<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mova</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@asraimani</link>
        <description>من همان یار خیال باز خیالم... .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:51:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/176353/avatar/s1P9WA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mova</title>
            <link>https://virgool.io/@asraimani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پس از تعرض!</title>
                <link>https://virgool.io/@asraimani/%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%D8%B6-dyisyzau48oe</link>
                <description>از صفحه اصلی به صفحه جدیدترین پست ها می روم. هیچ چیز ! هیچ چیز مرا جذب نمی کند. تیترها کسل کننده و تکراری به نظر می آیند. جایی که برای به وجد آوردن من، همیشه چیزی در چنته داشت، این بار خالی  از هر چیزی برای من است. کاربرهای جدید، نوشته های بد و نابلدانه و تعهد! تعهد برخی به نوشتن! چندین ماه است که می بينم می نويسد و حال و حوصله‌ ای برای خواندن متن هایش ندارم. چرا این همه به نوشتن متعهد است؟ برای کسی همچو من عجیب است و غیرقابل درک. این همه تلاش برای نوشتن آنچه که کلمات از عهده اش بر نمی آیند؟ بیهوده نیست؟ به گمانم ابتذال پسند شده ام یا حداقل چیزی شبیه به این. شاید وسواس گرفته ام که چنین حرفی را به خودم میزنم. شاید عصبانی هستم. شاید ناراحت‌ و یا شاید هم مورد تعرض قرار گرفته ام. همین است... . اوضاع خوب نیست و امشب هم شب خوبی نبوده‌. چه شد که متن به اینجا رسید؟ چه شد که نوشتم؟ و چه شد که به فکر پست کردنش هستم؟ مبتذل شده ام‌‌‌‌‌. معنی مبتذل را در لغت نامه جستجو می کنم‌. مبتذل : (مُ تَ ذَ) [ ع. ]۱_(اِمف.) در دسترس همگان.۲_فرومایه، پیش پا افتاده، بی ارزشاین همان لغتی است که پس از شبی سخت به خود نسبت می دهم! ابتدا آگاهانه نبود و از ناخودآگاهم آمد اما حالا که می دانم به خاطر تاثیر این شب شوم است، دیگر نمی گویم. حداقل به خاطر چنین اتفاقی، چنین واژه ای را به خود نسبت نمی دهم‌. آن همه عقاید حالا به کارم نمی آید. آن هایی که می گفتند : تو تقصیری نداری، از بدنت متنفر نباش، نجس نشده ای و ... . گرداب است. در این حالت و در این تجربه و در این حال، این عقاید به کارم نمی آیند. بی مصرف اند. سنگ‌شده ام که گریه نمی کنم؟ سنگ شده ام. زخم جدید درد را به یاد بقیه زخم ها می آورد. این ها یک میلیاردم افکار امشب من نیستند.</description>
                <category>Mova</category>
                <author>Mova</author>
                <pubDate>Fri, 15 Oct 2021 02:44:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای جبران نبودنم...</title>
                <link>https://virgool.io/@asraimani/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%85-tkrnmb8xx8oq</link>
