<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی شیرودی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ashiroudi</link>
        <description>دانش آموخته مهندسی متالورژی ، بازرگان ، کارآفرین ، شیفته تاریخ و سفر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 14:31:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/62831/avatar/X1oOsL.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی شیرودی</title>
            <link>https://virgool.io/@ashiroudi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چین ، سفرسوم - قسمت هفدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-l2w8t7uh0cnd</link>
                <description>حدودهای ساعت یک و دو رسیدیم شانگهای ... لاور ( معشوقه ) دیوید رفته بود پیش دوستاش و برگشته بود و ارس هم نبود ... گفتیم بریم بیرون واسه غذا ... هوا شرجی شده بود و نم نم بارون هم میومد ... دیوید از کنار یه مغازه رد شد و گفت غذای سنتی دوست داری ؟ دیدم شبیه کله پزی های ما میمونه ... یه بار توی پکن پاچه خوک خورده بودم ... کمی شبیه پاچه گوسفند بود ... گفتم اوکی فقط خیلی عجیب غریب نباشه ...یاد دوسال قبل افتادم که رفته بودیم رستوران غذای دریایی توي گوانگژو  و مثل باغ وحش بود ! مار، عقرب ، کرم ، لاک پشت ٬ خرچنگ ، تمساح ، لارو ، کرم ، قورباغه ، سوسک و ... توی ظرفهای بزرگ و کوچک آب ... هرچی که توی دریا ، مرداب ، رودخانه و باتلاق بود اونجا میخوردن ...دومین روز از اولین سفرمون ، مدیر فروش کمپانی انگلیسی - چینی ما رو زرتی برد اونجا ... داشتیم میمردیم ! روده هامون داشت تاب میخورد ... دیدیم تنها چیزی که میشه خورد ، شاه میگو هست ... اونم تلخ و تند بود ...  چای سبز و آبجو رو هورت هورت میکشیدیم بالا ... میخواستم دختره دیوانه رو بلند کنم مثل خیار بزنم روی زمین بترکونمش ... گفتم مارو آوردی رستوران یا باغ وحش ؟ فرت و فرت میخندید و داشت ریسه میرفت از قیافه های متعجب ما ... ارس میگفت مرض داره ... ما رو آورده سوژه کنه بخنده ... خودش هم مال شانگهای بود و شنیده بود گوانگژو و جنوب چین غذاهای عجیب غریب میخورن میخواست ببینه چه جوریه که با ماها اولین تجربه اش رو بدست آورد !واسه دیوید گفتم بلای اونجا رو سرمون نیاری ها ... گفت نه این خیلی خوبه ... هوای کله پاچه هم به سرم زده بود ... شیشه ها هم مثل کله پزی ها بخار گرفته بود ... وسط میز غذاخوری شعله گاز بود و یه ظرف گرد بزرگ که از وسط به دو بخش تقسیم شده بود ... بهش هات پات میگفتن دیدم یه لیست بلند بالا آوردن و دیوید یه سری چیزا رو تیک میزد ... توی ظرف یه آب در حال جوشیدن بود که شبیه آب کله پاچه بود ... دیدم مواد غذایی رو دارن میارن ... تو این روش چیزهایی مثل سبزیجات ٬ قارچ ٬ خیار دریایی ٬ گوشت اسلایس شده ٬ ماهی های نسبتا&quot; کوچیک  ، قورباغه ، سیرابی و این جور چیزا رو برای چند دقیقه ای میریزن توی آب جوش ظرف ... دو قسمت هم شامل تند و معمولیه ... یعنی توی قسمت تند فلفل قرمز میندازن باعث میشه آدم پاره بشه واشکش دربياد و آب جوش هم آب دماغ آدم رو راه میندازه !غذای خوشمزه ای بود ولی وسطش دیدم دیوید میخواد یه چیزهای قرمز رنگ یخ زده رو بریزه توی ظرف ... گفتم این چیه ؟ گفت خون !! گفتم چی ؟ خون ؟!! گفت آره ، خون گوسفند یا خوک ... معدت رو میشوره و خیلی خوبه ... داشتم بالا میاوردم ، گفتم نخورده دل و رودم بهم خورد و شسته شد ... خندید ، لاور هم میخندید ...</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2019 23:26:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین ، سفر سوم - قسمت شانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-umac2qjafms9</link>
                <description>شانگهاي ٦ آگوستصبح من و دیوید بایستی میرفتیم شهر هوژو برای بازدید یکی از بزرگترین کارخونه های لوله سازی ... یه مهندسه هم باهامون بود که میخواست بره برای بازرسی دوره ای اون کارخونه ... خسته شده بودم از بس ازم سوال کرد ... چپ و راست هم میگفت عکس دخترهای ایرانی رو توی اینترنت سرچ میکنه و خیلی خوشگلن ... میگفت چند تا زن داری ؟ چهار تا ؟ گفتم نه ، اونا عرب هستن که چند تا زن دارن ... میگفت بابای تو چند تا زن داره ؟ گفتم یکی ... گفت داداشت ؟ گفتم یکی ... گفت آهان پس اونا عرب نیستن ؟ گفتم نه بابا ... آخر سر گفت ولی اگه چهار تا زن میتونی بگیری حتما بگیر ... گفتم باشه ... ابلهی بود واسه خودش ... یه ضرب هم خودش رو راحت میکرد و توی هوای شرجی و گرم مجبور بودم شیشه رو بدم پایین و راننده هم هی زر زر میکرد که شیشه رو بده بالا كولر روشنه ... به گمانم خودش هم توی این گند کاری سهیم بود ، چون دیدم یه جا گفت اوخ اوخ و زد بغل و چند تا دستمال ورداشت و بدو بدو رفت سمت بوته های کنار جاده ... نشسته بود و كارش رو ميكرد و زل زده بود به ما که توی ماشین بودیم ... شاید میترسید ماشینش رو دودر کنیم ! جای ارس خالی بود ... دیوید هم خندش گرفته بود و داشت ریسه میرفتنزدیکهای ساعت ده رسیدیم به کارخونه ... مدیرهای بازاریابی و فروششون رو توی نمایشگاه نفت و گاز تهران ملاقات کرده بودم ... یه کمی صحبت در مورد کارخونه و بعدش هم بازدید .... بزرگترین خط تولید لوله درز جوش آسیا رو داشتن تکمیل میکردن و دو سه تا سکیوریتی گارد هم مراقب بودن تا شاید کسی عکس نندازه ! چون من که دوربینم رو در آوردم مدیر فروشه رنگش پرید و گفن نه نه سریع بذار توی جیبتمن یه مدتی مدیر تولید کارخونه مشابهی توی تهران بودم و به روند تولیدشون مسلط بودم ... براش جای تعجب بود که اطلاعات فنی خطوطشون رو میپرسیدم ... دیوید هم چون بیشتر اهل تجارت بود از قیمت ها و بازارهاشون میپرسیدیک ساعتی توی کارخونه بودیم و گفتیم زودتر برگردیم شانگهای ... خدا رو شکر اون پسره مهندسه که بازرس بود باهامون نیومد ... ولی شکم به راننده درست بود چون بازم بو میومد ! ... ولی غذاهای اونجا هم از بس سیر و ترب و این جور چیزا داره پدر صاب بچه رو درمياره ...</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2019 22:50:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین ، سفر سوم - قسمت پانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-deqnwbtjlj27</link>
