<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرشته اشتری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ashtari</link>
        <description>کنشگر ادبیات داستانی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:35:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/291583/avatar/4Ln823.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرشته اشتری</title>
            <link>https://virgool.io/@ashtari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روایت قاب‌ها: تلفیق ارگانیک فرم و محتوا در سینمای ناصر تقوایی    ✍️ به قلم : فرشته اشتری</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D9%84%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%E2%9C%8D%EF%B8%8F-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-td7zupytntf5</link>
                <description>روایت قاب‌هاروایت قاب‌ها: تلفیق ارگانیک فرم و محتوا در سینمای ناصر تقوایی✍️ به قلم : فرشته اشتریدر قاب‌های ناصر تقوایی، سکوت‌ها به گونه‌ای معنا پیدا می‌کنند که گویی خواننده در حال ورق زدن جملات یک رمان دقیق ادبیات مدرن است و هر حرکت آهسته، همانند نقطه‌گذاری یا فاصله‌ای میان پاراگراف‌ها عمل می‌کند. سینمای او نه فقط وسیله‌ای برای روایت یک داستان ساده، بلکه تجربه‌ای از ترجمه ادبیات به زبان تصویر است؛ جایی که قاب‌ها، نور، حرکت دوربین و سکوت، همگی معادل جمله، پاراگراف و فاصله‌های معنایی در متن ادبی هستند. نگاه او همواره متوجه انسان است؛ انسانی که در مواجهه با جهان پرشتاب و تغییرات فرهنگی و مدرنیته، فاصله، تردید و حتی گاهی سرگشتگی را تجربه می‌کند. این فاصله، در قاب‌ها، در نورپردازی و در سکوت‌های طولانی، ملموس و واقعی می‌شود، بی‌آنکه نیازی به روایت مستقیم باشد.در بادکنک سفید، کودکی در خیابان‌های شلوغ تهران به دنبال سکه‌ای برای خرید یک ماهی قرمز می‌گردد. روایت به ظاهر ساده است، اما دوربین تقوایی تجربه‌ای پیچیده و چندلایه از تنهایی، فاصله و مواجهه کودک با جهان شهری مدرن ارائه می‌دهد. حرکت دوربین آرام و طولانی در کوچه‌ها و خیابان‌های شلوغ، فاصله میان کودک و بزرگ‌ترها را آشکار می‌کند، و قاب‌های باز و بسته این حس را تقویت می‌کنند. نورپردازی طبیعی، همراه با سایه‌های دقیق و ظریف، حرکات کوچک کودک و واکنش‌های اطرافیان را برجسته می‌کند؛ همانند جملاتی کوتاه در رمانی شاعرانه که معنا و حس را به طور غیرمستقیم منتقل می‌کنند. سکوت‌های کوتاه و طولانی در قاب‌ها، همان فاصله‌های معنایی بین واژه‌ها را تداعی می‌کند و ریتم تصویری فیلم، جایگزین ریتم ادبی می‌شود.در خانه پدری، خانه و فضاهای بسته، پنجره‌ها، درها و دیوارها، نه فقط محیط داستانی را شکل می‌دهند، بلکه معنای روانشناختی و اجتماعی شخصیت‌ها را نیز منتقل می‌کنند. قاب‌های بسته شخصیت‌ها را در محیط محصور نشان می‌دهند و این محدودیت بصری، تضاد میان سنت و مدرنیته، تغییرات اجتماعی و محدودیت‌های اخلاقی را به شکل بصری ثبت می‌کند. نورپردازی ملایم و دقیق، همراه با سایه‌ها و فضاهای نیمه‌روشن، تجربه‌ای شاعرانه از زندگی شخصیت‌ها ارائه می‌دهد و حس تنش درونی، اضطراب و گاهی سرگشتگی انسان در برابر محیط خود را بازنمایی می‌کند. این قاب‌ها به گونه‌ای عمل می‌کنند که مخاطب نه فقط مشاهده‌کننده، بلکه تجربه‌کننده موقعیت انسانی شخصیت‌ها می‌شود.در غریبه و مه، قاب‌های باز و نیمه‌روشن، حرکت آهسته شخصیت‌ها و سکوت‌های طولانی، بیگانگی انسان‌ها با محیط اطراف و جهان مدرن را برجسته می‌کنند. زمان در این فیلم به شکل بصری کشیده می‌شود؛ قاب‌ها و سکوت‌ها، احساس تنهایی، سرگشتگی و فاصله انسانی را منتقل می‌کنند. این تجربه، نه فقط مکمل داستان، بلکه خود حامل معنا و تجربه انسانی است. همان‌گونه که در ادبیات مدرن، جمله‌ها و پاراگراف‌ها می‌توانند تجربه‌ای احساسی و فلسفی منتقل کنند، در سینمای تقوایی، قاب‌ها، سکوت‌ها و حرکت دوربین این نقش را ایفا می‌کنند.در گرگ‌ها، قاب‌های نیمه‌روشن و تاریک، نورپردازی با سایه‌های سنگین و فضای محصور، تضاد میان شخصیت‌ها و محیط اجتماعی و روانی آنها را برجسته می‌کند. حرکت آهسته شخصیت‌ها در این فضاهای محدود، نشان‌دهنده تلاش انسان برای مقابله با محدودیت‌ها، سنت‌ها و تغییرات اجتماعی است. این قاب‌ها، حتی بدون دیالوگ، تجربه‌ای از بحران اخلاقی، فاصله انسان از جهان مدرن و تنهایی در مواجهه با جامعه را منتقل می‌کنند.ویژگی مهم در آثار تقوایی این است که فرم و محتوا به شکل ارگانیک با هم ترکیب شده‌اند. قاب‌ها، نورپردازی، حرکت دوربین، سکوت‌ها و حتی ریتم تدوین، همه حامل معنا هستند. هیچ‌کدام از عناصر بصری به شکل تزئینی یا جداگانه عمل نمی‌کنند؛ بلکه هر قاب، هر سکوت و هر تغییر نور، بخشی از تجربه انسانی و اجتماعی شخصیت‌ها را بازتاب می‌دهد. حتی اگر دیالوگ‌ها حذف شوند، معنا و تجربه انسانی همچنان از طریق فرم منتقل می‌شود. فرم هیچ‌گاه بر محتوا غلبه ندارد، و محتوا نیز قربانی زیبایی بصری نمی‌شود؛ این تعادل دقیق همان چیزی است که سینمای تقوایی را از دیگر آثار اجتماعی و شاعرانه معاصر جدا می‌کند.تلفیق ارگانیک فرم و محتوا، مخاطب را در سطحی عمیق با فیلم درگیر می‌کند. تماشاگر نه تنها داستان را دنبال می‌کند، بلکه در تجربه شخصیت‌ها شریک می‌شود و حس فاصله، تنهایی و مواجهه انسان با جهان مدرن را تجربه می‌کند. قاب‌ها همانند واژه‌ها در رمان‌های مدرن عمل می‌کنند؛ سکوت‌ها مانند فاصله‌های معنایی بین جملات و نورپردازی همانند وزن و ریتم ادبی، همه با هم ترکیب می‌شوند تا تجربه‌ای کامل، ملموس و چندلایه از زندگی انسانی ارائه دهند.@GARSE_literature</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 20:05:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تامل چگونه به کنش حسی تبدیل می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86%D8%B4-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-r5yqatg6iomd</link>
                <description>«گذار تأمل به کنش حسی: از اندیشه به ادراک در ساحت تجربه پدیدارشناختی»در روایت یا در زیست روزمره، «تأمل» معمولاً به‌عنوان مکثی میان احساس و عمل شناخته می‌شود. لحظه‌ای که آگاهی به خویش بازمی‌گردد، وضعیت را بررسی می‌کند و سپس – یا هرگز – به کنش منجر می‌شود. اما در تجربه‌ی پدیدارشناختی و در ادبیات مدرن، این فاصله میان «اندیشیدن» و «حس کردن» کم‌کم فرومی‌پاشد؛ تأمل خود بدل به کنش می‌شود، نه در سطح تصمیم‌گیری، بلکه در سطح حسی، فیزیولوژیک، و حتی زبان‌شناختی.۱. تأمل به‌مثابه وقفه در جریان خودکار ادراکادموند هوسرل تأمل را لحظه‌ی بازگشت به خودِ آگاهی می‌داند: توقفی در برابر بداهت‌های جهان. این وقفه در نگاه اول امری ذهنی به نظر می‌رسد، اما همین مکث، ادراک را از سطح خودکار به سطح آگاهانه منتقل می‌کند. لحظه‌ای که سوژه به خودِ دیدن یا شنیدن می‌اندیشد، بدن او نیز درگیر می‌شود: تنفس کندتر می‌شود، میدان دید تمرکز می‌یابد، عضلات ریز چشم‌ها یا دست‌ها تنظیم می‌شوند.به‌این‌ترتیب، تأمل نه‌تنها کنشی شناختی، بلکه رخدادی حسی است — نوعی «مادی شدنِ اندیشیدن».۲. از تفکر به حس: میانجی‌گری زباندر ادبیات و روایت، زبان همان جایی است که تأمل به کنش بدل می‌شود. وقتی راوی درباره‌ی دیدن چیزی تأمل می‌کند («خط سفید را می‌بیند و ناگهان به فکر می‌افتد که چرا سفید؟»)، در واقع عملِ زبان، عملِ دیدن را تکرار و تقویت می‌کند. واژه‌ها خود حامل انرژی حسی‌اند: «سفید» نه فقط یک رنگ، بلکه یک تجربه‌ی نوری است.زبان در این معنا «عضو حسی دوم» است. تأمل زبانی، ادراک را به‌جای مهار کردن، فشرده و ملموس می‌کند — همان‌گونه که در سبک‌های پدیدارشناسانه یا نوواقع‌گرا (مثل بنجامین، روب-گری‌یه یا بیکر) می‌بینیم.۳. لحظه‌ی تبدیل: از سکون ذهنی به کنش بدنیدر سطح وجودی، لحظه‌ای وجود دارد که ذهن، دیگر در خود نمی‌ماند و به بیرون می‌جهد؛ مثل وقتی که اندیشه در بدن رسوب می‌کند. این همان لحظه‌ای است که «تأمل» به «کنش حسی» تبدیل می‌شود.در داستان، این تبدیل می‌تواند از طریق جزئیات کوچک رخ دهد:راوی در فکر فرو می‌رود و در همان حال، بخار چای را بو می‌کشد.شخصیتی به خط عابر خیره می‌شود و حس سردی رنگ سفید زیر کفش را درک می‌کند.در این لحظه، حس جایگزین نتیجه‌گیری می‌شود؛ بدن به‌جای ذهن پاسخ می‌دهد.۴. درام پدیدارشناختی: کنش بدون کنشادبیات مدرن، به‌ویژه در آثار بکت یا وولف، نشان داده است که بزرگ‌ترین کنش‌ها در سطح حسی و جزئی اتفاق می‌افتند. در این نوع روایت‌ها، تأمل دیگر توقف نیست بلکه خودِ حرکت است.تجربه، نه از تصمیم بلکه از ادراک مداوم جزئیات ساخته می‌شود.بدن، میدانِ بروز اندیشه می‌شود:او به بخار نگاه کرد، اما بخار هم به او نگاه کرد.این جابه‌جاییِ فاعل و مفعول، یعنی ذهن و بدن، نقطه‌ای‌ست که تأمل به کنش حسی بدل می‌شود.نتیجه‌ ...در جهان پدیدارشناختی، هر تأمل اصیل، در نهایت خود را در حس متجلی می‌کند. اندیشه، اگر تنها بماند، مفهومی است؛ اما وقتی در سطح بدن، زبان، یا فضا رخ می‌دهد، بدل به تجربه می‌شود.در روایت نیز همین‌گونه است: تأمل وقتی به کنش حسی بدل می‌شود که زبان بتواند اندیشه را لمس‌پذیر کند — نه از راه تفسیر، بلکه از راه حضور جزئیات.در این‌جا، تفکر دیگر «در باره‌ی چیزها» نیست؛ خودِ چیزها فکر می‌کنند، و بدن، ابزار بیان آن‌ها می‌شود.</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 10:05:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قمار نوشتن ✍️</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%EF%B8%8F-isomjvhk5gqb</link>
