید بعضی ها خیلی مقدس از این حرفا میزنند حضرت فرمود میدونی من چرا این لباسو پوشیدم چون خانمم دوست داره حالا این خانمش که بود امام باقر علیه السلام این همسرش در روایت وارد شده که سنی هم بود سنی بود یعنی محبت امیرالمؤمنین را نداشت بعداً هم دو سال بعد طلاقش داد حضرت یک وقت دیگه وارد شدند دیدند امام باقر علیه السلام ظاهرا با همین همسر بوده وارد خونش شدند دیدند عجب خونه لوکسی چه لوستری چه مبلمانی چه فرش های مفصلی یخچال گرون مثلاً بله مایکروفر و سولار و فلان و همه چی اونجا مفصل بود آقا فرمودند جهیزیه خانمم است دوست داره خونش اینطور باشه خونه‌ای که زندگی می‌کند خونه من را میخواهی ببینی محل زندگی من اون اتاق هست بعد رفت تو اتاق دید که گلیم ساده پهن شده ببینید اینکه میگم اون حرف آقای بافقی خیلی مهمه این درون انسان و نفس انسان مهم است از ظاهر زندگی دیگران هیچ وقت درونشو نمی‌تونی بفهمی مرحوم ملا علی کنی به حسب ظاهر خیلی متمول و با یک هیبتی بود شیخ انصاری خیلی ساده زیست که این اهل سنت بعضاً رفتن شیخ انصاری رو دیدند گفتند این خیلی زاهد است زهدهون که زهد سیدنا عمر مثل عمر زهدش خیلی زاهد بوده اونم خیلی به حسب ظاهر خیلی مثلاً ساده زیستی اینا رو رعایت می‌کرده که خودش یک وقت دلیلش به سلمان گفت که حالا کار نداریم ولی وقتی اومدم پیش شیخ انصاری فرمود ملا علی کنی با من هیچ فرقی نمیکنه اون در جاییست و در برهه‌ای و در مکانی داره زندگی میکنه که این ظاهر این چنینی باید حفظ بشه هیچ وقت شما نمیتونید قضاوت بکنید و بفهمید اگر کسی مثلاً یک ماشین لوکس دارد این حتما دنیا پرست است اصلاً متمول بودن، بهره‌مند بودن از دنیا هیچ وقت نمیتواند درون انسان را مشخص بکند اینکه انسان تمام شبانه روز هم و غمش پول درآوردن باشد این نمی‌تونه برای شما ملاک باشه که بگید این آدم دنیا پرستی است این اصلاً به فکر آخرتش نیست ممکن است یک کسی وسط بازار دارد پول می‌شمرد، وسط پول شمردن از دنیا برود مستقیم برود بهشت یک کسی اومده باشه هیئت، مخصوصاً هیئت را عرض می‌کنم یک کسی اومده باشه هیئت داره گریه هم می‌کنه برای امام حسین علیه السلام ولی مستقیم نرود بهشت همونجا اگه بمیره نرود بهشت تو الان وظیفه‌ات چیست؟ زن و بچه رو ول کرده.. یکی از هیئتی ها به من می‌گفت که من به زن و بچه‌م از همون اول گفتم گفتم من هر شب می‌خواهم بروم هیئت شب ها نیستم پیش شما خب یعنی چه؟ این مثلاً این فکر از کجا در آمد از کجای تو درآمده چون مثلاً هیئت است من میروم آنجا گریه می‌کنم زن و بچه من حالا مثلاً بچه پوشک داشت یا نداشت مهم نیست نون داشته باشن بخورن یا نخورن مهم نیست اون واجب النفقه است این هیئت مستحب است این است که میگویم ما حزب اللهی ها بعضاً می‌بینیم که در ما افرادی هستند که با اینکه متدین هستند دین را قبول دارند ولی با سلیقه خودشون عمل می‌کنند کسی بخواهد این استعدادش را بالاتر ببرد استعدادش را نزدیک بکند به اون استعداد طلای ۲۴ عیار که امام معصوم علیه السلام باشد باید همه دین را همه دین را آنطور که اهل بیت فرمودند انجام بده این خیلی حالا بحث مفصلی دارد مصادیق متعدد در روایات دارد که نمیشود الان عرض کرد احسن مطلق باید فرمایشات اهل بیت را انجام بدهد مطلق اطاعت، مطلقالناس معادن کمعادن الذهب ولی همین اهل بیت فرمودند خب این یک چیز کلی است دیگه که همه دین را انسان انجام بدهد کدامش مهمتر است؟ کدامش برجسته تر است؟ کدام اولویت دارد؟ ببینید یک سری کارها هست در دین ما برای اینکه انسان رشد بکند این کارها اولویت دارند برای انسان این اولویت هم من و شما نمیتوانیم بفهمیم هیچ حضرت آیت الله هم نمیتواند بفهمد که کدام کار در دین اولویت دارد فقط امام معصوم میتواند بگوید یعنی یک کسی که احاطه کامل به دین داشته باشد میتواند به شما بگوید آقا این کار از اون کار بهتر است آمد پیش امام صادق علیه السلام گفت آقا ای الاعمال افضل بین همه این اعمال کدام از همه با فضیلت تر است کدام بیشتر ما را نزدیک میکند کدوم استعداد ما را خلاصه متجلی تر میکند استعداد ما را بیشتر رشد میدهد در مسیر معنویت حضرت فرمود سه تا چیز که این اولیش خیلی مهم است فرمود اول الصلاة لوقتها نماز اول وقت در حدیث داریم کسی نمازش را که اول وقت نمی‌خواند یک وقت هست مثلاً نمازش را اول وقت نمیخواند نمیتواند بخواند مثلاً این کسانی که کارمند اداره هستند خب ارباب رجوع دارد باز آنجا ارباب رجوع اولویت دارد به این نماز یک وقت رهبر انقلاب فرمودند نه چه لزومی دارد مثلاً اون موقع برود نماز اول وقت بخواند اون ارباب رجوع کارش اولویت دارد به اینکه تو علافش بکنی اون پشت در آقا نمازش را بخواند ناهار میل بفرمایند بعد بیان مثلاً کار شما را انجام بدهند نه در جایی که شما میتونی نمازت را اول وقت بخوان وگرنه اگر عذر داشته باشی نه من اون آیت الله حاج مرتضی تهرانی ایشون یک جمله جالبی از مرحوم شیخ مرتضی زاهد فرموده بود میشناسید که شیخ مرتضی زاهد رو از ایشون نقل کرده بود که به مرحوم پدر حاج آقا مرتضی این جمله رو ایشون فرموده بود فرموده بود امام جماعتی که ۴۰ سال نماز جماعتش را اقامه بکند و تو این ۴۰ سال یک دانه غیبت نداشته باشد یقین بکنید این امام جماعت فاسق است یعنی تو این ۴۰ سال تو اون وقت که وقت نماز باشه کاری مهمتر از نماز برای تو به وجود نیومد؟ اینکه میگم نماز اول وقت بهترین عمل است در جایی که مهمترش اتفاق نیفتد این خیلی مهم است ما در احکاممان در اصول فقهمان یکی از عناوینی که داریم عنوان تزاحم است، اهم و مهمحج خیلی مهم است لله علی الناس حج البیت واجب الهی است ولی وقتی دفاع از میهن اسلامی، از مسلمین به وجود بیاد این دفاع و این جهان از حج مهمتر است پس نماز اول وقت اولویت دارد اگر معارضی نداشته باشد معارضی که اونم واقعاً بتوانیم بگوییم معارض کار مهمتر باشد اول پس فرمودند نماز اول وقت در حدیث داریم کسی نمازش را اول وقت نخواند یعنی بی‌اهمیت باشد بعد نماز را بندازد آخر وقت این نماز که بالا میره این ملائکه نماز را می‌گیرند می‌کوبند تو صورتش میگویند ضیعک الله کما ضیعتن نماز اینطور میگه خدا ضایع بکنه ببین خدا ضایع بکنه تو رو یعنی زن و فرزند و زندگی و بچه که تو داری اینو برکت پیدا نکند اگر میخواهید زن و بچه‌تان ارتباطتان با خونواده در بحث های مالی برکت پیدا بکنید بچسبیم به نماز اول وقت همه علمای ما هم همین را توصیه کردند از مرحوم قاضی گرفته تا الان هر عالمی بروی پیشش اولین چیزی که با توجه به روایات به شما توصیه میکند میگوید نماز اول وقت مرحوم آیت الله بهجت فرموده بود نماز مثل لیمو شیرین میمونه این لیمو شیرینی که شما پاره می‌کنی میخوای میل بفرمایید پنج دقیقه بگذره دیگه تلخ میشه یکم همون اول باید بخوری کیف کنی نمازم اینجوری است اگه همون اول این نماز را خواندی اون لذت و اون استفاده‌ای که روحت می‌بره رو خواهد برد واِلا نمی‌برد دوم فرمود بر الوالدین نوکری پدر مادر، خدمت به پدر مادر، نیکی کردن به والدین و بالوالدین احسانا ولو از دنیا رفته باشند فرمود از دنیا رفتند شما یک خیراتی واسشون بدید و سید ابرار در روز قیامت کسی است که برای پدر مادرش که از دنیا رفتن خیرات بفرستد و سوم که برای شما دانشجوها و عزیزان و جوانان است برای ماها است الجهاد فی سبیل الله مجاهدانه کار کردن، مجاهدانه درس خواندن، مجاهدانه فعالیت کردن، هر جایی که هستید هر کاری که می‌خواهیم بکنیم و میخواهید بکنید مجاهدانه آن کار را انجام بدهیم، شبانه روز تلاش بکنیم برای آن کار این میشود جهاد پس این سیر بحث ما گم نشود استعدادهای انسان مختلف است استعداد در وجود مقدس امام معصوم که در زمان ما حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف این استعداد طلای ۲۴ عیار است ماها استعدادمون کمتر است ولی این استعداد قابل رشد است اینطور نیست که یک سری استعدادش کم باشد دیگه آقا بگه من ناامیدم و من دیگه افسرده شدم و من دیگه نمیتوانم هیچ کاری بکنم این استعداد قابل رشد است به چه شرط؟ به شرطی که شما بشینید فکر بکنید یک چیزی عرض بکنم عرضم تمام بشه یکی از معضلاتی که ما در مملکتمون داریم بین مردم و جوانان فکر نکردن است به واسطه این فضای مجازی حال فکر کردن نداریم لذا منبر اهل منبر وقتی از مثلاً ۴۰ دقیقه نیم ساعت بیشتر بشه ملت دیگه حوصله گوش دادن ندارند غالباً اینجوریه حالش نیست فضای مجازی جوری شده که شما خلاصه صوت هم میخوای گوش بدی میزنی دور تند حال نداری بشینی آرام گوش بدهی اون صوت رو یا اون فیلم رو مثلاً میخواهی ببینی فکر این فکره است خلاصه خیلی ازش استفاده نمیشه یه کسی اومد پیش من همین چند وقت پیش خیلی مشکلات داشت با زن و بچه مشکل داشت ولش کرده بودند مشکلات مالی داشت پدر مادرش مریض بودند خیلی واقعا در سختی و زحمت بود یک سوالی از من پرسید این سوال من از شما میپرسم شما روش فکر بکنید جوابش نمیگم به اون جواب دادم قانعم شد به شما جواب نمیگم گفت آقا وضعیت منو ببین من چرا نباید خودکشی کنم میگوید روایت و آیه نمیخوام برای من بگی که آقا آیه داریم که خودتونو نکشید روایت داریم خودتونو بکشید جهنمی میشید عذاب آنچنانی برای شما میاد ببین آیه روایت نمیخوام یک دلیل عقلی بگو من قانع بشم چرا نباید خودمو راحت کنم من ناراحتم اذیتم چرا نباید خودمو راحت کنم شما تو مسیر معنویت هم میخواهید برید از این فکر باید استفاده کنید یعنی همه چی تعبدی نیست آقا چرا اصلاً باید خدا رو بپرستند چرا باید خدا رو اینجوری بپرستیم علمای ما به این توجه داشتند مرحوم شیخ طوسی که کتاب دعا نوشت چند قرن بعدش مرحوم علامه حلی اومد یک کتاب نوشت برای قبل از کتاب دعای شیخ طوسی که همش مسائل اعتقادی بود باب هادی عشر دیدید همش مسائل اعتقادی است مقدمه کتاب دعا مثل اینکه قبل از اینکه شما مفاتیح بخوانید مسائل اعتقادی بخوانید من می‌خواهم دعا بکنم از خدا یک چیزی بخوام خدا کیست علامه حلی گفت اول باید خدا را بشناسی بعد بتوانی دعا کنی ازش چیزی بخواهی الناس معادن کمعادن این استعداد خیلی مهم است که بهش توجه بشه با این چیزایی که عرض کردم هم یک سری اعمالی دارد که انسان باید انجام بدهد هم مهمترین چیزش این تفکر و این معرفت نسبت به نفس است که این معرفت نفس هم نیاز به تأمل و تفکر دارد حالا احسنت السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حللت به فنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار ولا جعل الله آخرعهد منی ل زیارتارتکم السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین شنیدید که حضرت حمزه علیه السلام به چه ترزی و به چه شیوه‌ای به شهادت رسید وقتی که به شهادت رسید به پیامبر اکرم گفتند که خواهرش صفیه میخواد بیاد بدن مبارک حمزه رو ببینه بدن مبارک حمزه رو صورتش رو به هم ریخته بودند یعنی اگر انسان می‌دید هر انسانی می‌دید متاثر میشد چه برسه به اینکه خواهری که منشأ احساسات و عواطف نسبت به برادر بخواد بیاد این بدن رو ببینه همین که پیامبر شنید صفیه خواهرش میخواد بیاد گفت یه عبا روی بدن و صورت مبارک حمزه بندازید که این خواهر نبینه که چه بر سر برادر آمده یا رسول الله کجا بودی کربلا در روز عاشورای سال ۶۱ هجری وقتی که سیدالشهدا علیه السلام صورتش به هم ریخت بدنطع الاعزا شد کسی نبود که عبا روی صورت و بدن و پیکر ابا عبدالله بندازه که زینب کبری به گودی قتلگاه نیاد همین که اومد به گودی قتلگاه نتونست بشناسه اباعبدالله علیه‌السلام رو یه وقت دیدن خطاب کرد انت اخی حسین تو برادر منی همین که این صورت رو دید دیدن دست گذاشت روی سر مبارک این آیه رو قرائت کرد امن یجیب المضطر اذا دعاه ویکشف السو امن یجیب المضطر اذا دعاه ویکشف السو علی لعنت الله علی القوم الظالمین</description>
                <category>هیأت اصحاب الحسین(ع)</category>
                <author>هیأت اصحاب الحسین(ع)</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 10:39:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وفاق ایمانی (جلسه سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@ashabolhossein_ir/%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-lknctwuuklzk</link>
                <description>جلسه سوم _ وفاق ایمانیتاریخ ١۵ آبان ١۴٠٣سخنران: حجت‌الاسلام امیرحسین صفاریانوَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ ۚ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَيُطِيعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ ۚ أُولَٰئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّه.این آیه، آیه‌ی شریفه‌ای است که حضرت آقا در نماز جمعه نصر به آن اشاره کردند. و آیه‌ای است که چند جلسه‌ای ما در مورد موضوع آن باهم گفت و گو کردیم‌. ولایت بین مومنین به معنای محبت صرف نیست، ولایت بین مومنین به معنای یک چیز تکلیف آور است. به محض اینکه ولایت بین مومنین شکل می‌گیرد، این مومنین که باهم اتصال شدید پیدا کردند، هم‌بسته شدند، هم هدف شدند و خواستند کُلُنی ایمانی رو شکل بدهند، به محض این اتفاق تکلیف به دوششون بار میشه، تکلیف چیه؟ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ، وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ، وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ، وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ، وَيُطِيعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ ۚچهار تای اولیش رو کاری نداریم، فعلا فرصت نداریم درموردش صحبت بکنیم، اما پنجمی: وَيُطِيعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُعرض کردیم اصلا وقتی که این رابطه ولایی شکل می‌گیرد می‌شود خدا و رسول خدا را اطاعت کرد، اگر این کُلُنی ایمانی، این تشکل ایمانی شکل نگیرد، شما هیچ راهی برای اطاعت خدا و رسول ندارید. مثال هایش را هم زدیم در تاریخ اسلام، به امیرالمؤمنین علیه‌السلام که معصوم است و همه ماها او را قبول داریم، به کسی که می‌تواند هدایت جامعه را به بهترین شکل جلو ببرد، او هم اگر کُلُنی‌های ایمانی زیل‌ش شکل نگیرد نمی‌تواند کاری انجام بدهد، اگر حلقه میانی نداشته باشد، اگر مردم توجیه نداشته باشند، او مجبور به یک سری از کارها خواهد شد و مجبور بودن معصوم، نمی‌سازد با دستور قرآن که بروید اطاعت کنید از معصوم. اطاعت معصوم یعنی اینکه عزیز دل من شمایی که تشکل دانشجویی هستی، یک جوری برای ولی الهی تصمیم سازی کن که او بتواند انتخاب کند. بین پنج تصمیم و هر کدام را که صلاح بداند بتواند انتخاب کند. ولی که تنها یک گزینه جلوی روی اوست این دستور الهی درموردش بی معناست‌. اینجا شما دیگر اطاعت نمی‌کنید معصوم را، مجبور می‌کنید معصوم را به تصمیم. لذا این همه روایتی که وارد شده برای اینکه آقایون بنشینید دور هم باهم ارتباط داشته باشید؛ یه سری دستوراتی داریم در اسلام ۳۰ حق، ۷۰ حق، ۸۰ حق مومن به گردن مومن دارد. برای چه این حقوق شمرده شده در اسلام؟ برای چه این‌قدر سفارش کردند آقا باهم جنگ و خونریزی نکنید، برای اینکه شما بتوانید این تشکل ایمانی را شکل بدهید که ولی الهی بتواند تصمیم بگیرد. این روایت شریفی که در این پارچه بالای سر من نوشته شده، حضرت فرمود: رحم الله من احیا امرنا: خدا رحمت کند اگر کسی امر ما اهل بیت را احیا بکند، این روایت به گونه‌های مختلفی نقل شده در مجامع روایی ما. من یکی‌شو فقط برای شما می‌خوانم. از امام صادق علیه‌السلام به خیثمه: یا خیثمه أبلِغْ مُوالِينا السَّلامَ عَنّا: برو به رفقای ما سلام برسان. برو به شیعیان ما سلام برسان. و أوصِهِم بتَقوَى اللّه، برو آن‌ها را به تقوای الهی توصیه کن. و در ادامه میگه بهشون دستور بده که غنی آن‌ها به عیادت فقیر آن‌ها برود و قوی آن‌ها به عیادت ضعیف آن‌ها برود و تشییع جنازه هم بروید. همدیگه رو در خانه هم ملاقات کنید. این‌ها خیلی مهمه. این روابط بین ایمانی است که سبب می‌شود ولایت ما اهل بیت احیا بشود. احیا شدن روابط بین مومنین می‌انجامد به احیای رابطه با معصوم. مفهوم این کلام چیست؟ قطع ارتباط مومنین و مسلمین باهم می‌انجامد به قطع ارتباط ولایی با معصوم. این دستور قرآن کریم است. ماها خیلی دست کم می‌گیریم این دورهمی ها رو. تشکل دانشجویی هستید یا نیستید؟ هیئت هفتگی خیلی چیز عجیب و غریبیه ها، خیلی کار از این هیئت میاد ها، اگر خیلی راحت از کنارش عبور کردیم، خیلی راحت گذشتیم و یه کاری کردیم که این تشکل مومنانه‌ای که باید به بهترین شکل، شکل بگیرد، شکل نگیرد در ولایت خودمان شک کنیم. در رابطه ولایی خودمان شک کنیم. عرض کردیم انسان با چه کسانی رابطه ولایی دارد؟ با هر آن کسی که امر ولی الهی را جلو ببرد، اصلا بحث جغرافیایی مطرح نیست. هر چند آن شخص آن طرف دنیا باشد. و اگر کسی کنار دست من نشسته باشد، ادعای شیعه‌گی او گوش جهان را کر کرده باشد اما در راه ولی الهی شمشیر نزند و جلوی راهبرد ولی الهی بایستد این انسان در دایره ولایی نیست. صحبت کردیم این‌هارو. گفتیم وفاق ایمانی یعنی چه؛ وفاق ایمانی که خدای متعال از ما می‌خواهد. گفتیم حواسمون باشه کلاه سرمان نرود با یه کلیدواژه هر آن‌چه که دارایی داشتیم در این چندین سال همش به یک‌باره از بین برود. این کلام حضرت آقا رو دقت بکنید. من ان شاءالله چون امشب آخرین شبی است که محضر شما هستم می‌خواهم بحثم را جمع بکنم خیلی می‌خواهم مصداقی صحبت بکنم. ما این حرف‌های مبنایی رو جلسات گذشته عرض کردیم و تمام. الان میخواهم بگم آقا بنده‌ای که در تشکل دانشجویی هستم وظیفه‌م چیه؟ رو زمین بگو چیکار کنم؟ میخواهم مصداقی بحث بکنم. ببینید حضرت آقا در دیدار اخیری که داشتند درباره این دایره ولایی چه چیزی فرمودند. این خیلی مهمه اگه بهش دقت نکنیم فکر می‌کنیم یک حرف عادی یا نهایتا یک حرف سیاسیه. فرمودند من یک توصیه دیگر در مورد فعالیت‌های بین‌المللی دارم. من البته قبلا این رو توصیه کردم. یکی دوبار تاحالا توصیه کردم که دانشجوهای ما، تشکل‌های ما فعالیتهای بین‌المللی داشته باشند.آقا یعنی چه فعالیت بین‌المللی ؟ یعنی عزیر من ببین برادر من آن کسی که در آن طرف دنیا دارد علیه آمریکا و اسرائیل کار می‌کند، علیه استکبار کار می‌کند داخل در دایره ولایت است. او را خارج نپندار. هر آن وظیفه‌ای که تو در مقابل برادر مومنت داری در مقابل او هم داری. رابطه بین‌المللی ایجاد بکنید فقط یک حرف سیاسی نیست. ایجاد یک کُلُنی ایمانی‌ست . برای چه؟ برای اینکه دست ولی الهی باز باشد که بتواند تصمیم بگیرد. الان در دنیا گروه‌های جوان دانشجو و غیر دانشجوی زیادی هستند که علیه سیاست‌های استکباری، علیه آمریکا، علیه سیاست‌های اروپایی و غربی به شدت مشغول فعالیت‌اند. یعنی چی؟ ما ولایت رو چپکی فهمیدیم آقا، اینها اهل ولایت‌اند. وظیفه دارید شما نسبت به آن‌ها. باید بروید با آن‌ها رابطه ولایی ایجاد بکنید، از حالشون خبردار بشید. همه اون وظایفی که مومن نسبت به مومن دارد را شما باید نسبت به آن‌ها داشته باشید. خب منِ تشکل دانشجویی این کار را انجام نمی‌دهم. اتفاقی که می‌افتد چیست؟ من‌ِ تشکل دانشجویی دارم ولی الهی را مجبور به یک انتخاب می‌کنم. حواست باشد عزیز من. حضرت آقا میگه بارها گفته‌ام شما این راهبرد را نبردی جلوها. این راهبرد هنوز همون جاییه که هست. تا وقتی نبری جلو راهبرد همین است. توجه می‌فرمایید؟ حالا ما چطور باید بفهمیم که چه چیزی درست است که بر اساس آن مطالبه‌گری کنیم که ولی الهی دستش برای انتخاب باز باشد؟ خیلی‌ها الان اشکال می‌گیرند می‌گویند آقا این حرف‌هایی که شما می‌زنید خیلی حرف‌های تندروانه است. شما تندرو هستید. شما جنگ طلب هستید. معیار چیست؟ سنجه چیست؟ چگونه ما می‌توانیم به یک تصمیمی در لایه ولایت عرضی برسیم و آن را مطالبه کنیم تا ولی الهی بتواند هر آنچه که بخواهد انتخاب کند؟ سنجه‌اش چیست؟ چه‌کار کنیم که بعضی‌ها تندرو اند بعضی‌ها کندرو؟ آن راه میانه چه راهی‌ست؟ عزیزان، رفقا راه میانه، آن چیزی که خود قرآن، آن چیزی که روایات معصومین و آن چیزی که کلام ولی الهی‌ست، یک کلمه است: قرآن. من و شما نشستیم یه عده بهمون میگن آقا نگید دوباره وعده صادق ۳. شما بگید وعده صادق ۳ آن‌ها می‌زنند مارو شتل و پتل می‌کنند. این دفعه دیگه نمی‌توانیم قسر در بریما. آقا جنگ جهانی سوم می‌شود. این یک حرف است. یک حرف دیگر این است که ببین آقا مملکت صاحب دارد. آقا گفته خود مسئولین حواسشون هست شما چرا به خودت زحمت میدی؟ شما برو استراحتت را بکن در خانه، شما درست را بخوان. شما الان وظیفت این است که درست را بخوانی. این هم یک تحلیل دیگه‌ست. راه میانه چیست؟ راه درست چیست؟ برویم ببینیم قرآن چه می‌فرماید: یک بار تکلیف خودمان را نسبت به این کتاب الهی روشن کنیم. یک‌بار برای همیشه. یا قرآن کریم کتاب هدایت است. که خب آقا برو هدایت بگیر ازش. این چه نوع برخورد با یک کتاب هدایت است؟ آن‌هایی که مذهبی هستیم و حزب‌اللهی هستیم و می‌خواهیم ثواب ببریم فقط برای ثواب خواندن. فقط برای ثواب بردن. یا قرآن کتاب هدایت است یا قرآن کتاب هدایت نیست. آقا تعارف باهم نداریم. این را در ذهنتان به نتیجه برسانید. نمی‌شود بگویی قرآن کتاب هدایت است و لای کتاب را باز نکنی ازش هدایت نگیری‌ها. حواست به لوازم حرفی که میزنی باشد. قرآن کتاب هدایت است؟ قرآن جاودانه است؟ اگر جواب شما مثبت است بسم الله. إِنَّ هَٰذَا ٱلۡقُرۡءَانَ يَهۡدِي لِلَّتِي هِيَ أَقۡوَمُ. این قرآن هدایت می‌کند آدم را. هدایتش هم مثل هدایت بقیه چیزها نیست. هدایتش به سمت اقوم است. به سمت اون درسته است. نه هر هدایتی که شما بتوانید پیدا بکنید عزیزان من. خدای متعال در قرآن کریم به پیغمبر اکرم می‌فرماید من چیزی در قرآن به تو گفته‌ام که اگر خودت بودی و خودت عمرا این حرف‌ها ر نمی‌فهمیدی. تقلب رسونده خدای متعال از عالم غیب به ما. حرف‌های قرآن را در قوطی هیچ عطارخانه‌ای پیدا نمی‌کنید شما. به نظر می‌رسد تشکل دانشجویی که می‌خواهد جمع مومنانه شکل بدهد و رابطه ولایی خودش را مستحکم بکند، اگر با قرآن کریم رابطه نداشته باشد یا رابطه‌اش با قرآن کریم ضعیف باشد این تشکل دانشجویی رابطه ولایی‌اش را متصل نکرده است. رابطه ولایی‌اش با خدای متعال، با معصومین علیهم‌السلام قطع است. ما از کجا بفهمیم الان باید مطالبه چه چیزی را بکنیم از مسئولان‌؟ ما الان باید مطالبه موشک کنیم؟ یا مطالبه مذاکره کنیم؟ یا مطالبه صلح کنیم؟ مطالبه چه چیزی کنیم؟ از کجا بفهمیم وعده صادق ۳ باید اتفاق بیفتد یا نه؟ جواب ما خیلی ساده انگارانه است. می‌گوییم عده‌ای کارشناس هستند، عده‌ای هم مسئول هستند و کار خودشان را انجام می‌دهند. خدانگهدار ما برویم استراحت کنیم. و شرایط به گونه‌ای می‌شود که ولی الهی نمی‌تواند تصمیم درست قرآنی را بگیرد. هی فریاد انتقام می‌دهد و هیچ اتفاقی نمی‌افتد تا وقتی مردم بریزند در خیابان‌ها بگویند آقا انتقام انتقام. اون وقت می‌فرماید: فریاد انتقام مردم سوخت موشک‌ها شد. آن‌وقت میتواند تصمیم بگیرد. اگر کسی با قرآن کریم ارتباط نداشته باشد نمی‌تواند تصمیم درست بگیرد. آقا این هم درمورد زندگی شخصی ما صادق است و هم در مورد زندگی اجتماعی ما صادق است، هم در مورد کار ما صادق است، هم در مورد تشکل دانشجویی ما صادق است. هم در مورد تدریس ما صادق است. هر چه که می‌خواهید شما در این جای خالی کلمه مناسب را بگذارید. إِنَّ هَٰذَا ٱلۡقُرۡءَانَ يَهۡدِي لِلَّتِي هِيَ أَقۡوَمُ.فرض بفرمایید ما قرآن را نمی‌شناختیم. صفات و ویژگی های قرآن را به ما می‌گفتند. می‌گفتند ببین آقا یک کتابی هست، این کتاب من عندالله است. از طرف خود خداست. کلامش کلام خداست. یک دانه واوش تحریف نشده است. در این کتاب هر آن‌چه بشر الی یوم‌القیامة احتیاج دارد وجود دارد. هدایتی نیست که شما احتیاج داشته باشید و در این کتاب نباشد. یک دانه نسخه ازش هست بالای قله قاف. چکار می‌کردیم ما به این کتاب برسیم؟ این‌قدر قرآن پیش ما جایگاه ندارد. نگاه بکنید این کتاب با این ویژگی‌ها را ما باهاش چیکار می‌کنیم. یا سر مجلس ختم می‌خوانیم که خدا بیامرزتش. یا سر سفره عقد می‌گذاریم که برکت بگیریم. یا بالا سر مسافر می‌گیریم که سالم برگردد. یا در جیبمان و در ماشینمان می‌گذاریم که محافظت پیدا بکنیم از آفات و ولیات. ها؟ این‌طور با قرآن داریم تا می‌کنیم دیگر. حالا این‌هم خوبه ها.  نمی‌خوایم بگیم این رفتارها بد است. اما خیلی حداقلی‌ست. مَثَل ما مثل کسی‌ست که دارد از گرسنگی می‌میرد. یک گنج گران‌بها در دست اوست و این را نمی‌رود ازش استفاده بکند از گرسنگی رهایی پیدا بکند. این گنج را همین‌جوری پیش خودش نگه داشته است. باهاش فقط گردو می‌شکند. با گنج می‌شود گردو شکست ولی گنج کارش گردو شکستن نیست. یک الماس گران‌بهایی خدا به ما داده. تبیان لکل شیء. هر چه بخواهی را گفته. نور است. خب ما این‌ها را فقط می‌آییم یک معنای حداقلی می‌کنیم می‌گوییم نور است، یعنی جلوی زلالت شما را می‌گیرد. میگم ببخشید زلالیت یعنی چه؟ میگه یعنی خدا رو به تو می‌شناساند، پیامبر را به تو می‌شناساند، اجمالا میفهمی یک معادی هم هست. خب همین؟ این قرآن کریم شامل ظلمت اقتصادی نمی‌شود؟ نور اقتصادی به ما نمی‌دهد؟ نور فرهنگی به ما نمی‌دهد؟ نور سیاست خارجی به ما نمی‌دهد؟ نور رسانه به ما نمی‌دهد؟ مگر نگفتی هر آن چیزی که بشر احتیاج دارد الی یوم القیامة؟آقا این را در ذهنمان حل کنیم. تصمیم بگیریم. یا قرآن این است یا قرآن این نیست. شما چگونه می‌خواهی برای ولی الهی تصمیم‌سازی کنی؟ هنوز بلد نیستی از روی قرآن بخوانی. بعد یه عده که قرآن می‌خوانند فریاد انتقام سر می‌دهند، آنهایی که قرآن نمی‌خوانند می‌گویند شما تندرویید‌. آقا خب بیاید باهم قرآن بخوانیم. عزیز من مگر نمیخواهی تصمیم سازی کنی برای ولی الهی. بیا ببینیم باهم قرآن بخوانیم. تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً.این آیات خدایی ناکرده نعوذبالله دروغ است؟ یا واقعیت است؟ اگر قرآن نخوانی نمی‌توانی مطالبه صحیح بکنی، فکر کن تشکل‌ت از نظر ایمانی مستحکم‌ترین تشکل در کل کشور باشد. فکر کن رابطه ولایی شما باهم بهترین رابطه ولایی باشد. این رابطه ولایی باید ازش استفاده کنید. عرض کردم ابتدا. الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ. این می‌طلبد یک تکلیفی را. می‌طلبد یک کاری را. صرفا رابطه ولایی که فایده ندارد. ولایت محبت صرف نیست. این درمورد بحث سیاسی‌اش. بحث اقتصادی‌اش هم همین است عزیز من. ما فقط باهم داریم بحث سیاسی می‌کنیم. ول کنیم بحث سیاسی روا. اون میگه باید بنزین آزادسازی بشود این میگه نباید بشود. آقا قیمت‌ها را آزادسازی بکنیم، قیمت‌ها را آزادسازی نکنیم. این همه جلد کتاب خواندی یک بار هم بیا یک جلد کتاب بخوان ببین اصلا قرآن در مورد این حرف‌ها حرفی دارد یا ندارد؟بیا باهم قرآن بخوانیم. شما مگر کار تخصصی نمی‌کنید در دانشگاه؟ عزیزِ کارشناس من تو چه کارشناس مسلمانی هستی که مسلمانی‌ات فقط در سجاده خودش را نشان می‌دهد؟ در دانشگاه تهران داری چی می‌خوانی؟ رفتی یک بار سوالاتی از قرآن بپرسی ببینی جواب می‌دهد یا نه؟ من نمیگم جواب می‌دهد ها. نمی‌خواهم ادعا کنم که شما گارد بگیرید. میگم یک بار این کار را بکن. شما که در طول تحصیلت چندین جلد کتاب می‌خوانی و امتحان می‌دهی. یک‌بار برای همیشه تکلیفت را با این کتاب هم مشخص کن. ببین اصلا جواب می‌دهد یا نمی‌دهدببین کار می‌کند یا نمی‌کند. آن‌وقت رَحِمَ اَللَّهُ عَبْداً أَحْيَا أَمْرَنَا صدق می‌کند. شما باید امر اهل بیت را بشناسی تا بتوانی آن را احیا کنی. شما باید امر خدای متعال را بدانی که بتوانی آن را احیا کنی. شما باید دستور قرآن را بدانی که بتوانی آن را مطالبه کنی. وگرنه خیلی راحت است می‌گوییم آقا بالاخره مملکت صاحب داره، التماس دعا. آقا تشکل دانشجویی کو؟ تشکل دانشجویی در حال برگزاری اردوی عتبات عالیات است. اع دستش درد نکند. که چی بشود؟ که برود امام حسین را زیارت کند؟ خب که چی بشود؟ ثواب ببرد. همین؟! عرضم نقض آن کار نیست‌ها دقت کنید. نمی‌گویم تشکل دانشجویی نباید اردوی عتبات برگزار کند. حرفمان این است که این خیلی حداقلی‌ست. ما گم کردیم راه را. نگاه بکنید کلام حضرت آقا را. هر جایی با دانشجویان دارد صحبت میکند دستور به فکر اندیشه می‌دهد. همین دوتا دیدار اخیری که آقا با دانشجویان و دانش آموزان داشته را نگاه کنید. بقیه‌ش طلبتان. معنا دارد که ما قرآن نخوانیم؟ معنا دارد کسی که ادعای حلقه میانی می‌کند می‌خواهد برای ولی تصمیم سازی بکند اصلا ادبیات اولیه اسلام را بلد نباشد؟ ببخشید شما با آن کارشناس غربی چه تفاوتی کردی؟ بومی‌سازی هم که نمی‌کنیم ما. همان حرف‌ها را می‌آییم تکرار می‌کنیم. لااقل بومی‌سازی کنید. ببینید حضرت آقا چجوری می‌فرماید: جوانی‌تان را قدر بدانید. میدان وسیعی در مقابل شماست. ان شاءالله ۶۰ سال دیگر ۷۰ سال دیگر شما در این دنیا حضور خواهید داشت. و کار خواهید داشت. از این فرصت استفاده کنید. برای این فرصت طولانی برنامه ریزی کنید. برای این‌که برنامه ریزی‌تان درست از آب دربیاید فکر کنید. برای این‌که درست بتوانید فکر کنید با قرآن آشنا شوید. قرآن بخوانید. تامل کنید. از کسانی که بیش از شما و پیش از شما تامل کرده‌اند یاد بگیرید. با چه ادبیاتی آقا باید بگویند؟ ببخشید خیلی عذر میخواهم سال آینده چشم انداز ۲۰ ساله کشور به انتها می‌رسد. چند نفرمان خواندیم اصلا این چشم انداز را؟ چند نفرمان فکر داریم برای ۲۰ سال آینده‌اش؟ کی باید بیاد این کارها را بکند؟ از آسمان باید در باز شود ۴ نفر بیایند پایین بگویند آقا من برای شما برنامه ۲۰ ساله می‌نویسیم؟ چه جوری باید مطالبه کند ولی الهی؟ تشکلی که خودش را در راستای امر ولی الهی قرار ندهد دو هزار نمی‌ارزد. حالا هی اردوی عتبات برود. هی بیاید در روضه امام حسین بنشیند. نه اینکه این‌ها بد باشدها، خیلی این‌ها حداقلی‌ست، خیلی کم است، خیلی کوچک است. بخوانید گزارش‌های تاریخی را. کسانی بودند که روز عاشورا بالای تپه‌های کربلا ایستاده بودند نگاه می‌کردند امام حسین علیه السلام را که سر از تن او جدا می‌شود و گریه می‌کردند برای امام حسین. ولی الهی را تنها گذاشتند. تاریخ تکرار نمی‌شود؟  إِنَّ هَٰذَا ٱلۡقُرۡءَانَ يَهۡدِي لِلَّتِي هِيَ أَقۡوَمُآقا اگر حرف نداریم، اگر نمی‌توانیم حرف بزنیم، اگر ادبیات نداریم، اگر هی داریم کوچیک‌تر می‌شویم، اگر تنها کسی که دارد بار امت حزب‌الله را می‌کشد خود حضرت آقاست، تقصیر من و شماست. شما اول وظیفه داشتی کُلُنی ایمانی خودت را بسازی. بعد وظیفه داشتی آن را گستره کنی. این‌همه آدم در این دانشگاه تهران می‌آید و می‌رود. همه باید یقه بسته و ریش گذاشته باشند که بتوانند بیایند اینجا؟ در این مسجد؟ وسیع کن این دایره ولایی‌ات را. یکی که میگویی حجابش بد است. یکی میگویی نماز نمی‌خواند، یکی می‌گویی فلان است، آقا ول کن. وسیع کن این دایره ولایی‌ات را. حالا دایره ولایی شکل دادی؟ حالا برو بنشین قرآن بخوان ببین چجوری باید  امر خدا را ببری جلو.  اطاعت خدا را مگر نمی‌خواهی بکنی‌؟ اطاعت خدا چیست که من بروم اطاعت خدا کنم؟نماز و روزه‌ است فقط؟ حج و جهاد است فقط؟ دین را کاریکاتوری نکن. بله نماز هم جزءشه، روزه هم جزءشه، حجاب هم جزءشه. یک روایت شیرینی هست از معصومین علیهم‌السلام. حضرات می‌فرمایند ببین عزیز من اگر همان جوری که شما باهم برخورد می‌کردید ما با شما برخورد می‌کردیم الان نباید با شما ارتباط می‌داشتیم. سائل می‌پرسد چطور؟ حضرت می‌گوید آقا وقتی شما نگاه می‌کنی می‌بینی فلانی درجه ایمانش از تو پایین تر است، تحویلش نمی‌گیری خب ما درجه ایمانی‌مان از شما بالا تر است پس ما هم نباید شما را تحویل بگیریم. آقا ایمان یک امر رتبی است اگر یک نفر یک جای ایمانش مشکل دارد سریع نگو تو از ما نیستی. بیارش درستش کن. اگر این کار را نکردی انتظار نداشته باش که معصوم علیه‌السلام که‌ در بالاترین درجه ایمانی است تو را تحویل بگیرد. ببینید چقدر بهم پیوسته است. ببینید رابطه ولایت عرضی با رابطه ولایت طولی چقدر تو در تو است. هر ارتباطی که رابطه ولایی الهی نیست. بیایم همین‌جوری دور هم بنشینیم دوتا حدیث بشنویم یک خورده هم کیف‌الله بازیمان گل کند و یه روضه بخوانیم و یک حال خوب و بلند شیم برویم خانه‌مان. این می‌شود تخدیر. این می‌شود ماده مخدر برای شما. شما وظیفه‌ای داری. وظیفه‌ات را برو از قرآن پیدا کن.متمسک به قرآن شو. امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود حواستان باشه دیگرانی پیدا نشوند که در عمل به قرآن از شما پیشی بگیرند. آن چیزی که امروز مردم غزه را نگه داشته چیست؟ چه باعث شده این رابطه ولایی بین آن‌ها این‌قدر سفت باشد؟ نمیدانم خاطرتان هست یا نه اوایل جنگ با یک پیرمردی مصاحبه کردند و در فضای مجازی منتشر شد. پیرمرد شاید ۶۰ سالش بود. خرابه‌های خانه‌اش پشت سرش مشخص بود. بغض داشت و تعریف می‌کرد که من ۴۰ سال زحمت کشیدم که اون خانه را بسازم و الان با یک موشک فرو ریخت. فدای فلسطین. من و شما گوشی‌مون رو ازمون بگیرن دیگر خدا را بنده نیستیم. چه باعث شده این آدم اینجوری بشود؟ چه باعث شده یک سال در این وضعیت دوام بیاورد؟ این را هیچ کس نمی‌تواند تحلیل‌ کند. می‌بینی  در اروپا جریان اسلام‌گرایی شکل می‌گیرد با محوریت قرآن. چرا؟ چون مردم غزه با قرآن توانسته‌اند استقامت کنند پس قاعدتا این کتاب کتاب عجیبی‌ست. بعد می‌بینید یک خانم اروپایی با وضع آن‌چنانی می‌آید قرآن را می‌خواند که من بچه شیعه آن قرآن را نمی‌توانم بخوانم. روخوانی می‌کند از قرآن. عربی می‌خواند! چند نفر هم اذیتش میکنند کامنت میذارند اون زیر. که میدانی نظر قرآن در مورد زن چیست؟ اگر می‌دانستی قرآن نمی‌خواندی. پست بعدی می‌گذارد. خودش جواب می‌دهد. می‌گوید تویی که به من اشکال کردی ادامه آیه را نخوانده‌ای. آیه إِنَّ أَكرَمَكُم عِندَ اللَّهِ أَتقاكُم را می‌خواند. ببین عزیز من یک خانمی که مسلمان نیست در آن طرف دنیا قرآن را پیدا کرده، می‌خواند، می‌فهمد، جواب می‌دهد. اشکال بهش میکنند جواب می‌دهد. آن‌وقت من و شما می‌آییم این‌جا می‌نشینیم یک روضه باهم می‌خوانیم و یک حال خوبی پیدا می‌کنیم و می‌رویم خانه‌مان. بعد هم می‌گوییم آقا ما احیای امر معصومین کردیم. نه ببین عزیز من این کاری که شما کردی گردو شکستن با الماس است. یک کار خیلی حداقلی کردی با این دین‌ت. تکان بده این تشکل‌ها را. گسترده کن این تشکل‌ها را. قرآن بخوان و مطالبه‌گری کن امر قرآن را. اگر این کار را کردی شامل این روایت شریف می‌شوی که رَحِمَ اَللَّهُ عَبْداً أَحْيَا أَمْرَنَا. روایت شریفی‌ آورده بودم از رو بخوانم فرصت نیست. مفادش را عرض می‌کنم. طرف می‌آید پیش امام صادق علیه‌السلام عرض می‌کند آقا جان من یک گیر و گرفتاری‌هایی در زندگی‌ام پیش آمده یک سری هم و غم‌هایی برایم پیش آمده، این باعث شده که خیلی از کارهای خوبی که قبلا می‌کرده‌ام را دیگر نتوانم بکنم. همین جوری که دارد توضیح می‌دهد از زبونش در می‌رود میگه آقا من اونجوری که قبلا با قرآن ارتباط داشتم دیگر الان ارتباط ندارم. بعد عبارت راوی خیلی عجیب است این‌جا. می‌گوید تا حضرت اسم قرآن را شنید یکهو جا خورد. بعد فرموند روز قیامت قرآن در یک درجه‌ای قرار دارد شما هم در یک درجه‌ای قرار داری. سوره‌ای از قرآن و شما آن سوره را می‌بينيد. بهش می‌گید تو کی‌ای؟ من فلان سوره قرآن هستم. تو اگر به من عمل می‌کردی، اگر من را و جانبم را رعایت می‌کردی،  اگر به من متمسک می‌شدی، تو الان در این درجه بودی. من را رها کردی و درجه‌ت الان این است. عزیزان این عین عذاب است. یوم‌الحسرة. یعنی شما می‌توانستی یک چیزی داشته باشی آن‌جا. سهل‌انگاری کردی و الان نداری. بعد ادامه می‌دهند حضرت: علیکم‌ بالقرآن. راوی میگه حضرت با انگشت‌شان اشاره کردند، علیکم بالقرآن. حالا ادامه روایت هم جالبه: حضرت می‌گویند برخی قرآن را یاد می‌گیرند که بقیه بگویند فلانی قرآن بلد است. برخی قرآن را یاد می‌گیرند که با صوت حسن بخوانند و برخی بگویند به عجب صدایی دارد. و حالا ادامه روایت کاری باهاش نداریم.علیکم بالقرآن. می‌دانید یوم‌الحسرة یعنی چه؟ببینید یک مثال بزنم برای شما، بچه‌ای که در شکم مادر است، جنینی که در شکم مادر است آیا دست و پا به کارش می‌آید؟ دست و پا به کارش نمی‌آید‌. دهن هم به کارش نمی‌آید، چشم هم. با یک بند ناف همه احتیاجات او برطرف می‌شود. اما همین بچه اگر در رحم مادر درست رشد نکند، دست و پا درنیاورد وقتی به این دنیا آمد این بچه را ما بهش می‌گوییم ناقص‌الخلقة. و یه سری از کارهایی که ماها می‌توانیم انجام بدهیم را انن بچه نمی‌تواند انجام بدهد. دست ندارد، پا ندارد، چشم ندارد، گوش ندارد. مَثَل ما در این دنیا نسبت به آن دنیا مَثَل همین جنین است. ببین مجموع دستورات شریعت باعث می‌شود شما دست و پا در بیاورید. کی این دست و پا به درد شما می‌خورد؟ در دنیای دیگر. آن وقت می‌فهمی آقا کاش من یک کاری کرده بودم دست و پا در آورده بودم این‌جا می‌توانستم یک استفاده‌ای ببرم. این می‌شود یوم‌الحسرة. دنده عقب هم که ندارد بگوییم آقا دوباره برگردیم. حالا خود معصومین علیهم‌السلام اولین کسانی هستند که به قرآن عمل کردند. خود معصومین علیهم‌السلام اولین و بهترین نمونه‌هایی هستند که می‌توان آن‌ها را مطالعه کرد  که آنها چگونه از قرآن استفاده کردند که نتیجه یکی شده صلح، نتیجه یکی شده جنگ، نتیجه یکی شده حکومت، نتیجه یکی شده عدم حکومت. خودشان مگر نفرمودند هرچه ما گفتیم از قرآن سوال کنید. از کجای قرآن این را داری می‌گویی؟ از کجای قرآن این کار را کردی؟ پس مطالعه تاریخ معصومین علیهم‌السلام می‌تواند به ما کمک بکند. که آن‌ها چگونه از قرآن استفاده کردند؟ ما هم بیایم یاد بگیریم همان‌گونه از قرآن در زمان خودمان استفاده بکنیم. یعنی چه؟ یعنی اگر امام صادق علیه‌السلام در سال ۱۴۰۳ شمسی زندگی می‌کردند چه کار می‌کردند؟ ما هم همان کار را بکنیم. لذا خواندن و مطالعه زندگانی معصومین علیهم‌السلام این‌جا معنا پیدا می‌کند. یک وقت‌ها شما تاریخ را می‌خوانید که صرفا تاریخ خوانده باشید، مثل کتاب داستان بعضا باهاش برخورد می‌کنیم ما. اما یه وقت‌ها داری ازش استفاده راهبردی میکنی. از کجای قرآن امام حسین علیه‌السلام استفاده کرد و به کربلا رفت؟ از کجای قرآن امام حسن علیه السلام استفاده کرد و آتش‌بس کرد؟ امام حسن صلح نکرد، آتش‌بس کرد. حواستون باشه. از کجای قرآن امام صادق علیه‌السلام استفاده کرد و یک جمع مومنانه عالم پرورش داد؟ این را من باید بفهمم. یک آزمایشگاه ۲۵۰ ساله جلوی چشم ماست که یاد بگیریم و بفهمیم که معصومین علیهم‌السلام چگونه از قرآن استفاده کردند و فلان عمل را انجام دادند. این آزمایشگاه را بیا به عنوان آزمایش یک بار مطالعه کن، به عنوان کارگاه مطالعه کن.آن‌وقت یاد می‌گیری که در زمان ۱۴۰۳ چگونه از قرآن استفاده بکنی و آن را بفهمی و بتوانی به عنوان مطالبه عمومی مطرح کنی که ولی الهی توانایی تصمیمات مختلفی داشته باشد. عرض من تمام. اگر تشکل ایمانی، اگر رابطه اخوت ایمانی، اگر رابطه ایمانی بین مومنین نمی‌انجامد به این مسیری که عرض کردیم، ولایت پذیری ما مشکل دارد. و رابطه ما با اباعبدالله الحسین علیه‌السلام دچار اختلال است، با اميرالمؤمنين علی علیه‌السلام دچار اختلال است، با پیغمبر اکرم  صلوات ﷲ و سلامه علیه و آله دچار اختلال است. با خدای متعال دچار اختلال است که الله ولی الذین آمنوا.هدیه کنیم به پیشگاه مقدس حضرت زهرا سلام الله علیها صلوات ختم کنید.</description>
                <category>هیأت اصحاب الحسین(ع)</category>
                <author>هیأت اصحاب الحسین(ع)</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 14:00:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وفاق ایمانی (جلسه دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@ashabolhossein_ir/%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-jjtg3rvih8nj</link>