                <description>شيان - شانگهاي ٥ آگوستصبح دیر از خواب بیدار شدم و بدو بدو رفتم پایین که با دیوید بریم شانگهای ، دیدم یه دختره توی ماشینه ، گفتم این کیه ؟ گفت لاور ! گفتم دیر شده اینم آوردی ببینم ؟ گفت با ما میاد شانگهای ... گفتم میاد چکار ؟! گفت من تنها نباشم ... گفتم من و ارس با تو هستیم ، یکی دیگه هم داره از امریکا میاد پیش ما ، تو میگی تنها نباشی ؟ گفت اوکی پس شب تو یا ارس میایین پیش من بخوابین ؟؟ گفتم مرتیکه خروس دو روز بی خیال شو بعدش بر میگردی شیان ... خندید گفت من شبی نشده تنها بخوابم ...با عجله رسیدیم فرودگاه اما دیر رسیدیم و پرواز رو از دست دادیم ... لاور هم ماشااله یک کلمه انگلیسی بلد نبود و هی منو نگاه میکرد و میخندید ... توی مسیر هم یه ضرب خواب بود و کله مبارکش روی شونه من افتاده بود ... حوالی ظهر رسیدیم شانگهای گرم و شرجی نزدیک اتاقمون یه اتاق واسه لاور و دیوید گرفتیم !! بالاخره خروس خان میبایستی به وضعیت عشق و حالش خللی وارد نمیشد ... ارس رفته بود بازدید کارخونه ای حوالی شانگهای ... با دیوید و لاور توی اتاقشون بودیم و ازش راجع به فلسفه های زندگیش میپرسیدم ... خیلی ریلکس و راحت فکر میکنه ... برعکس من که خیلی به خودم سخت میگیرمتو همین حال و هوا بودیم که من خوابم برد ... با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم ... دیدم دیوید و لاور روی کاناپه مثل مار پیچیدن توی هم و خوابشون برده ... هرچی صداشون کردم دیدم تکون نمیخورن ٬ خواب سنگینی داشتن ... ارس اومد ... دختره رو که دید شوک شد ٬ گفت این کیه ؟! گفتم لاور دیوید ... گفت یعنی چی ؟ ... از فرهنگشون گفتم تا فهمید ... ارس خندش گرفته بود ... گفت دیوث دروغ میگه ... یکی رو آورده میگه کالچر ما اینه و ما رو سر کار گذاشته ٬ ما هم که نمیدونیم راست میگه یا دروغ ؟! خندیدیم و رفتیم توی اتاقمون ...</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2019 23:00:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین ، سفر سوم - قسمت چهاردهم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-tqnqnw91rzh3</link>
                <description>مردهای زیادی توی چین میرن كي تي وي و زنهای اونها هم عموما&quot; توی شهرستانها خیلی نمیتونن بهشون گیر بدن ... بر خلاف تصور اولیه من مردهای چینی سرد نیستن و به طرز شگفت انگیزی عياش هستن و میشه گفت یه خروس تمام عیارن ... حتی غذاهایی که میخورن رو طوری انتخاب میکنن که میل جنسی رو افزایش میده ...دیوید همسر آروم و زیبایی داره ولی با این تفاسیر برای خودش لاور یا معشوقه داره و همسرش هم از این موضوع خبر داره !! ولی چون به قول خودش توی چین مرد یعنی همه چیز و زن هیچ چیز ! این موضوع باعث ایجاد تنش نمیشه و ميگفت همسرش باید شرایطش رو درک کنه ... وبه من ميگفت نمیدونم چرا زنهای ایرانی به این درک بالا نمیرسن !جامعه سنتی مردسالار به هر طریقی که شده بود میخواستن برای مردها تعدد روابط رو داشته باشن ... توی چین قدیم و سنتی با کلفت و کنیز و ماساژور و امثال اینها ... مثل ایران خودمون و توی ایران توجیه شرعی به داد مردها رسید و توی چین هم حتما خالی بندیهایی که از جانب کنفوسیوس کردن که مرد باید حال و حول کند فراوان !! و البته نیاز مالی زنها هم کمک شایانی به این قضیه کرد و بعد از اون حسادتهای زنانه و طرز تفکر خاص بعضی دخترها و زنها که به دنبال دزدیدن زندگی زنهای دیگه و یا مردهای اون زندگی ها بودن ...داشتن لاور و دوست دختر زیاد یعنی پولدارتر بودن مرد و قدرت اقتصادیش و دیوید بهم گفت که اگه بیرون برم برای شام همیشه زن و بچه ام رو نمیبرم ... چون مرد حق داره لحظات تنهایی و مجردی برای خودش داشته باشه و همیشه راجع به همه چی نمیتونه با زنش صحبت کنه ... پس یه زن باید دور و برش باشه واگه میره رستوران با دوستاش و لاور با خودش نبره دوستاش فکر میکنن ورشکست شده یا اوضاع اقتصادیش بهم ریخته ... و اینم لایه های زیرین فرهنگ چینیه ... چیزی که برای ما کمی عجیب به نظر میرسه ... ولی توی جامعه خودمون به طریقی دیگه همین کارا انجام میشه ...پ ن :عكس لاور ديويد با من و ارس ... من بي تقصيرم والا !</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2019 22:52:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین ، سفر سوم - قسمت سیزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-sdcotvr2mcuo</link>
