<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اشکان عاشوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ashkanashoori</link>
        <description>UI/UX Designer at Lendo.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:47:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1426/avatar/Ni76ui.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اشکان عاشوری</title>
            <link>https://virgool.io/@ashkanashoori</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من یک ایده دارم، می‌خوام کار خودمو راه بندازم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ashkanashoori/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%85-exilnw4ens9o</link>
                <description>فکر خلاق یا خلاقیت بی فکر؟اوایل که تو یک شرکتی کار می‌کردم که خوب هم بود، فکر می‌کردم که خب چقدر خوبه که همه اینجا از شغلشون راضی هستند و حقوق خوبی هم می‌گیرند. یه مدت که گذشت و با همه آشنا شدم و با یک عده‌ای صمیمی‌تر، دیدم که هر کسی برای خودش یه ایده‌ای داره و یا قبلا ایده‌اش رو راه اندازی کرده و الان در حال وقت گذاشتن رو اون هست.برام عجیب بود، یه مدت به رفتارها بیشتر توجه کردم به رفت و آمد‌ها، به انگیزشون برای حل مشکلات، به اینکه در طول ساعات چه کاری می‌کنند و مسايلی از این دست. از اینجا برام جالب شد که چقدر اینها نکات واضحی دارند و چقدر راحت میشه فهمید هرکسی داره چکار می‌کنه، ایده داره یا نه یا کارشو راه انداخته و یا سفت چسبیده به کارش!داستان از این قرار بود:همه یک ایده داشتند، در واقع همه داشتند روی یک ایده کار می‌کردند اما خودشون نمیدونستن بقیه هم روی همون ایده دارن کار می‌کنند. در واقع اونا همشون داشتن برای یک نفر از خودشون کار می‌کردند که اون آدم یک ایده رو برای همه اونها تعریف کرده بود و از اونها کمک خواسته بود که اونها هم با کمال میل قبول کرده بودند. در واقع نکته جالب و خنده‌دار (که البته مایه تاسف هم هست) این بود که کارکنان یک اتاق همه در طول روز برای دو نفر کار می کردند. تا می‌دیدند  سرشون کمی خلوت شده وقتشون رو روی اون ایده می‌گذاشتند و خیلی هم با میل و رغبت کار می کردند، چیزی که برای کار اصلیشون نداشتند!!!من تازه اونجا رفته بودم و تا اینکه معلوم بشه چی بلدهستم و چکارم و آشنا شدنم کمی زمان برد تا اون دوست عزیز به من هم پیشنهاد کار روی یک ایده خوب رو بده که البته منم چون میدونستم چه خبره قبول کردم.اینکه اون ایده چی بود، اینکه موفق شد یا نه و یا اینکه حتی به سرانجام رسید یا نه الان اصلا مهم نیست، مهم اینه که چی باعث میشه در یک سازمان و یا یک شرکت کوچک چنین اتفاق‌هایی بیوفته و تو ذهن اغلب اعضای شرکت یک جمله چشم نوازی کنه که:من یک ایده دارم، می خوام کار خودمو راه بندازم!و اینکه چقدر این مساله زیاد شده که در قرارداد کار هم آورده شده که نباید با همکار در شرکت گروه تشکیل داد و کاری راه انداخت. این مساله می‌تونه جنبه‌های مختلفی از تامین مالی نشدن کارکنان توسط شرکت، عدم تشویق و ایجاد انگیزه برای کارکنان، احساس بیهودگی در کارکنان، درآمد بیشتر، کار کردن برای خود، مشکلات مربوط به HR و استخدام افراد تاااااا غیره و غیره داشته باشه.