<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عطا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ata19</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:50:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>عطا</title>
            <link>https://virgool.io/@ata19</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرد باش و بمیر.</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D9%88-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1-ktkac6154lno</link>
                <description>یه زمانی بود که وقتی فیلم نگاه میکردم خودم و جای قهرمان داستان میدیدم. مشکلات و سختی هاش و احساس میکردم. آخر فیلم هم وقتی قهرمان به چیزی که میخواست میرسید گریه میکردم چون میدونستم این روز برای من هم اتفاق میافته. روزی میرسه که منم به چیزی که میخوام برسم. با ترسم هام روبرو شم و شکستشون بدم. بعد از مدت ها الان نشستم فیلم نگاه کردم. ولی اینبار اون حس ها دیگه وجود نداشتن. همه سختی ها و تحقیر هایی که قهرمان فیلم باهاشون روبرو میشد رو حس میکردم. اما آخر فیلم برام غیر قابل باور بود. این که قهرمان بعد از کلی مصیبت به خواسته اش رسید. سربلند بود. مسخره ست. حس میکردم داره به شعورم توهین میشه. نه. اینجا هیچکس به خواسته هاش نمیرسه. مهم نیست چقدر تحقیر شدی. مهم نیست شبا کجا میخوابی. مهم نیست چقدر زندگیت داغون. آخر فیلم من هیچکس به چیزی که میخواد نمیرسه. باید با همون غم و اندوه ادامه بدی. هیچ چیز قرار نیست بهتر شه. اینجا قهرمانانه ترین کاری که میشه انجام داد اینکه بمیری. از شرم. از گرسنگی. از خستگی. بمیری. از استیصال بمیری. آخر فیلم من هیج اتفاق خوبی نمیافته. اتفاق های خوب اینجا جایی ندارن. خوب، فقط مال فیلم های خارجی. اینجا بهترین اتفاق مرگ. چون دیگه نیستی که بخوای تحقیر بشی. دیگه نیستی که بخوای گرسنه بخوابی. تو مردی. این بهترین پایان واسه قهرمان ما توی این فیلم. هیچ اتفاق خوبی نمیتونه آرامشی که مرگ به تو میده رو بهت بده. هیچ فیلمی دیگه واقعی نیست. زندگی واقعی ترین چیزی هست که تجربه اش میکنی. کاس فیلم های خوب رو برای ماها اینور دنیا قدغن کنن. فیلم هایی که توش اتفاق های خوب میافته و با امید تموم میشه باید ممنوع بشه. نباید بزارن ما این فیلم ها  رو نگاه کنیم. هرکس رو دیدین میخنده یا امید داره بکشین. با یه گلوله. این لطف و بهش بکنین. اجازه ندین الکی امیدوار باشه. راحتش کنین. اینجا هیچ اتفاق خوبی جز مرگ نیست. ای مردم بمیرین. کجای داستان ما قراره بشه؟ توی کدم فصل؟ کدوم قسمت؟ کی؟؟ چطوری؟؟ با کدوم توان؟؟ بیاین بمیریم مردم. اینجا هیچ اتفاق قشنگی انتظار مارو نمیکشه. من خستم. از خودم. از همه. از این فیلم هایی که میخوان به ما امید بدن. از اینکه هیچی ندام. از اینکه زنده ام. نمیتونم روی پاهام وایسم. کاش یه نفر من و خلاص کن. از همه اشتباهاتم خسته ام. از وجودم. از اینکه هستم خسته ام. اینجا هیچ اتفاق خوبی نیست. تا بوده زندگی من همین بوده. نمیخوام کسی رو ببینم نمیخوام با کسی حرف بزنم. همینجا خودم و میریزم بیرون. الانم پامیشم عصر جمعه برم قدم بزنم. از اینکه هیچکس هیچجا انتظارم و نمیکشه بدم میاد. انگار هیچ جایی ندارم. خیلی دوست داشتم اونقدر تلاش میکردم که میمردم. اما حتی چیزی برای تلاش کردن هم ندارم. توی بازی هستم که وجودی نداره. در تلاش برای بدست آوردن چیزی که از اولش هم مال من نبوده. میخوام دور شم. از اینجا. از کسی که هستم. از کسایی که دور و برم هستن. میخوام غصه هام و فراموش کنم. هیچی نمیخوام، فقط میخوام زندگی کنم. زندگی طلسمی بود که خدا من و بهش مبتلا کرد. در ادامه دادن هیچ افتخاری نیست وقتی میدونی ته این مسیر هیچ نوری نیست. ترجیح میدم بمیرم. نمیخوام بیشتر از این تحقیر شم. اگر قرار نیست خودم باشم، ترجیح میدم نباشم. هیچ فیلمی هیچ جای دنیا، داستان ما رو نگفت. هیچ بازیگری حاضر نشد جای ما زندگی کن. هیچ کارگردانی دوست نداشت صدای مارو بشنوه. ما اینجا تنهاییم. تنها دوست ما مرگ و حقارت ه. من نمیخوام جزوی از این زندگی باشم. هرچقدر مینویسم که بتونم آخرش و جور دیگه ای تموم کنم نمیشه. من خسته ام. از غم خودم. از غم اطرافیانم. از اینکه برای هرچیزی دیر شده. این غم در ما تنیده شده. ما شاید با این غم به دنیا نیومده باشیم. اما بنظرم با این غم از دنیا میریم. اینجا خدایی نیست که دلش برای من و شما بسوزه. شاید فردا روز بهتری باشه. ولی من دیگه آمادگیش و ندارم. نمیدونم وقتی یه روز خوب بیاد، باید چیکار کنم. من بلد نیستم. من یادم رفته خوشحال بودن. یادم رفته زندگی کردن. یادم رفته امید داشتن. این چیزها فقط توی فیلم ها اتفاق میافته. اینجا آدم ها خودخواسته میمیرن. چون راه دیگه ای نیست. برای مرده ها کف بزنین. اونا از همه ما زنده تر بودند که تن به این حقارت ندادن. من هیچ آینده ای برای خودم نمیبینم. یک مرده عمودی &quot;عطا&quot;</description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 21:22:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه رویاهایی که برای فردای این سرزمین داریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-asbdvu1ek12z</link>
                <description>سلام عزیزای دل. هنوز زنده هستین دیگه به امید خدا؟ میدونم که همه چیز خیلی وحشتناک. من هنوز ویدیوهایی که از سردخونه ها یا حیاط بیمارستان بیرون اومده رو ندیدم. ولی با هرکی که دیده صحبت میکنم بعد از دیدن این ویدیوها به شدت به هم ریخته و به قول معروف قبله اش و گم کرده. هیچ کس باورش نمیشه. همه بی حس هستیم. حتی بی حسی هم باز یه حسی داره، ما الان اونم نداریم. در یک شرایط اصفناک که هیچ چیز مشخصی توی هیچ لحظه ای وجود نداره. اونقدر همه چیز به هم ریختست که هر عملی در هر شرایطی همزمان همونقدر که منطقی و لازم به نظر میاد همونقدر هم بی منطق و عبث بنظر میاد.هرچقدر سعی میکنی با برنامه باشی و از روزهات به خوبی استفاده کنی بازم بعد از یکی دو روز میبینی که تا وقتی شرایط تغییر نکن همه این کارها چیزی بیشتر از سرگرم کردن خودت نیست.ولی بازم ناامید نشین. خودتون و با چیزای خوب سرگرم کنین. نمیدونم چی ولی امیدتون و از دست ندین. ما باید فردا رو ببینیم و سرقبر بعضی ها برقصیم. خودتون رو برای روزهای خوب حاضر کنین. رویا پردازی کنین با خودتون. بت ها و افکار غلطی که طی این چهل و چند سال توی مغزمون کردن و پیدا کنین و بندازینشون بیرون. به این فکر کنین که چرا اینجوری شد و چیکار میشه کرد که دیگه در آینده ایجوری نشه!همه چیز برمیگرده به خود ما و اینکه چقدر آگاهی نسبت به مسایل مختلفی که دور و برمون اتفاق میافته داریم. بهونه گرفتن و تکرار حرف های تکراری که مغزمون و باهاش پر کردن دیگه هیچ فایده ای نداره. دوران این حرف ها و طرز فکرها گذشته. نباید دیگه به روتین های قبلی برگشت. باید تغییر رو پذرفت و به این اندیشید که برای بهتر شدن شرایط از دست هرکدوممون چه کاری برمیاد. چون چه باورمون بشه چه نشه آینده این مملکت و سرزمین به من و شما بستگی داره. هرچقدر ما بیشتر خودمون و قدرتمون رو باور کنیم تغییر هم سریعتر جریان پیدا میکن.ما شاید ژاپن نشیم ولی من بهتون قول میدم ایران میشیم.امید رو از قلب هاتون دور نکنین.همیشه دوست شما، عطا</description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 12:03:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک بازی سخت و ناعادلانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-x5bdibjvcbbw</link>
                <description>تهمتن و گاو سپیدروزمون رو با خبرهای بد یا حس بد شروع میکنیم. این پروسه برامون عادت شده. هوا به شدت سرده. اینترنت هنوزم قطع. به هزاران هزار فکری که توی سرم هست نگاه میکنم، هیچکدوم make sense نمیکنن. با عقل جور درنمیان. وقتی با خواهرم صحبت میکنم بهم میریزم. وقتی به این فکر میکنم که توی چه شرایط سختی هست و هر روز چه تصمیم های سختی باید بگیره. به اینکه منم اینجا مثل یه تیکه گوشت بی مصرف موندم و کاری از دستم برنمیاد. به مادرم فکر میکنم که پیر شده ولی هنوزم نگران بچه هاش. کاش این سرمای زمستون زودتر تموم بشه. کاش اینترنت وصل شه تا بتونم با خواهرم صحبت کنم. کاش یه مقدار پول داشتم و میدادمش به خواهرم. کاش بشه که قبل از اینکه خیلی دیر بشه یه ماشین خوب بخرم و مادرم و سوار کنم. اینا بیشتر اون فکرهایی هستن که مدام توی سرم میان و من راه حل مشخصی براشون ندارم. نباید هیچ چیز برات مهم باشه. نباید بزاری چیزی کسی یا حرفی تو رو از کاری که میخوای بکنی منصرف کن. همه اینا یه بازیه. بقیه هم بازیکن های این بازی ان. باید یه اتفاقی بیافته. نمیخوام بیشتر از دو ماه به این بازی ادامه بدم. باید یه اتفاقی بیافته باید این چرخ دوباره به حرکت بیافته. باید همه چیز برات جدی و مهم باشه و از کنار هیچ چیز سرسری رد نشی. هنوز خیلی چیزها هست که باید یاد گرفت. دوستان زنده بمونین. ما باید فردا رو ببینیمدوست شما، عطا</description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 11:01:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلاخره که درست میشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-vjfgzdtk1ivk</link>
                <description>الان میفهمم که چقدر مسایل ساده جذاب تر هستند. مثل جریان کار پیدا کردن یا نکردن یه جوون. این داستان ها در عین سادگی جداب هستند چون کسی هم که همچین نوشته ای رو میخونه یه جوون دیگه ست که توی وضعیت مشابهی قرار داره. بهش میگن &quot;درد مشترک&quot;. ما خیلی از این درد های مشترک داریم که بدون اینکه بدونیم مارو به هم متصل کردن. شرم های مشترک. عقده های مشترک. آرزوهای بر باد رفته مشترک...به هرجال ما هنوز اینجاییم و یه ته سوی اومدی نسبت به آینده داریم. هر کدوم به نوعی داریم روزها رو یکی پس از دیگری سپری میکنیم به امید اینکه فرجی بشه. به امید اینکه زندگی به این کشور و به این شهر و به دل این مردم برگرده. هر کدوم یه جوری خودمون و سرگرم یا بی حس میکنیم. خیلی هامون دنبال چیز خاصی نیستیم. فقط به صورت غم انگیزی در سکوت روزها رو سپری میکنیم. روزهایی که قرار بود بهترین روزهای زندگی ما باشند. جوانی. این داستان خیلی از ماست. این داستان یک ملت.منم یکی از شما. یکی که نمیدون باید چیکار کن. نمیدون باید بیشتر خودش و بی حس کن یا بلند شه و فریاد بکشه, بدون اینکه به نتیجه اش فکر کن. فکر نکنم آینده گان به خاطر این روزگار به نیکی از ما یاد کنن. به هرحال ما مردمانی هستیم که توی مشکلات و دغدغه هایی که ربطی به زندگی ما ندارند داریم غرق میشیم.امیدوار باشین دوستان. من اینارو مینویسم تا باور کنیم که تنها نیستیم ولی به هر حال باید امیدوار بود و زنده موند. من میخوام فردا رو ببینم. برای کار به فامیلمون زنگ زدم. اونم کار دیگه ای بهم پیشنهاد داد. قرار شد بعدا بازم صحبت کنیم. الان کلا ته کارتم 300 هزارتومن پول دارم. تا وقتی که یه منبع درآمد جدید پیدا کنم این تمام پولی هست که دارم و اصلا هم مایل نیستم از کسی پول قرض کنم. مجبور بشم از وسایلام یه چیزی میفروشم ولی نمیخوام از کسی قرض بگیرم. میخوام خودم حتی توی این وضع به داد خودم برسم و هرکاری که لازم هست و از دستم برمیاد رو انجام بدم.نمیخوام افسرده , مضطرب یا ناامید بشم. این زندگی من و منم مسيولش هستم. پدرم با دست خالی بدون اینکه یه قرون از پدرش یا کس دیگه ای کمک بگیره این زندگی رو برای من و خانواده ام ساخت. منم باید بتونم همچین کاری بکنم.دوست شما،عطا.</description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 09:47:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر ادامه دادن.</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-q5lng1s9bznz</link>
