<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نجوای مرگ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ata17a</link>
        <description>آخرین صدا همیشه نجوای مرگه...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 14:47:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4529865/avatar/xjKY8y.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نجوای مرگ</title>
            <link>https://virgool.io/@ata17a</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وصیت نامه ( پارت 3)</title>
                <link>https://virgool.io/@ata17a/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-3-pgfrzw7amlwe</link>
                <description>این یک داستان دنباله دار است نه یک مجله سلامت روانسلاح اون درباره من خاطرات بود، ولی نه هر خاطره‌ای؛ فقط خاطرات بد. و اون از اون‌ها مثل یک نفرین استفاده می‌کرد تا من رو به کنترل خودش در بیاره. شاید سوال براتون پیش بیاد حالا اون خاطره‌ای که به من نشون داد تا من ناپدریم رو بکشم چی بوده؟اون منو برد به ۷ سالگیم؛ جایی که بوی خونِ تازه خودم با خاک نمناکِ انباری، بوی مانندِ خاک باران‌خورده می‌داد. جایی که ناپدریم دور از چشم مادرم می‌خواست منو بکشه. گاهی فکر می‌کنم نکنه اونم یه «مَنِ من» داشته؟ آخه همیشه باهام مهربون بود، اون همیشه از من محافظت می‌کرد؛ ولی این بار داشت منو زنده زنده دفن می‌کرد و «مَنِ من» هم اون رو همین‌جوری کشت، همین‌جوری.موقعی که داشت روی من خاک می‌ریخت، احساس می‌کردم توی گوشم این نفرین داد می‌زد: «تلافی می‌کنیم! تلافی می‌کنیم!» شانس آوردم که مادرم رسید، وگرنه معلوم نبود چی می‌شد. ولی گاهی فکر می‌کنم اگه اون روز می‌مردم بهتر بود؛ بهتر بود از اینکه یه روز بدترین خاطره من رو نشونم بده تا من مادرمو، یعنی وجود خودم رو بکشم.خیلی عجیبه آدم وجود خودش رو بکشه، مگه چیزی ازش باقی می‌مونه؟ نه اون خاطره، نه... بعضی اوقات شبا اون خاطره رو می‌بینم، خیلی واقعی به نظر می‌رسه. هر بار توی گوشم فریاد می‌زد: «دیدی داریم تلافی می‌کنیم؟ دیدی؟ همیشه آخرین صدا نجوای مرگه...»</description>
                <category>نجوای مرگ</category>
                <author>نجوای مرگ</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 12:56:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصیت نامه( پارت 2)</title>
                <link>https://virgool.io/@ata17a/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-2-ofkpyvbh8y9v</link>
                <description> این یک داستان است نه یک مجله سلامت روان.قیافه اصلی‌اش عجیب بود؛ از تمامِ خاطرات من بود انگار. اون تمامِ گذشته من بود... تمامِ گذشته خودِ من. خیلی عجیب بود، حس عجیبی بود. انگار اون بود... می‌تونست منو کنترل کنه. انگار من بنده بودم و اون، شیطان!اولین باری که سعی کردم جلوش رو بگیرم، اتفاقات بدی افتاد. مجبورم کرد زنده زنده ناپدری‌مو توی خونه دفن کنم. مادرم داد می‌زد، خواهرم جیغ می‌زد؛ ولی با اینکه من ۱۶ سال داشتم، ولی اون منو کنترل می‌کرد. توی صورتش مشت زدم، ولی خودم آسیب می‌دیدم، اون هیچیش نمی‌شد!منو مجبور کرد خواهر و مادرمو زندانی کنم. برام قوانینی گذاشت؛ گفت: «اگه برم بیرون یا کمک بخوام، مجبورم می‌کنه مادرم رو بکشم و بعد خواهرمو از پشت‌بوم پرت کنم پایین.» گفت از این به بعد برای اونم... تمومِ وجودم.اولین کاری که کرد، برای اینکه همیشه یادش باشم، مجبورم کرد نصف صورتمو بسوزونم. کم‌کم داشت دیوونم می‌کرد. سعی کردم خودمو خلاص کنم ولی خب... اون موقع بچه بودم، فکر می‌کردم راهی هست. حداقل راهی هست من فرمانده اون باشم، نه اون! ولی اون بدتر می‌کرد؛ از ترسِ من تغذیه می‌کرد.دومین باری که اون قیافه نحسشو دیدم، خیلی فرق داشت. اصلاً شبیه اون آدم دربه‌داغونِ دیگه نبود... واقعاً انگار داشت از ترس من تغذیه می‌کرد.مجبورم می‌کرد روی دستم با تیغ بنویسم: «آخرین صدا همیشه نجوای مرگه...»</description>