                <description>حال و هوای متن را در عکس می یابید. • سرگیجه خورشید شده بودم. زمین به دور من می چرخید. می توانستم احساسش کنم. خورشیدی بودم که سرما و تاریکی می پراکند. نه، خورشید قلب داشت اما من نداشتم . پس نمی توانستم خورشید شده باشم. من احساس نداشتم؛ سرد و سخت بودم درست مثل سنگ.سنگ شده بودم. سنگی لجوج شده بودم که در کفش آدمیان می رفت. در کف پایشان فرو می رفتم و آزرده شان می کردم. آن آدمیان همیشه عجول که هر لحظه در پی چیزی بودند تا جاودان شوند یا حداقل زندگی شان معنا داشته باشد، حرصشان در می آمد. اول می ایستادند و کمی مرا به گوشه ی کفش می راندند اما من یک دنده تر از آن بودم که به همین راحتی ها پا پس بکشم. این بار استوار تر می ایستادم. استواری که به بیرون انداختنم از کفش ختم می شد و من دیگر سنگ نبودم. من با سنگ بودن فاصله داشتم، فاصله ای به مقیاس آزادی. من رها بودم. از گیر و دار جسم و مشکلات آدمیان رها بودم. من پرواز را یاد داشتم.من پرنده شده بودم. پرنده ای شوم و بد صدا.سیاهی من در کنار مروارید ها می درخشید. درخشش را می خواستم. طالب قدرت بودم و زیبایی. ارزش قدرت را می دانستم. به دنبال اشیایی که کلاغ صفتی مرا ، ورد زبان ها کند، بودم. نه، نمی شد. سیاهی و بد صداییم بیشتر ورد زبان ها بود تا قدرت طلبی ام. من کلاغ نبودم.شاید آهویی شده بودم در حال مرگ. درست زمانی که تیری بر پهلویم با قامت صاف، به درخت دهن کجی می کرد. من آرام جان می دادم. نجیب و شرافتمندانه. سرم را روی دست هایم می گذاشتم و در حالی که اشکی از چشمان گرد عسلی ام، سرازیر می شد، چشم می بستم. آهوکم  خودش را به تنه ام می زد و سعی می کرد بیدارم کند اما من در موازی تاریکی خوابیده بودم. نه، آهو نجیب بود. پس من چه بودم؟ فکری از میان ظلمت خمیازه ی جادو شده ی غاری سیاه، به تیزپایی یوزپلنگ به سویم آمد و در آنی بر سر و رویم پرید.من شکارچی بودم! شکارچی بی رحم و ظالمی که به آهویی مادر، تیر زده بود. سرد و بی هیچ احساسی به مردن آهو زل زده بودم. شاید هم به خروج روح از تنش.  از پلیدی افکارم سرگیجه گرفته بودم . من داشتم از حقیقتی که در ذاتم بود می گریختم. وگرنه از اول هم می دانستم که روح تاریک من با روشنایی یک جا نمی نشنید. آخر من شکارچی روح شده بودم... .پی نوشت یک : این متن به طور خاصی برای من مهم است پس نقد هایتان را با جان و دل خواهم خواند. پی نوشت دو: https://t.me/anroyema اینجا دور یکدیگر جمع می شویم. در رابطه با کتاب ها و فیلم و موسیقی ها صحبت خواهیم کرد... . پی نوشت سه : زهرا جانی که نیمه راه آمدی و زود رفتی امیدوارم این پست را ببینی و بتوانم بار دیگری با تو صحبت کنم. </description>
                <category>Mova</category>
                <author>Mova</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 13:24:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از چند ماه آمده ام، قبول است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@asraimani/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%A8%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ppu5gunskptd</link>
                <description>سیر تحولی بنده در مدتی که نبودم.یک سال و اندی پیش، پستی در ویرگول متنشر کردم و در پی نوشت آن، آدرس گروه تلگرامی را نوشتم. این گروه به منظور دورهمی دوستانه با بچه های ویرگول بود. نمی توانید تصور کنید چه روزهای پر شیب و فرازی در عین راکد بودن زندگی در این مدت داشته ام. در آن زمان اوضاع روحی ام خوب نبود. امیدی شده بود در زندگی افسرده و تیره ام. پست که منتشر شد، کسانی بودند که آمدند و رفتند اما سه نفر تا به امروز ماندند! اتفاق های عجیب زیاد افتاد و دوستان خوبی پیدا کردم!دوستانی وفادار! به قصد گفتن خیلی جریان ها آمدم ک حالا اما می بینم صحبتی ندارم و یا حداقل جایش نیست. در نهایت آن‌تجربه دوستانی وفادار و زخم هایی وفادار تر به من داد. از این تجربه خوشم آمد و خواستم بار دیگری امتحانش کنم. اگر به هر دلیلی دوست داشتید هم صحبت شویم، مرا در اینجا می توانید پیدا کنید :https://t.me/anroyema</description>
