<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ASHOB</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ashoob</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 10:54:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3929027/avatar/tFhXSx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ASHOB</title>
            <link>https://virgool.io/@ashoob</link>
        </image>

                    <item>
                <title>...آدمی‌زاد</title>
                <link>https://virgool.io/@ashoob/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF-ppyfxfulv7wr</link>
                <description>آدمی، بیچاره و مجبور است..آدمیزاد به وقت غم به کجا می‌گریزد؟آدمیزاد به وقت غم به کجا می‌گریزد؟سؤال ساده‌ای است؛ آن‌قدر ساده که می‌شود بی‌اعتنا از کنارش رد شد. اما اگر یک روز، غم واقعاً دستش را دور گلویت حلقه کند، می‌فهمی این سؤال از آن سؤال‌هایی نیست که بتوان با چند جمله‌ی قشنگ و چند نقل‌قول از بزرگان سر و تهش را هم آورد.آدمیزاد به وقت گرسنگی نان می‌خواهد.به وقت تشنگی آب.به وقت بیماری، طبیب.به وقت بی‌پولی، کار.اما به وقت غم چه؟به کجا باید پناه ببرد؟اصلاً مگر هر غمی پناهگاهی دارد؟یک زمانی خدایی بود.نعوذبالله، نه که حال بخواهم بگویم نیست. نه.خدا که جایی نرفته است. خدا مثل ما خانه عوض نکرده، قهر نکرده، از این دنیا نرفته است. این ماییم که راه خانه‌اش را گم کرده‌ایم؛ آن‌قدر گم کرده‌ایم که گاهی اگر نشانی‌اش را هم به ما بدهند، باز از کنارش رد می‌شویم و خیال می‌کنیم مقصد جای دیگری است.گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید بزرگ‌ترین پیروزیِ قدرت، این نبود که آدم‌ها را از خدا جدا کند؛ بلکه این بود که کاری کرد دیگر احساس نکنند چیزی را از دست داده‌اند.انسان‌های قدرت‌دوست و قدرت‌طلب، آن‌هایی که خوب بلدند بازار بسازند و نیاز خلق کنند، ایمان را از آدم‌ها نستاندند؛ فقط هزار چیز دیگر جلوی چشمشان گذاشتند تا دیگر فرصت نکنند سرشان را بالا بگیرند.آدمی که تمام روز به فکر قسط، اجاره، رقابت، دیده‌شدن، عقب نماندن، خریدن، فروختن، اثبات کردن و نقش بازی کردن باشد، دیگر چه وقتی برای خلوت کردن با خودش پیدا می‌کند؟چه برسد به خدا.سوقش دادند به کافه‌ها؛ نه اینکه کافه بد باشد، نه. کافه مگر چه گناهی کرده؟ کافه فقط یک میز و چند صندلی و بوی قهوه است.اما وقتی قرار باشد هر زخمی را با یک فنجان قهوه بی‌حس کنیم، دیگر مشکل از قهوه نیست.سوقش دادند به دود.به مواد.به مصرف زهرمار.به خریدن چیزهایی که هیچ نیازی به آن‌ها نداشت.به مسابقه‌ای که خط پایانش هر روز چند قدم دورتر می‌شود.به او گفتند آزادی یعنی هرچه دلت خواست انجام بده.اما هیچ‌وقت نگفتند اگر دلِ آدم بیمار باشد چه؟اگر نفس، افسار را به دست بگیرد چه؟اگر هوس، جای حقیقت بنشیند چه؟اگر آدم یک روز از خواب بیدار شود و بفهمد سال‌هاست دارد برای چیزهایی جان می‌کند که حتی دوستشان هم ندارد، آن وقت باید یقه‌ی چه کسی را بگیرد؟آدمیزاد موجود عجیبی است.اگر خدا را نپرستد، خیال نکنید دیگر چیزی را نمی‌پرستد.نه.محال است.او حتماً چیزی را به جای خدا می‌نشاند.یکی پول را.یکی قدرت را.یکی شهرت را.یکی عشق را.یکی خودش را.یکی هم غم را.بعضی آدم‌ها چنان با غمشان زندگی می‌کنند که اگر یک روز غم از زندگی‌شان برود، احساس غربت می‌کنند. انگار سال‌ها با مهمانی ناخوانده زیر یک سقف زندگی کرده باشند و حالا که رفته، خانه بیش از اندازه ساکت شده باشد.غم هم موجود عجیبی است.اول مهمان است.بعد هم‌خانه می‌شود.بعد صاحب‌خانه.آخر سر، تو می‌شوی مهمان.د آخه اوس کریم...قربونِ کرم و حکمتتتو ما را نبینی، تو به ما نظر نکنی، ما چکار کنیم؟