<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آنیتا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@at2310853</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:14:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/261622/avatar/TURNCJ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آنیتا</title>
            <link>https://virgool.io/@at2310853</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مادری به نام &quot;پدر&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-epvaftyzqypw</link>
                <description>ده سالم بود که پدر برگشت.گفت :می خوادجبران کنه.مادرم سرفه های وحشتناکی داشت.بداخلاق شده بود.دیگه  مامانِ مهربانِ من نبودولی من هنوز دوستش داشتم.نمی خواستم پدربرایم غذا درست کنه یا اتاقمو مرتب کنه.می خواستم مامان شبها برام کتاب بخونه  ،ولی پدر می گفت :مادرت حالش خوب نیست.اوایل مامان با پدر حرف نمی زد،حتی به اوگفت:برگرد همون گوری که بودی!منظور مادررو نفهمیدم ولی ازدادزدنش متوجه شدم که ازپدربدش می آد، من هم ازش بدم می آمد.یه مردِکچلِ چاق که نمی تونه مادرم باشه.یه روز مادر رفت بیمارستان وهیچوقت برنگشت.پدر مامان  روبرده بود ،ازش متنفرم ؛ ازوقتی اومد مامان بداخلاق ترشدوضعیف تر،بالاخره  هم کارخودش روکرد،مامان رو برای همیشه ازمن گرفت.آخه دوست داشت خودش مادرمن بشه ولی اون که مرد بود!گفت بهم بگو بابا .نگفتم.من ده ساله به هیچ کس بابا نگفتم نیازی هم نبود من و مامان باهم خوشبخت بودیم.صبح ها بابام صبحانه درست می کنه ،چای نباتش خیلی داغه. مرباهاش هم مزه نداره من مرباهای مامان رو دوست دارم .پدرم هیچی نمیگه .فقط یه جوری نگاهم می کنه. خونه رو تمیز میکنه، غذادرست میکنه،خریدمیکنهازمدرسه که میام خونه جای مامان در رو باز می کنه، می خواد بغلم کنه خودم رو می کشم کنار.من بغل گرم ونرم مامان رو می خوام.ناهار پاستا درست کرده ،  ولی من پاستاهای مامان رو دوست دارم. خیلی گرسنه بودم  کمی خوردم .  این بدمزه ترین پاستایی بود که توعمرم خوردم .شب گریه کردم دلم برا مامانی نازم یه ذره شده .اومدکنارتختم نشست.دیدم اشک تو چشاشه .دلم یه جوری شد ولی نذاشتم بغلم کنه.اون که مامان نیست.صبح دادزدم: من نمی رم مدرسه .من مامان رو می خوام.من ازتوبدم می آد.پدر گفت: مامان دیگه نیست؛رفته.بهش گفتم توهم رفته بودی ،حالا برگشتی.عصبانی شد دادزد :دیگه بچه نیستی این رو بفهم اون دیگه برنمی گرده..رفتم اتاقم .اومدمعذرت خواهی کرد.دستشو رو سرم کشید.گفت من نمی خوام  جای مامان روبگیرم می دونم دلت براش تنگ شده ،می دونم پاستاهای من بد مزه ان.می دونم نمی تونم مثل مامان کتاب بخونم ولی می تونم یاد بگیرم، تو کمکم کن .یادم بده ،مامان رفته توقلبت. اونجا  جاش راحته ،دیگه درد نمیکشه،اون مواظبته.کمکم کن می خوام بابات باشم. دلم براش سوخت. پس  قرارنیست مادرم باشه،مثل اینکه بابا  هم مزه ی بدی نداره،باید امتحانش کنم!  رفتم بغلش نرم نبود ولی آرومم کرد.حالا که قرار نیست جای مامان رو بگیره کمکش می کنم بابام باشه.تو چشاش نگاه کردم .خوومو تو چشاش دیدم.می تونم دوستش داشته باشم.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 12:30:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زلف بر باد مده</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%D8%B2%D9%84%D9%81-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AF%D9%87-csusdbz5wyan</link>
                <description>زلف برباد مدهدرخیابان دیدمت ،آبشار طلای موهایت را سپرده بودی به دستِ باد!خواندم:زلف بربادنده تاندهی بربادم..لبخندزدی .عاشقت شدم.ازموهایت آویختم ودرقلبت فرودآمدم،درقلبم فرودآمدی.دربیمارستانموهای بافته شده ات رادرآغوش کشیدم،درچشم هایت خیره شدم،اشک ریختم‌.چشم هایت رابستی.خواندم :زلف بربادنده تاندهی بربادم.بعدِپنج سال،نیستی و هنوزبافتِ موهای طلایی ات  رادارم.ازروزی که زلف برباددادی وبربادم دادیهمچنان می خوانم:زلف بربادنده تاندهی بربادم.تقدیری که  زلف تو برایم رقم زده است...</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 16:26:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز اتفاق خاصی نیافتاده است.</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vgtusvcioypw</link>
                <description>امروز اتفاق خاصی نیافتاده است؛ ظهر است و خورشیدِ داغ در آسمانِ صاف گُر گرفته است.خارِگل به انگشتم رفته و خون آمده ،می مکم خون شور است و چون سرخ است لابد گلِ سرخ هم شور است .ازنتیجه‌گیری آنی خودم تعجب می‌کنم و تصویرِ لبخندت ناخودآگاه در ذهنم می‌رقصد. تصویر لبخندِتو زخم های کهنه دلم را رفو می‌کند برای بار هزارم. زخم ها حسابی کهنه شده‌اند.. آسمان صاف است دریغ از یک تکه ابر! این خانه، این آسمان ،این سکوت.. باید به جایی سفر کنم که تو را نبینم. انتظار فراموش کردنت بیهوده است. تودر من نفس می کشی ..بوی تلخِ دمنوش در اتاق پیچیده .آرامش بخش‌ترین دمنوش جهان! وقتی آن را بنوشم ذهنم از هجومِ افکارِ پریشان رها می‌شود. از قفسه آشپزخانه ماگم را برمی دارم. انگشتم را به قفسه می‌ کشم. وقتی گُر می گیرم ،هر وقت کلافه ام و هر وقت زُق زُقی درانگشتانم حس می کنم دست هایم را روی سردیِ قفسه می کشم؛ آرام می‌شوم. اضطرابی مبهم درونم می جوشد. گرمی دستانت از دستم رفته، زندگی بُغرنج  وبیهوده است. بودنم حماقتِ محض است. زندگی نباتی پیدا کرده‌ام. روحم در اغماست. بدنم سنگین شده است ،باید کش وقوسی بدهم ،مثل یک گربه ؛البته گربه ای که صاحبش را از دست داده.