                <description>جلسه دوم_ وفاق ایمانی تاریخ ٨ آبان ١۴٠٣سخنران: حجت‌الاسلام امیرحسین صفاریان در جلسه گذشته مطرح شد ولایت صرفا یک نقد قلبی نیست. ولایت به معنای هم‌بستگی و پیوستگی در یک جامعه و یک کُلُنی در یک جمعیت مومنانه است که اتفاقا تکلیف‌آور است. شما با کسانی که رابطه ولایی دارید نسبت به تک تک آن‌ها وظیفه‌ای به عهده دارید ؛ ما با چه کسانی رابطه ولایی داریم؟ با کسانی رابطه ولایی داریم که در جبهه حق در حال شمشیر زدن برای ولی الهی هستند. با این نگاه حتی جوانان آمريکايی هم در رابطه ولایت الهی قرار می‌گیرند چه برسد به مردم غزه که مسلمان هستند و با این نگاه کسانی که در داخل کشور به نام شیعه امیرالمؤمنین علیه‌السلام نه تنها برای ولی الهی شمشیر نمی‌زنند، نه تنها راهی برای جبهه حق باز نمی‌کنند، بلکه جلوی جبهه حق را می‌گیرند، این‌ها می‌شوند خارج از دایره ولایت. هر چند شیعه باشند. وفاق ملی که مدنظر هست اگر قرار هست کسانی که خارج از دایره ولایت هستند را بخواهد در دایره ولایت تعریف بکند در حقیقت خودش را از تحت ولایت الهی خارج می‌کند. هم‌چنین عرض کردیم همانگونه که شما یک وظیفه‌ای نسبت به افرادی که داخل دایره ولایت الهی هستند دارید، یک وظیفه هم به نسبت جبهه کفر دارید . جبهه کفر کیست؟ همان کسی که امر ولی الهی را پیش نمی‌برد، هر آن کسی که جبهه نور را جلو نمی‌برد، هر آن کسی است که جلوی ولی می ایستد، این می‌شود فرد جبهه کفر. حال هر کسی می‌خواهد باشد.عرض امشب از این جا شروع می‌شود که قرآن کریم برای پیش‌برد اهداف الهی یک برنامه ندارد،  برنامه‌های مختلفی برای این موضوع وجود دارد.به قول افراد امروزی قرآن کریم پلن A دارد پلن B و...دارد، کما این‌که قابل مشاهده است معصومین در زمان خودشان هر کدام یک پلن از پلن‌های الهی را پیش بردند و یک برنامه از برنامه‌های الهی  و قرآنی را پیش بردند. زمانی که امیرالمؤمنين شمشیر به دست می‌گیرد و مقابل جبهه کفر می‌ایستد این می‌شود این نوع پلن از پلن های الهی، زمانی که امام حسن صلح می‌کند این می‌شود پلنی دیگر از پلن های الهی، زمانی که امام حسین به کربلا می‌رود و نه تنها خودش خانواده اش را هم به همراه می‌برد این می‌شود پلن دیگری از پلن‌های الهی؛ پس قرآن کریم دارای برنامه‌های متفاوتی است‌. ولی الهی با توجه به شرایط جامعه نقشه‌ای از نقشه‌های قرآن کریم را برای پیش‌برد هر چه بهتر جبهه حق انتخاب می‌کند . شرایط یعنی چه؟ شرایط یعنی این‌که چه کسانی کُلُنی‌های مومنانه را شکل دادند؟ چه کسانی در تشکل‌های مومنانه کار می‌کنند؟ این ولایت عرضی که بین مومنین قرار دارد چه قدر دست ولی الهی را باز کرده است برای انتخاب؟ اگر دست ولی الهی باز نباشد برای انتخاب، نتیجه‌اش می‌شود حکمیت، نتیجه‌اش می‌شود نوشیدن جام زهر، این کاملا خلاف چیزی است که در ذهن ماست. ما مدام تحلیل نق زنانه داریم که چرا این طور نشد چرا آن طور نشد؟ هر اتفاقی که می‌خواهد رخ دهد باید از کف جامعه رخ دهد، از همین روابط ولایی باید رخ دهد، نمی‌شود جمع‌های مومنانه به یک حدی از فهم و به یک حدی از درخواست نرسیده باشد و ولی الهی یک تصمیم دیگری بگیرد، این کاملا غیر ممکن است چه بسیار در تاریخ اسلام و چه بسیار در قرآن کریم مواردی بوده است که ولی الهی به واسطه مردم، به واسطه شکل نگرفتن درست جمع مومنانه و به واسطه شکل نگرفتن درست تشکیلات ایمانی مجبور می‌شود به جای اینکه پلن یک را جلو ببرد باید پلن دو را جلو ببرد؛ خب چه اشکالی دارد پلن دو جلو برود؟ اشکال ندارد. اما حواست باشد که تو لقمه را چرخاندی دور سرت.مثل داستان بنی اسراییل در قرآن کریم، این‌ها از همان ابتدا قرار بود وارد عرض مقدسه شوند، خودشان نکردند، خودشان هی لقمه را دور سرشان چرخاندند، خدا دچار سردرگمی کرد آن‌ها را، و بعد از سرگردانی خدا دوباره آمد سراغ این‌که خب حالا بیایید پلن یک را مجدد بروید.خب آن موقع انجام ندادی الان دوباره بسم الله ببینید خدا با کسی تعارف که ندارد.یا تشکل‌های مومنانه دست ولی را برای انتخاب صحیح باز می‌کند و ولی آن انتخاب صحیح و نقشه اول و درست را طی می‌کند یا تشکل ایمانی و این رابطه ولایی بین مومنین آنقدر مستحکم نیست که دست ولی برای پیش بردن نقشه اول باز باشد و مجبور می‌شود که نقشه دوم را پیش ببرد. و این فقط طولانی شدن راه را نتیجه می‌دهد و خدای متعال من و شما مومن را از این کار بر حذر داشته و خدای متعال می‌فرماید شما مثل اهل کتاب نباشید که سرآمدتان طولانی شود، مثل اهل کتاب نباشید که مجبور کنید ولی خدا را به جای رفتن در راه یک، راه دو را طی کند . و فقط راه رسیدن به سعادت را طولانی می‌کند. اگر این اتفاق بیافتد شما دچار قساوت قلب می‌شوید.  همون طوری که بنی اسراییل دچار قساوت قلب شدند. ولی الهی اگر امیرالمؤمنین هم باشد ولی رابطه ولایی در جامعه او مستحکم نشده باشد نمی‌تواند نقشه اول و اصلی را پیش ببرد نه این‌که نخواهد، نمی‌تواند. و مثالش در نمونه پر است . امیرالمؤمنین بعد از اینکه کنار گذاشته شد دیگر خودش را به عنوان خلیفه به مردم عرضه نکرد تا کی؟ تا وقتی که مردم سیل به سیاه به سمتش هجوم می‌آورند و ایشان این گونه این مطلب را بیان کرده است در نهج البلاغه که مردم طوری هجوم آوردند با من بیعت کنند که حسن (ع) و حسین (ع) نزدیک بود زیر پا له شوند. و این می‌شود اولین خطبه بعد از بیعت حضرت می‌فرماید خب، خیلی خب شما با من می‌خواهید بیعت کنید اما من کارهایی می‌کنم که برایتان سخت است ممکن برای شما گران باشد. من بیت المال را حتی اگر در کابینه زنان شما باشد برمی‌گردانم. چند بدعت نام ببریم که در زمان خلفای سه گانه رخ داد و حضرت که معصوم و ولی الهی است نتوانست این بدعت‌ها را از بین ببرد. این کلام حضرت در خود نهج البلاغه است: و راوی می‌گويد ثم اقبل بوجه (حضرت رو کرد به مردم) و حوله الناس من اهل بیت و خاصة و شیعة (و دور حضرت را اهل بیت خاص و محبینش گرفتند) فقال قد علمت ولا قبلی اعمال خالفوا فیها رسول الله (خلفای قبل از من یک سری کار کردند که در آن کارها با حضرت رسول مخالفت بود ) متعمدین لخلافه (از روی عمد هم این خلاف را انجام دادند) ناقضین لعهده (عهد پیغمبر را نقض کردند) مغییرن لسنته (سنت پیغمبر را که جزء نوامیس اسلام است تغییر دادند) قاعدتاً اگر ما باشیم می‌گوییم این جا دیگر جای مماشات نیست باید شما سنت را درست کنید،اما حضرت می‌فرماید: من اگر مردم را به ترک این سنت‌های بدعت شده دعوت میکردم و این بدعت ها را به جای اصلی‌شان یعنی همان اصول پیغمبر برمی‌گرداندم؛ همه لشکر من، من را ول می‌کردند و رها می‌کردند جز تعدادی از شیعیان و محبین من که فضل و قدر من را می‌دانند و من را به عنوان معصوم می‌شناسند و این سنت‌ها چیست؟ فدک است، میام ابراهیم است، صیغه است، نکته است، طلاق است، وضو است، مثل اینکه این‌ها اعتقاد دارند مسح روی کفش موردی ندارد. و دقیقا این‌ها چیزهایی هستند که برای ما خیلی جایگاه دارد یعنی ما می‌گوییم امیرالمؤمنین شما باید این را درست می‌کردی پس برای چه خلیفه شدی؟ حضرت اميرالمؤمنين می‌فرماید من نتوانستم این کار را بکنم چون حلقه میانی ندارم، ولایت بین مومنین ندارم، تشکیلات ایمانی ندارم.همین امیرالمؤمنین در خطبه اش می‌فرماید : أَيْنَ إِخْوَانِيَ الَّذِينَ رَكِبُوا الطَّرِيقَ وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ؟ أَيْنَ عَمَّارٌ وَ أَيْنَ ابْنُ التَّيِّهَانِ وَ أَيْنَ ذُو الشَّهَادَتَيْنِ وَ أَيْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ (کجا هستند برادران من که سوار راه شدند کجا هستند کسانی که با مرگ همراه شدند و سرهایشان به سوی معصیت‌کاران فرستاده شد کجا هستند عمارها؟ ) قَالَ ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ [إِلَى] عَلَى لِحْيَتِهِ الشَّرِيفَةِ الْكَرِيمَةِ فَأَطَالَ الْبُكَاءَ ( و طوری دست‌هایشان را بر محاسن شریفشان زدند و شروع به گریه برای مدت طولانی کردند ) أَوْهِ] أَوِّهِ عَلَى إِخْوَانِيَ الَّذِينَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْكَمُوهُ، وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ، أَحْيَوُا السُّنَّةَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَةَ، ( چه حیف شد این افراد رفتند این‌ها همان کسانی بودند که من به واسطه‌شان می‌توانستم بدعت را بردارم.) یک رهبری که حلقه میانی و تشکل مومنانه دارد و رهبری که فاقد این‌ها باشد دو تصمیم متفاوت دارد. ما باید دست ولیِ جامعه را برای انتخاب باز بگذاریم که بتواند انتخاب کند.در جامعه‌ی ایمانی تک صدایی است و فقط صدای &quot;ولی&quot; شنیده می‌شود، ولی این به معنای خفه شدن دیگران نیست. در مقام عمل باید تک صدایی باشد اما همه‌ی جامعه باید شرایط تصمیم گیری را برای ولی مهیا کنند. این کلام صریح آقا هست که فرمودند:&quot;فریاد انتقام خواهی و داد خواهی مردم سوخت موشک‌هایی بود که به اسرائیل زده شد&quot;وظیفه‌ی ما این است شرایط را جوری مهیا کنیم که هر تصمیمی &quot;ولی&quot; خواست بگیرد بتواند. این تعبیری از ولایت است. اگر بنا بر این بود که ولی الهی همه‌ی بار امت را به دوش بکشد اولین ولی الهی برای رسیدن به مقصود کفایت می‌کرد.در ماجرای شهادت حاج قاسم آقا فرمودند انتقام اصلی خروج آمریکا از منطقه‌ است و حمله به عین‌الاسد تنها سیلی بود. در این مورد نظامیان که وظیفه‌ی خود را انجام دادند، افراد جامعه و تشکلات مومنانه باید خود را مخاطب فرمان جهاد آقا بدانند و در جهت گسترش کمی و کیفیِ رابطه‌ی بین مومنین تلاش کنند. ولایت یک عقد صرفا قبلی نیست، محبت و دوست داشتن نقطه‌ی حرکت و آغاز هست ولی باید به عرصه‌ی عمل هم برسد. محبت خیلی مهم است، محبت نقطه شروع است، نمی‌خواهیم نفی محبت کنیم. می‌خواهیم نفی صرف عقد قلبی کنیم. این عقد قلبی تنها که فایده ندارد و گرنه یک عده در کوفه بودند که در همان بازه شهادت امام حسین در کربلا در کوفه عزاداری می‌کردند. شاید اگر عزاداری نمی‌کردند و به کربلا می آمدند صفحه روزگار برعکس می‌شد. وقتی که جمع مومنانه شکل می‌گیرد چه صحنه عظیمی رقم می‌خورد، تصور کنید در کربلا و جمع مومنانه‌اش حضرت نورها را قطع می‌کند و همه یقین دارند فردا به شهادت می‌رسند. می‌فرماید من قلبا عهد خودم را از شما برداشتم، دیگه برید . امام امت که تعارف ندارد، بیعت با امام که مال شخصی امام نیست، واقعا واقعا می‌فرماید منِ امام حسین بیعت برداشتم اما امت چه می‌کنند؟ یکی یکی شروع به خواندن رجز می‌کنند، کجا بریم ؟ و می‌بینیم چه چیز رقم می‌خورد و در تاریخ می‌درخشد.و اینجاست که نصرت خدا به میان می‌آید. ما قدم در راه جنگ و جهاد نگذاشتم و مدام انتظار نصرت الهی داریم، نه نمی‌آید. نصرت الهی برای کسانی است که در میدان هستند. و می‌دانید اگر نصرت الهی بیاید چه می‌شود؟ نصرت الهی که بیاید قرآن کریم می‌فرماید قدرت شما ده برابر می‌شود؛ قدرت را هم فقط تعداد نبینید همه چیز را ببینید، ایمان کار می‌کند. ایمان یک چیز فرضی ذهنی نیست که هیچ چیزی برای انسان رقم نزند، یک چیز انتزاعی نیست، یک چیز اعتباری نیست، یک چیز واقعی و حقیقی است، ایمان کار می‌کند، ایمان در صحنه واقعی و حقیقی  کار می‌کند. و این‌ها عین مطالب قرآن است. این اتفاق نیافتد چه می‌شود؟ در جنگ صفین ولی الهی و معصوم امیرالمؤمنین (ع) است، مالک اشتر رفته تا پشت خیمه معاویه. یعنی چه تا پشت خیمه معاویه؟ یعنی یک قدم مانده تا تاریخ عوض شود، فقط نگویید یک صحنه کوتاه است. نه تاریخ تغییر می‌کند، بزنگاه تاریخی اینجاست. یک نفر می آید به مالک می‌گويد حضرت می‌فرماید همین الان به عقب برگرد، مالک می‌گويد برو و به امیر المؤمنین بگو من یک قدم دارم تا خیمه معاویه، یک مقدار صبر کن می‌آیم.دوباره قاصد برمی‌گردد و می‌گويد صحنه‌ای که من دیدم صحنه عجیبی بود، اگر برنگردی علی را کشتند. شمشیر روی گردن علی‌ست، برگرد.نتیجه می‌شود حکمیت، امیر المؤمنین معصوم نیست مگر؟ مگر اشتباه می‌کند؟ مگر بلد نیست؟ داستان چیه پس؟ داستان این است اگر ولایت به همین معنای گفته شده یعنی اتصال شدید بین مومنین است، اگر ولایت در بین مردم جامعه نباشد شما را از پشت خیمه معاویه عقب می‌کشد.کجای کاری عزیز من؟ یعنی آن جایی که شما یک قدم داری تا کار را تمام کنید می‌گویند آتش‌بس و سریعا ادبیات جدید می‌دهند بیرون. مثل اینکه بگویید مردم غزه دارند می‌میرند پس آتش‌بس شود، در حالی که ولی الهی می‌گويد این جنگ، جنگ مرگ و زندگی است. خیال خام نکن پس، این را از ذهنت بیرون بریز که یک بار دیگری می‌رسد و این اتفاق می‌افتد. نه فقط برای ما، خود نتانیاهو ملعون هم همین را گفت که این جنگ برای ما مرگ و زندگی است. یعنی الان شما پشت خیمه معاویه هستی؛ اگر یک عده داخلی و خارجی شروع کردند به فشار آوردن به ولی الهی برای اینکه فقط یک انتخاب جلوی او بگذراند، ماها نباید بگذاریم و ان شاءالله نمی‌گذاریم.مگر شما دانشجو نیستید؟ قلم ندارید؟ فضای مجازی ندارید؟ چرا اینقدر بیکار هستیم؟ چکار داریم می‌کنیم؟ چه در بساط داریم؟ قلم داریم؟ تریبون داریم؟ پس بسم الله.الان باید بگیم به مردم، الان باید دایره ولایی را گسترش بدهیم، اگر این کار را نکنیم در جنگ مرگ و زندگی، در جنگ رستاخیزی، آن کسی که دچار مرگ می‌شود تو خواهی بود. که این اتفاق نمی‌افتد چون ما از طرف دیگر دلمان قرص است به بشارت‌های قرآنی دلمان قرص است به وجود انسان های خالص مومنی که آن‌ها بالاخره کارش را یک طوری پیش می‌برند.ما باید خودمان را بکشیم و باید خودمان را هول بدهیم در این جریان. اگر کسی برای تو اره خورد نمی‌کند، اگر کسی برای تو وظیفه‌ای و ماموریتی تعیین نمی‌کند خودت این کار را بکن. این جریان جریان خاصی هست، جریان حق و باطل است که از اول تاریخ بوده. این دو جبهه مقابل کشیده شده در طول تاریخ تا به الان رسیده، شک داری که در جبهه حقی؟ شک داری؟ شک داری که جبهه مقابل جبهه باطل است؟ اگر شک نداری این رسمش نیست، اگر شک نداری اینجور وظیفه و عمل کردن رسمش نیست، ما چه فرقی کرده زندگی‌هامون با قبل از ۷ اکتبر؟ کجای روتین زندگی ما عوض شده؟ کجای درس خواندن من عوض شده؟ کجای کاسبی من عوض شده؟ اگر نشده یک مقدار به خودمان شک کنیم. مطمئن باشیم قاسم سلیمانی‌هایی هستند که کار را در بیاوردند اما خب چرا خودت قاسم سلیمانی نمی‌شوی؟ چرا تو سید حسن نصرالله نباشی؟ چرا تو یحیی سنوار نباشی؟ هنوز ما بنده شکم هستیم. می‌گويند آقا میدانی موشک بخورد دلار و سکه چه قدر می‌شود؟ تحلیل مردم را نگاه کنید، مردم توانایی و تحمل اینقدر فشار اقتصادی را ندارند پس آقای ولی شما یک انتخاب بیشتر نداری. بروید بررسی علمی کنید ببینید بعد از این دو وعده صادق چه بلایی سر دلار و سکه آمد. بررسی معرفتی کنید بررسی قرآنی کنید؛ کی راستگوتر از خداست؟ خدا در قرآن به ما دروغ گفته؟ بهم بزنیم بازی را. بگو من آن کسی هستم که می‌خواهم جلوی ولی الهی ده انتخاب بگذارم نه یک انتخاب. یک انتخاب یعنی تحمیل یعنی اجبار ولی الهی. من شرایط را به گونه‌ای رقم می‌زنم که ولی الهی اگر خواست تا ته داستان برود مردم همراهی کنند. نه اینکه ما با دو تحلیل اقتصادی بگوییم به صلاح نیست ما ادامه بدهیم، انتقام باشد برای بعد.بعد کی هست؟ بعد وقتی که اقتصاد درست شد؟ اقتصاد کی قرار درست می‌شه؟ مگر بچه‌ای؟ اقتصادت را هم همین خراب کرده. بزنی اقتصادت هم درست می‌شود.کردن تو مخ مردم این فکر را که الان اگر جنگ بشود قحطی می‌شود، خشکسالی می‌شود، بدبختی می‌شود، بیچارگی می‌شود، بیاید باهم صلح کنیم. به تاریخ نگاه کنید به قرآن نگاه کنید به روایت نگاه کنید چه چیزی بخوانیم تا بفهمیم این گزاره غلط است. هر چیزی شما قبول دارید بیاورید تا بخوانیم و بفهمیم این تفکر درست نیست.همیشه هزینه سازش بیش از مقاومت است. و من و شما هستیم که نباید بگذاریم یک عده سازش را تحمیل کنند؛ اگر تصمیم ولی الهی سازش شد که حتما همراهی می‌کنیم اما اجازه نمی‌دهیم ولی الهی به سازش تحمیل شود. ولی الهی باید هر کاری را صلاح میداند درست است پیش ببرد، باید پلن یک قرآن کریم را جلو ببرد. یک ورق از تاریخ می‌گوید پیغمبر اکرم (ص) در وصیت خود به امیر المؤمنين فرمودند:  یا علی تو بعد از من از سمت قریش یک سختی و آسیبی میبینی؛ این‌ها همه سر تو می‌ریزند و همه به تو ظلم می‌کنند؛ اگر یک سری یار و نیرو پیدا کردی شروع کن با این‌ها جهاد کردن، اگر یک سری جمع ولایی مومنانه پیدا کردی با این‌ها بجنگ، اگر یک سری تشکل ایمانی پیدا کردی برو با این‌ها بجنگ؛ با همین آدم‌ها برو جهاد کن و قریش را کنار بزن؛ اما اگر کسی را پیدا نکردی صبر کن و صبر امیر المؤمنين دلیل دارد، دلیلش می‌شود تحمیل صبر.حواسمان باشد ما صبر را بر ولی زمانه خودمان تحمیل نکنیم.</description>
                <category>هیأت اصحاب الحسین(ع)</category>
                <author>هیأت اصحاب الحسین(ع)</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 13:54:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وفاق ایمانی (جلسه اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@ashabolhossein_ir/%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-otyt2jwl2ixw</link>
                <description>جلسه اول - 1 آبان ماه 1403 - حجت الاسلام والمسسلمین صفاریاناعوذ بالله من الشیطان رجیمبسم الله الرحمن الرحیمالحمدالله رب العالمین والصلاه والسلام علی سیدنا و نبینا علی محمد و علی اله الطاهریناکثر ما فکر می­کنیم وقتی انبیاء از طرف خدای متعال مبعوث می­شوند و امر هدایت امتی رو به دست می­گیرند اتفاقی که می­افتد این است: اختلافات حل می­شود و به یکباره انسان­ها تحت امر انبیاء الهی قرار می­گیرند و همه چیز به بهترین شکل جلو می­رود؛ درحالی که اگر به قرآن کریم مراجعه کنیم می­بینیم کاملا برعکس این را خدای متعال می­فرماید. وقتی انبیاء مبعوث می­شوند و وارد در امتی می­شوند در آن امت اختلاف ایجاد می­شود؛ به تعبیر دیگر انبیاء کارشان اختلاف انداختن است. سوره مبارکه بینه: [اعوذ باالله من الشیطان الرجیم* بسم الله الرحمن الرحیم* لم یکن الذین کفروا من اهل الکتاب و المشرکین منفکین حتی تاتیهم البینه]. اینها یک کاسه­اند، اهل کتاب و مشرکین یک کاسه­اند؛ همه­شان در یک جبهه تعریف می­شوند تا اینکه برایشان بینه بیاید. این بینه چیه؟ [رسولٌ من الله یتلو صحفاً مطهره]. وقتی که رسول می­آید و کتاب می­آورد و مبعوث می­شود، خود بعثت رسول در جامعه اسلامی سبب اختلاف بین مردم است. اما اختلافی که داریم درموردش صحبت می­کنیم لزوما به معنای اختلاف بد کلمه نیست. به محض اینکه انبیا مبعوث می­شوند دو جبهه شکل می­گیرد، جبهه حق و باطل؛ سومی هم ندارد. جبهه حق کارش چیست؟ این است که به هم پیوسته می­شوند، همبسته می­شوند، اتصال شدید پیدا می­کنند برای رسیدن به یک هدف مشترک که قاعدتا آن هدف مشترک، هدفی الهی است. جبهه کفر با هم همبسته می­شوند، پیوستگی و اتصال پیدا می­کنند برای این که به آن هدف خود برسند که قاعدتا هدف، هدفی غیر الهی است. پس ما با دو جریان طرف هستیم که هر کدام از این جریان­ها را اسمش می­گذاریم یک جریان ولایی. جریان ولایی کاملا از کف شروع می­شود و بعد می­انجامد به ولایت ولی الهی. بر عکس آن چیزی که ما فکر می­کنیم که یک عده انسان جمع می­شوند دور هم و می­گویند ما یک هدف مشترک داریم؛ برای رسیدن به این هدف چه کنیم؟ حالا اینجا یک سری دستورات مهمی از جانب خدای متعال نازل می­شود برای اینکه این جمع مومنانه به بهترین شکل ممکن شکل بگیرد، متصل بشود و جلو برود. این را می­گویم ولایت؛ ولایت اصلا از اینجا شروع می­شود، آیا ولایت مختص به مومنین است؟ خیر! کفار و منافقین هم ولایت دارند. اختلاف وجود دارد؛ بله! ولایتی که در مومنین بوجود می­آید می­انجامد به ولایت طولی یک نفر، که اون ولی الهی است: [الله ولی الدین امنوا]. اما آنها چه؟ به واسطه هدفی که دارند اولیاشان هم متفاوت می­شوند: [الذین کفروا اولیاءهم الطاغوت]. دیگر ولی ندارند؛ خود همین باعث سردرگمی­شان می­شود. نکته مهم ماجرا این است: رابطه ولایت طولی که رابطه ما مومنین با ائمه خودمان است از رابطه ولایت عرضی که رابطه بین مومنین و بین تشکلات است می­گذرد. این به این معناست  اگر شما از پس وظایف ایمانی خودت در ولایت عرضی برنیایی، عمرا نمیتونی از پس وظایف ولایت طولی بر بیایی. الی­ماشاءالله آیه و روایت در این زمینه داریم. خب سوال: چه کسانی در دایره ولایت مومنین قرار می­گیرند؟ ما بحثمان را از کجا شروع کردیم؟ از اینجایی که خدای متعال یک نبی رو می­فرستد، هدفی دارد نبی، می­بینه برای رسیدن به این هدف من تک و تنها که نمی­توانم کاری انجام دهم؛ تشکل­های ایمانی شکل می­گیرد، کٌلٌنی های ایمانی شکل می­گیرد، پس می­توان ادعا کرد هر آن کسی که ولی را در راه رسیدن به اون هدف داره کمک می­کنه در دایره ولایت مومنین قرار می­گیرد. ولایتی که من و شمای بچه شیعه تا حالا در ذهنمان بوده و باهاش صحبت می­کردیم و درموردش فکر می­کردیم ولایت قٌه قرآنی نیست. ماها متاسفانه ولایت رو تبدیل کردیم به یک امر متنزل مناسکی. یعنی می­گیم آقا ما شیعه ایم. بعد میگن خب یعنی چی شما شیعه­اید؟ میگه ببین من می­خوام نماز بخونم تکتٌف نمی­کنم، همین­جوری دستامو میندازم و نماز می­خونم. خب دیگه یعنی چی شما شیعه­اید؟ ببین مثلا ما یه سری مناسک خاص خودمونو داریم که بقیه ندارن؛ مثلا برا حضرت اباعبدالله الحسین(ع) حداقل سه دهه عزاداری می­کنیم؛ این حداقلی­ترین معنای ولایت است. هر کسی که ولی الهی را در راه رسیدن به هدف الهی­اش کمک بکند در دایره ولایت مومنین قرار می­گیرد. ببینید این نامه­ای که اخیرا حضرت آقا به جوانان امریکایی نوشتند، خرداد ماه بود فکر می­کنم، که به واسطه قضیه غزه اینها رفتند در دانشگاه­های امریکایی چادر زدند. ببینید حضرت آقا چه می­فرمایند به اینها: می­فرماید شما در سمت و جهت صحیح تاریخ ایستاده­اید! یعنی چه؟ یعنی شما داخل در ولایت مومنین هستید. نه تنها آقا می­فرمایند شما جزء تشکلات مقاومت هستید، اونها هم در دایره مقاومت قرار می­دهد. جوان امریکایی اصلا مسلمان است؟ که ما به او بگوییم اصلا ولایت دارد یا ندارد؟ چه برسد دیگر در مورد بقیه­ای که مسلمانند ولی شیعه نیستند. لذا اگر در گوشه­ای از عالم کسی پیدا شد که امر ولی خدا را جلو می­برد، او داخل در دایره ولایت مومنین است و همه این حرفایی که ان­شاءالله در این جلسات درباره ولایت مومنین می­زنیم در مورد آنها هم صادق است. یعنی اگر حضرت؛ (ان­شاءالله روایتش را میخوانیم). حضرت می­فرمایند اقا اگر از پس ولایت عرضی برنیامدید، ارتباط در دایره ولایت طولی با من امام رضا قطعه! این حرف در مورد اون کسی که در آمریکا هست و مسلمان نیست هم صادق است چه برسد به آن آدمی که در غزه دارد می­جنگد و دارد کار ولی الهی جامعه را جلو می­برد. بله! ایمان مراتبی دارد؛ همه انسان­ها سطح ایمان­شان یکسان نیست؛ وظایفی که ما در مورد برادران ایمانی خودمون که سطح بالایی از ایمان دارند را داریم، اون وظایف رو در مورد کسانی که سطح ایمانی پایین­تری دارند نداریم؛ خیلی مشخصه. اما حتما کسی که در خط مقدم داره برای ولی الهی شمشیر می­زند در اولویت بالایی قرار می­گیرد در دایره ولایت ایمانی و ولایت اخوتی، پس ببینید همبستگی چقدر مهم است. نمی­توانید شما ادعای ولایت کنید؛ رفقا خوب دقت کنید! نکته مهمی دارم عرض می­کنم، نمی­توانید شما ولایت را ادعا بکنید اما نسبت به کسانی که در دایره ولایت الهی دارند شمشیر می­زنند بی­تفاوت باشید ولو اینکه آنها مسلمان نباشند و خیلی نکته مهمی است. بی تفاوتی نسبت به کسانی که در دایره ولایت قرار دارند ممنوع است؛ این سبب استبدال می­شود. این سبب این می­شود که شما این دفعه از دایره ولایت الهی خارج شوید نه آنها. دیگه شما جا می­مانید. ماها یه توهماتی در ذهنمونه که بله ما اون کسانی هستیم که خیلی انسان های عالی هستیم و قرار است ما آن قوم برگزیده­ای باشیم که همه عالم را ما قرار است به نتیجه برسانیم. انشالله که همین جور باشه؛ اما اگر شما در غزه می­بینید اتفاقی می­افتد و ما هیچ اتفاقی برامون نمی­افتد، اینجا کمی به خودمان شک کنیم. یعنی مثلا می­بینیم غزه که هیچ لبنان هم دارد کوبیده می­شود درهم و ما همچنان نشسته­ایم اینجا باهم داریم بحث معرفتی می­کنیم، هیئت برگزار می­کنیم، یه کم به خودمون شک کنیم اگر کار دیگری نمی­کنیم، شک کنیم به خودمون. وظیفه مومنینه! این آیه­ای که حضرت آقا توی نماز جمعه خوندند، خوب این آیات رو برید دوباره بررسی کنید، کلام حضرت آقا رو چندباره گوش کنید ببینید چه می­فرماید حضرت آقا، که مومنین برخی­شون نسبت به برخی دیگر رابطه ولایی دارند؛ رابطه ولایی یعنی حق و تکلیف. تکلیف دارید شما نسبت به کسی که در دایره ولایت وجود دارد. آیا فقط همینه ولایت؟ خیر. ولایت یه روی سکه دیگه هم داره، روی دیگر سکه ولایت چیست؟ آیه شریفه میفرماید: [محمدرسول الله صلی الله علیه و آله وسلم والذین معهٌ] اول:[اشداء علی الکفار]. دوم: [رحماء بینهم]. روی دیگر سکه ولایت اتفاقا اصلا با این حرف های صورتی که ما می­زنیم جور در نمیاد. یعنی شما باید با این ولایت و جامع ایمانی که شکل دادید برید به جنگ یک­سری آدم­هایی؛ اگر ما جامعه ایمانی رو داریم کسانی تعریف می­کنیم که در راهبرد ولی الهی دارند شمشیر می­زنند، هر کسی که خارج از این دایره قرار بگیرد می­شود در ولایت کفار. خب ما فهمیدیم که باید حداکثری ارتباط ایجاد بکنیم، رابطه اخوت ایجاد بکنیم، رابطه ولایی ایجاد بکنیم، آیا با همه؟ شما یک وفاق ملی می­داری وسط، خب ببین عزیز من! این وفاق ملی اگر منظورت اینه بریم با همه بشینیم، کاری نداشته باشیم این ادم کیه؟ فقط بیاید همه باهم مهربون باشیم، همه باهم بخندیم، همه همدیگه رو قبول داشته باشیم، کسی به کس دیگه ناراحتی نکنه، چه اشکالی داره هممون کنار هم بشینیم؟ ببینید میشه بشینیم! اگر وفاق ملی به این معنا باشد، قرآن کریم به اشد وجه با آن برخورد می­کند. شما حق ندارید دایره ولایت رو اونقدر گسترش بدید که کسانی که خارج از دایره ولایت­اند درش جا بشند. حق همچین کاری ندارید؛ اما اگر منظور شما این است: کسانی که دارند برای ولی الهی شمشیر می­زنند بریم باهاشون آشتی کنیم، بله این حرف کاملا درست است؛ اما این به این معنا نیست کسی که علنا شمشیر کشیده برای ولی الهی بریم بگیم آقا وفاق ملی؛ بیاید همه باهم دوست باشیم. این همه حرف های ولایی که شما می­زنید چیه؟ آقا ولایت الهی، اخوت ایمانی، بیاید همه باهم برادریم، دیگه چرا اینقدر دعوا می­کنید؟ سر چی دعوا می­کنید؟ یه خورده هم ادبیاتشو همچین با آب و تاب می­گیم، اصلا قرآن با این کنار نمیاد؛ کسی که برای ولی الهی شمشیر کشیده است باید به اشد وضع مجازات شود. همین الانشم کوتاهی کردیم ما؛ چه برسه به اینکه طرف فعال فتنه است، کشور رو به هم ریخته، عده­ای انسان به واسطه او در کشور کشته شدن، رابطه ولایی رو بهم زده، بیایم بشینیم باهاش بگیم آقا ما با شما رابطه اخوت ولایی می­خوایم برقرار کنیم. عزیر من اگر این کار را میکنی فقط حواست باشه شما به دست خودت، خودت رو داری از دایره ولی الهی خارج میکنی نه اینکه او را داخل کنی. پس رابطه ولایی دو طرف داره، همش مهربونی و همه باهم برادریم و خوشیم و به! چه کشور خوبی داریم و چقدر همه­مون به هم میایم و حالا اشکال نداره طرف حالا یه جوونی هم کرد زد یه نفر رو کشت؛ به همین سادگی. به همین سادگی؟! غیرت الهی اجازه نمیده رفقا ما این کار رو انجام بدهیم. غیرت الهی جور در نمیاد با این کارها؛ من الان آیاتشو براتون می­خونم: ببینید که خدای متعال با چه ادبیاتی داره صحبت می­کنه؛ اصلا اجازه نمیده خدا یک همچین وفاقی صورت بگیرد. چرا؟ چون اصلا پایه ولایت الهی اینه که یه عده مومن دور هم جمع میشن، هدفشون چیه؟ هدفشون به نتیجه رساندن هدف الهی است که ولی الهی می­گوید؛ کسی اگه اینو قبول نداشته باشه تکویناً خارج از این دایره است. ما که حرف اعتباری نمی­زنیم، دست طرف رو بگیری بکشی بیاری بگی خیلی خب از فردا ایشون هم داخل در دایره ولایت است، ثبت نام می­کنیم؛ بگیم آقا کی داخل دایره ولایت است؟ فردا هرکی خواست بیاد ثبت نام کنه. اینجوری که نیست؛ اعتباری که نیست. داریم درمورد یک چیز حقیقی صحبت می­کنیم. در مورد یک چیز واقعی داریم صحبت می­کنیم. ببینید آیات شریفه پایانی سوره مبارکه انفال: آیه هفتاد و دوم [اعوذ باالله من الشیطان الرجیم* ان الذین آمنوا] کسانی که ایمان آورده­اند، ایمان آوردن یعنی چی؟ یعنی به زبان گفتن آقا ما مسلمونیم، ما شیعه­ایم، ما ولایت را قبول داریم، و هر وقت گفتن آقا مومن کیه؟ اینا دستشون رو بردن بالا. [و هاجروا] و کسایی که فقط به زبان اکتفا نکردند، به عمل هم رسوندن ایمانشون رو، [و جاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله]. این­ها یه طرف. [والذین آووا و نصروا]. دوتا عده داریم ما؛ یه عده مهاجر داریم که دارن میان از مکه به سمت مدینه، یه عده هم انصار داریم که اینا رو دارن جا میدن. خدای متعال بین این­ها یک عقد اخوتی می­خواند. عقد اخوت حواستون باشه اون صیغه اخوت نیستا، عقد اخوت ایجاد یک رابطه واقعی است. خدای متعال می­فرماید: [اولائک بهضهم اولیاءٌ بعض] اینجا رابطه ولایی شکل می­گیرد، چرا؟ بابا طرف تو مکه است، اون یکی تو مدینه­ست، شما چه جوری می­خوای بین اینا پیوند بدی؟ یک جواب راحت داره؛ اینا هدفشون یکیه؟ هدفشون اینه که اون ولایت الهی رو به نتیجه برسونن؟ حله. [اولئک بعضهم اولیاءٌ بعض]. اینا بینشون رابطه ولایی­ست. خوب دقت کنید ادامه آیه: [والذین آمنوا]: کسایی که زبانی گفتن ما ایمان آوردیم، یعنی هر وقت گفتن مومن کیه؟ اینا دستاشونو بردن بالا؛ هر وقت گفتن بچه حزب­الهی­ها؟ ایشون دستشو بردبالا؛ هر وقت گفتن تشکل دانشجویی مومنانه؟ اینا گفتن ما تشکل دانشجویی مومنانه­ایم. اما [ولم یهاجروا]، دسته اول کسایی بودن که: [الذین قالوا آمنوا ان الذین آمنوا و هاجروا]. اینا [آمنوا ولم یهاجروا]. اینا به عمل نرسوندن، فقط زبانی گفتن بله ما هستیم، ما قرار است که کل خلقت رو به نتیجه برسانیم و فقط گفتند؛ به عمل نرسوندند. خدای متعال این­گونه می­فرماید: [ما لکم من ولایتهم من شی حتی یهاجروا]. کسی اگه زد گاراژ، ممکنه حرف اولش هم انقلابی باشدها، اولشم یقه بسته و چفیه انداخته و تسبیح به دست باشد، اما توی این فرایند جامعه اسلامی می­بینی طرف زد گاراژ. به هر دلیلی خدای متعال می­فرماید رابطه ولایی شما با او قطع باید باشد. باید قطع باشد، اگر نباشد چه می­شود؟ خود خدا می­فرماید، ادامه آیه: [والذین آمنوا ولم یهاجروا ما لکم من ولایتهم من شی حتی یهاجروا و ان استنصرو کم فی الدین فعلیکم النصر]. باشه اشکالی نداره! اینا هم مومنن بالاخره، یه درجه­ای از ایمان رو دارن، اینا اگه فریاد دادخواهیشون بلند شد برو به داد طرف برس؛ اما شما دیگه رابطه ولایی باهم نداریدا، این یعنی چی؟ شما با کسی که رابطه ولایی نداری، [فعلیکم النصر] یعنی واجب است، وجوب قرآنی است، اگر کسی با شما رابطه ایمانی­اش را برید اما همچنان خودش را مومن می­داند، اگر فریاد دادخواهی­اش بلند شد، بر شما واجب است بری به دادش برسی؛ که برسه به اینکه طرف در دایره ولایی الهی هم باشد. این معناش اینه که برسه به اینکه طرف در دایره ولایت الهی هم باشد. اونجا که [به طریق اولی فطریقم النصر] باید بری به دادش برسی. این یه طرف ماجرا؛ طرف دیگر: [والذین کفروا بعضهم اولیاء بعض]: اونا هم رابطه ولایی باهم دارند، اونا هم دارن یه هدف رو دنبال می­کنن، رفقا اینجا رو گوش بدید: [الا تفعلوه]، اگر این کار رو نکنید، اگر روابط داخل جامعه ایمانی به نحوی نباشد که مومنان باهم کٌلٌنی های مومنانه شکل بدهند و با مواردی که انشاالله در جلسات آینده خواهیم گفت رابطه شون رو هی هرروز باهم محکم تر بکنن، اگه این کار رو نکنید و در طرف مقابل اون کسانی که از دایره ایمانی خارج شدن رو شما بیرون نندازید می­دونید چه اتفاقی میافته؟ [تکن فتنهٌ فی الارض و فساد کبیر] عالم رو فساد می­گیره؛ عالم رو فتنه می­گیره اگر شما از فردا گفتی آقا حالا اشکالی نداره حالا طرف یه اشتباهی هم کرد، از فردا بیایم بگیم آقا ما یه چیزی داریم به نام وفاق ملی، مقام معظم رهبری هم بسیار بر آن تاکید کرده­اند و ما هم که خب نوکران ایشان هستیم، پس ما هم از فردا هرکسی که هر غلطی کرده رو بیاریم برگردونیم سر جای اصلی خودش و بچه حزب الهی هارو بندازیم سر جاهایی که نباید باشند؛ اگر کسی این کار را کرد [تکن فتنه فی الارض و فساد کبیر]. این سبب فساد و فتنه میشه­ها، یعنی چه؟ یعنی شما دیگر جامعه­تان جامعه ایمانی نیست، دیگه جامعه ایمانی دچار سنت استبدال می­شود، یه عده دیگه میان خدای متعال این وظایفی که بر دوش تک تک شما بود را به آن­ها می­دهد. اینقدر خدا غیرتمند برخورد می­کند در مورد جامعه ایمانی و جامعه ولایی. می­بینید که طرف اون طرف دنیا در خط مقدم همه چیزش رو داده در راه ولی الهی، بعد ما می­گیم نه خب ببین این طرف که ولایت اهل بیت رو که قبول نداره که، من ولایت اهل بیت رو قبول دارم. اون خودش رو به آب و آتیش هم بزنه، سپر بلای ولی الهی هم بکنه حساب نیست. خب آقا خیلی خب، حرف شما درسته، شما چیکار کردی؟ قدمی برداشتی یا نه؟ نمیگم قدمی در راه جهاد فی سبیل الله ها! قدمی در راستای استحکام رابطه ولایی بین همین کسانی که در دایره ولایت الهی هستند، قدمی برداشتی یا نه؟ چهارتا فیلم همدردانه، هشتگ زدی در فضای مجازی بیاد بالا یا نه؟ کردی این کارها رو یا نه؟ اصلا نمیخواد پول بدی، نمیخواد پاشی بری سوریه و لبنان بجنگی، نمیخواد لباس گرم براشون بفرستی، کاری کردی که این رابطه ولایی مستحکم بشه یا نه؟ یا هر دفعه یه اتفاقی افتاد، نه فلانی که اصلا اهل بیت رو قبول نداره، اون که هیچی! خیلی خب؛ دم شما گرم، شما اهل بیت رو قبول داری دیگه؟ اهل بیتی که حالا روایاتشو میخونیم؛ ما کجای کاریم؟ کجای کاریم؟! دیگر چه اتفاقی باید بیفتد که من و شما یک حرکتی از خودمون نشون بدیم؟ قرآن کریم می­دونید ادبیاتش چیه رفقا؟ [ما لکم لا تغاتلون فی سبیل الله]. چتونه که نمیرید مقاتله کنید؟ چه مرگتونه؟ چه اتفاقی باید بیوفته؟ [ما لکم تغاتلون فی سبیل الله والمستضعفین من الرجال و نساء والولدان]. چتونه که نمیرید در راه مستضعفین از مرد و زن و بچه قتال کنید؟ چتونه؟ چه مرگتونه؟ اصلا ما این خطابای خدا رو به خودمون نمی­گیریم. این خطاب مال آدم بداست، ما که آدم خوبه­ایم، ما! آدم خوبه ماجرا اصلا ماییم. این آیات هم برای کسای دیگه اومده! آقا این آیه برا من و شما اومده؛ در بٌحبوحه جنگ یه عده ول می­کنن میرن، باورمون هست رفقا داره اتفاقی میوفته یا نه؟ باورمون میشه؟ وقتی حضرت آقا میگه این جنگ هم برای ما و هم برای آنها قضیه­اش قضیه مرگ و زندگیه، خوب دقت کنید به این حرف، مرگ و زندگی یعنی چی؟ مرگ و زندگی یعنی عزیز من اگه وظیفه­ت رو انجام ندی تمومه ها! تموم میشیما! حواسمون هست؟ ما اینقدر بازی کامپیوتری کردیم که میگیم خب اشکال نداره گیم اور میشیم میریم از نو بازی می­کنیم! نه آقا اینطوری نیست؛ تموم میشه بازی. تموم میشه بازی آقا بیدار شیم، قضیه مرگ و زندگیه، برا دو طرفم قضیه مرگ و زندگیه؛ حالا بشینیم دور هم هیئت بگیریم و یه سری بحث های معارفی هم باهم می­کنیم و یه اشکی هم برا امام حسین (ع) می­ریزیم و پامیشیم می­ریم. اینکه راهش نیست آقا. می­بینی تموم میشه؛ خیلی راحت تموم میشه. مگه زمان پیغمبر اکرم (ص) تموم نشد؟ پیغمبر اکرم (ص) هنوز سرش رو زمین نگذاشته بود تموم شد، جریان الهی به واسطه مجاهده اهل بیت دوباره برگشت ورق. به واسطه مجاهده این کٌلٌنی های مومنانه که ذیل ولی الهی داشتن کار می­کردن برگشت ورق، وگرنه خدا مگه با من و شما فک و فامیله؟ خیلی رک و راست خدا میاد تو قرآن میگه: [یستبدل  قوما غیرکم] یه عده دیگه میان کار منو انجام میدن، کار خدا رو زمین نمیمونه. اصلا انگار نه انگار ما هیچ حسی نداریم؛ نه سبک زندگیمون نه افعالمون نه افکارمون؛ هیچی­مون فرقی نکرده. دقت کنین رفقا! نمیخوایم بگیم از فردا همه یه تفنگ دستمون بگیریم بریم سوریه و لبنان بجنگیما! شما داری چیکار میکنی؟همون کار رو بنداز رو سوریه و لبنان. لباس میفروشی، درس میخونی، درس میدی، فضای مجازی فعالیت میکنی، چیکار داری میکنی؟ همونو ... مگه فرمان جهاد نداد آقا؟ مگه یه عمر نمیگفتی وای اگر خامنه­ای حکم جهادم دهد؟ مگه آیات قرآنی نمیگه آقا جهاد؟ همون کاری که میکنی رو بنداز رو این کار؛ نمیخواد کار اضافه­ای بکنی، خدا از من و شما بیش از این نمیخواد. اقا همون کارتو بنداز رو سوریه و لبنان این میشه جهاد. ولی اول باور کن که باید این کٌلٌنی مومنانه شکل بگیرد تا ولایت الهی شکل بگیرد تا بتونیم به اون [لیظهرهٌ علی دین کله] و زمان ظهور حضرت حجت (عجل الله تعالی فرجه شریف) برسیم. اینو باور کن؛ باور کن این جنگ، جنگ مرگ و زندگیه؛ باور کن این جنگ، جنگ آخر زمانیه. اینایی که دارم عرض میکنم دونه دونه­ش آیه قرآن داره، بیاید بشینیم باهم بحث کنیم؛ چه برسه به روایات، وارد روایات که میشید که الی­ماشاءالله. جنگ، جنگ اخرالزمانیه. سوره مبارکه صف را بخوانید ببینید این هست یا نیست. جنگ اخرالزمانیه! قضیه مرگ و زندگیه! نگو حالا نشد هم نشده اشکال نداره، حالا تهش دوباره این مردم غزه و مردم فلسطین یه کم اذیت میشن و حالا تهش اینا رو می­فرستن یه گوشه­ای از عالم زندگیشونو می­کنن دیگه، تهش اینا اصلا مهاجرت می­کنن دیگه. اصلا اینجوری نیستا! این دفعه این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست. این تو بمیری فرق میکنه؛ نشود که ولی الهی جوان آمریکایی را مخاطب دستورات خودش ببیند و بداند و من بچه حزب الهی را نداند. شما بچه­های تشکل­های دانشجویید دیگه؟ شما حزب الهی هستید دیگه؟ مذهبی هستید دیگه؟ چقدر ما تلاش کردیم رفقا؟ چقدر تلاش کردیم این جمع مومنانه رو شکل بدیم؟ تو همین دانشگاه؟ جای دوری هم نریم، تو فک و فامیلا و دور و وری­های خودمون چند نفر رو سعی کردیم بیاریم بکشونیم توی این دایره ولایت الهی؟ چند نفرو بکشونیم یعنی چی؟ یعنی نمازخونش کنیم؟ یعنی بگیم حجابتو درست کن؟ خوب دقت کنید وفاق ملی با کی؟ با کسی که در دایره ایمانی است؛ چه کسی در دایره ایمانی است؟ کسی که امر ولی الهی را جلو می­برد. چند نفر را ما به این جمع اضافه کردیم؟ که اگه اضافه نکنیم ولی الهی مجبور می­شود به نوشیدن جام زهر. بیاید باهم تاریخ اسلام بخوانیم، ببینید الی ماشاءالله؛ ولی الهی بود، معصوم هم بود، همان کسی بود که من و شما جان و مال و همه چیزمان را برایش می­دهیم. اما به خاطر اینکه کٌلٌنی مومنانه نبود، تشکل مومنانه نبود، راه به جایی نبرد. فکر می­کنید تاریخ تکرار نمی­شود؟ خدا با امیرالمومنینش تعارف نداشت، با حضرت اباعبدالله الحسینش تعارف نداشت، با من و شما تعارف داشته باشد؟! چه کسی این را کرده تو مغز ما که ماها دردانه های خداییم؟ ما هیچی نیستیم. اگر در راه ولی الهی کاری نمی­کنیم ما هیچی نیستیم! هیچ جایی در تاریخ نداریم. من چه فرقی با آن آدم بی دین می­کنم؟ولایت چیه؟ رفقا صرف محبت ولایت نیست. اینا از مغزمون بیرون کنیم، ولایت تکلیف می­آورد برای آدم؛ ببینید آقا! خیلی واضح و روشن، 30 درصدمون حزب الهی­یم، تو دایره مومنانه­ایم، 30 درصدم بکشیشون اصلا مخاطب ماها نیستند، اصلا دیالوگی شکل نمیگیره، اصلا دستت بهش نمیرسه باهاش حرف بزنی، 40 یا 50 درصد آدم داریم این وسط، چقدر سعی کردیم اینا رو ورداریم بیاریم تو دایره ایمانی؟ داریم درباره یه چیز واقعی صحبت می­کنیم نه چیز اعتباری، نه چیز الکی. خب اینکه حجابش خوب نیست هیچی! اونم که نمازش نمیخونه هیچی! اونم که فلان کاره­ست هیچی! اینم که همش سرش تو درس و کتاب و بحثه هیچی! خب پس کی می­مونه؟ 30 درصد آدم می­مونه ها؟ دور هم خوشیم میگیم و می­خندیم فک می­کنیم الان ما مثلا می­تونیم عالم رو فتح بکنیم. اقا، عزیز من، برادر من، شما باید با دستورات الهی، وظیفه شماست با دستورات الهی دایره ایمانی را مستحکم­تر کنی؛ چجوری؟ شما وظیفه داری با دستورات الهی دایره ایمانی را وسیع­تر کنی، الکی نگو تو از ما نیستی. این میشه وفاق ملی­یا؛ این میشه اون چیزی که باید دنبالش باشیم ها؛ نه اینکه طرفی که شمشیر زده علیه ولی الهی رو بیاریم بگیم آقا ایشون تو دایره ایمانیه پس وفاق ملی. گفتم چه تهدیدی خدای متعال می­کنه اگه این کار رو انجام بدی.شما گیر کردی برادر من؟ تصمیم بگیر. چه اتفاقی باید بیفته تصمیم بگیری؟ خوب دقت بکنید این روایت شریف را: ابی­بصیر از امام صادق (علیه­السلام) نقل می­کند: عرض کردم اگر کسی در رابطه ولایی عرضی­اش، یعنی رابطه اخوت ایمانی­اش، رابطه­ای که من و شما باهم داریم، رابطه­ای که همه افرادی که داخل دایره ولایت الهی هستند باید باهم داشته باشند، اگر کسی این کار را انجام ندهد قطعا و حتما و بلا شک در دایره ولایت الهی با ولی الهی به مشکل میخورد. حالا بیا تا صبح برای امام حسین گریه کن. خیلی ماها سر و ساده از اینها می­گذریم. بیخودی تعارف داریم باهم. ببینید روایت شریف رو: [ایٌما رجل من اصحابنا استعان به رجل من اخوانه فی حاجه] هر کدوم از مومنین، هر کدوم از محبین ما، از اصحاب ما، یکی از برادرانش یک حاجتی داشته باشه، حاجتش رو نبرید سر چیزای سختا، حاجت یعنی آقا یه ملیون قرض داری به من بدی من بهت برگردونم؟ همین چیزای عادی که روزانه ما خیلی راحت از کنارش میگذریم. طرف تو رانندگی حاجت داره میگه به من راه بده شما بوق کشش میکنی راه هم بهش نمیدی. همین سر و ساده ها، نبری سر چیزای سخت [فلم یبالغ فیها بکل جهده] هر کسی برادرش ازش یه چیزی بخواد و طرف نهایت تلاشش را برای براورده کردن حاجت برادر مومنش نکند [فقد خان الله و رسوله و المومنین]. به خدا، پیغمبر خدا و مومنین خیانت کرده. معنای این حرف چیه؟ تکرار میکنم: کسی که در دایره ولایت عرضی موفق نباشد، رابطه­ش با ولی الهی هم بریده می­شود؛ ولو اینکه یقه ببنده، ریش بذاره، چفیه بندازه، تسبیح دست بگیره و برای امام حسین (علیه­السلام) خودشو بکشه. آقا طرف با پدرمادرش هنوز بلد نیست درست برخورد کنه پا میشه میاد هیئت امام حسین. خب آقا به چه دردی می­خوره؟ به همین سادگیه رفقا دین، دست کم نگیریم این حرف های دین رو. پدر و مادر که از اخوان ما بالاترن. به همین راحتی حضرت می­فرماید به خدا، رسول و مومنین خیانت کرده. بعد ابوبصیر میگه: [ما تعنی بقولک والمومنین]؟ منظورتون از مومنین کیاست؟ حضرت میفرماید: [من لدن امیرالمومنین الی اخرهم]. از امیرالمومنین (علیه­السلام) بگیر برو تا اخر، اینا میشن مومنین. خیانت کرده یعنی چی؟ خیانت کرده یعنی حلقه اتصالش رو با معصوم (علیه­السلام) بریده. من و شمایی که اینجا نشستیم عین خیالمون نیست چه اتفاقی برای برادرانمان در آن سر دنیا داره میوفته، اگر خیلی به جاییمون بر نمی­خوره، اگه خیلی کار خاصی انجام نمیدیم، اگه برنامه روتینمون تغییری پیدا نمی­کنه، من و شما با عرض معذرت رابطه ولایت طولیمون قطعه. من و شما الکی داریم میگم من امیرالمومنین (علیه­السلام) را دوست دارم. من و شما الکی داریم میگیم من اباعبدالله الحسین (علیه­السلام) را دوست دارم. من و شما الکی داریم میگیم تا خون در رگ ماست هدیه به رهبر ماست. همه اینا دروغه، همه اینا سرکار گذاشتنه، خودمون رو سرکار نذاریم آقا. یه وقتی شما مستقیم با ولی الهی رودرو میشی، خدا نکنه! خدا نکنه ما با ولی الهی رودرو شیم بخوایم شمشیر بکشیم جلوی ولی الهی؛ خدا اون روز رو نیاره. اگه قراره بیاره قبلش جان ما رو بگیره نخوایم رودر رو جلوی ولی الهی وایسیم. این میشه رودر رویی مستقیم. یه بار شما غیر مستقیم روبروی ولی الهی وایسادی، نتیجه یکیه. شمایی که بلد نیستی با بغل دستیت درست رفتار کنی، شمایی که بلد نیستی با خواهر برادرت درست رفتار کنی، شمایی که بلد نیستی با پدرمادرت درست رفتار کنی، شمایی که بلد نیستی با کسی که در حزب الله لبنان است درست رفتار کنی، شمایی که بلد نیستی با اون انسان که رفته در امریکا برای غزه تظاهرات کرده با چه بدبختی و شکنجه ای بلد نیستی با اون درست رفتار کنی، شما یه جای کارت میلنگه عزیز من. حواستو به خودت جمع کن. ببین از کجا شروع میشه، از نزدیک ترین آدم­ها به ما؛ پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر، عمو، خاله، دایی، عمه. وارد رابطه ولایی میشیم. هم­کلاسی، هم­درسی، هم­تشکلی، هم­ میهنی، کسی که الان اون ور دنیا داره برای ولی الهی شمشیر میزنه، اینا همه تو دایره ولایت الهی­ان. شما نسبت به همه اینا وظیفه داری. آقا وظیفه داری میدونی یعنی چی؟ یعنی نماز چطوری بر شما واجبه؟ نسبت به اونم یک سری حقوق واجبی داری. روایتش رو نمیرسیم بخونیم؛ اشاره بکنم: معلی بن خٌنیس اومد پیش امام صادق (علیه­السلام): گفت اقا [ما حق المومن علی المومن]؟ مومن به مومن چه حقی داره؟ [قال انی علیک شفیق] ول کن، من تورو دوست دارم، کارتو سخت نکن، ول کن چیکار داری؟ اصرار میکنه، حضرت میگه [انی اخاف ان تعلم ولا تعمل]: میترسم بدونی و عمل نکنی [و تضیع و لا تحفظ] ضایع کنی حق برادرتو، اصرار میکنه، بعد حضرت می­فرمایند:[ للمومن علی المومن سبعه حقوقٍ واجبه]: هفت تا حق داره مومن بر مومن: [و لیس منها حق الا و هو واجب علی اخیه]. حق واجب هم داره، اینجوری نیست که بگی حالا اشکال نداره انجامم نداد، انجام نداد. نه! واجب یعنی چی؟ یعنی همون جوری که نماز واجبه، روزه واجبه، جهاد واجبه، اینا هم واجبه. ادامه روایت: [ان ضیع منها حقا] اگر یه حق از برادر مومنش ضایع بکنه، [خرج من ولایته الله]. اقا صریح تر از این میشه گفت یا نه؟ دیگه حضرت چجوری باید بفرماید؟ اگر کسی یک حق از حقوق برادر مومنش رو ضایع بکند[خرج من ولایته الله] الکی میگه من توحید رو قبول دارم، الکی میگه من مومنم. [ولم یکن فیها نسیب]. هیج نسیبی از ولایت الهی نداره. بعد حضرت حقوق رو میشمارن (حقوق رو نمی­رسیم بخونیم، خواستید روایت رو ان­شاءالله بعد در اختیار رفقا قرار میدم) حقوق رو یکی یکی میشمارن، اخر روایت می­فرماید [فاذا فعلت ذلک] وقتی این حقوق رو به جا آوردی [وصلت ولایتک بولایته] ولایت خودتو به ولایت رفیق مومنت گره زدی [و ولایته بولایتک]. اونوقته که تازه ولایت شما به ولایت معصوم (علیه السلام) وصل می­شود. اگه فردا یه نفر اومد به شما گفت اقا راه وصل ولایت به ولی الهی چیست ؟ بگو همبستگی و پیوستگی شدید در رابطه ایمانی بین مومنین؛ این راهشه. اگر این کار رو کردی [وصلت بولایته الله]. به ولایت الهی وصل میشی؛ ولایت الهی همون ولایت معصومه­ست، همون ولایت نبی­ست، اگه این کارو نکردی عزیز من ول معطلی. حالا ان شاالله در جلسات آینده یک خورده بیش­تر در مورد این صحبت می­کنیم که اقا چجوری ما الان باید این تشکل­ها رو درست کنیم؟ الان من باید چیکار کنم دقیقا؟ ما الان فقط فهمیدیم باید یک کاری بکنیم. ما الان فقط فهمیدیم که کسانی که در اون طرف دنیا هستند و دارند برای ولی الهی شمشیر می­زنند در دایره اخوت ولایی هستند. اصلا این­ها رو باید بریم باهاشون وفاق ملی ایجاد بکنیم. وفاق بین المللی باید بگیم ها؟ اونایی که باید بریم باهاشون وفاق پیدا کنیم همینان و بالعکس. کسی حتی اگر کنار دست من نشسته باشد علیه ولی الهی شمشیر زده باشد حق ندارم، حق ندارم با او وارد رابطه ولایی و اخوتی بشوم.</description>
