<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Asma Oo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@asmaaa</link>
        <description>و به کجاها  بَرَد  این امید ما را...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 11:40:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1927335/avatar/SBMidA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Asma Oo</title>
            <link>https://virgool.io/@asmaaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرزمین خنجرهای مکرر</title>
                <link>https://virgool.io/@asmaaa/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%B1-cxodi68vpljw</link>
                <description>خاورمیانه، این سرزمینِ پیامبران و فاتحان و مستشاران و دیکتاتورها، که روایتش را بارها شنیده‌ای اما هیچ‌گاه تا ته آن ننشسته‌ای چون ته آن چاهی است پر از استخوان و فراموشی، با شهرهایی مثل سومر و بابل و نینوا و قاهره و دمشق و بغداد و بیروت و استانبول و تهران؛ که هر کدام روزگاری مرکز جهانی بوده و امروز هر کدام گوشه‌ای از یک تابوت بزرگ به شمار می‌رود.نه اینکه ما مرده باشیم، نه، هرگز، مردن را هم گاهی آرزو می‌کنیم اما اجازه نمی‌دهند، زنده نگه داشته می‌شویم تا رنج بکشیم، چون رنج سوخت این جغرافیاست و ما ماشین‌هایی شده‌ایم که با همین سوخت هر روز صبح روشن می‌شویم بی‌آنکه بدانیم شب کدام پیستونِ وجودمان از کار می‌افتد.هر روز صبح خمیازه‌ای به درازای تمام شب‌های بی‌خوابی تاریخ می‌کشیم و از پنجره به خیابان نگاه می‌کنیم: جنازه‌ای؟ تظاهراتی؟ قطعی اینترنت؟ قانون جدید حجاب؟ اعدامی دیگر در ملاعام؟ نه از سر شگفت که از فرط آشنایی.همان آشنایی رعب‌آوری که اسمش را «عادت» گذاشته‌اند. فقط شانه بالا می‌اندازیم.اما من از واژه‌ی «عادت» بیزارم و می‌گویم ما هرگز به این بیداد خو نکرده‌ایم، آدمی مگر می‌تواند به خنجری که هر بار سینه‌اش را می‌شکافد عادت کند؟ خنجری که هر بار تیغه‌اش را عوض می‌کند؛ امروز به نام شرع، فردا به نام آزادیِ تحمیلیِ غرب، پس‌فردا به نام ثبات منطقه، اما دست پشت خنجر، دستی که می‌فشارد، می‌چرخاند، بیرون می‌کشد و درون سینه‌ی دیگری فرو می‌برد، همان است، همان همیشه.به کابل بنگر، به هرات، به مزارِ شریف، و زنی را خواهی دید که از پشتِ پنجره؛ نه پنجره بلکه روزنه‌ای به اندازه‌ی یک چشم نیمه‌باز جهان را تماشا می‌کند، همان روزنه‌ای که دوخته شده با نخ سیاه «نباید دیده شوی» و با سوزنی که نه از آهن که از فتوا تراشیده‌اند، و طالبان گفته‌اند «صدا هم نباید باشد» پس زن افغان دیگر حتی نمی‌تواند در خیابان آواز بخواند چون آواز عورت شده است، صدای زن عورت شده است، قدم‌های زن عورت شده است، حتی نفس زن، آن نفس کوتاه و ترسان که زیر هفت لایه پارچه راهی به بیرون ندارد. نفس هم عورت شده است، و این شرم بی‌پایان هر روز تازه می‌شود، هر روز مثل زخمی که روی زخمِ دیروز باز می‌کنند، هر روز با نمک «این به نفع خودتان است» تازه می‌شود.می‌گویند «افغانستان... آه، افغانستان، همیشه همین بوده» اما این جمله‌ی لعنتی را چه کسی به ما یاد داد؟ «همیشه همین بوده» یعنی چه؟ یعنی رنج تاریخ انقضا ندارد؟ یعنی ما سگ پاولف تاریخ‌ایم که هر بار زنگ ظلم را می‌شنویم آب دهان‌مان برای مرگ می‌ریزد؟نه، به گواهی همان زن که زیر برقع خفه می‌شود اما چشم‌هایش هنوز برق می‌زند. او هر روز دارد خفه می‌شود و هر روز برای اولین بار است که نمی‌تواند به مدرسه برود، هر روز برای اولین بار است که مادرش در کوچه کتک می‌خورد، هر روز برای اولین بار است که امید را از پنجره‌ی دوخته‌شده می‌بیند و می‌داند نمی‌تواند بیرون بپرد، و «عادت» به این حجم از «اولین بار» دیگر عادت نیست، بلکه قتلِ تدریجیِ نفس است، نفسی که فریادش را نه در گلو که در استخوان پس گردن تاریخ قایم می‌کند برای روزی که کسی بشنود.و اما ایران، به قول خودمان؛ تهران، اصفهان، شیراز، تبریز، شهرهایی که زمانی شعر و معماری و اندیشه را نفس می‌کشیدند چنان که نوزاد تازه‌به‌دنیا آمده را با نفس مادر گرم می‌کنند، حالا اما هر صبح با یک پرسش از خواب می‌پرند. پرسشی که روی سقف اتاق با خط درشت نانوشته نوشته شده: «امروز کدام حق را باید از ما بگیرند؟» شهری که در آن شعر هنوز روی دیوارها نفس می‌کشد اما دیوارها هر روز سفید می‌شوند، موسیقی هنوز از پنجره‌ها فرار می‌کند اما پنجره‌ها را محکم می‌بندند، و آدم‌ها هنوز در کافه‌ها، پشت تلفن‌ها، در گوشه‌ی امنِ خانه‌ها، رؤیای یک زندگیِ معمولی را تمرین می‌کنند، گویی زندگیِ معمولی خودش یک هنرِ رزمی است، یک تمرین مداوم برای حفظ تعادل روی طنابی که زیرش تمساح‌های قضاوت نشسته‌اند.اینجا هم پنجره‌ها هستند فقط شکلشان فرق دارد. بعضی پنجره‌ها میله ندارند اما بازهم باز نمی‌شوند چنان که درِ قفس پرنده‌ای هرگز قفل نبوده اما پرنده هنوز باور نکرده می‌تواند بپرد، و بعضی دیوارها از آجر ساخته نشده‌اند بلکه از ترس ساخته شده‌اند، از جمله‌هایی که آرام آرام وارد زندگی شدند مثل مارهایی که از شکافِ دیوار سر می‌کشند: «نکن»، «نخوان»، «نگو»، «نرو»، «نپرس» و ترسناک‌ترین چیز درباره‌ی این دیوارها این نیست که بلندند، این است که گاهی آنقدر آهسته ساخته می‌شوند، آهسته‌تر از رشد ناخن، آهسته‌تر از پیر شدن، که کسی صدای گذاشته شدن آجرها را نمی‌شنود، تا یک روز صبح که از خواب بیدار می‌شوی می‌بینی آزادی را یک‌باره از تو نگرفتند، تکه‌تکه بردند، با یک «نباید» کوچک شروع شد، با یک «صلاح نیست» ادامه پیدا کرد، و روزی رسید که انسان برای ساده‌ترین انتخاب‌های زندگی‌اش، برای رنگ پیراهنش، برای موسیقی مقبره‌اش، برای این که عاشق است یا نه،باید توضیح می‌داد، به کسی که هیچ‌وقت قرار نبود بفهمد.در ایران، بسیاری هنوز نفس می‌کشند، هنوز می‌خندند، عاشق می‌شوند، کتاب می‌خوانند، موسیقی گوش می‌دهند، می‌نویسند، و شاید همین بزرگ‌ترین مقاومت باشد؛ اینکه زندگی با تمام فشارها هنوز حاضر نیست تسلیم شود، مثل علفی که از میان آسفالتِ فرمانِ «نرویید» سر می‌کشد، اما چه رنج عجیبی، چه غم گران‌باری که آدم مجبور باشد برای اثبات انسان بودنش هر روز مبارزه کند، برای لباسش، برای صدایش، برای اندیشه‌اش، برای اینکه بتواند همان چیزی باشد که هست؛ نه «موضوعِ» قوانین، نه «موردِ» آمار، نه «پرونده‌ای» در دادگاه امنیت.زن ایرانی و زن افغان با فاصله‌ای هزاران کیلومتری اما با یک ردِ مشترک از خون بر گونه، در یک چیز هم‌داستانند:بارها تلاش شده از هردوی آنها یک «موضوع» بسازند، چیزی که درباره‌اش تصمیم بگیرند، چیزی که حدودش را با خط‌کش شرع یا عرف یا قانون تعیین کنند، چیزی که اگر خواست نفس بکشد اول باید مجوز نفس کشیدن از «متولیان امر» بگیرد، نه انسانی که خودش تصمیم بگیرد، اما هیچ قدرتی نمی‌تواند تا ابد با حذف کردن انسان‌ها دوام بیاورد، چون انسان حتی وقتی در تاریک‌ترین اتاق‌ها حبس می‌شود؛ آن اتاق‌هایی که سیمانی‌شان بوی بازجویی می‌دهد، راهی برای ساختن یک پنجره پیدا می‌کند، گاهی با ناخن روی دیوار خط می‌کشد «من هنوز هستم»، گاهی با زمزمه‌ای که از زیر در به زندانیِ مجاور می‌رسد.می‌گویند «این منطقه همین است، خاورمیانه همیشه همین بوده» اما تاریخ جبر نیست، رنج سرنوشت نیست، و انسان موجودی نیست که برای تحملِ بی‌پایان آفریده شده باشد.کدام پیامبر گفت «تحمل کن و سکوت کن»؟کدام کتاب گفت «بیداد را به عادت بگیر»؟ هیچ‌کس. این جمله‌ها را حاکمانی ساخته‌اند که سقف قصرشان از جمجمه‌های صبور استوار شده است.خاورمیانه سرزمین تناقض‌هاست، سرزمین تمدن‌هایی که جهان را ساختند؛ خط را، عدد را، قانون را، بهشت و جهنم را و سرزمین حکومت‌هایی که گاهی تلاش کردند انسان را کوچک‌تر از خودش کنند چنان که کفش‌دوزی بخواهد آسمان را در جعبه‌ی کفش جا دهد، اما انسان کوچک نمی‌شود، نه با دیوار، نه با زندان، نه با سکوت اجباری، نه با اینترنت بریده، چون هیچ نسلی برای همیشه به زنجیر خو نمی‌کند.از کابل تا تهران، از زن افغان که پشت دیوارهای ممنوعیت نفس می‌کشد و اشک‌هایش روی آینه‌ی تاریخ خشک می‌شود تا جوان ایرانی که در خیابانِ گلوله‌باران حق انتخابش را نه با فریاد که با حضورِ محض فریاد می‌زند، یک حقیقت مشترک وجود دارد: هیچ قدرتی نمی‌تواند روح آدمی را برای همیشه در قفس نگه دارد، روح از قفس می‌پرد حتی اگر قفس از طلا ساخته شده باشد، حتی اگر قفس اسمش «امنیت» یا «ثبات» یا «منافع ملی» باشد.خاورمیانه را همیشه با جنگ‌ها، کودتاها و نام حاکمانش تعریف کرده‌اند؛ با لارنس و چرچیل و کیسینجر و شاه و خمینی و بوش و قاسم‌سلیمانی و ترامپ و طالبان و ... اما شاید وقت آن رسیده باشد که این جغرافیا را با مقاومت مردمانش بشناسیم، با زنانی که هنوز آوازشان را در سینه نگه داشته‌اند؛ همان سینه‌هایی که اگر کالبدشکافی کنند پر از نت‌های ممنوعه است، با جوانانی که هنوز آینده را تصور می‌کنند گویی آینده بدهکار آنهاست، با مردمی که زیر بار قرن‌ها خنجر، زیر بار تیغه‌های مکررِ شرع و آزادیِ تحمیلی و ثباتِ منطقه، هنوز توانسته‌اند درد را به حافظه تبدیل کنند و حافظه را به امید.و ما به بیداد خو نکرده‌ایم، اگر هنوز درد می‌کشیم، اگر هنوز خشمگینیم، اگر هنوز چیزی درونمان از دیدن این همه بی‌عدالتی می‌شکند، مثل شیشه‌ای که دیگر طاقت وزنِ آب را ندارد، یعنی هنوز زنده‌ایم، و زنده بودن در سرزمینی که مرگ را عادی می‌کند، که جنازه را خبر روزمره می‌کند، که سیاهپوش‌ها را به صف می‌کند تا ماتم همیشگی را به تماشا بنشینند، خودش یک شکل از مقاومت است، بلندترین شکل، بی‌صداترین شکل، ماندگارترین شکل.</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 23:36:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه‌ای برای نخستین مردی که جرأت کرد سیب را گاز نزند</title>
