<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی‌اصغر شربتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@asharbati</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 20:01:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1285875/avatar/Vcscba.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی‌اصغر شربتی</title>
            <link>https://virgool.io/@asharbati</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کاربردی‌سازی علوم انسانی و رشد جامعۀ نقّاد</title>
                <link>https://virgool.io/@asharbati/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%DB%80-%D9%86%D9%82%D9%91%D8%A7%D8%AF-obppbtfzi6h8</link>
                <description>این نوشتار پیشتر در سایت روش آموزش منتشر شده استسقراط در دادگاه خود را خرمگس خواند، خرمگسی که با نیش ناچیزش جامعه را بیدار می‌کند. این وضعیت هویت سقراط را نشان می‌دهد، همان پرسش‌گری. پرسش‌گری او چند مولفۀ محوری دارد، او جامعه را به‌دقت می‌دید، سوال‌های تازه و متفاوتی می‌پرسید و صورت‌بندی‌های جدیدی ارائه می‌کرد. اگر به‌دقت بنگریم در شاکلۀ هر علمی پرسش‌گری جای دارد. بدون پرسش‌گری سوال تازه مطرح نمی‌شود و بدون سوال تازه نیز علمی سر برنمی‌آورد. گویی روح سقراطی در هر علمی جای گرفت و اندیشمندان روش سقراطی را پیش گرفتند.زمان گذشت و جامعۀ صنعتی پدید آمد. این مقایسه خواه ناخواه شکل گرفت که علوم انسانی در مقایسه با صنعت چه جایگاهی دارد. ازاین‌رو، عده‌ای بر آن شدند تا علوم انسانی را مورد بازبینی قرار دهند. عده‌ای آن را فربه دانستند و عده‌ای نیز سمت‌وسوی آن را خطا دانستند، گویی در زمان حاضر سوالات و مسائل علوم انسانی دیگر پاسخ‌گو نیست. اما، بالاخره در این میان چه باید کرد؟ با نگاه به تاریخ علوم انسانی دو نگاه به علوم انسانی کاربردی را می‌توان از هم جدا کرد، نگاه اول علوم انسانی با تکیه بر محتوای آن اصلاح می‌کند، و نگاه دوم آن را با تکیه بر روش مورد بازبینی قرار می‌دهد.نگاه اول: کاربردی‌سازی با جراحی در محتوانگاه اول کاربردی‌سازی را به‌معنای خدمت علوم انسانی به صِرف کاربرد و منفعت می‌داند. در این حالت علوم انسانی به فایده‌مندی و منفعت‌گرایی فروکاسته شد. در این نگاه مقصود از منفعت نیز غالباً سود تجاری و تولیدِ سرمایه معنا می‌شد. بنابراین هر آنچه از علوم انسانی که در برگیرندۀ سود و سرمایه نباشد کاربرد ندارد. استدلال این گروه را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد که: اگر علوم انسانی برای انسان آورده‌ای مالی نداشته باشد یا درنهایت به آورده‌ای مالی ختم نشود باید در آن تغییراتی بنیادین انجام داد. آوردۀ مالی نیز غالباً در ارتباط با صنعت و بازار رخ می‌دهد. بنابراین هر «محتوای علمی» که چنین هدفی را دنبال نکند و همسو نباشد باید از دامنۀ علوم انسانی کاربردی بیرون باشد. طرفداران این نگاه البته تنها مسائل مالی را در نظر ندارند. آن‌ها به این نکته نیز اشاره می‌کنند که زندگی انسان آنقدر گسترده نیست که علومی را مطالعه کند که در زیست روزمرۀ او تغییری ایجاد نکند. بنابراین جراحی در محتوا بهترین گزینه است.با این حال این نگاه با پرسش‌گری سقراطی تضاد آشکاری دارد. در این نگاه دیگر مصلح اجتماعی و اندیشمندِ پسِ پرده جایی ندارد، کسانی که ریزبین، نکته‌سنج و منتقدند و تیغ نقدشان مناسباتِ قدرت، ثروت و حتی باورها و آداب و رسوم جامعه را هدف می‌گیرد. چرا چنین اندیشمندانی پس زده می‌شوند؟ با اندکی تأمل روشن می‌شود. اگر علوم انسانی را با «کاربرد» گره بزنیم و کاربرد را صرفاً سود تجاری و ایجاد سرمایه بدانیم آنگاه علوم انسانی کاربردی صرفاً آن دسته از علوم می‌شوند که درآمدزایی مستقیم داشته باشند. گویی محتوا فقط آن محتوایی است که توجیه مالی داشته باشد. در این نگاه خرمگس‌ها جایی ندارند، زیرا آن‌ها نه‌فقط سرمایه‌ای تولید نمی‌کنند بلکه به‌عکس، از دو جهت مانع تولید در علوم انسانی‌اند.