بعضی وقت‌ها آدم نه دعا بلد است، نه گریه.نه حتی شکایت.فقط دلش می‌خواهد یکی صدایش کند.همین.نه معجزه‌ای می‌خواهد، نه کرامتی، نه گشایشی.گاهی آدم از خدا فقط می‌خواهد فراموشش نکرده باشد.این حسِ فراموش‌شدن، از خود غم هم تلخ‌تر است.اینکه خیال کنی در این عالم، هیچ‌کس حواسش به تو نیست؛ نه زمین، نه آسمان، نه آدم‌ها، نه حتی خودت.بعضی روزها می‌آیند که همه‌ی کارها را انجام داده‌ای.همه‌چیز مرتب و منظم و طبق برنامه پیش رفته است.تیک همه‌ی کارهای دفترچه را زده‌ای.ظرف‌ها شسته شده‌اند.لباس‌ها تا شده‌اند.اتاق مرتب است.قبض‌ها پرداخت شده‌اند.جواب پیام‌ها را داده‌ای.حتی زباله را هم سر ساعت پایین برده‌ای.ظاهر زندگی، از بیرون، هیچ ایرادی ندارد.اگر کسی از پنجره نگاه کند، احتمالاً با خودش می‌گوید:«چه زندگی مرتبی...»اما چیزی سر جایش نیست.و از دست ما هم کاری ساخته نیست.دلی سر جایش نیست.قلبی غبار گرفته و تار عنکبوت بسته است.خرده‌شیشه‌های دل روی فرش ریخته‌اند.روی پنجرهٔ وجود، لکِ اشک مانده است.گوشه‌های روح، نم کشیده‌اند.دیوارهای درون، بوی کهنگی گرفته‌اند.چراغی که سال‌ها روشن بوده، حالا سوسو می‌زند.و عجیب آنکه همه‌ی این ویرانی‌ها، بی‌صدا اتفاق افتاده‌اند.هیچ همسایه‌ای از پنجره سرک نکشیده.هیچ مأموری صورت‌جلسه نکرده.هیچ آژیر خطری به صدا درنیامده.دل، استادِ خراب شدن در سکوت است.این خرابی‌ها از آن مدل خرابی‌هایی نیست که بشود با یک پیچ‌گوشتی درستشان کرد.نمی‌شود کمی پیس‌پیس خوشبو زد، بعد با روزنامه‌های خانهٔ پدربزرگ برقشان انداخت.نمی‌شود مثل مادربزرگ، کمی آب روی زمین پاشید و بعد با جارو دستی همه‌چیز را جمع کرد.نه عزیز جان...نه.دل را نمی‌شود تی کشید.روح را نمی‌شود واکس زد.غم را نمی‌شود با دستمال نمدار پاک کرد.برای حافظه سفیدکننده نساخته‌اند.برای دلتنگی چسبِ دوقلو تولید نشده.هیچ فروشگاهی «قطعهٔ یدکیِ امید» نمی‌فروشد.و هیچ ضمانت‌نامه‌ای هم وجود ندارد که نوشته باشد:«در صورت شکستگی قلب، تا هفت روز امکان تعویض وجود دارد.»زبانم لال اگر خط و خشی بر چیزی بیفتد، چه؟آن وقت می‌خواهیم چه گلی بر سرمان بگیریم؟مگر دیگر به این سادگی‌ها رفع می‌شود؟بعضی ترک‌ها، هرچقدر هم رنگشان کنی، عصرها دوباره خودشان را نشان می‌دهند.درست مثل غم.غم حافظه‌ی عجیبی دارد.هیچ‌وقت آدرس صاحبش را گم نمی‌کند.گاهی با خودم فکر می‌کنم دنیا بیش از آنکه جای زندگی باشد، کارخانهٔ تولید حواس‌پرتی است.همه‌چیز آماده است تا یادت برود.یادت برود که یک روزی آرزوهای دیگری داشتی.یادت برود که یک روزی از دیدن باران ذوق می‌کردی.یادت برود که یک روزی دلت برای هیچ‌کس سنگین نبود.یادت برود که می‌توانستی ساعت‌ها به آسمان نگاه کنی و احساس نکنی وقتت دارد تلف می‌شود.انگار تمام دنیا دست به دست هم داده‌اند تا آدم کمتر فکر کند.چون آدمی که فکر کند، سؤال می‌پرسد.و آدمی که سؤال بپرسد، دیگر به این راحتی‌ها رام نمی‌شود.شاید برای همین است که از سکوت می‌ترسند.از تنهایی می‌ترسند.از خلوت می‌ترسند.چون در سکوت، صدای چیزهایی شنیده می‌شود که وسط شلوغی، سال‌ها دفن مانده‌اند.و یکی از آن صداها، صدای غم است.همان غمی که تا وقتی سرت شلوغ است، مؤدبانه گوشه‌ای می‌ایستد.اما همین که شب شد و چراغ‌ها خاموش شدند، آرام می‌آید کنار تختت می‌نشیند.نه چیزی می‌گوید.نه کاری می‌کند.فقط نگاهت می‌کند.و گاهی همین نگاه، از هزار فریاد سنگینتر است.</description>
                <category>ASHOB</category>
                <author>ASHOB</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2026 03:14:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غیابِ خاموش و نقابی از فریب</title>