                <link>https://virgool.io/@asmaaa/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%B1%D8%A3%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B2%D9%86%D8%AF-d9v5ohngpyvv</link>
                <description>در آغاز، باغی نبود. باغ بعدها ساخته شد . از جنس ترس، از جنس نام، از جنس «نباید». اما پیش از هر باغی، درختی بود با شاخه‌هایی از امکان محض. و بر آن درخت، سیبی آویخته بود نه از جنس میوه، که از جنس آگاهیِ گزینش.به روایتِ درختانِ پیرِ باغ، پیش از آنکه قابیل هابیل را به خاک بسپارد، و پیش از آنکه نوح مستیِ کشتی را به ریشِ طوفان بکشد، مردی بود با انگشتانی لرزان و چشمانی که از بیمِ «شاید» و «مبادا» کور شده بودند. نامش را از دفترِ فرشتگان پاک کردند، نه از روی تنبیه، که از سرِ فراموشیِ عمدی.مرد ایستاده بود زیر سایه‌ی آن درخت. دستش را بلند کرد. باز هم بلند کرد. نوک انگشتانش – آن پنجه‌های لرزانِ عصیان‌نویس – پوستِ صیقلیِ سیب را لمس کردند. گرم بود. گرمیِ یک رازِ کوچک. و در همان لحظه، چیزی در پشت گردنش نجوا کرد: «اگر گاز نزنی، بی‌گناه می‌مانی. اگر گاز نزنی، هرگز سقوط نمی‌کنی. اگر گاز نزنی... نامت را در تاریخ به‌سانِ نخستین خردمند ثبت می‌کنند، نه نخستین سرکش.»و او گاز نزد.فقط لب‌هایش را فشرد. سیب را به نرمی پس زد. انگار که دستش سوخته باشد. جایی نوشته شده: «او نخستین کسی بود که سیب را از شاخه چید، به مشت فشرد، گرمیِ پوستِ صیقلیِ آن را بر لب حس کرد... و بعد، آهسته، مثل یک ترسویِ حرفه‌ای، سیب را برگرداند روی سینیِ تقدیر و گفت: نه، نکند... نکند این لقمه، همان لقمه‌ی ممنوع باشد که آتش را بر تنِ آدمیزاد می‌نشاند.»چه قربانیِ باشکوهی برایِ معبدِ «همان‌جوری که بودیم»!برای او باید مرثیه خواند. نه از آن مرثیه‌های سنگین و رسمی، با طبل و شیون‌های ردیف‌شده. بلکه مرثیه‌ای از جنس آهِ سرد، از جنس دری که به روی خودش قفل کرد و کلید را انداخت در چاهِ «احتمالاً».او نخستین مردی بود که فهمید عصیان، هزینه دارد – اما در فهمیدنش ماند، بی‌آنکه بهایش را بپردازد. او نخستین قربانیِ تقدیرِ معکوس بود – نه سقوط کرده از بهشت، که ایستاده در بهشت و بهشت را از خود ساقط کرده.قبرش را نمی‌توان یافت. نشانش را نمی‌شود پرسید. چون ترس، قبر ندارد؛ ترس، خود، قبرِ زنده‌هاست. او ابداً در گورستان‌های معمولی خاک نمی‌شود، او زیر تلی از کتابهای فقه، زیر قنداق تفاسیر خشک، زیر سنگینیِ عادت و «از قدیم گفته‌اند» مدفون است.مرثیه بخوانید برای نخستین «نه»ی جهان! نه برای آن نهیِ خدا، که برای «نه»ی خودِ انسان. او جرات نکرد عصیان کند. او در برابرِ سیب، در برابرِ آن «آری»یِ کوچک و سرخ، عقب کشید. و از آن عقب‌کشیدن، تمامیِ تاریخِ بندگی نوشته شد. تمام پادشاهانی که بر تخت نشستند و نگفتند «نه» به تاج، تمام سربازانی که به جنگ رفتند و نگفتند «نه» به فرمان. همه، نوادگانِ همان مردِ سیبِ بی‌گازند.اما از آن سو، از سمتِ بادی که می‌وزد و دامنِ لباسهای زنانه را از چارچوبِ اخلاقِ مردانه بیرون می‌کشد، می‌آید صدای تق‌تق پاشنه‌هایی که روی ترس‌ها راه می‌روند. او می‌آید. زنِ نخستین. آن که سیب را دید، بویید، چرخاند و پیش از آنکه مردِ ترسو فریاد بزند «نکن!»، گاز زد.او از کجا آمد؟ شاید از همان دانهٔ سیبی که در خوابِ مرد روییده بود. زنی با موهایی چون ریشه‌های درهم تنیدهٔ دانش. اسمش را بعدها گذاشتند حوّا؛ اما نام حقیقی او «آغاز» بود. آمد، بی‌آنکه از کسی اجازه بگیرد. بی‌آنکه از شاخه سؤال کند: «داری؟» فقط دست دراز کرد، سیب را چید چنان که انگار تمام عمر داشته برای این چیدن تمرین می‌کرده.اما جادو در آن لحظه نبود؛ جادو در آن بود که نخست گاز نزد. نگاهش را به مرد دوخت. مرد، آن چهرهٔ آشنای همیشهٔ باغ، که حالا یک باره غریب و ترسیده می‌نمود. زن گفت: «چرا نچیدی؟» مرد جواب نداد. فقط لرزید.و آنگاه زن خندید. خنده‌ای که بوی باروتِ قانون‌شکنی می‌داد.صدای گازِ او، انفجار بود. سیب فریاد کشید، درخت از ریشه لرزید، و مار زبانش را از کامی که هزار سال تسبیح گفته بود بیرون آورد و گفت: «سرانجام... تو آمدی.»زن تکهٔ سیب را قورت داد و مزه مزه کرد طعمِ جرأتِ لذتِ پیش از اجازه را.نخستین زنی که گاز زد، نخستین ملحدِ مذهبی تاریخ است. او نفهمید که سیب، درخت را نابود می‌کند. او فهمید که سیب، باغِ قفس را نابود می‌کند. مردِ ترسو، آن طرف باغ، مشغول نخ کردن تسبیحِ چوبیِ درخت بود و زمزمه می‌کرد: «لا حول... لا قوه...»زن در مرکزِ باغ ایستاد، لبانش از شیرهٔ سیب سرخ بود، انگار خونِ خودِ ممنوعه را خورده باشد. نگاهش را به مرد انداخت و گفت: «تو که سیب را گاز نگرفتی، پس چرا هنوز گرسنه‌ای؟ چرا شبها کابوس می‌بینی از درختی که تکانش ندادی؟ چرا وقتی من می‌چشم، تو به من خیره می‌شوی با چشمانی که هم حسد دارد، هم شهوتِ ممنوع، هم ترس از قضاوت؟ تو سیب را نخوردی، اما مرا می‌خواهی بخوری... ببین چه منافقانه می‌میری ای نخستین مردِ نازا!»و مرد چه کرد؟ ایستاده ماند. در همان سایه‌گاه. به سیبِ گازخورده نگاه کرد که حالا در دست زن بود، مانند ماهی از تور رسته. مرد می‌توانست بگوید: «نصفش را به من بده.» نمی‌گفت. می‌توانست بگوید: «حق با تو بود.» نمی‌گفت. می‌توانست دستی به موهای زن بکشد و بگوید: «مرا هم از این باغِ مرده بیرون ببر.» اما زبانش بسته بود. گویی با هر «نچیدن»ی، یک تار از تارهای صوتی‌اش را بُریده بود.و اینجا است جایگاه مرثیه. نه برای آن زن که از بهشت رانده شد (بهشتی که در واقع زندانِ بی‌انتخاب بود)، بلکه برای این مرد که در بهشت ماند. که سقوط نکرد؛ و بهشت، بدون سقوط، تنها یک نام دیگر برای جهنم است: جهنمِ امن، جهنمِ ایستادن، جهنمِ تماشا کردنِ دیگران که پرواز می‌کنند و تو همچنان بر زمینِ صاف و هموارِ نترسیدن می‌خزی.مرثیه‌ی من برای آن مرد نیست. مرثیه‌ی من برای نسلِ نازنی است که از تخمِ او زاده شدند: مردانی که سیب را نمی‌خورند ولی برای خوردنش تفأل می‌زنند؛ مردانی که پشتِ پرده‌ی «ولایت و دیانت» لخت می‌شوند و در خلوت، داستانِ زنی را می‌نویسند که سیب را خورده و پشیمان است، در حالی که خودشان از نعره زدن در اوجِ ارگاسمِ قدرت هم نمی‌توانند «نه» به سقف بگویند.این مرثیه، مویه بر جنازه‌ای است که هیچ‌گاه متولد نشد: جنازهٔ شجاعتِ مردانه. از آن روز تا امروز، هر مردی که سیب را گاز زده، زنانه‌اش کرده‌اند. و هر زنی که سیب را گاز زده، مردانه زیستن را یاد داده به تمام جهان.و امروز، ما مردِ نخستین را فراموش کرده‌ایم. برایش مجسمه نساخته‌اند، برایش شعر نگفته‌اند. اما زن را سنگسار کرده‌اند، به آتشش کشیده‌اند، چوب به پایش بسته‌اند – برای همان سیبی که گاز زد. چه کسی واقعاً جسور بود؟ کسی که از ترس عقب کشید، یا کسی که از جسارت سوخت؟مرثیه‌ی ما برای آن مرد است، از سرِ آن حقیقتِ تلخ که: هر یک از ما، در هزار لحظه‌ی کوچکِ زندگی، هر بار که نپریدیم در استخرِ یخ‌زده، هر بار که نزدیک‌ترین راه را رفتیم – ما بر مزارِ آن مرد گُل می‌کاریم.اما در لابه‌لایِ این مرثیه، ستایشی پنهان است برای زنی که گاز زد. برای تمام زنانی که بعد از او گاز زدند. برای آن دختری که در کلاس درس دستش را بلند کرد و پرسید «چرا؟»، برای آن زنی که عاشق شد پیش از آنکه اجازه بگیرد، برای آن مادری که به فرزندش یاد داد سیب را با دندانِ پرسش بگزد.ستایش باد آن زن نخستین را. او که می‌دانست سیب، دو چیز بیش نیست: یک میوه و یک بهانه. بهانه برای رها کردنِ ترس. او بلد بود که گاز گرفتن، تنها یک عملِ مکانیکیِ دهان نیست؛ گاز گرفتن، نخستین جُرمِ آگاهانه در جهان است. گاز گرفتن، اعلام استقلالِ زبان از زنجیرِ «بسم الله ...» است.او خدایِ دیروز را نکشت، خدا را از لباسِ مربیِ مهدکودک درآورد و نشاندش روی صندلیِ تماشاگرِ یک بازیِ بی‌قانون.هر که سیبِ ممنوع را گاز بزند، دیگر از باغِ امن بیرون نمی‌افتد – باغ را درون خود حمل می‌کند. او فهمید که عصیان، تنها واژه‌ای نیست که مردان از آن می‌ترسند؛ عصیان تنها عملی است که تاریخ را از خوابِ سنگینِ «تکلیف» بیدار می‌کند.و اگر روزی باز هم درختِ ممنوعه‌ای بروید، و اگر باز هم میوه‌ای از جنسِ «نباید»، بدانید که زن، گاز خواهد زد. بدون تردید. بدون استخاره. بدون نگرانی از فردای قضاوت.و آتش، همیشه تنِ ترسوها را بی‌آنکه بخواهد، روشن می‌کند. آتش از گازِ سیب نیست؛ آتش از نگرفتنِ سیب است وقتی تشنه‌ای.و سال‌ها بعد از روزی که درختانِ پیرِ باغ روایت کردند؛ من بر سنگِ مزارِ خیالی نخستین مرد می‌نویسم:«اینجا کسی خوابیده که سیب را گاز نزد،تا ثابت کند می‌شود بی‌هیچ لذتی،به گورستان آزادی رفت.»و زیر آن، دستخطی زنانه، با خطی پریشان اما آتشین خودنمایی خواهد کرد:«خوشا به حالِ من که گاز زدم و زنده‌ام. تو مُردی و هنوز جراتِ مُردن نداشتی.»و به امید روزی که مرد، سرانجام، دندان بر نیمه‌ی باقی‌ماندهٔ سیب بفشارد و بگوید: «بگذار نصفِ دیگرش را من بگزم. هیچ بهشتی از آن گازِ دوم سقوط نمی‌کند. بهشت، درست همان گازِ دوم آغاز می‌شود.»</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 01:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما زنده ماندیم؛ آنها را جاودانه کردند</title>