جهت اول پرسش‌گری و ژرف‌اندیشی‌ای است که علوم انسانی با محتوای وسیع و عمیقش در اختیار اندیشمند قرار می‌دهد. این اندیشمندان ابعاد و زوایایی از رخدادهای اجتماعی و فردی را می‌بینند که دیگر دانش‌های بشری از درکِ آن ناتوان‌اند. آن‌ها با پرسش‌گری سقراطی‌شان از قانون‌گذار و مجری قانون از کیفیت تصویب و اجرای قانون می‌پرسند، مدعیان فرهنگ را نقادانه مورد مطالعه قرار می‌دهند، آداب و رسوم اجتماعی را با چالش مواجه می‌کنند. گویی آن‌ها مزاحم همه هستند، همانند سقراط که از صدر تا ذیل آتن را مورد پرسش قرار می‌داد. البته هدف چنین پرسش‌گرانی بهبود اوضاع است، یعنی آن‌ها برآنند تا جامعه و افرادِ آن به سمت صلاح بروند و در مجموع سرزمینی که در آن زندگی می‌کنیم جای بهتری برای زندگی باشد.اما جهت دوم شواهد تاریخی متعددی است که می‌توان عرضه کرد. اندیشمندان بسیاری در تاریخ بوده‌اند که از پرسش‌گری کوتاه نیامدند. این پرسش‌گری مزاحم علوم انسانی کاربردی، به معنای پیش‌گفته، بوده است. غالباً اقبالِ اجتماعی و حاکمیتی با این دسته از اندیشمندان همراه نبوده، با این حال آن‌ها برای بیان عقایدشان از پا ننشسته‌اند. نمونه‌های فراوانی را می‌توان نام برد. در اینجا تنها به شهاب‌الدین سهروردی اشاره می‌کنم، اندیشمندی که در جوانی و اوج بالندگی علمی و فکری‌اش مورد قبول جامعه و حکومت قرار نگرفت و در نهایت حکومت او را به زندان انداخت و پس از مدتی او را به قتل رسانید.با این نگاه آیا کاربردی‌سازی در تضاد با اهدافِ مجموعِ علوم انسانی نیست؟ آیا کارهای اندیشمندان علوم انسانی را در طول تاریخ نقض نمی‌کند؟ آیا جایی برای خرمگس‌ها باقی می‌ماند؟ این سرنوشت تلخ علوم انسانی خواهد بود. انگار باید مشابه فیلم معروف برادران کوئن را برای خرمگس‌ها هم چنین فیلمی ساخت: No Country Gor Gadflies، جایی برای خرمگس‌ها نیست. اگر دقیق‌تر نگاه کنیم این نگاه را می‌توان «کاربردی‌سازی با تکیه بر محتوا» دانست. یعنی اگر علوم انسانی بخواهد کاربردی شود محتوایش باید تغییر کند، به چه دلیل؟ زیرا آوردۀ مالی و سرمایه‌ای ندارد و این ناشی از محتوای منسوخ‌شده و قدیمی‌اش است.اما آیا می‌توان از نوع دیگری از کاربردی‌سازی سخن گفت، طوری که جایی برای خرمگس‌ها باشد؟ به چه صورت می‌توان از کاربردی‌سازی سخن گفت و در خدمتِ صرفاً تولید ثروت و سرمایه نبود؟ طوری که برایمان «در خدمت و خیانت کاربردی‌سازان» ننویسند، بلکه از «خدمات متقابل‌شان» سخن بگویند؟نگاه دوم: کاربردی‌سازی با جراحی در روشاما اگر کاربردی‌سازی با تکیه بر محتوا به چنان نتایجی منجر می‌شود پس چه کنیم؟ به نظر می‌رسد اکنون که چاقو به دست گرفته‌ایم و می‌خواهیم علوم انسانی را جراحی کنیم می‌توانیم به‌جای دست‌بردن به محتوا «روش و قالب» آن را زیر ذره‌بین قرار دهیم و ببینیم چگونه محتوا عرضه می‌شود. اگر روشِ بیان اصلاح شود زمینۀ علوم انسانی کاربردی مهیا می‌شود. در این نگاه اصلاحی محتوا نیز جراحی می‌شود، اما این کار از دریچۀ اصلاحِ روش خودبخود صورت می‌گیرد. با اصلاحِ روش معانی «کاربرد» و «تولید» نیز با نگاه اول متفاوت می‌شود. در اینجا، این دو مفهوم معنای عام‌تری پیدا می‌کنند و دیگر منحصر در تولید ثروت و سرمایه نیست. برای اینکه تولید در نگاه دوم روشن شود باید حداقل دو مفهوم روشن شود، تفکیک مهارت از محتوا، و فعال‌سازی آموخته‌ها.گام اول: تفکیک مهارت از محتواگام اول در اصلاح روش علوم انسانی نگاهِ نقّادانه به محتواست. به چه صورت؟ بیایید با فرایند مهندسی معکوس کار یک اندیشمند علوم انسانی را بررسی کنیم. چطور یک اندیشمند به نظریه و حرف تازه‌اش دست می‌یابد؟ او ابزارها و مهارت‌هایی دارد، با آن‌ها محتوایی را مورد مطالعه قرار می‌دهد. با کنکاش و دقتی که از مهارت‌هایش دارد به حرف‌هایی بدیع و تازه دست پیدا می‌کند. ایمانوئل کانت و دیگر فلسفه‌خوانده‌های هم‌عصرش یک محتوا را خوانده‌اند، همه‌شان به کتاب‌های هیوم و وُلف دسترسی داشته‌اند. اما کانت مهارت‌هایی داشت که دیگران نداشتند. اما یک پرسش مهم، این مهارت‌ها از کجا می‌آیند؟بگذارید سوالم را تغییر دهم. آیا امروزه امثال کانت و ملاصدرا وجود دارند؟ آیا حداقل اندیشمندانی مطرح هستند که حرف‌های بدیع و تازه‌ای داشته باشند؟ بدون شک آری. اما یک پرسش مهم، مهارت‌های آن‌ها از کجا می‌آید؟ آیا جز از طریق خلاقیتِ فردی، هوش خاص و احتمالاً شرایط اجتماعی‌شان است؟ در هر صورت آنچه از گزارش‌های تاریخی دربارۀ مهارتِ امثال کانت و ملاصدرا داریم از خلاقیت و نبوغ فردی‌شان است. اما آیا راه تفکر در غیرنابغه‌ها مسدود است؟ بدون شک خیر. در اینجا ایده‌ای سر بر می‌آورد. اگر روش علوم انسانی اصلاح شود، بلکه دقیق‌تر، روش تدریس آن اصلاح شود ما با علوم انسانی متفاوتی روبرو خواهیم بود. چیزی که خلاقیت و نبوغ هر کسی را بسته به هوش و سبک یادگیری‌اش بروز می‌دهد.تفکیک مهارت از محتوا در نگاه اصلاحی به روش تدریس ناظر به همین دغدغه است. اگر علوم انسانی تاکنون در گنجۀ ذهن فراگیرانِ آن خاک می‌خورد ناظر به یاددهی صرفِ محتواست. تصور کنید استادی در تدریس مسألۀ شر در فلسفۀ دین مهارتِ یک نوع استدلال‌ورزی را یاد دهد، آیا در اینجا شاگرد نمی‌تواند این استدلال را در مسألۀ زلزله و سیل که موضوعات مهم و کاربردی است به کار بگیرد؟ اگر پاسخ‌تان مثبت است به شما تبریک می‌گویم، این شمه‌ای از معنای «تولید» در نگاه اصلاحی به روش تدریس علوم انسانی است. اما اگر پاسخ‌تان منفی است شما را با دومین مفهوم کلیدی بیشتر آشنا می‌کنم: فعال‌سازی آموخته‌ها.گام دوم: فعال‌سازی آموخته‌هاتصور کنید با استادی مواجهیم که تفکیک مهارت از محتوا را خوب انجام می‌دهد، آیا اکنون کلاس درس به سمت تولید و تدریس فعال رفته است؟ دقت کنید که تفکیک مهارت از محتوا گامِ نخست است. گام بعدی هنگامی است که او استراتژیِ تدریسی را تنظیم کرده و اکنون وارد کلاس درس شده است. البته استراتژی تدریس خود مفهوم مهم دیگری در نگاه اصلاحی به علوم انسانی کاربردی است، اما استاد باید در کار دیگری هم ماهر باشد. او باید بتواند آموخته‌های شاگرد را فعال کند. گویی با تفکیک مهارت از محتوا و استراتژی تدریس و دیگر مفاهیم مهم بذرهایی کاشته و اکنون باید با فرایند «فعال‌سازی / Activation» آنچه را کاشته است برداشت کند.برای مثال، او با یک استراتژی تدریس بذر این را کاشته که با بحث «زمینۀ فلسفی دعا کردن» مهارتِ «توصیف» را برداشت کند. اکنون با فرایندِ فعال‌سازی هم محتوا را تدریس کرده و هم به مهارت رسیده است. محتوا را که طبق سرفصل آموزشی پیش رفته و موفق بوده است. اما برگ برندۀ این نگاه اصلاحی چیست؟ شاگرد «می‌تواند» با مهارت توصیف در مسأله‌ای «مانند» زلزله و سیل ورود کند و این ابزار را به کار بگیرد. این ابزار از کجا پدید آمده و تولید شده؟ خلاقیتِ شاگرد در برابر خلاقیت استاد در تدریس چقدر سهم داشته؟ آیا این نگاه توان سنجش با حالت متداول تدریس را دارد؟ راستی، این نگاه چه نسبتی با خرمگس‌پروری دارد؟ در اینجا جایی برای خرمگس‌ها وجود دارد یا خیر؟ از قضا، روش اصلاحی تدریس جامعه‌ای نقّاد را مژده می‌دهد، البته با ممارست و سخت‌کوشی.