                <category>نجوای مرگ</category>
                <author>نجوای مرگ</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 13:52:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصیت نامه:</title>
                <link>https://virgool.io/@ata17a/%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-jvkbebuenen3</link>
                <description>این یک داستان دنباله دار است نه یک مجله سلام رواندیگه از خودمم بدم میاد. بعد از ۲۴ سال و ۱۱ ماه و ۱۳ روز تنها بودن توی خونه... آه، آه که امروز ۱۳-ِ؛ من از ۱۳ به عنوان ۱۲ به‌علاوه‌ی ۱ یاد می‌کنم. از این‌ها بگذریم؛ من می‌خوام در تاریخ ۳۱ دسامبر ۲۰۱۴ خودم رو بکشم و این وصیت‌نامه‌ی منه. من ۲۵ سال دارم و الان ۲۴ سال، ۱۱ ماه و ۱۳ روزه از خونه بیرون نرفتم؛ و سواد ندارم، برای همین دارم صدام رو ضبط می‌کنم. اینجا خیلی تاریکه و صورتِ من، اون رو تاریک‌تر می‌کنه. امیدوارم بتونم دوباره به دنیا بیام تا نامردی‌ها رو تلافی کنم؛ نامردی‌های اون‌هایی که به خودشون هم نامردی شده بود. مثل یه چرخ می‌مونه: چرخِ ناامیدی، نامردی و مرگ. الان ساعت ۲۱:۳۴:۱۲ ثانیه‌ هست و... الان یه ثانیه گذشت. همین‌قدر ساده من پیر شدم؛ با اینکه ۲۵ سال دارم، ولی خیلی پیر شدم.بهتره از ویژگی‌های ظاهریم بگم، چون وقتی جنازه رو پیدا کنید (که فکر نکنم بتونید، چون سوختم)، پس من... خیلی رنگِ پوستم سیاهه. مادرم می‌گفت بدون عینک خیلی زیباترم. همیشه با کلاهی که جلوی دهنم رو می‌گیره هستم. اگه اومدین توی خونه، لطفاً به جنازه‌ی مادرم و خواهرم و پدرم کاری نداشته باشید. من اون‌ها رو نکشتم... یعنی «من» نکشتم، ولی «مَنِ من» اون‌ها رو کشته و من امروز می‌خوام «اون» رو بکشم. همش داره ازم خواهش می‌کنه؛ نه، می‌گه: «می‌تونیم با هم دنیا رو از نامردی‌ها تلافی کنیم»، ولی خودِ اون یه نامردیه. پس الان به آرزوم می‌رسم: صدایی که دوست دارم رو بشنوم... یعنی آخرین صدا، نجوای مرگه...ولی باید قبلش اون عوضی رو معرفی کنم؛ همون نامردی رو... همونی که کلِ خانوادم، تمومِ وجودم رو کشت. همونایی که به‌خاطرِ خودِ من، اینجا حبسم کردن و بهم غذا نمی‌دادن... بهم... ولی مهم نیست، چون اون‌ها خانوادمن، وجودمن؛ یعنی در واقع بودن. اولین باری که این نامردی خودش رو نشون داد، ۱۲ جولای، توی ۱۱ سالگی و ۱۸ روزگی خودش رو نشون داد؛ وقتی که اون خواهرم رو زد، خیلی بد زد. و وقتی حالِ خواهرم خیلی بد بود، من شروع کردم به زدنِ اون نامردی؛ انقدر زدم تا از حال رفت و منم از حال رفتم.مادرم می‌دونست؛ برای همین ۱۱ سال و ۱۸ روز قبل، یعنی همون روزِ تولدم، من رو حبس کرد. چون پدرم هم یه «مَنِ من» داشت و همون باعثِ مرگش شد؛ البته «اون» کشتش، همه می‌گفتن خودکشی کرده. به همین دلیل مادرم دوباره ازدواج کرد. اون مثلِ پدرم بود، واقعاً مثلِ پدرم بود و همه‌جوره پام بود؛ به همین دلیل، اون اولین قربانی بود که آخرای وصیت بهش می‌رسم. دومی باری که خودش رو نشون داد، من قیافه‌شو دیدم. خیلی تاریک بود، مثلِ من عینکی بود؛ یعنی خودِ من بود، هیچ فرقی نداشت. حتی داشت باورم می‌شد شاید اصلاً «مَنِ منی» وجود نداره، تا موقعی که قیافه‌ی اصلی خودش رو نشون داد... با اون تیکه‌کلامِ همیشگیش و خوبش (یعنی تنها چیزِ خوبش همین بود): «آخرین صدا همیشه نجوای مرگه...»</description>
                <category>نجوای مرگ</category>
                <author>نجوای مرگ</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 12:29:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>