*** امروز اتفاق خاصی نخواهد افتاد؛ خورشید نگاهش را به اتاقم دوخته .تمام شب را به اندیشه گذرانده‌ام. حتی در خواب هم اندیشیده‌ام .بدون من زندگی می کنی. بدون من نفس می کشی .بدون من می خندی. بدونِ تو زندگی خسته ام می کند. باید اضطرابم را با نوشتن به کاغذ بسپارم.  از جُرمِ من بگذرو برگرد .نیمه‌های شب،هرشبِ بی تو بودن می میرم .سرخ ،رنگی که دوستش دارم، شور است. به آسمان نگاه می کنم، مأموریت خورشید به پایان رسیده. شب بی رحمانه سیاه است .دلتنگی شروع شده .رویاها را نمی‌توان فریفت ؛با دمنوشی تلخ یا چشم‌های باز .تنهایی ام خالی وپُر است: خالی از حضورِ تو و پر از خیالِ تو. ترکیبِ بوی تلخ، گرمای خورشید و صداهای درهمی که از دنیا می آید. نمی دانم تاثیرِدمنوش کی شروع می شود ...گفته بودی با شناختن ،همدیگر را فتح می‌کنیم.. امروزتلاش می‌کنم با خودم بجنگم. از لاک تنهایی ام بیرون بیایم. باید منِ بدونِ تو را فتح کنم.*** امروز اتفاق خاصی نیفتاد .کاش بشود یک روز به تَهَش برسم. تهِ یادتو.تهِ زندگیِ تحمیلی. مثل جنگجویِ جبهه ای آتشباران. مثلِ زاییدنِ زنی آبستنِ درد! برای تو بود که زیبا بودم .برای تو بود که می خواستم زندگی کنم. نهایت و کمال من تو بودی. تو از من رفته ای .دلتنگم دلتنگِ دلتنگ. قسم به دوست داشتنت‌.‌.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 18:03:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%D8%A2%D8%A8-uhs80rxgfsc2</link>
                <description>مدت هاست زندگی جیره بندی شده است؛ حال که خشکسالی است ،جیره‌ی آب راهم به جیره‌ی مهربانی و عدالت اضافه کن.من نمی توانم از&quot; بی‌آبی&quot; بنویسم ،جزچند ساعت قطعیِ آب تجربه‌ی &quot; بی‌آبی&quot; نداشتم .وبی آبی&quot; حق مردمِ من نیستحتی تصورش  هم شکنجه ای نا عادلانه است.من داستان آب را می دانم که بند بندِ وجودم از آب است.***خوزستان را ندیده ام آنجا که برکرانه‌ی خلیج فارس است که پیشینه‌ای به قدمتِ ۲۷۰۰ سال پیش از میلاد دارد.که مرکز تمدن ایلام است .سرزمینِ خدا ،پر آب ترین استان سرزمینمزادگاه کارونِ ستودنی ،وعده گاهِ عشاق،میراث طبیعی ایران.اما دلم پیش خوزستان است..***از آب برایت می گویم:این الزامِ حیاتاز قطره دریاموجاز ابرنم بارانبرفبخارازآبِ پاکزلالپرحرکت پر برکتحیات بخش حیرت آور.از حسِ خنک آب بر صورتِ تفدیدهاز شرشر رودخانه بلندای آبشارخروش رود از پیرمردِخوزستانی که &quot; خوشه های امید را برای خشکسالی انبار می کند&quot;از &quot; چشمه های خروشان ،موج های پریشان،ریگ های بیابان،از مردم ایران.&quot;ای آب که نیرو بخشی ،مایه‌ی قوت وعظمت وشادی و برکت وباروری وتداوم زندگی هستی.ای که از &quot;چار مادری&quot;با مردمِ سرزمینم مهربان باش.و ای  &quot; آناهیتا&quot;  ایزدِ آبنگهبانِ همیشگی آبهای سرزمینم باش؛که من یکی از &quot;سه فرزندم &quot;زنده از آب وزنده به آب .وداستانِ آب همیشگی است؛که آب مباح است وحلال است وهدیه است وحق است وسهم است وحرمت است واشک است و امید است وزنده است وگواه است وزندگانی است.وآب قصه‌ی دیروز و امروز و فردای فرزندانمان است.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 15:17:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزویی که ستاره شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%AF-mrpmaki3d3hv</link>
                <description>به آسمان زل زدودرافکارخودغرق شد،ستاره هابهترین سرگرمی برای دورشدنش ازمشکلا ت روزمره وافکارپریشانش بود.قراربود امید همراه توربیابانگردی دوشب درکویر بمانند؛برای تماشای ستاره ها،که یکی از آرزوهایی بود که سالها میخواست ولی تلاشی برای انجام دادنش نکرده بود .بالاخره وقتی ماجرای تور بین همکارانش مطرح شد،تصمیم گرفت شرکت کند.ازستاره ها چیز زیادی نمی دانست جزاندک اطلاعاتی که توکتاب ها،راجع به آنها خوانده بود کاش ستاره شناسی می خواند این هم یک آرزو که به صورت اشتیاقی همیشگی در مغزش بود .همه ی عمرآرزو کرده بود ؛بی هیچ تلاشی .به گذشته که نگاه می کرد ازبین دهها آرزو فقط به آنهایی رسیده بود که برایشان تلاش کرده بود.حالا درک می کردکه آرزوکردن سرگرمی است نه واقعیت. کاش سالها پیش به آن پی برده بود.باصدای ستاره به خودش آمد:می بینم که تو  ستاره ها غرق شدی؟ستاره همکارش بود ،یادش آمدزمانی آرزوی ازدواج بااو راداشت ولی هرگز بنا به دلایلی که برای خودش تراشیده بود جرات مطرح کردنش را نداشت.ستاره ازاوخواست که به جمع ده نفره شان بپیوندد. به آسمان نگاه کرد وفکرکرد:تک تک ستاره ها آرزوی برآورده نشده ای هستند که مردم به آسمان فرستاده بودند! روبه ستاره گفت:الان میام .. .واردجمع شد.صحبت از ستاره ها بودفرزاد تعریف علمی ستاره ها رو می گفت.نازنین ازستاره های چشمک زن صحبت می کرد و حامداز ستاره هایی که به زمین می افتند.امید روبه آنها کردوگفت :بحث علمی کافیه بیاین کمی از خرافاتِ  راجع به ستاره ها حرف بزنیم ،کمی تخیل کنیم.هرکدوم از یک آرزوی نرسیده بگین که ستاره شده ویا خرافه ای درمورد ستاره ها.کمی باتعجب نگاهش کردند ولی مثل اینکه همه به نوعی یاد آرزویی افتادند،باخنده ازاین سرگرمی استقبال کردند.ستاره گفت :اول خودت شروع کن .امید کمی مرددماند ولی گفت:باشه ودردلش :شاید این آخرین فرصت برای گفتن آرزوم باشه.