جمع‌بندیعلوم انسانی کاربردی را با دو نگاه می‌توان بررسی کرد. یا به محتوا نظر کنیم و هر آنچه را برای جامعۀ امروز فایده نداشته باشد غیرکاربردی بدانیم. این نگاه کمی مبهم است، به این صورت که منظور از فایده روشن نیست. اگر فایده را فایدۀ مادی بدانیم و منفعت را در ایجاد ثروت و سرمایه بدانیم با مشکلی بزرگ مواجه می‌شویم که با روح و هدفِ علوم انسانی، آنچه از وجود تاریخیِ آن می‌فهمیم، در تضاد است. در چنین حالتی بخشی از محتوا، با برچسب غیرمفید بودن و کاربرد نداشتن، کنار زده می‌شود. در نتیجه بخشی از محتواهایی که امکان پرورش اندیشمند نقّاد را فراهم می‌سازد پس زده می‌شود. پر واضح است که جامعۀ نقّاد را هم اندیشمندان نقّاد تشکیل می‌دهند. از سوی دیگر اگر منظور از فایده تنها نفعِ مادی نباشد دو پرسش پیش می‌آید. نخست دست‌کاری در محتوا، اگر صرفاً مادی نیست، به چه انگیزه‌ای است؟ و دوم، سازوکار کاربردی‌نمودن چگونه است؟اما در سوی دیگر می‌توان از کاربردی‌سازی با تکیه به روش سخن گفت. این نگاه معتقد است که روش بیان علوم انسانی مشکل دارد و با توجه به اقتضائات متفاوت برآنست که روش تدریس را اصلاح کند. این دیدگاه منظومه‌ایست از چندین مفهوم که نه‌تنها باید آن را فراگرفت بلکه با تمرین و ممارست در کلاس درس پیاده شود. در این جستار بر دو مفهوم کلیدی تاکید شد، تفکیک مهارت از محتوا، و فعال‌سازی آموخته‌ها. استاد در کلاس درس باید مهارت (های) رسیدن به محتوا را بشناسد و با استراتژی‌های متنوع تدریس آن را پیاده کند. پس از آن در قالب همان استراتژی‌ها باید آموخته‌های شاگرد را فعال کند. اگر هر استاد و معلم و مدرسی بتوانند یک کلاس درس را به این شیوه اجرا کنند رفته‌رفته شاگردانی با مهارت‌های گوناگون پرورش می‌یابند، محتوا هم یاد داده می‌شود. این نگاه، بر عکس نگاه قبل، دو برتری خاص دارد، یکی اینکه به محتواهای علوم انسانی کاری ندارد، و دیگر اینکه زمینۀ رشد جامعه‌ای نقّاد را نوید می‌دهد.</description>
                <category>علی‌اصغر شربتی</category>
                <author>علی‌اصغر شربتی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 03:24:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا یاغی اثر خوبی نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@asharbati/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-osirioe2odks</link>
                <description>(نوشتۀ زیر داستان سریال رو لو می‌دهد)اگر این روزها سریال یاغی را دنبال کنید یا از اخبار حول آن آگاه باشید احتمالاً با خودتان می‌گویید یاغی سریال موفقی است. اما در اینجا می‌خواهم به نکاتی اشاره کنم و بگویم یاغی، در مجموع، اثر قابل‌قبول و خوبی نیست. روایت یاغی منسجم نیست، بازیگران آن هم استثمار شده‌اند. بازیگر دارد جور سوراخ‌ها و شکاف‌های روایت را می‌کشد. نوع خاصِ سانتی‌مانتالیسم‌اش را کنار سکانس‌های مهیج و پرطمطراقش که بگذارید لذتی دفعه‌ای به ما می‌دهد که ما را از نقص‌های روایت داستانی غافل می‌کند. اما واژۀ «خوب» کمی مبهم است؛ سعی می‌کنم با تمرکز بر دو نکته خوب را از ابهام به در آورم و روشن‌اش کنم: نقص روایت داستانی و استثمار بازیگر.یک سوال عمومی و خارج از سریال، از فیلم چه انتظاری داریم؟ در فیلم چه چیزی است که ما را سرگرم می‌کند؟ شاید بتوان تمام «روایت و قصه‌ای» را که سازنده به ما می‌دهد فرایندی دانست که نتیجۀ آن برای ما سرگرمی (entertainment) به همراه دارد. شکل و شمایلِ روایت داستانی نیز متنوع است. روایت گاهی معمایی برای ما طرح می‌کند، گاهی ما را می‌خنداند، گاهی می‌ترساندمان و از این دست ترفند‌ها. اما چرا با روایت داستانی سرگرم می‌شویم؟ چه دارد؟ به نظر می‌رسد عامل موفقیت یک داستان نزدیکی به داستان زندگیِ ما انسان‌هاست. چرا نزدیک؟ به این علت که داستان قصه معمولاً کمی بالاتر از تجربۀ زیستۀ ماست، همین است که ما با دیدن کسانی که یک سر و گردن از ما بالاترند سرگرم می‌شویم. یعنی اگر شخصیت داستان شکست می‌خورد شکستی عمیق‌تر از چیزی است که «بیشترِ» ما در زندگی تجربه کرده‌ایم.