بذارید یه چیزی جالب‌تر براتون بگم که از همون شرکت 2 نفر تصمیم می‌گیرن از شرکت استعفا بدن و برن 2 نفری کاری رو مقدماتش رو انجام داده بودند رو شروع کنند که اینکار هم کردند. صاحب ایده شد صاحب یک شرکت و دفتر و به نوعی مدیرعامل استارتاپ :) و نفر دوم یه جورایی همه کاره و هیچ کاره شرکت که به اسم سهام و ... کل کارهای مربوط به راه اندازی و از این دست رو به خاطرش انجام داد که البته یکی از دوستانش رو هم همراه کرده بود در این زمینه با خودش. فکر می‌کنید چی‌شد؟همون همه کاره و هیچ کاره وقتی کل کارای این شرکت رو درست کرد و راه انداخت و این فکر به سرش رسید که اینطوری نمیشه و به همراه دوستش شرکت رو به قصد راه انداختن کسب و کار خودشون ترک کردند‌:))))) و مطمئن باشید این دومینو اینجا تموم نمیشه.آیا چیزی در این راه پیدا می‌شود؟اخیرا بازم شاهد این موضوع هستم و این یک مشکل جدی برای هر سازمانی خواهد بود که خیلی راحت نیروهای خوبشون رو از دست میدن و کلی منابع باید خرج بشه تا نیروها جایگزین بشوند به بازده خوب برسند و دوباره روز از نو روزی از نو!!؟؟؟من(مخلص همتون) اینطوری فکر می‌کنم که باید واقعا به نیروها آموزش داده باشه که راه‌اندازی یک کسب و کار چه سختی‌هایی داره و این مسیر پرپیچ و خمه و از دور همه‌چی صاف به نظر میاد. لانچ یک اپلیکیشن کار ساده‌ای هست که داریم دیگه تعدادشون رو در کافه و پلی استور و بقیه. سختی راه از بعدشه.بیاین به کارمندا بگین این ماه چطوری پدرتون دراومده، بیاین بگین چطوری میشه 5 سال بفروشی و کار کنی و ... اما هنوز به سود که هیچ به نقطه‌ی سربه‌سر هم نرسیدید و کلی از این چیزا. نمیدونم تاثیر گذاریش چقدره و نمی‌دونم اصلا منطقی هست یا نه و چه راهکارهایی برای وجود داره اما اینو میدونم تو سازمانتون به تدریج افراد انگیزشون رو برای کار در شرکت شما از دست می‌دن و این وسط اون کارمندی هم که سفت چسبیده به کارش، وقتی اینارو می‌بینه اونم به فکر میوفته و این خیانت به کل جامعه استارتاپی و شرکت هاست.پی‌نوشت 1: من خودم از اون کارمندایی نیستم که سفت چسبیده باشم به کارم و برعکس همیشه پر از ایده و تلاطم هستم که آیا من میخوام کار خودمو راه بندازم و وارد یه دریای خروشان بشم که تهش معلوم نیست(که تازه اگر روحیم به این بخوره ) یا بشینم مثل یه پسر خوب کارمو بکنم، پروژه بگیرم و وقتهای خالیم رو با دوستان به تفریح و خوشگذارنی بگذرونم؟؟؟؟پی‌نوشت2: من فقط دغدغه ذهنی خودمو نوشتم و همینجا اعلام می‌کنم که هیچ چیزی در مورد این زمینه نمیدونم که چه سیاستی پشتش هست و یا علمشو داشته باشم.خیلی خیلی خوشحال می‌شم که نظرات شمارو در این رابطه بدونم که قطعا حداقل یکبار اینو دیدید و یا تجربه کردید. چکار کنیم واقعا؟ چرا هیچی راضیمون نمی کنه؟ یا چطور راضی باشیم اما قانع نه؟مقاله‌ای چیزی هم بود برام بفرستید میخونم.</description>
                <category>اشکان عاشوری</category>
                <author>اشکان عاشوری</author>
                <pubDate>Fri, 15 Feb 2019 03:27:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی کار ثابت داری و پروژه می‌گیری!!</title>
                <link>https://virgool.io/@ashkanashoori/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-avf7odcazcjv</link>