                <link>https://virgool.io/@asmaaa/%D9%85%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-eeaf2h06cmot</link>
                <description>پتوی نازکی دور خودم میپیچم، دفتر و قلمی برمیدارم و بی‌صدا و در تاریکی از اتاقم خارج می‌شوم و وارد حیاط می‌شوم. روی تاب می‌نشینم. لحظه ای از سرمای فلزِ آن، لرزی در بدنم می‌پیچد اما اهمیتی نمی‌دهم.زانوانم را کمی خم میکنم و پاهایم را در دمپاییِ پلاستیکی محکم‌تر روی کاشی های حیاط می‌چلانم تا تاب حرکت کند.دفترم را باز میکنم، صفحات سیاه شده از نوشته های این روزهایم را ورق می‌زنم تا به برگه‌ای خالی برسم.با وجودِ سینه درد ناشی از پنیک هایی که تازگی‌ها بیش از قبل شده و سرمایی که به سردی هوا بی ارتباط است، قلمم را روی صفحه خالی میلغزانم.این روزها گویی نوشتن تنها کوره‌راهیست که کمک می‌کند کمی از دردی که در روحم لانه کرده و و در تمامِ رگ‌هایم جریان دارد، کم کنم. البته؛ درد و رنجی که این روزها می‌کشیم، کم شدنی نیست تنها به مثابه خاکسترهای زیرِ آتش است؛ همچنان شعله‌ور و شاید در انتظار جرقه‌ای.به همه روزهایی که از سر گذراندیم تا به این نقطه از تاریخ برسیم، فکر میکنم.گویی تاریخ در این خاک و دیار، به شکلی دهشتناک، خودش را تکرار میکند. نه یک‌بار، نه دوبار‌؛ ده‌ها بار.بارها و بارها، در و دیوارهای شهر، شاهد ستم‌های این قوم الظالمین بوده است؛ بارها و بارها جوانانی به کوچه‌ها و خیابان‌ها آمدند و دیگر بازگشتی نبود.بارها و بارها آسفالت‌ها، سرخ‌فام شدند از خونِ هزاران دختر و پسر؛ هزاران انسان، هزاران آرزوهایی که در کیسه‌های مشکی، با برچسب «مجهول‌الهویه»، نابود شدند.قلمم با یادآوری چیزهایی که در همان مدتِ کوتاهی که به اینترنت وصل شدم و تماشا کردم، با یادآوری آن حجم از خشمی که احساس کردم و اشک‌هایی که بی‌رحمانه در چشمانم سوختند، سریعتر روی کاغذ می‌رقصد.مدت اتصالم به اینترنت زیاد نبود، همان را هم مدیون عزیزی بودم که برایم پروکسی و وی‌پی‌ان فرستاد. درست ساعت 2:17 دقیقه نیمه‌شب بود؛ بی‌ربط از بحثمان میان مسیج‌ها گفت: اسما، اینترنتم وصل شده، برات پروکسی می‌فرستم بیا تلگرام تا وی‌پی‌ان هم برات بفرستم.وقتی وارد تلگرام شدم، نفسی که حتی خودم متوجه حبس شدنش نبودم را رها کردم. بعد از روزها بی‌خبری با شتاب به همه کسانی که می‌شناختم و در تمام این روزهای کذایی دسترسی بهشان نداشتم، پیام دادم.تا طلوع آفتاب درگیر اتصال به فیلترشکن های مختلف بودم و در نهایت، وارد اینستاگرامم شدم.فقط دیدم، فقط شنیدم. قلبم از حرکت ایستاده بود.انگشتانم گویی از مغزم فرمان نمی‌گرفتند؛ صفحه موبایلم خیس شده بود و به درستی کار نمی‌کرد. اما دیدم، دیدم هرآنچه که تمام این مدت در پنهان‌کردنش کوشیده بودند.شنیدم فغان تمامِ داغ‌دارانی را که خودم را در غمِ بی‌پایان آنها شریک می‌دانم.موبایل را خاموش کرده بودم؛ به آیینه اتاق خیره شده بودم و سعی میکردم به یاد بیاورم نفس کشیدن را؛ سعی می‌کردم به یاد بیاورم دلیل جنگیدن‌هایمان را؛ ایستادگی هایمان.دیگر برایم هیچ‌چیز اهمیتی نداشت؛ نه قطعی مداوم اینترنت، نه اخبار و نه حتی آمار کشته‌هایی که در صداوسیما به کذب گفته می‌شد، نه هیچ چیز دیگر.چیزی که اهمیت داشت ده‌ها،صدها،هزاران، صدها هزار جوانی بود که حالا دیگر نبودند. صدها هزار چراغِ امیدی که به دست خونخوارانِ زمانه، خاموش شده بودند.پاهایم را محکم‌تر روی زمین فشار می‌دهم تا تاب سریع‌تر حرکت کند؛ باد‌ِ سرد به پوست صورتم تازیانه می‌زد اما احساسی ندارم. تمام وجودم دیگر سِر شده است. حرکت دستم روی کاغذ تندتر میشود؛ گویی تمام حرص و خشم و درد و رنج و عصبانیت و ناامیدی ام را می‌خواستم تخلیه کنم اما تمام شدنی نیست این دریای خشمِ این روزهایم.به یاد می‌آورم روزهای تلخی که پدربزرگم را از دست داده بودم، اولین باری که طعمِ تلخِ از دست دادن را چشیده بودم اما این روزها دوباره همان احساس کذایی را دارم، دوباره سایه تاریکِ فقدان بر وجودم نشسته است. غمِ از دست رفتن کسانی که ندیده و نشناخته، قهرمانِ بی مدالِ راه آزادی شدند.گمان می‌کنم دیگر راهِ گریزی از این اندوه و خشمم نیست، اندوهِ این جوانانِ رفته تا ابد به روحم سنجاق شده است. فقط می‌توانم در سیل کلماتِ امیدبخش دوستانِ بهتر از جانم، از دیوِ تألم و حزن، گم شوم.تو را زِ خویش جدا میکنند؛ درد اینجاست.... -ابتهاج-</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 22:09:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعله هایی در دل شب های تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@asmaaa/%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-elhhv1i3x97o</link>
                <description>روزها می گذرد. از تعدادی دوستانم بی خبرم. یکی از آنها، خطش خاموش است و هربار که صدای اپراتور در گوشم می پیچد که &quot; مشترک مورد نظر خاموش می باشد&quot; بند دلم پاره می شود. هربار که چشم روی هم می گذارم، صدای تیراندازی های بی امان خواب را از چشمانم می رباید؛ صدای فریادهایی که در خیابان شنیده بودم، صدای مردمم که با ضرب و زور گلوله و تیغ و تیر، مثل همیشه، ساکت می شد. هربار که مادرم میگوید از فلانی و فلانی هم که در اعتراضات شرکت کرده اند، خبری نیست، دهانم خشک می شود و پاهایم دیگر یاری ام نمی کنند برای ایستادن. روزها می گذرد اما زندگی ایستاده است. زندگی در اینجا، مدت هاست که ایستاده است. ترس به مصلحتِ بقا دیگر مثل گذشته، آهسته و خزنده به روزمرگی ها راه پیدا نمی کند؛ دیگر خبری نیست از خاموشیِ صداهایی که شنیده نمی شوند. روزها می گذرد. همه مان &quot; خسته&quot; ایم. خستگی از راهِ طولانیِ پر خون برای وطنی که خیلی وقت است دیگر وطن نیست. همه مان &quot; خسته&quot; ایم. خسته از دوام آوردن.روزها می گذرد. دیگر آزادی، برای مان، افسانه یا آرمان دوردست نیست؛ ضرورتی ست هم سنگ نفس، هم وزن کرامت. آزاد برای اندیشیدن، برای سخن گفتن، برای متفاوت زیستن. آزاد برای اینکه آینده، این چنین تنگ و تاریک نباشد که در وطن، رفتن، شریف ترین شکل مبارزه جلوه کند. آزاد برای اینکه لب به اعتراض گشودنمان، شورش و اغتشاش معنا نشود.روزها می گذرد.خسته هستیم اما &quot;فرسوده&quot; نه. هنوز در اعماق &quot; این خاک&quot;، هنوز در اعماق وجود &quot; مردم&quot;  چیزی سرسختانه، زنده مانده است. نوعی امتناعِ نجیبانه از پذیرش تحقیر. نوعی نافرمانی در برابر عادت کردن به ظلمات، عادت کردن به بی عدالتی. روزها می گذرد. روزها می گذرد اما در نهایت، &quot;ایران&quot; به آزادی خواهد رسید. نه با فریادهای مقطعی، بلکه با همین ایستادگی های عمیق و ممتد در روزهای بی نوری و بی خبری. &quot;ایران&quot; به آزادی خواهد رسید. با ایستادگی  نسلی که دیگر نمی خواهد تاریخ را فقط با دندان روی هم فشار دادن و سکوت کردن، ادامه دهد.روزها می گذرد و روزی خواهد رسید که ایران، دیگر فقط یک حافظه زخمی و خونین نباشد؛ بلکه &quot;وطن&quot; باشد؛ &quot;وطنی&quot; که احتیاط را به نام خرد، به خوردمان ندهد.روزنه های سرم را می بندم تا به فکر ایران نیفتم. اما نمی توانم. زمین زیر پایم آتش می گیرد. «شاهرخ مسکوب»</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 20:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد خاموش از دست رفته ها</title>
                <link>https://virgool.io/@asmaaa/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-dwvh25zpixfd</link>
                <description>معنی دلتنگی برام واضح نبود. وقتی کسی میگفت کسی رو از دست داده، نهایتا از برای حفظ ادب و رعایت نزاکت میگفتم، روح شون در آرامش باشه. وقتی مجلس ختم و سوگواری شرکت میکردم که عزیز از دست داده شون، منهوک و بیمار بود، با خودم فکر میکردم که باید براشون خیلی سخت نباشه؛ حداقل باید بابت اینکه بیش از اینها درد نمیکشه شکرگزار باشند. هیچ وقت معنای سوگ و ماتم رو آن طور که بود، نفهمیده بودم. وقتی کسی ماتم دار و داغدار عزیزش بود، صرف مبادی آداب بودن و رعایت حالش، با مهربونی کنارش میموندم و سعی میکردم آرومش کنم، سعی میکردم تا جایی که اذیت نمیشه و نیاز داره، تسلی دل دردمندش بشم؛ حتی نمیدونستم اینکار تاثیری داره یا صرفا عملی هست که از روی انسان دوستی انجام میدم و نتیجه چندانی برای اون فرد نداره. نهایت گریه کردن برای من، محدود شده بود به اشک های گاه و بی گاهی که بعد از پنیک اتک های سنگین، صورتم رو خیس میکرد. آشوب برام منحصر شده بود به استرس ها و نگرانی های بی جا و بی مورد که برای آینده ناشناخته ام داشتم.هیچ کدوم از اینها رو اونطور که باید نمیدونستم و هیچ ادراک درستی ازشون نداشتم؛ به معنای واقعی هیچ. اما خب زندگی با همون سبک و سیاق المبار و دردناک همیشگی اش بهم فهموند. و سوگ برای بار اول در دل من مانند طوفانی ساده و وحشی می وزد. گویی به معنای واقعی فرود ابرهای سیاه سنگین رو بر آسمون زندگی ام احساس میکنم.