                <description>«قمار نوشتن» کتابی است که در آن مولف با عده ای از بزرگان ادبیات معاصر جهان در باب نوشتن به گفت وگو نشسته است. گفتگوها در این اثر از گونه‌ای دیگر است.مؤلف در پرده برداشتن از زوایای پنهان سفر درونی این نویسندگان و مخاطراتی که در راه رسیدن به نوشتاری اصیل پیش رو داشته‌اند، توفیق یافته است.</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 12:16:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروپاشی روایت، فروپاشی جهان ...</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-h0lgnubypluc</link>
                <description>فرشته اشتری ✍تحلیل رمان &quot;سفیدبرفی&quot; اثر دونالد بارتلمی: فروپاشی روایت، فروپاشی جهاندونالد بارتلمی در سفیدبرفی، بازنویسی پست‌مدرنی از افسانه‌ی کلاسیک برادران گریم ارائه می‌دهد. جهانی که بارتلمی ترسیم می‌کند، جهانی است تکه‌تکه، چندصدا، بی‌ثبات و ناآشنا؛ جهانی که نمی‌توان آن را در قالب یک روایت منسجم و کلان تعریف کرد. در چنین فضایی، چه ابزاری بهتر از به آتش کشیدن یک افسانه‌ی آشنا و منسجم برای بازنمایی این آشفتگی؟سفیدبرفی نه تنها انتظار سنتی ما از داستان را به چالش می‌کشد، بلکه نشان می‌دهد چگونه روایت‌های فرهنگی، دروغ‌ها و کلیشه‌ها را بازتولید کرده‌اند. در اینجا، فرم به محتوا تبدیل می‌شود: تکه‌تکه شدن روایت، فقط در نحوه‌ی گفتن داستان نیست، بلکه خود موضوع داستان است. چگونه می‌توان جهانی نامنسجم را در یک خط راست تعریف کرد؟رمان سفیدبرفی همچون کلاژی از تکه‌های پراکنده ساخته شده که وظیفه‌ی دوختن این وصله‌ها بر عهده‌ی خواننده‌ای است فعال، شکاک، و آشنا به &quot;شنا&quot;؛ شنا بر خلاف جریان آب راکد باورهای تثبیت‌شده.بارتلمی با وارونه‌سازی و بازی با افسانه‌ای آشنا، اعتراض خود را به روایت‌های رسمی، داستان‌های بی‌سوال، و قدرت‌های روایتگر چون دولت، دین، پدرسالاری و سنت بیان می‌کند. سفیدبرفی تبدیل به سندی از فروپاشی یک باور جمعی می‌شود. خودِ فرم تکه‌تکه‌ی رمان، بیانگر این فروپاشی است: تکه‌هایی که معنا می‌آفرینند و در همان حال آن را نابود می‌کنند. این انتخاب، پشتوانه‌ای زیبایی‌شناسانه و فلسفی از پست‌مدرنیسم دارد.کلاژ بارتلمی ترکیبی است از گفتگوها، نامه‌ها، فهرست‌ها، پرسشنامه‌های آماری، و سوالات بی‌پاسخ، بی‌آنکه راوی مرکزی و قابل اعتمادی وجود داشته باشد. روایت چندصدایی است: گاه صدای سفیدبرفی، گاه یکی از هفت مرد، گاه پاول، و گاه نویسنده‌ای خیالی که با خواننده بازی می‌کند.زبان در سفیدبرفی، ابزار ساده‌ی انتقال معنا نیست؛ خود زبان، مسئله است: مملو از تصنع، تکرار، کلیشه و حتی خرابکاری عمدی در نحو و معنا. بارتلمی فریاد می‌زند: ببینید، حتی زبان هم قابل اعتماد نیست! او مرز بین نویسنده، راوی و خواننده را از بین می‌برد و بی‌ثبات می‌کند.شخصیت‌های سفیدبرفی برخلاف نسخه‌ی کلاسیک، سردرگم و متناقض‌اند؛ بیشتر به پرسوناهایی شبیه‌اند تا شخصیت‌هایی کامل. این تکه‌تکه بودن صرفاً زیبایی‌شناختی نیست، بلکه موضع‌گیری علیه ساختارهای تثبیت‌شده‌ی روایی است. داستان‌های شیرین و بی‌سوال جای خود را به روایاتی داده‌اند که قدرت‌های سنتی را به چالش می‌کشند.بارتلمی سفیدبرفی را از یک افسانه‌ی کودکانه به روایتی سرد، بی‌احساس و فلسفی بدل می‌کند. شخصیت سفیدبرفی، فردی مدرن، متفکر، گرفتار بحران هویت و درگیر با انتظارات فرهنگی و جنسی است. کوتوله‌های داستان نیز به جای موجودات جادویی، کارگران صنعتی‌اند: ملال‌زده، بی‌احساس، و نمایندگان ابعاد ذهن مدرن چون اضطراب، انفعال، وسواس و بی‌معنایی.بارتلمی به تناقضات دنیای مدرن حمله می‌کند: تمیزی و سکس در روایت او بی‌ارتباط ولی به طرز جدی مطرح می‌شوند، و همین تناقض، خواننده را به تفکر وا می‌دارد. میل جنسی در این داستان، ابزاری است برای نمایش انزوای انسان مدرن. جمله‌ی ساده‌ی «چی از دنیا می‌خوایم؟ تمیزی؟ یا سکس؟ یا لااقل سکس تمیز؟» لبریز از طنز سیاه و لایه‌های معنایی است.طرح کلی رمان در طول متن شکل نمی‌گیرد؛ بلکه در تک‌تک جملات جاری است. سفیدبرفی بدل به ترکیبی دارویی برای رفع یبوست از سنت‌گرایی می‌شود. بارتلمی با تغییر جایگاه کلمات و عبارات، دنیایی ناپایدار و شکسته ترسیم می‌کند که زیبایی‌شناسی سنتی را به چالش می‌کشد. او از آینه به عنوان نماد سلطه‌ی زیبایی‌شناسی جامعه بهره می‌گیرد.کارگران داستان (بیل کوین، ادوارد، هیوبرت، هنری و دن) نه کوتوله‌های جادویی که کارگران صنعتی بی‌تمایز و بی‌احساس‌اند. ملال آن‌ها تصویری از ذهن مدرن است: پر از اضطراب، وسواس، میل بی‌ثمر و بی‌معنایی. آن‌ها بیش از آنکه از سفیدبرفی مراقبت کنند، خود نیازمند مراقبت‌اند.کدهای روایی بارز در رمان عبارتند از:بینامتنیتبازی با زبانتکه‌نویسی و کلاژابهام و عدم قطعیتنقد سرمایه‌داریروایت‌شکنیبازاندیشی در جنسیت، میل و بحران هویتبارتلمی با شکستن دیوار چهارم، خواننده را به دل روایت می‌کشد و دغدغه‌های پوچ انسان مدرن را در برابرش می‌گستراند. درون‌مایه‌های اصلی سفیدبرفی شامل بی‌معنایی ارتباطات انسانی، شک و تردید به حقیقت و روایت، نقد فرهنگ مصرف‌گرایی و پارودی افسانه‌هاست.همان‌طور که بارت در لذت متن می‌گوید:«روایت، زمانی که خودآگاه از ساختار خود شود، دیگر نمی‌تواند ساده باشد؛ لذت از روایت جای خود را به خستگی از تکرار فرم‌ها می‌دهد.»و هرچند می‌توان بسیار بیش‌تر درباره‌ی این رمان گفت، اما...پایان!</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 13:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیچارگی یا آگاهی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-d5hmmakdeiz6</link>
                <description>✍️ یادداشتی برای سفیدبرفی پست‌مدرن بارتلمی که روی سفید‌برفی برادران گریم را سیاه کرد!اگر گریم‌ها به روایت به‌مثابه پناهگاه فرهنگی و اخلاقی می‌نگریستند، بارتلمی روایت را به میدان شک، تخریب و آگاهی بدل می‌سازد.بیچارگی یا آگاهی؟روایت کلاسیک سفیدبرفی، نماینده‌ی ادبیاتی‌ست که در خدمت انسجام فرهنگی، اخلاقی و زبانی‌ست، روایت بارتلمی، همان داستان را به صحنه‌ی فروپاشی اسطوره‌ها، زبان، فرم و معنا بدل می‌کند. این فروپاشی، نوعی بیچارگی ادبی است – اما نه بیچارگی در برابر فقدان، بلکه بیچارگی‌ای که خود، آگاهی تازه‌ای می‌سازد: آگاهی به ساختگی بودن اسطوره‌ها، نقش‌ها و حقیقت‌هایی که زمانی قطعی پنداشته می‌شدند.بارتلمی فرم روایی را از اساس تخریب می‌کند تا نشان دهد جهان مدرن، فاقد انسجام روایی و شخصیتی است. به‌جای داستانی برای کودکان، با پاره‌متنی مواجهیم که برای بزرگسالان سردرگم ساخته شده است.✅ در حاشیه‌ی سفید برفییادداشت نهایی👈 به‌زودیفرشته اشتری</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 16:21:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابهای عوضی!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%88%D8%B6%DB%8C-cllgyzr1bwqt</link>
                <description>کتاب‌های عوضی که خوانده‌ایم!بعضی کتاب‌ها هستند که وقتی می‌خوانی‌شان، حس می‌کنی نویسنده در لحظه‌ی نوشتن یا خواب بوده، یا به ناشر بدهی داشته. کتاب را می‌بندی، به سقف خیره می‌شوی و با خودت می‌گویی: «من این همه صفحه رو خوندم که چی؟»همان کتابی که پشت جلدش نوشته بود: «شاهکاری شگرف در ادبیات معاصر» و تو را یاد معلم انشای راهنمایی‌ات انداخت که به هر انشایی که فقط نقطه‌گذاری داشت، می‌گفت: «عالی بود، برو چاپ کن!»کتاب‌هایی که پر از کلمات قلنبه‌سلنبه‌اند، آن‌قدر که گاهی احساس می‌کنی یک دیکشنری در حال قی کردن روی مغزت است. یا آن رمان‌هایی که قرار بود راز هستی را فاش کنند، اما فقط راز بی‌خوابی شبانه‌ات را کشف کردند.با این حال، ما هنوز می‌خوانیم. چرا؟ چون هنوز امید داریم. چون هنوز فکر می‌کنیم شاید صفحه‌ی بعدی، فصل بعدی، یا شاید کتاب بعدی، آن «یکی» باشد—همان که راست بگوید، راست بنویسد، و راست به دلمان بنشیند.اما تا آن روز... همچنان به خواندن کتاب‌های عوضی ادامه می‌دهیم.</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 16:12:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کجا بفهمیم کتابی که می‌خوانیم سوالی را مطرح می‌کند یا پاسخ به پرسشی مهم است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-meormax6glmm</link>
                <description>برای اینکه بفهمیم یک کتاب (مخصوصاً کتاب داستانی یا فلسفی) «سوالی مطرح می‌کند» یا «پاسخی می‌دهد»، می‌توانیم به چند نشانه‌ی محتوایی و فرمی توجه کنیم:1. به لحن و موقعیت‌ شخصیت‌ها توجه کن:اگر شخصیت‌ها دچار تردید، درگیری درونی، یا بن‌بست‌های اخلاقی و فکری هستند، احتمالاً کتاب در حال طرح پرسش است.اگر شخصیت‌ها به سمت یک راه‌حل روشن حرکت می‌کنند یا دیدگاه خاصی را تأیید می‌کنند، احتمالاً کتاب پاسخ می‌دهد.2. بررسی پایان‌بندی:اگر پایان باز باشد، یا پایانی باشد که تفسیربردار و مبهم است، معمولاً پرسش‌محور است.اگر پایان نتیجه‌گیری روشنی داشته باشد، مثلاً «انسان باید...» یا «این شیوه زندگی اشتباه است...»، نشانه‌ی پاسخ‌دهی است.3. تحلیل لحن نویسنده (راوی یا زبان):زبان طعنه‌آمیز، متضاد، یا نسبی‌گرایانه معمولاً پرسش‌گر است.زبان قطعی، قضاوت‌گر، یا آموزشی معمولاً پاسخ‌دهنده است.4. نگاه به ساختار داستان یا مقاله:اگر ساختار بر پایه‌ی تضادها، دیالوگ‌ها، یا برخورد چند دیدگاه مختلف بنا شده باشد، پرسشی است.اگر فقط یک زاویه دید یا تحلیل در متن غالب باشد، پاسخ‌دهنده است.5. نیت و ژانر اثر را در نظر بگیر:آثار فلسفی، پست‌مدرن، یا اگزیستانسیالیستی بیشتر دنبال طرح پرسش‌اند.آثار تعلیمی، مذهبی، یا کلاسیکِ اخلاق‌مدار بیشتر تمایل به پاسخ دادن دارند.فرشته اشتریhttps://t.me/GARSE_literature</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 16:11:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افول زیبایی‌شناسی داستانی</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D8%A7%D9%81%D9%88%D9%84-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-v7r4chkvpwxf</link>