                <link>https://virgool.io/@ashoob/%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-uovtxqgrehws-uovtxqgrehws</link>
                <description>«ای بسا ناگفته که گفتیم، ای بسا گفتیم و ناگفتیم»حالا که قلم را برداشته‌ام تا از تو بنویسم، بیش از آنکه اندوهگین باشم، از اسرافی که در حقِ واژگان میکنم آزرده‌ام. حیفِ وقت. حیفِ جوهر،حیفِ قلبی که روزی گمان میکرد با انسانی طرف است، نه با سایه‌ای که در تاریکیِ خودش هم جرئتِ ایستادن ندارد.حالا که از تو می‌نویسم و یا حتی زمان هایی که در ذهنم به تو می‌پردازم، دیگر نه قلبم شتاب می‌گیرد و نه بغضی سدِ راه گلویم می‌شود.حتی اشک هم برایت دریغ است؛ اشک سهمِ فقدان‌های شریف است، نه سهمِ اشتباه‌هاتی که دیر فهمیده می‌شوند. تو از مرحله‌ی سوگواری هم گذشته‌ای؛ برای عزاداری باید چیزی را از دست داده باشم، و اکنون خوب می‌دانم آن‌چه در تو می‌دیدم، بیش از آن‌که حقیقتِ تو باشد، امیدِ من بود که بر تو تابانده بودم.حسی که به تو دارم دیگر خنثی نیست؛ حس نیست، خلأ است. تو آن‌قدر در چشمم فرو ریخته‌ای که حتی نفرت هم زحمتِ رسیدن به تو را به خود نمی‌دهد. نفرت برای کسانی‌ست که هنوز اثری دارند؛ تو به قلمروِ بی‌اثری سقوط کرده‌ای. این سهمِ کسی‌ست که سکوت را انتخاب می‌کند؛ نه سکوتی از سرِ وقار، بلکه سکوتی از جنسِ فرار.خودت انتخاب کردی. نه تقدیر، نه حادثه، نه سوءتفاهم. انتخاب کردی خاموش شوی، انتخاب کردی بروی، انتخاب کردی در لحظه‌ای که حقیقت از تو قامت می‌خواست، قامتت را کوتاه کنی.تو سکوت را چون پرده‌ای چرک بر چهره‌ی حقیقت کشیدی. بعضی سکوت‌ها نجیب نیستند؛ بعضی سکوت‌ها تنها شکلِ بی‌صدای دروغ‌ و خیانت‌اند.برایم سخت بود؟ بله. آنقدر سخت که شب‌هایی را به صبح رساندم با معده‌ای خالی و سراسر درد و ذهنی پُر از سؤال. تنم تحلیل رفت، اما بیشتر از آن روحم بود که زیر بارِ «چرا»هایی بی‌پاسخ خم می‌شد، «شاید» هایی که تحقیر‌آمیز بودند، و «امّا» و «اگر» هایی که ذره ذره روح را می‌جوند. باید از خودم عذر بخواهم؛ از خودی که به جای مراقبت از جانش، دلش را پیش کسی گرو گذاشت که حتی جرئتِ نگاه کردن به چهره‌ی واقعی خودش را ندارد. من به خودم بدهکارم، نه به تو. تو دیگر حتی در جایگاهِ طلبِ توضیح هم نیستی، چه برسد به طلبِ بخشش.در درونم برایت دادگاهی برپا شده است؛ دادگاهی بی‌هیاهو و بی‌تماشاچی، با قاضی‌ای به نامِ عقل و شاهدانی از جنسِ شب‌های بی‌خواب که با هزار «امّا» به صبح رسید. در این محکمه نه لحنِ نرم به کار می‌آید، نه واژه‌های آراسته، نه ژستِ فرهیختگی. این‌جا فقط یک پرسش ایستاده است: چگونه کسی که این‌همه از فهم و اخلاق و خدا و نور سخن می‌گفت، در لحظه‌ی آزمون چنین تهی از شرافت و بی‌مایه از آب درمی‌آید؟ چگونه ممکن است آدمی آن‌قدر از معنا بنویسد، اما در عمل، معنای ساده‌ی مسئولیت را نشناسد؟ چه سود که کسی واژه بلد باشد، اما وفاداری و حقیقت را بلد نباشد؟چه سود که جمله بسازد، اما شخصیت نساخته باشد؟ چه فایده که از درد بنویسد، اما خود، سببِ دردِ بی‌پاسخِ دیگری شود؟خیلی چیزها از تو شنیده‌ام؛ چیزهایی که اگر نیمی از آن‌ها هم حقیقت داشته باشد، مسئله دیگر شکستنِ دل نیست، مسئله پوسیدگیِ منش است. با آن سن و آن قامت و آن همه ادعا، هنوز به جایی نرسیده‌ای که دست‌کم از تصویرت در آینه شرم کنی؟ از من که چیزی نمی‌دانستم؛ از خدا چه؟ از آن آگاهیِ بی‌واسطه که هیچ پرده‌ای فریبش نمی‌دهد؟ یا مگر ایمان هم برای تو تنها واژه‌ای خوش‌آهنگ بود در میان انبوه لفاظی‌هایت؟ تمام آن لرزش‌های مبهم، تمام آن تردیدهایی که به حسابِ بدبینیِ خودم می‌گذاشتم، درست بودند. در تو چیزی از جنسِ مرزِ اخلاق نبود. و برای کسی که نامِ نویسنده را با خود می‌کشد، این سقوط، زشتیِ مضاعف است. کلمات، اگر پشتوانه‌ی کردار نداشته باشند، چیزی جز ابزارِ فریب نیستند.