                <description>چند روز هست که دارم دنبال کار میگردم. الان میخوام زنگ بزنم به یکی از فامیلامون و ازش بخوام برم پیششون و شروع به کار کنم. اونا کارگاه دارن و دستگاه تولید میکنن. راهش دوره ولی هرچی باشه بهتر از هیچی هست. واقعیت اینه که خجالت میکشم بهش زنگ بزنم. این فامیلمون قبلا به صورت غیرمستقیم بهم پیشنهاد داده بود که برم پیششون کار کنم ولی من توجه نکرده بودم. این قسمتش خجالت داره. چون وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم که چقدر بی جهت بچگانه رفتار کردم. البته فکر کنم درک کن. الان باید گوشی رو بردارم و زنگ بزنم ولی هنوز دارم معطل میکنم. امروز زنگ میزنم بهش. قول میدم. چیز خاصی که اتفاق نمیافته نهایتش میگه نه فعلا کسی رو نمیخوایم. اگر لازم شد بهت میگم و منم میتونم برم سراغ کارهای دیکه. همین. در همین حالت و زبان هم میخونم و درس میدم. یه مقدار پول جمع میشه و شاید سال بعد بشه باهاش یه کارایی کرد. دوست شما که میخواد ادامه بده و یکجا نمونه, عطا</description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 11:24:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Is this the life we dreamed of</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/is-this-the-life-we-dreamed-of-vonaktyducjc</link>
                <description>F*ck the AyatollahToday marke&#039;s the one week since the last time we had free internet in Iran. Like everyone else, a huge part of my life and career is dependent on world wide web. I am an English teacher and Marketer for God&#039;s sake. For the past week I tried my best not collapes in depression or severe anxiety. I just keept telling myself, There is nothing I can do other than going for a walk and keep faith in what is happening. Many people had died in the last week, including my oldest cousin in Tehran. She died with a metal bullet or as they like to call it, &quot;Fast Flying object&quot;. Entering her body from back and finding it&#039;s way through a 50 year old women who had to die normaly many years later among her family. None of us never immagined living a life like this 10 years ago. I was looking for a new job, because my teaching job can not cover a simple life anymore. I also have free time in the morning which I like to fill with a meaningful job. like a barista or learning how to veld which I believe it can be usefull in the future. I just want to work with my hands. I don&#039;t enjoy sitting behind a computer for the whole day and try to answer nonsense questions. I would love to build meaning and connection with people. I am just looking for new things to experience so I can feel better and not feel overwhelmed or disappointed all the time. I am going to look for a job and find one that suits me. I like to work in a resturant or a repair shop where I can reapir something without feeling nervous. Working in a metal factory which is owned by my cousine&#039;s husband is my last choice since they are my family and relatives and I don&#039;t like to ask them for help, but I will call them if I couldn&#039;t find an other job.I also called some English teaching institues, and I have to say they pay with penny. It is not logical to waste your time in English classes trying to make money. I need something real. let&#039;s hope that the situation we are experiencing right now will come to end very soon. I am sorry for my not so perfect English. I just didn&#039;t felt like qwriting in Farsi. There is not much important stuff here. believe me, you didn&#039;t missed anything if you can&#039;t or don&#039;t want to read this. Just take care of yourself and your family. One day we will live like normal people in our own homeland, and that day is not far away. Your friend, Ata.  </description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 12:34:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خونتون و رنگ کن</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%86-mo1etmqu2sua</link>
                <description>بلی. برمیگردیم به هویت و ماموریتی که در حال پیش بردش هستیم. این وسط یه لغزش کوچیک داشتم. چند روز دوباره پشت سر هم گل کشیدم. الان دوباره برگشتم به ترک و باشگاهم شروع کردم و نمیخوام دیگه سمت دود برم. میخوام روی خودم و برنامه هام کار کنم. یه اتفاق جالبی هم که این مدت افتاد یکی از همکارها پیشنهاد یه کاری رو بهم داد و منم یه 15 روز اینا رفتم ببینم کارش چیه و قسمت جالبش این بود که از همون روز اول من اون کار و بهتر از خود ایشون انجام میدادم. ( اتفاقی که خیلی جاهای دیگه و توی موقعیت هعای دیگه هم رخ داده. ) یعنی بخوام راحت صحبت کنم از هر انگشتم یه هنر میباره. فقط مسئله این بود که خودم و باور نداشتم که اونم داریم روش کار میکنیم. انشالله هر روز با خبرهای خوب میام پیشتون و میگم توی چه مرحله ای هستم. ps: میخوام برای اولین کار در خونمون رو رنگ کنم. پهمیشه دوست شما عطا</description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 13:07:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساخت یک هویت جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-w4jjwnlry9gv</link>
                <description>هویت جدیدسلام دوستان, من توی روز ششم ترک سیگار و گل هستم. اصلا هم سخت نیست. سختیش اونجاست که باید گذشته رو فراموش کنی و برای خودت یک هویت جدید بسازی. هویت قبلی من خیلی وابسته به گل و اعتیادم بود. حتی دوستان و روابطم رو هم تحت تاثیر قرار داده بود. در سال گذشته و حتی امسال بارها تصمیم به ترک گرفتم ولی هربار بعد از یه مدت کوتاه بهاته ای پیدا میکردم و دوباره شروع به مصرف میکردم. اینبار فعلا تا اینجا خوب پیش رفتم و جلوی تمام بهانه هام ایستاده ام. واقعیت اینه که از لحاظ استرس و اظطراب و فکرهای منفی هم خیلی بهتر شدم. صبح ها بهتر از خواب بیدار میشم. ولی چون فعلا شب ها خوابم نمیبره دیر میخوابم و یکم دیرتر از معمول بیدار میشم. اشتهام خیلی بهم خورده و وزن کم کردم اما میدونم که به مرور بهتر میشم. فعلا در شهر پدری خودم هستم. تنها زندگی میکنم. شغل درست و حسابی ندارم اما دارم سعی میکنم از مهارت هام استفاده کنم و خودم و به چالش بکشم. خیلی زیاد به &quot;پول&quot; فکر میکنم و همین مسئله باعث میشه نتونم تصمیم درست رو برای آینده شغلیم و اینکه کدوم مسیر رو میخولم طی کنم بگیرم. از طرفی به عکاسی و تصویر علاقه دارم, از طرف دیگه سطح زبان انگلیسیم خوب هست و میتونم تدریس کنم. (از سال پیش دارم برای آیلتس میخونم) از طرفی هم دوست دارم یک شغل برای خودم استارت بزنم. یک شغل واقعی. همه اینا برای خودشون یک مسیر جداست و من یه جورایی هر روز دارم سعی میکنم همه اینارو با هم پیش ببرم که مشخصا بسیار فرسایشی هست. اگر قرار باشه همه رو با هم قاطی کنم و از دلش یه چیز بیرون بیارم اون YouTube هست. یک سال هست که دارم تلاش میکنم خودم رو به مرحله ای از ثبات برسونم تا بتونم YouTube رو شروع کنم. اوایل امسال بود که تصمیم گرفتم زیرزمین خونمون رو تبدیل به یک استدیو کوچیک و جمع و جور کنم و اون چیزایی که خودم دوست دارم و بسازم, که جنگ شد, و بعدشم جنگ تموم شد و من خیلی بهم ریختم. مجبور شدم دوباره برگردم تهران و دوباره شروع کنم به کار با ماشین. این وسط چون شرایط مارکت هم نامشخص بود تصمیم گرفتم فعلا دست نگه دارم و استدیو رو استارت نزنم و به جاش توی یه مجموعه یا شرکت شروع به کار کنم. توی همین روال بودم و هر روز بعد کار با ماشین برای آگهی های مختلف رزومه میفرستادم که یکی از دوستانم پیشنهاد یک پروژه کاری رو بهم داد و منم از خدا خواسته قبول کردم. تجربه خوبی بود ولی فقط دو هفته طول کشید و بعدش من باید برمیگشتم به روال سابق. اما همون دو هفته خیلی چیزا بهم یاد داد. فهمیدم که من خیلی خیلی توانایی و مهارت دارم و این خودم هستم که خودم و دست کم گرفتم. فهمیدم که باید ریسک کنم و بپرم توی دل ماجرا حتی وقتی که احساس میکنم آمادگیش و ندارم. همونجا بود که دیدم چقدر راحت میتونم داستان خودم و تبدیل به یک محتوای جذاب کنم. نه برای اینکه فالور بگیرم, بلکه برای اینکه بتونم خودم رو از شرایطی که توش هستم بکشم بیرون. باورم نسبت به خودم رو تغییر بدم و بهانه ای داشته باشم تا توی مسیر جدید استمرار داشته باشم. الان توی همین مسیر هستم. تونستم دوتا مشتری برای کار تولید محتوا بگیرم. اما باید بگم کار کردن باهاشون خیلی سخته چون چیزی که از من میخوان اصلا باب میلم نیست. من YouTube رو با یه ویدیو ساده شروع کردم و به خودم قول دادم قبل از هر چیزی باید هر روز به مدت یک ماه, یک ویدیو آپلود کنم. فقط برای اینکه بتونم عادت جدید رو شکل بدم و از کمال گرایی فاصله بگیرم. حتی اگر چیزی هم برای گفتن نداشته باشم میشینم جلوی دوربین و دکمه رکورد رو میزنم و همونم آپلود میکنم. از طرف دیگه تصمیم گرفتم زبان استانبولی رو یاد بگیرم و برم ترکیه. احساس میکنم به تغییر مکان و شرایط نیاز دارم. هربار که برمیگردم به این شهر خاطرات و عادت های گذشته میان سراغم و من بازم میشم اون آدم قدیمی که میخوام ترکش کنم. ولی توی مکان جدید هیچ نشانه ای از گذشته ام نیست. میتونم عادت ها و هویت جدیدی بسازم. از طرفی هم توی ترکیه حس زنده بودن داشتم. احساس میکنم اونجا آدم ها هنوز دارن زندگی میکنن و لبشون میخنده. چیزی که متاسفانه توی کشور خودمون خیلی سخت میشه دید. انگار زیر تلی از خاکستر زنده زنده دفن شده باشیم. در هر صورت من سال پیش تجربه زندگی توی یک شهر جدید رو داشتم و حالا میخوام بازم خودم و به چالش بکشم و توی یه کشور جدید زندگی کنم. میدونم که مهارت های لازم برای انجام این کارم دارم. فقط باید ثابت قدم باشم و عقب نکشم. اجازه ندم ذهنم افکار منفی بسازه یا بهم بگه اگه نشه چی؟! میشه و من میتونم. باید کارهام و هر روز با برنامه انجام بدم. بدون اینکه نگران نتیجه باشم. من میتونم. چرا؟ چون دیدم خیلی ها رو که خیلی خیلی کمتر از من مهارت داشتن ولی چون سخت تلاش میکردن و نترسیدن, تونستن به اهدافشون برسند.نباید عقب بکشم. نباید اجازه بدم ترس و شک در من رخنه کنه. هر روز باید با افکار منفیم مبارزه کنم و برای بهتر شدن قدم بردارم. حتی کوچکترین قدم ها. دوستان, من اینارو مینویسم چون خودم نیاز دارم بشنومشون. چون نیاز دارم ذهنم و خالی کنم. چون برای اینکه بتونم خلاق باشم نیاز دارم تا افکارم و با دیگران به اشتراک بزارم. کاری که خیلی وقت هست انجامش ندادم. چون درگیر اعتیاد و ترس بودم. چون میخواستم تصویر کامل و بی نقصی از خودم ارائه بدم در حالی که از دورن فرو ریخته بودم.  در طول این مدت هر روز بیشتر و بیشتر توی خودم فرو میرفتم و از خودم متنفر میشدم. خودم و گم کردم و دیگه نمیتونستم به خودم اعتماد کنم. منی که هر روز و هر لحظه عکاسی میکردم جرات به اشتراک گذاشتن عکس هام که به نوعی حرف های دل خودم بود رو از دست دادم. حالا باید دوباره از نو بسازم. باید کاری کنم که بتونم دوباره به خودم اعتماد داشته باشم. خودم و دوست داشته باشم و برای خودم تلاش کنم. نمیخوام دیگه با خودم بدرفتاری کنم. میخوام کاری رو انجام بدم که احساس میکنم شایسته اش هستم. با این حرف ها در تلاش هستم تا بتونم زخم های خودم رو التیام بدم و شاید بتونم به دیگران هم جرات زندگی بدم. همیشه دوست شماعطا</description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 15:47:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌پولی و شجاعتِ زندگی کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-jyjzfiykksbt</link>
                <description>GPT generatedبی پولی یه حس سبکی داره که اگر بهش عادت کنی و ازش نترسی خیلی خیلی بهتر از استرس و اظطراب بی پولی. مقایسه مدام خودمون با دیگران ما رو وارد بازی میکنی که آخرش هیچ برنده ای نداره.  جمع کردن سرمایه و خونه و ماشین فقط چون دیگران هم دارن این کارو میکنن, تبدیل کردن زندگی به یک مسابقه پوچه. سرمایه اصلی ما تجربه ها و لحظه هایی هستن که با شجاعت و بدون نگرانی زندگیشون کردیم. میدونیم که زندگی توی شرایطی که نیاز های اولیه هم به سختی تامین میشن, سخت و پر از استرس و مدام این حس و در ما ایجاد میکن که باید بیشتر پس انداز کنیم چون نمیخوایم آینده نامطمئنی داشته باشیم. ولی گاهی اونقدر درگیر این ماجرا میشیم که تبدیل میشه به سبک زندگیمون. یه روز به خودمون میایم و میبینیم همه افتخاری که نصیبمون شده خونه داشتن و ماشین خریدن. تجربه دیگه ای از زندگی نداشتیم. وای از اون روزی که اون خونه, حس خونه رو برامون نداشته باشه. مال ماست ولی انگار توی خونه کس دیگه ای به زور داریم زندگی میکنیم. کاش زندگی توی این کشور اینقدر پیچیده نبود تا میشد کمی راحت تر زندگی رو تجربه کرد. به هرحال تا لحظه ای که نیازهای اولیه موت تامین نشده, رفتار ما خیلی شبیه به حیوانات خواهد بود. چون دنبال امنیتیم. گاهی این شرایط استرس زا اونقدر طولانی میشه که کسر بزرگی از زندگیمون رو میگیره. همه این حرف ها فقط برای این بود که بگم یادمون نره زندگی کنیم. </description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 10:49:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری که انتظارش و نداشتم.</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%88-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-c53anx89jam0</link>
                <description>سلام. توی این سه ماه که از آخرین نوشته ام میگذره اتفاقات زیادی افتاده. اون کار کارمندی که خودم و براش آماده کرده بودم اتفاق نیافتاد پس من هم برگشتم به روال سابق و در حالی که سعی میکردم یه کار جدید پیدا کنم دوباره شروع کردم به کار کردن با ماشین. تابستون تهران واقعا گرم و طاقت فرساست. کار کردن توی اون شرایط با اینکه سخت بود ولی حس خوبی بهم میداد. یه حس غرور و مرد بودن. البته بارها به این موضوع فکر کردم که من با این همه امکانات و مهارت, درست نیست کارم این باشه. میتونم کار بهتری برای خودم جور کنم و عوض مسافرکشی از مهارت های دیگه ام استفاده کنم. با این حال انگار که به این کار عادت کرده باشم. حتی هرچقدر هم سخت و طاقت فرسا باشه و درآمدش کم باشه, به سختی میتونم خودم و اجبار کنم که سراغ کار دیگه ای برم. انگار این بار هم به این بدبختی عادت کرده باشم. این بار هم کار با ماشین نقطه ی امن ام شده باشه. اینارو میدونستم و سعی میکردم یه کار که با مهارت هام همخونی داشته باشه رو پیدا کنم. باشگاه هم ثبت نام کردم و خیلی برام خوب شد. بعد از باشگاه به حسی داشتم که کمتر توی طول روز تجربه اش میکردم. به خودم افتخار میکردم. از خودم رازی بودم و خودم و بابت کاری که انجام دادم دوست داشتم. بعد از باشگاه حس میکردم توی مسیر درستی دارم قدم برمیدارم. تغذیه ام هم خوب شده بود و تقریبا هرچیزی رو با اشتها میخوردم. کلاس هام توی دانشگاه شرکت میکردم. صبح ها میرفتم قدم میزدم و انگلیسی تمرین میکردم. روزها همینطور میگذشت و من سعی میکردم این روتین و حفظ کنم. به فکر این بودم که وام بگیرم و با اون پول یه دوربین برای خودم بگیرم و کارم و عوض کنم. شروع کنم به فیلم ساختن و ساختن ایده هایی که همیشه توی ذهنم بود. حتی برای یوتیوب. این وسط اتفاق جالبی افتاد, یکی از دوستان قدیمیم که چند سالی میشه رفته ترکیه و اونجا زندگی میکن زنگ زد بهم و یه کار بهم پیشنهاد داد. یه برنامه تلویزیونی که دو هفته فیلمبرداریش زمان میبره. باید میرفتم ترکیه و اونجا با عواملی که هیچ کدوم رو نمیشناختم شروع به کار میکردم. قبول کردم. خیلی وقت بود که میخواستم برم ترکیه ولی نه پول داشتم نه برنامه خاصی که رفتم اونجا چیکار کنم. فرداش بلیط گرفتم و رسیدم استانبول. دو شب پیش یکی از دوستای قدیمیم موندم که اتفاقا اونم فیلمبردار بود و بیشتر از مجالس و جشن ها فیلم میگرفت. من قبلا هم دوبار اونده بودم استانبول, ولی این بار استانبول یه حس خوبی برام داشت. انرژی شهر و آدم هاش و دوست داشتم. با اینکه خیلی کم ترکی استانبولی بلد بودم اما هرجا میرفتم میتونستم با آدم ها ارتباط برقرار کنم و انرژی خوبی ازشون میگرفتم. با اینکه توی شهر غریب بودم ولی هیچ استرس و اظطرابی نداشتم و بیشتر هیجان داشتم. انرژیم بالا بود و این و دیگران هم احساس میکردن و بهم میگفتن. انگار بعد از سال ها خود واقعیم بودم. و توی اون لحظه زندگی میکردم بدون اینکه نگران چیزهای الکی باشم. با همه خوش و بش میکردم. سروقت میخوابیدم و صبح هم سروقت بیدار میشدم. صبحانه میخوردم, ورزش میکردم و مواظب خودم بودم تا از ایم روتین خارج نشم. حتی وقتی تلفونی با خانواده ام صحبت میکردم اونا هم این تغییرات و میدیدن و برام خوشحال بودم. عوض شدن محیط و فضایی که توش بودم بهم کمک کرده بود تا تمام کمبود هام و فراموش کنم. خیلی اتفاقی توی یه مسیر جدید افتاده بودم و این همون چیزی بود که میخواستم. اینکه منجلابی که توش بودم و ترک کنم. بتونم یه مسیر جدید شروع کنم. خودم با چالش های جدید محک بزنم و حالا همه اینارو داشتم. میخواستم تنها و مستقل باشم. دور از خانواده. خودم برای خودم تصمیم بگیرم. خودم هر روز با برنامه خودم بیدار شم و کار کنم و حالا همه اینارو داشتم. یه کشور جدید, یه شهر جدید با آدم های متفاوت. زبان جدید با چالش های متفاوت و هیجان انگیز. پروژه ای که برای اون به استانبول رفته بودم خیلی چیزها بهم یاد داد. اونجا آدم هایی رو دیدم که شاید نصف من هم اطلاعات یا مهارت نداشتن ولی تونسته بودن گلیم خودشون رو از آب بکشن بیرون. وقتی اونارو دیدم با خودم گفتم اگر اینا تونستن پس حتما منم میتونم. احساس میکردم اینجا پر از موقعیت های مختلف. هرکس با هر مهارتی اگر بخواد میتونه برای خودش کار و شرایط مناسبی ایجاد کن. یکی از تهیه کننده های پروژه که وضعشم خیلی خوب بود فقط چون زبان انگلیسی بلد بود تونسته بود موقعیت خوبی رو برای خودش اوکی کن. خوب منم زبانم عالی هست. تازه کلی کار دیگه هم بلدم. اونجا دیگه هیچ موادی نبود و من میتونستم آدم دیگه ای باشم. آدمی که فقط درگیر کار و اینه که چطور بتونه روابط خوبی با دیگران بسازه. به این فکر میکردم که چقدر موقعیت های مختلف زیاده و منم چلاق نیستم و اگر بخوام میتونم یه موقعیت و کار مناسب برای خودم پیدا کنم. حتی به طور خیلی جدی به شروع کردن YouTube و محتوا ساختن و روایت زندگیم فکر میکردم و همه اینا توی ذهنم خیلی خوب به هم چفت و بسط پیدا میکردن. انگار که خیلی اتفاقی همون زندگی ای که آرزوش و داشتم و به دست آورده بودم. بعد از اتمام پروژه برگشتم پیش دوستم. چند بار با هم رفتیم سر پروژه های مختلف مثل عروسی یا افتتاح فروشگاه و رستوران و براشون ویدیو ساختیم. کار همون کار بود ولی محیط متفاوت باعث میشد همه چیز رنگ و لعاب تازه ای به خودش بگیره. این وسط دانشگاه هم رفتم. محیط دانشگاه هم مثل جاهای دیگه شهر پر جنب و جوش بود. دانشجوها یا درس میخوندن یا با هم وقت میگذروندن و از اینترنت رایگان و پر سرعت لذت میبردن. اونجا به این فکر کردم که میتونم اینجا درس بخونم و به زندگیم یه مسیر جدید بدم. خیلی از دانشجوهایی که اونجا درس میخوندن توی شرکت های معروف مشغول به کار بودن. کلی دانشجوی ایرانی دیدم که مشغول تحصیل بودن و کنارشم کار پاره وقت انجام میدادن. اونجا با خودم به این فکر میکردم که من هم