                <description>نقشه ذهنیدر این پست می‌خوام فقط چیزی که خودم تجربه کردم رو بنویسم و شاید نه خیلی علمی توش باشه نه اینکه اصلا درست باشه و نه حتی حالت تجویز. چرا کار ثابت رو انتخاب کردم و قبلش چکار می کردم؟ در مورد خودم همیشه اینو مطمئن بودم که کار ثابت و محدودیتی که برام ایجاد می کنه رو دوست ندارم، پس همیشه مشغول کار به صورت فریلنسری(آزادکاری) بودم و هر چیزی هم لازم بود خودم یاد می گرفتم. اوایل خیلی خوب بود و لذت می‌بردم، هم کارمو انجام می‌دادم هم زمان کافی برای لذت بردن از این دنیای فانی داشتم. کم کم که زمان میگذشت و یه پروژه‌ای تموم می‌شد استرس اینکه خب کار بعدی از کجا میاد و یه وقت کار نباشه چی و این حرفا میدویید تو جونم که خب اغلب هم استرس درستی بود چون بازار اشباع شده در کنار کسانی که کارو به صورت تقریبا رایگان انجام میدن نورعلی‌نور بود برای کار نداشتن برای یه بازه زمانی کوتاهی.همه اینارو هم کنار بگذاریم چون همیشه پول به صورت خورد خورد وارد زندگی میشه یه کم مدیریتش سخت میشد برام و قطعا پولی هم برام نمی‌موند. امنیت شغلی هم که اصلا حرفشو نزنم خیلی بهتره :)این شد که بعد از مدتی به پیشنهاد یکی از دوستان یک کار ثابت رو به خاطر تمام آسوده خاطر نبودن‌هام تو اون مدت قبول کردم و حدود ۱ سال و خورده ای با اون مجموعه کار کردم که الان اصلا قصد ندارم در مورد اونجا بگم که چه جهنمی بود  که هر کسی رو از کار ثابت متنفر می‌کرد.چه اتفاقی میوفته که کنار کار ثابت تصمیم می‌گیری پروژه قبول کنی؟همه تنظیمات غیر فعالمن طراح رابط کاربری هستم و قطعا دارم در مورد شغل خودم صحبت می کنمبذارید اینطوری بگم که بعد از اون جهنم(کار ثابت اولم) من به جایی رسیدم که با خودم میگفتم حتی اگر 6 ماه هیچ کار و درآمدی نداشته باشم حاضر هستم بپذیرم این شرایط رو اما در این وضعیت کار نکنم و 3 روز بعد سر کار فریلنسری جدیدم بودم:)بعد از اینکه دوباره به کار فریلنسری روی آوردم خود به خود مدتی که گذشت دوباره همون شرایط بد نبود امنیت شغلی و ... رو دیدم که الان اینجا خیلی مهم نیست که چه کردم. مهم اینه که میخوام بگم من دوباره کار ثابتی در یک شرکت خوب رو قبول کردم و در ادامه دارم درمورد یک شرکت ایده آل صحبت می‌کنم.محیط کاری خیلی خوب و صمیمی، ساعت کاری منعطف و یک تیم لیدر فوق العاده نصیبم شد و چی از این بهتر. همه چیز عالی و دیگه حس بدی نسبت به کار ثابت نداری و بلکه تصمیم میگیری از این به بعد همین روال رو ادامه بدی چرا که هم تامین مالی میشی هم در یک محیط عالی کار می کنی و هم زمان کافی برای تفریح و کارای دیگت داری.پس مشکل چیه؟مشکل اینه که توی شغل من بعد از یه مدتی که به صورت ثابت یک جایی کار می‌کنی یکسری محدودیت‌ها برات ایجاد میشه که خیلی مهم هستند حتی مهمتر از درآمد و محیط کار خوب.محدودیت از این جهته که تو وقتی داری روی یک محصول برای مدت طولانی کار می‌کنی، ذهنت محدود میشه یه یکسری رنگ خاص،سبک طراحی خاص، عدم به کارگیری خلاقیت و درنهایت تبدیل شدن به روزمرگی که برای یک طراح فوق العاده چیز مهمیه که بعد از یه مدت ذهنش روی اون سبک و رنگ و آیکن و .... گیر می‌کنه و رفته رفته خلاقیتش رو از دست میده و ناخودآگاه ممکنه مثلا چندتا کارش شبیه به هم بشه که این هم برای خود ناخوشایند خواهد بود هم برای کارفرما.البته این با سبک  و امضای خورد طراح فرق داره.چاره چیه؟باید بتونی ذهنتو دور کنی، باید کارهای جدید انجام بدی، کانسپت طراحی کنی و یا پروژه جدید با چالش قبول کنی  تا بتونی خلاقیت خودت رو روی اون انجام بدی تا کمی این ذهنت درگیر چالش‌های جدید قرار بگیره و تقویت بشه. اما وقتی پروژه گرفتی باید قید همه چیز رو بزنی، دیگه باید بعد از کار سریع بری اون یکی رو انجام بدی، دیگه وقت خالی نداری، استراحت نداری،‌استرست 10 برابر بیشتر میشه، نباید خستگیتو سر کار ثابتت ببری و اونجا هم باید جون و دل کار کنی و چیزی کم نذاری، وقتی تو یه سال یه بار میشه که 5 روز تعطیلی اون  ۵ روز هم باید بشینی کار کنی.خیلی سخته و شاید بعد از یه مدت فکر کردن و بودن تو این وضعیت قیدشو بزنی و بچسبی به همون کار و زندگیتو بکنی.این چالشیه که هنوز خودم درش به نتیجه نرسیدم اما در شغل من حتما باید یه کار دیگه ای انجام بدی تا بتونی بعدها زنده بمونی.با همه این اوصاف:   ماییم و نوای بی نوایی         بسم الله اگر حریف ماییاگر تجربه ای در این زمینه دارید خوشحال می‌شم که بدونم.</description>