                <description>بی‌رمقی در روایت: بررسی پدیده‌ای در افول زیبایی‌شناسی داستانییکی از شاخصه‌های بحران در روایت معاصر، پدیده‌ی «بی‌رمقی» است؛ حالتی که در آن روایت نه بر اساس کشف، تعلیق، یا پویایی درونی شخصیت‌ها، بلکه بر مبنای تکرار الگوهای آشنا و فقدان خطر در مسیر داستانی شکل می‌گیرد. این پدیده، که در بستر تولید انبوه روایت‌های ادبی، سینمایی و سریالی به چشم می‌خورد، نشانه‌ای از تهی‌شدن روایت از کنش حقیقی و افول زیبایی‌شناسی آن است.ژان بودریار در این‌باره هشدار می‌دهد که «ما در دوران بازنمایی‌های بی‌پایان زندگی می‌کنیم؛ جایی که داستان‌ها نه حامل معنا، که فقط شبیه معنا هستند.» این نگاه، به‌روشنی بیانگر آن است که روایت‌های بی‌رمق، اغلب در سطح بازنمایی می‌مانند و عمق تجربی یا معنایی ندارند.در روایت‌های بی‌رمق، عناصر ساختاری چون پیرنگ، شخصیت‌پردازی، و فضاسازی، در خدمت تأیید پیش‌فرض‌های مخاطب قرار می‌گیرند، نه به چالش کشیدن آن‌ها. چنین آثاری معمولاً مبتنی‌اند بر قهرمانان کلیشه‌ای، پایان‌های قابل‌پیش‌بینی، و تعلیق‌های مصنوعی. روایت به جای آن‌که کنشی زنده و جست‌وجوگر باشد، بدل می‌شود به بازتولید فرم‌هایی آشنا و آزموده‌شده. رولان بارت در لذت متن می‌نویسد: «روایت، زمانی که خودآگاه از ساختار خود شود، دیگر نمی‌تواند ساده باشد؛ لذت از روایت جای خود را به خستگی از تکرار فرم‌ها می‌دهد.»این نوع از روایت، مخاطب را نه با پرسش بلکه با پاسخ مواجه می‌سازد. در نتیجه، تجربه‌ی روایی به امری مصرفی و گذرا تقلیل می‌یابد. همان‌گونه که تادوروف در تحلیل‌های خود از روایت کلاسیک اشاره می‌کند، داستان باید از تعادل به بی‌تعادلی و سپس بازگشت به تعادل حرکت کند؛ اما در روایت بی‌رمق، این بی‌تعادلی آن‌قدر سطحی یا صوری‌ست که توان ایجاد تأثیر پایدار را ندارد.فردریک جیمسون نیز در تحلیل پست‌مدرنیسم می‌نویسد: «پست‌مدرنیسم نشانگر لحظه‌ای است که دیگر نمی‌توانیم داستان را جدی بگیریم، چون داستان به خودی خود تبدیل به یک کالا شده است.» این نگاه، ماهیت مصرفی روایت بی‌رمق را به‌درستی توضیح می‌دهد؛ داستان‌هایی که برای مصرف سریع ساخته شده‌اند، نه برای ماندگاری یا تأمل.در نهایت، بی‌رمقی در روایت را باید نه صرفاً یک ضعف تکنیکی، بلکه نشانه‌ای از بحران در شیوه‌ی مواجهه‌ی ما با جهان و روایت‌پذیری آن دانست. ژیل دلوز در منطق معنا تأکید می‌کند که «روایت زمانی خسته‌کننده می‌شود که خطوط پروازش بسته شود، زمانی که دیگر جهشی به سمت ناآشنا در کار نباشد.» ادبیاتی که خطر نمی‌کند، صرفاً بازتاب وضع موجود است؛ و وضع موجود، همیشه فاقد تخیل است.بی‌رمقی در روایت زمانی پدید می‌آید که قصه دیگر میل به کشف ندارد، بلکه صرفاً می‌خواهد تأیید کند. تأییدِ آنچه از پیش معلوم است: قهرمان پیروز می‌شود، عشق سرانجام به وصال می‌رسد، یا فاجعه دقیقاً همان‌طور رخ می‌دهد که انتظارش را داریم.در چنین روایت‌هایی، خطر حذف می‌شود، تعلیق تقلیدی است، و شخصیت‌ها بیش از آنکه زندگی کنند، &quot;نقش&quot; بازی می‌کنند. آن‌ها بیشتر پاسخ‌اند تا پرسش. داستان نه زنده است، نه زخمی؛ صرفاً یک خط صاف است، شاید رنگ‌شده، اما بی‌نبض.بی‌رمقی می‌تواند حاصل تکرار کلیشه‌ها باشد، یا انتخاب زبان یکنواخت، یا حتی ساختاری که چنان شسته‌رفته است که جای هیچ لغزشی—هیچ خطری—ندارد. این روایت‌ها نه تأثیر می‌گذارند و نه باقی می‌مانند؛ چون چیزی برای لرزاندن ندارند.ادبیات، اگر زنده باشد، باید خطر کند. باید ندانیم دقیقاً چه می‌شود. اگر همه چیز از پیش معلوم باشد، دیگر چرا بخوانیم؟فرشته اشتری </description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 11:28:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ی مدرن با کنج کلاسیک!   آیا در آثار مدرن و پست‌مدرن، خبری از کلاسیک‌ها هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA-xb2ldz5zy69d</link>
                <description>در آثار مدرن و پست‌مدرن، ارجاعات و تأثیرات زیادی از آثار کلاسیک وجود دارد، هرچند که این تأثیرات اغلب به صورت نقد یا دگرگونی در ساختار و مفاهیم ظاهر می‌شود.در مدرنیسم: نویسندگان مدرن مانند جیمز جویس، فاکنر و ای.ام. فورستر به طور مستقیم یا غیرمستقیم از آثار کلاسیک استفاده کرده‌اند. برای مثال، در رمان &quot;اولیس&quot; جویس، ارجاعاتی به اودیسه هومر دیده می‌شود. جویس با استفاده از ساختار و تم‌های کلاسیک، داستان خود را در قالبی مدرن و پیچیده ارائه می‌دهد. همچنین، نویسندگان مدرن از روایت‌های چندگانه، زمان غیرخطی و تحلیل عمیق ذهنی شخصیت‌ها استفاده کردند که گاهی به نحوی به نوعی تحریف یا تحول در میراث کلاسیک اشاره دارد.در پست‌مدرنیسم: نویسندگان پست‌مدرن، مانند توماس پینچن، دونالد بارتلمی و خورخه لوئیس بورخس، نه تنها از آثار کلاسیک بهره‌برداری می‌کنند بلکه آن‌ها را به چالش می‌کشند و گاه به آن‌ها به شکل پارودی یا بازنویسی‌های غیرمنتظره می‌پردازند. در آثار پست‌مدرن، مرز بین ارجاعات به آثار کلاسیک و بازی با این آثار محو می‌شود. به عنوان مثال، بارتلمی در &quot;برف سفید&quot; (Snow White) با استفاده از داستان‌های کلاسیک، ساختار و هنجارهای روایت را در هم می‌شکند و به نوعی از دنیای کلاسیک فاصله می‌گیرد، اما همچنان از آن‌ها به عنوان نقطه شروع استفاده می‌کند.در مجموع، در آثار مدرن و پست‌مدرن، کلاسیک‌ها نه تنها به عنوان منبع الهام، بلکه به عنوان موضوعاتی برای نقد، بازنگری و حتی بازی با مفاهیم مورد استفاده قرار می‌گیرند. این روند نشان‌دهنده رابطه‌ای پیچیده و چندلایه میان گذشته و حال در ادبیات است.فرشته اشتری </description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 13:53:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا دنیای داستانی بارتلمی جهان‌شمولی کمتری دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-nep4lu9evjcm</link>
                <description>اگر منظور از «جهان‌شمولی کمتر» این باشد که آثار دونالد بارتلمی (Donald Barthelme) به دلیل سبک خاص، طنز پست‌مدرن، ارجاعات بینامتنی، و زبان بازی‌محورش کمتر درک‌پذیر یا هم‌ذات‌پندارانه برای مخاطبان جهانی‌اند، می‌توان گفت: تا حدی بله.بارتلمی عمدتاً در بستر فرهنگی خاصی می‌نویسد—آمریکای پس از جنگ، فرهنگ مصرف‌گرایی، رسانه، و ادبیات مدرن غربی—و آثارش مملو از ارجاع به هنر مدرن، فلسفه، اسطوره، و روایت‌های فروپاشیده‌اند. این ویژگی‌ها می‌توانند برای خواننده‌ای که با این زمینه‌ها آشنایی ندارد، نوعی بیگانگی ایجاد کنند.اما از سوی دیگر، جهان‌شمولی را می‌توان به شکل دیگری تعریف کرد:اگر جهان‌شمولی را توانایی داستان در بازتاب تجربه‌های انسانی همچون تنهایی، بی‌معنایی، یا اضطراب وجودی بدانیم، آنگاه آثار بارتلمی هم به‌نوعی جهان‌شمول‌اند—گرچه نه به سبک کلاسیک یا رئالیستی، بلکه در فرم‌های شکسته، طنزآمیز، و گاه کابوس‌وار.بارتلمی به‌دنبال جهان‌شمولی نیست، بلکه به‌دنبال بازنمایی ذهن مدرن و بحران‌های معنایی‌ست. او عمداً از جهانی‌شدن به معنای عام آن فاصله می‌گیرد و به تجربه‌ای خاص، بازی‌گونه و در عین حال فلسفی می‌پردازد.فرشته اشتری</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 16:09:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقایسه سبک دو غول پست‌مدرن!</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%AF%D9%88-%D8%BA%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-yxiphedybucg</link>
                <description>هر دو نویسنده با فرم‌های کلاسیک داستان‌نویسی وداع کرده‌اند، اما با رویکردهایی کاملاً متفاوت نوشته‌اند.۱. زبان و ساختاربکت به مینیمالیسم زبانی و تهی‌سازی فرم گرایش دارد؛ او به‌تدریج از زبان هم صرف‌نظر می‌کند (مثلاً از در انتظار گودو تا نه من).بارتلمی برعکس، به زبانی تکه‌تکه، متورم، و پُر از بازی‌های زبانی و ارجاعات وابسته است. او زبان را به‌جای آن‌که فروبکاهد، دچار انفجار و شوخ‌طبعی می‌کند.۲. طنز و جهان‌بینیبکت طنز تلخ و اگزیستانسیالیستی دارد؛ طنزی که از بی‌پناهی و تکرار تهی برمی‌آید. جهان بکت تاریک، بی‌معنا و خالی از امید است.بارتلمی هم بی‌معنایی را می‌پذیرد، ولی از دل آن نوعی بازیگوشی، شوخی با فرم و معنا، و طنز پست‌مدرن می‌سازد.۳. جهان‌شمولیبکت با وجود سبک دشوارش، تجربه‌هایی بنیادین انسانی را نشانه می‌گیرد: تنهایی، مرگ، گذر زمان، انتظار، خاموشی. به همین دلیل آثارش—even if abstract—در سطحی عمیق، جهان‌شمول‌اند.بارتلمی بیش‌تر دغدغه‌ی فرهنگ معاصر غرب دارد. او به نشانه‌ها، رسانه‌ها، و بازنمایی‌های مدرن حمله می‌کند. جهانش بیشتر «محلی» (درون تمدن مدرن) است، نه کیهانی یا وجودی.بکت به جهان‌شمولی هستی‌شناختی نزدیک است، بارتلمی به خاص‌گرایی فرهنگی و زبان‌شناختی.به‌عبارتی، بکت تجربه‌ی تهی انسان را می‌کاود، بارتلمی تهی بودن زبان و روایت را.#ساموئل_بکت #دونالد_بارتلمیفرشته اشتری</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 16:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا متن در رمان سفید برفی اثر بارتلمی تکه‌تکه روایت شده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dspiw75lvybi</link>