میتونم همه این کارها رو انجام بدم. حتی خیلی بهتر. فقط باید نترسم و خودم به مسیر بسپارم و شروع کنم. لازم نیست از همه چیز خبر داشته باشم فقط کافیه شروع کنم. هیچ کس نمیدونه فردا چع اتفاقی میتونه بیافته. تقریبا دو هفته هم با دوستم بودم. کلی گردش رفتیم کار انجام دادیم و من با استانبول و زندگی توی این شهر آشنا شدم. و برگشتم. الان که بهش فکر میکنم میبینم که اشتباه کردم. نباید برمیگشتم و باید سعی میکردم بمونم. ولی از طرفی هم اگر قصدم برای موندن جدی هست باید برمیگشتم و مدارکم و کامل میکردم. باید مدرک و ریز نمراتم رو از دانشگاه بگیرم. باید ترکی استانبولیم رو تقویت کنم و راجب مسیر شغلیم هم فکر کنم. الان میتونم ادیت ویدیو و افتر افکت کار کنم. میتونم زبان انگلیسی تدریس کنم و این فقط شروع ماجرا هست. از روزی که برگشتم بازم افسرده شدم. مدام مواد میزنم و نمیتونم خودم و با هیچ چیز اینجا هماهنگ کنم. مخصوصا الان که عوض تهران برگشتم شهر خودمون و توی خونه پدری هستم. هربار که برمیگردم توی این شهر و خونه بیرون اومدن ازش برام سخت میشه. هر روزی هم که میگذره بیشتر سخت میشه و من بیشتر کاری انجام نمیدم و بیشتر حس بی هویتی بهم دست میده. انگار هیچ چیز اینجا برای من نیست. اینجا تمام زندگیم شده نگران بودن در مورد آینده در مورد اینکه چی میخواد بشه. 5 ساله زندگی نکردم و فقط زندگی رو گذروندم چون فکر میکردم یه چیزایی باید اوکی بشه تا من بتونم زندگیم و شروع کنم. اما هیچ اتفاقی نیافتاد و فقط سن ام بیشتر شد. نمیخوام به این مدل زندگی ادامه بدم. میخوام خودخواه باشم و فقط برای خودم با قوانین خودم زندگی کنم. بدم میاد از اینکه بدون اینکه کاری انجام بدم خسته میشم. میخوام زیر باز مسئولیت له شم. میخوام زندگی کنم. همین لحظه رو بدون اینکه نگران فردا یا دیروز باشم. فقط زندگی کنم. فراموش کنم کی بودم و خودم باشم. این مدتی که ایران هستم. میخوام روی مهارت هام کار کنم. ویدیو ساختن و ادیت. زبان انگلیسی و ترکی استانبولی. ورزش کنم. خودم و کار کنم و پول سیو کنم. کار کنم قبل از اینکه کسی بخواد کاری بهم بسپاره. خودم شروع کنم و خودم تموم کنم. میخوام استدیو بزم. شروع میکنم به ساختن پادکست و ویدیو. میخوام همون زندگی که دوست دارم زندگی کنم. میخوام قوی باشم. بدون ترس و استرس. نمیخوام خودم و با بقیه مقایسه کنم. فقط یه سوال هست که میخوام به جوابش برسم اونم اینه که &quot;من کی ام؟&quot; نه اینکه بقیه چی ان و چیکار میکنن! من کی ام؟ این تنها سوالی هست که باید ذهن من و به خودش مشغول کرده باشه. باید خودم تعریف کنم. دوباره خودم و تعریف کنم. میبینم که خیلی ها به من حسودیشون میشه و غبطه میخورن. میخوام باور کنم کی هستم. میخوام باور کنم که من هستم و میتونم کار خوب انجام بدم. میتونم چیزایی که توی ذهنم هست رو بسازم. میخوام انجام بدم. برای خودم. با قوانین خودم. میخوام به جای فرار از زندگی, زندگیم و شروع کنم. فکر کنم 60 سالمه و حالا به صورت معجزه آسایی برگشتم به 34 سالگی. هر روزمو بدون ترس بسازم. ترکیه برام مثل یک تلنگر بود. تلنگری که به من نشون داد من میتونم. فقط باید باور کنم. ترکیه به من نشون داد من از خیلی ها که خودم و باهاشون مقایسه میکنم جلوترم ولی ترس نمیزاره خودم و نشون بدم. باید حرکت کنم. باید مسئولیت پذیر باشم. باید بسازم و برم جلو. هیچ کس نمیدونه فردا چه اتفاقی میتونه بیافته. پس نباید ناامید شد. حرکت کن. میدونم شرایط واقعا سخت و ناامید کننده ست, ولی نباید ایستاد باید حرکت کرد به هر سمتی که شده فقط برای اینکه راکد نموند. من به اندازه کافی یاد گرفتم حالا باید چیزایی که بلدم و انجام بدم. برای هیچ کس مهم نیست من چیکار میکنم با کارم بد یا خوبه. فقط باید بسازم و برم جلو. باید شجاعت خودم بودن و داشته باشم. باید شجاعت باور کردن خودم و داشته باشم. همین. اگر بخوای میشه. خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرش و بکنی. ادامه بده. همیشه دوست شماعطا</description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 13:22:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی روی لبه‌ی تیغ</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D8%BA-d69ratvyj1yw</link>
                <description>moveصبح بخیر از اولین روز مرداد. از لبه تیغ بهتون سلام و صبح بخیر میگم. چرا از لبه ی تیغ؟ به قول شاعر, احساس میکنم زندگیم به چهارراهی رسیده که هر چهارطرفش بسته است. البته این چیزی هست که من احساس میکنم. واقعیت واقعی میتونه یه چیز کاملا متفاوت‌تر از اون چیزی باشه که من احساس میکنم. و این بستگی به این داره که آیا من شجاعت متفاوت دیدن شرایطم رو دارم؟ آیا اونقدری شجاع و نترس هستم که به تمام اشتباهاتم به چشم تجربه نگاه کنم و دوباره به حرکتم ادامه بدم؟ آیا این توانایی رو در خودم میبینم که گذشته رو با خودم به آینده نیارم؟ فکر نکنم که اگر دیروز کلی اشتباه کردم امروز و فردا هم قراره این اشتباهات و تکرار کنم؟! درک و قبول کردن همه این ها نیاز به مسيولئلیت پذیری داره. مسئولیت پذیری در مورد امروز. زندگی در آن لحظه. اینکه همین الان چه کاری از دستم برمیاد. همین الان. امروز. گذر از گذشته و فراموش کردن آینده و چسبیدن به همین لحظه و پاسخ به سوال, امروز چطور میتونم فرد بهتری باشم؟ امروز چطور میتونم به سفرم ادامه بدم. بدون اینکه بار شرمندگی گذشته و اظطراب آینده رو با خودم به دوش بکشم. مرور و تمرین روزانه این حقیقت که آینده میتونه متفاوت از گذشته باشه. توی این پروسه ناامیدی و فکرهای مظطرب قطعا به سراقت خواهد اومد و نبرد اصلی تو, مقابله با این افکار و ادامه دادن و یاد گرفتن و ثابت قدم بودن در مسیر جدیدت خواهد بود. قول هیچ دست‌آوردی رو به خودم نمیدم. هیچ بازه زمانی برای این نبرد مشخص نمیکنم. تنها یک تعهد به خودم میدم و اونم ادامه دادن در هر شرایطی هست. آینده هرچقدر هم که سخت و نامطئن بنظر بیاد باید ادامه بدم. بعد از این همه سال به این نتیجه رسیدم که انسان باید در حالی که با خودش مهربون هست و دست از سرزنش کردن خودش برداشته در آن واحد به خودش سخت بگیره تا از حرکت باز نایسته. تنها معنای باقی مانده زندگی برام ادامه دادن بدون قضاوت خود هست. ادامه دادن در هر شرایطی. تغییر نوع نگاه ما به شرایط میتونه خیلی چیزها رو در زندگیمون تغییر بده. شاید تمام این موانع و عقب گردها میخوان چیزی رو به من یاد بدنند که آزادی و رهایی من در همون. پس باید پذیرای شرایط باشیم و جا نزنیم. برای آینده, برای اطرافیانمون که آرزوی موفقیت و خوشحالی ما رو دارن ادامه بدیم. همیشه دوست شماعطا.</description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 10:46:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در چهارچوب: تلاشی برای نمردن</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%DA%86%D9%88%D8%A8-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-cwmsdgy5wbi0</link>
                <description>امروز اولین جلسه‌ام رو با دکتر روانشناسم داشتم. همین چند دقیقه پیش تموم شد. حرف های جالبی بهم زد. میخوام خلاصه و برداشت خودم رو اینجا بنویسم و موضوع رو برای خودم بیشتر باز کنم. همچنین بیشتر درک و نهادینه کنم. من توی زندگیم انگیزه دارم. آرزو دارم. هدف دارم. میدونم میخوام چیکار کنم. ولی چهارچوب ندارم. منظورم از چهارچوب برنامه نیست, ولی یه چیزی شبیه اونه. انگار میخوای آدم خوبی باشی ولی نمیدونی چجوری! همزمان میخوای از زندگی هم لذت ببری, ولی اونم نمیدونی چجوری. این وسط وقتی الگوهای مخربی هم داشته باشی, چون کارهات جلو نمیره, استرس و اضطراب ظاهر میشن. و اگر هواست هم نباشه مثل من چندین سال با همین شرایط پیش میری. یهو به خودت میای و میبینی ۱۰ سال از زندگیت گذشته و تو حتی به اندازه یک ماه هم پیشرفت نکردی. و بازم استرس و اضطراب. اعتماد بنفست از بین میره و کلی مشکلات دیگه فقط چون چهرچوب مشخصی نداشتی. نمیدونستی چه کارهایی رو باید بکنی و چه کارهایی رو نکنی. قرار شد در ارتباط باشیم. زمان هایی که حالم بد میشه بهش بگم. راستش همین که جلسه ام باهاشون تموم شد احساس کردم حالم بد شد و استرس و اضطراب بهم برگشت. تا اون لحظه احساس میکردم کسی هست که حرف هام رو میشنوه. ولی همین که تموم شد باز برگشتم به زندگی که جز خودم کسی مسئولش نیست. خودم هستم که باید انتخاب میکردم بعد از جلسه چیکار کنم. مثل همیشه من نه تنها به برنامه بلکه به یک چهارچوب نیاز دارم. به یه چهارچوب سفت و سخت که مشخص کن من اجازه دارم در طول روز چه کارهایی رو انجام بدم و چه کارهایی رو نباید انجام بدم. مثلا سوشال مدیا به هیچ وجه نباید استفاده کنم. اگر هم قرار بود استفاده کنم باید تایم مشخصی رو بهش اختصاص بدم. منظورم فقط اینستاگرام نیست. من از یوتیوب هم به شکل زیادی استفاده میکنم. مدام دارم ویدیوهای مختلفی راجب مسائلی که خودم درگیرش هستم میبینم. تمام این تایم ها باید اختصاص پیدا کنن به یاد گرفتن مهارت های مهم. به مطالعه به مرور کردن مطالب. حتی نوشتن. گاهی احساس میکنم این نوشته ها هم به نوعی فرار از کار اصلی هست که باید انجام بدم.