اما آیا ما با صرفِ شنیدن و دیدنِ داستان با یک فیلم سرگرم می‌شویم؟ بیایید کمی دقیق‌تر شویم. با توجه به نکته‌ای که گذشت ما پای روایتی می‌نشینیم که به تجربۀ زیستۀ ما شبیه و البته سر و گردنی از اتفاقات روزمرۀ ما بالاتر هم باشد. از سوی دیگر زندگیِ ما عرصۀ علت و معلول‌ها و کنش‌ها و واکنش‌هاست. اگر برای شما اتفاق بسیار ناگواری رخ دهد بعید است به همین راحتی‌ها از اثرات آن به در آیید. تصور کنید بخواهید برای دوستتان تجربۀ ناگواری را که مدتی پیش برای شما رخ داده تعریف کنید و بگویید چه شد و چه کار کردید که حالتان بهتر شد. در اینجا جزئیات اهمیت دارد. اگر دوستتان برای شما عزیز باشد به احتمال زیاد ذره‌ذرۀ کارهایی را که برای خلاصی از آن انجام دادید یا برایتان رخ داد برایش شرح می‌دهید.حال، روایت داستانی هم چنین است. آنچه در داستان اهمیت دارد جزئیات است. پس می‌توان روایت داستانی را چنین تعریف کرد که آنچه قصه‌ای شبیه قصۀ زندگی ما را با جزئیات و منطقی که در حوادث زندگی ما رخ می‌دهد تعریف می‌کند. به نظرم با این تعریف ابزاری بتوان روایت‌های داستانی‌ای که فیلم‌ها به ما می‌دهد ارزیابی کرد. با این ابزار بیایید کمی از سریال «یاغی» بگوییم.اگر دقیق بنگریم بزرگترین نقیصۀ یاغی همین گسست در روایت است. در بعضی از اتفاقاتی که در سریال رخ داده، حال چه اتفاقات اصلی و چه فرعی، سازنده بر خود نمی‌بیند که جزئیات بیشتری از قصه به ما بدهد، جزئیاتی که در مسیر فهمِ منطق روایت داستانی اثرگذار است. جالب است که بدانید ما هر چه بیشتر با جزئیات روبرو باشیم و از قصه بیشتر بدانیم منطق رفتار شخصیت‌های داستان را بیشتر می‌فهمیم و اتفاقاً شخصیت‌های فیلم برای ما باورپذیرتر می‌شوند. برای نمونه، به اتفاقی که برای «عاطی» افتاد دقت کنید. زنی دیوانه برای انتقام از بهمن خواهر یکی از اعضاءِ باشگاه کشتی‌اش را گروگان می‌گیرد، عاطی سه شبانه‌روز در خطر سوخته‌شدن صورتش با اسید است، تفنگ را هر لحظه جلوِ خود می‌بیند. حال، به هر ترفندی عاطی را پیدا می‌کنند. آن قسمت با فروپاشی عصبی و روانی عاطی تمام می‌شود. همه را تهدید می‌کند، از پلیس اسم می‌آورد. جاوید با او حرف می‌زند اما به نظر می‌رسد بی‌فایده است. اما سکانس بعد چه؟ طلا، زن بهمن، می‌آید دنبال عاطی و با هم می‌روند تا عاطی را عضوی از بند موسیقی رضا صادقی کند.اگر به شما سریال را نشان ندهند و حالت فوق را ترسیم کنند آیا می‌پذیرید کسی که چنین بلاهایی سرش آمده باشد بعد از چند روز نه‌فقط خوش‌خرامان شود و اثری از سه شبانه‌روز به گروگان گرفته شدن و تهدید به اسید نباشد؟ به نظر می‌رسد این نوع داستان‌گفتن با تجربۀ زیستۀ ما فاصله داشته باشد. در سریال یاغی مثال‌های متعددی از این دست می‌توان آورد. برای نمونه هنگامی که شستِ جاوید خبردار می‌شود که بهمن‌خان چنان که می‌نماید آدم خوبی هم نیست، بلکه کارهای خطرناکی هم می‌کند و پیشینۀ بدی هم داشته است. حال، در بزنگاه اعزام به مسابقات جهانی باید محمولۀ داروی کمیابی را به‌صورت غیرقانونی بیاورد. جاوید «بچه‌زرنگ» است، شک می‌کند، نمی‌دانیم از کجا، ولی فوری با چاقویش پیچ گوشی آیفون را باز می‌کند و متوجه میکروفون می‌شود. اما بعدش چه؟ سکانس بعد شاد و خرامان می‌رود که «ابرا» را ببیند.اما چه می‌شود که با این گسست‌ها در روایت همچنان یاغی پربیننده باشد؟ اتفاقی را که اینجا رخ می‌دهد می‌توان «استثمار بازیگر» نامید. بیشترِ بازیگرانی که در یاغی حضور دارند توانایی بالایی در بازیگری دارند. نه‌فقط پارسا پیروزفر و طناز طباطبایی و علی شادمان، بلکه حتی نقش‌های فرعی هم یک سر و گردن از بسیاری دیگر بالاترند. کافی است به امیر جعفری، عباس جمشیدی‌فر و، کسی که حقیقتاً پدیده است، مهدی حسینی‌نیا نگاهی بیندازید. مجموعۀ این بازیگرها در کنار هم تضمینی برای دیده‌شدن و فروش بالاست. زمانی فریدون جیرانی از محسن تنابنده دربارۀ فیلم سینمایی «گینس» پرسید. تنابنده یک پاسخ جالب را با خنده داد: عطاران را انتخاب کردیم، چون می‌دانستیم فروش فیلم بالا می‌رود.»