از دست دادن کسی که نورچشمم بود، جانم رو در چنگال غم بی انتها و ژرفی گرفتار کرده است. هر شب، نزدیک غروب،در دل تاریکی این فقدان، احساس می‌کنم که زندگی‌ام در کلاف سر در گم زمان گم شده است. دل تنگی ام برایش، به سان درختی پر از شکوفه ای هست که در تندباد حزن آلود و محنت انگیز اندوه است. فقدانش، چون برف سنگینی بر دلم نشسته و هر لحظه، زنگ‌های خاطرات شیرین و تلخ را به صدا درمی‌آورد. از دست دادنش، همچون سپیده‌دمی ناخوانده در دل شب تاریک، حس عمیق و هولناکی را در من خلق کرده است. غم مثل خورشید غروب کرده، نور امید را از زندگی‌ام می‌گیرد و من را در بازی شوم سکوت محبوس می‌کند. ناتوانی و بی‌پناهی در برابر این اختناق، محفل سکوتی سوزناک به وجود آورده که جز دلتنگی و گریه، هیچ چاره‌ای ندارم.این روزها، هر گوشه از خانه را که می‌نگرم، ردپای او را می‌یابم. شیرینی خاطراتش هنوز گرمای وجودم را لمس می‌کند، اما داغ فقدانش همچون سنگینی ظلمتی بی‌پایان بر دلم نشسته است. او، آن گوهر گرانبها، تصویری از محبت و مهربانی بود که در اوج زندگی‌ام مانند فانوسی می‌درخشید. چشمانم هنوز پر از اشک است و در هر گوشه‌ی زندگی‌ام، نشست یادش را احساس می‌کنم. صدای خنده‌هایش، مانند نغمه‌های شیرین بهاری، در گوشم طنین‌انداز است و یادش همچون عطر دل‌انگیزی در فضا پراکنده شده است. اما اکنون آن صداها بر دل بی‌قرارم سنگینی می‌کنند و یادآوری می‌کند که حقیقتی تلخ به ناگاه در بساط زندگی‌ام فرود آمده است.وقتی که به زندگی‌ام نگاه میکنم، انگار همه چیز در حال محو شدن است. بستگی هایی که پیشتر گرم و زنده بودند، کم‌کم به یادهایی محو تبدیل می‌شوند. او، که مظهر محبت و مهربانی بود، اکنون در آغوش خاک خوابیده است و زندگی‌ام بی‌او رنگ و بویی ندارد.پدربزرگ عزیز تر از جان خسته تر از همیشه ام، سایه‌ات همچون کوهستانی استوار در زندگی‌ام مانده، امروز در زمره‌ی خاموش‌ترین خاطراتم جای گرفته‌ای. صدای محبت‌آمیز تو در گوشم طنین‌انداز است و چهره‌ات، آنگونه که روزها در وجودم زنده می‌ماند، در هر گوشه‌ای از قلبم ریشه دوانده است. تو آن چراغی بودی که در تاریکی‌ها راه را برایم روشن می‌کردی، روحی از زندگی را در وجودم شعله‌ور می‌ساختی. تا زمانی که بودی، به دنیایی سرشار از امید و عشق می‌رسیدم. پیوسته در دل من، تصویری از لبخند مهربانت نقش بسته، و اکنون با رفتنت، این تصویر، چراغی در تاریکی شب‌های من شده است.نمی‌توانم با این درد بی‌پایان مواجه شوم. هنوز صدایت را در گوشم می‌شنوم، هنوز مهر و محبتت را در کلمات بی‌صدا حس می‌کنم. هر لحظه که به زندگی‌ام باز می‌گردم، این شکاف عمیق در قلبم مانند برشی باز، نمی‌گذارد به آرامش برسم؛ گویی دنیا به ناگاه رنگ باخته و زیبایی‌هایش تحت سیطره‌ی این فقدان قرار گرفته‌ است.در این شب‌های سوزان و بی‌خواب، به یاد تو می‌نویسم؛ می‌نویسم تا یاد تو به برکت کلمات زنده بماند. نامت را در باد می‌سپارم و به نورهایی که از دل شب می‌درخشند، می‌سپارم. تو ای پدربزرگی که لطیف جانم بودی، هرگز از زندگی‌ام بیرون نخواهی رفت؛ چرا که عشق تو، بسان ستاره‌ای در آسمان دلم، همواره درخشنده و پایدار خواهد ماند. من بر این قول ایستاده‌ام که یاد تو را در هر روز، در هر لحظه، زنده نگه‌دارم و در سکوت این غم، به زندگی‌ام ادامه دهم؛ چرا که یادتو، ادای احترام روزگار تلخ پردرد بر جاودانگی روح عظیم توست.آرام بخواب، مرد بزرگ آزرم جوی مهرپرور، تا ابد در دل و ذهنم، پایا و جاودان خواهی بود.</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 00:22:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در این جهان من چه کسی هستم؟ چه معمایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@asmaaa/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-fz0dlg9ikb0n</link>
                <description>هرکسی که من رو از پارسال می شناسه وقتی این روزا دوباره یکم باهام همکلام میشه خیلی زود به این نتیجه میرسه که نسبت به اسمای سال قبلی، عوض شدم. کمتر احساساتم رو بروز میدم؛ منطقی تر تصمیم می گیرم؛ خیلی زود با همه صمیمی نمیشم؛ دیگه همه رو دوست خودم نمی دونم و از همه مهم تر کمتر وابسته میشم.تا همین چند روز پیش خودمم فکر می کردم بزرگتر شدم و به طبع خلقیاتم هم عوض شده؛ فکر میکردم اگه پشت همون نقابِ همیشگیِ خندون و بی غم برم دیگه هیچکس متوجه درد و زخم هام نمیشه؛ کسی نمی فهمه که هنوز هم همون اسمای پراحساسِ قبلی ام.اما خب گاهی وقتا یک اتفاق خیلی کوچیک لازمه که به همه و حتی خودت یادآوری کنه که هرچقدر منطقی تر و باتجربه تر شده باشی، باز نمیتونی از احساساتی که همیشه بخشی از وجود و شخصیتت شده فرار کنی و دست بکشی.امسال وقتی از همون ماه مهر که رفتم مدرسه، مثل پارسال نبودم؛ دیگه با همه صمیمی نبودم اما همون تعداد کمی هم که واقعا رفیق محسوب میشدن برام، به روحِ این دخترکِ پراحساس نزدیک بودن.از همون اول سال با خودم میگفتم که دیگه امسال، زمانی که وقت خداحافظی برسه و تموم بشه این یکسالِ مشقت بار، کمتر اذیت میشم موقع خداحافظی. میگفتم من که دیگه منطقی تر شدم پس مشکلی ندارم.ولی تمام این روزایی که تو این یک هفته گذروندم پر بود از احساسِ دلتنگی برای کسایی که هرروز 8 ساعت کنارهم، زندگی می کردیم، می خندیدیم، گریه می کردیم، دیوونه بازی های خودمون رو داشتیم؛این یک هفته زیر سایهِ تاریکِ بغضی گذشت که کنج دلم لونه کرده بود؛ بغضی که به خاطر دوری از کسایی بود که تمام این مدت شده بودند خانواده ام.مدت زیادی بود که دیگه نمی نوشتم؛ وقت نداشتم که احساساتم رو کلمه کنم؛ اما این دوری اجباری و دلتنگی ناخواسته اش مجبورم کرد که دوباره بعد از مدت ها بنویسم.مجبور شدم بنویسم از احساسی که این روزا دارم تا ذهنم آزادتر بشه. </description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 22:24:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستاده در غباری از تاریخ و تمدن ها</title>
                <link>https://virgool.io/@asmaaa/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7-l3vv4cu9uzas</link>
                <description>بچه تر که بودم رویاهایم خلاصه میشد در شاهزاده سوار بر اسب سفیدی که خواهد آمد و مرا از افسون تلخِ اجتناب ناپذیری که به آن دچار شده ام نجات می دهد. گاهی خودم را سیندرلای تنهایی می دیدم که به مجلس رقصِ شبانه نرسیده و فرصت رقصیدن با شاهزاده جذابش را از دست داده است.گاهی در بطن وجود راپونزل می رفتم و خودم را اسیر دستانِ پرچروک عجوزه ای تصور می کردم که موهای طلایی ام پله ای برای رسیدن به خواسته هایش شده است.چه روزها که با سفیدبرفی التماس کنان از شکارچی فرصتی برای زندگی می خواستم و روزهایی را هم که با گریه برای صدای از دست رفته پری دریایی برای رسیدن به عشقش به شب می رساندم.روزها آمدند و رفتند، سال ها گذشت. دیگر خبری از آن دخترِ مجذوب داستان های شاهدخت ها و شاهزادگانی که طلسم می شکستند و جادوگرانی که طلسم می آفریدند، نبود.آن دخترِ پر از خیالِ بوسه های عشق، اکنون در بند افسانه های سرزمین خویش اسیر شده است.روزی خودش را شهرزاد قصه گویی می بیند که با جسارت تمام، هزار و یک شب از زندگانی اش را با شهریاری همبستر شده است که قاتل دخترکانِ معصوم است. بعضی روزها سوار بر سمندِ تیزپایِ گردآفرید به دنبال آزادی هجیر است و به میدان جنگ می رود.گاهی می شود تهمینه و از دوری رستم اشک می ریزد و شب ها هم می شود رودابه ای که دل در گرو عشق زال دارد و گیسوان شبش، محتاج نوازشِ زال اند.چه روزهایی که با سیاوش از آتشِ سوزانِ افترا ها گذر نکرد و چه تیرهایی که با آرش نیافکند.نمی دانم چرا هیچگاه از اسطوره های پارسی ایران زمین در کودکی ام نشنیده ام. چرا دختری مثل من باید شیفته قصه هایی می شد که ژرفایشان به عظمت داستان های سرزمین خودش نبود....اما اکنون شده ام دختری که تار و پود وجودم بافته شده با خطه پر رمز و رازش.موهایم را به یاد رودابه شانه می زنم و به یاد آذرمیدخت استوار می ایستم؛ همچو گردآفرید مدافع باره های وطنم می شوم و با کتایون، روئین تن ها می آفرینم.</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2023 23:27:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با ریشه چه می کنید...</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-wykycxroe7lb</link>