درضمن, من اعتیاد و دود رو برای همیشه گذاشتم کنار. بعد از ۵ سال مصرف هر روزه شایدم بیشتر. میدونم که هنوز زود هست که این حرف و بزنم ولی به قدری ازش خسته شدم که حتی نمیخوام اسمش رو هم بشنوم. فقط میخوام تغییر کنم. به زندگی واقعی برگردم. کارهام و انجام بگیرم. یاد بگیرم و پیشرفت کنم. اینا همون حرف های تکراری هستن که همیشه گفتم. به قول دکترم تو خوب شروع میکنی و توی ادامه مشکل داری. راست میگه من همیشه حرف های خوب میزنم. همیشه میخوام که تغییر کنم. همیشه میخوام که کارهای جدید انجام بدم. ولی بعد از چند روز دوباره برمیگردم به روتین های امن و آشنای قبلی. منی که همیشه میخواستم ناشناخته ها رو تجربه کنم الان تبدیل به یک آدم محتاط شدم که فقط میخواد چیزهایی که قبلا تجربه کرده و براش آشناست رو انجام بده. حالا میفهمم. حالا میفهمم نداشتن چهارچوب و نظم چقدر به ضررم تموم شد با اینکه من پر از فکرها و ایده های خوب بودم. حالا میفهمم چقدر برده ی دوپامین بودم. و این فقط دوپامین بود که من و تا این لحظه زنده نگه داشته بود. الان ۲۰ روزی میشه که دود و گذاشتم کنار. هیچ حس هم بهش ندارم. ولی بعد از حرفی دکتر فهمیدم که نباید خیلی شل بگیرمش و چون الان دیگه نمیخوام فکر کنم که بعدا هم این اراده با من خواهد بود. باید هر روز بجنگم. هر روز به خودم یادآوری کنم که لحظه ای که دست از جنگیدن بکشی همون لحظه ای هست که امکان داره دوباره به سمت روتین های آشغال قبلیت برگردی. میخوام شروع کنم به کار کردن توی یک شرکت. این تصیمیم برام خیلی سخت بود. هنوزم وقتی اسمش میاد دست و پام میلرزه. اصلا نمیدونم قراره چه اتفاقی بیافته و چیکار کنم. واقعا میترسم. اما به خودم میگم شاید این همون چهارچوبی هست که اول باید تجربه کنی. این که چطور بتونی توی یک سیستم یک عضو مفید باشی و کاری که بهت میسپرند رو به شکل قابل قبولی انجام بدی. واقعیت اینه که, اینجام دیگه نمیخوام خیلی از حال افسرده ام بگم. درسته که با گفتن اینا خالی و سبک میشم ولی گفتنشون هیچ ارزشی نداره. نوشتن این چیزا بیشتر باعث میشه این مسائل و باور کنم و دور شدن از این فاز برام سخت تر بشه. نمیخوام این روایت و همش با خودم تکرار کنم. باید روایت و داستان جدید برای خودم بسازم. روایتی که توش فرصت نکنم به گذشته گندی داشتم فکر کنم. واقعا نمیدونم چه اتفاقی قراره بیافته. نمیدونم اصلا از پسش برمیام یا نه. نمیدونم اصلا مسیر درستی رو انتخاب کردم یا نه. فقط میدونم که دیگه نمیشه اینجوری ادامه داد. من باید عوض شم. نباید اینی که هستم باشم. باید سختی همه چیز و به جون بخرم اگر میخوام سال بعد توی شرایط متفاوتی باشم. هیچ کس نه دلش برای من میسوزه نه توانایی این و داره که به من کمک کن. فقط خودم هستم و خودم. باید مسیری رو پیش بگیرم که بتونه توی آینده یه زندگی برا من بسازه. بنظرم اگر هم قرار هست شکست بخورم, تحقیر شم, یا هرچیز دیگه ای, الان تایم خیلی بهتری هست تا چند سال دیگه. همین. دلم برای بابام تنگ شده.برام دعا کنین. امیدوارم بتونم همه چیزهایی که گفتم و تغییر بدم. میخوام حداقل دو سال برم دنبال یه زندگی دیگه. یه زندگی که اصلا شبیه زندگی الانم نباشه. یه چیزی که کلا برعکس زندگی که الان دارم. امیدوارم بتونم. الان نمیتونم درست و از غلط تشخیص بدم ولی امیدوارم کم کم بتونم این کارم بکنم. من هنوز وقت دارم. هنوزم میتونم به چیزهایی که میخوام برسم. فقط باید ناامید نشم و ادامه بدم. باید از یه جایی شروع کنم. باید ترس و بزارم کنار. مگه من چیم از بقیه کمتره؟ یا بیشتره؟ منم باید زندگی کنم. هرچقدرم که سخت باشه.کاش جراتش و داشتم و برای آرزوها و هدف های خودم تلاش میکردم. کاش بتونم مسیرم و پیدا کنم. اگر منم ادامه ندادم شما ادامه بدین. شما با ترس هاتون روبرو شین. شما نترسین. از سختی ها فرار نکنین. اگر قول و قراری با خودتون گذاشتین, بهش پایبند بمونین. با دنیا قهر نکنین. دنیا منت هیچکس و نمیکشه. همیشه دوست شما,عطا.</description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jul 2025 15:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی و تسلیم</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-n2vpfa4p2gm5</link>
                <description>گاهی احساس میکنی فقط چند قدم کوچیک با رسیدن به اهدافت فاصله داری. به خودت میگی بعد از یک سال تلاش مداوم این حق منه که به چیزی که میخوام برسم. با کلی امید و آرزو وسایلت و جمع میکنی تا برگردی و کاری که همیشه میخواستی رو شروع کنی. توی مسیر برای خودت کلی تصویرهای قشنگ میسازی از ایده هایی که میخوای اجرایی کنی, غافل از اینکه دنیا برای تو و کشورت برنامه دیگه ای چیده.  نمیدونم باید غصه کدوم و بخورم. کشورم یا آرزوهام؟ نمیدونم باید نگران چی باشم! کار و درآمدم یا زنده موندن خودم و اطرافیانم. روزهای اول میخندی چون اصلا باورت نمیشه. مگه میشه؟ مگه میشه توی شهر خودت سرت توی زندگی خودت باشه, نه به کسی مرگ بر گفته باشی نه آزاری به کسی رسونده باشی و یه روز ببینی پرنده هایی که ساخته شدن واسه نابود کردن, بالای سرت میچرخن؟ نمیدونی باید خوشحال باشی یا ناراحت. استرس و اظطرابت و قایم میکنی. بهش محل نمیدی. به امید اینکه همه اینا یه خواب کوتاه باشه. یه کابوس که با یه فریاد میشه ازش بیدار شد. اما این خواب هر روز واقعی تر و واقعی تر میشه. و  سوال &quot;حالا چیکار کنم؟&quot; توی ذهنت بزرگ و بزرگتر میشه.هرچقدر بیشتر این سوال و از خودت میپرسی جای کمتری برای امید توی دلت میمونه. شاید اصلا قرار نیست من به چیزهایی که میخوام برسم. شاید سرنوشت من همینه. اصلا چرا با خودم فکر کردم که میتونم زندگیم و عوض کنم؟! نه بابای پولدار داری , نه کسی که بخواد راه و بهت نشون بده. خوب معلوم که بایدم توی این وضعیت باشی. چرا فکر میکردی تو میتونی؟‌ چی باعث شد فکر کنی تو میتونی واسه خودت کار راه بندازی؟  توی سکوت ذهنت به خودت میگی نباید پامو بیشتر از گلیمم دراز میکردم. کاش منم همون اول مسیر کارمندی رو انتخاب میکردم. کاش منم مثل باقی دوستام مهاجرت میکردم. کاش هیچوقت آرزویی نداشتم که بابتش اینقدر اذیت شم. بین صدای موشک و خبرهای وحشتناک اونقدر اینارو با خودت تکرار میکنی که یه روز به خودت میای و میبینی, با اینکه هیچ موشکی به تو نخورده, ولی داغون شدی. یه ویرانه که دیگه نمیدونی از کجا باید شروع به ساختنش کنی! مگه یه نفر چند بار میتون ویران بشه و دوباره خودش و بسازه؟ مگه یه نفر چقدر زور داره؟‌ دنبال امید میگردی. غافل از اینکه امید خیلی وقته از این شهر و از این کشور رفته. به آدم ها نگاه میکنی که دیگه بهم سلام نمیکنن. به صبح های سردی که توش صدای هیچ پرنده ای نیست. اینجا آدم ها فقط زنده ان. دیگه کسی جرات زندگی کردن نداره. کسی جرات نمیکن چیزی بخواد. اینجا تاوان خواستن, درده. ولی تا کی میشه اینارو گفت؟‌ شاید امید رفته دیگه برنگرده. ولی باید امید جدید ساخت. دوباره به خودت نهیب میزنی. با پاهای بی جونت دوباره بلند میشی. میدونی که شاید بازم زمین بخوری. اما نمیشه نشست. دوباره باید مسیری که یک سال پیش رفتی رو طی کنی. ولی تو دیگه همون آدم یک سال پیش نیستی. کلی چیزای جدید دیدی و تجربه کردی. نمیشه توی ناامیدی موند. حتی توی ناامیدی هم باید حرکت کرد. حتی وقتی اظطراب مثل زنجیر های لنگر ازت آویزون توان حرکت و ازت میگیره, بازم باید بلند شد. بازی هنوز تموم نشده. میخوام روزهای خوب این سرزمین و ببینم. این شاید تنها چیزی باشه که من و به زندگی وصل کرده. میخوام روزی رو ببینم که مردم این شهر بهم لبخند میزنن و از ته دل خوشحالن. میخوام اون روز منم کنارشون باشم. تا اون روز ادامه میدم. حتی اگر به هیچکدوم از هدف ها و آرزوهام هم نرسم ادامه میدم. با غم, با گریه, با بی پولی, ادامه میدم. منتظر نمیمونم. </description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 08:29:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ؛ پایان زندگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rfydb7jwekma</link>
                <description>گریه کن بی‌تربیتقبل از جنگ یه جور بودم. در روزهای جنگ یه جور بودم و حالا, بعد از جنگ واقعیت زندگی و زندگیم رو خیلی پررنگ تر دارم میبینم. باید به حرف خواهرم گوش میکردم که گفت قرص هات رو سر خود قطع نکن. گفتم نه دیگه حالم خوب شده. اون دوران و رد کردم و احساس نمیکنم دیگه افسرده باشم. سرم و با کار مشغول کردم و حالم بهتره. اما این حال خوب توی یه اتاق شیشه ای بود. نمیخوام خودم و سرزنش کنم. شاید کودکی و میزان اظطرابی که تجربه کردم باعث شده اینقدر حساس باشم. فقط میتونم بگم بعد از جنگ همه امید از پنجره های دلم پر کشید و رفت. انگار دیوارهای خونه ام رو سرم خراب شد و من موندم زیر آوار. میدونم که هممون شرایط سختی رو داریم تجربه میکنیم. هر روز که میگذره این حقیقت و بیشتر و بیشتر توی جامعه میبینیم. زندگی برای هممون سخت شده. چند روزی بود که حتی نمیتونستم وارد اکانت ویرگول بشم و بنویسم. هیچ چیز دیگه سرجای خودش نیست. هیچ چیز کارایی سابق رو نداره. انگار خاک مرده پاشیده باشند روی همه چی. من اینجا داستان خودم و میگم. میخوام از احساسات و افکاری که هر روز داره بهم میگذره بگم. از حسی که نسبت به خودم و زندگیم دارم.اظطراب و ترسی که قبلا هم تجربه اش کرده بودم و واقعا از پا درآورنده هست, بازم سراغم اومد. تقصیر خودم هم بود. هواسم به خودم نبود. برنامه روزانه ام رو رعایت نکردم و همین باعث شد خیلی سریع دنیام سیاه بشه و افکارم رنگ عوض کنن. چند روزی هست که هیچ غذایی نخوردم. همیشه وقتی به این حد از اظطراب میرسم معده ام دیگه هیچ غذایی رو قبول نمیکن و همین باعث میشه ضعیف تر بشم. مکانیزم بدنم وارد حالت دفاعی میشه. ذهنم حتی یک لحظه هم تنهام نمیزاره یا ساکت نمیشه. انرژی که ندارم خیلی زود تموم میشه. مجبور میشم بعد از هر فعالیت ساده ای دراز بکشم یا استراحت کنم. برای کسی که قبلا ۱۲ ساعت کار مداوم میکرد و اهداف روزانه اش رو تیک میزد, به امید اینکه این تلاش ها زندگیش رو تغیر میده, شرایط الان درست مثل عذابه. نمیتونم کار کنم. نمیتونم غذا بخورم. نمیتونم با عزیزانم وقت بگذرونم. فرسوده. سرخورده. میدونم که فقط فعالیت روزانه بیرون از خونه میتونه بهم کمک کن. فقط و فقط همین. بین آدم ها بودن. مثل افراد دیگه تلاش کردن. نشتن توی خونه, حتی کار کردن توی خونه حالم رو بد میکن. اظطراب و استرسی که نسبت به شرایط دارم رو برام بیشتر میکن. بهترین کار اینه که تا جایی که میشه بیرون از خونه باشم. بین آدم‌ها. اینجوری راحت تر میتونم افکار منفی رو فراموش کنم. قسمت سخت ماجرا اونجاست که میخوام برگردم خونه. واسه اینکه زبان بخونم یا کارای دیگه ام رو انجام بدم ولی متاسفانه همین که میرسم همون افکار دوباره سراغم میاد. برای این مشکل هنوز راهی پیدا نکردم و نمیخوام هم فعلا بهش فکر کنم. نمیخوام فشار بیش از حد روی خودم بیارم. فقط میخوام برای چند روز چندتا کار ساده رو روزانه انجام بدم تا بتونم آروم آروم قدرت و اعتماد و بنفسم رو دوباره بدست بیارم. دوستان من, هموطن ها, هم درد های من, این زندگی حق ما نبود. این مقدار از استرس و فشار حق هیچ کس نیست. نمیدونم دیگه چیکار میشه کرد. مشکل من این لحظه به هیچ وجه پول نیست. متاسفانه علاقه ام به زندگی رو از دست دادم. هیچ چیز برام خوشایند نیست. همه چیز برام رنگ باخته. انگار دیگه به زندگی متصل نیستم. فقط هستم. حسی که دارم بیشتر حس مرگ هست. بویی که هر روز صبح میشنوم شاید بوی همون صبح های همیشگی رو بده, ولی حسش خیلی متفاوت تر از چیزی هست که قبلا بود. انگار هممون رو از توی قبر کشیده باشند بیرون. میدونم که عبارت &quot; ادامه بده &quot; رو آخر این نوشته هم خواهم نوشت. هم من هم تو دوست من بازم ادامه میدیم. نه چون امید داریم, نه چون مطمئنیم که فردا بهتر از امروز خواهد بود. نه. ادامه میدیم چون این کاری هست که از دستمون برمیاد. جنگ. گرونی. بیکاری. عدم