<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های asuka</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@asuka</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:47:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>asuka</title>
            <link>https://virgool.io/@asuka</link>
        </image>

                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@asuka/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-vtju0hzea3fj</link>
                <description>همه چیز دیوانه کننده است. امروز وقتی در بازی مافیا باختم، در خفا بغض کردم. گرچه اشک نریختم اما من به خاطر یک بازی احمقانه در مرز گریه کردن نبودم. من به خاطر دیروز محزون بودم. و پریروز. و روز قبلش. و... اصلا چرا باید تصمیم بگیرم؟ چرا باید در سن کم برای یکی از بزرگترین تصمیم های زندگی ام فکر کنم؟دختر های اروپا در نوجوانی به اینکه چقد همکلاسی‌شان، همانی که چهارشانه است و صورتی تراش خورده دارد، جذاب است. و من؟ اوه. باید تصمیم بگیرم یک انسان شاد متوسط یا یک افسرده ی پولدار باشم. تصمیم بگیرم که هرروز بمیرم و زنده شوم که درنهایت مهاجرت کنم یا هرروز بخندم و شاد باشم اما تا ابد در زندان باشم. کمک. هرروز فریاد میزنمش. اما کسی نمی‌شنود. دلم را به چند تِرَک و لیریک خوش کرده‌ام و فکر می‌کنم که وقتی آگوست‌دی با اطمینان می‌گوید&quot;همه چیز درست میشه&quot;باید حرفش را باور کنم. باید بهش ایمان داشته باشم. من در مرز فروپاشی هستم. چیزی به اینکه مدرسه ام را آتش بزنم و تمام وسایل خانه را بشکانم نمانده. کمک. من زنده‌ام؟ جوابش را نمی‌دانم اما به درک. به هرحال، امیدوارم حالا که از لحاظ روحی در برزخ قرار دارم، فیزیکم فُوت نشود. زمان بیشتری نیاز دارم. من باید زنده بمانم تا خیلی چیزها را بفهمم و ثابت کنم.به اندازه میخوابم. اما کمبود خواب دارم. تقریبا روزی یکبار در هفته بیرون میروم اما احساس میکنم سال هاست که در خانه زندانی‌ام. دوست دارم کتاب هایم را زود به زود تمام کنم اما وقتی یک کتاب را تمام میکنم غمگین میشوم. من افسرده نیستم. من فقط، ناراحتم. من امید دارم اما نگرانم که امیدم تمام شود. من در تلاش برای یافتن پاسخ هستم و تا وقتی جواب هایم را نگیرم از دنیا نمیروم. من نیاز به دوست دارم. وقتی می‌بینم مردم درباره‌ی چیزهایی که دوستشان دارم چگونه صحبت می‌کنند قلبم به‌درد می‌آید. من به استراحت نیاز دارم. گاهی وقت‌ها، از شدت غر زدن هایم اطرافیان فکر می‌کنند که من به اندازه‌ی کافی قوی نیستم. فکر می‌کنند من کم آورده‌ام. درست فکر نمی‌کنند. اما به هرحال، من نیاز به استراحت دارم.  من از جنسیتم متنفرم. از بازیچه بودن. چرا تمام دوستی های بین دو مونث به ویرانی پایان می‌یابد؟ چقد روز است که اشک نریختم؟ گریه نکردن نشانه‌ی ضعف است؟ بله. من ضعیف شده‌ام. من تمرکز کافی ندارم. وقتی امتحانی را که به خاطرش روزها خواندم و خیلی تلاش کردم را، خراب می‌کنم، غمگین می‌شود. زیاد هم. اما اشک نمی‌ریزم. این ضعف من است. اما من برای چیزی که در آن مقصر نیستم عذر خواهی نمی‌کنم.</description>
                <category>asuka</category>
                <author>asuka</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 09:58:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته ی طرد شده</title>