                <category>هیأت اصحاب الحسین(ع)</category>
                <author>هیأت اصحاب الحسین(ع)</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 16:07:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقاله‌ ششم [مقصد چهارم] در باب  رجاء و قنوط</title>
                <link>https://virgool.io/@ashabolhossein_ir/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D8%A1-%D9%88-%D9%82%D9%86%D9%88%D8%B7-pp1lus94ilq0</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمجلسه هشتم - 21 آذر 1402 - حجت الاسلام و المسلمین یقینیکتاب شرح حدیث جنود عقل و جهلرجاء یعنی امید. امید کجا وجود دارد؟ من ایمان دارم به یک حقیقت متعالی که می‌دانم که آن حقیقت متعالی در مواردی که من دچار محدودیت هستم، در مواردی که من دچار ناتوانی هستم، او به فریاد من می‌رسد و کمک می‌کند.قنوط کجاست؟ یأس کجاست؟ آنجایی که من به این قدرت متعالی ایمان ندارم و وجود و قدرتش را نپذیرفته‌ام. شاید در برهان و استدلال برای من (قدرت لایتنهی) اثبات شده باشد. برای وجود خدا و اثبات آن منبع فیض، برهان امکان و وجوب آوردیم، برهان صدیقین آوردیم. یعنی از نظر عقلی قانع شدم و نمی‌توانم خدشه‌ای بر این برهان وارد کنم. اما در عمل می‌بینم که علاوه بر اینکه وجود او را اثبات کرده‌ام، لا یتنهی بودن فیض او را هم اثبات کرده‌ام. متکلمین یک روشی دارند برای اثبات صفات خداوند و آن این هست که نگاه می‌کنند در ادله‌ی نقلی و نصوص دینی، که چه صفاتی از صفات خداوند تبارک و تعالی آنجا شمرده شده است، اینها را می‌آیند احصا می‌کنند. مثل: کلام، علم، حیات، فیض، رحمت، شدید العقاب و... . بعد یکی یکی این‌ها را اثبات می‌کنند.یک روشی فلاسفه دارند، حکما روش‌شان این است که می‌آیند اثبات می‌کنند که هستی حق یک هستی لایتنهی است و خود به خود تمامی صفات کمالی بر او اثبات می شود و دیگر لازم نیست که یک به یک این صفات کمالی را برای او اثبات کنیم.قاعده ای دارند در حکمت الهی: (الواجب الوجود، واجب الوجود من جمیع الجهات) یعنی آن حقیقتی که واجب الوجود باشد از همه ی جهات واجب الوجود است، یعنی از هیچ جهتی دچار نقص نیست. من ممکن است از جهتی کامل باشم که قابل فرض است ولی امکان ندارد، چون امر مُحال رو هم ما می‌توانیم فرض قرار بگیریم، مثلا نیستی، نیستی که تحقق ندارد، همین که تحقق داشته باشد دیگر هستی می‌شود و نیستی نیست. ولی ما فرض می‌کنیم که این نیستی باشد. حالا اگر باشد، چه ویژگی هایی خواهد داشت؟ این فوایدی در مباحث فلسفی دارد که حکما این چنین می‌کنند. اجتماع نقیضان هرگز امکان تحقق ندارد، هرگز نقیضان محقق نمی‌شوند. نمی‌شود من در زمان واحد و مکان واحد و از جهت واحد هم بر این منبر حضور داشته باشم و هم حضور نداشته باشم، اما می توان این را فرض گرفت، که این کار را در هندسه هم زیاد می‌توان انجام داد که از برهان خلف استفاده می‌کنیم که برهان خلف همین فرض محال است. وقتی که ما استدلال می‌کنیم که حکم را اثبات کنیم با استفاده از فرض‌هایمان حکم را اثبات بکنیم یعنی داریم می‌گوییم که این حکم تخلف ناپذیر است، قطعی است، اجتناب ناپذیر است. که در برهان خلف می‌آییم و فرض می‌کنیم که حکم تحقق ندارد، پس حالا که حکم تحقق ندارد نقیضش تحقق دارد، در حالی که نقیضش غیر ممکن است تحقق داشته باشد، که اگر غیر ممکن نبود خود حکم قابل اثبات نبود، ولی ما فرض می‌کنیم که این نقیض اتفاق افتاده، حالا از این لوازمی را می‌گیریم که لوازم با فرض‌های ما در تعارض و در تناقض است، می‌گوییم پس بنابر این فرض ما فرض باطلی بود که بر می‌گردیم به خود حکم، نقیضش که حکم است درست است، به این ترتیب اثبات می‌شود. پس می‌شود امر ممتنع را فرض کرد، اما نمی‌توان تصورش کرد. مثلا عدم را نمی‌توانیم تصور بکنیم، همین که آمدید تصورش کردید دیگر هستی است، وجود است، هر چیزی که آمد در ذهن دیگر عدم نیست و وجود است. عدم اگر که در عالم بیرون نمی‌تواند تحقق پیدا بکند در عالم ذهن هم تحقق ندارد. منظور عدم مطلق است.اجتماع نقیضان در ذهن ما تحقق پیدا نمی‌کند، خب اگر تحقق پیدا نمی‌کند چطوری ما می‌آییم و می‌گوییم از اینکه اجتماع نقیضان ممکن است یا غیر ممکن است، اگر نمی‌توانستیم در ذهنمان بیاوریم، اگر تصوری ازش نداشتیم پس نمی‌توانستیم درباره ممکن بودن و ممکن نبودنش هم صحبت بکنیم و درکی داشته باشیم، پس چطوری داریم درباره‌ی آن قضاوت می‌کنیم؟مفهوم اجتماع نقیضان در ذهن ما می‌آید ولی مصداقش نمی‌آید، و مصداقش تحقق پیدا نمی‌کند، یعنی در ذهن شما یک چیزی در همان آنی هست، در همان آن نباشد، می‌شود؟همان که به هستی‌اش توجه می‌کنی، نیستی‌اش نیست، وقتی به نیستی توجه می‌کنی، دیگر هستی‌اش نیست. در ذهن شما هم اجتماع نقیضان ممکن است.خب داشتیم این مسئله را مى‌گفتیم خدمت شریف شما که حکما وقتى مى‌خواهند وجود حق را، صفات کمالى حق را اثبات کنند مى‌آیند مى‌گویند که فرض مى‌کنیم وجودى باشد که این وجود هستى‌اش بى‌نهایت باشد ولى از یک جهتى ناقص باشد، از یک جهتى نیاز به غیر داشته باشد پس آن صفت کمالى مى‌تواند براى او باشد مى‌تواند نباشد، مثلا قدرت، مثلا حکمت، یک هستى، هستى‌اش بى‌نهایت باشد ولى مثلا در قدرتش، در حکمتش، در رحمتش، در زيبايى‌اش نیازمند غیر باشد. این غیر ممکن است. ولى فرضش مى‌کنیم، خب وقتى که این را فرض کردیم اگر که این در یک صفتى از صفات کمالى‌اش وابسته به غیر باشد یعنى عقلا آن صفت کمالى برایش ضرورت ندارد، پس در آن صفت کمالى واجب الوجود نیست. یا به تعبیر دقیق‌تر آن صفت کمالى برایش واجب الوجود نیست، می‌شود ممکن الوجود. می‌تواند داشته باشد، می‌تواند نداشته‌ باشد. و اگر یک علت دیگرى به او بدهد دارد اگر ندهد ندارد. خب این یک فرض باطل بود براى اینکه مسئله را تصور کنیم وگرنه واقعیت ندارد. چون اثبات مى‌کنیم چیزى که واجب الوجود است، واجب الوجود از جمیع جهات است. چرا؟ چیزى که ناقص باشد، برهان خلف مى گذاریم اینجا، یکى از استدلال هایش این است که من مى گویم استدلال هاى دیگرى هم دارد. این استدلال در کتب مشائى علامه طباطبایى (رضوان‌الله علیه) براى این یک استدلال خاص خودشان را دارند. آن استدلال فوق العاده است. حالا من به آن اشاره‌اى نمى‌کنم، نمی‌رسم که بکنم. خب وقتى که این مسئله را مطرح می‌کنند( البته بن مایه مطلب مشائى است ولى ما داریم صدرایی بحث مى کنیم.) وقتى که یک شی، یک صفتى را دارد آن صفت یک شأنى از شئون وجود آن شى است. یعنى اینکه یک نمودى از واقعیت خود آن شى است. یعنى مثلا ما یک گلى را در باغچه دانشگاه مى‌بینیم، این گل عطر مخصوصى دارد رنگ مخصوصى دارد ویژگى هاى خاص خودش را دارد، اندازه خاصى دارد، مکان خاصى را اشغال کرده است. این‌ها با همدیگر جمع نشده که این گل را بسازد مثلا بوى این گل را از جایى برداریم و بهش اضافه کنیم. عرض کنم که رنگ آن را از جای دیگر برداریم بیاوریم بهش اضافه کنیم، خود گل بودنش را از جایى بیاوریم و بهش اضافه کنیم. نه! این گل یک وجود پیدا کرده، این وجود شئون مختلف دارد یک شأنش این است که رنگش سرخ است. یک شأنش این است که این بو را دارد. یک شأنش این است که این مکان را اشغال کرده و مانند این و از این قبیل. حالا پس مى‌بینیم که این‌ها هیچکدام از وجود این گل قابل انفکاک نیست. همه این‌ها شئون این وجود است. وجود این گل مرکب از این ها نیست چون اساسا هستى یک شى (حالا اینها بحث هاى فلسفى است ممکنه ثقیل باشد، با نگاه فیزیکى نمی‌شود اینها را درک کرد، نگاه فیزیکى را اینجا نمى شود تاثیر داد، اینجا نگاه فیزیکى و شیمیایى و این هارا باید به کفشدارى تحویل داد و وارد شد، نگاه، نگاهى فلسفى است.) وقتى در نظر مى گیریم، هستى مرکب از اشيا مختلف نیست. اگر مرکب از اشیاى مختلف باشد آن اجزاى سازنده این هستى باید غیر از هستى باشد غیر از هستى هم دیگه چیزى نیست جز نیستى. نیستى هم که وجود ندارد. پس هر وجودى هستی‌اش از آن جهت که هست بسیط است. مرکب نیست. پس اگر یک شأن وجودى دارد، این شأن وجودى جدا از هستى آن نیست. پس اگر در یک زمینه‌اى، در یک شأن وجودى، ناقص باشد، در یک شأن وجودى وابسته‌ به غیر باشد، فقر داشته باشد، نیاز داشته باشد، این برمی‌گردد به اصل هستی آن شى. پس بنابراین اصل هستى آن شى، یک هستى نقص است. اصل هستى آن شى می‌شود یک هستى فقیر، می‌شود یک هستى نیازمند.وقتى شد یک واقعیت نیازمند پس نیاز به علت دارد. در حالیکه فرض ما این بود که واجب الوجود است پس نیاز به علت ندارد. پس بنابراین چیزى که واجب الوجود باشد از همه جهات واجب الوجود است هیچ وجه نقصى در وجود آن نیست. او کامل مطلق است. عرض کردم این یک استدلالش است، استدلال‌هاى دیگرى هم در این باب هست حالا گفتم که اشاره نکنم به این استدلال علامه طباطبایى ولى یک اشاره‌اى می‌کنم. اشاره کوچکى می‌کنم و آن این است که اصل واقعیت هستى، یک حقیقت بیشتر نیست و این حقیقت اگر محدود باشد این محدودیت یا حقیقى است و یا فرضى. اگر فرضى باشد پس یعنى محدودیت نداشته باشد. اگر این محدودیت واقعی است پس این واقعیت یک سوى مرز است. پس ما یک سوى مرز واقعیت داریم، حالا این را به یک مرزى محدود کردیم. پس ماوراى این مرز دیگر واقعیتی نداریم چون واقعیت را محدود کردیم به یک مرز، به یک حدى، که این حد لزوما یک حد فیزیکى یا جغرافیایى نیست. حد وجودى است. حالا اگر که این حد واقعا وجود داشته باشد، تحقق داشته باشد، پس ما یک واقعیتی داریم آن واقعیت این است که یک سوى مرز واقعیت هست، یک واقعیت دیگر هم داریم که آن سوى مرز هم واقعیتى نیست. پس این هم که آن‌سوى مرز واقعیتى نیست خودش یک واقعیت است.حالا چون اصل واقعیت نمى‌تواند مرکب باشد/دو سنخ باشد، پس بنابراین حالا که هم این سوى مرز واقعیتى هست هم آنسوى مرز واقعیتى هست، اساس واقعیت یک چیز است پس این مرز، مرزى فرضى بود. مرز اعتبارى بود. مرز غیر واقعى بود. پس براى واقعیت نمی‌شود هیچ مرزى را در نظر گرفت. این اشاره بود، حالا رد شویم، حالا این توضیحاتى دارد و این‌ها... حالا اگر که من این را با عقل براى خودم اثبات کرده باشم، اگر این مسئله مقدماتش براى من حل شده باشد، صغرى و کبرى آن براى من حل شده باشد، عقل من قانع شده، من دیگر نمیتوانم به این اشکالى وارد کنم، ولى مى‌بینم که وقتى که به یک بن بستى می‌خورم دچار ناامیدى می‌شوم، دچار یاس می‌شوم. وقتى به من مى‌گویند که و من یتوکل علی الله فهو حسبه می‌گویم بله، اگر بر خدا توکل کنم او براى من بس است ولى خب بالاخره این حرف‌ها براى خانواده اى که مریض باشند، دارو و درمان نمي‌شود. این‌ها براى خانواده آب و نان نمی‌شود. این‌ها براى من که مثلا فرض کنید که صاحب خانه اسباب و وسایل زندگى‌ام را ریخته توی کوچه، خانه نمی‌شود. اینجا عقل نظرى من قانع شده ولی عقل عملى من نسبت به این امر اطمینان نیافته. لذا رجاء ندارم. لذا امید ندارم. وقتى رجاء نیست توکل هم نیست. نتيجه نبودن رجاء چیست؟ یأس. یأس ناشى از چیست؟ یأس یا ناشى از جهل در نظر است که میشود فقدان یک علم. من مثلا واقعا نمى‌دانم که خداوند متعال حقیقت هستى یک کمال بى‌انتهاست. او به حال من اشراف دارد. او به حال من عالم است. نمى‌دانم که اگر او به حال من اشراف دارد قدرت دارد که این نیاز من را برطرف کند. این فقر من را برطرف کند. به این علم ندارم یا ممکن است که بدانم که او اشراف دارد به حال من قدرت هم دارد، ولى اینقدر مهربانی ندارد که حال من را، این حال غمگین من را تبدیل به شادى کند. این حال فقر را به غنا تبدیل کند. این قدر که خدا لطف نمى‌کند. یکبار داشتیم مشرف مى‌شدیم محضر حضرت رضا (ع) در حرم، یک خانمى از همین خانم‌هایى که مى‌آیند کمک مى‌گیرند، این اصلا سراغ ما نیامد فهمید که ممکن است از ما چیزى به او نرسد، چندتا آقاى جا افتاده‌ى عاقل مردِ خدمت شما عرض کنم با لباس خوب، پیدا بود که احتمالا این‌ها سفر ماموریتى آمده‌اند مشهد، یا یک کنفرانسی یا همایشی چیزی به مشهد آمدند که بعدش برگردند، سراغ آنها رفت آن موقع که ده هزار تومن خیلی پول بود نه حالا که بعضی‌ها اهانت به خودشان می‌دانند، آنها هر کدام ده هزار تومن دادند یعنی سر جمع پنجاه هزار تومن جمع کرد بعد گفتش آقا تروخدا بیشتر بدهید، فرزندم بیمار است.دوباره یکی دیگه از آنها چند تا ده هزار تومن دیگه داد و سرجمع نزدیک صد هزار تومن بهش کمک کردند و معطلش نکردند و صد هزار تومن آن زمان مبلغی بود این موضوع برای ده دوازده سال پیش است که من دارم تعریف می‌کنم بعد دوباره آمد یک درخواستی کرد آنها گفتند نه دیگه ما کمکت کردیم آنها می‌توانستند بازم کمک کنند اما سخا، بخشندگی‌شون و بذل آنها در همین حد بود و دیگه بیشتر از این مهربانی نداشتند. ممکن است خدای متعال قدرتش بی‌نهایت باشد، ممکن است علمش بی‌نهایت باشد ولی حالا سعه رحمتش ممکن است محدود باشد یا اینکه نه! او بخشنده هست او سخی هست اما من گناهکارم و استحقاق اینکه مشمول رحمت او شوم را ندارم، پس بنابراین او ممکن است لطفش شامل حال من نشود؛ در این موارد ممکن است جهل داشته باشیم. اما اگر این جهل بر طرف شود، آقا به ما یاد داده‌اند که خدای تبارک و تعالی به احوال ما عالم است (احاط به کل شی علما) به همه چیز احاطه کامل دارد. انه علی کل شی قدیر؛ بر هر چیز قادر است، رحمتش بی‌نهایت است. &quot;کتب علی نفسه الرحمه&quot; فضلش نسبت به گناه‌کاران حد ندارد و او اله العاصین است.باز دوباره اینجا می‌بینیم که من تردید دارم که آیا ممکن است که آن چیز که من بهش نیاز دارم یا آن چیز که صلاح من از جانب حق تعالی هست تامین بشود یا نه ؟ اینجا دیگر مشکل در عقل نظری من نیست، مشکل از عقل عملی من هست، آن عقل عملی که در جلسه‌های پیش خدمت شما عرض کردیم از مقوله گرایش هست نه از مقوله دانش؛ عقل عملی آن چیزی که ارسطو می‌گوید و حکیمان به تبعیت ارسطو گفته‌اند که شامل تهذیب اخلاق و چه و چه می‌شود نیست آن خودش عقل نظری است. بخاطر اینکه شما می‌خواهید راه انسان متعادل بودن را کشف کنید این یک امر واقعی بیرونی است، این مربوط به نظر است، این یک دانش است مثل اینکه شما می‌گویید من چه کنم مزاج بدنم متعادل باشد یا چه‌کار کنم بدنم بدن سالمی باشد، این را مثلا در فیزیولوژی انسانی بحث می‌کنید یا در علم طب بحث می‌کنید یا در علومی از این قبیل مورد بحث قرار می‌دهید، متکفل این تحقیق در این باب هستند، اینها اموری که لزوما مربوط به اراده و خواست من باشد نیست، اگر اینجور عمل کنم این اتفاق می‌افتد اگر نکنم این اتفاق نمی‌افتد. یک رابطه علّی و معلولی وجود دارد بین دو پدیده و ربطی به خواست و اراده من ندارد آن چیزی مربوط به عقل عملی هست که اگر من اراده کنم محقق می‌شود و اگر اراده نکنم محقق نمی‌شود و آن چیه؟ آن همان ایمان است (همان اعتماد هست) که وقتی که این ایمان حقیقتا اتفاق افتاده باشد در پی تصدیق که در جلسه‌های پیش در این باب عرض شد محضرتان؛ آن وقت نتیجه‌اش این خواهد بود که آن حسن ظن به پروردگار هم اتفاق می‌افتد و من به پروردگار سوءظن و بدگمانی ندارم این سوءظن من به پروردگار ناشی از چیه؟ ناشی از اینه که من از دریچه وجود خودم دارم خدای تبارک و تعالی را می‌بینم خودم را نگاه می‌کنم و میبینم در من وجود حقارت دارد. آنجا میام اینطور ناخوداگاه به وجود خدای تبارک و تعالی نگاه میکنم مگر نه اگر جای فلسفی باشد، همین جلسه اگر کلاس فلسفه یا کلام باشد و کلاس اعتقادی باشد، با استدلال و برهان اثبات میکنم که فضل خدا بی‌نهایت است اما اینکه در موقع نیاز و در مرحله عمل آیا این عقیده منجر به رفتاری در من خواهد شد؟ یک رفتاری در درونم و یک رفتاری در بیرونم. رفتار در درون من چیه؟ اینکه یک آرامشی داشته باشم، امید دارم که پروردگار دست من می‌گیرد، امید دارم که پروردگار مصلحتم را تامین می‌کند، یک رفتاری در بیرون از من سر می‌زند، آن آرامش رفتاری هست، آن پرهیز از حرص است و حرص ناشی از سوءظن به پروردگار است، امروز من روزیم را دارم ولی فردا نمی‌دانم که دارم یا ندارم تضمینی کسی به من نداده الان نگران هستم، من این مبلغ و دارایی را دارم برای امروز و فردا و فرض بفرمایید تا اخر ماه زندگی من را تامین بکند حالا اگر که آن محل کار من تضمین کرده باشد که در ماه‌های بعد هم حقوق من را پرداخت بکند و درآمد من را تامین بکند من آرامش خاطر دارم اما اگر تضمین نکرده باشد من این آرامش خاطر را ندارم، معنی‌اش اینه که من این امیدی که به آن کارفرما یا اداره دارم از امیدم به خدای تبارک و تعالی بیشتر است. معنی لازمه این مطلب این است شاید از من کسی بپرسد قدرت خدا بیشتر است یا قدرت رئیست بیشتر هست؟ جواب واضحی هست اما در عمل چه چیزی از من بروز پیدا می‌کند، رفتاری که از من بروز پیدا می‌کند این هست که آن کارفرما یا رییس من قدرتش از خدا بیشتر است، در عمل چیزی که از من بروز پیدا می‌کند این است، این جهل رفتاری است که این ناشی از یأس (قنوط) است و قرآن کریم می‌فرماید: کسانی که اهل یاس از پروردگاراند و اهل قنوط از پروردگار هستند، گمراه‌اند(کافرند) و در عمل کفر می‌ورزند، در عمل غیر خداوند را بالاتر از خدا می‌دونند. این می‌شود شرک خفی؛ من مشرک هستم ولی توجه ندارم که مشرکم و فکر می کنم انسان موحدی هستم. گاهی اوقات انسان در موقعیت‌های خطیری قرار می‌گیرد، مثلا یکی در پروژه‌ای قرار می‌گیرد و می‌گویند که امضا کنید که برای اجرا برود، بعد که کارشناسی می‌کند و سبک و سنگین می‌کند، می‌فهمد که نباید این کار انجام بشود این کار آسیب می‌زند و باعث از بین رفتن بیت المال می‌شود و ممکن است به کشور آسیب بزند، برمی‌گردد می‌گوید این ایراد دارد و به کشور آسیب می‌زند، یک برگه دیگر جلویش می‌گذارند و می‌گویند یا این را امضا کن یا این را ، که آن برگه دوم استعفا هست، اگر من امید به پروردگارم داشته باشم که آن امید نتیجه توحید است آن برگه استعفا را امضا می‌کنم و اگر نداشته باشم پروژه کارشناسی نشده را امضا می‌کنم بعد هم خسارت به بیت المال می‌خورد و ممکن است به کشورم آسیب بخورد و به آن محدوده‌ای که تحت مدیریت من هست آسیب می‌خورد و من مدیون همه آنها هم هستم. چی شد که این دین بزرگ گردن من افتاد؟ نداشتن توحید. توحید که برای ما اثبات شده و مسئله، حل شده است همه ما خدا پرستیم؛ به ما بگویند در مقابل این بت سجده کن خنده‌مان می‌گیرد؛ به ما می‌گویند در مقابل این آقای رئیس سجده کن، ابدا؛ امکان ندارد؛ در مقابل آن سجده کنم! می‌گویند برای این نماز بخوان امکان ندارد نماز بخوانیم. او یک حرفی می‌زند، خدا یک حرف دیگری می‌زند. رئیس، هیئت مدیره یک حرفی می‌زند او یک حرف دیگری می‌زند. مدیر عالی، وزیر، نماینده، وکیل، نماینده مجلس؛ یا این را امضا می‌کنی یا در مجلس استیضاحت می‌کنیم او یک حرفی می‌زند خدایا یه حرف دیگری می‌زند؛ کدامش؟خب من الان استعفاء را امضا کنم از نان خوردن می‌افتم؛ حالا اگر من را از اداره اخراج نکنند، که به این راحتی‌ها نمی‌توانند اخراج کنند؛ قوانین اخراج سخت است؛ ولی مدیریت را از دست می‌دهم. من این همه رکاب زدم که برسم به اینجا؛ در این سلسله مراتب بروکراتیک در این همه سلسله مراتب دیوان سالار رکاب زدم رسیده‌ام این بالا حالا مجدد سقوط می‌کنم آن پایین.غیر از اینکه موقعیت اجتماعی و شغلی‌ام را از دست می‌دهم، عزتم را هم از دست می‌دهم؛ دیگر آن امکانات مالی را هم از دست می‌دهم. مثلا سالی یا شش ماه یک بار سکه می‌دادند بن کت و شلوار می‌دادند ماشین و راننده در اختیارم بود، این ها را از من می‌گیرند و حالا باید در صف بی آر تی بایستم. هر روز راننده را دم در منتظر می‌گذاشتم تا چایی و قهوه‌ام را بخورم بیایم بیرون حالا باید بدوم تا به بی آر تی برسم! آن موقع ساعت ۹ می‌آمدم کسی جرأت نداشت بگوید چرا اما الان باید ساعت ۷ کارت بزنم. اگر توحید داشته باشم آن برگه استعفاء را امضا می‌کنم، نمی‌خواهم بگم اگر آن برگه‌ی استعفاء را امضا کنید خدا همه‌ی این ها را برایت نگه می‌دارد.