                <category>اشکان عاشوری</category>
                <author>اشکان عاشوری</author>
                <pubDate>Mon, 11 Feb 2019 12:53:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه تغییر، گامی برای بهتر شدن</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-zrpnvj3m019e</link>
                <description>همه‌ی ما با اثر ذهنی روزهای آغاز آشنا هستیم.{ اول هر سال، تصمیم می‌گیریم که به انسانی متفاوت تبدیل شویم. سال متفاوتی داشته باشیم. زندگی دیگری را شروع کنیم. همه چیز تغییر کند. کاری کنیم که این سال، دیگر مثل سالهای قبل نباشد.معمولاً این سرمستی هم، یک روز یا یک هفته یا یک ماه طول می‌کشد و به زودی، می‌بینیم در میانه‌ی سالی هستیم که تفاوت جدی با سالهای قبل ندارد. همچنان گرفتار روزمرگی‌ها و گذراندن امروز به امید فردایی که بهتر از امروز است یا لااقل با تلاش برای اینکه فردا بدتر از دیروز نباشد.همین مسئله به شکل کوچکتری در ابتدای هر هفته هم وجود دارد.و حتی به شکل ساده‌تری در ابتدای هر روز.فکر می‌کنم حدود شش یا هفت سال پیش بود که مدیر من، پیشنهاد جالبی داد و من هم آن را امتحان کردم و خیلی وقت‌ها، زمانی که با خودم خلوت می‌کنم، احساس می‌کنم شنیدن آن جمله، یکی از فرصت‌های خوب در زندگی من بوده است.مدیر من – که بسیار هوشمند، کاریزماتیک، سخت‌گیر و دوست نداشتنی بود – می‌گفت:خیلی زیبا است که انسان در روزهای نخستین سال، برای تمام سال خود هدف گذاری می‌کند. اما وقتی علم و تجربه اثبات کرده‌اند که اکثر انسانها، نمی‌توانند به چنین برنامه‌هایی متعهد باشند، این شکل از برنامه ریزی به نوعی اتلاف وقت تبدیل می‌شود و معمولاً بعد از چند بار برنامه ریزی، از نفس کار برنامه ریزی هم ناامید می‌شویم.او پیشنهاد کرد: هفتاد روز به سال نو، برنامه تغییر را شروع کن. مهم نیست که هدف‌هایت چقدر کوچک و ساده باشد. مهم این است که برای محقق کردن آنها تلاش کنی و روز اول سال، زمانی که همه دارند با خوش بینی، برای سالی خوب برنامه ریزی می‌کنند، تو با “واقع بینی” برای روزهای خوبی که پشت سر گذاشته‌ای، جشن بگیری.او معتقد بود که این شیوه رفتار، به تدریج، لذت برنامه ریزی و “باور به برنامه ریزی” را به ما بازمی‌گرداند و کم کم این عادت برنامه ریزی و اجرا و ارزیابی و کنترل، تمام سال را پوشش می‌دهد.}متن بالا که خواندید بخشی از اولین گام  &quot;با متمم تا نوروز&quot;  استاد محمدرضا شعبانعلی بود که یکی دوسال پیش در بلاگ روزنوشته های خودشون منتشر کردند که بعد از اون ۱۲ گام دیگر به این برنامه تغییر اضافه شد. اولین باری که این مطلب رو دیدم فکر کنم دیگه عید شده بود و تقریبا همین تاریخا بود که مطلب منتشر شده بود، پس درست فکر کردید من این فرصتو از دست داده بودم و در حال برنامه ریزی برای یکسال آینده ای بودم که هیچوقت انجامش نمی‌دادم.این مطلب انگیزه تازه ای به من داد و هر سال سه ماه قبل عید شروع می کنم این گام هارو خوندن و بعد از اون شروع به برنامه ریزی برای سه ماه آینده.