اتفاقی در سال‌های اخیر در سینما و شبکۀ نمایش خانگی رخ داده که در باطن خیانت به بازیگر است. سازندگان فیلم‌ها، آگاهانه یا ناآگاهانه، می‌کوشند گسست قصه‌شان را با بازیگران توانا و مبتکر پر کنند. اما آیا چنین شکافی پر می‌شود و روایت داستانی به تجربۀ زیستۀ ما نزدیک‌تر می‌شود؟ بدون شک خیر. انگار ما با دیدن چنین فیلم‌هایی گرفتار یک نوع لذت دوپامینی و زودگذر می‌شویم، لذتی که همانند ترشح دوپامین در مغز ما خیلی زود حاصل می‌شود و خیلی زود هم از بین می‌رود و تأثیری بلندمدت در زندگی ما ندارد.یاغی اثر خوبی نیست. در قصه‌گویی‌اش شکاف‌هایی می‌بینیم که کم هم نیست. شکاف‌ها در قصه‌گویی سبب می‌شود آنچه می‌بینیم، دانسته یا نادانسته، از تجربۀ زیستۀ ما جدا شود. اما بالاخره خیلی از ما مانند یاغی را می‌بینیم. به این دلیل که سازندگان شکاف در روایت را با بازیگرانی می‌پوشانند که نه‌‎تنها اسم دارند بلکه قابلیت‌های ستودنی‌ای در بازیگری دارند.</description>
                <category>علی‌اصغر شربتی</category>
                <author>علی‌اصغر شربتی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 03:14:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنون بلاگری</title>
                <link>https://virgool.io/@asharbati/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D8%B1%DB%8C-yy5vc08pykxa</link>
                <description>هفتۀ پیش پروژه‌ای را که سه ماه شلوغ‌ترم کرده بود تحویل دادم. بعدش رفتم سراغ کارهای بعدی. اولینِ آن‌ها نوشتن یک مقاله بود و بعد ارائه‌اش احتمالاً برای یک سری ماکت. اما انگار حافظۀ cashام پُر شده باشد. دل و دماغم به چیزی نمی‌رفت، هنوز هم نرفته. گفتم بگذار بگردم دنبال همکلاسی‌های دبیرستان، ببینم در این ده دوازده سال آیا می‌توانم کسی را پیدا کنم. یکی‌شان را پیدا کردم، سه سالی صمیمی بودیم، دو سه سال بعدش هم احوال هم را داشتیم. می‌دانستم معلم هم شد. به نظرتان الان چه می‌کرد؟ بلاگر شده بود، از این بلاگرهای موفقیتِ شیک، از این‌هایی که کلیپ ساختن را خوب بلدند. تازه کارش را شروع کرده بود، هزار و خورده‌ای فالوئر هم داشت. چه می‌گفت؟ راه‌حل‌های تندخوانی، شرکت‌های موفق و از این بازی‌ها. این یکی خوبش بود که دوره‌های شرکت موفق و این‌ها هم گذرانده بود.یادِ دو چیز افتادم، یکی همین مقالۀ مادر مرده‌ای که چکیده و فیش‌هایش آماده است، نگارش‌اش مانده. یکی هم یاد حرف‌های یکی از رفقا که مدتی پیش از بی‌بنیاد بودن بلاگری و به راه باطل بودن‌شان می‌گفت. آن موقع تا آمدم موضع بگیرم با جستجویی ساده در ذهنم دیدم راست می‌گوید، امروز دیگر خیلی برایم عیان شد.بلاگریِ موجود در اینستاگرام و یوتیوب نهایتِ سوادِ علمی‌شان به ویکی‌پدیای فارسی می‌رسد. در حقیقت سواد رایانه و اینترنت‌شان را غالب کرده‌اند. راستی دقت کرده‌اید که «بلاگر» هم تغییرِ معنا داده؟ تا هفت هشت سال پیش بلاگر آن‌هایی بودند که محورِ کارشان کلمه بود، الان شده ویدیو. این وسط طبیعتاً گوشتِ قربانی کلماتی است که یک زمانی حرمت داشتند، نه لذت. و البته روشن است که در چنین فضایی که هر حرفِ صد من یک غازی با یک لحنِ قابل‌قبول و موزیک زمینۀ خوب ارج و قرب دارد طبیعی است که همه شیفته و مجنون و والهِ بلاگری شوند، قدیم مجانین خلاق بودند، مجنون هم تغییرِ معنا داده.</description>
                <category>علی‌اصغر شربتی</category>