                <description> چرا متن در رمان سفید برفی اثر بارتلمی تکه‌تکه روایت شده است؟ واژه‌ی fragmentation به‌معنای پاره‌پاره شدن، تکه‌تکه شدن یا گسستگی است.در ادبیات، به‌ویژه در ادبیات مدرن و پست‌مدرن، این اصطلاح اشاره دارد به:شکستن روایت پیوسته:داستان دیگه خطی و منظم پیش نمی‌ره.پرش‌های زمانی، زاویه دیدهای متعدد، سکوت‌ها و بریدگی‌های ناگهانی داریم.تکه‌تکه شدن زبان:جملات نیمه‌کاره، بازی‌های زبانی، تکرار بی‌معنا، یا زبان پر از اصطکاک و ناهماهنگی.شکستن انسجام شخصیت:شخصیت‌ها هویت یکپارچه ندارند، ممکنه خودشان را نشناسند یا با خودشان در تناقض باشند.چندصدایی و چندرگه‌گی متن:ترکیب فرم‌های مختلف در یک اثر: نامه، گزارش، پرسشنامه، گفتگو، روایت ذهنی، نقل قول...مثل کاری که بارتلمی، بکت، یا حتی گلشیری گاهی انجام می‌دن.حالاچرا fragmentation مهمه؟چون:نشونه‌ی بی‌اعتمادی نویسنده به ساختارهای سنتیه.بازتابی از فروپاشی معنای جهان مدرنه.راهی برای دعوت از خواننده به مشارکت فعال در ساخت معناست.</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 16:04:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بکت بخوانیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-tkpxyhkmlheh</link>
                <description>چرا بکت بخوانیم؟۱. برای تجربه‌ی «بی‌معنایی» در اوج معنابکت، مخصوصاً در نمایشنامه‌هایی مثل در انتظار گودو، ما را وارد دنیایی می‌کند که هیچ‌چیز در آن قطعی نیست. اما همین ناپایداری، سؤالات عمیقی درباره‌ی انسان، امید، انتظار، زمان، و زبان در ذهن می‌نشاند.۲. او زبان را می‌شکند تا واقعیت را آشکار کنددر دنیای بکت، زبان دیگر ابزار ارتباط نیست. بیشتر وقت‌ها زبان مانعی‌ست! شخصیت‌هایش زیاد حرف می‌زنند اما کمتر چیزی می‌گویند. همین پارادوکس، ما را وادار می‌کند به قدرت، ضعف و پوچی زبان فکر کنیم.۳. بکت ساده نمی‌نویسد، اما با کمترین‌ها می‌نویسداو مینیمالیست است. شخصیت‌ها، مکان‌ها و وسایل کم‌اند. اما همین فضاهای خالی، تأثیرگذارترند. می‌توان گفت: بکت با سکوت حرف می‌زند.۴. خواندن بکت، آینه‌ای‌ست برای دیدن اضطراب انسان معاصراگر در دنیای امروز احساس بی‌ثباتی، بی‌معنایی، یا تکرار ملال‌آور روزمره داری، بکت به طرز عجیبی شبیه تو فکر کرده… فقط با لحنی خشک، طناز و گاه ترسناک.۵. چون بکت، رنج را به طنز تبدیل می‌کندطنز او تلخ و فلسفی‌ست. می‌خندیم، اما بعدش مکث می‌کنیم: «به چی خندیدیم؟» این توانایی نادر، خواندن آثارش را هم لذت‌بخش و هم عمیق می‌کند.#ساموئل_بکت</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 16:02:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌رود به کبوترها دانه بدهد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%87%D8%AF-kq1tdloqiuem</link>
                <description>درباره سبک نوشتاری بهومیل هرابالبهومیل هِرابال (Bohumil Hrabal)، نویسندهٔ مشهور اهل چک، به سبک منحصربه‌فردی در نویسندگی معروف است که می‌توان آن را ترکیبی از رئالیسم، طنز سیاه، جریان سیال ذهن، و روایت‌های محاوره‌ای دانست. چند ویژگی مهم در آثار او:۱. نثر پرشتاب و طولانی (جریان سیال ذهن)هرابال به نوشتن جملات بلند و پُر از جزئیات معروف است که گاه بدون نقطه‌گذاری‌های معمول ادامه می‌یابند. این سبک که به &quot;پروتئین زبان&quot; معروف است، خواننده را در جریان بی‌وقفه‌ای از افکار، توصیفات، و گفتگوها غرق می‌کند.۲. استفاده از زبان محاوره‌ای و عامیانهاو زبان گفتاری مردم عادی را وارد ادبیات کرد و از اصطلاحات و دیالوگ‌های کوچه و بازار در آثارش بهره گرفت. همین امر باعث شد داستان‌هایش زنده و ملموس به نظر برسند.۳. طنز تلخ و پوچ‌گراییهرابال، مانند بسیاری از نویسندگان اروپای شرقی در دوران حکومت کمونیستی، به طنز سیاه و نگاه پوچ‌گرایانه به زندگی گرایش داشت. او با زبانی طنزآمیز، اما گزنده، به توصیف شرایط اجتماعی و سیاسی می‌پرداخت.۴. شخصیت‌های عجیب و غریبدر آثار هرابال اغلب با شخصیت‌هایی نامتعارف، تنها، یا شکست‌خورده مواجه می‌شویم که در عین حال، نوعی جذابیت و شوخ‌طبعی دارند. او انسان‌های عادی و به‌ظاهر کم‌اهمیت را به قهرمانان داستان‌هایش تبدیل می‌کند.۵. روایت‌های مبتنی بر تجربه‌های شخصیبسیاری از داستان‌های او بر پایهٔ خاطرات، مشاهدات و تجربیات واقعی‌اش شکل گرفته‌اند. برای مثال، رمان «تنهایی پرهیاهو» (Too Loud a Solitude) بازتابی از دوران کاری او در یک کارخانه بازیافت کاغذ است.۶. نگاه انتقادی به قدرت و ایدئولوژیهرابال با وجود آنکه مستقیماً سیاسی نمی‌نوشت، در آثارش نوعی نقد زیرپوستی به نظام‌های توتالیتر و سرکوبگر دیده می‌شود. او با استفاده از طنز و استعاره، چالش‌های زندگی در رژیم کمونیستی را به تصویر می‌کشید.نمونه‌ای از آثار مهم او«قطارهای تحت نظر» (Closely Watched Trains) – تصویری طنز و تراژیک از جنگ جهانی دوم«تنهایی پرهیاهو» – داستانی فلسفی دربارهٔ یک کارگر کتاب‌باز که در میان توده‌ای از کاغذهای بازیافتی غرق شده است«ضیافت» (I Served the King of England) – روایتی طنزآمیز از زندگی یک پیشخدمت که با جاه‌طلبی‌هایش مسیرهای غیرمنتظره‌ای را طی می‌کندسبک هرابال را می‌توان ترکیبی از ادبیات مدرن، رئالیسم جادویی، و تأثیراتی از نویسندگانی چون فرانتس کافکا و جیمز جویس دانست.هرابال شخصا می‌گفت که آثارش را در واقع ابداع نمی‌کند و کارش صرفاً جمع آوری دیده‌ها، یادها و تجربه‌هایش از آدم‌ها و اتفاق‌های جالب  (غریب ) و ساختن کلاژی است از آنها.هنر هرابال یا مشخصه بارز کارش آمیختن ظریف و با مهارت و بدون درز و مرز ادبیات و دانش کلاسیک با با فرا واقعیات (سورئال)، طنزی خاکی و لودوار( و گاهی سیاه )با عمیق‌ترین اندوهای فلسفی، زندگی روزمره با یک جور پوچی اگزیستانسیالیستی، ملاحظات پرغنای شاعرانه ‌ی نادر و ظریف با زمخت‌ترین احوال آدم‌های جوامع روزمره، حرف‌های میخانه‌ای با بحث‌های بسیار سطح بالای روشنفکرانه و در نهایت یک گواهی نافذ و پایدار بر تاریخ معنوی معاصرش با لبخندی دیرباور و دوستدار، با نومیدی و شک ناشی از دانستن ...این همه در نوشته‌های او جریان زلال و طبیعی و سرشار از زندگی شادخوارانه‌ای دارد که گاهی به قولی واقعاً به معجزه کلام نزدیک می‌شود.</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Wed, 26 Mar 2025 01:03:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الیت‌های ادبی</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-jpsydfrtup5d</link>
                <description>الیت‌های ادبی: الیت‌های ادبی به گروهی از نویسندگان، منتقدان و روشنفکرانی گفته می‌شود که در فضای فرهنگی و ادبی، جایگاهی ممتاز دارند و معمولاً تعیین‌کنندهٔ معیارهای ادبی یک جامعه محسوب می‌شوند. این افراد، چه به دلیل جایگاه اجتماعی، دانش عمیق، دسترسی به منابع فرهنگی یا توانایی تأثیرگذاری بر گفتمان عمومی، نقش کلیدی در هدایت و شکل‌دهی به ادبیات دارند.۱. ویژگی‌های الیت‌های ادبیالف) نفوذ فرهنگی و فکریالیت‌های ادبی معمولاً تأثیر مستقیمی بر گفتمان‌های فرهنگی و ادبی دارند. آن‌ها به‌واسطهٔ تألیف کتاب‌ها، مقالات، نقدهای ادبی و تدریس در دانشگاه‌ها می‌توانند جریان‌های فکری و ادبی را هدایت کنند.ب) تسلط بر زبان و فرم‌های ادبیاین گروه به دلیل آشنایی عمیق با زبان، سبک‌های مختلف ادبی و تاریخ ادبیات، توانایی نوآوری و خلاقیت در نوشتار را دارند. آن‌ها اغلب به‌عنوان معیارسازان زبانی نیز شناخته می‌شوند.ج) نقش‌آفرینی در نهادهای فرهنگیبسیاری از اعضای الیت‌های ادبی در نهادهایی مانند دانشگاه‌ها، مجلات ادبی، انتشارات معتبر، جشنواره‌های ادبی و جوایز فرهنگی نقش دارند و در فرایند ارزیابی و پذیرش آثار ادبی تأثیرگذارند.د) جهت‌دهی به ادبیات رسمی و جریان اصلیآن‌ها نه‌تنها در خلق ادبیات تأثیر دارند، بلکه با انتخاب و حمایت از آثار خاص، می‌توانند تعیین کنند که چه نوع ادبیاتی در یک جامعه برجسته و مطرح شود.۲. تفاوت الیت‌های ادبی با سایر گروه‌های ادبیالف) در برابر ادبیات عامه‌پسندادبیات عامه‌پسند معمولاً برای جذب گستردهٔ مخاطبان نوشته می‌شود و بیشتر جنبهٔ سرگرمی دارد، درحالی‌که الیت‌های ادبی به دنبال خلق آثار عمیق‌تر و ماندگارتر هستند.ب) در برابر ادبیات اقلیتنویسندگان اقلیت‌های ادبی ممکن است به حاشیه رانده شوند، درحالی‌که الیت‌های ادبی معمولاً جایگاه تثبیت‌شده‌ای دارند و اغلب از امکاناتی مانند حمایت دولتی یا جوایز ادبی برخوردارند.۳. نقد الیت‌های ادبیبا وجود نقش پررنگی که این گروه در شکل‌دهی به ادبیات دارند، برخی انتقادات نیز به آن‌ها وارد است:انحصارطلبی فرهنگی: برخی منتقدان معتقدند که الیت‌های ادبی با تعیین معیارهای سخت‌گیرانه، از ورود نویسندگان جدید یا سبک‌های متفاوت جلوگیری می‌کنند.دوری از جامعهٔ عمومی: آثار برخی از الیت‌های ادبی به دلیل پیچیدگی زبانی و محتوایی، برای عموم مردم دشوار و غیرقابل‌درک است.نقد از منظر دموکراتیزه شدن ادبیات: برخی بر این باورند که گسترش رسانه‌های دیجیتال، امکان خلق و انتشار آثار ادبی را برای گروه‌های بیشتری فراهم کرده و انحصار الیت‌های ادبی را کاهش داده است.۴. نمونه‌هایی از الیت‌های ادبی در جهان و ایراندر جهان: نویسندگانی مانند جیمز جویس، خورخه لوئیس بورخس، مارسل پروست و ولادیمیر ناباکوف به‌عنوان الیت‌های ادبی شناخته می‌شوند.در ایران: چهره‌هایی مانند صادق هدایت، جلال آل‌احمد، سیمین دانشور و محمود دولت‌آبادی از جمله نویسندگانی هستند که در مقاطع مختلف، جایگاهی ممتاز در ادبیات ایران داشته‌اند.الیت‌های ادبی نقش مهمی در حفظ، توسعه و هدایت ادبیات دارند. آن‌ها معیارهای زیبایی‌شناسی و فکری را تعیین می‌کنند و بر گفتمان‌های ادبی و فرهنگی تأثیر می‌گذارند. بااین‌حال، لازم است که تعامل خود را با جامعه حفظ کنند تا ادبیات از پویایی و ارتباط با واقعیت‌های اجتماعی بازنماند.فرشته اشتری</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Thu, 13 Feb 2025 15:29:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاژ صورت هنری قرن بیستم  ♻️ دونالد بارتلمی و نو کردن هنر داستان‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-lfhqh7imscad</link>