اینجوری می‌شود که چه بسا بیفتم همان پایین، پایین این استوانه‌ی دیوان سالاری که باید رکاب بزنی بیای بالا؛ چه بسا باید بری تو صف بی آر تی بایستی چه بسا باید از خانواده ات سرکوفت بشنوی چه بسا از دوستانت، از مردم مختلف سرکوفت بشنوی. گاه ممکن است کسی از طرف همسرش تحت فشار قرار بگیرد. خیلی از این‌هایی که کار های خلاف انجام میدن دست در بیت المال می‌برند و... این‌ها نيمی از گناه‌شان گردن همسران‌شان است تقصیر همسر هست که او را در این موقعیت قرار داده، چون آن توکل بر خدا را ندارد؛ چرا آن توکل بر خدا را ندارد؟! چون امید به پروردگار را ندارد؛ ناامید از فضل پروردگار است، نا امید از رحمت الله، نا امید از روح الله است و چون نا امید از اوست و دچار یأس است یأسی که از جنود جهل است و با همین لشکر جهل من را از اعلي عليين می‌تواند پرت کنه پایین با یه لشکرش می‌تواند ما را نابود کند نیاز به همه‌ی لشکرهایش نیست.دیدید اسرائیلی‌ها چندین لشکر آوردند غزه و از پس شیر بچه‌های حماس بر نیامدند؟ در خرمشهر این بچه های جهان آرا بودند که حاضر بودند. سه تا چهارتا لشکر از صدام آمده بودن خرمشهر را محاصره کرده بودن چند هزار نفر نیروی مکانیزه، تانک، نیرو و...این بچه‌ها حداکثر یک ژسه ای داشتند آرپیجی هم نداشتند آن موقع ایران آرپیجی هم نداشتند (اما) آن‌ها ۳۴ روز مقاومت کردند.حالا جهل که سمبل آن شیطان است برای ما یک لشکرش را می‌فرستد آن لشکر چیست؟ لشکر یاس است. لشکر بد گمانی به پروردگار است؛ این باعث می‌شوند ما یک مرتبه یک حق الناس بزرگی گردن‌مان بیاید آن موقع معلوم نیست که بتوانیم اصلا آن را جبران کنیم. آخر و عاقبت خودمان را از دست بدیم. مثلا در میدان تره بار می‌خواهیم گوجه و خیار جمع کنیم، دیدین بعضی وقت ها نگران هستیم که نکنه همشهری ما گوجه‌ی بهتر را بردارد در حرص هستیم در عجله‌ایم که نکنه جنس خوب در دست بقیه باشد و به من نرسد. اگر که من خدا را برای خودم کافی بدانم، می‌دانم که او رزق من را به من خواهد داد. من نمی‌گویم که اگر به پروردگار توکل کنید حتما گوجه‌های خوب و سالم و ... به شما می‌رسد اصلا منظورم این نیست! نمی‌خواهم بگویم اگر که شما حسن ظن به پروردگار داشته باشید، حالا هر خواسته‌ای که داشته باشید محقق خواهد شد.رفقا یک نکته‌ای به نقل اساتید بنده؛ موارد زیادی نماهنگ‌هایی، کلیپ‌هایی، ویدئوهایی که در فضای مجازی منتشر می‌شود و نفرات زیادی آن را تماشا می‌کنند موارد متعددی دیده می‌شود و هزاران مرتبه بارگیری می‌شود از توی شبکه، بعد یه عمامه به سری یا کسی که عمامه به سر نیست ولی آمده روی منبر نشسته! من معتقد نیستم که حتما عمامه به سر روی این منبر بنشیند. البته معتقدم که اصل این است که آدم دین را از عالم دینی بگیرد؛ حالا فرض این است که فرد عالم دینی است اما عمامه ندارد مانند آقای رحیم پور ازغدی‌.یکی از همکلاسی‌های شما آمده بود با من صحبت می‌کرد که یکی از همین آقایون رسانه‌ای را، یک سخنران مجازی پر طرفدار را که ظاهرا فقط یک لیسانسی در یک رشته‌ای دارد که بی ارتباط با مسائل دینی است اما ایشان در موارد مختلف دینی اظهار نظر می‌کند؛ البته من مخالف اینطور آدم‌ها هم نیستم و لازم است در فضای جنگ رسانه اینطور آدما هم داشته باشیم. اما اشتباه نکنیم! این آقای استاد فلانی نیست! چرا که آقای ازغدی استاد دیده است. قریب به اجتهاد است. سال‌ها در حوزه علمیه درس خواندند اما عمامه بر سر نگذاشتند.حالا این زیاد است. بابش باز شده که همه بیایند روی منبر بنشینند. حالا من این لباس را تنم کردم، عمامه رسول الله را بر سر گذاشتم، لایقش نیستم امید دارم که بابی باشد برای سربازی امام زمان(عج). روی این منبر نشستیم، اساتید ما به ما گفته‌اند. همین قدر هم بنده زیر بار نمی‌رفتم، آقای شبان شاهد هستند. و گرنه بنده لایق نیستم روی منبر بنشینم و بقیه را موعظه کنم. همین امروز بشمارم چه کارهایی کردم شما دیگر موقع خروج با بنده خداحافظی هم نمی‌کنید! دیگر بقیه روزها بماند.خب؛ حالا این باب باز شده که می‌نشینند روی منبر می‌گویند که اگر این کار را بکنی، رد خور ندارد! اگر فلان کار را بکنی حتما حاجتت را می‌گیری. اگر نگرفتی بیا آب دهان بینداز در صورت من! آقا... در ۹/۹9 درصد موارد اگر دروغ نباشد، خطاست. یعنی بنده خدا قصد دروغ گفتن ندارد اما اشتباه می‌کند. بله، هیچ دعایی نیست که مستجاب نشود اما با شرایطش. بله، ممکن است برخی دعاها بدون آن شرایط هم مستجاب شوند، از فضل‌شان بدهند. برخی دعاها هستند که تضمین کردند که مستجاب می‌کنند. آقا، شما حق الناس عمداً بر گردنت نباشد، لباست طاهر باشد. وضو گرفته باشی. رو به قبله باشی. قبلش حمد و ستایش پروردگار رو بکنی. از گناهانت استغفار کنی و واقعا پشیمان باشی از کارهای بدی که کردی و کردیم. بعد یک صلوات در ابتدایش بفرستی. بعد دعا کنی و وقتی می‌خواهی دعا کنی اول برای دیگران دعا‌ کنی، بعد برای خودت دعا کنی، آخرش هم یک صلوات بفرستی و روحیه طلبکاری از خدا نداشته باشی که خدا وظیفه‌اش است و... در چنین شرایطی تضمین کرده‌اند که مستجاب می‌شود. اگر کمتر از این باشد مستجاب نمی‌شود؟ چرا... کمتر از این را البته تضمین نکرده‌اند اما فضل خدا اقتضا می‌کند که این را هم‌ مستجاب کند. مثلاً گفته‌اند در دعا کردنت حضور قلب داشته باشی، دعا لقلقه‌ی زبانت نباشد، حواست جای دیگری نباشد و دعا کنی! این هم جزء شرایط است. آقا شما یک چیزی را از صمیم قلب از خدا بخواه، هیچ‌کدوم از این‌ها نباشد هم مستجاب می‌کند. قطعا مستجاب می‌کند. مستجاب می‌شود یعنی چه؟ مستجاب شدن چند مصداق دارد. یک مصداقش این است که چیزی که می‌خواهی را می‌دهند، همان را. مصداق بالاتر از این هم دارد، آن را که می خواهی می‌دهند بالاترش را هم می‌دهند. حداقل مورد توقع شما. بعضی وقت ها مافوق توقع ما را می‌دهند‌. بعضی وقت‌ها توقع‌مان را هم نمی‌دهند و به جای آن حاجت دیگری‌ را که به صلاح‌مان است و ما آن را درخواست نکردیم می‌دهند. مثلاً گاهی مال می‌خواهی اما به صلاحت نیست، علم می‌دهد. علم به صلاحت نیست، همسر خوب می‌دهد. یا فرزند خوب می‌دهند. یک چیز دیگری به شکل جایگزین می‌دهند. آقا گاهی همین را هم نمی‌دهند و در قیامت آن طرف پل صراط خیلی بیشتر از آنچه طلب کردی می‌دهند‌، چند برابرش را می‌دهند. طوری که آرزو می‌کنی ای کاش هیچ‌کدام از دعاهایت مستجاب نشده بود و همه‌اش را اینجا می‌دادند! یا گاهی دعا مستجاب نمی‌شود اما یک بلایی از تو مرتفع می‌شود. یا اگر هیچ‌کدام نباشد، یک گناهی را از تو می‌بخشند. پس دعای غیر‌ مستجاب نداریم‌. اما اینکه من دعا کنم همان دعای من مستجاب شود.‌ خیر، چنین تضمینی در دین وجود ندارد‌. کسانی که می‌گویند این کار را بکنی حتما نتیجه می گیری، حتی اگر تحت قبه‌ی سیدالشهدا باشد! اگر صلاح نباشد، نمی‌دهند. ولی دعا مستجاب است. خدا، کریم است.الان امید ما این است که اینجا جمع شدیم و ذکر حضرت صدیقه‌ی کبری را داریم خداوند حاجات ما را مستجاب کند. اولین حاجت‌مان می‌تواند فرج امام زمان(عج) باشد. اصلاح جامعه باشد. برطرف شدن مفاسد از جامعه مسلمین باشد. شفای بیماران باشد. پیروزی مسلمین و نابودی کفار باشد. اما برای شخص خودمان می‌توانیم پول، ماشین، همسر خوب و..‌ بخواهیم ولی یک چیز دیگه از نان شب برای ما واجب‌تر است و آن اخلاق خوب است‌. اینکه خدای تعالی صفات خوب را در قلب ما تثبیت کند و رذایل را از قلب ما پاک‌ کند. بله ممکن است بگویید ما برای حاجت اینجا نیامده‌ایم. ما دوست داریم حضرت زهرا(س) را.. و چقدر این قشنگ است. بعضی وقت‌ها آدم روضه می‌رود، مجلس اهل بیت(ع) می‌رود، فردی که بالای منبر است می‌گوید آی حاجت دارها! مردمی که آمده‌اند برای حاجت آمده‌اند.مردم کریم‌تر از این هستند. بله... مردم حاجت دارند اما برای این نیامده‌اند. برای این آمده‌اند که حضرت فاطمه(س) را دوست دارند و البته اهل بیت کریم‌اند... حاجت را می‌دهند. فرزدق آن شعر را در مدح امام سجاد سرود، او اصلا فکر نمی‌کرد این به گوش امام سجاد برسد، او شعر را سرود چون غیرتش اجازه نمی‌داد که آن ملعون به امام سجاد(ع) توهین کند. چون محبت پیامبر و اولاد پیامبر(ع) را در دل داشت اما یک چیزی را هم به او صله دادند. بعد او خیلی امام شناس نبود! صله را برگرداند... گفت من برای این شعر نگفتم! حضرت پس فرستادند و فرمودند ما چیزی که بدهیم را دیگر پس نمی‌گیریم...آن‌ها کریم‌اند و عطا می‌کنند. کاسه خالی که ما پشت سرمان گرفته‌ایم و قایم کرده‌ایم را پر می‌کنند اما ما برای این نیامدیم، برای محبت آمدیم...</description>
                <category>هیأت اصحاب الحسین(ع)</category>
                <author>هیأت اصحاب الحسین(ع)</author>
                <pubDate>Sun, 17 Dec 2023 00:36:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقاله ششم [مقصد سوم] در باب تصدیق و جُحود</title>
                <link>https://virgool.io/@ashabolhossein_ir/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B5%D8%AF%DB%8C%D9%82-%D9%88-%D8%AC%D9%8F%D8%AD%D9%88%D8%AF-btg9slehzxlv</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمجلسه هفتم - 14 آذر 1402 - حجت الاسلام و المسلمین یقینیکتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل بعد از ایمان و کفر که در جلسه قبل به طور مختصر در مورد آن عرایضی داشتیم؛ امام صادق(ع) تصدیق و جحود را بیان می‌فرمایند: تصدیق از جنود عقل است و جحد یا جحود به معنای انکار از جنود جهل است. تصدیق یعنی اعتقاد راسخ به چیزی داشتن.خب چه تفاوتی بین ایمان و کفر و تصدیق و جحد است؟جلسه پیش گفته شد که ایمان ناشی از عقل عملی است. یک گرایش است و از مقوله دانش و بینش نیست؛ وقتی‌که انسان شناخت پیدا کرد با اراده و انتخاب خودش به آنچه که حق یافته تسلیم می‌شود و اطمینان و اعتماد می‌کند و به آن ملتزم می‌شود، اگر به آن ملتزم نشود این می‌شود کفر. این عمل ارادی است به خاطر همین است که به واسطه ی ایمان پاداش می‌دهند و به واسطه ی کفر مجازات می‌کنند.اما تصدیق و جحود ارادی نیستند، آنها نتیجه امور دیگر هستند که آن امور ارادی هستند. به نظر می‌رسد که برخلاف ایمان که نتیجه عقل عملی است؛ تصدیق نتیجه عقل نظری است؛ یعنی انسان عقلش به مرتبه ای از بلوغ و رشد برسد که یک حقیقتی را دریابد، این مقدم بر ایمان است که یک حقیقتی را عاقلانه و حکیمانه دریابد و به آن دل ببندد و اطمینان کند این می‌شود ایمان که گام دوم می‌شود و انگار که دو گره و عقد وجود دارد یک گره این است که این حقیقت را دریابم و گره دوم این است که قلبم را به آن حقیقت گره بزنم. گفتیم ایمان حاصل نمی‌شود مگر با تلقین به قلب؛ اگر ما تلقین به قلب نکنیم و تصدیق هم داشته باشیم رفتار ما رفتار مشرکانه خواهد بود و حالا یک گام عقب تر را می‌گوییم تصدیق را...چه چیزی مانع این می‌شود که من یک حقیقتی را بشناسم و تصدیق کنم ؟دو دسته عوامل وجود دارد یک دسته عوامل نظری و یک دسته عوامل عملیعوامل نظری هم وابسته به عوامل عملی هستند. شاید این را در جلسه های قبل در محضرتان عرض کردم، فارابی در کتاب تحصیل السعادة وقتی که در باب سعادت سخن می‌گوید و سعادت مطلق را معرفی می‌کند و مراتب مادون سعادت مطلق را مطرح می‌کند، مراتب مادون سعادت مطلق وجوهی دارند یعنی از یک وجهی سعادت حاصل می‌شود؛ مثل سعادت مالی ،سعادت علمی،سعادت بدنی. بعد در این کتاب می‌فرماید که اگر انسان بخواهد یکی از این سعادت‌ها را مقدم بر سعادت‌های دیگر بداند (چون شاید اینکه انسان همه ی سعادت ها را یکجا تحصیل بکند، ممکن نباشد.) آن سعادتی باید باشد که به واسطه‌ی این سعادت، سعادت‌های دیگر تحصیل شود و زمینه ساز تحقق سعادت های دیگر باشد و انگار که ما میاییم این خط آهن را تغییر میدهیم، این قطار زندگی ما خود به خود از ریلی وارد یک ریل دیگر می‌شود، یک تغییر کوچک اینجا می‌تواند یک تغییر بزرگی را در زندگی ما رقم بزند، امروزه در علم روانشناسی هم می‌گویند که می‌خواهید یک تغییر در زندگی رقم بزنید نگاه کنید ببینید کدام تغییر می‌تواند منشا تغییر های دیگر باشد. فارابی می گوید آن سعادتی که مقدم است بر سعادت های دیگر چیست؟ با شناختی که از فارابی و فیلسوفان مشائی داریم، توقع داریم که آن را سعادت علمی بداند، اما این را نمی گوید. چنانچه بوعلی مثلا در مباحث حشر عقلانی در قیامت، لذت های عقلانی را بالاترین لذت میداند و آن عبارت است از اینکه عقل انسان به یک مرحله‌ای از شکوفایی و فعلیت می‌رسد که می‌تواند حقایق عقلانی عالم را ادراک کند، با این نگاه می‌گوییم که علی القاعده فارابی هم باید این سعادت را علمی بداند ولی فارابی این تغییر و سعادت مقدم بر سعادت های دیگر را سعادت اخلاقی میداند یعنی اینکه شما ملکات رذیله را از خودتان و قلبتان دور کرده باشید و عادات حسنه را جایگزین عادات زشت کرده باشید.ملکات خیر را کسب کرده باشید. ملکه ی نفس انسان حلم و صبر شده باشد و ملکه عجله از قلب انسان بیرون رفته باشد و ملکه تأنّی جای آن را گرفته باشد (تأنی از درنگ می‌آید) این تأنی از حلم و صبر می‌آید.چرا این مقدمه بر آن سعادت علمی؟ به این دلیل که علم، فعل نفس است و وقتی که نفس، معیوب باشد، حقیقت علم هم در آن تحقق پیدا نمی‌کند. در حدیث عنوان بصری هست که محضر امام صادق(علیه السلام) رسیده؛ از ایشان استدعا دارد که حقیقت علم را به او بیاموزند. امام(علیه السلام) این مضمون را می‌فرمایند که «لَیسَ العلمُ بِالتعلیمِ و التَعَلُّم»؛ حقیقت علم؛ بله یک ظاهری از علم را می‌یابیم که این با شاگردی کردن به دست می‌آید؛ با یاد دادن و یاد گرفتن. محضر استادی برویم و استفاده بکنیم؛ یک‌ سطحی از علم را به دست می‌آوریم ولی حقیقت علم این‌جوری به دست نمی‌آید. می‌فرمایند:« العِلمُ نورٌ یَقْذِفُهُ اللّهُ فی قلبِ مَن یَشاءُ مِن عِبادِهِ»؛ علم، نوری‌ست که خدا آن را قرار می‌دهد در دل هر یک از بندگانش که بخواهد. خب حالا در دل چه کسانی قرار می‌دهد؟ می‌فرماید: حقیقت علم، با عبودیت به دست می‌آید؛ با بندگی به دست می‌آید. چون آن نفسی که عبد باشد، آن فردی که عبد‌تر باشد، این نفس، نفس سالم‌تری است. این نفس، حقیقت وجود خودش را با خدای خودش، بهتر دریافته است. حقیقت نسبت خودش را با آفریدگار جهان، بهتر دریافته است. این نفس، نفس متعادل‌تری است، نفس سالم‌تری است. پس این علم که فعل نفس است، در نفسی جاری می‌شود که آن نفس، نفس سالمی باشد.نفسی که معیوب باشد... ما یک ظرفی داریم که این ظرف، یک قسمتش شکسته است، در آن چیزی می‌ریزیم، بیرون می‌ریزد یا اینکه آلودگی دارد، چیزی در آن قرار بدهیم، آن هم آلوده می‌شود. ظرف ما یک شکل معوجی دارد، وقتی چیزی را درونش قرار می‌دهیم آن هم شکل معوجی پیدا می‌کند. اما اگر این ظرف از عیوب، سلیم بود؛ از اعوجاج‌ها، از آلودگی‌ها، از کجی‌ها؛ ظرف شکسته‌ای نبود، ظرف سالمی بود؛ ظرف سقیمی نبود، ظرف صحیحی بود؛ آن وقت چیزی را که در آن می‌ریزیم، آن هم همین وصف ظرف را پیدا می‌کند.حالا یک اشاره‌ای امام این‌جا فرمودند به بحث اتحاد علم و عالم و معلوم؛ یک اشاره‌ای کردند. من این‌جا یک توضیح مختصری عرض بکنم در این مقصد ثالث؛ مقصد سوم از مقاله‌ی ششم. اگر به زبان ساده بخواهیم سخن بگوییم از اتحاد علم و عالم و معلوم؛ باید این را بگوییم که علم و معلوم، حقیقتی و واقعیتی جدای از عالم نیستند؛ یک واقعیت دومی نیستند؛ پرتوی از وجود خود عالمند. یک مثالی بزنیم این‌جا؛ اگر شما یک غنچه‌ی گلی را تصور کنید، بعد این غنچه‌ی گل، در ذهن شما رشد کند، شکوفا شود، شروع کند به باز شدن؛ به تدریج این باز می‌شود. این مراحل را چطور طی می‌کند؟ با اراده‌ی شما؟ الان که من دارم می‌گویم، دارم این اثر را روی اراده‌ی شما می‌گذارم و شما اراده می‌کنید که آن غنچه‌ای که در ذهنتان شکل گرفت، به تدریج باز بشود، به تدریج غنچه، گشوده شود. خب این غنچه گشوده شد؛ شما این گل را می‌بینید؛ این گل یک رنگی دارد، یک‌ بویی ممکن است داشته باشد. ممکن است اول به ذهن شما خطور نکند که این گل بویی داشته باشد؛ الان که من گفتم شما یک‌ بویی استشمام کردید از آن گل. شاید هم نه، از اول در ذهنتان بود که حالا این گل، بوی خوشی هم داشته باشد. خب این یک کارگاه علمی بود. همین الان این کاری که انجام دادیم، یک‌ آزمایش علمی بود، یک آزمایش علمی_فلسفی بود، یک کارگاه درونی بود. ما این‌جا در این کارگاه، تمرین کردیم هستی‌بخشی را، تمرین کردیم ایجاد را، بذل وجود را. خب حالا این گلی که شما تصور کردید، آیا جدای از وجود شما، واقعیتی دارد؟ جدای از وجود شما، حقیقتی دارد؟ ندارد. می‌توانیم بگوییم این گلی‌ست که شما تصور کردید و یا خود شمایید. این یک واقعیت دومی است از واقعیت شما. شما واقعیت اول، این واقعیت دوم. این را به یک شکلی ما از شما جدا کنیم؛ بگوییم این گلی که آقای عزیز مثلا ایکس، تصور کرده؛ این هم خود آن آقای ایکس. یعنی امکان دارد این‌ها را تفکیک کنیم؟ به محض این‌که شما بخواهید تفکیک کنید، این گل دیگر واقعیتی ندارد، وجودی ندارد. این گل، واقعیتش در گرو واقعیت شماست. در این باب قبلا هم نکاتی عرض کردیم؛ بحث‌های اخلاقی امام کاملا در پیوند با بحث‌های نظری و عقلانی امام است. ببینید شما نسبت به آن تصور ذهنی‌تان، یک استقلالی دارد واقعیتتان؛ اما واقعیت این گل، مرهون واقعیت شماست؛ گفتیم در گرو واقعیت شماست، وامدار واقعیت شماست. این الفاظ مختلف را به کار می‌برم تا مطلب به ذهنمان نزدیک‌ شود. تصور بفرمایید بنده یک‌ مبلغی را به شما وام دهم، یا شما به من وام دهید. مبلغی از جیبم دربیاورم این را بدهم به شما؛ مثلا یک چک مسافرتی صد هزار تومانی بدهم به شما. من دیگر وقتی این را دادم به شما، این را ندارم. نه آقا الان در جیب کسی اسکناس پیدا نمی‌شود، من به صورت برخط این را به کارت شما بریزم. همین که این را به شما دادم، همین مقدار از قدرت خرید من کاهش پیدا کرد، همین مقدار از اعتبار من کاهش پیدا کرد، من به شما وام دادم. حالا شما به آن گل، هستی [را] وام دادید؛ واقعیت وام دادید. اما وقتی شما به آن گل، هستی وام دادید، چیزی از واقعیت شما کاسته شد؟ چیزی از هستی شما کاسته شد؟ چرا؟ به‌خاطر این‌که او یک واقعیت دومی از خود شما نیست؛ او یک‌ شعاعی از وجود خود شماست. یک مثال خیلی نارس و نارسا درباره‌ی این؛ مثل آن تصویری‌ست که در آینه هست. آن واقعیت تصویر در آینه، وابستگی دارد به واقعیت شما. وقتی که شما جلوی آینه ایستادید، تصویر شما در آینه افتاد؛ اگر شما جلوی آینه نمی‌ایستادید، آن تصویر در آینه پدید نمی‌آمد. پس الان تصویر در آینه، واقعیت دارد یا ندارد؟ واقعیت دارد؛ چون وضعیت آینه فرق کرد. پیش از این‌که شما بروید جلوی آینه، این تصویر در آینه نبود؛ حالا که شما رفتید جلوی آینه، این تصویر در آینه هست؛ پس واقعیت فرق کرد؛ واقعیت آینه. خب حالا چه شد که آن تصویر، در آینه به وجود آمد؟ این وابسته بود به وجود شما. پرتوی انوار وجود شما، آن تصویر را در آینه ایجاد کرد؛ پس او واقعیتش وابسته به شماست. ولی واقعیت تصویر در آینه، یک واقعیت است؛ واقعیت شما یک واقعیت دیگر.هرچند آن تصویر آیینه را بگوییم واقعیت مجازی، شما را بگیریم واقعیت حقیقی بخاطر این می‌گویم که نارسا است. چون آن تصویر گلی که شما در درون خودتان ایجاد کرده‌اید حقیقتا یک واقعیت دومی نیست، شما به آن تصویر گل علم دارید یا ندارید؟ علم دارید. حالا آن معلوم شما هست یا نیست؟ هست. شما عالم به آن هستید یا نیستید؟ هستید!پس اینجا هیچ جدایی بین علم و عالم و معلوم وجود ندارد؛ به این ترتیب واقعیت علم در گرو واقعیت عالم است به اصطلاح فلاسفه می‌گویند که علم یک وجود رابط است در نسبت با عالم و واقعیت مستقلی ندارد.حالا اینجا اهمیت این مسئله خود را نشان می دهد که نفس من چگونه باشد که علم سلیم و نورانی در وجودم پدید می‌آید؟! وقتی این نفس من یک حقیقت نورانی باشد علم من یک حقیقت نورانی خواهد بود، پس می‌تواند راه را به من نشان دهد.پس اینجاست که تزکیه‌ی باطن بر کسب علم و معرفت و عقلانیت تقدم دارد، این اصل را ما از فارابی بیان کردیم ولی این تبیین که الان کردیم به ملاصدرا تعلق دارد که مربوط به حدودا ۸۰۰_۷۰۰ سال بعد از فارابی است. مثلا فارابی مال قرن ۳و۴ است و ملاصدرا مال قرن ۱۰و ۱۱ است. فارابی می گوید علم، فعل نفس است، آگاهی فعل نفس است، وقتی فعل نفس است اگر نفس سقیم باشد بیمار باشد نارس باشد علم هم ظلمانی خواهد بود، پس سعادت علمی حقیقی هم پدید نخواهد آمد. اما اگر که نفس متعادل بود، می‌شود امید داشت که سعادت اخلاقی را کسب کردی می توانی امیدوار باشی که سعادت علمی را هم کسب می‌کنی.پس یکی از مقدمات اینکه من به تصدیق دست پیدا بکنم که مقدمه‌ ارادی‌اش است، گفتیم خود تصدیق ارادی نیست‌. مقدمه‌ی ارادی تصدیق، عبارت است از تزکیه‌ باطن، اینکه نفس من یک نفس به سامانی باشد نفس متعادلی باشد؛ این نکته‌ی اول.نکته‌ی دوم اینکه من باید یک مقدمه‌ی علمی برای خودم بسازم مقدمه‌ی اول با عقل عملی به دست می‌آمد نکته‌ی دوم با عقل نظری به دست می‌آید.نکته‌ بعدی در مورد عقل نظری این است که من باید ذهنم را مودب کنم عقل نظری خودم را به تعبیر حاج آقا مجتبی تهرانی (ره) مودب کنم این ادب کردن عقل نظری من به چیست؟ به اینکه از هر آنچه غیر عقلانی است ذهنم را تمرین بدهم تا از آنچه غیر عقلانی است دور شود؛ ذهن من معتاد به محسوسات نباشد. اگر ذهن فقط با مادیات و محسوسات سر و کار داشته باشد و مشغول ادراکات مادی باشد معتاد به محسوسات می‌شود؛ وقتی معتاد به محسوسات شود از ادراک معقولات عاجز می‌ماند آن وقت به درجه ی تصدیق نمی‌رسد.پس باید ذهن را اعتیاد بدهیم (اعتیاد به معنای لغوی آن) به معقولات تمرین دهیم به درک معقولات؛ این درک معقولات کی ممکن است؟ وقتی که من نظم و سامان و انسجام ذهنی داشته باشم. این انسجام ذهنی چه زمانی به دست می‌آید؟