«افتادن هم کهنه می‌شود وقتی تکرار شود.»تو دروغ بودی؛ دروغی آراسته، صیقلی، خوش‌بیان. دروغی که خود را در لباسِ فهم پنهان می‌کند و با نورِ قرضی، خورشید می‌شود. آن‌قدر نقش بازی کردی که گمان بردی نقش، خودِ توست. می‌گفتی من نورِ میانِ ظلماتت هستم؛ چه تعبیر زیبایی. اما هرکس حقیقتاً در تاریکی غرق باشد، اگر پایانِ چنگ زدن به نورش مرگ هم باشد، از تنها روشنایی‌اش دست نمی‌کشد. تو اما نشان دادی در تاریکی نبودی؛ در بازارِ نورهای مصنوعی پرسه می‌زدی، با شمع‌های دزدیده، با روشنایی‌های موقت، با انعکاس‌هایی که از دیگران می‌گرفتی و به نامِ عمقِ خودت خرج می‌کردی. تو محتاجِ نور نبودی؛ محتاجِ صحنه بودی.اگر این نوشته را ببینی، شاید باز همان پوزخندِ کوتاه گوشه‌ی لبت بنشیند؛ همان خنده‌ای که می‌خواهد همه‌چیز را کوچک کند تا مبادا لازم شود یک بار زیر بارِ حقیقت بایستی. و بعید است به خودت بگویی: «بگذار دست‌کم عذرخواهی کنم.» عذرخواهی قامت می‌خواهد، و چیزی که در تو نبود، چگونه می‌توانست کاسته شود؟ مردانگی با پذیرشِ خطا کم نمی‌شود؛ با انکارِ آن فرو می‌ریزد.غریبه‌ای را دیدم و از تو برایش گفتم. از اینکه کاش می‌توانستم با یک پیک، بغلی بزرگ به سویت بفرستم تا غم هایت را در بر گیرد و بیارد اینجا و در آب های مواج بی‌اندازیمشان تا دریا آنها را ببلعد.تو باعث شدی به تمام کلماتی که گفته بودی شک کنم؛ و این بزرگ‌ترین خیانت بود. نه رفتنت، نه سکوتت، بلکه بی‌اعتبار کردنِ واژه‌ها. از مهر گفتی تا اعتماد را شکار کنی، از خدا گفتی تا پاک جلوه کنی، از تاریکی گفتی تا روشنی طلب به نظر برسی، و از فهم گفتی تا سؤال نشوی. و این از هر دروغِ ساده‌ای پلیدتر است.حیف شدم؛ این را بی‌پرده می‌گویم. حیفِ اعتمادی که خرجِ کسی شد که لیاقتِ حتی ذره‌ای از آن را نداشت. اما می‌گویند هر زمان جلوی ضرر را بگیری، منفعت است؛ و من، هرچند دیر، ایستادم. نه با فریاد، نه با سیلی، نه با تهدید؛ بلکه با فهم.هدیه‌هایت هنوز پیش من امانت است. نه از سرِ دلتنگی یا دلبستگی ، نه از امیدِ بازگشت؛ فقط از آن رو که نمی‌خواهم دریا را با چیزی از جنسِ تو بیالایم. دریای من پاک و نجیب است. او مأمنِ ماهی‌ها و نور و موج است، نه گورستانِ چیزهایی که بوی فریب می‌دهند. جای آن هدیه‌ها، اگر جایی باشد، کنار همان حقیقت‌های نصفه و قول‌های بی‌استخوانِ خودت و آن احساساتِ بدلی است. من دیگر نه منتظرم، نه مشتاق، نه خشمگین. خشم سهمِ چیزی‌ست که هنوز اهمیت دارد. تو از محدوده‌ی اهمیت عبور کرده‌ای و به قلمروِ عبرت رسیده‌ای.اکنون بیدارم. و بیداری، بی‌صداتر از انتقام است، اما ماندگارتر. تو را به خشم نمی‌سپارم، به خواهش هم نه؛ تو را به قضاوتِ روشنِ حقیقت می‌سپارم. این پایانِ تو در من است: بی‌هیاهو، بی‌بازگشت، با قطعیتی سرد. تو رفتی، نه چون بزرگ بودی و دست‌نیافتنی، بلکه چون ماندن شجاعتی می‌خواست که هرگز در تو نبود.و شاید بتوان با پایان دادن به این خزعبلات با شعر بتوان از زشتی این اتفاق کمی کاست....غریب</description>
                <category>ASHOB</category>
                <author>ASHOB</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:03:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>“از نیشترِ آدمیان، تا ناله‌ی روحِ دربند”</title>
                <link>https://virgool.io/@ashoob/%E2%80%9C%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D9%90-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%AF%E2%80%9D-lgylsoszvmv3</link>