                <description>گیرم که در باورتان به خاک نشسته‌امو ساقه‌های جوانم از ضربه‌های تبرهاتان زخم‌داراستبا ریشه چه می‌کنیدگیرم که بر سر این بامبنشسته در کمین پرنده‌ایپرواز را علامت ممنوع می‌زنیدبا جوجه‌های نشسته در آشیانه چه می‌کنیدگیرم که می‌زنیدگیرم که می‌بُریدگیرم که می‌‌کشیدبا رویش ناگزیر جوانه چه می‌کنید… &quot;خسرو گلسرخی&quot;می بینم آن شکفتن شادی را؛می‌بینمآن شکفتنِ شادی راپروازِ بلندِ آدمیزادی راآن جشنِ بزرگِ روزِ آزادی را.کیوانخندان به سایه می‌گوید:دیدی؟به تو می‌گفتم!آری.تو همیشه راست می‌گفتی.می‌بینم.می‌بینم...  &quot;ه.ا.سایه&quot;آشکارا بود این بیداد، پنهانی نبود؛زن در ایران پیش از این گویی که ایرانی نبودپیشه اش جز تیره روزی و پریشانی نبودزندگی و مرگش اندر کنج عزلت می گذشتزن چه بود آن روزها گر زانکه زندانی نبودکس چوزن اندر سیاهی قرن ها منزل نکردکس چوزن در معبد سالوس قربانی نبوددر عدالت خانه ی انصاف زن شاهد نداشتدر دبستان فضیلت زن دبستانی نبوددادخواهی های زن می ماند عمری بی جوابآشکارا بود این بیداد ، پنهانی نبود   &quot;پروین اعتصامی&quot;به سر اندیشه پرواز دارم؛به لب‌هایم مزن قفل خموشیکه در دل قصه ئی ناگفته دارمز پایم باز کن بند گران راکزین سودا دلی آشفته دارمبیاای مرد، ای موجود خودخواهبیا بگشای درهای قفس رااگر عمری به زندانم کشیدیرها کن دیگرم این یک نفس رامنم آن مرغ، آن مرغی که دیریستبه سر اندیشه پرواز دارمسرودم ناله شد در سینه تنگبه حسرت‌ها سر آمد روزگارمبلب‌هایم مزن قفل خموشیکه من باید بگویم راز خود رابه گوش مردم عالم رسانمطنین آتشین آواز خود رابیا بگشای در تا پر گشایمبسوی آسمان روشن شعراگر بگذاریم پرواز کردنگلی خواهم شدن در گلشن شعرلبم با بوسه شیرینش از توتنم با بوی عطر آگینش از تونگاهم با شررهای نهانشدلم با ناله خونینش از توولی‌ای مرد، ای موجود خودخواهمگو ننگ است این شعر تو ننگ استبر آن شوریده حالان هیچ دانیفضای این قفس تنگ است، تنگ استمگو شعر تو سر تا پا گنه بوداز این ننگ و گنه پیمانه‌ای دهبهشت و حور و آب کوثر از تومرا در قعر دوزخ خانه‌ای دهکتابی، خلوتی، شعری، سکوتیمرا مستی و سکر زندگانیستچه غم گر در بهشتی ره ندارمکه در قلبم بهشتی جاودانی استشبانگاهان که مه می‌رقصد آراممی‌ان آسمان گنگ و خاموشتو در خوابی و من مست هوس‌هاتن مهتاب را گیرم در آغوشنسیم از من هزاران بوسه بگرفتهزاران بوسه بخشیدم به خورشیددر آن زندان که زندانبان تو بودیشبی بنیادم از یک بوسه لرزیدبدور افکن حدیث نام، ای مردکه ننگم لذتی مستانه دادهمرا می‌بخشد آن پروردگاریکه شاعر را، دلی دیوانه دادهبیا بگشای در، تا پرگشایمبسوی آسمان روشن شعراگر بگذاریم پرواز کردنگلی خواهم شدن در گلشن شعر... &quot;فروغ فرخزاد&quot;پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن؛آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکناکنون زمان زندگیست تاخیر را باور نکنحرف از هیاهو کم بزن از آشتی‌ها دم بزناز دشمنی پرهیز کن شمشیر را باور نکنخود را ضعیف و کم ندان تنها در این عالم ندانتو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکنبر روی بوم زندگی هر چیز می‌خواهی بکشزیبا و زشتش پای توست تحقیر را باور نکنتصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستیاز نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکنخالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفریدپرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن...  &quot;مهدی جوینی&quot;و من آن روز را انتظار می کشم...روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کردو مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفتروزی که کمترین سرود‌، بوسه استو هر انسانبرای هر انسانبرادری استروزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندندقفلافسانه‌ایی ستو قلببرای زندگی بس استروزی که معنای هر سخن دوست داشتن استتا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردیروزی که آهنگ هر حرفزندگی ستتا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرمروزی که هر لب ترانه‌ایی ستتا کمترین سرود، بوسه باشدروزی که تو بیایی برای همیشه بیاییو مهربانی با زیبایی یکسان شودروزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیمو من آن روز را انتظار می‌کشمحتی روزی که دیگر نباشم. &quot;احمد شاملو&quot;سبز ترین نغمه آزادی را؛دو قدم مانده به صبحچشم ها باز شویدتا نمانید جدا از سحر فرداهاوبه همراهی بادبنوازید سبزترین نغمه ی آزادی را. &quot;هادی الفتی&quot;آزادی به بال ها می ماند؛آزادی به بال‌ها می‌ماندبه نسیمی که در میان برگ‌ها می‌وزدو بر گلی ساده آرام می‌گیردبه خوابی می‌ماند که در آنما خودرویای خویشتنیمبه دندان فرو بردن در میوه‌ی ممنوع می‌ماند آزادیبه گشودن دروازه‌ قدیمی متروک ودست‌های زندانی...  &quot;احمد شاملو&quot;</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 00:18:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعجاز تلخ تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@asmaaa/%D8%A7%D8%B9%D8%AC%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-dl2qly29uyf2</link>
                <description>مرداد ماه است و فصل تابستان.من راز فصل ها را نمی دانم اما خوب می دانم یک ماه و چند روز دیگر که بگذرد؛ یک سالی می شود که «ژینا» رفت.یکسالی می شود که ایران و ایرانی با تمام دردهایش جز حماسه های خونین نمی سراید و با غروری که هیچگاه ذلتِ به گور کردن دخترش را نمی پذیرد، در انتهای تاریخ صدارت و ریاست ضحاک ایستاده اند.یک سالی می شود که روحم از انزوا در یک جزیره نامسکونِ ستم ها، خلاص شده است و نفس های پاکِ «ما» غبار مقبره ِجبرها و سرکوب ها را زدوده است.یک سالی می شود که زن با تمام زنانگی ها و تنانگی هایش در آستانه درک هستی از غزلِ زیبایی ها و سیال چشم نواز زلفان است.یک سالی می شود که در سایه بی اعتبار خنده ها باد مرا می برد تا هم آغوشیِ با برگ های بی جان؛ تا مردابِ خونیِ ماهیان طلایی و امیدهای سبزِ رنگ باخته.یک سالی می شود که «ژینا» رفت؛ «ژینا» رفت و رقص نور بر گیسوان رها در باد خاتون های این دیار، هستی بخش ویرانه های جان هایمان شد.یک سالی می شود که در کوچه های صبح سینه ها سنگین می شود و چشمان بارانی.از روزی که «ژینا» رفت ما بر زمین خشک روییدیم؛در هیچ راه آفریدیم و سوار بر سیمرغ افسانه ای، تا افسوس خوشبختی های از دست رفته و دلتنگی های سایه گستر، همچنان در حال پروازیم...پرواز در امتداد آن قلب های بزرگِ آزادی طلب....</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jul 2023 21:09:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبضم از طغیان خون و زندگی متورم است...</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D9%86%D8%A8%D8%B6%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mxmygzjfxlfe</link>
                <description>نمی دانم اگر موسیقی و چای بهار نارنج را نداشتم؛ اگر طعم قهوه در حال خواندن شعر های سهراب و فروغ آرامم نمی کرد؛ اگر با عطر مریم سرمست نمی شدم و با زردی آفتابگردان مدهوش، چه باید می کردم.نمی دانم اگر زمستان و بهار را دوست نداشتم و عاشق رقص دانه های برف بر روی بنفشه ها نبودم؛ اگر عطر نانِ تازه و شیرینی گیلاس ها نچشیده بودم؛ اگر در انتهای مهتاب نگریسته بودم و در بن تاریکی ناامید نشده بودم چطور زندگی را درک می کردم؟!زیاد پیش آمده خیلی زیاد، که برای پیدا کردن حال خوشم، به آوازِ دوره گردانِ در خیابان ها گوش سپرده ام؛ در عطر تند ادویه ها و اصالت طعم زعفران گم شده ام؛ خودم را به دست لکه های کوچکِ جوهر بر روی کاغذ سپرده ام؛ افکارم را با ستارگان به آسمان کوچانده ام.خیلی پیش آمده که دخترکِ خستهِ دلزده درونم، بیکار و بی هیچ هدفی، تنها گوشه ای نشسته و با هیچ چیز روبه رو نشده است. با صدای زنجره در پناه شب، به حسِ سبزِ درختانِ انتهای باغ می رسیدم و در ساحل غربت، بادبادکی با طرح های منقشِ جار و خطوط نازک را دنبال می کردم.نمی دانم اگر در ورای تاریکی، باریکه نور از دریچه نهانِ تنفس های زندگانی نمی تابید و آواز غوک ها در رود را نمی شنیدم، چطور دلم را خوش می کردم...اما من با همین حجم آتشین احساساتم، با همین بوسه های آلوده به تقوای خوشبختی، با تن برهنه بی شرم دخترکی که در رویاروی آیینه به دنبال روحیه پر طراوت جنگجو و قدرتِ عاری از هر دینی است، به خودم قبولانده ام که زندگی هنوز هم زیباست.</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 21:01:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تندیسِ مرمرینِ شیفتگی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@asmaaa/%D8%AA%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D9%90-%D9%85%D8%B1%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-uljth9thgfd6</link>
                <description>من شیفته ام؛شیفته زخم هایی که در پیچ و خمِ ظلمتِ زمستان بر تنم نشسته اند. شیفته فروغ های شامگاهی ای که عریان ز هر نومیدی و مستور از هر آرامشی، به سر میکنم.من شیفته دشت های پهناورِ غرقه در سپیده جنگیدن ها هستم؛ همان جنگیدن های یک تنه تا پای جان.شیفته درد های پنهانِ در زیرِ پرتویِ رنگ پریده ما ام. شیفته رفتن تا کوچه های آکنده از رهایی ها و رهایش ها.شیفته بوسه های پرتوی خورشید بر تنِ آفتابگردانِ مدهوش در میعادگاهِ نوبهاران. من شیفته جسارت های سبز شده ام. شیفته گیسوانِ رها در باد و نوازش مجنون وارِ باران های دلباختگی روی شان. شیفته رسوخِ سایه های متهور و باریکه نورِ تابیده روی ویرانه های دلم.شیفته ترانه های مشکین و آوازهای سپید. شیفته جرقه های آتشِ خیال.من شیفته ام. افسونگرِ مکتبِ آزادگی ها. من اُروسِ معبدِ بوسه های گناه آلود و آتشینِ عشقم. یگانه ترین یارِ شموسِ زن نوازی ها.</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 21:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایگاه زن در تاریخ (3)</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-3-drv5l8iyoodo</link>