-یه جاخوندم برای پیدا کردن عشق خودت هفت شب متوالی هفت ستاره بشمرتا با یه نفر که اونهم این کارروکرده آشنا بشی و درنهایت ازدواج کنی.بچه ها خندیدند وگویی همه شروع کردند به  ستاره شمردن.امید به ستاره گفت: توهم  از امشب شروع کن.ستاره لبخندزیبایی زدو گفت :ولی من که نمی خوام ازدواج کنم.امید چشمکی زدوگفت حالا شانستو امتحان کن. من هم شروع می کنم .نازنین به پهلوی ستاره زدوگفت :دیوونه بهت علاقه داره. ستاره: چه ربطی داره و همزمان به چشم های مشتاق امید نگاه کردو باخودش گفت :چراتاامروز متوجه نشدم.چند روز بعد که امیدبه شوخی به ستاره گفت ستاره هاتو شمردی ؟ستاره لبخندی زدو گفت نه بابا همون شب بود فرداشب یادم رفت.وامید ماندو آرزویی که ستاره شده بود.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 10:44:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی عشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-lakrnosykylv</link>
                <description>می گویی :&quot;زیبا هستی&quot;زیبایی مفهوم پیچیده ای دارد!زیبایی که کافی نباشد، زیبایی که به خلسه نبرد،زیبایی که خوشحالت نکند،الهام بخش نباشد،شادی نیافریند،زیبایی که تا ته خیال ترا نبرد،تابالای کوه سختی ها، تاقله ی بیقراری،تا &quot;عشق&quot;...نه زیبایی دیگر خطری ندارد!روزگارِعشق دریک نگاه، روزگاری که زیبایی کافی بود ،قرن هاست تمام شده.ومن؟!من از نسلِ سوختگانِ مجبورِمحکوم به  زندانِ &quot;بی عشقی&quot;ام.&quot;بی عشقی-نداشتنِ-سختی است!&quot;من سوخته ام.بعدِتو نمی توانم که دوست داشته باشم.نفرینِ چشمانت، مرا خواهدگرفت؛می دانم.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jul 2021 12:18:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ؛  مزه پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%B2%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-lgbozzx8xyoh</link>
                <description>چند روزهست که به مرگ فکر می کند.ازوقتی تنها شده است.دنبال نشانه هاست؛ مرگِ ثانیه ها،مرگ ِگلها ،مرگ پروانه ها  وحالا مرگِ خودش.باخودش فکرکرد:مرگ چه رنگی دارد؟ارغوانی؟ سفید؟لاجوردی؟دوست داشت مرگش لاجوردی باشد: قدرتمند،آرامش بخش و بدون ترس.شایدهم فیروزه ای :عرفانی و تعالی بخش. اما نه  او هیچوقت فیروزه ای نبوده.هیچوقت دوست داشته نشده ،نمی تواند دوست داشته شود!دوست داشته شدن حتما حسِ رهایی  دارد.دوست داشت مرگش را انتخاب کند،ولی آیا انتخابی درکار هست؟ سکوت عجیبی دراتاق بود ،یک ماه هست که این سکوت اینجاست؛از وقتی تنها شده بود.مرگ چه مزه ای دارد؟ در هشتادسالگی ،پیر و فرتوت ،توی رخت خواب ،حتما مزه ی بادام تلخ می دهد .نباید مرگش مزه بادامِ تلخ بدهد.از مرگ نمی ترسید اما نمی خواست به چرخه ی حیات برگردد، دوست داشت خاکسترش را به دریا بسپارند.شنیده بود:&quot;مرگ هرکس همرنگ خودش هست&quot;فکر کرد چه رنگی  بوده ؟زندگی اش چه رنگی بوده ؟ درجوانی که زندگی اش رنگارنگ بود ،پس دلیلی نداشت از مرگ بترسد.امااز وقتی تنها شده بود زندگی خاکستری بود :خنثی، بی مزه،  بی عطر و طعم.پس مرگش خاکستری می شد ؟  نمی خواست به روزهای سیاه فکر کند،نمی خواست به مرگِ سیاه فکر کند،باید قبل از اینکه زندگی وقلبش سیاه شود ، سراغ مرگ برود،اما آیا انتخابی در کارهست؟ آیا زندگی مالِ اوست؟مگر  زندگی  به انتخاب خودش بود ؟!آری این شکل زندگی را خودش انتخاب کرده بود؛ازوقتی تنها شده بود.درست از وقتی که او رفته بود،زندگی اش خاکستری شده بود قلبش خاکستری شده بود، پس مرگش هم خاکستری خواهدبود.قلبش تیر کشید‌.ازتنهایی خسته بود،ازپنجره، ازخاطره ها.گذشته دست ازسرش برنمی داشت.مزه ی مرگ را دوست داشت:برایش مطبوع بود،مبهم  ،متفاوت نه تلخ ونه شیرین.باید مرگش را خودش انتخاب می کرد .ازمرگ نمی ترسید.مرگ تنها واقعیتِ زندگی اش بود.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jul 2021 13:19:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم های بیخودی</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-tztqj6t0fhzc</link>
                <description>یک)روز سوم رفت.شب سوم  رفتنش برایم زخم شد.تپش قلبم عادی نیست.صبح داخل آشپز خانه ،آب جوش روی مچ دستم ریخت. سوزش دستم مرا از خیال زخمی که خورده ام ،بیرون آورد.سوزشی در دستم حس می کنم.دردش اماحتما ازتیری که قلبم را نشانه گرفته ،کمتر است.روز پنجم، تاول زخم خالی شده؛ زردآبه ای از آن خارج می شود.  پماد سوختگی زده ام.روز ششم،زخم سوختگی قرمز  شده،روز هفتم ،پمادی گرفته ام تا اثرسوختگی راببرد.راهنمایش نوشته : تا بعددوماه اثر زخم را محو می کند.  تیری در قلبم جاخوش کرده است....***دو)خون زیادی رفته.روز سوم زخم خوردم.توجهی به زخمم ندارد.مچ زخمی ام را گرفته،قدرت دستهای مردانه اش را به رخ می کشد.دردشدیدی دارم. دردش اما حتما از تیری که قلبم را نشانه گرفته کمتر است. روز چهارم تسکینی از درد نیست.تپش های قلبم عادی نیست. روز پنجم زخم چرک کرده است.چرک آبه ای زرد ردی روی آستینم کشیده است.همچنان به کشیدنم ادامه می دهد.خسته است نه از کشیدنِ من ،اززخمی که به من زده است.روزششم تب دارم. آب! تشنه ام .نمی شنود نمی خواهد بشنود.روزهفتم مرا به تنه ی درختی می بندد.گرمی نفس هایش را حس می کنم.زخمم دهان باز کرده است.بی توجه کنارم  می نشیند.شانه های مردانه اش را ندیده بودم.از التماس متنفراست.