                <description>درست همان لحظه، در آن تاریک‌ترین گوشه‌ی روحم، آرزو می‌کردم کاش می‌شد خود را نه در دریایی، که در گردابی از اسید سولفوریک پرتاب کنم؛ آنقدر سوزان و کشنده، که نه تنها جسدی نماند، که حتی خاطره‌ای، حتی سایه‌ای از این پیکر متعفنِ در حال زوال، از این &quot;من&quot;ِ گندیده، بر صفحه‌ی وجود نماند. بویی از تعفنِ روحِ گندیده‌ام، از زخم‌های باز و عفونیِ قلبم، چنان فضای اطرافم را آلوده کرده که هر جنبنده‌ای را از من می‌راند، چه رسد به خودم که در این مردابِ متعفنِ وجودم دست و پا می‌زنم. آه از این منِ تهی، این پوسته ی خشکیده و بی‌احساس، این قلبِ از سنگ هم سخت‌تر و بی‌مروت‌تر. بیچاره خودم، بیچاره روحِ خسته‌ام که به دامِ چنین “منی” افتاده، به زندانِ این کالبدِ رو به اضمحلال. چقدر مظلوم واقع شدی ای روحِ سرگردان، ای اسیرِ بی‌گناه، در این میانِ جماعتِ کر و کور و بی‌دل.مرگ؟ آری… نامش بر لبانم مُهر شده، بر استخوان‌هایم حک شده. بارها و بارها راجبش فکر کرده ام. هزاران بار نامش را با حسرت،بر زبان آورده‌ام و هر بار، پاسخی جز تمسخر، جز بی‌تفاوتیِ مطلق و گزنده نشنیده‌ام. این کلمات را در برابر کسانی به زبان آورده‌ام که خود دلیل نخستین نفس هایم بوده اند. اما نه لرزشی در نگاهشان افتاد و نه چشمه‌ای از اشک در چشمانِ بی‌روحشان جوشید. تنها با تبسمی بی‌رحمانه، با لبانی که از سرِ طعنه کج شده بود، گفتند: “چه انتظار می‌کشی؟ زودتر این کار را بکن، هرچه سریع‌تر بهتر! ان‌شاءالله…” و این &quot;ان‌شاءالله&quot;شان، نه دعایی، که لعنتی بود؛ تیری زهرآگین، مستقیم بر قلبِ پاره‌پاره‌ام، بر آخرین کورسوی لرزانِ امیدم. نه بار اول بود که این زهر را می‌نوشیدم و نه آخرین بار خواهد بود. اما این “آدمی‌ست” دیگر… با این همه زخمِ ناسور، با این همه بی‌مهریِ کشنده، با این همه تحقیر و طرد، باز هم نمی‌میرد، باز هم در سینه نفس می‌کشد و با هر نفس، دردی تازه متولد می‌شود.حالا که حتی کسانی که تار و پودِ هستی‌ام به بودنشان گره خورده بود، بی‌صدا، بی‌هیچ توضیحی، رهایم کرده‌اند، آیا بودنِ این کالبدِ خسته و از کار افتاده، این نفسِ لرزان، این زندگیِ رو به ویرانی، ذره‌ای واجب است؟ تمام وجودم، با هر سلول و هر ذره‌اش، فریادِ رفتن سر می‌دهد. رفتنی بی‌بازگشت، به سوی نیستیِ محض، به عمقِ فراموشیِ ابدی، جایی که هیچ صدایی، هیچ دردی، هیچ خاطره‌ای مرا تعقیب نکند.مگر من از این دنیا چه طلب کرده بودم؟ چه گناهِ نابخشودنی‌ای مرتکب شده بودم؟ تنها حقم را، همان حقِ طبیعیِ تنفسِ آرام، حقِ یک لبخندِ بی‌دغدغه، حقِ یک آغوشِ بی‌منت را از من گرفتند و در عوض، با نگاه‌های سنگینشان، با کلماتِ گزنده‌شان، طلبکارِ تمام نداشته‌هایشان شدند، تمام بدبختی‌هایشان را به پایِ بودنِ من نوشتند. آه بکشم؟ هرگز… این درد آنقدر عمیق و خفقان‌آور است که حتی آه کشیدن هم تسکینش نمی‌دهد، تنها بر سنگینیِ روحِ محتضر می‌افزاید و ریشه‌های وجودم را می‌خشکاند.خون به دلم کرده‌اند، وجودم را تکه‌تکه کرده‌اند، با هر کلام، با هر نگاه، با هر بی‌اعتنایی، ذره‌ذره مرا بلعیده‌اند. اما با این همه ویرانی، با این همه ظلمِ آشکار، باز هم دلم نمی‌آید که نفرینی حواله‌شان کنم، حتی یک واژه‌ی تلخ. گویی مهرورزیِ احمقانه، آخرین رمقِ باقی‌مانده در این روحِ مجروح و درب و داغان است، آخرین کورسوی انسانیت در تاریک‌ترین نقطه‌ی وجودم.از تمام این جهانِ تاریک و بی‌رحم، تنها یک آغوشِ بی‌منت و امن می‌خواستم؛ پناهگاهی کوچک، جایی برای سر نهادن و نفسی عمیق کشیدن. اما دریغ که حتی همین رویای کوچک هم نصیبم نشد، حتی سایه‌اش هم از سرم دریغ شد. باشد… این دنیایِ آلوده و پوچ و بی‌رحم، ارزانی همین آدمیانِ از خودراضی، همین غارتگرانِ زندگی، همین ویران‌کنندگانِ روح و روان.بدرود ای زندگی… بدرود… برای ابد…</description>