                <description>یک سوال اساسی که توی این قسمت مطرح میشه این هست که &quot; مرد بودن چه چیز خوبی داره؟ چیزی فراتر از زن بودن هست یا در یک سطح هستند؟&quot;دست کم بعد از انقلاب کشاورزی( حدود 12000 سال پیش)، اکثر جوامع مرد سالار بوده اند یعنی ارزش بیشتری برای مرد نسبت به زن قائل بوده اند. در آن دوره ها، فارغ از تعریفی که برای &quot;زن&quot; و &quot;مرد&quot; داشتند، مرد بودن را بهتر می دانستند. جوامع پدرسالار این دوران ها، شیوه عملی و فکری مردانه را به مردان و زنانه را به زنان، نسبت می دادند به طوریکه اگر کسی از این مرزها عبور می کرد، مورد استیضاح و تنبیه قرار می گرفت. خصایص مردانه با ارزشتر از ویژگی های زنانه تلقی می شدند؛ منابع کمتری برای آموزش و سلامت زنان اختصاص می یافت و مهم تر از همه، فرصت های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی کمتری داشتند...صد البته زنانِ قدرتمند و جسوری در تاریخ وجود داشته اند که توانسته بودند، مقام و قدرت و جایگاه خود را ارتقا دهند و به تصوراتِ القایی فرهنگ های کهن توجهی چندان، نکنند. افرادی همچون: کلئوپاتراالیزابت اولپوران دخت اما اینها استثنائیانی هستند که در میانِ انبوهی از مردانِ پزشک، مُغ، افسر، تاجر و... نشان می دهند که به پاخیزی زنان برای طلب حقوق و قدرت دست کم گرفته شان، در هر زمان و تاریخی بوده است.مرد سالاری تقریبا در همه جوامع بوده است و با سرسختی در برابرِ همه خیزش های سیاسی و انقلاب های اجتماعی و دگرگونی های اقتصادی، تاب آورده است. مثلا مصر بارها در طول تاریخ اشغال شد؛ آشوری ها، پارس ها، مقدونی ها، رومی ها، یونانیان، عرب ها و بریتانیایی ها آن را به اشغال خود درآورده اند، اما جامعه مصر، همواره مردسالار باقی ماند.پ.نوشت: این پست ادامه دار خواهد بود و از شما تقاضا میشود، پست های بعدی مربوط به آن را نیز مطالعه کنید.پ.نوشت2: این پست کمی از کتاب انسان خردمند نوشته یووال نوح هراری، برگرفته شده است.پست قبلی ام مرتبط با همین موضوعپست قبلی ام مرتبط با همین موضوع</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 19:12:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایگاه زن در تاریخ(2)</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE2-kwcdsvdziycj</link>
                <description>«آیا تقسیم انسان ها به زن و مرد، همانند نظام نژادی آمریکا محصول تخیل است یا یک تقسیم بندی طبیعی بر اساس ریشه های عمیق زیستی؟»قبل از پاسخ به این سوال بهتره با دو مفهوم جنس و جنسیت آشنا بشیم که تفاوت های عمیقی باهم دارند:     به طور کلی جنس (sex)، مجموعه‌ای از صفات بیولوژیک است و جنسیت (gender)، مجموعه‌ای از صفات اکتسابی، فرهنگی، روان‌شناختی و اجتماعی.        مفهوم جنس مربوط به آرایش بیولوژیکی بدن است و شامل اندام‌های جنسی و تولیدمثلی فرد می‌شود. تفاوت بیولوژیکی، نقش اصلی را در تفاوت جنس‌ها بازی می‌کند؛ هورمون‌ها، کروموزوم‌ها و اندام‌های داخلی و خارجی جنسی.جنسیت شامل نقش‌های اجتماعی و رفتارهایی است که فرهنگ و جامعه برای جنس ها قائل می‌شود. این نقش‌ها دامنه انتظارات رفتاری از جنس‌های (مرد و زن) را مشخص می‌کند.پس با این تفاسیر میشه گفت؛کلیشه‌های جنسیتی منجر می‌شود به جنسی‌سازی مشاغل، فرودستی زنان، کم‌ارزش نشان دادن کار زنان، نسبت دادن خانه‌داری و مادری و مهربانی و ملزومات مادر بودن به زنان و نسبت دادن قوی بودن، باهوش بودن و ملزومات قدرتمند بودن به مردان. البته که میتوان این کلیشه های جنسیتی رو به دو دسته مدرن و قدیمی تقسیم کرد.هنگامی که ما زن و مرد را دو موجود مجزا در نظر می‌گیریم و سعادت فردی آنها مد نظر ما قرار دارد و جامعه را متشکل از افراد، یعنی زن و مرد می‌دانیم، طبیعتا تمام کلیشه‌های جنسیتی (که به تبع آن، انتظار ما از جایگاه زن و مرد متفاوت می‌شود) غیر قابل قبول و ناعادلانه است؛ یعنی زن باید بتواند به‌اندازه‌ی مرد در جامعه حضور داشته باشد، به‌اندازه‌ی مرد بتواند مادر و خانه‌دار نباشد ( یعنی مرد هم به یک اندازه در تربیت و کارهای خانه حضور داشته باشد) و به‌اندازه‌ی مرد بتواند در مشاغل مختلف موجود، فعال باشد.پس به طور جزئی و اندک با مفهوم جنس و جنسیت و کلیشه جنسیتی هم آشنا شدیم، حال می پردازیم به سوال اصلی:اگر به نظر شما این تقسیم بندی طبیعی هست آیا میتوانید توضیح بدهید که زیست شناختی هم برای برتری به مردان نسبت به زن وجود دارد؟برخی از تمایزات فرهنگی و قانونی و حتی سیاسی میان مردان و زنان در دوره باستان و قرون وسطی، بازتاب تفاوت های آشکار زیستی میان دو جنس هست.بارداری همیشه وظیفه زنان بوده و هست اما در آتن دموکراتیک و پیش از ظهور مسیح، هر فردی که دارای رحم بود( زنان) فاقد جایگاه قانونی مستقل و حضور در مجامع عمومی بود؛ همچنین نمی توانست قاضی شود و فقط در موارد خاص و استثنایی حق برخورداری از آموزش مناسب یا شرکت در فعالیت های اجتماعیريال اقتصادی و بحث های فلسفی داشت.آیا وجود تنها رحم و تخمدان فرد را برای چنین فعالیت های ناتوان می ساخت؟ مسلم هست که آتنی های باستان بدین گونه فکر می کردند اما آتن امروز با این تفکر غلط مخالف است.امروز زنان در آتن، از حق رای، برخورداری از مشاغل دولتی، سخنران بودن و دانشگاه رفتن برخوردارند. نکته مهم و قابل تعقل این هست که وجود زهدان در این افراد مانعی نشده و تمامی این فعالیت ها را به خوبی مردان نیز انجام می دهند. بی معنا خواهد بود اگر بگوییم که کار طبیعی زنان، فرزند آوری است. اغلب قوانین و هنجارها و حقوق ها و افکار و وظایفی که مردانگی و زنانگی رو تعیین می کنند، بازتاب تخیلات انسانی هستند نه واقعیت های زیستی.&quot;دکتر یووال نوح هراریاگر زن بودن را در دو قالب مجزا بررسی کنیم خواهیم داشت:مونث=یک مقوله زیستی:دارای کروموزوم های XXداری رحمداری تخمدانتسترون اندکاستروژن زیادزن=یک مقوله فرهنگی:حق رای دادن باید داشته باشد.توانایی قاضی شدن، وکیل شدن، راننده شدن، مادر شدن و... دارد.می تواند مشاغل دولتی داشته باشد.باید از حق تصمیم گیری برای ازدواج خودش، برخوردار باشد.باید حق برخوداری از سواد و دانش ها را داشته باشد.پست قبلی ام مرتبط با همین موضوعپ.نوشت: این پست ادامه دار خواهد بود و از شما تقاضا میشود، پست های بعدی مربوط به آن را نیز مطالعه کنید.</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Thu, 27 Apr 2023 18:03:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایگاه زن در تاریخ (1)</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-1-wkngbwnb6kzp</link>
                <description>مرد متجاوز باید بهایی به پدر یا برادر زن می پرداخت و زن به مالکیت او در می آمد. کتاب مقدس مقرر می دارد که &quot;اگر مردی زن باکره ای را ببیند که نامزد کسی نیست، و او را تصاحب کند و با او همبستر شود، و این مسئله معلوم شود، آنگاه مردی که با زن همبستر شده موظف است به پدر آن زنِ جوان، پنچاه شِکِل نقره بدهد و آن زن همسر او می شود&quot;  «سِفر تثنیه، باب22، آیات 28 و 29»در بسیاری از جوامع، زنان چیزی جز دارایی مردان، پدران یا شوهران و برادران خود نبودند. تجاوز جنسی در بسیاری از نظام های حقوقی، نقض مالیکت محسوب میشد. به بیان دیگر، قربانی تجاوز، زنی نبود که مورد حمله قرار گرفته بود بلکه مردی بود که مالک او تلقی میشد.تجاوز به زنی که متعلق به مردی نبود، اصلا جرم محسوب نمی شد ( در قرون وسطی)، درست همانطور که پیدا کردن یک سکه در خیابان شلوغ، دزدی به حساب نمی آید. همچنین تفکر اینکه یک مرد می توانست به همسر خود تجاوز کند نیز پارادوکسی بیش به شمار نمی آمد. گفتن این جمله که مردی به زن خود تجاوز کرده همانقدر غیر منطقی بود که جلمه « طرف کیف پول خودش را قاپید» مرد به عنوان همسر، کنترل کامل بر جسم زن خود داشت.این نوع تفکر تنها محدود به خاورمیانه باستان نبود؛ بلکه تا سال 2005، هنوز در 35 کشور، تجاوز به همسر مورد پیگرد قانونی قرار نمی گرفت. حتی در آلمان قوانین مربوط به تجاوز جنسی در سال 1997 اصلاح شد که طبق آن، تجاوز نکاحی در قانون تعریف شد.یک سوال از شما:آیا تقسیم انسان ها به زن و مرد، همانند نظام نژادی آمریکا محصول تخیل است یا یک تقسیم بندی طبیعی بر اساس ریشه های عمیق زیستی؟پ.نوشت: این پست ادامه دار خواهد بود و از شما تقاضا میشود، پست های بعدی مربوط به آن را نیز مطالعه کنید.پ.نوشت2: این پست کمی از کتاب انسان خردمند نوشته یووال نوح هراری، برگرفته شده است.</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Sat, 22 Apr 2023 11:43:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای نامیرای من</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-hz7naxcu9wmv</link>