ثبات. دزدی های سیستماتیک. جوونای ناامید. پدرهای شرمنده. فقط یکی از این رخداد ها کافیه تا در بلند مدت یک جامعه سالم رو نابود کن و زندگی رو از تمام ابعادش محو کن. ما اینجا با همه این شرایط یکجا و برای مدت زمان زیادی درحال مبارزه بودیم. به خودمون حق بدیم اگر همیشه حالمون خوب نیست. به خودمون حق بدیم اگر برنامه هامون اونطور که توی ذهنمون هست اتفاق نمافته. به خودمون حق بدیم و هوای همدیگرو بیشتر داشته باشیم. هیچ کس نمیدون فردا چه اتفاقی میتونه بیافته. هیچکس نمیدونه یک سال بعد چه چیزهایی ممکن اتفاق بیافته. شما که غریبه نیستین, چند روز آخر مدام به تموم کردن همه چیز فکر میکردم . تحمل زندگی برام سخت بود. هر لحظه زندگی غیرغابل تحمل و پر از شرم و نفرت شده بود برام. یکی دو بار هم بلند شدم به هوای اینکه واقعا این کار رو بکنم, ولی با خودم فکر کردم, نمیشه که هروقت زندگی به وفق مراد ما جلو نرفت پاشیم و بزنیم زیر زندگی. این اولین باری نیست که این احساست سراغم میان و من تجربشون میکنم. هر بار با جنگیدن تونستم حلم بهتر کنم با پیدا کردن یه نقطه قوت دیگه که تا قبل از این پیداش نکرده بود. این ذات طوفان های زندگی هستن. اونا میان تا مارو با قسمت های از خودمون و زندگیمون آشنا کنن که تا دیروز از وجودشون بیخبر بودیم. ما دیگه خیلی پوست کلفت شدیم که بخوایم خودمون به زندگیمون پایان بدیم. حق ما, زندگی است. پس باید زنده باشیم و زندگی کنیم تا روزی که آزادی رو لمس کنیم. به هر بهایی باید دوباره خودمون رو به زندگی متصل کنیم. بازی هنوز تموم نشده. ادامه بده عزیز من. ادام بده دوست من. برای خودت, برای خانواده ات. ما به هم نیاز داریم. ما در فردای این سرزمین به هم نیاز داریم. نزارین سیاهی روزهاتون رو تاریک کن. بزنین بیرون از خونه با آدم ها حرف بزنین. مطمئن باشین اونا هم مثل شما سردرگم هستن. به خاطر همدیگه به فکر خودمون باشیم. دوست شما, عطا.</description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 14:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا کنار خودت جات امن هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA-rzgapgvtwwry</link>
                <description>چقدر تنهایی تو پسرهر روز جدید با استرس شروع میشه چون میدونی قراره با اتفاقات جدید روبرو شی. چون میدونی قراره کارهایی رو انجام بدی که تا دیروز از انجامشون فراری بودی. هر روز داستاه های جدید داره. فرصت های جدید. ولی نمیدونم چرا من به این فرصت ها به چشم تهدید نگاه میکنم. انگار که میخوان جون من و ازم بگیرن. انگار که همه دنیا جمع شدن ومنتظرن تا من یه کار اشتباهی بکنم و همه با هم بهم بخندن! یا ازم ناامید بشن و دیگه باهام حرف نزنن, و هرجا که میرم من و با دست نشون بدن! و سرشون رو به نشانه تاسف تکون بدن! چرا؟‌ این داستان رو کی برای من ساخته؟‌ این همه آدم توی دنیا هست که هر روز مجبور میشن کارهای جدید انجام بدن. چرا من مدام باید از انجام دادن کارهایی که میدونم توانایی انجامش و دارم بترسم؟ چرا وقتی که تمام وجودم داره خودش و به آب و آتیش میزنه که من اون کار و انجام بدم من از شدت ترس و اظطراب چشام سیاهی میره؟‌ مگه همه اینا فرصا نیست نیست؟‌ فرصت هایی که خیلی ها برای فقط یدونه اش کلی آرزو میکنن و دست به دعا میشن. چرا من دوست خوبی برای خودم نیستم؟‌چرا چیزهای خوب برای خودم نمیخوام؟‌ کجا و کی بود که من آروم آروم خودم و فراموش کردم؟ تبدیل شدم به کسی که همیشه زندگی ازش متفر بودم. شاید واسه اینکه به بقیه ثابت کنم من همون حیوونی هستم که شما همیشه ازش میترسیدین. شاید چون هیچ ارزشی در خودم نمیدیدم. خودم رو دوست داشتم ولی خودم و لایق چیزایی که دوست داشت نمیدونستم. نمیتونستم باور کنم کسی مثل من از یک خانواده خیلی معمولی میتون به آرزوهاش برسه. نه نمیتون. اصلا نباید بتون. چون اگر همچین اتفاقی بیافته کل نظم دنیا بهم میخوره. درستش اینه که منم یکی شم مثل پدرم یا برادرم. یه آدم ترسو توسری خور. یه بیسواد عقده ای. کسی که بیشتر از اینکه توی دنیای واقعی زندگی کرده باشه, توی ذهنش زندگی کرده. خودش رو با افکارش ارضا کرده تا با اعمالش. زندگی اون توی سرش اتفاق میافته نه توی دنیای بیرون. دنیای بیرون زیادی برای قهرمان داستان ما خشنه. ولی هیچکس خبر نداره از اتفاقات خیلی وحشتناکی که توی ذهنش رقم میخوره. چه نسل کشی های که توی ذهنت اتفاق افتاد در حالی که اگر میخواستی بیرون از ذهنت اونارو بسازی حتی یه قره خون هم از دماغ کسی نمیومد. ولی تو توی ذهنت محشر کبرا ساختی. چقدر آدم کشتی و حتی بیشتر از اون چقدر مرگ خودت رو دیدی. اعتیاد مغز من رو تغییر داد. من خیلی با خودم بی رحمانه رفتار کردم. نمیدونستم چطور خودم و دوست داشته باشم. نمیدونستم چطور بدون اینکه حس بی ارزشی داشته باشم &quot;نه&quot; بگم. زندگی توی دود من رو از دنیای بیرون قطع کرد. شاید من این کار رو کردم تا بتونم برای لحظه ای آرامش داشته باشم و مدام با ترس و استرس به اینده نگاه نکنم. ولی این &quot;لحظه&quot; ای که ازش حرف میزنم, 6 سال طول کشید. ۶ سالی که اصلا نمیدونم کجاست و چی شد. ۶ سال انفرادی. ۶ سال زندگی لای یه دود غلیظ. ۶ سال بیخبری از خودت و خانواده. ۶ سال رفاقت و نشست و برخاست با آدم هایی که مال تو نبودن. ۶ سال قهر با خودت. ۶ سال بیتفاوتی به خواسته هات. میخواستی زندگی کنی ولی بلد نیودی چجوری. هیچکس بلد نیست عزیز دل. همه دارن یه جورایی اشتباه میکنن. نمیگم اشتباه تو بزرگتر از اشتباهات اوناست. نه,نمیگم! همه هر روز اشتباه میکنن. اینکه بخوای همه انتخاب های زندگیت درست باشه, خیلی هوشمندانه نیست. چون آخرش میبینی هیچکاری نکردی چون میترسیدی اشتباه کنی. میبینی پولاتو خرج نکردی چون میترسیدی اشتباهی خرج کنی. پس عوضش, خیلی کوچیک, اونقدری که اگرم اشتباه باشه تاثیر زیادی نداشته باشه, خرجشون کردی. یک نخ, یک نخ سیگار گرفتی کشیدی تا شاید آروم شی و بتونی بلاخره کاری که میخوای و بکنی. توی چشمای بقیه نگاه میکردی و بدون کلمات التماس میکردی تا کمکت کنن. تا نجاتت بدن. هیچ کس نیست. هیچ چیز نیست. خوشحال باش. خودت باش. نه از جایی و نه از کسی فرار کن. آروم زندگی کن. آروم ادامه بده. آروم جلو برو. تو هیچ فرقی با آدم‌های دیگه نداری. هیچ‌کس پشت هیچ دری منتظر تو نیست. فقط خودت هستی و خودت. تنهای تنها توی این زندگی که هیچ چیزش مشخص نیست. خوب این ترسناک نیست؟‌ هست. ولی خوب آرم آروم یاد میگیری با ترس هم کنار بیای. همونجوری که یاد گرفتی با تحقیر کنار بیای. همونجروری که یاد گرفتی با اعتیاد کنار بیای. همونجوری که تونستی با ترس هات کنار بیای. آروم زندگی کن. قرار نیست هیچ اتفاقی بیافته. قرار نیست یهو بعد ۶ سال اعتیاد , با چند ماه ورزش کردن و کتاب خوندن چیزی عوض شه. قرار نیست بری روی سن و واسه بقیه سخنرانی کنی. ولی ترسناک ترین قسمتش اینجاست, که اگر بخوای میتونی این کارهارم بکنی. آره. زندگی همینقدر عجیب و غیرقابل پیش‌بینی هست. بعد ۶ سال خوابیدن توی جوب, میتونی دوباره یادت بندازی کی هستی. میتونی احترامی که هر انسانی لایقش هست رو بدست بیاری. میتونی خودت رو با دیسیپلین دوست داشته باشی. میتونی با کارهات الگوی دیگران بشی. میتونی با رفتارت درست زندگی کردن رو به دیگران منتقل کنی. میتونی همونی باشی که میخواستی. و این بار واقعا همون بشی. همون کاری که براش ساخته شدی رو انجام بدی. یاد بگیر کنار خودت جات امن هست. تو به کس دیگه ای نیاز نداری. یاد بگیر برای خودت اون آدم امن باشه. کاری کن به خودت اعتماد کنی. به حرفی که میزنی. به کاری که میکنی. به تصمیمی که میگیری. یاد بگیر نمیشه با کمال‌گرایی ساخت. اصلا توی کمال, ساختی نیست. یاد بگیر بقیه هم مثل تو میترسن, شاید حتی خیلی بیشتر از تو. یاد بگیر همه احساس تنهایی میکنن, حتی شاید خیلی بیشتر از تو. یاد بگیر شاید اونا هم هر روز همین حرف هارو به خودشون میزنن و سعی میکنن ناامید نشن.با خودت یه رابطه خوب بساز. تبدیل شو به بهترین دوست خودت. کسی که میدون هر لحظه, کار و تصمیم درست چیه و با خیال راحت انجامش بده. هیچ اتفاق بدی منتظر تو نیست. این تو هستی که مدام منتظر اتفاق‌‌های بدی. هیچ اتفاق بدی منتظر تو نیست. این فقط تو هستی که مقابل خودت وایسادی و داری خودت و میترسونی. دوست خودت باش. دست خودت و بگیر و رها نکن. هرکاری که لازم هست برای خودت انجام بده. دوست خودت باش. فراموش کن کی بودی و چی شد. دوباره بساز. شروع کن به شدن. بال و پر بده به خودت. آروم آروم. به خودت فرصا بده. سخت نگیر. بساز و جلو برو. دوست خودت باش دوست من. هرچی بود تموم شد. کسی دنبال تو نیست. تو هم مسئول خوشحالی یا ناراحتی کسی نیستی. به خودت و کسی که میخوای بهش تبدیل شی فکر کن و به همون سمت قدم بردار. از خودت نترس. دوست خودت باش. مهربان باش. قوی باش و به سمت قوی بودن گام بردار. رها باش. ادامه بده. در هر شرایطی ادامه بده. </description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jun 2025 12:03:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجلس سَمْ خوران.</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D8%B3%D9%8E%D9%85%D9%92-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-aueibvzlwtfz</link>