                <category>Mova</category>
                <author>Mova</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 02:56:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقی یا فارغ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@asraimani/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-rratp2oly7cs</link>
                <description>میدانی که؛ می توانی خنکی شیشه را پس از باران لمس کنی :)نه عاشقم که از عشقم بگویم. نه فارغم که از آسودگی بگویم. یک چیزی میان این دو را تصور کن. چیزی درست میان آن ها. عاشقی فارغ‌. عاشقی که سخت نمی گیرد بر خودش و هر لحظه عاشق می شود و دوست می دارد. عاشق امروز می شود و عاشق دیروز. عاشق خودش در آینده می شود و عاشق آیینه ای که خودش را نشان می دهد‌. عاشق تو می شود که می خوانی. عاشق دوستش می شود ، عاشق ذهن های متفکر و دهن های پر کار بذله گو می شود. عاشق آن هایی می شود که دنیا دنیا با او فاصله دارند اما بی اعتنا از کنار او در همین دنیا می گذرند. عاشق آن هایی که با او بحث می کنند. عاشق آن هایی که توجه می خواهند، آن هایی که نمی خواهند. اصلا کسی را در نظر بگیرید که هر لحظه عاشق است.عاشق می شود و دوست می دارد. با وجود اینکه تعداد اندکی از آدم ها عشقش را درست تعبیر می کنند و یا از آن مطلع می شوند. کسی را در نظر بگیرید که دوست دارد که دوست بدارد و دیگران را در لذت دوست داشتنش شریک کند. کسی را در نظر بگیرید که نه عاشق است نه فارغ.یکی است مثل من. اصلا خود من :)پ ن : چند ثانیه ای کوتاه، به دنبال یکی از پر زرق و برق ترین اپ ها گشتم. خاطرم آمد اینستاگرامم را حذف کرده ام‌. گفتم : چه بهتر، چه کسی محرم تر از شما برای دیدن و خواندن :)</description>
                <category>Mova</category>
                <author>Mova</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 01:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و بعد از چند ماه در به دری،اولین پست</title>
                <link>https://virgool.io/@asraimani/%D9%88-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-xwwdhenmaqzg</link>
                <description>درست به یاد نمی آورم اما حدود سه سال پیش بود. در یکی از مراکز فرهنگی شهرمان بودیم. عده ای برای سخنرانی آمده بودند. سخنرانی از آن سخنراني های طولانی و خسته کننده بود. از فلان سازمان دولتی آمده بودند و درباره خشونت های خانگی و خانواده های کم بضاعت می گفتند. می خواستند حمایتشان کنند و لازمه این کار معرفی کردن آنها توسط ما بود. اصل مطلب این نبود اما بحث چنین چیزی هم به میان آمده‌بود. با بچه ها که بحث می کردیم، یکی گفت : من کودکی را می شناسم که سرپرستش او را از خانه بیرون می کند و او ناچار به خانه همسایه ها می رود. بدین ترتیب همسایه ها داوطلبانه نوبتی او را به خانه می بردند تا در کوچه و خیابان سرگردان و آواره نشود. آدرس منزل و کوچه شان را گرفتیم. من و دوستم عزممان را جزم کردیم تا موضوع را به هیئتی که آنجا بودند، بگوییم. شاید که کاری از دستشان بر می آمد. جمله بندی هارا درست کردیم و پیش رفتیم اما هیئت رفته بود. در عوض یکی از معلم هایمان را که عضوی از هیئت بود دیدیم. قصدمان را برایش تعریف کردیم. او چیزهایی گفت که تا به اکنون در گوشه ای از لیست دلسردی های دختر نوجوان آن روزهایم،مانده.