                <description>در میان هاله ای از رازهاهر کدام شان راویِ بادهایِ جهان پیمایِ متفاوتی است. بعضی هاشان، شرمگین رسم و طریق عاشقی می آموزند و بعضی دیگر، تابشِ فروزندهِ امید اند و زندگی.کتاب را می گویم؛ همان دشتِ لاله هایِ وحشیِ آموختن ها در زیر نور مهتابی ماه.کتاب را می گویم؛ همان که یادآمدِ روح بی باکِ شهرزاد در هزار و یک شبانِ شهریار است.یاد آمدِ حیلت های کلیله و سیاست های دمنه.یاد آمدِ شیطنت هایِ مجید، خیالاتِ شیرینِ آنه شرلی، شجاعت های هری، دوستی متیو و لنی، مهربانیِ روث، قدرتِ دست کم گرفته شدهِ میشل، جسارت های سوفی و لیو، استقلال های اِما، باشکوهی جو.آری کتاب را می گویم؛ همان زرورقِ اندیشه ها، میوه های نور و گلزارهای عطر آگین.حدیثِ عشق گوکتاب عشق بر طاق بلند استورای دست هر کوته پسند استفرو گیر این کتاب از گوشه طاقکه نگشودش کس و فرسودش اوراقورق نوساز این دیرین رقم راولی نازک تراشی ده قلم رااگر حرفت نزاکت بار بایدقلم را نازکی بسیار بایدچو مطرب نازکی خواهد در آهنگزند مضراب نازک بر رگ چنگقلم بردار و نوک خامه کن تیزبه شیرین نغمه‌های رغبت آمیزنوای عشق را کن پرده‌ای سازکه در طاق سپهرش پیچد آوازفلک هنگامه کن حرف وفا رابرآر از چنگ ناهید این نوا راحدیث عشق گو کز جمله آن بهز هر جا قصه آن داستان بهمحبت‌نامه‌ای از خود برون آرتو خود دانی نمی‌گویم که چون آروحشی بافقی( چی قشنگ تر از این که عشق رو مثل یک کتاب با کاغذهای کاهی پیدا کنیم؟..)مست کننده جذاببا دختری دوست شو که کتاب بخواند.با دختری دوست شو که پولش را به جای لباس خرج کتاب کند.دختری که فضای کمد لباس‌هایش تنگ باشد. نه از زیادی لباس. از نگهداری کتاب.دختری که لیست بلندی از کتاب‌ها را برای خواندن تهیه کرده است.دختری که کارت کتابخانه سالهای کودکیش را هنوز با خود دارد.دختری را پیدا کن که اهل خواندن باشد.تشخیص‌اش سخت نیست.حتماً همیشه در کیفش کتابی برای خواندن دارد.کسی که به کتابفروشی، عاشقانه نگاه کندو پس از یافتن کتابی که مدت ها در جستجویش بوده،اشک شوق در چشمانش حلقه زند.کسی که بوی کاغذ کاهی یک کتاب قدیمی، برانگیخته‌اش کند.با دختری دوست شو که اگر در کافه منتظرت ماند،انتظارش را با خواندن کتاب پر کند.کسی که وقتی وارد کافه شدی،نتواند نگاهش را از کتاب به سوی تو برگیرد.اگر روبرویش نشستی و دیدی قهوه‌اش سرد شده،قهوه‌ی دیگری برایش بگیر.هر چند دومی هم در انتظار توجه او، سرد شود.حتی اگر به دروغ، از خاطره مطالعه کتاب‌های بزرگی نام برد که هرگز نخوانده است، تشویقش کن. چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه می‌کند و نه زیبایی.با دختری دوست شو که کتاب بخواند.و برای تولدش و سالگرد آشنایی، و همه‌ی اتفاق‌های خوب،به او کتاب هدیه بده.به او نشان بده که «عشق به کلمات» را می‌فهمی و درک می‌کنی.به او نشان بده که می‌فهمی که او فرق واقعیت و خیال را می‌فهمدو اگر رمانی خیال انگیز را می‌خواند، با این رویاست که دنیایش را کمی به خیال‌هایش نزدیک‌تر کند.به او، حتی اگر دروغ بگویی، دروغ‌ گفتن‌ات را درک می‌کند.او کتاب خوانده است.او می‌داند که انسانها فراتر از واژه‌ها هستند و در رفتارشان،هزار انگیزه و ارزش و گریز ناگزیر پنهان است.او لغزش و خطای تو را بهتر از دیگران درک خواهد کرد.با او، حتی اگر خطا کنی، بهتر می‌فهمد.او کتاب خوانده است و می‌داند که انسانها هرگز کامل نیستند.در کنار او اگر شکست بخوری، او می‌فهمد.او زیاد خوانده است و می‌داند که راه موفقیت،‌ با شکست سنگفرش شده.او رویا پرداز نیست و با هر شکست، محکم‌تر از قبل کنارت می‌ماند.اگر با دختری دوست شدی که اهل خواندن بود،کنارش باش.اگر دیدی نیمه شب، برخاسته و کتابی در دست، گریه می‌کند،در آغوشش بگیر.برایش فنجانی چای بیاور.بگذار در دنیای خودش بماند.شاید چند ساعتی برای تو و با تو نباشد،اما وقتی به حال خود برگشت، کنار تو خواهد نشست و برای تو خواهد گفت.بفهم که برای او،‌ شخصیت‌های داخل کتاب‌ها، واقعی هستند و وجود دارند.با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد.او برایت حرف‌های متفاوت خواهد زد.و دنیایی متفاوت خواهد ساخت.با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد.چون تو لیاقت چنین دختری را داری.تو لیاقت داری با کسی دوست شوی که زندگیت را با تصویر‌های زیبا رنگ زند.اگر چیزی فراتر از دنیا را می‌خواهی،با دختری دوست شو که اهل خواندن باشد.و چه بهتر که اهل نوشتن هم باشد…روزماری اورکویکو </description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 16:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطشِ جاودانگی هایم(با نسخه صوتی)</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B9%D8%B7%D8%B4%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-tsxskima0qjp</link>
                <description>من دختری هستم از تبارِ لالاییِ مادرانِ دل خسته برای فرزندانِ تا ابد خفته شان. من از تبارِ عطرِ مرموزِ گیاهی هستم که بر تنِ زنانِ رشیدِ آزاده، جاخوش کرده است.من از تبارِ آتشِ لبانِ الهه های افسونگرِ عشق ام، از تبار دخترانِ وحشیِ دریاهای امید.من از نوادگانِ رخشندگی های پوران دخت و دیار عاشقانه هایِ رودابه ام.من از نوادگانِ سرودِ آزادی در ظلمتِ دهلیز خموشِ زنانم.من گیسویِ آشفته در بادِ تهمتن هایِ آریایی ام.فریادهایِ بی تاب در باغ سبز آزادگی، صدای من است.آشوبِ سرخِ آفتاب دیدگانم، منزلگه خونِ شقایقانِ به تنگ آمده از جور است.من از تبارِ رقاصانِ معبدِ رویاها هستم؛ از تبارِ تاجِ پر شکوفه چشمانِ دل انگیزِ زنی.من دخترم؛دستانم از جنس پونه های وحشی و تنم از بلورِ ظریفِ ترانه هایِ موزون سروده شده است.من دخترِ جاودانِ سرزمینِ سپیده هایِ زندگانی و زنانگی ام.سیاهی چشمانم، از روزهایِ روشنِ بی وقفه خندیدن ها و بوسیدن ها حکایت می کند.در سایه ابرهای تیره ستم، موجِ رنگینِ باهم بودن هایمان، عروس خیالاتم شده است.آری من دختری هستم از تبارِ حریرِ ابرها بر روی پیکرِ عریانِ آروادهای مهتاب.من دختر هستم و تو در ستیزِ آشفته ای با من به سر می بری تا من را، به بی رنگی ناله های حسرت، مبدل کنی؛اما هرگز نمی دانی که من پیام آورِ عطر و نسیم و آزادگی ام؛ پیام آورِ دل بستن های مخملین و سرکشی های ابریشمین.روحِ من به بلندایِ برج آزادی است و سهم تو از آن، پرسه زدن در کوچه های نمور و تاریکِ اطرافِ طنینِ پرشورِ آن است.و این منم...دختری تنها اما ایستاده در آستانه فصل بهارِ آزادی هایش؛در ابتدایِ درک هستی از نوای خشمناکِ رهایی خواهش.و زمان نیز، ناتوان است از درک اشاراتی که خورشید به آرامشِ غرق در ساحلِ جرقه هایِ افسونگری ام، می کند.پ.نوشت: سپاسی بیکران از الهام بخشی های آیرین و آیدای باصلابتمپ.نوشت2: آرواد در زبان آذری به معنای زن و بانو هست :)</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 16:15:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نغمه یِ شراره هایِ آتشِ سینه ام</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%86%D8%BA%D9%85%D9%87-%DB%8C%D9%90-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-pgslyk37pbpu</link>
                <description>جان دلم؛چند صباحی است که سنگینی حرف های نگفته ام، سخت دلم را تنگ کرده است. راستش را بخواهی خودم هم نمی دانم مخاطب این حرف هایِ سوزانِ پرشورِ نشات گرفته از جانم، خودم هستم یا تو. اصلا فدای سرت، بیا هردویمان این نامهِ از دل برآمده را بخوانیم:رفیقِ جانِ خستهِ من؛ لطفا قبل از هرچیزی، خودت را عاشقانه دوست داشته باش. برای خودت چایِ قندپهلویی بریز، سفرکن، شاد باش، گاهی خودت را به قدم زدن در پیاده روهای آکنده از عطر اقاقی ها و شاخساران پر از گیلاس و مرور خاطراتِ شیرینِ طلایی رنگ ات، دعوت کن. در کنارِ رودِ ترانه ها، بایست و بگذار ستاره ها، ستایشگرِ طنینِ سکوتِ پر از حرفت باشند.سختی ها را جدی نگیر. بگذار همگی از این همه خونسردی ات انگشت به دهان بمانند. بگذار بفهمند که تو بیدی نیستی که با این بادها بلرزی! می دانی عزیزجان؛ تا بوده چنین بوده، سختی ها همین را می خواهند، می خواهند جدی بگیریشان؛ آنوقت است که دست می گذارند و بیخ گلویت را سفت می چسبند. تو فقط قوی باش و اجازه بده که سختی ها احساس کنند کسی هست در این گوشه دنیا که سخت تر از خودش زندگانی می کند.بیا از همین لحظه، گنجشک مردهِ گذشته ها را خاک کنیم؛ &quot; آمد، بود، رفت، خندید، گفت...&quot; همه شان را در پای گلدان های خشکیده یاس، خاک کن.باید از این خوابِ غفلت و نسیان بیدار شویم، غبارِ نقره های اشک ها را از روی مژگان نازک مان بتکانیم و رو به آینهِ شفافِ وجودمان بگوییم: &quot; برای خودت زندگی کن، به داد خودت برس، همین الآن بلند شو و یک تکانِ حسابی به خودت بده&quot;نظرت چیست عهدی هم با خودمان ببندیم؟با خودت عهد کن که آتش شور و اشتیاق همیشه در قلبت روشن باشد و پایدار؛ عهد ببند که به تماشای آب شدنِ مومِ قضاوت های بیجا و کینه ورزی ها و دشمنی ها و حسادت ها بنشینی؛ بیخیال مشکلات و نداشته هایت؛ بیخیال هرچیزی که دلت را برنجاند؛ به دست فراموشی بسپار آنکه جدارِ زنبقِ تنت را شکست؛ آنکه بر روی دیوارِ آشیانه ات، با تیره ترین شمع، نقطه هایِ ساکت و پریده رنگ به یادگار گذاشت.عهد کن که هوای بیقراریِ قلبِ سرکشِ پرطپش ات را داشته باشی. عهد کن که تمام کسانی را که ارزش ات را زیر سوال می برند، دلگرمی ات را می ربایند، آدم هایی که بیش از چیزی که برایت مایه بگذارند از جیبت می برند را، پشت یک خط قرمزِ خموش، افسون و زندانی شان کنی.عهد کن که تندرستی را تمرین کنی؛ با رها کردن بازی کنی؛ با بازی کردن هایت، زندگی کنی؛ بدون پشیمانی تصمیم بگیری؛ بی پروا عاشقی کنی؛ در انبوهِ تابش خنده های دخترانهِ خودت، تنها شوی؛ گیسوانت را در تنفسِ دلدادهِ غروب، رها کنی.عهد کن که برای حالِ خوبِ وجودِ فریبا و پر فروغِ نازنین ات، سخت بجنگی و نومیدی ها را سیه پوش کنی....</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Thu, 30 Mar 2023 09:29:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار؛ دخترک وجودم</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D9%85-zrs141ryiygj</link>