امسال هم اینکارو دارم انجام میشم و باورتون نمیشه که وقتی سال نو بیاد چقدر حس فوق العاده ای خواهید داشت. سبک بال و راحت، حس می کنید از خیلی‌ها که دورو برتون هستند جلوتر هستید و واقعا هم همینطوره شما حرکت کردید. پس همین الانم دیر نیست. برنامه‌هاتو بریز و گام های اول تغییر رو بردار. حتما سالی که میاد برات یه سال بهتر و موثرتر خواهد بود. اگه در این زمینه قدمی برداشتی و کاری رو شروع کردی، خیلی خوشحال میشم که به منم بگی و این خیلی به من کمک می کنه که بفهمم این تغییر تونسته حتی و فقط برای یک نفر تاثیر داشته باشه. قطعا بهترین ها برات رقم میخوره فقط حرکت کن. خیلی خودتو درگیر برنامه ریزی نکن و فقط فکر کن الان عیده و اگه چکارایی کرده بودی خوشحال بودی. تو حال زندگی کن و سرت رو به جلو باشه. تمام تلاشمو می کنم اول خودم به تمام چیزهایی که گفتم پابند باشم و بهش عمل کنم تا مدیون خودم نباشم. موفق و پیروز باشید.اشکان عاشوری</description>
                <category>اشکان عاشوری</category>
                <author>اشکان عاشوری</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jan 2019 11:57:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر طراحان محصولات دیجیتال، محصولات فیزیکی طراحی کنند!</title>
                <link>https://virgool.io/@ashkanashoori/if-screen-product-designers-designed-physical-products-fajbfejmzvjv</link>
                <description>این مطلب، طنزه. #جدی نگیریددر گذشته وقتی کسی از من می پرسید که &#x27;&#x27;شغلت چی هست؟&#x27;&#x27; من معمولا میگفتم Product Designer (طراح محصول). اونها بلافاصله از من می پرسیدند که کدوم محصول. مبلمان، هواپیما، رادیو، هدفون؟ خجالت زده می شدم و میخواستم روشن کنم که منظور من محصولات دیجیتالی هست. &#x27;&#x27;میدونی، مثل وبسایت و اپلیکیشن&#x27;&#x27;. و من نگاهی مثل سرگردمی به خودم می گرفتم.من دوست دارم که اینها رو  محصولات بنامم چون اونها باعث میشند که من احساس مهم بودن داشته باشم. اما معمولا من با پیکسل ها و چیزهای باورنکردنی کار می کنم که در ادامه توضیح میدم.حالا من فقط میگم که &#x27;&#x27;من یک دیزاینر هستم&#x27;&#x27;اما این همیشه اجتناب ناپذیره و من باید روشن کنم که من طراح داخلی، لباس یا لامپ نیستم(اما دوستشون دارم)من اغلب تعجب می کنم که چه اتفاقی میوفته اگه من به عنوان یک طراح رابط کاربری، محصولات فیزیکی طراحی کنم. آیا من همان فرآیند تمرکز انسان رو دنبال می کنم یا سعی می کنم که یک صندلی پیکسل کامل(Pixel-Perfect) طراحی کنم؟در اینجا بعضی از این طنزها در جستجوی این ایده هستند.یادداشت: بعد از هر عکس، نسخه متنی طنز وجود دارد. این به خاطر این هست که متن ها بیشتر در دسترس هستند و شاید عکسی بارگذاری نشود و شاید فکر کنید که این یک اضافه کاری باشه.طراحی یک صندلیMVP: حداقل محصول پذیرفتنیفرانسیس و پاول  کنار هم ایستادند و بین اونها یه تیکه چوب روی زمین هست. فرانسیس به نظر گیج شده.فرانسیس: (اشاره به چوب) مگه قرار نبود که یه صندلی تحویل بدی؟پاول: اوه. این فقط یه نسخه MVP هست.دوچرخه پتونیا و پاول  کنار هم ایستادند و بین اونها چیزی هست که به نظر میرسه که یک تک چرخ باشه. پتونیا به نظر گیج شده.پتونیا: (سرش داره سوت می کشه) من یه دوچرخه میخواستم نه یه تک چرخ.پاول: این یک دوچرخه هست. من فقط سادگی و حذف المانهای اضافی رو رعایت کردم.ماگ (لیوان) قهوهاین برای یوز بهتر و آسونتر و در دسترس تره... اگه به بروزترین موبایل و اینترنت دسترسی داشته باشهگابس و پاول کنار هم ایستادند. پاول در حال نگه داشتن صفحه نمایش موبایل جلوی صورتش هست و دست راست خودشو مقابل دوربین قرار میده. گابس ناراحت میشه.