او گفت : چنین کارهایی مراحلی دارد و بچه بازی نیست. مراحلی باید طی شود. عده ای از مسئولان باید بروند تحقیق و اگر گزارش ها درست باشند، فرد را از خانواده اش جدا می کنند. تازه او را به بهزیستی می برند و زندگی در بهزیستی سخت است و ... . من هم می دانم زندگی در بهزیستی سخت است. به اندازه همین جمله ی کوتاه قبلی ، درکش می کنم. نه بیشتر. می دانم که نمی توانم قضاوت کنم که چه چیزی برای آن کودک بهتر بوده. ما هم در آن زمان ندانسته پا پیش گذاشتیم ولی قصدمان کم کردن مشکلات آن کودک بود. هنوز هم فکر می کنم اگر ما زودتر می رسیدیم و گزارشی می دادیم و اگر خوشبینانه حرف ما را می پذیرفتند و آن مراحلی که معلممان آنها را پیچیده و نه آسان تلقی می کرد، طی میشد، حال دخترک بهتر می شد؟ اصلا حالش بد بود؟ حالا چند ساله است؟ حالا اوضاع خانواده اش چطور است؟این ها تنها بخشی از فکرهایی است که به مغزم خطور می کند. چیزی که در این موضوع آزارم می دهد، آن حسی بود که وقتی معلممان درباره بیخیال ماجرا شدن به ما می گفت، داشتم. شاید حق با معلممان بوده و ما زیادی جدی گرفته بودیم (من نمی دانم زندگی یک انسان را چگونه می شود شوخی گرفت!). در آن لحظه فکر می کردیم، معلم کتاب تفکرمان چه راحت و بی اعتنا از کنار مسئله زندگی یک انسان می گذرد و ما را هم به راهی که در پیش گرفته دعوت می کند. احساس بدی داشتم از اینکه می گفتند بی خیال زندگی بد آن کودک شو. نمی شد آخر... مگر ما انسان نبودیم؟ پس انسانیت چه می شد؟ انسان و انسانیت به درک، دردی که آن کودک می کشید چه؟ حاصل این خاطره در من، احساس مسئولیتی نسبت به هر آن کس که کمک بخواهد، شده. از برخی مسائل نباید راحت گذشت. راحت نگذریم از زندگی ها. شاید برای ما تنها جملات و کلماتی باشند اما برای دیگری زندگی اند.</description>
                <category>Mova</category>
                <author>Mova</author>
                <pubDate>Sat, 21 Nov 2020 01:29:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی من ...!</title>
                <link>https://virgool.io/@asraimani/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%85%D9%86-vexck4fysppx</link>
                <description>دقیقا خود منمن دختری با سرعت n فکر بر ثانیه. در یک شهر عجیب و غریب زندگی می کنم. موهام مشکی نیست ، قهوه ای هم نیست به قول فلان فامیل نزدیک آرایشگرمون خرمایی رنگ. قدم هم متوسط.نمی دونم دقیقا از کجا براتون بگم که شاید براتون جذاب باشه، به خاطر همین بر طبق عادت همیشگیم ترجیح میدم در راحت ترین حالت ممکن خودم چرندیات ذهن مشوشم رو بنویسم. من به چیزهای مختلفی فکر می کنم و یکی از چیزهایی که توی زندگیم برام خیلی مهمه &quot;فکر کردن&quot; هست. بخوام کمی قضیه رو براتون باز کنم مثلا اینکه من چند دقیقه پیش داشتم فکر می کردم، اگر هر کسی یک زاویه دید (بعضی ها هم چندتا) نسبت به یک موضوع داره، کدوم یکی نزدیک به واقعیت و یا خود واقعیت؟ آیا اصلا خود حقیقت توی زاویه دید انسان جا میشه؟ چرا رنگ بادمجون سیاه؟ یا چرا تخم شربتی اینقدر قیافه اش خاص؟  چرا از نظر مامان فلان دوستم باید برای همه چی دلیل آورد؟ چرا دنیا دیوونه شده؟ ... جدا از این سوالات سرعتی ، یه عادت که خیلی به زندگیم آسیب زد و باعث شد برای مدتی افسردگی رو انتخاب کنم، ذره بین بودنم هست. حالا این مرض ذره بین بودن یعنی چی؟ با یک مثال براتون توضیح میدم ولی قبلش لازم بدونید من در حال حاضر هیچکدوم از دوست هام کنارم نیستن به جز یک مورد استثنا. رفتار آدم ها برای من خیلی جالب و آشنا شدن با دنیا های جذابشون رو خیلی دوست دارم. به طور غیر ارادی و خیلی اوقات هم ارادی رفتارهای آدم هارو حفظ میکنم. مثلا می دونم اگر فلان حرف رو به اون دوست قدیمی بگی چی میگه. نه دقیقا با اون جمله بندی ولی با همون محتوا. یا می دونم حرکات بدنش چه شکلیه. اینکه انگشت کوتاه اشاره اش رو سمت راست صورتش جوری که مثلا موهای بیرون اومده از مقنعه و یا روسریش رو مرتب می کنه و مدام با نگاهی خجالت زده (کاملا بی دلیل، چون در اغلب اتفاق ها خودش رو مقصر می دونه.) نگاهی به پاهاش که با فاصله از هم در حالتی که پای راست جلوتر از پای چپ هست و در حال الاکلنگ بازی روی پاهاش هست. درضمن زیر چشمی نگاهت می کنه تا بدونه عکس العملت (در برابر هیچی، چون چیزی گفته نشده)چیه و منتظر می مونه تا تو بحث رو شروع کنی.(می دونید که آدم بعد چهارسال بحث رو اول شروع کردن زیر اون نگاه مزخرف بالاخره خسته میشه). این فقط یکی از آدم های زندگی من بود. حالا فکر کنید من در یک برخورد همه این ها رو زیر نظر می گیرم. از اونجایی که با کتاب &quot;تئوری انتخاب&quot; آشنا شدم خیلی راحت تر می تونم توضیح بدم چیشد که ذره بین بودن دلیل عذابم شد. من نیاز به قدرتم بسیار بالا هست و از کنترل کردن آدم ها لذت می بردم. حالا فکر کنید کسی مخالف اون کاری که من دلم می خواد رو انجام بده، این من بودم که فوران می کردم و از زور خشم تا مرز سکته کردن پیش می رفتم. این خشم برای آدم سرحال و پرانرژی مثل من قابل پذیرش نبود اما کنترل کردنش هم کار راحتی نبود پس من رو تا مرز نابودی برد و البته کمی اونور ترش(بووووم!) . این اعتراض من نسبت به همه چیز بیش از هر چیزی خودم رو آزار می داد. من برای درمان خودم نیاز داشتم از آدم ها فاصله بگیرم و دیگر در بند این نباشم که کسی مطابق میل من رفتار کنه و کسی فلان رفتارش من رو ناراحت و عصبی می کنه، از طرفی می دیدم که این خشم رو دارم به آدم های اطرافم هم منتقل می کنم پس سعی کردم فاصله بگیرم. وقتی به آدم های اطرافم گفتم احتمالا من یک بیمار روانی ام و مشکلاتی دارم، فکر می کردن از تواضع من که ایرادهای کوچک خودم رو بزرگ می کنم و قانع نمی شدند که فاصله گرفتنم موجهه. پس یک بار به صورت ارادی ترکیدم و از خودم دورشون کردم(این بهترین کاری بود که باعث می شد کسی دیگه آسیب نبینه). و سپس با تلاش های فراوان به خودم اومدم. البته هنوز هم کمی اوضاع سخت ولی من تفاوت آدم ها رو فراموش نمی کنم. این فقط گوشه ای از این چند ماه پر عذاب زندگی من بود.چند وقت پیش می خواستم ایده نمایشنامه ای با عنوان &quot;سرگذشت ماری جوان&quot; پیاده کنم که گویا حالا چیزی با عنوان &quot;سرگذشت اسرا پیر&quot; رو نوشتم. پ.