التماس نمی کنم. بوی چرکِزخم هوشیارم می کند.چرک آبه اش هنوز زرد است.  غرور مردانه اش زخم خورده است،غرور زنانه ام تسلیمِ درد شده است.گریه نکرده ام.آمدنش اهمیت نداشت.ماندنش اما کارساز بود.رفتنش زخم شده است.از زخمی که خورده ام ،نمی میرم. زخمی که درقلبم است کاری تراست.اماآنهم نمی کشد؛می توانم سالها با آن زندگی کنم. زندگی چرخه ی اشتباه کردن وزخم خوردن است.سکوت می کنم وبه زندگیم می رسم.می خورم احساس می کنم ،فکر می کنم و می نویسم.اونیز می خورد،فکرمی کند و می نویسد اما احساس نمی کند؛این را روزی که رهایم کردورفت ،فهمیدم.مزه ام تلخ است.به خاطر اشتباهی که کرده بودم و بخشیده نشده بودم. بخشیده نشدن زخمِ بیخودی است..‌***سه)گفت:روح بخش ِمن می خواهم تاابد مالِ من باشی.دردلم می دانم همه ی اینها خیال است.می دانم که می رود.آمدن اشتباه اوبود .قبول کردن اشتباهِ من. قبول کردن اشتباهِ نابخشودنی است.سه روز است که آمده،درخیالم مچِ دستم را گرفته است.قدرتِ دستهای مردانه اش رادوست دارم.هنوز  اورا لمس نکرده ام.آلوده کردنِ خیال به هوس تاوانِ سنگینی دارد.روز چهارم : تو شرایط بودنم را نداری .تیری قلبم را نشانه گرفت.تپش های قلبم عادی نیست.روز پنجم چشم هایم به در چسبیده است.  مرد می تواندبیاید وبرود.یک بار می آید و یکباره می رود.زن یک بار قبول می کند ،اما هزاربار می رود وبرمی گردد.روز ششم :درهای قلبم رابرای بارهزارم بسته ام.روزهفتم:تپش های قلبم عادی شده است.قلبم تیر نمی کشد.گریه کرده ام.زخم های بیخودی را ته قلبم مدفون می کنم. سوگواری ام تمام شده است.نفرت درحالِ زاده شدن است.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 13:47:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-wjurtlxue5zh</link>
                <description>ماهی ِ دریاماهی ِ دریاچه ماهی تو ی حوضِ آبماهیِ تنگ بلور!سهم کدام  یک از دلتنگی بیشتر است؟اندک آبی که نمیری ودلتنگی که آرام آرام می کُشد.یک شکنجه ابدی ،استیصال مرگِ تدریجی...من همان تنگ بلورم که ماهیِ تنها، درونم  محکوم به مردن است!</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jun 2021 16:37:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست دارم جمعه باشم!</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-j05hhzlvccna</link>
                <description>می خواهم جمعه باشم. جمعه ای که مزه   &quot;خرزهره &quot; می دهد!جمعه ای به رنگ خاکستری ،عبوس ودلگیرکه دلتنگی اش از مد  نمی افتد!معجونی از : آینه  ،چشم های پف کرده ،موهای پریشان ،درد نبض دارِ شقیقه ی سمت چپ،مُسکن و کافئین به مقدار کافی!جمعه ای که تا لنگ ظهر خوابیدی و بعدش چشم های وق زده ات روی آینه ثابت مانده.جمعه ای که  نتونی شش صبح  بیدار بشی و از صفاو شادابیِ کوه  جا بمونی.  جمعه ای که با کوه شروع نشده باشه، با صدای ناهنجار وانتی ،آوار میشه. می تونی فحش بدی ولی دلت خنک نمیشه.از صبحم  که به سلامت گذشتی،منتظر عصرم باش. عصر جمعه  .  (گفته بودی عصر جمعه به دنیا اومدی،تو شیفت پرستار چشم سبزی که غر می زد از شیفت عصر تعطیلی جمعه!)برایت برنامه دارم .  من عصر یک جمعه  ی روز قرنطینه ام. اگه نمی تونی بزنی به دلِ طبیعت،دعوتت می کنم به فیلم ِ &quot;عصر جمعه&quot;تا دلگیرتر بشی.&quot;عصر جمعه&quot; وسوگند  که در عصر یک جمعه پاییز با نوجوانی اش خداحافظی کرد.فیلمی غرق در زنانگی .پر از احساس.مبارزه ی زنی نحیف و نوجوان با آنچه از سرش گذشته.زنی متوقف شده در پانزده سالگی!عصر جمعه را که از سر گذراندی ،این حجم دلتنگی راکه تاب آوردی ،یادت بیافته فردا شنبه است.باید زود بخوابی تا هفت صبح بیداربشی.فقط شنبه می تونه تورو از بد قلقی های جمعه نجات بده،البته اگه خوابت ببره!دوست دارم  جمعه باشم...</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Fri, 28 May 2021 18:45:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچ پرستوک</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%DA%A9%D9%88%DA%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88%DA%A9-uev1wjapuxjt</link>
                <description>پدر کاش همیشه ماندگار می‌شدیم می گفت :شهر بدون پرستو،سوت و کور است.- پرستوکم   کوچ سرنوشتِ محتومِ ماست . تقدیر ماست ؛ارثیه پدرانِ ما. پاییز بهترین‌فصلِ جست و جوی آینده است .باید از سردی و تنهایی به خورشید سفر کرد. اگربمانی، سوز بی مهریِ پاییز خشکت می کند.ولی من ماندن را ترجیح می‌دهم ،رفتن دلتنگی می‌آورد. نباید فرار کنم ،باید بمانم و بجنگم باچنگ و دندان. با گرمای عشق .می خواهم ساکن شهرش شوم. ماندگار شوم.- پرستوکم ،مهاجرت پرستوها بی بازگشت نیست. برایت قصه ی کولی زیبا و تنها را گفته‌ام که آوارگی اش را دوست داشت؟نه پدرم .-کولیِ زیبای سیاه چشمی را دیده بودم که موهایش را به دست باد می سپرد آوارگی اش برکوله اش، شهر به شهر کو به کو دنبال معشوق مهاجرت می‌کرد و معشوق همیشه در دلش همراهش بود. اما کولی سنت‌شکنی نمی‌کند ؛بودنش مفهومش به   آوارگی است. کولی وحشیِ تنها قرن هاست داستان سرایی می کند. پرستوکم، ساکنان شهر انسان های کوچکی هستند که آرزوی مهاجرت دارند آنها ممکن است ریشه های قوی داشته باشند اما شاخ و برگ هایشان شکسته است .شهر انسان را کوچک می کند. ترسو می‌کند .