گابس: تو الان ماگ قهوه طراحی کردی؟پاول: از اونم بهتر. من یک تجربه واقعیت افزوده از قهوه درست کردم. خیلی واقعی تره.میزمیخواد بگه که ما از این اعداد برای هدف گذاری چهارماهه استفاده می کنیم. منظور از دکمه هم (CTA(CAll To Action هست که معنیش میشه فراخوانی برای اقدام.فرانسیس و پاول کنار یک میز چوبی ایستادند. میز دارای چند دکمه به صورت افقی هست. اونها باید چهره هایی(ایموجی) رو رنگ کنند(انتخاب کنند) که از چپ به راست از عصبانی تا خنده چیده شده اند. فرانسیس کنجکاو به نظر میرسه.فرانسیس: میز خوب به نظر میرسه. اما این همه دکمه برای چیه؟پاول: ما به دکمه های بیشتر نیاز داریم تا بتونیم داده های بیشتری داشته باشیم.گیتارگیتارهواــ این یک نقص نیست. یک ویژگیه :)گابس یک گیتار تو دستاش داره که رنگ های ویژه ای داره. پاول داره میبینه که گابس گیج شده و نارحت و عصبانی به نظر میرسه.گابس: فراموش کردی سیم هاشو اضافه کنی!پاول: آره، اما متوجه شدی چه گرادینت لذت بخشی داره؟من اشکان عاشوری هستم، عضو تیم دیزاین تپ‌سیاین پست رو یکی از دوستان خوبم امیرحسین(که یکی از مدیر محصول های تپسی هست) برای ما ارسال کرد و چون خیلی بامزه بود و خیلی بهش خندیدیم، گفتم که ترجمه کنم این مطلب رو و با شما به اشتراک بگذارم.این مطلب رو پابلو استنلی  Pablo Stanley که یکی از دیزاینرهای اینویژن هست نوشته که کلا علاقه شدیدی به نوشتن اینجور مطالب کامیک داره و توی توییترش (Twitter) هم زیاد از این دست می نویسه.منبع</description>
                <category>اشکان عاشوری</category>
                <author>اشکان عاشوری</author>
                <pubDate>Wed, 12 Sep 2018 15:22:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرق دارد کاری که قصدش را داریم با چیزی که انجام می دهیم</title>
                <link>https://virgool.io/@ashkanashoori/%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D8%B5%D8%AF%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-tm1kqkh9lnon</link>
                <description>این تیتر به معنای واقعی بیانگر این نوشته است، بوده و خواهد بود.چند وقتی میشه که قصد دارم بنویسم. بنویسم اما نه برای مخاطبی خاص و یا برای جمع کردن مخاطب، بلکه فقط برای اینکه نوشته باشم حرفهای درونم را و ناگفته نماند سری و رازی در دل و سر. هر بار چند گزینه روبه روی خودم می بینم:1- ثبت و ایجاد دامین و یک وبلاگ شخصی 2- عضویت مجدد در یکی از بلاگ ساز های معروف3- ایجاد یک کانال تلگرامی 4- ویرگولاما چی میشه که نمیشه؟اگر بخوام روراست باشم با خودم از اولی شروع می کنم. راستیش ایجاد یک وبسایت و یا وبلاگ شخصی دردسرهای زیادی داره که شاید یک انگیزه درونی و صبر یوسفی بخواد که بتونی به خوبی از پس بر بیای. از جستجو و ثبت دامین و هاست خوب تا انتخاب یک قالب خوب (که بعد از این همه جستجو هنوز نتونستم پیداش کنم). بعدش حالا اینکه درباره چی بنویسی و چطور سایت رو مدیریت کنی و همه این موارد که فکر نمی کنم خیلی مورد خاصی داشته باشن و برای شما هم جذابیت داشته باشند.