                <category>ASHOB</category>
                <author>ASHOB</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 17:21:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگ باخته در خاطرات...</title>
                <link>https://virgool.io/@ashoob/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-gl91zl9mubwg</link>
                <description>آری، او سیاه‌پوش بود. نه فقط برای خاطراتی که تمام شده بودند، بلکه برای زخم‌هایی که التیام نمی‌یافتند. سیاه‌پوشِ روحی که در هجوم بی‌رحمانه‌ی واقعیت، تکه تکه شده بود. هر اتفاق، هر خاطره، ردّی سیاه بر قلبش می‌گذاشت.آدمک کوچولوی سیاه‌پوش، در این دنیای بی‌رحم، دردی عمیق را با خود حمل می‌کرد. گویی روحی در کالبدی غریب اسیر شده بود. کسی نمی‌دید، کسی نمی‌فهمید، و شاید اصلاً کسی اهمیتی نمی‌داد.حالش خوب بود؟سوال بی جایی‌ست. تصور کن، قلبت را با میخ‌های زنگ‌زده به تخته‌ای کوبیده‌اند، و هر تپش، درد را تا مغز استخوانت می‌رساند. تصور کن، در بیابانی بی‌آب و علف، تشنه و تنها رها شده‌ای، و سراب‌ها تو را به سخره می‌گیرند. حال آدمک، چیزی شبیه به این بود.درد می‌کشید، اما سکوت می‌کرد. فریادش را در گلو خفه می‌کرد و بغضش را به زنجیر می‌کشید. کسی نمی‌دانست این آدمک چه دردی را تحمل می‌کند و دم نمیزند. دم میزد که چه شود؟ در این میانه‌ی سیاهی، آدمک به دنبال روزنه‌ای از امید می‌گشت. نه به آدم‌های اطراف، که به ستارگان چشم دوخته بود. شاید، فقط شاید، نوری از آن بالا می‌توانست این تاریکی را بشکند. او به دنبال معنایی بود که در این دنیای بی‌رحم گم شده بود.و حالا، خسته و غمگین، چون پیرمردی هفتاد ساله روی صندلی‌اش تکان می‌خورد. آرام آرام چای داغش را می‌نوشید، و تلخی زندگی را مزه‌مزه می‌کرد. نه امیدی داشت، نه آرزویی. فقط ادامه می‌داد، چون چاره‌ی دیگری نداشت.</description>
                <category>ASHOB</category>
                <author>ASHOB</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 04:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه دریا می‌دانست</title>
                <link>https://virgool.io/@ashoob/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA-ns0hcosqfzjr</link>
                <description>شب، سنگین و بی‌رحم، پتوی تیره‌اش را بر دوش شهر کشیده بود. آسمان، که گویی اراده کرده بود تمام رنگ‌های زندگی را در خود حل کند، تنها به رنگ آبیِ مرده‌ای می‌درخشید؛ همان آبیِ تهی که در چشم‌های آدمکی رنجوز خاطر، خیره مانده بود که حالا در کنار دریا نشسته بود، در لبه پرتگاه، نگاهش به امواج خروشان و بی‌وقفه دوخته شده بود.در این لحظه، سکوت دریا و شب، هم صدا با درونش، سرود غم می‌خواند. موج‌های خشمگین، بی‌وقفه، به ساحل می‌خورند و باز می‌گردند، انگار قصد دارند دیگر هیچ‌وقت آرام نگیرند، مثل احساس‌های برآمده از ته دلش که مدام در حال شُرشرُ و طوفان است. در قفسه سینه‌اش، نه از عشق، که از دردی گنگ و فلج‌کننده می‌سوخت. دردی که هیچ مسکنی آرامش نمی‌کرد، گویی از اعماقِ یک حفره‌ی تاریک و فراموش شده سرچشمه می‌گرفت؛ حفره‌ای پر از خاطراتِ دردناک و فقدانِ عمیقِ احساس. در این لحظه، به فکر مرگ افتاد، به فکر راهی که شاید او را از این دنیای بی‌پایانِ نومیدی خلاص کند. فکرش در میان امواج دریا غرق شد، همان‌طور که احساسش در این خلأِ بی‌انتها گم شده بود. او دیگر چیزی را حس نمی‌کرد. نه شورِ زندگی، نه تلخیِ مرگ. فقط یک خلأِ مطلق، یک پوچیِ بی‌انتها، که در خود غرق شده بود.