ن: لازم نیست که بگم کتاب &quot;تئوری انتخاب&quot; اثر ویلیام گلسر چقدر به من کمک کرده. به نظرم همه باید با  حرف این کتاب آشنا شیم و درباره اش فکر کنیم شاید از نظرمون درست بود! و در آخر دوست دارم که یک گروه تلگرامی رو تشکیل بدم تا دور هم جمع شیم، و گروهی از نویسندگان ویرگول که جهت فکریمون کمی نزدیک تر به هم هست را دور هم جمع شیم.پس توی گروه می بینمتون (واقعا دوست دارم که اونجا ببینمتون تا جایی که دوست دارید گروه رو بین بچه های دیگه پخش کنید) آیدی : man_VA_baghieh@</description>
                <category>Mova</category>
                <author>Mova</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jul 2020 15:36:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به آن دنیا !</title>
                <link>https://virgool.io/@asraimani/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-syopju4matwd</link>
                <description>نامه ای به ژاله...ژاله عزیزم سلام! از دیشب قصد کرده بودم نامه ای برایت بنویسم اما نمی دانستم باید آن را در کدام صندوق پستی بیندازم تا به دست تو برسد. از  پستچی هم که پرسیدم، نامه ام را چگونه به آن جهان بفرستم، پا به فرار گذاشت. می دانی این روزها عجیب بوی روشنایی می دهند. زندگی را می توانم در تک تک لحظه هایش احساس کنم. همه ما حالمان خوب است و زندگی روال بی الگوی همیشگی اش را طی می کند. تو حالت چطور است؟ از آن دنیا برایم بگو.  سایه های درختان بهشتی آنجا چطور است؟ رود عسل آیا حقیقت داشت؟ خوشحال می شوم اگر کمی از آن را برایم در خوابم بگذاری. راستی در کدام طبقه بهشت مستقر شده ای؟ البته که مهم نیست. به نظرت می توانی به خاطر آشنایی که با تو دارم، جایی برای من هم در همان طبقه جور کنی؟آه عزیزم، نمی خواستم از علی برایت بگویم ولی می دانم تا همین جای نامه را هم خواندی که شاید به خبری از او دست یابی.راستش، حالش خوب نیست. دیروز وقتی داشتم از مقابل خانه تان می گذشتم، او را در بالکن دیدم که در حال سیگار کشیدن بود. از همان فاصله نیرویی ماورائی به من می گفت که اوضاع حالش، خیلی بدتر از همیشه است‌. وارد خانه که شدم ... خواهر دردانه ام، با کمال تأسف می گویم که خانه ات شبیه به زباله دانی شده بود و گویا کسی در آن خانه هفتاد متری ساکن نبود.روح زندگی از خانه رفته بود. راستی! حلقه تان هنوز در انگشتش خودنمایی می کرد. سعی کردم با او حرف بزنم اما از تمام جملاتش بوی غم را استشمام می کردم و البته نور تاریکی تابیده بر قلبش به وضوح دیده می شد. سعی کردم از زیبایی های جهان مان برایش بگویم. همه را گفتم. برایش از ترانه جویبار گفتم. از لهجه داغ خورشید در تابستان . از آبشار کبودی که در آبش، آب تنی کردیم. از مرغ های دریایی که بر فراز دریاچه نیلی رنگ پرواز می کنند. از سرود قطرات باران هنگام برخوردشان با زمین، آن هم در پاییز! از ملودی خورد شدن برگ های خشک که با گام های نرمانرم برخواسته می شود.از جوانه عشق که در جای جای فراخنای هستی روییده است و عطر امیدی که جهان را مست خویش کرده است و می دانی او به من چه گفت ؟! «این جهان را بوی تعفن دروغ های کثیفشان برداشته، این جهان دیگر آن جهان سابق نیست.