بلاگ ساز ها هم که هر کدوم ساز خودشونو میزنن که هر کدوم نواقص شدیدی دارند. کاملترین و بهترینشون هم همان blog.ir را یافتم که اونم به هر دری میزنه ازتون پول بگیره  حتی برای کلمات کلیدی گذاشتن و حتی برای استفاده از جاوا اسکریپت در وبلاگ (خدایی این را چطور هضم کنم)کانال تلگرامی هم قربونش برم از همه دست هست و زیاد هم هست و تا کسی رو پیدا کنی به روش درست مطالبتو بخونه باید مو سفید کنی. تازه بعد از اینکار اگه مسئولین دستشون نره روی دکمه فیلترینگ :(ویرگول اما با تمام خوبی هایی که از شبکه های اجتماعی به ارث برده (مانند همگانی بودن و امکان لایک و نظر و پیج شخصی) اما ایرادات فراوانی دارد و تازه اول راه است. کما اینکه اینجا چیزی برای خودت نیست و هر چه قدر هم تلاش کنی باز به درد خودت نخواهد خورد و فقط در رتبه خود ویرگول تاثیر خواهد داشت. از طرفی تجربه ثابت کرده که اینجا ایران است و  همه هنوز باری نبسته نسبت به درآمدزایی از طریق کاربر اقدام میکنند و کار را خراب.‌‌و اما جواب سوال که یافت کردم بعد از اینهمه کنکاش:نبود هدف،انگیزه و عدم رک بودن با خود سبب این تفاوت بین آنچه میخواهیم انجام بدهیم و آنچه انجام می دهیم. تصمیم گرفتم از الان تا هر زمانی که قصد انجام کاری را داشته باشم اول از خودم سوالاتی بپرسم و با خودم رک باشم و به سوال ها جواب بدم و اگه جوابی نتونستم براشون پیدا کنم و یا به ذهنم نرسید پس اونکارو نکنم.از خودم بپرسم هدفت از ایجاد یک سایت یا وبلاگ و یا یک کانال تلگرامی چیه؟ آیا انگیزه کافی رو دارم که هر روز بهش سر بزنم؟ به نتیجه ای می خوام برسم از اینکار؟ مخاطبان من چه کسانی هستند؟ تمرکز من روی چه چیزی خواهد بود؟ اگر چند روز مشغول بودم کی به داد این سایت یا کانال و یا هر چی میرسه؟ آیا میخوام ازش کسب درآمد کنم؟ آیا این به اعتبار حرفه ای من اضافه می کنه؟ آیا خودم میتونم به تنهایی از پس همه ی کارهاش بر بیام؟ در چه درجه اولویتی از زندگی من قرار داره؟ چقدر قراره براش وقت بزارم؟ و سوالاتی از این جنس. آیا شما هم مثل من هستید یا شدید؟ لطفا تجربیات خودتون رو ا من به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>اشکان عاشوری</category>
                <author>اشکان عاشوری</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2018 02:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین مطلب من در ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@ashkanashoori/first-post-in-the-virgool-atkkc5k71wnz</link>
                <description>حس خوبی دارم از اینکه دارم اینجا می نویسم. واقعا تنها حس القا کننده به شما تو ویرگول همین نوشتنه که به صورت عالی تونسته اینکارو بکنه. محیط کاملا ساده به دور از هیچگونه مزاحمتی و یک صفحه سفید روبه رو که تمام دغدغه ات اینه که بتونی توش بنویسی. شگفت زده ام از این همه سادگی. داشتم فکر میکردم برم تو سایت وردپرسی خودم بنویسم اما محیط به شدت  منو به این که &quot;بیا اینجا بنویس&quot; فراخوند و منم تسلیمش شدم. اگه قبلا بلاگ داشتی یا نویسنده بودی، در هر ژانری، فرقی نمیکنه . میفهمی اینجا جاته. یک خونه جدید پیدا کردی که امید داری که روز به روز بهتر بشه. دکمه های زیر دستم دارن میگن بنویس تا میتونی بنویس. بعد از مدتها که وبلاگ نویسی رو کنار گذاشته بودم امید دارم بتونم دوباره اینجا خودمو پیدا کنم.بهت توصیه می کنم: اگه میخوای بنویسی، اگه فقط میخوای بنویسی و دنبال هیچ چیز دیگه مثل شوآف و تبلیغات و پول درآوردن و تمام مواردی که تو رو از نوشتن دور میکنه نیستی. بیا اینجا بنویس تا حسش کنی این حسی رو که دارم برات وصف می کنم.</description>
                <category>اشکان عاشوری</category>
                <author>اشکان عاشوری</author>
                <pubDate>Tue, 17 Oct 2017 02:58:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>