                <description>بعد از شام برگشتیم هتل ... دیوید گفت نخواب بیا بریم كي تي وي گفتم اونجا کجاست ؟ گفت بریم آواز بخونیم ... گفتم آواز ؟ من بخونم ؟ گفت آره ؟ نفهمیدم منظورش چیه ... گفتم بریم ببینیم چیه ... رفتیم دیدم یه سری اتاق لوكس نسبتا&quot; تاریک هستش با کاناپه ای وسط اتاق و تلویزیونی بزرگ ال سي دي و کامپیوتر... یه سری دختر میان تواتاق و هر کسی یکیشون رو انتخاب میکنه ... وظیفه این خانم ها چیه ؟ هان ... فکر بد نباید کرد ! دخترها آهنگ انتخابی مردها رو براشون میخونن ... با میکروفون ... و باپسرها تاس بازی میکنن و براشون آبجو و میوه سرو میکنن ... خود پسرها هم آواز میخونن و به قول خودشون استرس هاشون رو تخلیه میکنن ... اين مكان ها توي آسياي جنوب شرقي رايجه وازژاپن شروع شدهبرای خانم ها هم كي تي وي هست و پسرها میان ... به گمانم واژه كي تي وي هم یعنی كارائوكه ، به خاطر نوع سیستم آهنگ و آوازخونی ... من که حال نکردم ... تاس انداختن هم بلد نبودم ... فقط هندونه خوردم و پاپ کورن ... دیوید هم اولش به کارهای من میخندید ... خودش هم شلنگ تخته مینداخت و آواز میخوندمشغول نگاه کردن به کارهای دیوید بودم ... دخترك ها رو بغل ميكرد ، آواز ميوند ... حسابی سرگرم بود ... دخترک کنار من هم زل زده بود توی چشمای من و لبخندی به لب داشت ... حس کردم بنده خدا به زور خودش رو شاد نشون میده و غمی توی چشماش هست ... نمیتونستم باهاش حرف بزنم، چند کلمه انگلیسی بیشتر بلد نبود ... احساس کردم اینا وظایفی غیر از این کارا دارن .... حقیقت امر این بود که این دخترک ها توي فرهنگ چيني ها برده های مدرن بودن و اگه توسط کسی انتخاب بشن یعنی همه رقمه در اختيارشن و سرویس باید بدن ... به رغم دیوید که خوشحال بود از اینکه احساس میکرد به من خیلی خوب داره حال میده ٬ من احساس تلخی داشتم ... توی فکر بودم که دیوید کنارم نشست و گفت چی شده ؟ از این جا خوشت نمیاد ؟ گفتم اينجا جاي عجيبيه ، دلم خیلی به حال این دخترها میسوزه ، اینا هم مثل خواهر و همسر من و تو حق زندگی و آرامش دارن و ناراحت كننده هست که ببینم از بغل یه مرد به بغل یکی دیگه میرن ... ساکت شد و گفت میفهمم چی میگی ... اینا دخترهایی هستن عموما روستایی و زیبا که نیاز مالی به اینجا کشوندتشون و بعد از مدتی کار کردن و پول در آوردن از این مکانها میرن و با اون پول یه زندگی جدید واسه خودشون دست و پا میکنن یا به خانوداه هاشون کمک مالی میکنن ... و شاید دوست پسر و شوهرهای آیندشون هرگز نفهمن که اینا روزی اینجا بودن ...</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2019 22:44:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین ، سفرسوم - قسمت دوازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-wgnyormee2y7</link>
                <description>شيان ٤ آگوستاز صبح تا ظهر توی دفتر با دیوید مشغول رسیدگی به کارها بودم ... ظهر بهم گفت چه ناهاری دوست دارم گفتم چینی باشه ولی عجیب و غریب نباشه ... گفت میدونم که چی دوست داری ؟ گفتم آره ٬ بقیه هم میدونستن چی دوست دارم که کلاغ دادن خوردم ! گفت بیا بهت نشون میدم ... بیرون رستوران نشون میداد که آشغال پزی نیست ... توش هم فوق العاده زیبا و شیک بود .. خوراکی بی نظیر از گوشت شتر خوردم که به روشی شبیه ایرانی طبخ شده بود ... عجب چیزی هم بود ... موندم توي اون منطقه شتر ازكجا اومده بود !! توی رستوران یه سری درخت بن سای بود که واقعا زیبا درست شده بودن ... یکی از غذاهایی بود که طعمش همیشه زیر زبونم میمونه ... ارس شانگهای بود و جاش حسابی خالی بود ... بد جوری عاشق غذاست ... مطمئنا&quot; اونم توی شانگهای غذاهای تپل زده بود به بدن ... بعد از ناهار با یه شرکت نفتی جلسه داشتیم ... تاریخچه شرکت برام جالب بود و ناراحت کننده ! سال ٢٠٠١ تاسیس شده بود و فقط سرویس مهندسی میداد ... حدود ٧٠ نفر پرسنل داشت و برای مارکت ایران سر و دست میشکوند ... چرا این همه شرکت ایرانی باید باشه و اینا بیان کار مهندسی انجام بدن ؟ گردش مالی سال گذشتشون حدود ٢٠ میلیون دلار بود ... ولی موضوع مهم وجدان کاری پرسنل شرکت بود که مثل ساعت کار میکردن ... امیدوارم این روحیه کار به ایرانی ها هم برسه و دیگه برای کارهایی که میشه تو کشور انجام داد دست به دامن چینی ها نشد ... اگه آمریکایی ها و صاحبان دانش نفتی باشن آدم ناراحت نمیشه ولی کپی کاری که دیگه نباید خارجی باشه ... حیف ذخایر نفتی ایران که پولش توی شهرهای چین هم داره خرج میشه ... احمدی نژاد میگفت اقتصاد دنیا رو متحول میکنیم !! خدا برکت بده به ذخایر نفتی ایران که از چین وماچين تا بولیوی و ونزوئلا داره به همه خیر و برکت میرسونه ...</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2019 22:39:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین ، سفرسوم- قسمت یازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-udyunezu1hkv</link>
                <description>میزبانم توي اين شهر ، یه چینی دیوانه تمام عیار ولی مسلط به بیزینس بین المللی بود به اسم دیوید ...به هیچ وجه اهل مسایل تاریخی و این جور چیزا نبود ... فقط جاهایی رو دوست داشت که خانومها حضور موثرداشتن !! شب اول هم بعد از گذاشتن وسایل توی هتل بهم گفت بریم ماساژ ؟ گفتم دوست دارم برم استخر هتل شنا کنم ... گفت چه بهتر یه جا میبرمت که شنا هم بکنی ...رفتیم یه جای بزرگ چند طبقه و خیلی شیک ... تنها کلمه انگلیسی که سردرش نوشته بود ، اسپا بود ... تو طبقه اول استخر رو دیدم ... ازدور حس کردم که کسی مایو تنش نیست ... گفتم کجا برم مایوم رو بپوشم ؟ گفت مایو واسه چی ؟؟ گفتم مگه استخر نیست ؟ گفت چرا ولی مایو نمیخواد ! دیدم ای داد بیداد هیچ کس هیچی تنش نیست ... گفتم نه بابا منو بکشی اینجا نمیام ... این دیگه چه بساطیه ! اونا هم انگاری آدم فضایی دیده بودن ... یه چند تایی هم کله زرد اروپایی توشون بودن ... اونا راحت بودن ... چینی ها با موهای سیخ سیخی و دست به کمر لخت و عور اومده بودن دور من منو نگاه میکردن ... نیشخندی بهشون زدم وچشمام رو شبیه اونا تنگ کردم ... خندشون گرفته بود ... به دیوید گفتم بریم ماساژ بهترهتوی چین انواع و اقسام ماساژ وجود داره ولی بهترینش بادی اویل ماساژ و فوت ماساژه که موادی رو بکار میبرن که خیلی آرامش بخش هستن ... بعد از یه بادی ماساژ کامل اومدم جای دیگه واسه فوت ماساژ به همراه صرف چای ، هنداوانه ( به قول خودشون شی گوا ) و میوه های دیگه .. یکی از جاهایی که سیگار سرحالم کرد همونجا بود ... دخترکی که پاهای منو ماساژ میداد هی نیشش باز میشد ... یه چیزایی به چینی به ديويد میگفت و اونم میخندید ... پرسیدم قضیه چیه ؟ گفت این تازه کاره و تو اولین توریستی هستی که پاهاشو ماساژ میده و از تو خوشش اومده و میخواد آخر سر ببوسدت ! جای فرناز خالی ... البته طرف شبيه مامان اوشين بود و دهنش هم خیلی بو میداد ولی دلش رو نشکوندم </description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2019 22:34:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین ، سفرسوم - قسمت دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-lrwrnec8elpy</link>
                <description>توی این شهر مسلمان هم زیاد بود و سنی هم بودن ... مردها ریش بلند بدون سیبیل داشتن و زنها هم لباس پوشیده به تن داشتن ، ولی عموما آدمهای مسن اینجوری بودن و جونهاشون این جوری نبودن ... شنیدم جمعیت مسلمان های شیان بیست تا سی هزار نفر هست و تعدادی مسجد دارن که مسجد جامعشون از همه بزرگتر و قشنگ تر هست شنیدم که یکی از فرق اهل تسنن بودن که نماز رو میتونستن به زبان مادری بخونن ولی اینا چون از بازرگانهای ایرانی نماز یاد گرفته بودن یه چیزی شبیه فارسی قدیمی میخوندن ! اون سر دنیا هم خدا رو میخونن وکسی نمیگه چرا والاضالین رو چهار انگشت نمیکشی ؟ والله الصمد رو درست تلفظ نمیکنی ...امسال ارس با من نیومد و تنها رفتم شیان ... سحاب و امیر هم کار داشتن ... اولش گفتم تنهایی چکار کنم ؟ چون بودن با دوستان توی سفر نعمتیه و حوصله آدم سر نمیره ولی تنهایی هم مزایایی داره که میتونه شامل خوندن کتاب و توجه بیشتر به خرده فرهنگ های جاییه که آدم میره بشه ...صحبت کردن با آدم های محلی و توجه به رفتارها و کارهاشون همچنين گذراندن وقت باخود و آرامش دروني </description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2019 19:44:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین ، سفرسوم - قسمت نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-zwjpcgguv2cn</link>
                <description>توی سفر اول با شرکام این شهر ، مجسمه های سفالی سربازان و موزه مشهورش رو دیده بودیم و کاشف اون اثرباستانی هم به طوراتفاقی اونجا بود و برام کتاب مربوط به اون آثار رو امضاء کرده بود ! و بهم اشاره میکرد که برام خوش شانسی میاره ... پیرمرد شده بودشیان شهریه مثل شیراز ... پر از آثار تاریخی ... و جالبه که جاده ابریشم هم از اونجا شروع شده بود ... یعنی پایانه شرقی جاده ابریشم ... یادمه یه کارتون زیبای ژاپنی بود که سفرنامه مارکوپولو رو به صورت انیمیشن - مستند نشون میداد ... همون ایام عاشق این بودم که این جاده رو ببینم ... کمااینکه نمیدونستم این جاده از پایین تهران رد میشده !! ولی اون ایام تهرانی به شکل شهر وجود نداشته ... چند قسمت اون کارتون هم مربوط به همراهی کردن مارکو با شاهزاده زن مغول از دربار قوبیلای خان به ایران و به دربار هلاکو خان بود ...</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2019 21:40:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین ، سفرسوم - قسمت هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-ijdm05oxbral</link>
                <description>اول صبح قرار داشتیم بریم بازدید توی شهرک صنعتی اطراف شانگهای ... کارخونه خیلی خوبی بود ... موقع ناهار به کریستین ، دختری که مدیر بازرگانی بود یه غذای روی میز رو نشون دادم گفتم من از این نوع مرغ خوشم نمیاد ، سفر قبلیم توی شهر داینان خوردم حال نکردم ... گفت منم كلاغ دوست ندارم ... ارس گفت مطمئنی ؟ كلاغ ؟ گفت آره ... یه نگاه به ارس کردم ... فقط همین کلاغ رو فکر کرده بودیم که نخوردیم که اونهم به سلامتی میل شده بود ...البته بعدها هرغذایی که تونستم رو چک کردم و خوردم الا سگ و گربه یه بار داشتم وارد رستورانی میشدم توی شیان ، دیدم مثل قصابی های ما که گوسفند و گاو آویزونه ، سگ آویزون بود ... حالم بد شد و اصلا نتونستم بخورم ولی قورباغه ، خر ، حلزون ، مار و ... رو خوردم عصر من به سمت شهر شیان پرواز داشتم و ارس همونجا میموند برای بازدیدها و جلسات ... دو سال قبل هم رفته بودم شیان ،اولین پایتخت امپراطوری چین ... همون شهری که مجسمه های سفالی تراکوتا توش هستن و چینی ها خیلی بهش افتخار میکنن و میگن تمدن ٢٠٠٠ ساله ماست ! دلم به حال تخت جمشیدمون خیلی میسوخت که تمدن انسانی ٢٥٠٠ سال پیش ما بود و به زور و ظلم ساخته نشده بود ... و بیشتر دلم به حال خودمون که حسرت ٢٥٠٠ سال پیشمون رو میخوریم ...</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2019 18:54:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین ، سفرسوم - قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-gt8851wtwsim</link>