                <description>کلاژ، صورت هنری قرن بیستم دونالد بارتلمي از نويسندگان خلاق، برجسته و تأثيرگذار قرن بيستم امريكاست كه اصول داستان‌نويسي سنتي را كنار مي‌ گذارد و در اين عرصه شيوه‌اي نو و منحصربه فرد را مي‌آزمايد. او به گفته ريچارد گيلمن، «يكي از معدود نويسندگان امريكاست كه به جاي آن كه سعي كنند به اندوخته‌اي ... كه داستان‌نويسي بر روي هم انباشته مي‌كند چيزي بيفزايند، مي‌كوشند هنر داستان‌نويسي را نو كنند و وسعت بخشند»و او در داستان‌هايش دايما حد و مرز صورت‌هاي داستاني را فراتر مي‌برد. دونالد بارتلمي را نويسنده‌اي پست‌مدرن، سوررئاليست و تجربي توصيف كرده‌اند. او تحت تأثير ساموئل بكت قيد و بندهاي مربوط به طرح، صحنه و شخصيت‌پردازي سنتي را مردود مي‌داند و به جاي آن كه از كلاژهاي كلامي استفاده مي‌كند. تفكرات او در فلسفه پست‌مدرنيسم و اگزيستانسياليسم ريشه دارد. سبك اين نويسنده زاده قرابت تفكر او با انديشه متفكراتي چون بارت، سارتر، فوكو و دريداست. تأثير اين انديشه‌ها در درون‌مايه‌هاي آثار او مستتر است. وي از ديگر نويسندگان تجربي پيش از خود مثل جيمز جويس و خورخه لوئيس بورخس نيز تأثير عميقي مي‌پذيرد و همگام با نويسندگاني چون جان بارت، رابرت كوور، ناباكوف و كورت ونه‌ گات به بازي با صورت‌هاي داستاني،‌ زبان، بازنمايي‌ها و هنجارهاي تثبيت‌شده ادبي مي‌پردازد و سبك خاص خود را در داستان‌نويسي بنا مي‌نهد. وي در داستان‌هايش متن‌ها و ايماژهاي گوناگون را با هم در مي‌آميزد و نگاه خود را به زندگي با زبان طنز به تصوير مي‌كشد.طرح در داستان‌هاي بارتلمي هيچ شباهتي با طرح‌‌هاي خطي داستان‌هاي سنتي ندارد. برخلاف داستان‌هاي سنتي نمي‌توان در آثار بارتلمي به دنبال صحنه‌هايي بود كه توالي مشخصي را دنبال مي‌كنند، به نقطه اوج مي‌رسند و سپس در فرود داستان گره‌گشايي مي‌شوند. لوئيس گوردون مي‌گويد: «بارتلمي توالي زماني، طرح، شخصيت، زمان، مكان، دستور زبان، نحو، استعاره و تشبيه سنتي را و همچنين تمايز ديرينه بين واقعيت و داستان را مردود مي‌داند. آنچه در خلق و واقعيت كاربرد دارد ـ مثل زمان، مكان و ساختار زبان ـ در داستان‌هاي او دستخوش آشفتگي مي‌شود و زبان و دشواري‌هاي نهفته در كاربرد آن، به موضوع اصلي هنر وي تبديل مي‌شود». او معتقد است كه آثار بارتلمي هرگز بازتاب منظمي از يك جهان بيروني و پايدار نيستند و هيچ‌‌گاه چنين دنيايي را به تصوير نمي‌كشند. در واقع، بارتلمي در آثارش به ماهيت پراكنده و گسسته زندگي روزمره مي‌پردازد و نشان مي‌دهد كه زندگي امروز بشر تا چه حد به تل بزرگي از زباله شباهت دارد. بسياري از منتقدان، آثار او را بازنمايي زندگي دهه‌‌هاي آخر قرن بيستم مي‌دانند، دوراني مملو از جنگ و تبعيض،‌ و از همين رو به رغم وجود ساختارهاي عجيب و غرابت‌هايي كه در آثارش در برابر ديدگان خواننده قرار مي‌دهد، گاه او را نويسنده‌‌اي رئاليست نيز ناميده‌اند.از خصوصيات داستان‌هاي بارتلمي استفاده ار كلاژ (تكه‌گذاري) است. در واقع، شايد بتوان آثار او را يكي از بهترين نمونه‌هاي كلاژنويسي در ادبيات امريكا محسوب كرد. بارتلمي خود اذعان دارد كه از «آميختن تكه‌هايي از اين و آن، از حوزه‌هاي مختلف زندگي، براي آفريدن چيزي كه پيش‌تر وجود نداشته است» لذتي مفرط احساس مي‌كند. در يكي از داستان‌هايش (ماه را مي‌بيني؟) نوشته است «تكه‌‌ها تنها صورت‌هايي هستند كه به آن‌ها اعتماد دارم» و خود او كلاژ را صورت هنري قرن بيستم مي‌نامد. كلاژهاي او هم زباني و هم تصويري هستند. بارتلمي، براي نمونه، در داستان «رابرت كندي از غرق شدن نجات يافت» از كلاژنويسي استفاده مي‌كند. صحنه‌هاي اين داستان توالي منظمي را براي رسيدن به نقطة اوج داستان دنبال نمي‌كنند و برعكس به صورت كلاژ چيده شده‌اند. از اين رو، مفهوم هر صحنه تا حدي به اين بستگي دارد كه كدام صحنه‌ها در كنار هم قرار مي‌گيرند.بارتلمي در آثار خود تكه‌ها و پاره‌ها را با هم درمي‌آميزد، تكه‌هايي كه از آگهي‌هاي تبليغاتي تلويزيوني، سخنراني‌هاي سياسي، تلميح‌هاي ادبي و ديالوگ‌هاي فيلم‌هاي سينمايي برگرفته شده است، و آن‌ها را در جاي جاي نشر بديع خود مي‌گنجاند. به گونه‌اي كه به راحتي نمي‌توان آن‌ها را درك كرد و فهميدن. داستان‌هايش مسلتزم توجه دقيق و نكته‌سنجي خواننده و آشنايي او با سبك متفاوت اين نويسنده است.</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2024 18:03:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولادیمیر ناباکف و پروانه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D9%81-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-fhlch9opzkiq</link>
                <description>: &quot;من پروانه ها را در آب و هواها و دوره‌های مختلف زندگی‌ام، شکار کرده ام: به عنوان یک پسربچه، با یک کت و شلوار و کلاه ملاحی؛ به عنوان یک مهاجر لاغر، در کیسه های فلانل و کلاه بره؛ به عنوان یک مرد میانسال  بدون کلاه و با شلوار کوتاه.&quot;ولادیمیر ناباکفپروانه ها در رمان های ناباکف نقش رمزآلودی دارند.در &quot;دعوت به مراسم گردن زنی&quot;، مرد متهمی کمی قبل از اعدام شدن به خاطر می آورد شب قبل، پروانه ای در سلولش پرواز می کرده است.در &quot;لولیتا&quot; اجازه می دهد قهرمان کتاب چند اشتباه در حشره شناسی انجام دهد. اشتباهاتی که خود او مطمئنا انجام نمی داد. در &quot; پنین&quot; هم پروانه ای به نام ناباکف در حال پرواز است.او عاشق پروانه ها بود. حتی قبل از عشق به ادبیات، یعنی ده سال زودتر .پروانه ها برایش چیزی بیشتر از سرگرمی و هوس بودند. پسرش دیمتری وقتی آخرین بار برای ملاقاتش به  بیمارستان می رود، اشک را در چشمان پدر می بیند.. ناباکف در همان حال هم به یک نوع پروانه ی خاص می اندیشید که حالا باید از پیله خارج و اولین پرواز خود را آغاز کرده باشد. ناباکف جایی اعتراف کرده ، اگر انقلابی در روسیه اتفاق نمی افتاد، هرگز رمانی نمی نوشت و خود را کاملا وقف تحقیق در باره ی پروانه ها می کرد.او بین سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۴۱ به صورت غیر رسمی متصدی کتابخانه ی موزه ی جانور شناسی هاروارد بود و با حقوق ناچیز ۱۲۰۰ دلار در سال کار می کرد.گرچه در این مدت آسیب زیادی به چشم های او رسید، اما از بهترین دوره های زندکی او بود. ناباکف طی این مدت، موفق به تشریح هفت نوع پروانه ی آمریکایی شد که تا آن زمان ناشناخته بودند.از آن بین تشریح پنج نوع پروانه تا امروز همچنان معتبر است و این موضوع در عالم حشره شناسی موفقیتی بی نظیر به شمار می رود.بعدها دو محقق مشهور پروانه ها تحقیقات او را ادامه دادند و بیشتر نتایجی که او بیش از نیم قرن پیش به دست آورده بود، تایید کردند.آنها سه نوع فرعی یا زیر گونه ی دیگر را تعیین و دسته بندی کردند. سپس نام ها و مکان های رمان های ناباکوف را روی ۲۵ پروانه ای گذاشتند که در دسته بندی او قرار داشت. از جمله مادلینا لولیتا بالینت که امروز آن را ایتیلوس لولیتا می خوانند.مسافتی که ناباکوف هر سال برای کشف پروانه ها پشت سر می گذاشت، مشابه همان مسیری است که هامبرت با لولیتا طی می کرد. اشتیاق او به پروانه ها را نمی توان از نوشتنش جدا کرد.با استمداد از کتاب حیات خلوت نویسندگان اثر راینر اشمیتس</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 10:15:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سادِ مدرن.....</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-ufoskkmn50s0</link>
                <description>مارکی دوساددر علم روانشناسی، «سادیسم» عنوانی برای توصیف اختلالی روانی‌ست که فرد مبتلا به آن، میل به رفتارهای آزارگرانه دارد. جالب است بدانید که واژه‌ی سادیسم از نام ساد، فیلسوف پرآوازه‌ی فرانسوی ساخته شده است؛ متفکری غریب که در آثارش تمایلی هولناک به خشونت و دیگرآزاری دیده می‌شود.ساد بارزترین علاقه‌اش برای لذت بردن را با میل شدید به آزار ‌رساندن، شکنجه و در نهایت قتل دیگری نشان می‌دهد. اما به تعبیر روانکاوی مدرن، گرایش به سوی پرخاشگری در نهایت بیش از آنکه میل به نابود کردن دیگری باشد، تکانه نابودی خویش است. این گرایش ناشی از تنش میان خود و سوژه ناخودآگاهی است که تابع ساختارمندی خیالی هویت است. مهم‌ترین مسئله برای تبیین سادِ مدرن، متمایز ساختن تفاوتی است که میان انسانی که ساد در آثارش معرفی می‌کند و انسان سادیستی وجود دارد. انسان سادی برآمده از تفکر پیشرو و هنجارشکن و نظام‌گریزِ خود ساد است در حالی که انسان سادیستی وجه تقلیل‌یافته و خفیف‌شده تفکر ساد در بولتن‌های روانشناسی است. برای روشن شدن تمایز میان این دو باید به تبیین اصلی‌ترین وجوه روشنگری در تفکر ساد بپردازیم.موریس بلانشو در کتاب عقل ساد (Lautreamont and Sade) به شیوه‌ای منحصر به فرد در جست و جوی یافتن نظام فکری ساد و درک بهتر آن است. مطالعه آثار ساد و فهم آن‌ها کار چندان آسانی نیست و تنها نباید به وجه داستانی آن که در پی مشوش کردن ذهن انسان است اکتفا کرد چرا که ساد در پی رسوا نمودن مکرها و نیرنگ‌های جامعه بورژوا و قدرت‌طلب و سلطه‌جوی دوران خودش بود.</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Thu, 23 Feb 2023 16:16:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;زیبایی شناسی سرخ&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-eqfeicppzqzr</link>