علاقه‌ای در وجودش نمانده بود؛ نه به خنده، نه به گریه، حتی به نفس کشیدن. سنگدل شده بود، بی‌رحم. نه به دیگران، که به خودش. گویی خود را در سردترین نقطه جهان رها کرده بود. غم، نه یک مهمان ناخوانده، که صاحب‌خانه شده بود. شب و دریا، همراه هم، خاطراتِ تلخ و فکرهای تاریکش را در بر داشتند.در این لحظه‌ی عمیق، نظاره در امواج، هزار تفکر عبور می‌کرد؛ چیزهایی که شاید هیچ‌گاه گفته نمی‌شد، بلکه در همین سکوت و مه دریا، غرق می‌شدند. فکر می‌کرد شاید، فقط شاید، این موج‌های بی‌پایان، دردی را که درونش است آرام کند؛ یا شاید، او را در این پرتگاه، در حلقه‌ی ناپیدای مرگ، بگشاید.و حالا، در این هم‌آوایی غم و امواج، صدای درونی‌اش نجوا می‌کرد: “درد… در این درد… باید تمام شود.” در کنار دریا، غرق در افکار و احساساتی که هیچ‌گاه تمام نمی‌شوند، در خودش غرق شده بود، در انتهای دست‌نخورده‌ی حس و احساس، تنها و بی‌پناه، بی آغوشی با طعم و حس و حال امنیت. </description>
                <category>ASHOB</category>
                <author>ASHOB</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 23:28:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار سنگیِ احساس</title>
                <link>https://virgool.io/@ashoob/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-d33v0l0dpi2d</link>
                <description>آدمکِ کوچولو می‌دانست، با تمام وجود حس می‌کرد که راه درست این است، اما چه سود که گاهی همین انتخاب‌های درست، بدجوری آدم را از درون ویران می‌کنند.بارها و بارها با خودش زمزمه می‌کرد: «دیگر در این دنیای بی‌رحم چه دارم که به دنبالش بگردم؟» نه اینکه خسته باشد، نه… درمانده بود و بی‌چاره، مثل یک روح سرگردان، حیران و ویلان مانده بود.تنهایی، دیگر نه یک انتخاب، که نقابی بود بر چهره‌اش؛ نقابی که پشت آن، هیچ‌کس اجازه نداشت رنجش را ببیند. دلش برای این دلِ سرکش، آتش می‌گرفت… اما حتی به خودش هم اجازه‌ی بروز این حس را نمی‌داد.هر چند قرن یک بار، کورسویی از امید در دلش زبانه می‌کشید. از یک آدم خوشش می‌آمد، از هم‌صحبتی و وقت گذراندن با او لذت می‌برد، اما درست وقتی که فکر می‌کرد چیزی در حال شکوفه زدن است، همه‌چیز با یک «بوم»ِ بزرگ، تمام می‌شد. و تلخ‌تر از همه اینکه، این پایان را خودش رقم می‌زد.خوب می‌دانست، خیلی خوب می‌دانست که این شادی‌ها، حس خوبِ زودگذر، ماندنی نیستند.غرورش اجازه نمی‌داد که وابسته شود. و تلخ‌تر از همه اینکه، این پایانِ اجباری را خودش رقم می‌زد.اما این دردِ مبهم، این فشارِ سنگین روی قلب و این سردردِ لعنتی را چطور تاب بیاورد؟ مثل یک کلافِ سردرگم، نمی‌دانست خودش را به کدام طرف پرت کند. گرفتار شده بود؟ شاید نه به آن معنای واقعی. آدمک، آدمی نبود که به این سادگی اسیرِ احساسات شود. اما چیزی در اعماق وجودش، پشتِ سدِ غرور، زبانه می‌کشید؛ یک حسِ ممنوعه که مثل اشک، در چشمانش جمع می‌شد و می‌لرزید. هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود، اما دلتنگی مثل یک سایه‌، او را تعقیب می‌کرد. این بار، به راستی دلتنگِ کسی شده بود که نباید… نباید حتی به او فکر می‌کرد. اصلا چه کسی تعیین می‌کرد این «نباید»های مضحک را؟ دل بود دیگر… نمی‌شد بهش حالی کرد که «هی! تو نباید دلتنگ بشی، نباید…» انگار کسی داشت با سوهان، روحش را خراش می‌داد.غرورش اجازه نمی‌داد که د، ی را خودش رقم می‌زد.</description>
                <category>ASHOB</category>
                <author>ASHOB</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 15:03:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«چای، طعمِ‌زمان»</title>
                <link>https://virgool.io/@ashoob/%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%B9%D9%85%D9%90-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-xxmuhdhbrl26</link>