زمانی که من تمرین داشته باشم که از مغلطه دوری بکنم زمانی که از مغلطه کردن دوری بکنم ذهنم انسجام پیدا می‌کند؛ تمرین دهم ذهنم را که تشخیص دهد چه امری بی‌نیاز از حجت و استدلال است و چه امری نیازمند استدلال است و آن استدلالی که برای درک مطلبی به کار می‌بندم آن استدلال از هر عیبی از هر مغلطه‌ای مبرا باشد. شاید یک استدلالی می‌کنم برای اینکه حرف خودم را اثبات بکنم در جایی، ولی می‌فهمم که این استدلال بدون عیب و ایراد نیست.همین که استدلال را به کار می‌برم، دارم یک عادت غلط را به ذهنم می‌دهم. اما اگر عادت بدهم ذهنم را که هم خودش مغلطه نکند و هم سخن دیگران را نقادانه بپذیرد که مبادا در سخن دیگران مغلطه باشد این عقل نظری من را مودب می‌کند. آن زمان این می‌شود مقدمه‌ی علمی برای فهم و کشف حقیقت.ذهن را باید نظم دهیم. یکی از چیز هایی که نظم ذهنی را بهم می‌زند حضور پر مقدار در شبکه های اجتماعی است؛ چرا؟ به این دلیل که در شبکه های اجتماعی در یک کانال در یک گروه دائما از یک پیامی به یک پیام دیگر انتقال می‌یابیم؛ از یک موضوعی به موضوع دیگری منتقل می‌شوید و ذهن عادت می‌کند به هرزه گردی، از این کانال می‌روید به اون کانال از این شبکه به آن شبکه و... ذهن عادت می‌کند که دائما در فواصل کوتاه از یک موضوعی به یک موضوع کاملا بی‌ربط از موضوع قبلی منتقل شوید؛ ذهن عادت می‌کند به عدم تمرکز.این اثر اخلاقی منفی هم می‌گذارد غیر از اینکه اثر منفی علمی هم دارد. نگاه کردن و تماشای زیاد ویدئوها اثر اخلاقی منفی دارد، چرا که شما زمانی که فیلمی را تماشا می‌کنید هر ثانیه دارد تعداد زیادی از فریم‌های تصویر از جلوی چشم شما عبور می‌کند وقتی حواس شما درگیر آن فریم‌های تصویر می‌شود خیال شما نیز درگیر آنها می‌شود و خیال شما عادت می‌کند که دائما از یک تصویر به تصویر دیگر منتقل گردد. عادت می‌کند به هرزه گردی، به گنجشگ صفتی که دائما از یک شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر بپرد.ذهنی که این ویژگی را داشته باشد توانایی تمرکز بر مطالب علمی و عقلانی را ندارد؛ وقتی که توانایی تمرکز ندارد، قدرت نقد آن مطلب را نیز ندارد، یک دلیل دیگر هم دارد که اصلا باطن انسان را بیمار می‌کند، چگونه بیماری‌ای برای باطن ما به وجود می‌آورد؟ این‌که ما عادت کرده‌ایم که در یک نقطه درنگ نکنیم و دائما از نقطه اى به نقطه دیگر بگریزیم، داراى صفت تأنى و حلم نخواهیم بود. صفت ما می‌شود عجله، بى‌صبرى، بى‌تابى. نمى‌توانیم یک لحظه جایى درنگ کنیم. ذهن ما نمی‌تواند در یک لحظه درنگ کند؛ وقتى ذهن ما نتواند درنگ کند پس تمرکز هم ندارد چون تمرکز یعنى درنگ طولانى مدت بر روى یک مسئله، بر روی یک موضوع. این می‌شود تمرکز. وقتى تمرکز ندارم نمى‌توانم از لحاظ علمى بررسى کنم این در رفتارهای دیگرم هم تاثیر می‌گذارد. اینکه مى‌بینیم آدم‌هایی که با شبکه هاى اجتماعى زیاد سروکار دارند، زیاد عصبانى می‌شوند، بى‌تاب‌اند، زود از کوره در می‌روند، ناشى از همین فقدان حلم یا ضعف خویشتن‌دارى است که به واسطه ارتباط با شبکه‌هاى اجتماعى پیدا کرده است. وقتى این ضعف در حلم پدید آمد نتیجه این می‌شود که نفس به کلى بیمار می‌شود. وقتى یک عضو بدن من بیمار است، وقتى دندان من درد مى‌کند، مغز من هم دیگر خوب کار نمی‌کند. وقتى گلوى من درد می‌کند آن‌وقت دیگر فکر من هم تمرکز ندارد. وقتى دست من ناراحت است انگار پاى من هم ناراحت است. حالا در باطن انسان هم اینگونه است؛ وقتى یک بعد شخصیت من بیمار می‌شود، ابعاد دیگر شخص من هم بیمار می‌شود. پس گفتم این نتیجه اخلاقى هم دارد. خب این نتیجه اخلاقى یک اثر علمى هم دارد. دوباره برگردیم سراغ علم. وقتى که شما مى‌خواهيد یک مطلبى را عمیق درک کنید نیاز دارید که روى آن تمرکز کنید، توقف بکنید. یک مطلبى را مى‌شنوید ولى چون آن حلم را ندارید، آن خویشتن دارى را نداريد، اون فقدان خویشتن دارى باعث می‌شود که حوصله فرورفتن در ژرفاى آن مطلب را هم نداشته باشید. متمرکز نمى‌شويد که فرو بروید هر جا قرار است چیزى در سطحى فرو برود احتیاج به تمرکز است باید سطح تماس را کاهش بدهد، فشار را زیاد کند. یعنى نیرو را زیاد کند، سطح تماس را کاهش بدهد. این فشار را افزایش مى‌دهد، فشار را که افزایش داد، سوراخش مى‌کند و به اعماق آن مى رود، مته این کار را مى کند. شما در عملیات ذهنى هم همین کار را می‌کنید. در عملیات ذهنى هم وقتى که از غیر آن موضوع فارغ شدید، سطح تماس را کاهش داده‌ايد. متمرکز می‌شوید روى موضوع خاص. نيرو را روى آن زیاد مى‌کنید و به ژرفاى آن فرو مى‌روید. آن‌وقت مى‌توانید اعماق آن مطلب را کشف کنید. اگر این کار را نکنیم چى؟وقتى که در مقام یادگیرى هستم از سخن آن علم/ عالم، از سخن عالمانه یک برداشت سطحى خواهم داشت. وقتى که می‌خواهم در مقام نقد دیگران با مطلبى مواجه شوم، برداشت من از سخن دیگران سطحى خواهد بود. اگر در اعماق خودش ایرادى داشته باشد، از آن ایراد غافل می‌مانم. اگر در سطح به نظر معیوب بیاید اما در اعماق سخن صحیحی باشد باز از آن اعماق غافل می‌مانم. لذا دچار زود قضاوت کردن می‌شوم. یک سخن عمیق و درستى را زود نفى مى کنم.خیلی وقت ها این را مى‌بینید. کسانى را که فهم عمیقى از دین ندارند تا یک حکیم/فیلسوف/عارفى چیزى مى گوید فورى برچسب تکفیر مى‌چسبانند به پیشانى‌اش. آقا این کفر گفت. چرا؟ چون با فهم سطحى او منافات دارد. ولى این حکیم به اعماق دین نفوذ کرده است. آن فرد سطحى نگر فقط لایه رویی دین را دیده است. لذا انکار می‌کند، تکذیب می‌کند، جهد مى‌کند. بعضى از این افرادى که در عقاید با رویکرد جهد و انکار مواجه می‌شوند، سخن مى‌گویند با آنها گفتگو میکنم آخر سر ادعاى علم و دانش و فیزیک و کوانتم و اینها را هم دارند. آخر سر وقتى انکار مى‌کنند وقتى مى‌نشینیم با هم صحبت مى‌کنیم، ته تهش این می‌شود که متوجه مى‌شوند که آن چیزى که انها انکار مى‌کنند، آن چیزى که ما اثبات مى‌کنیم، نیست یا آن چیزى که انکار مى‌کنند‌ حقیقتا در مورد آن دانشى ندارند که انکار کنند. حداکثر باید بگویند نمى‌دانم. نمى‌دانم با نیست یک دنیا فاصله دارد. چرا زود مى‌گوید نیست؟ چون آدم‌ سطحى نگرى است. چون آدم عمیقى نیست. خب حالا این سطحى نگرى یک نتیجه‌اى در معرفت به دنبال مى‌آورد. آن چیست؟ اعتیاد به محسوسات. از امر محسوس نمی تواند به اعماق معقولش دست پیدا کند. مزیت فلسفه مشائی ارسطویی چیست؟ اینکه می خواهد ما را از امر محسوس به امر معقول بکشاند. در زمان امام صادق ع کتاب فیزیک ارسطو ترجمه شده بود و یک فهم ناقصی از آن وجود داشت. هنوز کتاب متافیزیک ارسطو ترجمه نشده بود، کتاب فیزیکش ترجمه شده بود. مثل اینکه الان کوانتوم میشه، زیراب دین را یک عده می زنند، قانون بقای ماده و انرژی میشه در فیزیک نیوتون، زیراب دین را یک عده می زنند. آن موقع هم اینگونه بود. یک مسئله ای را در فیزیک ارسطو یاد گرفته بودند، شنیده بودند، یاد نگرفته بودند. همین را مبنا قرار دادند برای رد نیاز عالم به خدا و توحید. یک بحثی هست در فیزیک ارسطویی شبیه قانون بقای ماده و انرژی و این ها به واسطه فهم ناقص فکر می کردند لازمه این مطلب این است که پس خدایی در کار نیست و خدا را انکار می کردند. یک بخشی از فرمایشات امام صادق ع در آن دوره این است که بگویند به عبارت من: ارسطو از این حرف های شما دارد در قبر می لرزد. ارسطو این حرف ها را نزده. بیایید من به شما بگویم ارسطو چی گفته. کتاب توحید مفضل همین است. امام صادق ع آنجا می گویند ارسطو به درستی دارد این را می گوید و حرفش درست است. امام آنجا یاد می دهند به شاگردشان که چطور می شود از این نگاه ظاهری به محسوسات به عمق معقول عالم هستی رسید. این می شود مبنای این کتاب. چطور آن جمله امیرالمومنین ع به ابوالاسود دوئلی که فرمودند کل فاعل مرفوع و... شد مبنای تاسیس علم نحو؟ چطور چهارتا جمله امام صادق ع به ضراره که لاینقض الیقین بالشک ابدا و از این قبیل شد مبنای تاسیس علم اصول فقه، اینجا هم فرمایشات امام صادق ع در کتاب توحید مفضل شد مبنای تاسیس فلسفه مشاع اسلامی که فارابی این را در کتاب آرا اهل المدینه الفاضله. حتی در جاهایی مثال های فارابی عین مثال های امام صادق ع است. حالا می گویند این فلسفه یونانی است. بابا شما حدیث امام صادق ع را هم نخواندی بعد می گویی این فلسفه یونانی است! نکنه معاذالله امام صادق هم یونانی است! حدیث اهل بیت هم نمی شناسی حالا ما نمی گوییم شما برو حرف های فلاسفه را بخوان. تو که ادعای حدیث داری تو حدیث امام صادق هم نخواندی!امام (رحمة الله علیه) آمدند یک مثالی این‌جا زدند از بحث‌های طبی قدیم در مورد بدن انسان. این‌جا می‌خواهند بگویند آقا از این محسوس چطور می‌شود پی به معقول برد. علامه حسن‌زاده آملی(رضوان الله علیه) در کتاب الهی نامه می‌فرمایند این مضمون را، من عین جمله‌ی ایشان را خاطرم نیست، می‌فرمایند اگر کسی به یک چاقو نگاه کند [حالا یا در الهی نامه بود یا در هزار و یک نکته بود؛ تردید کردم] می‌فرمایند اگر کسی یک چاقو و تناسب دسته‌ی چاقو با تیغه‌ی چاقو را ببیند، با توجه به کاربرد آن چاقو، می‌فهمد که در این عالم حکمت وجود دارد؛ این یعنی رسیدن از محسوس به معقول. این ناشی از تأنی است، ناشی از حلم است. ببین وقتی چاقوی کره‌بری است، تیغه‌اش کوتاه است، دسته‌اش بلند است. وقتی که این چاقو قرار باشد، چاقوی قصابی شود، قبضه کوتاه می‌شود تیغه بلند می‌شود این دقیقا اثر نیرو و بازوی مقاوم و بازوی محرک و... حکمت وجود دارد در عالم. در عالم، حکمت وجود دارد. این یعنی عبور از ظاهر برای رسیدن به باطن. این ناشی از تأنی است؛ این طوری انسان به تصدیق می‌رسد. پس شد یک مقدمه‌ی علمی که نظم و انضباط دادن به ذهن است. ذهن را عادت بدهیم به امور معقول. ذهن را از امور مغلطه آمیز دور نگه داریم. ذهن را ریاضت بدهیم، تمرین بدهیم که نظم داشته باشد، درست استنتاج کند. یک مقدمه‌ی عملی آن چیست؟ این است که من در خودم تأنی و حلم، پدید بیاورم. اگر آن تأنی و حلم در من پدید نیاید، حقیقت علم و تصدیق در من پدید نمی‌آید. آن وقت ممکن است من هرچی از این فاصله می‌گیرم برسم به لاادری گری، شکاکیت، نسبیت؛ آن طرفش هم می‌شود چی؟ آن طرفش هم می‌شود جحد، انکار. این وقتی دیگر خیلی شدید شود، سر از انکار در می‌آورد. امام سجاد(علیه السلام) می‌فرمایند:«یا طالب العلم انّ للعالمِ ثَلاثَ علاماتٍ العلم و الحلم و الصَمت»؛ ای دانشجو! دانشمند سه تا نشانه دارد: یک دانش، این را نداشته باشد که دیگر دانشمند نیست. این ظاهر است، بیان است؛ اما دو تا ویژگی دیگر هم دارد که ممکن است بهشان توجه نکنیم؛ که تا آن‌ها نبود عالم نشد. آن‌ها مقدمه این برای این ویژگی اول، برای این علامت اول. آن چیست؟ حلم، خویشتن داری و سکوت. وقتی من سکوت داشته باشم این آمادگی و تأنی را دارم که از دیگران بشنوم و در شنیدن هم عمیق می‌شنوم. آن وقت هست که اگر یک بار علمی، یک رهاورد علمی، یک‌ سوغات علمی در سخن گوینده باشد، آن را از دست نمی‌دهم. آن از چنگم فرار نمی‌کند. آن را به فراچنگ در می‌آورم. انبیاء الهی آمدند برای این‌که ما انسان‌ها را تربیت کنند که این سیر محسوس به معقول را داشته باشیم. علی بن ابی طالب قرار بود بلافاصله بعد از پیغمبر بیاید که این حرکتی که پیغمبر شروع کرده بود، منقطع نشود. دغدغه‌ی صدیقه کبری(سلام الله علیها) این بود که مسیری را که پیغمبر شروع کرده بود، آن‌ها آمدند سر یک دور برگردان، برش گرداندند. یک حرکت قهقرایی را آن‌ها شروع کردند. می‌خواستند این حرکت قهقرایی نباشد صدیقه طاهره(س). صدیقه کبری(س) این تربیت از محسوس به معقول را می‌خواست. چنان که یک نوزادی وقتی متولد می‌شود، فقط علم حسی دارد؛ تا مدت‌ها ادراکش فقط همین ادراک حسی و خیالی و وهمی و این‌هاست؛ تا بگذرد بتواند به شناخت عقلی برسد. خلق خدا سیرش از محسوس به معقول است؛ این در نظام تکوین است. انبیاء و اولیاء می‌خواستند در نظام تشریع هم همین باشد. ای انسان! تو هم با اراده‌ی خودت، این سیر محسوس به معقول را طی کن. آن‌ها آمدند مانع شدند. صدیقه کبری(سلام الله علیها) جان خودش را سپر کرد که جلوی این دوربرگردان را بگیرد، که جلوی این دور زدن را بگیرد و موفق شد. این‌که شماها هستید این‌جا، یعنی موفق شد. این‌که در اقصی نقاط عالم، قلب انسان‌ها برای صدیقه طاهره (س) می‌تپد، برای اباعبدالله الحسین می‌تپد، یعنی موفق شد. موفق شد صدیقه طاهره(س). ضمانت کرد که یک سیر تکاملی در جامعه‌ی انسانی باقی بماند. این سیر تکاملی ماند و روز به روز این نهال تناورتر شد.</description>
                <category>هیأت اصحاب الحسین(ع)</category>
                <author>هیأت اصحاب الحسین(ع)</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2023 01:08:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقاله‌ ششم [مقصد دوم] در باب ایمان و کفر</title>
                <link>https://virgool.io/@ashabolhossein_ir/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D9%81%D8%B1-k5hxduuhstlt</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمجلسه ششم - 30 آبان 1402 - حجت الاسلام و المسلمین یقینیکتاب شرح حدیث جنود عقل و جهلمقصد دوم از مقاله‌ی ششم در باب ایمان و کفر است. ایمان امری فراتر از معرفت است آن قدری که ما در تاریخ سراغ داریم ظاهرا ارسطو بوده که حکمت را آمده به دو دسته‌ی نظری و عملی تقسیم کرده. بعد الهیات و ریاضیات و طبیعیات را جز حکمت نظری قرار داده. یعنی من وجود رو از آن جهت که طبیعی و مادی است بشناسم، می‌شود طبیعیات. وجود را از آن جهت که کمیت دارد، مقدار دارد بشناسم، می‌شود ریاضیات. وجود را از آن جهت که وجود است بشناسم می‌شود الهیات این مراتبش است. دسته‌ی دوم حکمت عملی است، حکمت عملی را هم به سه دسته تقسیم می‌کنه یکی تهذیب اخلاق یعنی چطور می‌شود صلاح و فساد فرد انسان را تشخیص داد که اون چیه؟ اعتدال. حالا این نفس انسان باطن انسان چطور به اعتدال می‌رسد؟ قدم اول اینه که بدنش دارای اعتدال باشه حالا قدم دوم چیه وقتی که اعتدال مزاج داشت حالا میریم سراغ اعتدال قوا. اعتدال قوا را یک اشاره‌ای کردم در شب‌های پیش، اعتدال در قوه غضبیه، قوه شهویه و قوه‌ی وهمیه یا همون شیطنت. این اعتدال را می‌خوایم در محیط خانوادگی فراهم کنیم در یک جمعی وسیع‌تر، میشه تدبیر منزل. حالا این اعتدال را در جامعه تامین کنیم، که میشه سیاست مدن. این چیزی است که از زمان ارسطو معروف بوده گفتن تا حالا حکیمان فیلسوفان همین را دنبال کردن. امام رحمت‌الله‌علیه اینجا می‌فرمایند که: همین چیزی که دارید بهش میگید حکمت عملی خودش یک نوع حکمت نظری است. وقتی که من می‌شناسم که چه خلقیاتی چه صفاتی چه ملکاتی چه عادت‌هایی من را به سعادت نزدیک میکنه یعنی دارم به عنوان یک امر نظری و واقعی می‌شناسم که این مسیری که انسان باید طی بکنه تا کمال مطلق این مسیر چه مسیری این چه راهی است یه امر نظری و واقعی را می‌خوام بشناسم پس اون چیزی که عملی است، چیه؟ اون این‌ها نیست. این که من شناختم که اعتدال شرط اول این است که به سعادت برسم خیلی خب یعنی اعتدال یه علت هست، یه معلولی داره اون معلول چیه؟ معلول این هست که من در مسیر سعادت قرار میگیرم حالا نه اینکه میرسم چون شرط لازم هست شرط کافی نیست اعتدال را که تامین کردم در مسیر سعادت قرار میگیرد. این دقیقا مثل این که شما توی فیزیک میگید که من اگه یه نیرویی به این منبر وارد کنم به این دسته این منبر وارد کنم از جانب دسته‌ی منبر به دست من نیرویی وارد می‌شود. این نیرو وارد کردن من می‌شه علت نیرو وارد کردن دسته‌ی منبر می‌شود معلول. یک امر واقعی و در بیرون. اینها جفتش در طبیعت است جفتش در عالم واقع است هم این در عالم واقع هست هم اون اتفاقی که در درون نفس من میفته عالم واقع است، مثلا اینکه اگر صفت بخلم را درمان کنم این منجر می‌شه به اینکه صفات دیگری هم درمان شود. مثلا چی؟ مثلا صفت حسد. چرا؟ چون در حسد هم این طوری است که من راضی نیستم که دیگری چیزی را داشته باشه که من ندارم من ناراحتم از اینکه او یه چیزی داره که من ندارم. این از چی ناشی میشه؟ از حقارت نفس من. خب بخل هم همینه. بخل این است که من می‌خوام یه چیزی را داشته باشم دیگری نداشته باشد. زورم میاد ببخشم به اون. چون وقتی بخشیدم به اون دیگه من ندارمش. حالا اگر که بخل را درمان کردی اون‌موقع حسد هم درمان میشه &quot;و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون&quot;. کسی که از این بخل نفس، زیاده‌خواهی نفس در امان بماند، محفوظ بماند، این به رستگاری می‌رسد. حالا وقتی حسدش درمان شد به تدریج چی شد که شیطان و ابلیس به استکبار رو آورد؟ از حسادتش. چرا من که شش هزار سال قبل از آدم عبادت می‌کردم و سجده می‌کردم مسجود ملائکه نیستم، آدم هست؟ چرا باید آدم این کمال داشته باشه من نداشته باشم؟ چی شد؟ گفتش که خدایا تا صبح قیامت بر تو سجده می‌کنم بر این آدم سجده نمی‌کنم! خدا بهش گفتش که &quot;ما منعک أن تسجد إذ أمرتک&quot; چه چیزی مانع شد که تو سجده کنی وقتی که من به تو امر کردم؟ می‌گوید: &quot;أنا خیر منه خلقته من طین و خلقتنی من نار&quot; من بهتر از او هستم. او را از خاک آفریده‌ای، من را از آتش. یعنی حسدش موجب چی شد؟ استکبارش.در جای دیگه قرآن داره که خدا بهش میگه: &quot;أستکبرت أم کنت من العالین؟&quot; آیا تکبر ورزیدی؟ یعنی خودت را بالا دیدی به حساب آوردی؟ بزرگ دیدی یا واقعا بزرگ بودی؟ یعنی توهم کردی بزرگی یا اینکه واقعا بزرگی؟ واقعا که بزرگ نیستی که وگرنه گرفتار تکبر نمی‌شدی وگرنه گرفتار حسد نمی‌شدی. پس دیدیم این حسد نتیجش چی شد؟ استکبار. نتیجش چی شد؟ نتیجه‌ی حسد خودبزرگ‌بینی شد، نتیجه چی شد؟ اخراج از بهشت دیگه به همه‌ی رذایل افتاد، این محور را درستش بکنیم بقیه صفات هم ازش پیشگیری میشه.دست بخشنده داشته باش قلب بخشنده داشته باش وقتی من نتونم ببخشم یعنی حقیر هستم حالا وقتی حقیر باشم هم مال نمی‌بخشم هم این که اگر کسی از من طلب بخشودگی بکنه نمیبخشم. سخته برام که ببخشم همین که من به دل می‌گیرم یعنی حقیرم یعنی بخیل هستم.حسادت اینطوریه که من می‌خوام او اگر چیزی را دارد من هم داشته باشم، یک. دو؛ می‌خواهم اگر من یک چیزی را داشتم، او‌ نداشته باشد. اما در رقابت لزوما این‌جوری نیست؛ اعم از این است. هم حسادت در دلش می‌گنجد و هم غبطه. غبطه چیست؟ این که او آن خوبی را دارد؛ داشته باشد. نوش جانش! من هم داشته باشم. اگر من هم یک چیز خوبی داشتم، او هم داشته باشد. مانع این نیستم که او هم داشته باشد. اگر شیطان به آدم، غبطه می‌خورد، از بهشت اخراج نمی‌شد؛ اما حسادت ورزید. خیلی از این رقابت‌های شیطانی که به رذالت‌هایی در جامعه می‌کشد؛ ناشی از آن رقابت حسودانه است. اما مؤمنین ویژگی‌شان چیست؟ ویژگی‌شان این است که این‌ها اهل &quot;استباق الی الخیرات&quot; هستند؛ مسابقه می‌‌گذارند؛ رقابت می‌کنند تا به چه برسند؟ به خیرات برسند. حالا در این مسابقه، خوش‌حال نمی‌شوند که آن یکی عقب بیفتد؛ ناراحت می‌شوند که خودشان عقب بیفتند. حتی از عقب افتادن آن یکی هم، ممکن است ناراحت شوند. در قدیم کاسب‌ها این‌جوری بودند؛ یک‌ کاسب عقب می‌افتاد، دستش را می‌گرفتند بیاید جلو. یک‌ کاسبی صبح تا غروب، کاسبی می‌کرد؛ بعد می‌دید مغازه‌ی کنار دستی‌اش، کاسبی نکرده؛ از یک ساعتی به بعد مشتری‌ها را آن‌جا می‌فرستاد. [می‌گفت] من الان جنسم جور نیست؛ برو آن‌جا، او دارد. می‌فرستاد آن‌طرف. این کریم‌النفس است؛ این بزرگ‌منش است. اصلا اگر که من نمی‌توانم ببخشم، یعنی من کوچکم. یک مورچه در استکان آب می‌افتد، می‌گوید دنیا را آب برد. امام (رحمة الله علیه)، خیلی از این مثال استفاده می‌کردند. یادم است بچگی پای صحبت امام، جلوی تلویزیون می‌نشستیم؛ خیلی وقت‌ها می‌شنیدم امام، این مثال را می‌زد. کوته‌نظر نباشیم!خب، چون من کوچکم، یک تلاطمی به وجود می‌آید؛ چه اتفاقی افتاده است؟ فلانی به من این را گفته، رفیقم به من این را گفته، همسرم به من این را گفته، مادرم به من این را گفته، آقا در خیابان داریم رد می‌شویم، فلانی به من این را گفت؛ باید ادبش کنم. حالا منم که الان دارم این‌ها را می‌گویم؛ بعضی وقت‌ها خودم ناراحت می‌شوم. بعضی وقت‌ها آدم می‌رود در خیابان، یک چیزهایی به آدم می‌گویند آدم ناراحت می‌شود. چرا آخه این‌طور حرفی را زدی؟ ولی آدم نباید ناراحت شود. یعنی آدم باید به جایی برسد که ناراحت نشود. نه اینکه اگر ناراحت شدی، گناه کردی، ولی یعنی هنوز کوچکی. این یک علامت است؛ علامت این است که هنوز کوچک هستی. هنوز حقارت در وجودمان هست. آقا! این برای ما بوق زد؛ چرا بوق زده؟ سرش از ماشین بیرون آورده، بد و بیراه گفته، این چه کار کرده، این جلوی ما پیچیده و... این وقتی به من برمی‌خورد، یعنی من حقیرم؛ من کوچکم؛ این می‌تواند من را متلاطم کند. اما وقتی دریا شوم، دیگر این چیزها من را متلاطم نمی‌کند. سگ دریا را نجس نمی‌کند. مثال خوبی آقای قرائتی می‌فرمود: چرخ دوچرخه توی ماسه می‌رود، گیر می‌کند. گیر کرده‌ایم توی این‌که فلانی به ما چه گفت. اما چرخ تراکتور گیر نمی‌کند. او که بزرگ‌تر است گیر نمی‌کند؛ او رد می‌شود، می‌رود. یا مثال دیگرش؛ پراید سوار می‌شویم، چرخش کوچک است، یک چاله‌ی کوچک هم که کف خیابان باشد، [تلپی] توی آن می‌افتد؛ اما اگر که یک ماشین شاسی بلندی باشد، چرخ بزرگی داشته باشد، اصلا خیلی از چاله چوله‌های کف خیابان را نمی‌فهمد.