مهاجرت آبدیده می کند. اما پدرم مرد کوچکی نبود ،بزرگی ِ مرد به ریشه است ، به شاخ و برگ نیست. - پس از هر کوچی غم ها و دلتنگی هایت را به دست باد سپرد ه ای و سبکباروتهی به آشیانه برمی گردی، به سمت خورشید پرواز کرده‌ای و به گرمای خورشید  باز می گردی .روحت را با پرواز شستشو می دهی و تنت را پاک می کنی. پاییز را به جستجو ترک می کنی و بهار را به آغاز عشقی دوباره آواز سر می دهی .تا بوده همین بوده پرستو یعنی مهاجرت به خورشید. پدر این اولین تجربه ی کوچِ من است .ترک لانه  و عشق باید کار سختی باشد. -نه پرستو کم، پرواز سراسر خاطره، تجربه و تولد است. زیرِآسمانِ شهر همه چیز هزینه دارد .هرچه تجربه‌ ای سخت تر لذتش بیشتر و با ارزش تر .  پرستوک :خواهم رفت اما بازمی‌گردم می خواهم بزرگ شوم پرواز را رهایی را و خورشید را تجربه خواهم کرد.حق با توست پدر، شهر آلوده به غم است، سیاه است و کوچک. زندان شهر پر است ازانسان های کوچکی که پرواز را از یاد برده اند .شهررا به جستجوی خویش پشت سر خواهم گذاشت.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Sat, 24 Apr 2021 19:47:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردونان</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86-mr31baf5iwhv</link>
                <description>مرد و نان مرد همه دارایی هایش را در راه نان فروخته بود: اندیشه، عمر، آزادی .اندیشه اش را در راه نان فروخته بود، برای دخترکش که گرسنه بود. عمرش را در راهِ نان داده بود برای پسرش که همه ی گوشتش از بی نانی  ریخته بود. آزادی اش را در راه نان داده بود برای همسرش که پزشک داروی تن  نحیفش رانان تجویز کرده بود. در سرزمین او نان سنگین تر از همه دارایی  ها بود. مرد در بستر مرگ افتاد.فرشته به بالین مرد آمد ،جانش را می‌خواست. اندیشه ‌‌،عمر و آزادی تمام سرمایه مرد برای زنده ماندن بود. مردگفت:پذیرفته می شوم؟! من اندیشه عمر و آزادی ام را برای نان داده‌ام. فرشته لبخند زد. مرد اصرار داشت: آیا رستگار می شوم؟ دستهایم را هدر داده ام ‌اندیشه ام را عمرم را .فرشته هیچ نمی گفت. ماموریت او بردن جان بود. مرد زجر می کشید تمام عمر زجر کشیده بود،بار اول وقتی اندیشه اش را فروخت، زندگیش پوچ شد. تهی شد. پوست و گوشت و استخوان بود؛ بی اندیشه‌ قالبی برای تهی. -اما نان !دخترکم نان می‌خواست. فرشته خندید. بار دوم عمرم سرمایه ام  بود به نانی فروختم ارزان فروختم ؟اما عمر پسرم به نانی بند بود. من برای او عمر خریدم. فرشته در سکوت بود. بارسوم آزادی، آه آزادی. اُف برمردی که آزادی ندارد. آزادی غیرتم بود، انسانیتم بود .آزاده بودم اما لباس اسیری پوشیدم و زیستم. اما همسرم،  نیمه ام  تمامِ من. از وقتی دیده بودمش همه او بودم. آزادی به چه کار می آمد اگر تنِ رنجورش را خوراک کرمها می‌کردم !فرشته هیچ نگفت. ماموریتِ او بردنِ جان بود. دستهای مرد از نور پر شد. قلبش نیز. فرشته نور آورده بود ،پاداش فداکاری مرد نور بود فرشته می‌دانست در زمین انسان به نان زنده بود. درزمین نان سنگین‌تر از اندیشه بود. سنگین تر از عمر بود. سنگین‌تر از آزادی بود .در آسمان نان  نبود .نور بود. در آسمان مردبه نور زنده بود. دست های مرد از نورپر شد. قلبش نیز. فرشته لبخند زد. مرد لبخند زد. خدا آغوشش را گشود.------------------------- باشد که غم نان نباشد، آزادی باشد اندیشه باشد، نور باشد.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 17:52:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو نیستی...</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%D8%AA%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-aaebs6i3kes0</link>
                <description>هواسنگین شد.احساس خفگی کردم؛مانندوقتی که مرا محکم به سینه ات می فشردی و من به سرفه می افتادم!دیشب بال پروانه ای را کَندم؛درخواب.وقتی می دویدم موهایم لای شاخه ی درخت گیلاس گیر کرد.تو گوشواره ی گیلاس به گوشم آویختیوگفتی:&quot; چقدر بهت میاد!&quot;  و این زیباترین و آخرین حرف عاشقانه ی تو به من بود.*** روغن داغ به مچ دستم پاشید.سوختم.درد شدیدی  دارد اماتونیستی،دردمی کشم اما تو نیستی.***هواسنگین شد.احساس خفگی می کنم،مانندظهر تابستانی که درساحل ِداغ وشرجی دریا،مرابوسیدی.دیشب خوب نخوابیدم ،پروانه بیقراری می کردوموهای بلندم راتاصبح نتوانستم ازلای شاخه درخت گیلاس رهاکنم.فکر می کنی انتهای این شب مانند موهای گره خورده من ،به شاخه درخت صبح گره خواهد خورد؟! هوا سنگین شد. احساس خفگی می کنم ؛مانند روزی که اسپری آسمم تمام شده بود و تو دست و پایت را گم کردی واین  زیباترین و آخرین دلواپسی تو برای من بود .***در خواب هم درد میکشد: قلبم. بیچاره کولیِ آواره ای را می ماند که رفتن تو را فهمیده است. دیشب تو را دیدم ،در خواب .تو می رفتی من می رفتم.می ایستادی می ایستادم ؛نگاه می کردی من اشک می ریختم .فکر می کنی  انتهای این شب سیاه به صبح گره خواهد خورد تا تعبیر خواب هایم باشی؟ در میان خبرهای مرگ و گرانی و دروغ و فریب به یاد آوردن روزهای باتو بودن زیباست، در مرز عبور از چهل سالگی. نوازش‌های از یاد رفته تو و خواهش های من، گوشواره های گیلاس من وآغوشِ محکم تو. آرزو می کنم شب باز هم طولانی شود تا موهایم لای شاخه درختی گره بخورد و تو گیلاس بچینی و من لبهایم را با گیلاس سرخ کنم و تو آنها را ببوسی.من عاشق تو شوم و تو لبخند بزنی.  می‌دانم این ها  تاوان کندن بال آن پروانه  ی سفید است که کَندمش و بی قراری هایم ادامه همان بی قراریهای پروانه است. این تو بودی که بال مرا کَندی، گوشواره به گوشم آویختی .