                <description>سرانجام با دستور مائو دانش آموزان ، دانشجويان و جوانان گارد سرخ كه افكارشون تحت تاثير قرار گرفته بود به هرچه كه نماد دوره قديم بوده ، حمله ور میشن ... این جوانان دیوانه به تعقيب اعضاي قديمي جناح راست حزب كمونيست ، افراد تحصيل كرده ، پزشكان ، استادان دانشگاه و آموزگاران مشغول میشن .... بسياري از آنها رو به قتل رسونده يا به مزارع و بيابان هاي باير میفرستن تا در اونجا از گرسنگي ، بيماري و بدرفتاري جان خودشون رو از دست بدن ... و حتی به شدت به آزار و اذیت مردم عادی میپردازن ... ليو شائوچي دستگير شده و به اتهام اينكه ايدئولوژي را فداي رونق اقتصادي كرده به زندان میفته و در شرايط مشكوكي در زندان مي ميره ... دنگ شيائوپينگ كه پس از مرگ مائو رهبر چين مي شود به نوبه خود زنداني ميشه ...بسياري از اماكن تاريخي و معابد قديمي در جريان انقلاب فرهنگي كه بيشتر به يك جنون همگاني جوانان و نوجوانان شبيه بود، تخريب ميشه ... افراط گرايي به اندازه اي مي رسه كه كودكان ١٠ - ١٢ ساله پدر و مادرشان را به تجديدنظر و اصلاح طلبي متهم كرده و به دست گاردهاي سرخ مي سپردن ... سرانجام با تلاش هاي چوئن لاي ، نخست وزير چين كه از شخصيت هاي بسيار معتبر حزب كمونيست و يار ديرينه مائو بود اندكي از شدت و حدت انقلاب فرهنگي كاسته مي شهبا اينكه از اوايل سال ١٩٧٠ ميلادي اندكي از شدت انقلاب فرهنگي كاسته مي شه اما تا سال ١٩٧٦ ميلادي اين انقلاب ادامه يافت و عوارض جبران ناپذيري براي مردم و كشور چين به بار آورد ...به نظرم تاريخ رو بايد خوند وگفت وشنيد تا به روز اونها دچار نشد و امیدوارم مردم اهل مطالعه باشن و بدونن و نذارن سرنوشتی آنچنان شوم سراغشون بیاد ... </description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2019 00:53:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین ، سفرسوم - قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-d2iowg6auvyt</link>
                <description>انقلابی که حدود چهل سال پیش شروع شد ، هجده اوت سال شصت وشش ميلادي ... با چراغ سبز مائو تسه تونگ ، رهبر حزب كمونيست ... انقلابي كه نتايج فاجعه باري براي مردم چين داشت و حدود صد ميليون نفر از مردم قرباني اون شدن ... سياست جهش بزرگ مائوتسه تونگ که منو یاد سیاست های احمدی نژاد میندازه ... بد نیست یه گریزی هم به این انقلاب بزنم :بعد از برقرای نظام کمونیستی و تبلیغات پوپولیستی مائو و همین طور راهپیمایی مشهورش قبل از برقراری نظام کمونیستی توی چین محبوبیتی زیاد توی عوام بدست میاره و با ارائه طرح های احمقانه اش بين سال هاي ٥٩ تا ٦١ ميلادي كه سال هاي قحطي در چين بودند ٣٠ ميليون نفر از گرسنگي جان خودشون رو ازدست ميدن ... مائو روشش رو عوض میکنه و مقام رياست جمهوري رو ناگزير توی سال ٥٩ ميلادي به ليو شائوچي يك رهبر ميانه روتر واگذار ميکنه ... با اين حال مقام رياست جمهوري به مراتب كم اهميت تر از رهبري حزب كمونيست بود كه مائو براي خودش حفظ کرده بود ...ليو شائوچي در حزب كمونيست محبوبيت داشت اما مثل مائو تسه تونگ يك نظريه پرداز نبود و حريفش رو هم دستكم گرفته بود ... مائو اندك اندك زمينه رو براي حذف رقبا آماده ميکنه ... و ماه ها به تبليغات «ضد اصلاح طلبي» دامن میزنه ... </description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2019 22:04:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین ، سفرسوم - قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-tslaye9zshfn</link>
                <description>این یکی اسپا توی منطقه پوشي روبروی منطقه فوق العاده مدرن وزيباي پودونگ و مشرف به برج مخابراتی شانگهای بود و هرچی از زیبایی مکانش بگم کم گفتم ... اسپايي به نام باند فايو . .. به گمانم یکی از بهترین اسپاهايي چين و زیباترین ها بود توی جاهایی که من رفته بودم ... ساختمانی با معماری قدیمی مختص و زیبای خیابان باند و به گمانم پشت ساختمان بانک چین ... توی ساختمون هم واقعا&quot; زیبا طراحی شده بود و لباس سنتی دختر های چینی آدم رو میبرد به بطن تاریخ چین ... ماساژورها خیلی هم مسلط بودن و حرفه ای ... اون منظره فوق العاده زیبا و اون هوایی بارانی و مه آلود ٬هیچ وقت فراموشم نمیشه ... توي حال و هواي فيلم شانگهاي و دهه ٤٠ و ٥٠ ميلادي بودم و آرامش عجیبی بهم داد و باارس يكساعتي فقط حرف زديم و ريلكس كرديم ... ولی فکر لعنتی به خیلی چیزها منو آزار میداد ... دیدن دوبار اون منطقه و تکرار تفکراتم در قیاس ایران و چین ... دفعه قبل که شانگهای بودم توی این منطقه چرخیده بودم و ساختمانهای قدیمیش منو به ایام گذشته برده بود ... به رویدادهای تاریخی اون سرزمین ٬ جنگ تریاک ٬ شورش بوکسورها ٬ تاسیس حزب کمونیست ٬ انقلاب احمقانه فرهنگی که شاید درک بالاتر مردم امروز چین ناشی از تخلیه همون دیوانگی ها و درس گرفتن از اون ایام باشه ... انقلاب فرهنگی که لکه ننگی شد بر تاریخ چین ...</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2019 21:51:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین ، سفرسوم - قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-kareqgdfahbl</link>
                <description>قبل از ظهر رفتیم خیابون معروف نانجينگ واكينگ استريت که سابقا هم چند باری رفته بودم این خیابون ... فروشگاه های خیلی خوبی داره و همین طور شیک و بسیار قشنگه ... نم نم بارون شروع شده بود ... سابقه گیر افتادن توی بارونهای موسمی آسیای شرقی رو داشتیم ، رفتیم زیر تاق یه مغازه ایستادیم که شاید بارون بند بیاد ... هوا حسابی دونفره بود ...فقط توی سفر سیگار میکشم ... تو جیب پیراهنم دیدم یه سیگار از فردگاه دبی جا مونده .... کمی مج و معوج شده بود ... روشن کردم و نشستم کنار سکوی مغازه ... و چشم بادومی ها رو نگاه میکردیم که چینی بلغور میکردن و میدوئیدن این ور اون ور .... دیدیم بارون بنای ول کردن نداره .... رفتیم چتر خریدیم ... دیدیم این بارون خیلی مرد تر ازاونه که چتر مانعش بشه ... حالا تاکسی هم پیدا نمیکردیم ! توی کوچه پس کوچه های خیابون باند فایو میدوئیدیم اینوراون ور ... تمام هیکلمون خیس شده بود ... رفتیم توی یه مکدونالد هم غذا بخوریم هم خشک بشیم ... ولی خشک نشدیم و با لباس خیس برگشتیم هتل ... با لباس رفتم زیر دوش .... با همون حوله که تنم بود خوابیدم ...