                <description>همه چیز از نو آغاز می شود؛ هنگامی که بهار پا به روزگارِ سرد و یخ بسته زمستانی مان می گذارد.از همان روز اولی که نسیم بهاری می وزد، عطر مهتاب و گل های سرخش، چرت کوچه های خواب رفته دل هایمان را می پراند و مژده آغوشِ حریریِ زندگی نو را در گوش های خمارمان زمزمه می کند.من که فکر می کنم بهار، دختری است از جنس خودمان. آری از جنس من و تو. دامن پر از چینی دارد که شکوفه های گیلاس را رویش چیده و موهای ابریشمین اش با پولکِ غزل های سبز و مرواریدِ اشتیاق های عاشقانه ای زینت داده است. کوله بارش پر از آفتابِ مهربانی و لبخندش حامل امیدیست که در خیابان های تاریک و نمور این شهرِ شلوغی که زندگی نامش است، گم کرده ایم. پیراهن زردش، حریمِ امنِ قناریِ خاطرات شده است.گاهی آنچنان می خندد که قهقهه های بلندش، گوشِ خودخواهی هایِ این جماعت یکرنگ را کر می کند.چشمانش خورشیدیست برای آفتابگردان های آرامش ها و بی خیالی ها.صدایش به شیرینیِ تمام مقدساتی است که یک عاشقِ دلشده دارد.دستانش، دریایی از دوستی ها را جان بخشیده و پاهایش، بیابانی از عداوت ها را لگدمال کرده است.آری؛ بهار دختریست پرشور مثل خودمان که یک عمر است در پس حرف های این مردم گم شده است؛اما من امروز بهار را یافتم؛من بهار را در خودم و در موهایِ بافته شدهِ طلایی رنگم باز جسته ام....تو نیز اگر بهار را دیدی مرا خبر کن و قلبم را از این غم بزرگ - غمِ بزرگِ گم شدنش در روح دخترانِ دوست داشتنی- برهان...=</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 18:03:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم انداز روزهایی که داشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@asmaaa/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-aec1okgp7p3b</link>
                <description>خیلی دوست داشتم شب تولدم ( 12/25 ) بیام خودم رو ارزیابی که کنم که تو این یک سالی که گذشت چه کردم و تبدیل به چه کسی شدم اما خب درگیری ها و روزمرگی ها مانع از انتشار این پست در همان زمانی شد که دلم می خواست؛ اما الان فرصتی هست برای نوشتن :)سال 1401 و کتاب هایی که خوانده شد:دختر پرتقالیدنیای سوفیپسری در برجقهوه سرد آقای نویسندهسرپناه بارانیبلندی های بادگیرمغازه جادوییملت عشقکیمیاگرسمفونی مردگانفریدون سه پسر داشتچشم هایشغرور و تعصباِماکتابخانه نیمه شبشدنهرروز پنج شنبه است (every day a Friday)شاید عروس دریاییدختر موشرابیدختری در قطاربازهم منمعجزه شکرگزاریبی حد و مرزسینوههتاریخ ایران باستانانسان در جستجوی معناهری پاتر و فرزند نفرین شده ( نمایشنامه) مردی به نام اوهکاش در بیست سالگی می دانستمزبان بدنهشت کتاب سهراب سپهریاتاق آبیدیوان اشعار فروغ فرخزاددیوان اشعار پروین اعتصامیبا چندتا کتاب دیگه که اسم هاشون رو فراموش کردم باید بعد عید برم کتابخونه و لیست کتابهایی که گرفتم رو هم چک کنم?فیلم و سریال هایی که دیدم:ونزدی ( Wednesday)روزی روزگاری (once upon a time)زنان کوچکعلاءالدینکروئلامولانپینوکیومردی به نام اوهغرور و تعصبقلبهای ارغوانیخطای ستارگان بخت مامنوپنج قدم فاصله ( five feet apart )سنت شکن 1 و 2 و 3طلسم لیوروناانولا هلمز 1 و 2خوب های بد بدهای خوبتپه های بهشتانیمیشن مواناانیمیشن روح (soul)انیمیشن لوکاانیمیشن انکانتومهارت هایی که در این سال کسب کردم:ورزش به طور جدی و باشگاه رفتنخط نستعلیقزبان انگلیسیفن بیان مجریگریگویندگیساخت پادکستسخنوریرقصنوشتن و نوشتن و نوشتن  :)
تغییرات اخلاقی و رفتاری که داشتم: تلاش برای انتقادپذیر بودنبالابردن جنبه تقویت قدرت نه گفتنبرنامه ریزی کردنتوجیه نکردنبه تعویق نیانداختن کارها ( هنوز در دست تلاشه?)احساسی برخورد نکردن با مسائل مختلفحذف کردن آدم های سمی از زندگی و دایره دوستی امقضاوت نکردنتحمیل نکردن دیدگاه سیاسی و اجتماعی خودم به دوستانی که دیدگاه یکسان با من ندارند.یکی از دوستام این عکس رو برام فرستاده بود و گفته بود خیلی شباهت داریم??پیشرفت هایی که از نظر فکری پیدا کردم و چیزهایی که یاد گرفتم:یادگرفتم یک آدم درونگرا صرفا افسرده نیست و قرار هم نیست مثل من برونگرا رفتار کنه.یاد گرفتم یک درونگرا پیش دوست صمیمیش برونگراترینه.یاد گرفتم شرایط زندگی همه یکسان نیست پس آرزو داشتن برای اینکه جای طرف باشیم، اشتباهه.یاد گرفتم درون هرکس مهربونی و ویژگی های مثبتش رو ببینم نه نقاط ضعفش رو.یاد گرفتم گاهی تنهایی برام لازمه.یاد گرفتم مامانم واقعا بهترین رفیق زندگیمه.یاد گرفتم با یک بیسجی یا عرزشی هیچ وقت بحث سیاسی نکنم.یاد گرفتم درس تنها اولویت زندگی نیست.یاد گرفتم خودم باشم.یاد گرفتم با مهربونی میشه خودت رو توی دل کسی جا کنی.یاد گرفتم به هرکسی اعتماد نکنم.یاد گرفتم دختر مستقلی باشم.یاد گرفتم همیشه به احساساتم گوش نکنم منطق هم گاهی خیلی مهمه.یاد گرفتم تلاش مستمر همیشه جواب میده.یاد گرفتم رسیدن به هدف سختی کشیدن داره.یاد گرفتم همه افراد فارغ از دیدگاه هایی که دارن دوست من هستند و عزیز دل من.امسال در کنار تمام سختی هایی که کشیدم و خاکستر درد و غم هایی که بر روی دل همه ما نشست، با کلی درس مهم و ثانیه های بارزشی به همراه بود برام. یک سال دیگه بزرگتر شدم و فهمیدم فصل های کتاب عمر آدمی خیلی زود ورق میخورن پس باید تلاش کرد و لذت برد.و یکی از بهترین اتفاقای امسال، اومدن به ویرگول و نوشتن و پیدا کردن دوستایی بود که مثل اعجاز خدا هستند :) https://melonmusic.ir/373/%D9%85%D8%AF%DA%AF%D9%84-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C11/ با یک سال بزرگتر شدن پیر نشدم اما به شدت با این آهنگ مدگل همزاد پنداری میکنم??</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 18:13:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اگر روزی برگردم...</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-xa0w6oennutf</link>
                <description>من اگر روزی برگردم؛ به شکل صدای شرشر باران بر روی ناودان های خانه های شمالی بر می گردم؛ به صورت آن نیمکت انتهای پارک که زیر درخت شاتوت است، بر می گردم. به صورت نمای آجری یک خانه قدیمی، عاشقانه های شاملو برای آیدا، دستِ مهربانِ نسیمِ بهاری، به شکل عطرِ دلنشین غریبه ای در پیاده روهای خلوت شهر، بر میگردم. من اگر برگردم می شوم دختر چشمه، می شوم لبخند روی صورت ها، درختی می شوم که از جنگل به بالای کوه پناه برده، می شوم نصیحت های پدربزرگم، دستان نرم مادربزرگم. می شوم فانوسی در تاریکی، پایداری کوه، خوشبختی خنده ها، گرمای لبوهای زمستانی، قصه های هزار و یک شب شهرزاد.من اگر روزی برگردم؛ به شکل نور درون قلب آدم های مهربان، به شکل معشوقه شهریار و به شکل دلیل لبخند آدم ها، بر می گردم. به صورت تبریک های تولدم، طلوع خورشید امیدها، به صورت چهل قانون شمس. به صورت آهنگ مورد علاقه ام، به صورت عاشقانه های میا و کوروش، به شکل درمان دردهایمان، بر می گردم.به صورت الگوریتم های خوارزمی، خستگی های فردوسی، آداب دانی سعدی و غزل های حافظ می آیم. به صورت اشعار پروین که در کنج فراموشی زنان سروده شده، می آیم. می آیم به عنوان کلمات فروغ، دادخواهی فریدون و سمفونی مردگانِ عباس معروفی. من اگر باز آیم؛ می شوم لکه های رنگیِ رویِ بوم سفید نقاشی، بوی خوش نوزاد. می شوم فرهای موی شروین و دل انگیزی صدای لیلا. می شوم سلطان قلب های عارف، شمعدانی های دق کرده یِ سامان، قصه یِ عشق اِبی.من اگر باز گردم؛ می شوم مفهوم مقاومت، دوام، فهمیدن و گریستن، تاب آوردن و خندیدن. می شوم آرامش بعد از طوفان. می شوم شمعی در راه درمان. می شوم نان گرم، شن های ساحل، فصل عاشقانه های پاییز.من اگر روزی برگردم؛ به شکل پایان خوش همه داستان ها می آیم...ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺸﮑﺴﺖﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ !ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ !!!ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگیﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮد..ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ . . .ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ . . .ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑﺲﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ . . .ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦﭘﯿﺮﻫﻦ . . .ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖﺁﺏ . . .ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼﺧﻮﺍﺏ . . .ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ . . .ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖﻫﺮ ﮐﺴﯽ . . .ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ . . .ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ&quot; نیما یوشیج&quot;</description>
                <category>Asma Oo</category>
                <author>Asma Oo</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 22:45:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>