خب، این را فهمیدیم. من این را فهمیدم. این شد نظر! یک واقعیت را فهمیدم. مثل این‌که سینوزیت می‌شوی؛ راه درمانش چیست؟ مثلا یکی از راه‌های درمانش این است که بخور دهی، آب نمک استنشاق کنی. حالا من که سینوزیت دارم؛ خوب می‌شوم؟ خوب نمی‌شوم که. حالا این را فهمیدم؛ سینوزیتم درمان شد؟ درمان نشد. پس این مقوله، مقوله‌ی نظر است. این‌جا هم داریم درباره‌ی علت و معلول، صحبت می‌کنیم. ابن سینا، اول کتاب شفا می‌خواهد بیاید بین این حکمت نظری و عملی تفکیک کند؛ می‌گوید آن چیزی که در حکمت نظری است، به اراده و انتخاب و اختیار ما ربط ندارد؛ اما آن چیزی که در حکمت عملی است، به اراده و انتخاب و اختیار ما ربط دارد. این ملاک تمایزش دقیق نیست؛ چرا؟ مثل همین مثالی که زدم؛ این‌که من راست بگویم یا دروغ بگویم، به انتخاب خود من ربط دارد. حالا اگر راست بگویم، یک‌ نتایجی برای من دارد، دروغ بگویم یک‌ نتایجی دارد. این‌که من غضبم را کنترل بکنم، یک نتایجی برای من دارد، این‌که من غضبم را بروز بدم، یک نتایجی برای من دارد. این‌جا دقیقا رابطه‌ی علی و معلولی برقرار است. این‌که من راست را بگویم یا نگویم، به انتخاب من است؛ اما هرکدام از این دو طرف را که انتخاب کردم؛ دیگر نتیجه‌اش به انتخاب من نیست. جبرا و در طی یک رابطه‌ی علی و معلولی، آن نتیجه‌اش اتفاق می‌افتد. خب، در قواعد طبیعی هم همین‌طور است. سراغ مرحوم نیوتن، در فیزیکش می‌آییم. قانون سوم؛ این‌که من این ضربه را به این چوب بزنم یا نزنم در انتخاب من است؛ اما وقتی زدم، دیگر عکس العمل آن، در انتخاب من نیست.این یک رابطه‌ی علی و معلولی است؛ من بخواهم یا نخواهم اتفاق می‌افتد. پس این ملاک تمایزی که جناب شیخ‌ الرئیس، بین حکمت عملی و حکمت نظری می‌فرماید، دقیق نبود.پس ملاک تمایز بین حکمت عملی و حکمت نظری چیست؟ حقیقت حکمت عملی چیست؟ حقیقت حکمت عملی این است که من وقتی که در نظر، عالم را شناختم؛ خواص عالم را شناختم؛ می‌فهمم یکی از خواص عالم این است که همین‌طور که در این عالم، اگر سیگار بکشی، ممکن است سرطان بگیری؛ اگر ورزش بکنی، احتمال این‌که عمر طولانی‌تری داشته باشی، بیشتر است؛ در این عالم، اگر به صدق و وفا رفتار بکنی، به سعادت نزدیک‌تری، از شقاوت دورتری و برعکسش، برعکس نتیجه می‌دهد. این، خواص این عالم است. این‌ها همه، حکمت نظری است. حکمت عملی چیست؟ حکمت عملی این است که من در جانم، این محبت به خیر را غرس کرده باشم. این کار را کرده باشم که وقتی که خیر را تشخیص دادم، خیر را شناختم، بتوانم در مقابل آن، انقیاد داشته باشم؛ در مقابل آن تسلیم باشم؛ خضوع داشته باشم. این، حکمت عملی می‌شود.پس، حکمت نظری، کار عقل است؛ حکمت عملی، کار قلب است. به تعبیر حضرت آیت الله جوادی(حفظه الله تعالی)، حکمت نظری، از مقوله‌ی دانش و بینش است؛ حکمت عملی، از مقوله‌ی گرایش است. خب ایمان از مقوله‌ی حکمت عملی است. ایمان تابع اراده است‌. به خاطر همین است که به‌خاطر ایمان، ما ممکن است پاداش دریافت کنیم؛ اگر آن را نداشته باشیم، عقاب می‌شویم. وگرنه اگر شناخت باشد که عقاب، یک‌ امر جبری است. من این را نفهمیدم، من این را نشناختم، نشناختم که دیگر مرا عقاب نمی‌کنند. اگر نفهمیده باشم، مرا مجازات کنند چون نفهمیدم که این، ظلم است. این با عدل الهی، منافات دارد. دیگر نمی‌شود به کسی امر کرد که این را بشناس، بله؛ می‌شود امر کرد که برو تلاش کن، بشناسی؛ ولی نمی‌شود امر کرد که‌ بشناس! چون شناختن، امر جبری است.من اگر استعداد داشته باشم زمینه های شناخت فراهم شده باشد جبرا میشناسم. اگر استعداد آن را نداشته باشم یا زمینه ها و عوامل شناخت فراهم نشود، جبرا نمیشناسم. شما برای بچه ای با هوش متوسط درکلاس اول دبستان که هفت ساله است بیا انتگرال راتوضیح بده تجربه نشان داده این امکان ندارد و جبرا نمیشناسد. حالا همین را برای بچه دبیرستانی کلاس یازدهم بگو. اگر که بچه دچار کند ذهنی و اختلال در قوای مغزی و دچار اختلال های روحی و روانی نباشد که بر قوای مغزی و ادراکی تاثیر منفی بگذارد، اگر به اینها دچار نباشد و معلم هم خوب توضیح بدهد جبرا یاد میگیرد.خب آن‌که ثواب وعقاب ندارد. چی ثواب و عقاب دارد؟ چیزی که در اختیار ما است. حالا من این را شناختم، حالا من منقاد این امری که حق یافتم هستم یا نیستم؟ مانند بحث توحید. یکی از اساتید قدیمی ادبیات در همین دانشگاه تهران تعریف می‌کرد سر میز اساتید که چای می‌خوردیم. می‌گفت جایی بودیم و تعداد زیادی کتاب راجع به توحید و عرفان مولانا و وحدت وجود و شمس تبریزی و... نوشته بود. بعد جایی بود که اساتید دانشگاه تهران بودند شاه هم می‌آید. شاه که می‌آید این به پای شاه می‌افتد و پای شاه را می بوسد. بعد می گفت در جمع خصوصی به او گفتم: این ‌همه کتاب درباره توحید و عرفان و مولانا و شمس و عرفان شمس نوشتی این چه کاری بود که کردی؟ گفت حشمت سلطانی چشمانم را گرفت. تو که نمی بینی که این چیزی که الان عیان است، جبروت شیطانی است نه جلوت رحمانی نه عزت الهی! این جباریت شیطانی و فرعونی است. تو این را نمی‌فهمی! این همه درس توحید خواندی نمی‌فهمی که این عین استکبار است و استکبار چیزی جز حقارت نیست. در روایت داریم در حدیث داریم، واقعیت هم همین است. یعنی اگر از نظر روانشناختی هم تامل بکنید، تایید می فرمایید که آدم متکبر، متکبر نیست مگر به واسطه حقارتی که در درونش مخفی‌ است و می‌خواهد آن را بپوشاند و چون می خواهد آن را بپوشاند استکبار می‌ورزد. این حقیر است، بعد تو می‌گویی حشمت سلطانی دارد؟ توکه این حقارت را نمی بینی چه می‌گویی از حشمت سلطانی؟ نه این جباریت شیطانی است.طرف درس توحید می‌گوید، نمونش در همین جا! اما چقدرش برای خداست؟ چقدرش برای خودنمایی است؟ چقدرش برای اظهار فضل است؟ شیطان برای انسان لقمه می‌گیرد اینکه درس توحید بده اما برای این باشد که خود را اثبات کند. که خودش چیزی بشود در مقابل پروردگار. یعنی عزت را در این خودنمایی می بیند. اگر حقیقتا اهل توحید باشی دیگران را چیزی حساب نمی کنی که قضاوت دیگران، تعریف و تمجید دیگران، تقبیح دیگران به چشمت بیاد. این مثل معروفی‌ است اما سند آن مشخص نیست که مرحوم شهید بهشتی خدمت امام رسیدند گفتند که آقا اینجوری راجع به من صحبت می‌کنند، اینجوری در جامعه در مورد من دارند حرف می‌زنند، اینجوری تخریب و اسائه می‌کنند و در همین حال مردم داشتند در حسینه شعار می‌دادند و منتظر بودند که امام از اتاق خارج شود و از آن بالکن برود روی بالکن حسینیه. یک پلی بین بالکن اتاق و بالکن حسینیه ساخته بودند. صدای مردم می‌آمد، آنجا که منتظر بودند امام بیاید. امام می‌فرماید اگر این ها که این ها را میگویند خلاف این را بگویند، در قلب من هیچ اتفاقی نمی‌افتد. او (امام) کسی بود که نهایت خضوع را در مقابل مردم داشت اما اینجور نبود که اینکه چگونه در چشم مردم به نظر بیاید، بخواهد تعیین کند ایشان چگونه رفتار کند. آن آقای دیگر می‌گفت که آقا! شما این منافقین را اعدام کردید، تاریخ درباره ما چه قضاوت خواهد کرد؟ امام فرمود: ما در برابر خدا مسئولیم نه در برابر تاریخ‌. منشور روحانیت امام را بخوانید، امام می‌گوید که ما در برابر خدا مسئولیم که آن کسانی که آمدند قصابی کردند مردم را باید مجازاتشان کنیم نباید به آن‌ها پناه دهیم نباید فرصت مجدد به این ها بدهیم، فرصت مجدد بدهیم خون دیگرانی که ریخته می‌شود گردن ما را می‌گیرد. این یک شخصیت متعادل است که وقتی خون ستمگران و جلادان و آدم‌کش‌ها ریخته می‌شود، هیچ اتفاقی برای او نمی‌افتد اما وقتی مردم مظلوم کوچه و بازار خو‌نشان ریخته می‌شود برایش غیرقابل تحمل است آن را نمی‌تواند تحمل کند. آنها کسانی بودند که سر پاسداران ما را سر سفره افطار جلوی بچه‌هایشان و همسرشان گوش تا گوش بریدند، حالا می‌خواهی به این ها ترحم کنی؟ همین چند وقت پیش در اتوبوس بودیم بعد طرف گفت آقا چرا... این‌ها و این‌ها گفتم شما الان تو اتوبوسی، گفتم مایه تعجب است که فراموش کردی، آن موقع در اتوبوسی اول خط سوار می‌شدی نمی‌دانستی خودت می‌رسی یا ذغالت می‌رسد؟ اینجور بود!امام می‌گفت ما در برابر خدا مسئولیم. اون تکلیف برای ما مهم است. این ایمان این صلابت در امام به واسطه این بود که باور کرده بود که قضاوت دیگران اهمیتی ندارد. این یک امر فطری است. فطرت ما از امر زایل از امر فانی بیزار است. اینکه حضرت ابراهیم در سوره انعام می‌گوید: &quot;وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ&quot; اینطوری به ابراهیم ملکوت و آسمان ها و زمین را نشان دادیم. چطوری؟ قبلش که نمی گوید، قبلش ماجرای دیگری را می گوید، بعدش چه می گوید؟ می‌گوید وقتی که ستاره‌ای را دید گفت: &quot;هذا ربی&quot;فَلَمَّا أَفَلَ&quot; وقتی افول کرد، گفتش که این نه! بعد ماه آمد. &quot;فلما رأی القمر بازغاً قال هذا ربی&quot; گفت این پروردگار من است. &quot;فلما أفل&quot; خورشید آمد. &quot;فلما رأی الشمس بازغه قال هذا ربی هذا أکبر&quot; این پروردگار من است این بزرگتر است. این ها مراتب ملکوت است که ابراهیم ع دارد می‌بیند. آقا ما شنیدیم اینجا ابراهیم دارد با ستاره پرستان مناظره می کند! بله! این یک وجه آیات قرآن است، آیات قرآن ذو وجوه است. این حرف هرمنوتیک نیست ، هرمنوتیک آن است که یک چیز را شما می فهمی شب است یک نفر دیگر می فهمد روز است و هر دو هم درست است و ملاکی برای اینکه چه کسی درست گفت وجود ندارد. اما یکی می گوید این روز است، می‌دانی خورشید کجای آسمان است؟ این نقطه آسمان است. بعد آن یکی می‌گوید می‌دانی قطر خورشید چقدر است؟ آن دیگری می‌گوید می‌دانی شدت تابش خورشید چقدر است؟ یعنی معرفت یکی است ولی از اجمال به تفسیر میرود. از ابهام به سمت عینیت، روشن شدن و وضوح می رود. اینکه می‌گوئیم آیات قرآن ذو وجوه است یعنی همین.خب پس یک وجهش این است. وجه دیگرش این است، می گوید: &quot;کذلک نری ابراهیم ملکوت السماوات و الارض&quot; اینطوری به ابراهیم نشان می دهیم ملکوت آسمان ها و زمین را. خب چطوری؟! وقتی می‌گوید این طوری باید این طورش را بگوید دیگر. این طورش یا قبلش است یا بعدش. قبلش که نیست، پس بعدش است. چطوری؟ اینطوری که وقتی که ستاره را دید گفت این یک طلوعی هست یک اشراقی هست برای ابراهیم. وقتی این ها را دید گفت هذا ربی !خب اگر این رَبَّش نباشد که باطل گفته است ! باطل نمی گوید این جلوه‌ای از رب را در اینجا دیده است. ابراهیم تعالی پیدا کرد تکامل پیدا کرد رسید به اینجایی که این تجلی که می بیند این تجلی دیگر ستاره نیست نجم نیست ؛ پس چه چیزی است؟! قمر است ... از این می آید بالاتر چی می بیند؟ خورشید را بعد از این هم می آید بالاتر چی می بیند؟ آن چیزی که دیگر تعیّن ندارد! احتمالا همین است دیگر چرا که بالاترین مرتبه ای که در نورانیت تعیّن دارد چیست؟ خورشید است دیگر، نورانی‌تر از خورشید که نداریم! (در منظر ما در کیهان شناسی امروزی کوپرنیکی) قرآن که نمی خواسته یاد بدهد ، در منظر ما اول ستاره است بعد ماه هست و بعد خورشید؛ تمام شد! بالاتر از این یک نورانیتی هست که دیگر تعیّن ندارد اسم ندارد بلکه مجمع اسما است ! شاید اینجا همان ظهور اکمل پروردگار را دیده است که آن فاقد تعیّن است. که امام رحمه الله علیه مرتب در این کتاب به آن اشاره می‌کنند، که حقیقت محمدی و نور علوی صلوات الله علیهما است. حالا ابراهیم در اینجا یک جمله ای دارد، اینجا این خورشید می شود بالاترین نقطه تعیّن ، که در قوس صعود است در حال بالا رفتن است. در نزول می شود &quot;اول خلقٍ من الروحانیین&quot; که می‌شود همان عقل &quot;اول ما خلق الله العقل&quot; ماقبل این که تعیّن ندارد می‌شود نور است ؛ که اصطلاحا می گویند فیض اقدس هست، تجلی اعظم هست ، تجلی ذات است.آن اول الخلق من روحانیون چیست؟ همین عقل است! آن‌وقت این زمان دارد ، حدوث زمانی دارد ، یک زمانی پدید آمده‌، چه زمانی ؟ این زمان ، زمانِ جغرافیایی نیست. چه روزی بوده است؟ روز زمینی نیست ، آن روز را نمی شود با زمین تعیین کرد چراکه آن زمان زمینی وجود نداشته است که دور خودش و دور خورشید بچرخد ! پس یک زمانی مناسب خودش دارد، که هست. پس وقتی زمان دارد فانی است، آفل است. ابراهيم وقتی از آن خورشید عبور می کند چه می گوید؟ می گوید { لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ }من افول کنندگان را دوست ندارم ، از امر فانی بیزارم. انسان فطرتا یک شناختهایی دارد یک گرایش هایی دارد، گرایش انسان فطرتا به سوی چیست؟ به سوی کمال مطلق !به تعبیر حضرت امام رضوان الله علیه اصالتاً گرایش به ذات حق دارد و به تبع آن گرایش به تجلی آن دارد، اصلا انسان نمی تواند درکی از ذات حق داشته باشد مگر به واسطه آن تجلی اعظم! امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اول نهج‌البلاغه می فرمایند که شما نمی توانی خداوند تبارک و تعالی را در ذهنت بیاوری چرا که آنچه به ذهن می آوری ساخته ذهن توست ، مخلوق توست ، چطور او می تواند خالق تو باشد ؟! آن‌چیزی که تو از خدا شناخت پیدا کردی، یک تجلی از خدا بوده است یک جلوه ای از خدا بوده است پس خداوند را تو نمی توانی بشناسی مگر به واسطه تجلیاتش ! تجلیات هم همه وابسته اند به آن تجلی اعظم. پس در واقع راهی نداری برای شناخت خدا مگر به واسطه آن تجلی اعظم. پس اصلا شناخت تو از کمال مطلق شناخت تو از آن تجلی اعظم است؛ پس تو الان عاشق چه چیزی شده ای؟! آن تجلی اعظم ! منتها بعد به این رشد می‌رسی که این تجلی یک حقیقتی در ماورا خودش دارد، اگر این در این حد از زیبایی و جمال و کشش و جذب است پس آن حقیقتش در چه مرتبه‌ای از جمال و زیبایی و کشش و جذب است؟!انسان وقتی این را طلب بکند آنوقت اینکه در منظر دیگران چه درباره او بگویند برایش پشیزی ارزش ندارد. می شود آنچیزی که امام خمینی بود ! می گوید همین هایی که این ها دارند می گویند اگر کاملا برعکسش را بگویند در قلب من تفاوتی ایجاد نمی کند ! ولی من دارم حکایت زیبایی آن زیباروی را می‌گویم. این هیچ ربط و دخلی به امثال بنده ندارد. ما اینجا فقط داریم فرمایش امام را می گوییم هیچ دخلی به من ندارد.حالا راهش چیست که به این حقیقت ایمان برسیم؟ به این حقیقت ایمان برسیم که واقعا بفهميم اوست که ارزشش را دارد که من دل به او بسپارم! او برای من مهم باشد! غیر او برای من ارزش نداشته باشد! وقتی که چیزی از جانب او، بلایی، مصیبتی، قدری، قضایی از جانب او به من می‌رسد من دلگیر نباشم، خوشحال باشم این را یک پیکی از جانب دوست بدانم، یک هدیه ای از جانب دوست بدانم! وقتی کسی عاشق کسی است و آن جواب پیامک هایش را ندهد او می خواهد دق کند ولی وقتی که جواب پیامکش را داده پیامکش را باز می کند می بیند به او دشنام داده است خوشحال است که آقا جوابم را داد، به من توجه کرد! اما او که اینطوری نیست! هرچه از جانب او می آید جز لطف، جز مهربانی، جز زیبایی چیزی نیست . ببین آقا اگر آدم نمک‌شناس باشد ، حس زیبایی شناختی داشته باشد، می فهمد که در این جمله چقدر زیبایی هست! &quot;ما منعک أن تسجد إذ أمرتک&quot; می‌گوید من تو را امرت کرده بودم، چه چیزی مانع شد که سجده کنی؟ اگر که مخاطب این جملات یک حس زیبایی شناختی داشته باشد محبت بداند که یعنی چی، نمک شناسی یعنی چی، وقتی خدا به او می گوید &quot;اذ امرتک&quot; من به تو امر کرده بودم، او از شدت پشیمانی میمیرد. از شدت شوق میمیرد.حالا اگر نتواند اینقدر درک داشته باشد که از شدت شوق بمیرد، از شدت پشیمانی خواهد مرد. خدا می گوید: من به تو امر کرده بودم. چقدر محبت در این کلام نهفته است. خدا دارد راه بازگشت ابلیس هم باز می کند. با زبان محبت دارد با او صحبت می‌کند. &quot;إذ امرتک&quot; چقدر محبت در این جمله است. من به تو امر کردم، بعد تو سجده نکردی؟ چقدر محبت در این کلام است! دارد راه را باز میکند برای شما‌. وقتی او بلائی می‌فرستد، این رو با آغوش باز ازش استقبال می‌کند ولی ما اینگونه نیستیم. این مسئله از نظر عقلی برای ما حل شده است.بله! خداوند تبارک و تعالی خیر محض است و از خیر محض جز خیر صادر نمی شود. خدا عالم است به مصلحت ما و مفاسد رو از ما دور می کند.مصالح رو به سمت ما جلب میکند. آنچه مقدر می‌کند برای خیر و کمال ماست. او برای ما کمال مطلق را مقدر میکند. بله همه این‌ها را با استدلال‌های کلامی و فلسفی اثبات می کنیم. اما خدا نکند که یک چیزی خلاف آن چیزی که میخواهیم اتفاق بیفتد. مثلا به مترو دیر برسیم، چقدر حال ما گرفته می شود؟ مصلحت تو نبوده که سوار این مترو بشی به این توجه کردی که او از سر مهربانی نخواسته که تو به مترو برسی یا در فلان معامله سود کنی. چون نهایتا این تقدیر الهی بوده است. اینها عقلا برای ما حل شده اما به قلب ما نرسیده است و این ناشی از نقصان ایمان است. راهش چیست؟ راه آن این است که به قلبمان تلقین کنیم. امام می‌فرمایند. حالا اینکه چگونه تلقین کنیم را ایشان فرموده اند در مقصد چهارم که مطالعه فرموده‌اید یا مطالعه خواهید فرمود. می‌فرمایند تلقین کند به قلبش.یک راه دیگر هم هست که قرآن فرموده است: &quot;کذلک حقت کلمه ربک علی الذین فسقوا انهم لا یومنون&quot; این امر حقیقی از جانب پروردگار مقدر شده. در تقدیر الهی است. تخلف ناپذیر است. چی؟ کسانی که اهل فسق باشند هرگز اهل ایمان نخواهند شد. اگر اهل ایمان باشی و گرفتار فسق بشوی ایمان از دلت بیرون می‌رود. ممکن است بار اول و دوم بیرون نشود اما بار سوم کم کم خواهد شد. ایمان اینطور نیست که صفر و صدی باشد، درجه‌اش تخفیف پیدا می‌کند. بعد روزی چشم باز می‌کنی و می‌بینی اثری از ایمان در دلت نیست. راهش چیست؟ برعکس این باید عمل کنی. از فسق دوری کنی. چشمت را کنترل کنی. گوش و زبانم را مراقبت کنم. آقا! در این کانال‌ها و گروه‌های رفیقانه دارم اظهار نظر می‌کنم، یک خبری، یک فیلمی، یک گزارشی از فلان مسئول آمده. از فلان رئیس دانشکده، درمورد فلان فعال سیاسی، فلان معترض؛ قبل از هر گونه بررسی و کنکاشی هر صحبتی از دهان‌ ما یا از ما در صفحه گوشی خارج شود، می‌گوئیم! آقا یک درصد احتمال بدهید قضیه آنطور که شما فهمیده‌اید نباشد. چه ظلمی کردی! چه دِینی بر گردنت آمده! خب این‌ها مصداق فسق است. از بزرگ‌ترین مصادیق فسق است. نقطه مقابلش، خداوند متعال: کسی که مواظب حرمات مومنین و آبروی مومنین باشد، خدا مواظب آبروی اوست. (نقل از آیت الله جاودان)آقا! تو این حرف را نگفتی بعدا هم می‌شود بگویی اما وقتی گفتی دیگر از دستت در رفته است. امیرالمومنین در نهج البلاغه می‌فرمایند: کلام تو در چنگ تو اسیر است، وقتی که گفتی تو در چنگ او اسیری. وقتی گفتی و بعد معلوم شد خطا است دیگر نمی‌شود جمع‌اش کرد. اما اگر نگفتی بعد فهمیدی حرفت درسته می‌توانی بگویی. اگر فهمیدی خطاست خب خداروشکر نگفتی!یک جایی هست دنبال لباس می‌گردی اینجا باید اون لباس را فراهم کنی، وگرنه آنجا عریانی! آن لباس چیست؟ &quot;و لباس التقوا ذلک خیر&quot;تو ماه رمضان وقتی می‌گوییم &quot;اللهم اکس کل عریان&quot; یک توجه داشته باشیم که این عریان گاهی ممکن است خودمان باشیم که عاری از لباس تقوا هستیم. این عریانی بدتر از آن است که لباس نداشته باشیم، این عریانی جای دیگه بد ما را مفتضح می‌کند و آن روز خواهد آمد، آن روز دیر نیست‌. علی ابن ابی طالب می‌فرماید: &quot;کل ما هو آت فهو قریب&quot;قرآن می‌فرماید: &quot;إن اجل الله لآت&quot; قیاس منطقی می‌خواهم بچینم؛ اجل خدا آینده است‌. خواهد آمد. دومی از علی ابن ابی طالب که کلامش هم ردیف قران است: &quot;کل ما هو آتً فهو قریب&quot; هر چیزی که آینده است، نزدیک است. نتیجه‌ منطقی‌اش را بگیر. قیاس ضرب اول شکل اول برای این هایی که منطق سنتی خواندند. نتیجه چه می شود؟ &quot;إن أجل الله فهو قریب&quot; می‌آید، آن روز نزدیک است‌ و آن روز می‌بینید چقدر خسارت کردیم از این حرف‌هایی که در فضای واقعی و مجازی زدیم، بازی که با آبروی مردم کردیم. و لو اینکه او مخالف سیاسی ماست. ولو اینکه او را ما ضد انقلاب به حساب می‌آوریم، ولو اینکه ما او را بی‌تقوا به شمار بیاوریم ولی آنجا او همه خیرات مرا می‌گیرد، همه فسق و فجورش را می‌دهد به من. او رد می‌شود، من می‌مانم! آنجا او جلو می‌زند من می‌مانم.آقا مواظب چشم و گوش و زبانمان باشیم و این مواظبت ایمان را وارد قلب ما می‌کند. خب؛ دغدغه فاطمه زهرا سلام الله علیها این بود در خطبه فدکیه گویا می‌فرماید اگر می‌گذاشتند علی خلیفه شود هیچ ‌جوان مسلمانی اهل جهنم نمی‌شد. او نگران این بود. نگران تقوای بچه‌هایش بود. دیدید یک مادر وقتی فرزندش نماز نخواند، فیلم بد ببیند، مضطرب می‌شود. چه بلایی سر فرزندم می‌آید؟ خدایا! بچه‌ام از راه به‌در نشود! فرزندش رفیق ناجور داشته باشد مضطرب میشود، وقتی بچه‌اش می‌رود در اتاق با تلفن صحبت کند مضطرب می‌شود. با کی دارد حرف می‌زند...؟ این حال و روز مادر را شما متوجه نمی‌شوید که چه می‌کشد. چقدر نگران بچه‌اش است. حالا مادر همه‌ی امت حضرت صدیقه کبری سلام‌الله علیها، نگران این است که من می‌خواستم همه بچه‌های من بهشتی باشد اما الان نگران این است که یک تعدادی از بچه‌های من جهنمی می‌شوند. دغدغه‌اش این بود، اشک و ناراحتی‌اش برای این بود. سرش بر دامان علی مرتضی است و وصیت می‌کند. همین که وصیت می‌کند اشک علی جاری می‌شود و بر صورت فاطمه می‌ریزد...</description>
                <category>هیأت اصحاب الحسین(ع)</category>
                <author>هیأت اصحاب الحسین(ع)</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 23:15:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>