این مردم هم دیگر آن مردم نیستند. هر روز بی اعتناتر از کنار بچه های سر چهارراه عبور می کنند. با نگاه های تحقیر کننده شان به دست هایی که برای کمک دراز شده، نگاه می کنند. دیگر بازار اخبارهای بچه های محروم که از گرسنگی شکمشان به ‌پشتشان چسبیده، داغ نیست و کسی آنها را به‌خاطر نمی‌آورد. مردم فراموش کرده اند وقتی برای یک ساعت قطع شدن آب غر غر می کنند، کسانی هستند که در زاغه های اطراف شهر ماهی یک بار هم حمام را به زور می بینند.این دنیا دیگر جای زندگی نیست، باید رفت ... » دوست داشتم برایش از امید بگویم اما راست می گفت. در حقیقت ، همه حرف هایش درست بود اما بی انصافی است که خوبی ها و زیبایی های این جهان را فاکتور بگیری. بی انصافی است که دست های دراز شده به سوی همان کودکان کار و گرسنه را نبینی. بی انصافی است که تلاش های هر چند کوچک شان را برای لبخند زدن کودک های سرطانی را نادیده بگیری. ژاله جان، خواهرم !من می دانم آدم های بد وجود دارند و در تلاش اند برای زشت کردن چهره ی این جهان اما این را هم می دانم که همیشه آنهایی که خدا دوستشان دارد، برنده  اند. می دانم که هر یک از ما با اندکی عشق می توانیم جهان را برق بیندازیم. ما خودمان باید این دنیا را به دنیای بهتری تبدیل کنیم. با لبخندی بی دلیل وقتی که در خیابان راه می رویم.با خریدن شاخه گلی از بچه‌های ایستاده پشت چراغ قرمز. با نواختن سازی در کوچه و پس کوچه هایی که به عزیزانمان می گوییم. این دنیا و آن دنیا ندارد، باید بخواهیم و آنگاه است که این دنیا بهشتی ناب می شود. می بینی؟ آسان است، فقط همه باید بخواهیم.در پس تمام این ها می خواهم خبری به تو دهم. امروز صبح که برای احوالپرسی به خانه‌تان رفتم ، خانه تمیز شده بود. می دانم که تمیز شدن ناگهانی خانه تو را نگران خواهد کرد اما باید بگویم، کسی در خانه نبود.یادداشت کوچکی از علی، روی آیینه میز آرایشت چسبانده شده بود .« امشب فرق می کند با تمام شب ها.  جهان  هستی خالی است از رحم آدمیزادها.  به راستی که تنها آدمی آنها را زاییده و بویی از آدمی نبرده اند. تهی است دیوار صداقت. همان قدر بی فایده همان قدر بی طرفدار. این صدای پوچی است که مردم مسخ شده را به طرف خود می خواند. این مردم با هرچه آسان تراست، راحت ترند. بگذار ما بغض فرو خورده ها و بیصداها بمیریم ... دور دور زنده بودن است، اینجا &quot;زندگی کردن&quot; را کنار گذاشته و فراموش کرده اند.باید رفت ... باید رفت ... »ژاله عزیزم! به نظر من علی باید می رفت . می رفت و می فهمید و درک می کرد و می دید، زیبایی های خلقت را. من می دانم که او این سرود زمستان غم که مدهوشش کرده را ، شکست خواهد داد.ژاله من!دلمان برایت تنگ شده لطفاً کمی بیشتر به خواب هایم بیا . راستی آن‌ عسل سوغاتی را فراموش نکن. دوست دار همیشگی تو از این جهان، سیمین.</description>
                <category>Mova</category>
                <author>Mova</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 19:13:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهایی که باید از خودت بدانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@asraimani/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-s0yeh6hrqlcu</link>