                <description>کارل مارکس (Karl Marx)در اواخر قرن هجدهم، فلسفه آلمان دست‌خوش یک انقلاب شد و فلسفه کانت قراردادهای فلسفه «دگماتیک» (جزمی) را از بین برده و بسیاری از مفروضات الهیات مستقر را تضعیف کرده بود در حالی که بسیاری خوش‌بین بودند و این را بیداری فلسفه از «خواب دگماتیسم» می‌دانستند، دیگران می‌ترسیدند که زوال الهیات معنا و توجیه زندگی را از بین ببرد.در همین بستر بود که اصطلاح «نیهیلیسم» برای نخستین بار رایج شد زیرا فردریش ژاکوبی فیلسوف، فلسفه کانت را تا آنجا که ایمان را سست می‌سازد به دیدگاهی نیهیلیستی متهم کرد.دیگران نسبت به کانت هم‌دلی داشتند اما نگران شکاف به ظاهر غیرقابل پل زدن در قلب اندیشه او بودند: شکاف بین فلسفه نظری (که انسان‌ها را به عنوان اشیاء طبیعی می‌دید که توسط قوانین ضروری فیزیک تعیین-determined-یا مجبور می‌شوند) و فلسفه عملی (که انسان‌ها را سوژه‌هایی می‌دید که قادر به آزادی و انتخاب اخلاقی هستند).چگونه می‌توان این دو جنبه به ظاهر ناسازگار وجود را با هم آشتی داد؟فیلسوفان زیبایی‌شناس این دوره از نظر جاه‌طلبی‌شان در مورد هنر و با توجه به هیبت مشکلاتی که با آن روبرو بودند برجسته می‌شوند : هنر برای آنها چیزی بود که با مرگ خدا (اصطلاحی که نیچه به منظور خلاء معنویتی که جهان مدرن پدید آورده مطرح می‌کرد و میان شارحان و مفسران تا امروز بحث و فحص‌های گسترده‌ای برانگیخته است.) خلاء پدید آمده را پر کند.در پاسخ به مشکلات فوق بود که اندیشمندان آلمانی در صفی طولانی گرد آمدند تا راه‌حل‌هایی را نه در الهیات و نه در معرفت‌شناسی یا علوم طبیعی بلکه در زیبایی‌شناسی جستجو کنند و دو فیلسوف تأثیرگذار آلمان قرن نوزدهم یعنی کارل مارکس و فردریش نیچهرا باید به عنوان پای ثابت، در این بستر فهم کرد.قبل از پرداختن به فلسفه باید بدانیم که هم مارکس و هم نیچه در اغاز می‌خواستند هنرمند باشند.اشتیاق و علاقه‌ی اصلی نیچه موسیقی بود و از سال‌های نوجوانی تا آخرین دهه زندگی عاقلانه‌ی خود(منظور پیش از جنون.م) آهنگ‌هایی می‌نوشت، در حالی که مارکس می‌خواست شاعری رمانتیک باشد. برخی از اولین یادداشت‌های موجود او شعر است و در دوران دانشجویی و جوانی سه دفتر شعر برای همسرش جنی سروده است.اگرچه آنها اثرگذاری ماندگار خود را در جای دیگری یافتند اما هنر هرگز اهمیت فوق العاده‌ی خود را برای آنها از دست نداد، نه تنها به عنوان یک سرگرمی و علاقه در زندگی شخصی بلکه به عنوان جنبه‌ای از آثار فلسفی آنها .نیچه اعلام کرد که « هستی و جهان تنها به صورت یک پدیده زیبایی‌شناختی است که تا ابد توجیه می‌شود».او بر این باور بود که در غیاب خدا، تنها هنر می‌تواند جهانی پر از رنج را توجیه کند. به این دلیل که هنر این ظرفیت را دارد که حتی بزرگترین رنج را به چیزی زیبا تبدیل کند و زیبایی امری است که خود را توجیه می‌کند.در تصور عمومی اغلب مارکس کمتر به عنوان یک اندیشمند زیبایی‌شناس شناخته می‌شود،اما برای کسی که هنر را به شرایط اقتصادی که در بستر آن خلق می‌شود، یا صرفاً به ابزاری مفید برای تبلیغات سیاسی تقلیل می‌دهد، هیچ چیز محال نیست..مارکس از مسیری که در آن سرمایه‌داری به حس زیبایی‌شناختی توسعه نیافته منتهی می‌شود ابراز تأسف می‌کرد زیرا زیبایی اشیاء در ارزش مبادله‌ی آنها پنهان شده است: «فروشنده مواد معدنی، فقط ارزش تجاری را می‌بیند اما زیبایی و ویژگی خاص آنها را نمی‌بیند». به عبارت دیگر انسان‌ها تنها می‌توانند خود را با درک وجود درونی خود در دنیای بیرون از طریق فعالیت زیبایی‌شناختی تأیید کنند.هر دو فیلسوف به یونان باستان به‌عنوان دوره‌ای نمادین در تاریخ هنر نگاه می‌کردند، اگرچه نیچه بر این باور بود که یونانیان باستان در دوره هومری به اوج خود رسیده بودند اما همه چیز از قبل با سقراط به سمت زوال آغاز شده بود. رواج نوعی شخصیت که نیچه از آن به عنوان “انسان سقراطی” یاد می‌کرد، نوعی که در دوران مدرن به اوج خود می‌رسد.انسان سقراطی کسی است که جستجوی حقیقت را بر همه چیز ترجیح می‌دهد و از طریق عقل به این جستجو می‌پردازد و معتقد است که حقیقت درمانی است که به مدد آن می‌توان جهان و همه بیماری‌هایش را توجیه یا اصلاح کرد.با این کار انسان سقراطی حس زیبایی‌شناختی را که عقل از توضیح کافی آن عاجز است بی‌ارزش می‌سازد و از این طریق تنها وسیله ممکنی را که می‌توان با آن زندگی را توجیه کرد، یعنی زیبایی هنری را تحقیر می‌کند.فعالیت زیبایی‌شناختی نه تنها به عنوان ظرفیتی برای توفیق در زندگی شناخته می‌شد بلکه از نظر بسیاری از اندیشمندان آلمانی وسیله‌ای برای کمال دوباره انسان، و توسعه فلسفه به حساب می‌آمد.در اینجا رجوع به فردریش شیلر رومانتیک آلمانی مفید است.امروزه بیشتر از او به عنوان یک شاعر و نمایشنامه نویس یاد می‌شود که به خاطر نوشتن قصیده شادی ( که در سمفونی نهم بتهوون استفاده شد) و همچنین دزدان (یک درام تراژیک تأثیرگذار) شناخته می‌شود اما در آن زمان او به اندازه یک فیلسوف تأثیرگذار بود که با نوشتن آثاری مانند آموزش زیبایی‌شناختی انسان، یکی از جاه‌طلبانه‌ترین فلسفه‌های هنر در زمانه‌ی خود را ارائه کرد.کار او نه تنها در توسعه ایدئالیسم آلمانی پس از کانت بسیار مهم بود بلکه بر مارکس و نیچه نیز تأثیر بسزایی گذاشت.شیلر قدرتی را به هنر نسبت داد که تضادهای موجود در فلسفه کانتی را رفع ‌کند؛ به عبارتی تئوری و عمل، آزادی و ضرورت(جبر و اختیار)، عقل و حواس، ماده و روح، سوژه و ابژه را با هم تطبیق دهد.به این دلیل که در فعالیت زیبایی‌شناختی، فرد ایده‌های برگرفته از روح را می‌پذیرد و در خلق اثر هنری، آنها را در ماده تجسم می‌بخشد.به عنوان مثال بوم مورد استفاده برای نقاشی، یا بلوک سنگ مرمر مورد استفاده برای مجسمه‌سازی، اشیاء مادی و غیرفعالی هستند که بر اساس ضرورت تعیین می‌شوند(قوانین طبیعی)، و با این حال از طریق تولید اثرهنری، آنها به بیان ایده‌های معنوی و فعالی می‌رسند که توسط آزادی انسان تعیین می‌شود. زندگی درونی انسان از بیرون تحقق می‌یابد و هدف با امر ذهنی آغشته می‌شود.بنابراین هنر آنچه را که به نظر می‌رسید با آن مخالف است آشتی می‌دهد و بدین ترتیب انسان را دوباره به کمال می‌رساند.هنر از نظر شیلر مظهر آزادی انسان است.با توجه به این مارکس و نیچه توانستند شرایط زیربنایی آفرینش هنری – شرایط روان‌شناختی برای نیچه و شرایط اقتصادی برای مارکس- را آشکار کنند که وضعیت آنها را برای جستجوی شرایطی که تحت آن هنر واقعاً می‌تواند شکوفا شود سامان می‌بخشید.بسیار محتمل است که مارکس دقیقاً از همین فلسفه استنباط کرده که در یادداشت‌های اقتصادی و فلسفی خود در سال 1844 می‌نویسد: « بنابراین انسان نیز اشیا را مطابق با قوانین زیبایی شکل می‌دهد. ». تأثیر شیلر به‌ویژه وقتی آشکار می‌شود که مارکس می‌نویسد: «[فقط] از طریق ثروت آشکارشده عینی (آبجکتیو) طبیعت بشر، ثروت ذهنی (سابجکتیو) انسانی پرورش یافته، یا ایجاد می‌شود، گوشی برای موسیقی، چشمی برای زیبایی فرم و به‌طور خلاصه حواس مناسب برای ارضای انسان، یعنی احساس جهان‌شمول بودن توأم با فردیت تجربی». رگه‌های روشنی از همین تأثیر در نیچه نفوذ دارد، وقتی می‌گوید «فردی که در حالت آزادی هنری قرار دارد چیزها را تا زمانی که قدرت او را منعکس کنند دگرگون می‌سازد، تا زمانی که بازتاب‌های کمال او باشند».به عبارت دیگر انسان‌ها تنها می‌توانند خود را با شناخت وجود درونی خود در دنیای بیرون از طریق فعالیت زیبایی‌شناختی کمک کنند.یکی دیگر از شباهت‌های قابل توجه بین این دو اندیشمند این است که هر دو هنر را نه در درجه اول از دیدگاه تماشاگر، همان‌طور که در آن زمان رایج بود، بلکه از دیدگاه خالق می‌نگریستند.نیچه می نویسد: «کانت مانند همه فیلسوفان، به ‌جای اینکه مسئله زیبایی‌شناختی را از طریق تجربیات هنرمند (خالق) ببیند ناخواسته خود «تماشاگر» را وارد مفهوم «زیبا» می‌کند.» نیچه معتقد بود که به همین دلیل است که بسیاری از فیلسوفان از درک تأثیر واقعی هنر ناتوان بوده‌اند. آنها خود خالق زیبایی‌ نیستند و بنابراین با آن اشتیاق تأیید کننده زندگی که فقط در حالت آفرینش فعال و زیبایی‌شناختی پدید می‌آید آشنا نیستند.باید توجه داشت که برای مارکس و نیچه فعالیت زیبایی‌شناختی محدود به آثار هنری تحت‌اللفظی نیست، مانند آنچه می‌توانید در یک گالری قرار دهید. در عوض ایده‌آل آنها این است که با خود زندگی به شیوه‌ای زیبایی‌شناسانه مواجه شوند.همان‌طور که نیچه در حکمت شادان می‌گوید: «ما باید از هنرمندان یاد بگیریم و در غیر این صورت عاقل‌تر از آنها باشیم. زیرا برای آنها این قدرت ظریف در جایی متوقف می‌شود که هنر پایان یافته و زندگی آغاز می‌شود. اما ما می‌خواهیم شاعر زندگی خود باشیم.» نیچه تأکید می‌کند که با تأمل در زندگی خویش به عنوان اثر هنری، می‌توانیم آن را به عنوان کل زیبایی دریابیم که داستانی منسجم را بیان می‌کند.