بی قرارم کردی و رفتی و قلبم از روزی که  رفتن تو را فهمید کولیِ آواره ای را می ماند که رفتنت را فهمیده است .دیشب تو را دیدم ،در خواب. تو می رفتی و من می رفتم .می ایستادی  می ایستادم. نگاه می کردی و من اشک می ریختم ...تو رفتی و من ماندم و اشک ریختم واز خواب بیدار شدم .انتهای شبم به شاخه صبح گره خورده است. گره موهایم از شاخه درخت گیلاس باز شده است پروانه مرده است. گوشواره هایم افتاده. تو نیستی...</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 09:27:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وازکتومیِ بشر</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%D9%88%D8%A7%D8%B2%DA%A9%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-p7css469gqwn</link>
                <description>نجات زمینهزاران سال از پیدایش بشر و زندگی او در زمین می گذرد و با اقدامات او تعادل زیست محیطی به زیان طبیعت بر هم خورده است : گرم شدن زمین، جنگل‌زدایی، شکار وصیدبی رویه ، افزایش رشد جمعیت بشر، افزایش آلاینده‌ها و مصرف بی رویه منابع طبیعی و ... همه توسط انسان و به زیان طبیعت و گونه های مختلف آن صورت گرفته است؛و امروز یک گروه مدافع محیط زیست با حضورچندین گونه زیستی در معرض انقراض تشکیل جلسه فوری دادند تا زمین را از شر این موجود دو پا نجات دهند! این گروه اقدامات بشر برای حفظ محیط زیست را کافی نمی‌داند: گیاهخواری ،تراریخته ،صرفه جویی درمصرف آب، بازیافت، حذف ظروف یکبار مصرف، مدِ پایدار، روز هوای پاک، صلح سبز ،روز زمین، سمن ها و ... عملاً هیچ کدام تاثیرات بلند مدتی برای حفظ محیط زیست نگذاشته است و جمعیت انسان بیشتر از تحمل زمین شده است.زمین دچار بیماری شده، وجود انسان به زمین آسیب می‌زند، انسان با زیست‌کره ناسازگار است.مشکل اساسی خود بشر است. همهمه ا‌ی در سالن بلند شده است. هر گونه ای راه حلی ارائه می‌دهد: باید عمر طولانی داشته باشیم و منقرض نشویم،اول زمین و...بونوبو : نگهداری از حیوانات به جای بچه راه حل خوبیه .ایگوانا :اتمام تسلط انسان بر آبهای آزاد. میمون دماغ سربالا: آنارشیسم سبز .پلنگ برفی: برتری حیوانات .تمساح میامی: شکار انسان .تیزشاخ :منطقه حفاظتِ گونه های در حال انقراض. لاله واژگون: تشکیلِ بانک ژن گیاهی و کاشت گونه های در حال انقراض. مکائو سنبلی :انقراض انسان !همهمه ها ساکت شد .از مکائو خواسته شد طرح خود را تشریح کند‌. - به نظرم بهترین راه حل برای رفع مشکلات ِزیست محیطی،وازکتومی* و توبکتومی* بشر است.بشررا باید وادار به عدم تولید مثل کرد.هزاران سال است زمین در سلطه بشر است. آب ها را آلوده کرده ،گازهای گلخانه‌ای لایه اُزن را تخریب کرده، شکار و صید بی‌رویه توسط او صورت می‌گیرد. جنگل‌ها رابشرنابود می کند. جنگ به راه می‌اندازد. بیماریهای گوناگون و هزینه‌هایی که برای کنترل بیماری ها پرداخت می شود توسط انسانها صورت می‌گیرد. پرونده تخلفات او خیلی قطور شده است،  بشر محکوم است .بشررا باید در عرض ۳۰ دقیقه وازکتومی کرد !من طرفدار صددرصد تولد ستیزی هستم. مکائوبا این سخنرانی وارائه آمار و مستندات توانست توجه  اعضای مدافع محیط زیست را جلب کند . قرارشد جلسه ی دومی برای  رای گیری وتصمیم نهایی اعضا  تشکیل شود.ایگواناماکائولاله واژگونپلنگ برفیبونوبومیمون دماغ سربالاتمساح میامی گوزن تیز شاخ#پیک زمین _________________________*هر۸ مورد  نام برده شده از گونه  های در حال انقراض در زمین  هستند. *واز کتومی : عقیم سازی مردان *توبکتومی :عقیم سازی زنان</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Thu, 11 Mar 2021 22:35:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن و آینه ۲</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B2%D9%86-%D9%88-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%B2-on8x0vz71nto</link>
                <description>زن و آینه سنگ از آتش  بیرون آمد، آینه شد.زن چشمهای زیبایش را به آینه هدیه داد.آینه عاشق شد .آینه زن را نگریست .رازی درونِ زن جوشید؛چشم هایش زهرِاندوه را در آینه ریخت.آینه  بی تاب شد. زن بر عشقِ باخته ی خویش نِگریست.اشتباه ظریفی ،روح ِ ناکامش را خراشید..آینه غبار آلود شد؛شب بر قلبِ آینه نشست.زن سوگوارِ روز شد.آینه سنگ نبود، آتش را تجربه کرده بود.چشم های زن  سپید شد.رعشه بر آینه افتاد. آینه شکست.زن صد پاره شد.عشق صدپاره شد.چشم های زن بارید.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Mar 2021 11:01:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راپانزل</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%D8%B1%D8%A7%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D9%84-nsjsea73s8dn</link>