                <description>مدتی است که از نوشتن دست کشیده ام. تمام ذوق و دلتنگی ام برای نوشتن آنچه در سر دارم حالا با سرعتی باور نکردنی به روی کیبورد می نشیند و کلماتی می شوند روی صفحه نمایشگر. موضوع این است که حالا از تاثیرات قرنطینه و نداشتن رفت و آمد های اجتماعی و دوری است که از تئاتر احساس می کنم یا حالا هر چه که باعث این ناامیدی شده، از نوشتن درباره &quot;عشق&quot; خسته شده بودم. بله ! از نوشتن درباره رکن اصلی این هستی خسته شده بودم. آخر هر نوشته خستگی مضاف از اینکه &quot;آخر خوب که چه ؟ &quot; از نوشتن زده ام می کرد و از طرفی من احساس می کردم که نوشت مرا از آن ذوق و شوق و پرانرژی بودن، دور انداخته است. به قول مادرم که همیشه می گوید &quot;همه چیز را برای خودت سخت می کنی&quot; همه چیز را برای خودم سخت می کنم. مثلا همین مقوله ی&quot;دوست&quot; داشتنم. من به طور کل آدمی هستم که دوستان زیادی داشته ام و تا به خاطر می آورم همیشه دورم شلوغ بوده اما نه اینکه آدم اجتماعی باشم (قبلا ها بودم) و حالا که به خودم آمده ام دیدم سال هایی از زندگیم را وقف دوستانی کردم که هیچ وقت پا پیش گذاشتن را نیاموخته اند و تا بوده من همیشه آن ها را می بخشیدم و فرصتی برای یادگیری نداشته اند. باری ، از روابطم با تنها دوستانی که داشتم کاملا قطع امید کردم و همان طور که می دانید پس از شش _هفت سال دوستی با یک عده خاص ، چقدر سخت است که کسانی دیگر را برای دوستی بیابم. اما امروز که داشتم با یکی از دوستانم که طول دوستی مان کمتر از سه سال است ، صحبت می کردم ، فهمیدم که چقدر دوست است برایم. رابطه ما رابطه ای آرام، دوستانه، معقولانه است. بحث هایمان اغلب سازنده است و کسی از دیگری به خاطر عقایدش نمی رنجد و درباره مسائل مختلف می توانیم به راحتی با یکدیگر صحبت کنیم. به خاطر همین آرام و بی تنش بودن رابطه دوستی مان فراموش کرده بودم که چنین کسی را دارم. پس سعی کردم به نصیحت مادرم و دوستی عزیز که می گفتند : سخت نگیر، سخت نگیرم و از او بخواهم که دیگر پس از دو سال و اندی یکدیگر را به عنوان دوست بپذیریم(نه که تا حالا نپذیرفته باشیم اما هیچ وقت از اینکه دوست یکدیگر هستیم حرف نزده بودیم). بله، خواستم این مسئله سخت گرفتن بر خودم را با ذکر یک مثال توضیه دهم، که دادم. پس از اینکه مدتی از نوشتن دور بودم و با افسردگی و بی حالی و بی تفکری و البته احساس پوچی دست و پنجه نرم کردم، فهمیدم &quot;من بی نوشتن ، زیستن نتوانم&quot; . تازه چیز دیگری هم که فهمیدم این است نوشتن برای کسی همچون من که احساساتش را با کسی در میان نمی گذارد یک موهبت الهی است و باز هم البته فهمیدم دلیل اینکه احساس می کنم نمی توانم مثل گذشته با دوستانم پرحرفی کنم و آتش بسوزانم، غرق شدن در تفکر است(تفکر در باب موضوعات و اینکه چه بنویسم و اینکه چه درست است و چه غلط و ...)، که البته آن هم کافی است آدم پایه ای بیابم که باز هم شهر کوچکمان را به هم بریزیم.لپ کلام می شود اینکه شما برای چه می نویسید؟ نوشتن چه حسی به شما می دهد ؟ فکر می کنید باید از چه چیز هایی نوشت؟ از نوشتن چه هدفی دارید؟ نوشته شما چه چیزی به درد بخوری به جهان می افزاید؟به نظرم اینها سوالاتی است که هر کس دستی به قلم دارد باید از خودش بپرسد زیرا که خود پاسخ این سوالات انگیزه ای است برای ادامه این راه.</description>
                <category>Mova</category>
                <author>Mova</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2020 17:34:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>