                <link>https://virgool.io/@asuka/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%B7%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-puvaocsptglu</link>
                <description>از همان اول با همه متفاوت بودم. فرشتگان در ترس و بیم از شیاطین شوم بودند و من در تلاش برای دوستی با آنها. من هشدار ها را بی‌اهمیت می‌دانستم و با شیاطین می‌گشتم. در نهایت چه شد؟ شیطین من را به صندلی می‌بستند، به موهایم آدامس می‌چسباندند، به ساعد دستم با تیغ خش می‌انداختند و.... آخرین بار، عاشق یک شیطان شدم. ویل، او بی‌نظیر بود. زیبا و باوقار. همیشه مرتب و مودب. کتاب خوان و اهل موسیقی، او یک انسان کامل بود و تایپ ایده‌آلِ من. ویل با من مهربانانه رفتار می‌کرد و از من مواظبت می‌کرد. مرا در جهنم می‌گرداند و بخش های مختلف آن را نشانم می‌داد. من با او، به شخص دیگری نیاز نداشتم. در نهایت هم‌اتاقی شدیم و به نظر دیگران اهمیتی ندادیم. باهم شاد بودیم. میدانستیم قرار است به سختی مجازات شویم اما ما شاد بودیم. ذر آن لحظه، فقط این اهمیت داشت. فرشتهٔ‌طردشده، نام دوم من بود. در نهایا، متوجه رفتار های عجیبی از ویل شدم. او، هرروز بیشتر به یک شیطان واقعی شباهت پیدا می‌کرد. ما بحث میکردیم و من گریه میکردم و جیغ می‌کشیدم. چه مرگَش شده بود؟ می‌توانید بعدش را حدس بزنید؟ ویل بال هایم را قطع کرد. بدنم آغشته به خون بود. او مرا از پنجره به پایین پرت کرد و خنده‌ای بلند و حیوان‌گونه سر داد. صدای تشویق شیاطین را می‌شنیدم. مرگ در وجودم جریان داشت. بخشی از وجودم می‌دانست که سزاوار این هستم. </description>
                <category>asuka</category>
                <author>asuka</author>
                <pubDate>Wed, 10 Apr 2024 19:13:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده ی کنجکاو</title>
                <link>https://virgool.io/@asuka/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AC%DA%A9%D8%A7%D9%88-w1zswc6f0jpy</link>
                <description>رو کاناپه لم داده و نزدیک 3 ساعت است که دارد در اکسپلورگرد جست و جو میکند. دانه به دانه ریلز هارا بالا و پایین میکند. &quot;با من اماده شین بریم...&quot; &quot;اول خودتو نشون بده بعد...&quot; ... یکی از ویدیو ها توجهش را جلب میکند. &quot;نویسنده ها بعد کشتن نقش کراش و خوشگل داستان افسردگی میگیرن یا با شادی لبخند میزنن؟&quot; این واقعا ذهنش را درگیر کرده بود پس سعی کرد امتحانش کند. در به صدا در امد. -لوئی؟ لوئی، این اسمش بود. +بله درو؟ دوستش، درو، پشت در بود. درو خیلی محبوب بود و همه در مدرسه دنبال گرفتن شماره اش بودند. اون بسکتبالیست بود و همه ی دخترها برابش غش و ضعف میرفتند! -هی میخوای بریم به یه بار؟ اومدم دنبالت چون حوصلم سررفته و فک کنم توعم همینطور. دیدم چندساعته انلاینی پس... بریم بیرون؟ درو دوست خوبی بود. اون به دوست هایش و احساساتشان اهمیت میداد. +اوه پسر، ذهنمو خوندی. لوئی در رو باز میکند و با دوست ورزشکار، قدبلند و جذابش روبه رو میشود. +هنوز موندم چطوری دوس دختر گیرت نیومده. درو میخندد. -من پا نمیدم. پاشو بریم. لوئی کفش هایش را میپوشد و پسرها به یک بار میروند. بعد از خوردن یک بطری نوشیدنی، لوئی سوالی که ذهنش را درگیر کرده بود با درو درمیان میگذارد. -هی داداش، این به خیلی چیزا بستگی داره. در نهایت صحبت کردن با درو حس کنجکاوی او را راضی نکرد. ان ها تا صبح نوشیدند و بعد که رفتند خانه تا عصر خوابیده بودند. وقتی لوئی بیدار شد دوباره یاد سوالش افتاد و تصمیم گرفت برای فهمیدنش شروع به نوشتن کند. دوروز درگیر نوشتن یک رمان چند صفحه ای بود و وقتی که رمانش به وسط ها رسید، اون نقش جذاب داستان رو کشت و بعد دید که یه لذت خاصی در وجودش، رعشه زد. اون نیاز به احساس کرد حجم بیشتری از این لذت داشت... روز ها، هفته ها و ماه ها صرف نوشتن داستان هایی ازاین قبیل کرد و وجودش را قلقلک میداد. اما همچنان بیشتر میخواست. نوشتن، همه چیز نبود... حدود یک ماه بیخیال نوشتن شد اما هرروز احساس ضعف و نیاز به لذت داشت. بلاخره تصمیم گرفت حجم بیشتری از آن لذت را تجربه کند... یکروز که با دوستش به بار میرفت، تصمیمش را علنی کرد. به درو گفت که یک جای خلوت و دنج پیدا کرده و درو به خاطر اعتمادش به دوست خویش با او رفت. به یک خرابه رفتند و کنی انجا ماندند. -هی پسر، اینجا... جای... چطور بگم... خیلی جالبیه... +خوشت نیومد؟ -نه راستش. لوئی همه چیز را اماده کرده بود. وسایل قتل... آماده در کوله ی مشکی‌اش جاخوش کرده بودند. مهمترین بخش، چاقوی دسته مشکی آشپزخانه بود.وقتی چشم درو به چاقو افتاد ترس در نگاهش موج زد.  -هی اون... قبل از اینکه درو حرکتی بکند لوئی دارت آغشته که مواد بیهوش کننده را در چشم او فرو کرد. البته قبل تر در نوشیدنی اش مواد بی حس کننده و فلج کننده ریخته بود محض اطمینان. درو از درد غلت میزد و کم کم در دست ها و پاهایش احساس بی حسی کرد. لوئی دست و پاهایش را بست و آرام‌آرام با چاقویی کند شده، شروع به بریدن سر او کرد. درو از درد فریاد میزد و کم‌کم... بیناییش را ازدست داد و بیهوش شد... او مرده بود. لوئی احساس لذت فراموش‌نشدنی ای را تجربه کرده بود. تصمیم داشت آن را بیشتر و بیشتر حس کند و آن هم با لذت بیشتر... </description>
                <category>asuka</category>
                <author>asuka</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 23:35:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام، آچای قدیمی...</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A2%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-az1kvt916hiu</link>
                <description>من آسوکاعم. کسی که همتون به اسم آچا میشناسیدش...اکانت قبلیم دوباره به f رفت و درود بی کران! اینجا خونه ی جدیدمونه.  خیلی چیزا تغییر کرده. خیلی چیزا... به هر حال... من دوباره اینجام. براتون مهم نیست و البته که خوشحالم که اهمیت نمیدین چون اگه اهمیت میدادین... عذاب وجدان میگرفتم. مجبور شدم تو این تایم یه چیزاییو فراموش کنم، یه چیزاییو به یاد بیارم و کلی کار. خب، سلام؟ امیدوارم اچای قبلو فراموش کنین، زک؟ حانیه؟ آویسا، بقیه ی کسایی که دوستون داشتم.... امیدوارم این اکانتو پیدا کنین</description>
                <category>asuka</category>
                <author>asuka</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2024 16:42:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>