                <description>خورشید گرم بود. زمین سرد بود .خورشید عاشق زمینِ سرد شد. پرتو یی به زمین گسیل کرد، گرم و طلایی و درخشان. دردلِ زمین فرو رفت .از دل ِسرد زمین گُلی رویید:نرم ،طلایی و درخشان. &quot;  را پانزل &quot;  از خورشید بود ؛دخترِ خورشید. از خورشید سیراب می شد. درمانِ‌آلام زمین بود. عادت داشت گیسوانِ طلایی اش را بانور شستشو دهد. خورشید هر صبح از گیسوان بلند اوبه وصال زمین می‌رسید. اهریمن تاریک  ساکن زمین بود. از دل سردی برخاسته بود .اهریمن راپانزل را چید.بر بلندای برج تاریکی برد. راپانزل زندانی شد. زندانیِ اندوه  شد .نیروی حیات از زمین رفت. تاریکی زمین را تسخیر کرد .هر صبح راپانزل گیسوانش را چون ماری بر بلندای برج می آویخت. گیسوانش پیچ و تاب می خورد :معلق ورها.&quot; پسرِ باد &quot; بر گیسوانش می پیچید.هو  می زد و گیسوان راپانزل رقصی  حلقه وارآغاز می‌کرد. پسرِ باد بی‌باک بود. پرشور و عاشق. پرواز رانجوا می کرد. راپانزل بیقرارِ پرواز شد .گیسوانش را به دست باد سپرد.   پسرِ باد از گیسوانش داخل برج تاریکی رفت .تاریکی توهم بود. برج تاریکی فرو ریخت راپانزل خود را به آغوش پسر بادسپرد. در هم پیچیدند، رقصیدند .گرمای راپانزل و بی‌باکی پسر باد نیروی حیات را به زمین برگرداند...** زمین سرد بود .خورشید گرم بود. خورشید گرم عاشق زمین سرد شد.پرتویی به زمین گسیل کرد: گرم ، طلایی و درخشان .از دلِ زمین سرد، گلی روید:  &quot; راپانزل&quot;</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Feb 2021 18:18:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آذر</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-jboq9ltrulhl</link>
                <description>آذر زنی با چشمان آبی بود. ترکیب ِ صورتی منحصر به فرد داشت. شاهکاری بی نظیر بود؛ در نگاه اول به دل می نشست. صورتی زیبا اما غمگین داشت . زیبا بود به  زیبا ییِ زنان هالیوودی.پوست سفیدش دراثر کارکردنهای  طولانی زیر نور آفتاب چین و چروک های زیادی داشت .آذر یک زن روستایی بود. من هرگز لبخند او را ندیده بودم، تا اینکه... ***آذردرآرزوی زاییدنِ پسری برای شوهرش، دخترها زاییده بود.جایی که هر زنی آرزو داشت پسر به دنیا بیاورد! &quot; هفت پسر ویک دختر&quot; افسانه سرزمینِاو بود! در روستای او افتخار زنان به پسر زاییدن بود!زنان با پسرانشان شناخته می شدند . زنانی که پسران بیشتری داشتند خوشبخت تر بودندو زنانی که  پسرانِ موفق تری داشتند سربلند تر‌. هرچند نمی توانستم آذر را درک کنم اما نمی توانستم سرزنشش  هم کنم .آذرهرگز برای شوهرش پسری نزایید.  افسانه برایش معکوس هم نشد.هفت دختر و دریغ از یک پسر.  دخترانش زیبا بودند. درخشش چشمان شان را هرگز از یاد نمی برم. اما آنها یک ایراد داشتند: آنها پسر نبودند و همین یک ایراد کافی بود که لبخند را بر صورت آذر بخشکاند .من لبخند آذررا ندیده بودم ‌.لبخند حتماً چهره زیبایش را زیباتر می کرد. دخترانش هم  لبخند مادر را به یاد نمی آورد ند.تا اینکه.. روزی که اولین نوه اش  پسر شد اولین لبخند برچهره ی  زیبایش تماشایی بود.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Tue, 09 Feb 2021 20:48:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامرئی</title>
                <link>https://virgool.io/@at2310853/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-dfc1albwneml</link>
                <description>نامرئیمیان ِخانواده اش زندگی می کند اما آنها را نمی بیند. نگاه نمی کند.  گرفتار تر از آن است که بایستاد و نگاه کند . خورد و خوراک و لباس و هزار کوفت و زهر مار دیگر ..برای برآورده کردن این همه پول لازم است پول.. اما برآورده کردن نیازهای جسمانی کار دشواری نیست نیازهای عاطفی که کمترین فرصت را برای برآورده کردن آنها  صرف می‌کند، خسته  و سرخورده اش کرده‌اند انرژی او را می‌گیرند مدام کم وکمتر می شود و بی حوصله تر و عصبی تر...***شب به میهمانی دعوت است در میان همه تنهاست . انبوه جمعیت را می‌بیند که همه شادند و در حال نشخوار کردن حرفهای بی سروته. اما چیزهای زیادی نمی شنود. هیچ‌کس گوش نمی کند .همه در حال خوردن و نوشیدن و هدر دادن پول هایی  هستند که تمام روزشان را صرف به دست آوردن آن کرده اند. در بین جمعیت هست ،اما کسی را نمی بیند مثل اینکه کسی هم او را نمی‌بیند .غرقِافکار خود به گوشه ای می خزد و خودش را به یک لیوان نوشیدنی دعوت می‌کند. از کجا سر ازاین میهمانی در آورده بود به خاطر نمی آورد .رقص و پایکوبی و صداهای ناهنجار میهمانان آزارش می داد .کسی را نمی بیند یا کسی او  را نمی بیند. این میهمانی آخرین چیزی بود که این روزها به آن نیاز داشت .متنفر بود از خوش و بش های ظاهری، خنده های تصنعی ،رقص‌های از سر مستی و بی خبری...باید از آنجا خارج می شد. کسی اورا  نمی دید کسی با او کاری نداشت. همه نامرئی بودند . هر کس برای خودش و شاید برای ساعاتی دور شدن از کارهای روز و هیاهوی ذهنی خودش به این جمع پناه آورده بود .همه پر از نیازهای برآورده نشده بودند .همه نامرئی بودند. درونِ مهمانان نامرئی انباشته بود از غرور  ،عقده، خودبزرگ بینی.همه باظاهری خوشبخت و درونی بدبخت خود را به دست این میهمانی سپرده بودند. همه در یک چیز مشترک بودند : سرخورده از نیازهای عاطفیِ برآورده نشده و  با یک نسخه واحد:&quot; میهمانی &quot; اینجا کشانده شده بودند.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 23:01:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امتحانش کن!</title>
                <link>https://virgool.io/Trying/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%B4-%DA%A9%D9%86-pjtny5v2b1z1</link>