بعد از خواب کوتاه ... من رفتم استخر و سونای هتل و ارس بازهم خوابید ... ول کن خواب نبود ... خلاصه با هزارتا سرو صدا ارس رو بیدار کردم و نشستیم توی بروشورهای تبلیغاتی دنبال اسپاگشتیم ... یکی توی برج سیلور پیدا کردیم و زنگ زدیم گفت وقت ندارن ولی چون توریست بودیم گفت یه کاری برامون میکنه ...رفتیم اونجا ... عجب برجی بود ... چه ویویی داشت .... برج های زیبا و نورهای محو شده پودونگ توی هوای مه آلود ... منظره فوق العاده زیبایی داشت ... دیدیم برنامه اش هیچ رقمه خالی نمیشه واسه همین زنگ زد به یه جای دیگه و گفت مهمان ویژه اونا هستیم ... پرسیدم به کدوم اسپا زنگ زدی گفت فایو باند ... گفتم توی خیابون باند هستش ؟ گفت آره ٬ به به چه جای زیبایی هست این خیابون ... یکی دو سال قبل هم رفته بودم اونجا ...یکی از مناطق قدیمی و مهم شانگهای همون منطقه بود ... حدود سی ساختمان با نمای زیبای قدیمی ولی بسیار مهم ٬ مثل بانک مشهور اچ اس بي سي و بانکهای مشهور دیگه و همین طور ساختماهای قدیمی که محل تجارت و کسب و کار تجار بزرگ و قدیمی بودن که توی برداشته شدن اولین گامهای ارتباط دنیای خارج با سرزمین بزرگ چین تاثیر فراوانی داشتن ...</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2019 21:29:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین - سفرسوم - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-jq8hl15fat1r</link>
                <description>بعد از خروج از فرودگاه دیدم یکی اومده دنبالمون ... چه خوب ، چه هتل خوبی هم برامون رزرو کرده بود ، جين جيان تاور ، توی منطقه شيك پوشي و جايي توی مراکز خرید ! بر عکس هتل سفر قبلیم این هتل واقعا خوب بود ، توی لابی هتل هم پر بود از عکس های شخصیت های برجسته سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی که مهمان این هتل بودن و يك تابلو معروف وبزرگ از امضاهاشون ... شیراک ، کوفی عنان ، جورج بوش پدر ، فیدل کاستروی دیوانه ، هلموت کهل و ... چیزی حدود ١٠٠یا ١٥٠ شخصیت ...توی اتاق رفتیم دوش گرفتیم ولی باز هم این بی خوابی لعنتی سفر ... گفتیم بریم ببینیم شانگهای چه رقم نایت لایفی داره ؟ کنار هتل چند تایی کلاب بود ، کنارخیابون یه سری جوون آواز میخوندن ... یه کچل هم مست کرده بود ... توی پیاد رو دارز کشیده بود و بلند بلند آواز میخوند ... باهاش بابای کردم نیشش باز شد و بابای کرد ... رفتیم تو و حدود نیم ساعتی اونجا بودیم ... سر و صدای زیاد منو دیوانه میکنه ... چندتایی دخترک چینی اومدن کمی وراجی کردن ... دیدم کم کم داره خوابم میگیره و از خستگی هم دارم غش میکنم ... به ارس گفتم فلنگ رو ببندیم و بریم بخوابیم که فردا کلی کار داریمAugust ۲ Shanghaiصبح هر کاری کردیم نتونستیم زود از خواب بیدار شیم ، بعد از خوردن مختصری صبحانه رفتیم یه گشتی توی این شهر غول آسا بزنیم ... بزرگترین شهر چین و هشتمین شهر بزرگ دنیا ... شهری که به زعم من ٥ درصد ثروت آسیا توی این شهر نهفته است ... بزرگترین مرکز ارتباط موتور تولید دنیا ، چین با دنیای خارج ... شانگهای به چینی یعنی برفراز دریا ... و با اون برجها و آسمان خراشهای سربه فلک کشیده اش در کنار اقیانوس آرام همخوانی داره ... این شهر دو بخش جدید و قدیم یا به عبارتی شرقی غربی داره به نامهای پودونگ و پوشی ... پودونگ زیبایی های معماری جدید خاص خودش رو داره و پوشی هم جذابیتهای تاریخی و معماری قدیمی فوق العاده .. شانگهای حدود ١٨ میلیون جمعیت داره وخیلی شلوغه وترافیکی مثل تهران داره ... خیابونها با عرض کم و ناصاف ، بر خلاف پکن ولی راننده های مارپیچ رونده تهرانی خیلی نداره واین کار رو آسان میکنه</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2019 21:25:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرچین - سوم - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-u95zv9itytkr</link>
                <description>دبی – تهران – شانگهای ۱ آگوست ۲۰۰۹یک ساعت خواب نیم بند از ساعت 1 الی 2 شب چیزی نبود که بتونه منو سر پا نگه داره و توی مسیر خونه تا فرودگاه اگه سرعت بالای راننده و خالی بندیهای عجیب و غریبش نبود میخوابیدم ... خالی هایی هم میبست ! از اینکه تازه از ازوپا اومده و توی فرانسه بوده و بهترین سرآشپز بوده و توی الیزه رفت و آمد داشته ... نمیدونم چه جوری این چاخان پاخانها به ذهنش میرسید ؟ ... ارس جلو نشسته بود و نمیتونست بخنده ... من عقب لم داده بودم و میخندیدیم .... توی فرودگاه انگاری تاریخ زندگیم داشت جلوم رژه میرفت ... اذان صبح بود ، رفتم نمازم رو بخونم ... یه جورهایی شده بودم ... توی دبی چند ساعتی توقف توقف داشتیم و بعدش هم به سمت شانگهای... پرواز 9 ساعت طول کشید ... ایرباس مثل بویینگ راحت نیست ، توی مسیر نفهمیدم روزه یا شبه چون هوا هم روشن بود هم تاریک ، حوصله توجه کردن به زمان رو هم نداشتم ... از LCD روبروم یه کمی قرآن گوش دادم ، یاد ایام دبیرستان افتاده بودم ... چقدر قرآن حفظ میکردیم ، بقره ، آل عمران ، یاسین ، صافات ، نمل ، زمر ، غافر ... توی ایام دانشگاه هم میخواستم در زمینه ادیان مطالعه کنم از مسیحیت شروع کردم و واسه همین سوره مریم رو حفظ کردم و بعدش هم انجیل های کتابخونه پدرم رو چندین بار زیر و رو کردم ... مطالعه سیر تاریخی ادیان خیلی خوبه ، به خصوص برای جوونهای کشورهایی که دین توش حرف اول رو میزنه و باید بدونن که روح و قلب جامعه از چی تغذیه میشه و اگر هم میخوان علیه خرافت دینی قدمی بردارن و مردمشون رو آگاه کنن باید نسبت به دین آگاهی و اشراف داشته باشن ... والا دیوانگان کج فهم دین منقلب شده رو قالب مردم میکنن و اون زمان میشه افیون و مخدر جامعه ...