                <description>در هر جرعه چای، نه فقط طعم گیاهی که از دل خاک روییده، بلکه عصاره‌ی عمیق زمان را نیز حس می‌کنیم. چای، شاهدی استوار بر گذر لحظه‌هاست؛ از رقص دستان بر برگ‌های جوان در مزارع دورافتاده، تا پیچ و تاب بخار در فنجانی که بین دستان ما جان می‌گیرد.چای، می‌تواند طعمِ غبارگرفته‌ی گذشته را دهد. عطر خاطراتی که در پستوی ذهن پنهان شده‌اند، اما با هر جرعه زنده می‌شوند و روح را لمس می‌کنند. هر فنجان، دریچه‌ای است به سوی روزهایی که با تمام تلخی و شیرینی‌شان، بخشی از وجود ما شده‌اند. مزه‌ی تلخ و شیرین چای، یادآور زخم‌هاست؛ همان زخم‌هایی که هرگز التیام نمی‌یابند.چای، می‌تواند طعمِ گذرای حال را دهد. فرصتی برای توقف در میانه‌ی این گردباد بی‌امان، اما توقفی بیهوده، زیرا هر چه بیشتر بنگریم، بیشتر در می‌یابیم که هیچ چیز جز پوچی در انتظارمان نیست. هر جرعه، دعوتی است به سکوت، اما سکوتی که با فریادی خاموش در گلو شکسته می‌شود.چای، می‌تواند طعمِ نامعلومِ آینده را نیز دهد. آینده‌ای که شاید هرگز نیاید، فنجان‌هایی که شاید هرگز لب‌هایمان را لمس نکنند. هر بار که چای می‌نوشیم، به استقبال سرابی می‌رویم که با طعم تلخ چای، رنگ می‌بازد.چای، فقط یک نوشیدنی نیست؛ چای، جوهره‌ی غلیظ زمان است. و در این زمانِ بی‌رحم، تنها تسلی‌مان، فنجانی چای است که طعم تلخ حقیقت را در خود پنهان کرده.</description>
                <category>ASHOB</category>
                <author>ASHOB</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 03:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بلندایِ‌بی‌پایان»</title>
                <link>https://virgool.io/@ashoob/%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-jwawdfo3wgke</link>
                <description>عجیب است رسمِ روزگار. دست‌هایت را می‌گشایی، نه برای گرفتن، که برای بخشیدن. شانه‌هایت را به ستونِ دردها بدل می‌کنی، نه برای فرو ریختن، که برای استوار ماندنِ دیگران. گویی سرنوشتت این بوده: چشمه‌ای باشی که سیراب می‌کند، درختی که سایه می‌بخشد، و پلی که عبور را ممکن می‌سازد.نه توقعی از تشکر، نه انتظاری از جبران. تنها، شعله‌ای از انسانیت که درونت می‌سوزد و تو را به این بخشندگی فرا می‌خواند.اما آنگاه که طوفانِ زندگی، شاخ و برگ‌هایت را می‌شکند، یا خشکسالی، چشمه‌ات را به کامِ عطش می‌کشد، ناگهان می‌فهمی که جز خودت،هیچ‌کس برای ترمیمِ شکاف‌ها و پر کردنِ خلاءها نیست.نگاه می‌کنی به اطراف،به همان‌هایی که روزی دستشان را گرفته بودی،و می‌بینی که جز جایِ خالی،چیزی نمانده است. نه از روی کینه، نه از روی دلخوری.فقط یک حقیقتِ تلخ: رسالتِ تو، بخشیدن بود، نه گرفته شدن.همان لحظه است که میفهمی، متوجه میشی که تمام اون آدم ها، فقط سایه هایی بودن که با نور تو معنا پیدا میکردن.و اینجا، در این برهوتِ بی‌واژه، نه حسِ قربانی بودن، که یک آرامشِ غریب جان می‌گیرد. آرامشی از جنسِ پذیرشِ حقیقتی عریان. شاید این، همان امتحانِ نهایی‌ست. همان لحظه‌ای که روحِ بزرگت، حتی در تنهاترین وضع، باز هم از بخشندگی‌اش پشیمان نمی‌شود.تنها، در سکوتِ این بی‌کسی، قامتت را استوارتر می‌کنی.چرا که می‌دانی، ارزشِ واقعیِ تو، به تعدادِ آدم‌های دورت نیست، بلکه به عمقِ آن بخشندگی‌ست که حتی در اوجِ تنهایی، ذره‌ای از آن کم نمی‌شود. و این، بزرگترین پیروزی‌ست.</description>
                <category>ASHOB</category>
                <author>ASHOB</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 16:39:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>