                <description>درد ما را در جهان، درمان مبادابی شما مرگ بادا بی شما و جان مبادا بی شما مولانا در غالب غزلیاتش از  &quot;تو &quot;حرف می زند اما در این غزل  از  &quot; شما   &quot;سخن می‌گوید. مخاطب مولانا معشوقی است که همواره همراه دارد ،چه شمس باشد  چه حق .درد فراق است و عشق و هجران. جدا شدن از اصل ،درد ِدشواری است اما مولانا می گوید این درد نمی خواهیم بی شما از بین برودو درمانی اگر دارد شما هستید... راستش برام متفاوت بود و تعجب کردم و مناسب حال این روزهای من هم هست .دردی در ذهن وجسم و جانم هست  که درمان نمی دانم .نیت کرده بودم که آیا این درد تمام می‌شود ؟که مولانا می‌گوید: دردودرمانی اگر هست از اوست. و این دردِ دشوار از آن جهت  که درمان اورا به ارمغان دارد خوش است.کاش  درمان همه دردهای ما اوباشد.ممنون از نازنین جانم ممنون از آقای  محسنی عزیز.کتاب شعاع شمس.   کریم فیضی</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Feb 2021 22:33:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کلمه هایتان متنفرم!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-iphwsorpeau6</link>
                <description>از کلماتتان متنفرم! تنم رالمس نکن انگشتانت خواهد سوخت؛&quot;باکره&quot;  گی ام  به مردی فروخته شد که از زن هیچ نخوانده بود.به&quot; عقدِ &quot; مردی که از مِهر و  &quot; مَهر &quot;هیچ  نداشت..از&quot; تقدس&quot; کلماتتان متنفرم!از  زندگانِ مرده متنفرم که  باکلماتی  &quot; شرعی &quot;به لجن کشیده اند،دخترکی را که قربانی میشود .باکرگی اش را نشان عفتش میخوانند .تنش ‌کشتگاه روحش راکسی نمیداند.. روحش وسعتِ جهلتان است.از کلماتتان متنفرم!ازوِردهای بی پایان و&quot; دعا &quot;های معیوبتان .از خدایانِ مذکرتان والهه های شهوت انگیز.از دستهای آغشته به خون دخترکان .از زِهدانهای سوخته از  فکرهای به تاراج رفته..از زاییدن دخترکانِ کور و لال و باکره خسته ام !باکره میزایم و دریده شدن ناموس ها با  &quot;مردسالاری &quot;تان خشم را درمن  میکارد.از کلمه هاتان  متنفرم! عشق  &quot;حرام&quot;است واشک  جز آب  هدر رفته نیست.تنم  سفره  ی  لاشخورها شدهوروحم سرگردانِ  ماندن ورفتن.جسممم را تقدیم   لاشخورها کرده ام  و روحم را به باد سپرده ام.جهل  از سر وکول مردمانم پایین نمی آید .در افکارشان مار می پرورانند و در دلهاشان شهوت. من از روزی که در  چشمهای مردی  دخترکی سیزده ساله را بالباس عروسِ آغشته به خون  دیدم،لباس عروس نپوشیدم.چه کسی از هزار دختر باکره ای که زاده ام خبر دارد که  بختشان  بالباس سپید سیاه شده است.چه کسی میداند که خون را از چشمها و زِهدان چندین زن  زدوده ام ؟!خون ِمردان در جنگها ریخته میشود و خون زن  در زاییدن .از میان  دوپای خون آلود دخترکان و پسر کان نخستین  نفس هاشان برآمده ودشتانِ  میانِ دوپا   مایه ی سر افکندگی  شان.من از خونی  وحشت دارمکه از آن  به وجود آمده ام و &quot; نجس&quot; نامیده اید.از  زنی وحشت دارم که  زلالِ  چشمانش آغشته به  ترس وتنش آغشته به بختکِ  هوس است.از مردی وحشت دارم که سیر نمی شود. از قانونی میترسم که دخترم را می فروشد .به قانونی که  مرا فروخته است شکایت میکنم و لبخند ِمستانه اش را تاب نمی آورم.به بزرگداشت هیچ زنی نخواهم رفت .هیچ زنی در چشم شما بزرگ نیست .شما همیشه یک سر ازاو بالاترید.از کلماتتانمتنفرم .از  کلماتِ آغشته به خرافه و وِردهای &quot;شرعی &quot;تان.گوشهایتان کر باد که فریادم را جز در رخت خواب نمیخواهید‌.چشمهایتان شورستان که جز هیزی  درآن نمیروید.قلبهایتان سنگستان که تا جایی درآن  مَسکنم میدهید که تر و تازه باشم و  پاسخگوی  هوسهاتان.دستهایتان   بیحاصل که دخترکان را  مُثله میکنید .پاهایتان هرگز  درمسیر مباد که ذکر&quot;  هایتان تظاهر و&quot; تسبیح&quot; هایتان آلوده است.از کلماتتان متنفرم !گورستانی از گوشت و شهوتید.با فکرهای زنگار گرفته یاجدادِ از گور برخاسته تان. دخترانانِ در دشتانستانِخون آلود را &quot;غسل &quot; از گناه نمیدانید و غسلشان میدهید .رگِ &quot;غیرت &quot;تان به &quot;حرام &quot;خوری بادوام و به  زن کشیسست و  فروریخته.مالکِ جسم زنانتان هستید و مالک روحشان نه‌.ما روحهایمان را به باد سپرده ایم و افکارمان را آزاد پرورانده ایم .قفسهای طلاییمان را قفلِ جهل زده اید  وآب ودانه مان می دهید تا پرورده شویم از لقمه های به ذلت آغشته. و اشکهای زلالمان هدر رود.تنم خسته است ؛روحم گمگشته افکارم  زخم آلود . من دربسترِ  خشم  هذیان میگویم وشما دربسترِ عقل .خشمم روز افرون و  نفرتم رشد یافته پاهایم  آشنا به رفتن و قلبم سرشارِآگاهی باد! که  این منم زنی هزار ساله هزار تکه در هزار وادی  افتاده.شمایان و دنیایتان ویران من زیر    خروارها  جهل خفته ام .یا گُر خواهم گرفت یا  خاکسترم را به باد خواهم سپرد.طراوتم  را از یاد برده ام .    از &quot;جهنمی&quot; سوزان   برآمده ام.مرا در  &quot;بهشت&quot;  رها نکنید.من  زندگیِ جاودان نمیخواهم آنجاهم زن بودنم اشتباهفهمیده خواهدشد. &quot;کنیز &quot;کانِ زیباروی و دخترکانِ  &quot; همیشه باکره&quot;،نمیدانم .من دریده شدن   باکرگیم را تاب نیاورده ام .من از باکره گی دوباره می ترسم. من ازخون میترسم ..من رد خون را  شرم  داشته ام .من هدر رفته ام.از کلماتتان متنفرم!مرا آسوده به دنیای مردگان بسپارید .زندگان آزارم میدهند .تنم لطیف وروحم لطیف و فکرم زیبا زمختی شماو وافکارتان را تاب نمیاورم.تنم را به دریا بسپارید.از خاک شدن خسته ام. از زاییده شدن .از زاییدن .از خون.خسته ام  خوابی کوتاه و مرگی طولانی  می خواهم...</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jan 2021 13:03:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>