اینکه مردم ایران رو از دین گرفت امری محاله و یا شاید هیچ جامعه ای رو نشه بی دین کرد ، چونکه اعتقاد به امور قدسی و الهی آرام کننده و خط دهنده جوامعه ولی باید این اعتیاد به چسبیدن به ملکوت رو توی قالب صحیحش کانالیزه کرد و نه مردم رو اونقدر دور کرد که دیوانه شن نه اونقدر بهشون تزریق کرد که باز هم دیوانه شن ... البته توی پرانتز بگم خواص چیز دیگری از خداوند و کائنات و دنیای پس از مرگ میفهمن و به هیچ وجه مثل عوام نمیشنتو همین حال و هواها بودم که رسیدم به فرودگاه شانگهای ، در بدو ورود تست آنفولانزای خوکی یا H1N1 داشتیم ...</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2019 20:13:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرچین - سوم - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-duwuevf8unz3</link>
                <description>بسیار سفر باید تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی تا در نکشد جامییکی از دلایل علاقه من به سعدی سفر های فراوانشه و یکی از دلایلی هم که چندان حافظ رو به سعدی ترجیح نمیدم همینه ... کما اینکه یکبار پیش چند تا دوست شیرازی توی حافظیه از عدم جهانی بودن حافظ و برتری جهانی سعدی سخن گفتم و موجب ناراحتی اونها فراهم شد ... که به زعم من تعصبی بود بر حضرت حافظ ... در هر روی هر دو فخر ایران زمین هستند و مایه افتخارطبق روال هر ساله با رو بندیل سفری دیگر رو بستم به چین برای رسیدگی به امور تجاری و کاری و توی سفر هم جسته گریخته نت هایی برداشتم و آرشیو کردم و منتظر فرصتی شدم اونها رو جمع آوری کنم که تا به امروز طول کشید و با وجود گرفتاری های شدید کاری روزی چند برگی رو سر و سامان میدم ...وسعت امور تجاری و اقتصادی توی چین در حدیه که آدم حضور خودش رو توی بازار جهانی کامل لمس میکنه و آینده اقتصادی دنیا رو مطمئنا&quot; باید توی سرزمین اژدهای زرد جستجو کرد ... منم سیاست کاریم سوار کردن هوش ایرانی بر تولید و کسب و کار چینی و صادرات به دنیاست نه انباشته کردن سرزمینم از اجناس بنجل و بی کیفیت چینی ٬ که این هم مشکل ما ایرانی هاست ٬ نه کیفیت چینی ... از بس تجار ایرانی چانه قیمت زدن و به دنبال کلاه گذاشتن سر هموطنشون بودن و برای دلارهای خارج شونده از مملکت دل نسوزوندن که این دید بد نسبت به چین ایجاد شد والا اونجا هم کالایی داره که آمریکا و اروپا خواهانش هستن ...چینی که تا نیمه ‌ی اول قرن بیستم کشوری فقیر محسوب می‌شد اما کم‌کم از این فقر و نابسامانی فاصله گرفت ... با فراز و نشیب قابل تامل برای من و تمام کسایی که علاقه دارن ایران هم به جایگاه واقعی خودش برسه کم کم اصلاح ساختار اقتصادی از اواخردهه هفتاد میلادی از روستاهای چین شروع شد و به شهرهای بزرگش رسید و از اوئل دهه هشتاد ۱۹۸۰ به بعد مناطق ویژه اقتصادی توی این کشور باعث ارتباط با جهان خارج و راه باز کردن چین به تجارت جهانی شدند. چین تا جایی پیش رفته که امروز از نظر بازرگانی مقام بعد از امریکا قرار گرفته ...</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2019 20:06:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوی شرق - سفرچین - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%82-%D8%B3%D9%81%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-ddxi8etzz0ee</link>
                <description>ايستگاه آخر : شانگهايمن خيلي از شانگهاي خوشم نيومد شايد به خاطر شلوغي بي حد و اندازش بود ... نسبتا&quot; گرم هم بود ولي جمعيت موج ميزد به خصوص كه تعطيلات ماه اكتبرشون شروع شده بود و ديگه نميشد تو خيابون راه رفت و مشكل عمده تعطيلي بانك ها بود كه نتونستم پول چنج كنم و خريد هم فقط يه جا كردمشلوغي رو ازشانگهاي حذف كني شهر بسيارزيبايي هست و دومنطقه فوق العاده زيباي قديمي و مدرن داره به اسم هاي پودونگ و پوشي دوطرف رودخانه عظيم شهر كه بايد هردو روديد و شايد چندقرن تفاوت معماري دارن ... توي شهرهم توريست زياد بود هم خود چيني ها و تا به حال اين همه آدم رو توي يه مكان فقط توي استاديوم ديده بودم و انگاري تظاهرات بودپيدا كردن تاكسي مكافاتي بودتوي شلوغي يه جااومدم ردبشم ، ديدم پليس دست گذاشت روي سينم واشاره كرد چراغ قرمزه و من اصلا نفهميده بودم ... همون لحظه يه چيني هم اومد ردبشه ديدم پليس پريد يه پس گردني بهش زد !! ياد سيستم رضاشاهي افتادم كه باپس گردني ايراني هارو آدم كرد اون موقع ...توي سفر هم دو تا كتاب رو ميخوندم يكي : &quot; بي واسطه از دل&quot; نوشته مايكل دل و اون يكي هم &quot;جامعه شناسي خودماني&quot; نوشته نراقي كه اولي براي كارم عالي بود ولي دومي خيلي ناراحتم كرد چون توي كشوري بودم كه ميديم با تمام وجود داره پيشرفت ميكنه و با كشور خودم مقايسه ميكردم كه با تمام وجود داره پسرفت ميكنه ... نه دين دار ديدم نه دين فروش ولي آدم زياد ديدم ... نه ريا ديدم نه اسمي از خدا شنيدم ولي كار ديدم و تلاش و زندگي ... نه حرف از اون دنيا و حوري و بهشت شنيدم نه حرف از جهنم و عذاب ... ولي هيزي و دروغ و دزدي و حرام خواري هم نديدم ... چي اونا رو نگه داشته ؟؟ دين يا اخلاق يا قانون يا فرهنگ ؟؟؟</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2019 23:23:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوی شرق - سفرچین - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%82-%D8%B3%D9%81%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-e1ptemsxkqmj</link>