                <author>علی‌اصغر شربتی</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 17:01:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای نویسندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@asharbati/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-wucu1fqbtex3</link>
                <description>مدت زیادی است که درگیر این سوال بودم که نویسنده کیست؟ چطور بعضی از انگلیسی‌زبان‌ها writer هستند اما اطرافمان «نویسنده» کمتر می‌بینیم و می‌شنویم. اطرافمان معمولاً پر است از محقق و پژوهشگر. گذشت و با جستارنویس یا مقاله‌نویس هم آشنا شدم، چیزی که در انگلیسی به آن «essayist» می‌گویند. با کتاب «البته واضح و مبرهن است» نوشتۀ ضیا موحد تقریباً با جستار آشنا شدم. آن کتابِ خواندنی ویژگی‌های جستار را به‌خوبی برای ما باز می‌کند. ساختارِ کلی آن را توضیح می‌دهد، از روش‌هایش می‌گوید، و انواعش را با نمونه‌های دلکش و خواندنی به ما می‌فهماند.اما سوالم همچنان ماند: نویسنده کیست؟ تا اینکه به نوشته‌ای از مرحوم رضا بابایی برخوردم. عنوانش هم همین سوال بود: نویسنده کیست؟ بابایی (البته نه از پیش خودش) می‌گوید نویسنده کسی است که از نوشتن نمی‌هراسد، آن را دوست دارد. نوشتن برای او آسان است، حتی اگر محصول کارش متوسط باشد. نویسنده کسی است که این کار برای او لذت‌بخش باشد، همانند لذتِ گشتن در طبیعت. نویسنده کسی نیست که به‌سختی بنویسد، حتی اگر محصول‌اش همه را شگفت‌زده کند. «اگر کسی به همان راحتی که می‌گوید، بنویسند، نویسنده است».ملاکی که او برگزیده گفت‌وگو و تبادل اندیشه است. برای این هدف هر چه ساده‌تر بگوید و بنویسد راحت‌تر شکل می‌گیرد. بنابراین قیدِ دیگرِ تعریف نویسنده ساده‌نویسی است، طوری‌که اگر نویسنده‌ای ساده‌نوشتن را پی نگرفت، به احتمال زیاد، چیزی برای عرضه ندارد، و نوشته‌اش بی‌مایه است. مثالی که او می‌زند مولوی است. می‌گوید نویسنده بهتر است در نوشتن پیروِ مولوی باشد نه نظامی و خاقانی. مولوی درگیر قافیه‌اندیشی نیست، از صورت گذر می‌کند، در بندِ بیت و غزل نیست. اما در مقابل شعرایی مانند نظامی با کلمات شعبده‌بازی می‌کنند. کسی که در نویسندگی شعبده‌بازی را پی بگیرد خیلی زود در قلم به دست گرفتن (یا نشستنِ پشت کیبورد) خسته می‌شود. البته درگیرِ لفظ نبودن به‌معنای بی‌مبالاتی و سرسری‌نویسی نیست. نویسنده اگرچه نوشتن برای او راحت است و خروجی‌اش هم، غالباً، متوسط است اما متعهد به آراستگی و پاکیزگیِ متن هم است.قید بعدی در نویسندگی دقت است. نویسنده اگر راحت می‌نویسند و این راحتی در سرعتِ او هم نمایان است اما دقت را فدا نمی‌کند. نویسنده در حال اندیشه است، نوشته‌های او هم از جنس تأملات فکری است. سرعت نوشتن‌اش هم به محتوایش بر نمی‌گردد، بلکه از مهارتش بر می‌خیزد. نویسنده کسی است که نوشتن برایش آسان است، و بسیار هم می‌نویسد. پُرنویسی «خواه‌ناخواه به زیبایی طبیعی می‌انجامد». پس نویسنده یک مسیر ساده و طبیعی را پیش می‌گیرد: راحت نوشتن&gt; بسیار نوشتن&gt; زیبایی و سنجیدگی. نویسنده موارد دیگری هم در نوشتن باید در نظر داشته باشد، اینکه تازه‌گو باشد، در جمع‌آوری اطلاعات و مواد اولیه سخت‌کوش باشد، در اقوال و آرای مشهور جانب تردید را همیشه نگه دارد، در حد معمول درست‌نویس و آراسته‌نویس باشد، بتواند مطالب را بپروراند.مطالب بالا از مقالۀ «نویسنده کیست» نوشتۀ مرحوم رضا بابایی در کنار «یادداشت‌ها و گفتاره‌های خارج از نوبت» است.</description>
                <category>علی‌اصغر شربتی</category>
                <author>علی‌اصغر شربتی</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 16:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه بر «شعر» مرور کتاب بنویسیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@asharbati/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-fdvh5efvoyns</link>