از سوی دیگر مارکس تأکید می‌کند که حتی وقتی اقلامی را برای استفاده عملی تولید می‌کنیم، مثلاً مبلمان یا لباس، می‌توانیم آنها را مطابق «قوانین زیبایی» طراحی کنیم و با این کار خود را تعریف کرده و بازتاب خویشتن را (در اشیایی که می‌آفرینیم و در میان آنها زندگی می‌کنیم) ببینیم.در هر صورت هدف این است که از طریق کوشش خلاقانه‌ی خویش زندگی را زیبا کنیم.فلسفه‌های مارکس و نیچه تفاوت‌های انکارناپذیر بسیاری دارند اما شباهت‌های مهمی نیز دارند که اغلب در استقبال عمومی از آنها نادیده انگاشته می‌شود.با محدود کردن خود به موضوع زیبایی‌شناسی می‌توانیم اشتراکات قابل توجهی میان آنها بیابیم، شباهت‌هایی که حتی می‌توانند مبنای یک پروژه مشترک باشند.هر دو متفکر منتقد مدرنیته هستند، که آن را به دلیل توسعه ناکافی حس زیبایی‌شناسانه‌ی ما مورد انتقاد قرار می‌دهند و هر دو رهایی را دارای جنبه‌ی زیبایی‌شناختی غیرقابل تقلیل می‌دانند.در فعالیت خلاق، ما به ایده‌های درونی خویش در دنیای بیرون پی می‌بریم و وقتی هنر در زندگی تحقق یابد، زندگی نیز در هنر به جاری می‌‌شود.جوناس چیکا</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 17:43:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر تو دیگر به قدر کافی راه نروی، آن وقت «به گونه‌ای دیگر چالاک» می‌شوی.</title>
                <link>https://virgool.io/@ashtari/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C-kdzisr0ql9wg</link>
                <description>نامه ی امبرتو اکو به نوه اشنوۀ دلبند و عزیزم،همه چیز را با حفظ کردن، بیاموز٫٫٫به هیچ وجه میل ندارم نامه‌ای را که برایت می‌نگارم، ماهیتی ملودراماتیک داشته باشد و سرشار از احساسات و عواطف رقیق باشد و نصایح و اندرزهایی پیرامون عشق ورزیدن به همنوعان یا زادگاه مادری یا حتی دنیای اطرافمان یا از این نوع چیزها در خود گنجانده باشد؛ زیرا کوچکترین توجهی به آن نخواهی کرد و آن هنگام که بخواهی این گونه نصایح را به اجرا گذاری (در حالی که تو دیگر یک انسان بالغ شده‌ای و من نیز دیگر در قید حیات نیستم)، نظام ارزش‌گذاری‌ها آنقدر تغییر یافته است که تمام اندرزها و نصایحم دیگر ماهیتی قدیمی و غیر عملی برایت در بر خواهد داشت و هیچ فایده‌ای برایت نخواهد داشت.بنابراین مایلم که تنها روی یک نکتۀ به‌خصوص تأکید ورزم و سفارشاتی به تو بکنم؛ چیزی که تو یقینا خواهی توانست به مرحلۀ اجرا گذاری. حتی در همین دوران کنونی، در حالی که مشغول گشت و گذار در داخل صفحه دستگاه ‌ای‌پدت خواهی بود… بدانسان نیز این اشتباه را نخواهم کرد که به تو بگویم دست از این کارها برداری، البته نه به این خاطر که به نظرت همچون پدربزرگی کسل‌کننده خواهم رسید، بلکه به این خاطر که خود من نیز همین کارها را انجام می‌دهم.در نهایت امر، شاید بتوانم به تو نصیحت کنم که اگر به صورت تصادفی نگاهت با صدها سایت وقیح و نابهنجار در اینترنت مواجه شد که تمام اشکال روابط جنسی میان دو انسان را به هزاران شکل مختلف نمایش می‌دهند، دست کم بر این عقیده باقی بمانی که رابطه جنسی به هیچ وجه این چیزی نیست که در این سایت‌های وقیح و نامناسب می‌بینی؛ سایت‌هایی که اتفاقا ماهیتی بسیار کسل‌کننده و یکنواخت هم دارند. این نوع سایت‌های وقیح و نامناسب فقط در نظر دارند که تو را از رفتن به خارج از خانه بازدارند تا از نگاه کردن به جنس مخالفت به صورت طبیعی دست بکشی.اتفاقاً من قصد دارم به تو بگویم که به مانند دوران قدیم، به دوشیزگانی که در اطرافت هستند، خوب بنگری، حال در مدرسه یا در ورزشگاهی که برای انجام دادن تمرینات ورزشی به آنجا می‌روی؛ زیرا هر چیزی که واقعی باشد، بهتر است و دوشیزگان واقعی‌ای که از گوشت و پوست و استخوان‌اند، به مراتب سالم‌تر و بهتر از آن تصاویر وقیحی هستند که در سایت‌های اینترنتی ظاهر می‌شوند…بیماری یک نسلاما بگذریم، من قصد نداشتم راجع به این گونه مسائل شخصی با تو سخن بگویم، بلکه مایلم دربارۀ بیماری خطرناکی که تمام نسل تو را گرفتار خود ساخته است، صحبت کنم؛ مرضی که شاید حتی مردان و زنان جوانی را نیز که از تو نیز بزرگتر هستند و احتمالا امروزه به دانشگاه‌ها می‌روند، مبتلای خود ساخته است: منظور من، از دست رفتن حافظه است…این راست است که اگر میل داشتی بدانی شارلمانی کیست [شاه قوم فرانک‌ها که اجداد فرانسوی‌های کنونی هستند. مترجم] و یا اینکه بخواهی بدانی که شهر کوالالامپور در کدامین نقطه از جهان واقع شده است، تنها کافی است که چند دکمه را فشار دهی و بعد هم این اینترنت کذایی پاسخ سؤالت را در یک چشم بر هم زدن به تو خواهد داد. البته این کار را در هر نوبت که نیاز به دانستن داشتی و برایت ضروری بود، به انجام برسان؛ اما پس از آنکه این کار را انجام دادی، سعی کن به خاطر نگاه داری چه میزان اطلاعات مفید و لازم به تو عرضه کرده است تا مجبور نباشی برای دومین بار به جستجوی همان موضوع بگردی (به‌ویژه اگر واقعا نیاز داری که آن اطلاعات را بدانی، مثلا برای تحقیقی که باید برای مدرسه‌ات به انجام رسانی).خطر این کار این است که از آنجا که تو با خود می‌اندیشی که دستگاه رایانه‌ات قادر است در هر زمان که مایل باشی، آن اطلاعات را برایت تکرار کند، تو دیگر این میل و علاقۀ باطنی را از دست خواهی داد که این اطلاعات مفید را در گوشه‌ای از ذهنت جای دهی و به خاطر بسپاری. این درست به این می‌ماند که تو پس از آنکه یاد گرفتی که برای رفتن از خیابان ایکس به خیابان ایگرگ، وسایل نقلیه‌ای همچون اتوبوس و مترو وجود دارد که به تو اجازه می‌دهند بدون ذره‌ای خستگی و ناراحتی به مقصد نهایی‌ات برسانند (و در واقع، باید قبول کرد که این وسایل نقلیه، به راستی هم کار انسان را آسوده و راحت کرده‌اند: به‌ویژه در هر نوبت که عجله داری و باید در اسرع وقت به مقصد برسی)، بدین سان این فکر به ذهنت می‌رسد که دیگر نیازی به راه رفتن در خیابان‌ها نداری.اما خب، اگر تو دیگر به قدر کافی راه نروی، آن وقت «به گونه‌ای دیگر چالاک» می‌شوی. این جمله‌ای است که امروزه، همواره برای کسانی گفته می‌شود که ناگزیرند با صندلی چرخ‌دار به این طرف و آن طرف بروند… بله، می‌دانم که تو ورزشکاری و در نتیجه می‌دانی چگونه اعضای بدنت را به حرکت بیندازی؛ اما بهتر است برگردیم بر سر مغز تو…حافظۀ انسان، ماهیچه‌ای است درست به مانند ماهیچه‌های پاهایت و اگر آن را ورزش و تمرین ندهی، به سرعت رو به پژمردگی می‌رود، و آن هنگام، تو (از نظر روحی و ذهنی) به شکل و گونه دیگری چالاک می‌گردی. واقعیت امر این است (بگذار روشن و صاف سخن بگویم) که تو به یک احمق کودن مبدل خواهی شد!از سوی دیگر، از آنجا که این احتمال برای همۀ انسانها وجود دارد که پس از رسیدن به دوران کهنسالی مبتلا به مرض آلزایمر شوند، یکی از شیوه‌های اجتناب ورزیدن از این اتفاق بسیار ناخوشایند، این است که انسان بتواند حافظۀ خود را همواره تقویت کند و آن را ورزش دهد؛ بنا بر این، این هم شیوه‌ای که میل دارم به تو بیاموزم:بیاموزهر روز صبح، چند بیت شعر، یا یک سرودۀ کوتاه بیاموز٫ یا کاری را که در دوران کودکی به ما می‌آموختند، بیاموز: مثلا شعر «اسب کوچک ابلق» [این شعر بسیار معروفی است از پاسکُلی شاعر بزرگ ایتالیا که در گذشته آن را به کودکان در مدرسه می‌آموختند. مترجم] یا «شنبۀ دهکده» [این نیز شعر بسیار معروفی از لئوپاردی شاعر بزرگ ایتالیاست که آن نیز در گذشته به کودکان در مدرسه آموخته می‌شد. این شعر در کتاب سروده‌های جیاکومو لئوپاردی به فارسی ترجمه شده است. مترجم]. شاید هم که فرصتی پیش آمد و با تعدادی از دوستان هم‌مدرسه‌ای‌ات بتوانی مسابقه‌ای انجام بدهید و ببینید کدام یک از شما این اشعار را بیش از بقیه از حفظ کرده است…اگر از حفظ کردن شعر خوشت نمی‌آید، پس این کار را با فهرست نام بازیکنان تیم فوتبال مورد علاقه‌ات به انجام برسان؛ اما این را به خاطر داشته باش که کافی نیست تو بدانی نام بازیکنان فعلی تیم رُم چیست، بلکه باید نام بازیکنان دوران گذشته آن را نیز از حفظ بیاموزی و شاید حتی نام اعضای تیم فوتبال رقیب را هم بیاموزی (شاید باور نکنی که من هنوز هم نام اعضای تیم فوتبال شهر تورینو را به خاطر دارم: همان بازیکنانی که هواپیمایشان سقوط کرد و همۀ بازیکنان در آن سانحه هوایی کشته شدند؛ کسانی مثل: باچی گالوپو، بالارین، ماروزو و غیره و غیره).با ذهنت انواع مسابقات ذهنی انجام بده. برای مثال، با کتابهایی که تاکنون مطالعه کرده‌ای (برای نمونه: نام کسانی که سوار بر کشتی هیسپانیولا بودند و به جستجوی جزیرۀ گنج می‌رفتند چه بود؟ پاسخ: لرد تره لاونی، کاپیتان اسمولت، دکتر لیوزی، لانگ جان سیلور و جیم…) تلاش کن و ببین آیا در میان دوستانت کسی هست که نام مستخدمان و مهتران «سه‌تفنگدار» و «دارتانیان» را بلد باشد؟ (نام آنها: گریمو، بَزَن، موسکوتون و پلانشه بود…) و اگر تمایلی به خواندن داستان سه‌تفنگدار نداری (ولی آن وقت هرگز نخواهی فهمید چه گنجی را از دست داده‌ای…)، این نوع تمرینات ذهنی را با یکی از داستانهایی که خوانده‌ای انجام بده. این کار درست شبیه به یک بازی است (و به راستی هم یک بازی ذهنی است)؛ اما خواهی دید که چگونه مغزت به سرعت آکنده از انواع شخصیت‌های واقعی یا غیرواقعی، انواع داستان‌ها و خاطراتی از هر شکل و رنگی خواهد شد!مغز الکترونیکیشاید از تو بپرسند به چه دلیل در برهه‌ای از زمان، مردم عادت داشتند که رایانه را به عنوان «مغز الکترونیکی» بنامند؟ خب دلیلش بسیار ساده است! برای اینکه رایانه‌ها بر اساس شکل و الگوی مغز تو (و مغز ما) ساخته و پرداخته شده است. حال آنکه مغز ما، بیش از یک رایانه، دارای انواع ارتباطات وسیع و بی‌شمار است و یک نوع رایانۀ مخصوصی است که قادر است حتی تو را به دوران گذشته بازگرداند و پیوسته رو به رشد است و با انواع تمرینات ذهنی، قوی‌تر و بهتر می‌شود. در حالی که رایانه‌ای که بر روی میز اتاقت قرار دارد، به گونه‌ای است که هر قدر بیشتر با آن کار می‌کنی، بیش از سرعتش کاسته می‌شود و تازه بعد از چند سال هم ناگزیری که آن را با یک رایانۀ جدیدتر تعویض کنی… برعکس، مغز تو می‌تواند تا نود سالگی به کار خود ادامه دهد و در نود سالگی هم (اگر همواره تمرینات لازم را با آن انجام داده بوده باشی)، هنوز قادر خواهد بود بیش از آن چیزی که الان به خاطر داری، چیزهایی را در خاطر داشته باشد. آن هم به صورت کاملاً رایگان…بعد هم یک نوع حافظۀ تاریخی وجود دارد که هیچ ارتباطی با واقعیت زندگی شخصی تو و یا چیزهایی که تو در طول زندگی‌ات مطالعه کرده‌ای ندارد، بلکه به چیزهایی مربوط است که پیش از آنکه حتی تو به دنیا آمده بودی باشی، اتفاق افتاده است.امروزه اگر به سینما می‌روی، باید در یک ساعت دقیق و مشخصی وارد سالن پخش فیلم بشوی. درست در هنگام آغاز شدن فیلم. و به محض آنکه فیلم شروع می‌شود، یک نفر هست که به صورت استعاره‌ای، دستت را می‌گیرد و تمام چیزهایی را که قرار است اتفاق بیفتد برایت می‌گوید. حال آنکه در دوران من، انسان می‌توانست در هر زمان که بخواهد، وارد سالن سینما بشود. منظورم این است که حتی انسان می‌توانست در وسط سکانس یک فیلم وارد سالن تاریک شود و به تماشای فیلم پیش رویش بنشیند. در زمانی که انسان وارد می‌شد، یک رشته اتفاقات در شُرف روی دادن بود و انسان تلاش می‌ورزید بفهمد ماجرای فیلم از چه قرار است و اینکه چه وقایعی پیش از ورود او به داخل سینما روی داده بوده است. (آن وقت، هنگامی که فیلم برای سکانس بعدی آغاز می‌شد، انسان متوجه می‌شد که کل ماجرای فیلم را به‌درستی درک کرده بوده است یا نه. در ضمن، اگر فرد مزبور از آن فیلم خوشش آمده بود، می‌توانست همچنان بر سر جایش نشسته باقی بماند و مابقی قبلی را از نو تماشا کند).باری، زندگی انسان درست به مانند همین فیلم‌های دوران من است. ما به زندگی قدم می‌گذاریم در حالی که بسیاری چیزها، پیش از ورود ما به عالم روی داده است؛ آن نیز از صدها میلیون سال پیش به این طرف، و این نکته بسیار مهم است که انسان بیاموزد و بفهمد که چه چیزها و چه اتفاقاتی پیش از تولدش در این عالم به وقوع پیوسته است. این کار کمک می‌کند تا انسان بهتر بفهمد چرا هزاران هزار وقایع جدید در شرف روی دادن در این دوران کنونی است…اتفاقاتی که پیش از تولد تو در عالم اتفاق افتادحال، مدرسه (به غیر از مطالعاتی که تو شخصاً به انجام می‌رسانی) وظیفه دارد به تو بیاموزد که چه اتفاقاتی پیش از تولد تو در این عالم اتفاق افتاده است. اما به خوبی مشهود است که امروزه مدرسه‌ها به هیچ وجه این کار را به نحو مناسب و خوبی به انجام نمی‌رسانند؛ زیرا بر اساس آمار و ارقامی که به دستمان رسیده است، فهمیده‌ایم که نوجوانان امروزی و حتی آنانی که اندکی از تو و نسل تو بزرگتر هستند و از حالا در دانشگاه‌ها حضور دارند، اگر برای مثال در سال ۱۹۹۰ میلادی به دنیا آمده باشند، به هیچ وجه نمی‌دانند (و شاید هم که «نمی‌خواهند بدانند») که چه اتفاقاتی در دهۀ ۸۰ میلادی روی داده است (تازه ما از اتفاقاتی که پنجاه سال پیش از آن افتاده است نیز به هیچ وجه سخن نمی‌گوییم…) در این آمارها، به ما گفته می‌شود که اگر از برخی از این جوانهای امروزی سؤال شود که آلدو مورو کیست (نام نخست‌وزیر ایتالیا در دهۀ ۶۰ و ۷۰ میلادی در ایتالیا که پس از پنجاه و پنج روز اسارت به دست سربازان ارتش سرخ که سازمانی مارکسیستی در ایتالیا بودند به قتل رسید)، به انسان پاسخ می‌دهند که او «رئیس» ارتش سرخ ایتالیا بوده است! در حالی که او «به دست» سربازان ارتش سرخ کشته شد… البته بهتر است از ارتش سرخ صحبت نکنیم. این ارتش هنوز برای بسیاری از انسان‌ها به عنوان یک چیز مرموز و ناشناخته باقی مانده است، در حالی که این وقایع تنها به کمی بیشتر از سی سال پیش تعلق دارد!من در سال ۱۹۳۲ میلادی به دنیا آمدم؛ یعنی ده سال پس از به قدرت رسیدن حزب فاشسیت در ایتالیا. ولی من از همان دوران هم می‌دانستم که نام نخست‌وزیر آن زمان و در دورانی که (موسلینی و یارانش) مشغول انجام دادن آن راهپیمایی معروف سیاسی به سوی شهر رم بودند، چیست (اصلاً تو بگو من مشغول سخن گفتن از کدام ماجرای تاریخی در ایتالیا هستم؟!) شاید که مدرسۀ فاشیستی‌ای که در آن درس می‌خواندم، این مطالب را به من آموزش داده بود تا به من توضیح دهد تا چه اندازه، آن وزیر کذایی، ابله و نابخرد و شرور بوده است، به گونه‌ای که اعضای حزب فاشیست در آن دوران، او را با فرد دیگری جایگزین کردند [کنایه از فرانچسکو ساوه ریو نیتی است. مترجم].خب دیگر، دست کم این نکته را می‌دانستم. و بعد هم، مدرسه به کنار، یک نوجوان امروزی به هیچ‌وجه نمی‌داند معروفترین بازیگران زن سینمای بیست سال پیش چه کسانی هستند، در حالی که من بشخصه می‌دانستم فرانچسکا بِرتینی که بود: همان بازیگر زنی که در فیلم‌های صامت و پیش از تولد من، صحنه‌های فیلم را یک به یک، به تماشاگران سینمای ایتالیا توضیح می‌داد… شاید به این دلیل که من عادت داشتم مجلات قدیمی‌ای را که در گوشه و کنار خانه‌مان جمع شده بود، ورق بزنم و همۀ مطالب آنها را بخوانم. اتفاقاً برای همین است که من نیز تو را دعوت می‌کنم که به ورق زدن مجلات قدیمی اقدام ورزی؛ زیرا این یک شیوۀ خوب برای آموختن و اطلاع یافتن از وقایعی است که پیش از تولد تو روی داده است…ممکن است از من بپرسی: «به چه دلیل، دانستن اتفاقاتی که در گذشته روی داده، تا این اندازه مهم است؟» می‌گویم: زیرا در بسیاری از مواقع، بسیاری از چیزهایی که در گذشته روی داده است، به تو توضیح می‌دهد به چه دلیل، برخی اتفاقات کنونی، امروزه در شرف روی دادن در دنیایمان است. و به هر صورت، درست به مانند یادگیری نام بازیکنان تیم‌های فوتبال، این نیز راه و شیوه‌ای برای غنی‌سازی هوش و حافظه است…البته این نکته را به خاطر داشته باش که تو نمی‌توانی این نوع تمرینات را صرفاً با کتابها و مجلات انجام بدهی. تو می‌توانی تمام این کارها را با اینترنت نیز به خوبی به انجام برسانی. اینترنتی که نه تنها برای گپ زدن با دوستانت مورد استفاده قرار می‌گیرد، بلکه همزمان برای «گپ زدن» با تاریخ بشری نیز کارساز است…برای مثال: «هیتی‌»‌ها که بودند؟ [قومی هنداروپایی که در آسیای صغیر می‌زیستند. مترجم] و کامیزارها چه افرادی بودند؟ [نام گروهی شورشی در فرانسه که پیرو فرقه پروتستان بودند و در اوایل قرن هفدهم، علیه برخی بی ‌دالتی‌های شاه لویی چهاردهم فرانسه قد علم کردند و در این راه کشته شدند. مترجم].ـ نام سه کشتی حامل کریستف کلمب و دریانوردانش چه بود؟ [سانتا ماریا، لاپینتا و نین یا. مترجم] ـ در چه هنگام نسل دایناسورها منقرض شد؟ [۲۵۰ میلیون سال پیش. مترجم] ـ آیا ممکن است که کشتی حضرت نوح دارای یک سکان هدایت بوده باشد؟ـ نام جدّ گاو وحشی چه بود؟ [بُس پریمی ژنیوس٫ مترجم] ـ آیا در یک قرن پیش، تعداد ببرها بیش از تعداد امروزی‌شان بود؟ـ امپراتوری سرزمین مالی چه بود و در کجا واقع بود؟ [امپراتوری بزرگی در قارۀ آفریقا که در نزدیک نیجر و ساحل عاج واقع بود. مترجم].ـ و به همان اندازه، چه کسی برای نخستین بار، از «امپراتوری شرّ» سخن گفت؟ [رونالد ریگان رئیس جمهور آمریکا در سال ۱۹۸۳، اتحاد جماهیر شوروی را این گونه نام برد. مترجم] ـ دومین پاپ در طول تاریخ کلیسا، کدام فرد بوده است؟ [نخستین پاپ، حواری حضرت عیسی مسیح(ع) پطرس بود و نفر دوم هم لین نام داشت که به عنوان قدیس لینوس معروف است. مترجم]ـ شخصیت میکی ماس چه وقت به وجود آمد؟… [در هجدهم نوامبر ۱۹۲۸٫ مترجم] باری، تو می‌توانی تا ابدیتی بیکران پیش بروی و پیوسته هزاران هزار سؤال گوناگون از خودت بکنی و هر کدام از اینها می‌تواند یک ماجرای بسیار زیبا و مهیج برای تو در بر داشته باشد و تحقیق و جستجویت را پربار و غنی سازد. تازه، همه را هم می‌توانی از حفظ کنی و به خاطر بسپاری! سرانجام نیز روزی فرا خواهد رسید که پیر و کهنسال خواهی شد و به نظرت خواهد رسید که گویی هزاران زندگی گوناگون و رنگارنگ را پشت سر نهاده‌ای… این به آن خاطر است که انگار تو در نبرد مشهور واترلوو شرکت داشته‌ای، یا آنکه در هنگام به قتل رسیدن ژولیوس سزار در کنارش حضور داشته‌ای، و یا در چند متری مکانی ایستاده بودی که برتولدو شوراتز که مشغول مخلوط کردن انواع مواد شیمیایی در داخل‌ هاون قدیمی خود بود تا شاید بتواند در علم کیمیاگری موفق شود و طلا بسازد، به اشتباه موفق به کشف باروت شد و از شدت هیجان و شادی، شروع به پریدن در هوا کرد…و این در حالی است که دوستان دیگرت که هرگز ذهن و حافظۀ خود را تقویت نکرده‌اند، تنها یک زندگی واحد را پشت سر خواهند گذاشت: زندگی خودشان را و بس٫ زندگیی که بنا بر قاعده، باید سرشار از تأثر و اندوه و نیز کاملاً فاقد احساسات و عواطف بزرگ و پرشور و هیجان آور بوده باشد. پس حافظه‌ات را تقویت کن و به پرورش آن همت گمار و از همین فردا، شعر معروف دوران کودکی ما را که در مدرسه‌ها می‌آموختند و نامش «ترزای شیطان» است، از حفظ کن…اومبرتو اکو- سوم ژانویه ۲۰۱۴ترجمه فریده مهدوی دامغانی</description>
                <category>فرشته اشتری</category>
                <author>فرشته اشتری</author>
                <pubDate>Sun, 12 Feb 2023 13:55:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>