                <description>ايستگاه سوم : شنزن گرم و شرجييكي از بهترين شهر هاي چين واسه تجارت و خريد و همين طور گردش ... ولي اثر تاريخي و اين جور چيزها نداره چون عمري كمتر از هفتاد سال داره ... زير ساخت هاي شهر مثل پكن و گوانگژو و شانگهاي و ... خيلي خوب و مدرن بود و معماري وشهرسازيش خيلي خوب بودتوي اين شهر يكي از رفقاي قديميم هم كار ميكنه ولي خيلي وقت نداشتيم كه با هم بريم بيرون ، واسه همين خودم واسه خريد رفتم كه از همه شاپينگ مال هاش ، دونگ من بهترينش بود و از برند هاي مشهور داشت تا اجناس چيني كپي شده ولي گرماي هوا كلافه كننده بوديه روزهم رفته بودم اطراف شهريه كارخونه ببينم ، راننده ماشين رو طرف ديگري ازخيابون گذاشته بود ، ديدم خيلي شلوغه ، گفتم چينه ديگه ! هميشه شلوغه !! رفتم ازوسط جمعيت ردبشم ديدم يهو شروع كردن به شعاردادن و پلاكارد بالا آوردن ! نگو اعتصاب كارگري بود ... ياد فيلم چارلي چاپلين افتادم كه يهو افتاد توي جمعيت معترضين وپليس گرفتش !باران هاي اين شهر وحشتناك بود ... ايستگاه چهارم : ووهانشهري كنار رود يانگ تسه ، آدم هاي بسيار خونگرم و با حالي داشت ... هوا نسبتا &quot; سرد بود و كتم رو در نياوردم !! و اين مزيت خوبي بود چون ساك و لپ تاب داشته باشي و بخواي كتت رو هم دستت بگيري و گرمت باشه ديگه مكافاته !چيني ها خيلي رسمي لباس نميپوشن ولي بدشون نمياد تو رو با كت و شلوار ببيننصاحب اين كارخونه يه خانم و آقايي بودن كه با هم كار ميكردن و خيلي صاف و ساده بودن و خيلي هم از دخترهاي ايراني خوششون ميومد ... چشم درشت يه معيار اصلي واسه خوشگل بودن توي چينه !! و اگه چشم هات رنگي باشه كه ديگه هيچي ... شدي سوپر استارشونموقع ظهرازشون خواستم دستشويي رونشونم بدن كه وضو هم بگيرم ... رفتم ديدم نه ديوارداره ونه آب !! يه كارگركچل هم نشسته بود و مشغول بود ومنو كه ديد نيشش بازشد ...برگشتم مدير خنديد ومنو به اتاق خودش برد ... يه پتوبرام آوردن روش نمازبخونم ، وقتي تموم شد ديدم مدير وچندنفرديگه پشت سرم ديواردفاعي بستن و به احترام عبادت من ايستادن !!</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2019 23:04:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوی شرق - سفرچین - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@ashiroudi/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%82-%D8%B3%D9%81%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-lrfaojpjslfs</link>
                <description>سال هشتاد و چهار که کسب و کار رو شروع کردیم ، دیدیم غربی ها به خاطر سیاست های تنش زای احمدی نژاد تمایل دارن به صورت غیرمستقیم و از طریق چین یا کشورهای دیگه با ایران تجارت کنن که گرفتار سرشاخ شدن با امریکا نشن ، به همین خاطر اولین سری جلسات رو با شرکام در سال هشتاد و پنج توی شانگهای و پکن برگزار کردیم سري دوم سفركاري رو مجبورشدم تنها برم ، براي بازديد هاي متعدد حدود دو هفته طول كشيد و تا حدودي طولانيايستگاه اول : پكنخود چيني ها به اين شهر ميگن بيجينگ و بعد از المپيك خيلي تميز و مرتب بود چون پارسال كه رفتم اينقدر تر و تميز نبود ... بازارهاي شلوغ و مملو از امريكايي ها و اروپايي ها جالبه و همين طور كلمات فارسي كه زمان ديدن زنهاي چادري ايراني به كار ميبرن مثل سلام ... خيلي خوبه ... ارزونه ! با اينكه چيني ها جنرالي با هوش نيستن اين مغازه دارهاشون اين كلمات رو براي اكثر مليت ها بلدنخيلي وقت و حوصله خريد توي پكن نداشتم ... پروازم هم با امارات بود و طولاني شده بود و شب اول رو استراحت كردم و فقط با دوستانم يه چرخي توي شهر زديم و رفتيم ورزشگاه المپيك رو ديديم و شام هم جك و جونور به خوردم دادن ... فرداش توي شهر پياده روي كردم و رفتم ميدان تيان آن من و شاپينگ مال ها ... شب دوم رو رفتم يه رستوران ايراني به اسم رومي كه غذاش خوب بود ... عجب شيشليكي داشتجالب بود كه باز هم وقت نكردم برم ديوار چين رو ببينم !ايستگاه دوم : استان جيانگ سواين يكي ديگه شهر نبود ... چهار تا شهر رو توي يه استان رفتم كه هر كدوم سه چهار ساعت با ماشين فاصله داشتن ... همه هم شهر هاي صنعتي بودن ولي شانس آوردم كه غذاهاشون مثل جنوب چين نبود ... چون تو اين شهر ها مك دونالد و كي اف سي پيدا نميشه ! ولي جالب بود هتل هاي خوبي داشتنيه معضلي هم داشتم واينكه به جز چندنفر مديربازرگاني شركت ها هيچ كس توي اين شهرها انگليسي بلد نبود و كلا سايلنت بود اين قسمت سفر... يه شب و روز رو هم يه پسرك چيني كه زبان بلدبود منو براي بازديد از چند جا همراهي كرد كه از بس حرفهاش و كارهاش خند ده دار بود مسير هاي طولاني به نظرم نيومد ... اون شبي كه كنار رود عظيم يانگ تسه با هم شام خورديم و از علاقه اش به دختر همكارش گفت و اينكه دايم داره اونو تو ذهنش تصوير سازي ميكنه !! ولي خجالت ميكشه باهاش دوست بشه !! و اين كه خيلي دوست داره توي يه كارخونه كه لباس توليد ميكنن كار كنه ، نه توي يه كارخونه فولاد ... چون اونجا دخترهاي بيشتري هستن !! ... چيني مثل اون دربدر دخترنديده بودم و علاقه زيادي هم به عكاسي داشت و چپ و راست از من عكس ميگرفتيه شب هم توي هتل پيش من خوابيد و صبح كه بلندشدم نمازبخونم ديدم باتعجب منونگاه ميكنه و گفتم راحت خوابيدي ؟ گفت نه ، تاصبح خرخر ميكردي ! اميدوارم عبادتت باعث بشه بي سروصدا باشه ادامه خوابت ...</description>
                <category>علی شیرودی</category>
                <author>علی شیرودی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2019 22:42:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>