                <description>می‌دانیم شعر هم تألیف است. بی‌تردید، شاعر با زمینه، فکر و سویه‌هایی شعر می‌سُراید، چیزی او را بر انگیخته است، به خاطر چیزی، کسی، تأملی شعر را تألیف کرده، آفریده، از اول تا آخر شعر مضمون یا مضامینی را دنبال می‌کند. «احساس» چیزی است که از فُرم بر می‌آید، محتوا که عمدتاً به بیانِ غیرحسّی در می‌آید. بنابراین انگار می‌توان مجموعه‌های شعری را همانند کتاب‌های غیرادبی مرور کرد و نوشت. من، بی‌تحقیق و با چیزی که در ذهن دارم، سه گونۀ ادبی را از هم متمایز می‌کند و مرور نوشتن‌اش را بررسی می‌کنم. یک. داستان‌ها. به نظر می‌رسد مرور «داستان» کار سختی نباشد. شخصیت، پیرنگ و مسائل دیگری است که می‌توان آن‌ها را دست‌مایۀ نقد و بررسی قرار داد. البته گاهی می‌توان برای نگاشتنِ مرورِ داستان‌ها از روای‌های ادبی استفاده کرد. یعنی نوعی آفرینش مجدد. برای نمونه هنگامی گزارش به خاک یونان را خواندم بعدش این سطور را نوشتم: شاید خوابِ صبح اوایل تابستان را که گنجشک‌ها جیک‌جیک‌کنان برایتان لالایی می‌گویند و گرم‌گرمک آفتاب هم پیدایش می‌شود تجربه کرده باشید. حس خواب و بیداری، احساس اندکی کنتراست نامعمول داشتن در سطور این کتاب داشتم (یا دیدم) این بود که اگر هم حال خوبی نداشتم و کتاب را باز می‌کردم تا بخوانم اگر می‌خواستم از کتاب متنفر باشم، نمی‌شد؛ با اینکه می‌دانستم این چیزی نیست که تاکنون از نوعِ این لذت برده باشم: «نوع جدیدی بود که از آن لذت بردم» دو. روایت‌های ادبی. نوع بعدی روایت‌هایی ادبی که غیرداستانی‌اند. این نوع روایت‌ها البته ایدۀ کلی دارند و این ایده با لحنی خاص و چینشی از کلمات و تعبیرها کنار هم قرار گرفته. البته که باید منطق هم داشته باشد. بااین‌حال ممکن است گاهی این منطق رعایت نشود، خلأهایی در روایت دیده شود. (روایت «تایتانیک» احسان عبدی‌پور را اگر بشنوید، فرم عالی‌اش را که کنار بگذارید، یک جایی خلأیی حس می‌شود، انگار یک جایی آن اواخر کم می‌گذارد وقتی که از آن توصیفِ خوب به «عشق به سینما» می‌رسد.)  سه. شعر. برای سنجشِ مجموعه‌های شعر توجه به واژگان بسیار کاربردی است. شعر برآمده از زمان، متن و تألیف است. از ذهن و زبانِ کاربردهای زمانه و مردم بر می‌آید. (ممکن است زبانِ داستان‌هایی زبانِ زمانه نباشد؛ داستان‌ها و رمان‌های تاریخی را به یاد آورید که زبان متفاوتی دارند، مانند «رود راوی» ابوتراب خسروی) مثلاً امروزه از واژگان و اصطلاحات زمان حافظ استفاده نمی‌شود. اگر امروزه کسی بخواهد چنان واژگان و کاربردهایی را در شعر ش به کار برد باید معنایی متفاوت، بدیع و، درعین‌حال، زیبا بیافریند. اما اگر تکرار همان معانی گذشتگان باشد بی‌فایده است. پس واژگانِ شعر باید واژگانِ امروزی باشد. این را می‌توان نخستین نکته در مرورِ کتاب‌های شعری دانست. دومین نکته به «تألیف» بودن شعر بر می‌گردد. شاعر، چنانکه گفته شد، با ایده، فکر و زمینه‌ای شعر می‌سُراید. مرور کتاب شعر یافتنِ همین ایده‌ها و اندیشه‌هایی است که شاعر در پیِ بیان آنست. البته باید به این نکته هم توجه داشت که شعر به‌جهتِ استفاده از عنصر خیال در فُرم چندین احتمال را در خود دارد. با این حال، این نکته نیز چندان خللی به یافتنِ فکر شاعر نمی‌کند، می‌توان از راه‌های مختلف فکرِ شاعر را به دست آورد، البته که باید توجه داشت که بیان شعری رهزن است.  با این نکات به نظر می‌رسد بتوان بر کتاب‌های شعر مرور نوشت، از راه واژگانشان و از راه یافتنِ مضمون یا مضامینی که شاعر در پی بیانِ آنست.</description>
                <category>علی‌اصغر شربتی</category>
                <author>علی‌اصغر شربتی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 08:12:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>