                <description>میگامتحال چندان خوبی ندارم. هر روز صبح با استرس و اظطراب زشتی از خواب بیدار میشم. هیچ توانایی برای بیرون اومدن از رخت خواب ندارم. با این حال تمام ارکان صبح جادوییم رو انجام میدم. امروز ساعت ۷:۲۰ از خواب بیدار شدم. و حالا ساعت ۸ بعد از مسواک و یک لیوان آب و قبل از اینکه بخوام برای پیاده روی برم, میخوام چند کلمه ای خودم رو خالی کنم. حال خوبی ندارم. از خودم ناامید و از دنیای اطراف بشدت رنجیده ام. احساس میکنم روح ام مرده. احساس میکنم روح ام را کشته ام. یا شاید به قیمت بسیار اندکی آن را به نمکی فروخته ام. نمکی هم حتما میخواد ببره روحم و آب کن و باهاش دمپایی پلاستیکی بسازه. ولی من فکر میکردم سرنوشت بهتری انتظارم و میکشه. فکر میکردم وقتی میخواهم روحم را مفت بدهم برود کسی از راه میرسد و منصرفم میکند. فکر میکردم در این روزها دست های معجزه گری از راه میرسند و من و درآغوش میگیرن و آروم در گوشم میگن: &quot;نگران نباش فرزندم. همه چی درست میشه.&quot; هیچ کدام از این اتفاق ها نیافتاد. من هنوز آواره ی خیابان ها هستم. هنوز با کوچکترین حرفی ناراحت میشم. هنوز هم نمیدونم چی میخوام و نمیدونم اگر چیزی هم بخوام چطور باید خودم و بهش برسونم. فکر میکردم بزرگ شدم, ولی با برگشتن به شهر خودم فهمیدم من هنوزم همون کودک ضعیف گمشده ام. هنوزم در پس زهنم دنبال کسی هستم که نجاتم بده. دنبال پدری که بتونم توی سختی ها فرار کنم به آغوشش. دنبال سرپناهی از حرف های بقیه. دنبال قدرتی که بهش نیاز دارم ولی در بازوی خودم پیداش نمیکنم, و این من و از خودم ناامید میکن. به اطرافیانم میگم به خودتون سخت نگیرین. هر روز کارهای کوچیکی انجام بدین که شما رو به اون چیزی که دوست دارین نزدیک تر کن. هر روز خودم هم سعی میکنم همین کارها رو انجام بدم. ولی دیگه خسته شدم. احساس میکنم این همه مدت در حال تظاهر بودم. تظاهر به اینکه همه چی درست میشه. هیچ چیزی عوض نمیشه. زندگی همین روزهای خاکستری هستن. هیچ روزی نیست که سفید کامل باشه. یا شاید برای ما نیست. دوست ندارم بیشتر از این امیدوار باشم. دوست ندارم بیشتر از این به خودم امید خالی بدم. من پسربچه ای ام در کالبد یک مرد سی ساله. سی سال و ایقدر درمانده. حق بدین از خودم خجالت بکشم و نخوام کسی نگاهم کن. حق بدین که صبح تا شب خودم رو با قایم شدن پشت یک نقاب نازک از &quot;حال خوب&quot; دفن کنم. من هیچ کس نیستم. توانایی کمک کردن به خودم رو دارم ولی خودم رو لایق کمک نمیدونم. خودم رو لایق دوست داشتن نمیدونم. چرا باید به کسی کمک کنم که همچین کاری با من کرد! چرا باید کسی رو دوست داشته باشم که سی و چهار سال بدترین رفتارها رو با من کرد؟ نمیتونم دوست خوبی برای خودم باشم. تنهام. دنبال دوست دیگه ای هم نیستم. دنبال کسی ام که جرات نابود کردنم رو داشته باشه چون حتی خودم هم این جرات رو ندارم. از نوشته هام خوشم نمیاد. بوی نقاشی های کودکیم رو میده. تکراری. تنها. پر از رنگ و جملاتی که از ته دل نوشته میشه, ولی خالی خالی. خونه ای که توی نقاشی هام میکشدم خونه من نبود. زندان من بود. اونجا من تنها بودم در حالی که بیرون آسمان آبی و درحت های سبز بودن. ولی من هربار خودم توی اون خونه کوچیک که خیلی هم قشنگ بنظر میومد زندانی میکردم. اگر قرار نبود توی اون چمن زار و کنار اون رود بدوام چرا اونارو میکشیدم؟؟‌ اگر قرار نیست برای آرزوها و هدف هام کاری بکنم پس چرا اونارو توی ذهنم دارم؟؟‌ تا کی میخوام با فقط فکر کردن بهشون و رویا پردازی کارهایی که میخوام و دوست دارم انجام بدم خودارضایی زهنی بکنم؟! اگر جراتش رو نداری که انجامشون بدی چرا اصلا بهشون فکر میکنی؟؟؟ چرا خودت و آزار میدی وقتی میدونی قرار نیست کاری بکنی؟‌ وقتی میدونی تمام کاری که میتونی بکنی همون کارهای تکراری هست که قبلا کردی. جرات انجام دادن کار جدیدی رو نداری. جرات زندگی رو نداری. جرات بیرون اومدن از زندانی که برای خودت ساختی رو نداری. نهایت بتونی یک روز بیرون از زندان قشنگت دووم بیاری. بعدش, با اینکه میدونی اگر همین و ادامه بدی دیگه لازم نیست برگردی به زندانت, ولی تو اونقدر عاشق تحقیر کردن خودتی که بازم دستت و میگیری و میبری تو زندانی که خودت برای خودت با مداد رنگی های قشنگت کشیدی و اونجا دوباره شروع میکنی به شکنجه کردن خودت. آره تو لایق هیچ چیز نیستی. تو همیشه باید تحقیر بشی. چطور میتونم این داستان و تغییر بدم؟ چطور میتونم با ترسناک ترین هیولاهایی که خودم خلقشون کردم روبرو شم؟‌ چجوری میشه زندگی رو دوباره ساخت؟ من میخوام از این شغل شکنجه‌گر بودن استعفا بدم. میخوام دوست خودم باشم. میخوام فراموش کنم با خودم چیکار کردم. میخوام یکی دیگه بشم. همونی که همیشه توی سرم هست. همون که میخنده. همون که نمیترسه. همون که میتون‌ خودش و به چیزایی که میخواد برسونه. میخوام عوض شم. نمیخوام برگردم به اون خونه. نمیخوام برده‌ی افکار دیگران باشم. نمیخوام از خودم بترسم. باید چیکار کنم؟ خسته شدم. پس چرا از آزار و اذیت خودم خسته نمیشم. چطور میتونم هنوزم اینقدر با خودم بد باشم؟!آهای مردم, من بلد نیستم چطور باید زندگی کرد. من بلد نیستم چطور باید دوست خوبی بود. من بلد نیستم چطور باید همسر خوبی بود. من بلد نیستم چطور باید فرزند خوبی بود. من گم شدم مردم. من جایی که خودم هم دیگه یادم نیماد کجا بود خودم و گم کردم. خودم و فراموش کردم. توانایی روبرو شدن با ناتوانی هام رو ندارم. لحظات زندگیم پر از شرمساری هست. پر از نتونستن. پر از نکردن. پر از نشدن. پر از ادامه ندادن. پر از ترسیدن. پر از گریه های کودکانه. من بزرگ نشدم. من فقط قد کشیدم. ترس من و کوچیک نگه داشت. کاش این خونه خراب میشد. کاش من از این خونه فرار میکردم. کاش من این نبودم. کاش میشد فراموش کنم با خودم چیکار کردم. کاش میشد خودم و باور کنم. باور کنم که میتونم. باور کنم هیچ چیز برای ترسیدن نیست. باور کنم همه این چیزایی که گفتم فقط توی سرم هستن. کاش میشد باور کنم همشون فریب های ذهنم هستن برای اینکه من و در شرایط امن نگه دارند. اینجاست که میگه &quot; بزرگترین دشمن شما خود شما/ذهنتون هست.&quot;  من این مغز ترسو نیازی ندارم. نمیخوام کسی مراقبم باشه. حتی مغز خودم. میخوام جرات پریدن داشته باشم. میخوام زمین خوردن رو تجربه کنم. تا کی میخوام این چیزارو این جا بنویسم و باز هم کاری نکنم؟؟‌تا کی میخوام توی این دایره امن بمونم. تا کی میخوام با ریسک نکردن از خودم مراقبت کنم؟ مگه نمیبینی همین ریسک نکردن, همین خارج نشدن از دایره امنت داره تورو از پا درمیاره؟ درست مثل سمی که قطره قطره داری به خودت میخورونی! یه خودکوشی آروم و بی صدا. تو که این چیزهارو میدونی چرا کاری نمیکنی؟‌چرا درست به کار نمیشی؟‌ چرا خودت و نجات نمیدی؟ چرا کاری نمیکنی؟ منتظر چی هستی؟!‌منتظر کی هستی؟ تو هیچکس و نداری. هیچ کس. از خودت هم مترسی؟‌ آره. وقتی میبینم با خودم چقدر ظالم بودم از خودم هم میترسم. وقتی میبینم چقدر نسبت به خودم بی‌تفاوت بودم از خودم میترسم. نمیخوام به خودم نزدیک شم. به کس دیگه ای نیاز دارم تا بیاد و من و نجات بده. ولی اون کس دیگه هم نیست. باید خودم تبدیل به کسی بشم که بتون به نجات خودم بیاد. خودم باید قهرمان داستان خودم بشم. خودم باید اون کودک تنها رو از اون شکنجه گاه نجات بدم. نباید بزارم اونجا پیر شه. نباید فراموشش کنم. اون منتظر منه. هر روز. انتظار خیلی سخته. باید هرچه زودتر دست به کار شم. باید از این دیوارهای شیشه ای عبور کنم. همه اینارو میگم و ته ذهنم میدونم که بازم کاری نمیکنم. ولی باید کاری بکنم. باید خودم و بکشم. باید بی‌رحمانه خودم و بکشم. نباید به شکنجه‌گرم توجه کنم. نباید بهش انرژی بدم. ساختن زندگی اونم وقتی که خودت خرابش کردی کار راحتی نیست. راحت نیست برداشتن آوارها از جایی که میدونی زیرش کلی خاطرات بد هست. جنازه هایی که سال هاست زیر آوارها موندن و تو از ترسشون نتونستی دست به کار شی. این روستا یک مخروبه ست. و حالا تو باید دوباره اون و بسازی. خونه هایی که سال هاست به دست خودت آوار شدن, آدم هایی/لحظاتی که زیر این آوارها موندن. خیلی هاشون هنوز زنده ان و منتظر کمک. صدای فریاد هاشون هیچ وقت من و رها نمین. هرگز. یا باید به کمکشون برم و یا باید در عذاب و ترس باقی زندگی سگیم رو ادامه بدم. یا باید جرات منجی شدن رو داشته باشم یا باید آواره این خیابون ها بشم. اونا من و صدا میکنن, من صداشون رو میشنوم, ولی آیا به صداشون گوش میکنم؟‌ آیا به کمکشون میرم؟ دست های کوچیک من توانایی جابجا کردن این دیوارهای بزرگ و خشت های ضخیم و نداره. آیا به کمکشون میری؟‌ گاهی فقط شروع کردن کافیه. گاهی خاطره های زیر دیوار خودشون هم بهت کمک میکنن تا نجاتوشن بدی. اون ها هم دوست ندارن اون زیر بمونن. شاید اونا هم میخوان بیرون بیان تا برای همیشه از خاطر تو برن. دست های کوچیک و ظریف من با لمس خشت های ضمخت و سنگین بزرگ میشن. قدرت پیدا میکنن. این گرد و خاک به کل ظاهر من و عوض میکن. دیگه نمیتونم کودک ۱۵ ساله باشم. عوضش دیگه ترسی هم ندارم. دنیا دیگه من و نمیترسون. دیگه برام نیست در موردم چی میگن. من زندگی خودم و میکنم. من به خودم فکر میکنم. من برای خودم دلسوزی میکنم. خودم دست های خودم میگیرم. میرم برای پیاده روی. وقتی برگردم کارهای کوچیکی برای آرزوها و اهداف بزرگم انجام میدم.  رها میکنم. حتی اگر هزار بار دیگه هم مجبور شم این جملات رو مرور کنم. تا روزی که جون دارم و میتونم. این هم داستان منه. پر از روزهایی که هیچ دشمنی جز خودت نداری. هیچ پلنگی برای شکار من نیومد ولی خودم همیشه در کمین خودم بودم. باید این نفس وحشی رو رام کرد.بعد از این همه ناله و نفرین گفتن &quot;ادامه بده رفیق&quot; کار راحتی نیست. ولی مگه چاره دیگه ای هم هست؟ نیست. هیچ راه دیگه ای نیست. باید ادامه داد. قوی تر از قبل. سرسخت تر از قبل. غمگین تر از قبل. باید ادامه داد. ادامه بده رفیق. امیداوارم عبور کنی از ترس هات. </description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 09:24:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی از بیکاری با کار فراوان</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86-yjiudoxpwaqd</link>
                <description>هیچ چیز بدتر از بیکار نشتن نیست. هیچ چیز بدتر از این نیست که صبح از خواب پاشی با انرژی و بخوای کار کنی ولی ندونی باید چیکار کنی. کلی کار داری ها ولی نمیدونی از کجا و کدوم شروع کنی و چجوری ادامه بدی. من از همینجا شروع میکنم. به امید اینکه آخر این نوشته دلم از خودم قرص باشه. بتونم کاری که نمیدونم چی هست رو شروع کنم و انجام بدم. تا ۳۰ روز آینده فعلا داستانم همینه. پس واسه این ۳۰ روز یه برنامه ریختم برا خودم. از دیروز شروع کردم  و هر روز دارم یه ویدیو ۱۰ دقیقه ای به زبان انگلیسی ضبط میکنم. بعلاوه اینکه هر روز یه ویدیو کوتاه - ۳۰ ثانیه ای - با داوینچی ادیت میکنم. بعد از ۳۰ روز به امید خدا, ۳۰تا ویدیو زبان دارم و مهارت اسپیکینگ خودم هم کلی پیشرفت کرده. و همچنین, ۳۰ تا ویدیو که با نرمافزار جدید ادیت کردم. این از اون مهارت هایی که لازم دارم. کنارش ورزش هم میکنم. هر روز. وزنم کم شده و از ریخت و قیافه افتادم. میخوام به خودم برسم. هدفم از ورزش کردن کنار گذاشتن مواد و دود هست. میخوام برای خودم و سلامتیم زندگی گنم. میخوام کالستنیک هم کار کنم. دوست دارم بتونم روی دست هام, حتی فقط یک دستم وایسم. میخوام یه کارایی بکنم که خودم هم فکرش و نمیکردم. مسئله بی شغلی و بی درآمدی البته این وسط بسیار آزارم میده. به حدی که احساس میکنم فشارش روی مغزم داره احمقم میکن. حس بدی بهم میده وقتی میبینم دارم پول خرج میکنم ولی درآمدی ندارم. باید یه کاری شروع کنم. یه چیزی بفروشم. یه خدماتی ارائه بدم. میخوام تدریس زبان رو جدی بگیرم ولی فقط با آموزشگاه های خوب کار کنم. باید سطح زبانم و بالا ببرم. فونتیک هارو یاد بگیرم. ولی بازم ارضام نمیکن. میخوام یه بیزنس راه بندازم. یه چیز که فقط مال خودم باشه. خداییش هم خیلی سخته. مخصوصا وقتی خودتم یه چیزایی حالیت باشه و بخوای اونارم عملی کنی. البته که همش نمیشه. دوست دارم یه محصولی تولید کنم یا بتونم یه خدمات حرفه ای ارائه بدم. با اینکه میدونم تعداد آدم های خیلی کمی کار حرفه ای انجام میدن. کار اصلی من الان ساخت ویدیو هست. کنار این کارم زبان هم تدریس میکنم. حالا که این کارهارو میکنم میتونم کنارش یه برند هم برای خودم بسازم و کارهای مارکتینگشم خودم انجام بدم. از اونجایی که خودم گربه دارم به, به وسایل گربه و حتی لباس مجلسی برای پت فکر میکردم. بنظرم این سریعترین و دم دستی ترین کاری هست که به توانایی ها و امکاناتی که الان دارم میتونم شروع کنم. خدا خودش شاهده که هدف اصلی من ساخت ویدیو توی YouTube هست. آیا کانال خشایار تاکز KhashayarTalks رو دارین؟ کاری که میکن رو دوست دارم. تقریبا منم همون کار و دارم با زندگیم میکنم. منم توی همچین محیطی زندگی میکنم با این تفاوت که زندگی من بیشتر به زندگی یه معتاد خیابانی شباهت داشت تا کسی که برای خودش و سلامتیش ارزش قائله. به هر حال منم یه جایی باید عوض شم. میخوام اتاقم تغییر بدم و تبدیلش کنم به یه استدیوی کوچیک. جایی که خودم بتونم ویدیو ها و ایده هام رو اجرا کنم. چندتا ویدیو نمونه برای خودم جدا کردم و میخوام ورژن خودم و از روی این ویدیو ها بسازم.دیروز که برای اولین بار بدون هیچ آمادگی جلوی دوربین شروع کردم به حرف زدن, اولش استرس داشتم ولی خیلی کمتر از چیزی که فکرش و میکردم. در کل به صورت بسیار عجیبی جلوی دوربین راحتم. اصلا دوست دارم جلوی دوربین باشم و perform - اجرا - کنم. اما کی میخوام شروع کنم؟؟ کی میخوام واقعا یه کانال توی YouTube بزنم و واقعا شروع کنم به ویدیو ساختن و آپلود کردن؟ کی میخوام همه این چیزایی که مدام دارم راجبشون حرف میزنم و عملی کنم؟؟ شاید فکر میکنم اگر هر روز راجبشون بنویسم و با خودم مرورشون کنم عملی میشن!نه اینجوری نیست. انجام دادن کاری که دوست داری انجامش بدی با فکر کردن بهش یا راجبش با دیگران حرف زدن عملی نمیشه. تنها راه رسیدن به چیزی که میخوای انجام دادن کاریه که تا حالا انجام ندادی. مثل حرف زدن جلوی دوربین. مثل هر روز کار با داوینچی و آپلود ویدیو ها. مثل هر روز ورزش کردن. مثل دوختن لباس برای گربه ات. نه فقط فکر کردن بهش یا دنبال طرح های قشنگ توی پینترست گشتن. یه جایی باید فقط تولید کنی و بفرستیش بیرون در دنیای واقعی. باید از ذهنیتی که خودت نسبت به خودت داری عبور کنی. باید باورم شه من میتونم کاری رو انجام بدم و انجامش بدم. من میرم کارهام و انجام بدم. شما هم تا میتونین کارهای ترسناکی که فکر نمیکردین انجامش بدین رو پیدا کنین و انجام بدین. میخواستم بگم به پول فکر نکنین. ولی خیلی سخته گفتن این جمله اونم توی این وضعیت و دوران. من خودم دو میلیون به مامانم بدهکارم. الانم منتظرم تا یه پولی کوچولویی که قولش و بهم داده بودن برام واریز شه. میخوام باهاش دوربین بگیرم. کارم و خیلی جدیتر پیگیری کنم. من یک استدیو ساخت ویدیو هستم. اول باید این کار و بکنم. بعدش ضبط ویدیوهای آموزش زبان و همچنین ویدیو های داستانی برای یوتیوب هست. هرچی که بود دیگه کافیه. باید قدم گذاشت توی مسیری که همیشه میترسیدی که توش قضاوت شی. دیگه هیچ راهی نیست. نمیشه بیشتر از این لفتش داد. امسال برخلاف سال های دیگه از تابستون میترسم. از این میترسم که این تابستون هم مثل سال های قبل بیکار بمونم و نتونم کارهایی که میخوام و انجام بدم. و بیشتر از اون از این میترسم که کاری انجام ندم و پاییز بشه. از این میترسم که امسال هم بدون دست آورد خاصی جاش و به سال بعدی بده. نگرانم. نمیخوام به خودم سخت بگیرم. ولی نمیخوام به خودم اجازه بدم از زیر کار هم در برم. من باید سریع این چیزایی که گفتم رو عملی کنم. بدون اینکه به چیز دیگه ای فکر کنم. من شروع کردم. پارسال که از خونه زدم بیرون شروع کردم. شاید هنوز تمام پستانسیلم رو پیدا نکرده باشم. ولی شروع کردم. امسال هم بیشتر از قبل تلاشم و ادامه میدم. تردید نمیکنم و ناامید هم نمیشم. و نمیزارم چیزای بیخود و بی‌ارزش هواسم و پرت کنن. من میخوام زندگی بسازم. میخوام روزهام و همونجوری که میخوام زندگی کنم. نمیخوام منتظر چراغ سبز بمونم. نمیخوام از کسی اجازه بگیرم. میخوام تمام و کمال در خدمت خودم باشم. میخوام راهی پیدا کنم تا چیزایی که میخوام و برای خودم فراهم کنم. میرم جلو بدون اینکه لحظه ای به خودم شک کنم. ادامه میدیم 🫡</description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 08:21:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئولیت &quot;دوست دارم&quot; !</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-rukqwyl6ghxg</link>
                <description>دوست داشتن یک انسان دیگر خارج از خودت واقعا عجیب هست. تو با تمام آگاهی به کسی به جز خودت قدرتی میدی که هروقت بخواد میتون تو رو نابود کن. و بهش اعتماد میکنی. اعتماد میکنی که هیچوقت این کار و انجام نمیده. اما گاهی آدم ها بدون اینکه خودشون بدونن دست به اینکار میزنن. اونا بدون اینکه بخوان شما رو از پا درمیارد. فقط به این خاطر که زمانی در گذشته شما این قدرت رو بهشون دادید. با رفتارشون. با حرف هاشون. نمیشه کسی رو عوض کرد. نمیشه به کسی گفت :‌با من مهربون تر باش. نمیشه گفت: به من توجه کن. فرد خودش باید این رو از درون بخواد. میشه در موردش حرف زد. ولی درخواست به اینکه دوست داشته باشی مثل اینکه به عزیزت که در بستر مرگ هست بگی اگر میشه امروز نمیر. فردا بمیر. مرگ وقتی سراغت بیاد تو رو با خودش میبره و گریه و زاری هیچکس, هرچقدر هم که بلند باشه منصرفش میکن. مرگ به قدری خونسرد مهمونش رو با خودش میبره حتی گریه ها و زاری ها در سکوتش محو میشن. اینا چه ربطی به دوست داشتن داره؟ به چه کسی اجازه بدیم دوستمون داشته باشه؟ این صلاح که مخصوص کشتن ماست رو به دست چه کسی بدیم؟ به کی اعتماد کنیم؟‌ چه کسی لایق اعتماد ماست؟ خودم و به چه کسی میتونم بسپرم؟‌ اگر روزی خودمم دیگه خودم و دوست نداشتم. آیا کسی برای نجات من میاد؟ چه کسی بهم یادآوری میکن که دوست داشتنی هستم؟؟ نکن وقتی من خودم و فراموش کردم, اونم من و فراموش کن؟ نکن چون من خودم و دیگه دوست ندارم اونم من و دوست نداشته باشه؟وقتی تصمیم میگیری کسی رو دوست داشته باشی, یا به کسی اجازه میدی دوستت داشته باشه...این حس قشنگ, این حس ناب که بلاخره جهان به پای تو تعظیم کرده و تو هم توی این دنیای شلوغ دیده شدی, با خودش مسئولیت هایی هم میاره. عاشق شدن مثل بازی با یک چاقوی دو لبه ست. اول باهاش سیب پوست میکن. پرتقال. هندوانه. و از اینکه چه خوش دست و برنده به فرمان تو هر نیتی رو اجرا میکن خوشحال میشی. آروم آروم چیزای دیگه ای هم باهاش میبری. و بیشتر به قدرتی که توی دست هات هست پی میبری. یه روزی هم میرسه شروع میکنی با همین چاقو تکه های کوچیکی از کسی که دوستش داری و همون کسی که این چاقو رو به تو هدیه کرده رو میبری. تا روزی که هیچ تکه ی دیگه ای برای دوست داشتن باقی نمیمونه. و چاقویی که به گوشت صاحبش آلوده شده کند و زنگ زده شده. دیگه کارایی سابق رو نداره. قدرتی که درش بوده آلوده شده. و حالا تو موندی و جنازه کسی که دوستت داشت و حالا چیزی جز یه بدن زخمی نیست. به چه کسی این قدرت رو هدیه میدی؟ رازت رو برای چه کسی فاش میکنی؟؟ گاهی مسئولیت قلب هایی رو قبول میکنیم که هیچ تحدی به محافظت و ازشون نداریم. ما اونا رو برای شادی خودمون میخوایم. باهاشون مثل عروسک های بی جون رفتار میکنیم. اشتباه نکنین. من عروسکم رو خیلی دوست داریم. هر روز باهاش بازی میکنم. هر روزی بش غذا میدم. موهاش و شونه میکنم. ولی اگر یک روز ببینم عروسکم نیست, با عروسک دیگه ای جایگزینش میکنم. من مسئولیتی در قبال عروسکم ندارم. آدم ها هم همینطور. ما برای خودمون اون هارو میخوایم. میخوایم تا وقتی که ما میخوایم و بهشون نیاز داریم زندانی ما باشند و وقتی هم که دیگه لازمشون نداریم بدون هیچ شکایتی از زندگی ما بیرون برند. دوست داشتن بیشتر از محبت نیازمند مسئولیت پذیری هست - مخصوصا در دنیای امروز - ! رازم رو به کسی میگم که مسئولیت خفظ کردنش رو قبول کن. حتی اگر بعد ها بهم خیانت کرد و من و با همون چاقو کشت. دوست دارم انگشت اتهام به سمت خودم باشه. نمیخوام کسی که زمانی دوستش داشتم و اونقدر برام قابل اعتماد بود که رازم رو بهش گفتم و اکسیری رو در اختیارش دادم که هروقت خواست بتونه من و از پا دربیاره, نمیخوام تصویر این آدم در ذهنم عوض شه. من به اعتمادم نیاز دارم. باید بتونم باز هم اعتماد کنم. سال ها طول خواهد کشید. ولی بدون اعتماد به دیگری زندگی رنگ میبازه. شریک شدن با کس دیگری و اعتماد به اون سخت ترین و در عین حال شیرین ترین کار دنیاست. مثل به دنیا اومدن بچه ای برای پدر و مادرش در حالی که هیچکس نمیدون این بچه سال ها بعد به چه چیزی تبدیل خواهد شد. قاتلی بزرگ؟‌ یا معلمی دلسوز؟ با این حال تمام مادران و پدران با امیدی خالص کودکانی نو به جهان میارن. اونا اعتماد میکنن. اون ها این درد و قبول میکنن که شاید باعث تولد هیولایی شده باشند. اما حتی لحظه به دنیا اومدن هیولا هم زیباست. لحظه ای که میدونی با دوست داشتن این انسان آسیب های زیاد و جبران ناپذیری به خودت خواهی زد. اما به قدری مجذوب حس رهایی در اون لحظه هستی که همه چیز رو زیبا میبینی. انگار این دنیا برای تو آفریده شده. فقط برای این حس. حس نابه دیده شدن. حسی که در اون احساس میکنی امروز فقط و فقط برای تو آفریده شده. مراقب راز های هم باشیم. اگر بلد نیستیم از این چاقوی برنده استفاده کنیم, آروم زمین بزاریمش و در یک فرصت بهتر دوباره و با احتیاط سراغش بریم.</description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 12:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذر از دشت پر از خون</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D9%86-iyddni44ob4g</link>
                <description>کیرم تو این زندگیهرچقدرم که ناشناش باشی بازم نمیشه درباره بعضی چیزها صخبت کرد. آدم نمیتونه به زبونشون بیاره. توی این مسائل آدم تنهاست. امیدوارم خودتون رو داشته باشین حداقل. مغزم بشدت درگیره. درگیر مسائلی که سال ها ازشون فرار کردم. نخواستم درگیرشون بشم. مسائل بیخود و خاله زنکی. آلان دو روزه که برگشتم خونه. شهر خودم. و از لحظه ورود با این موضوعات واقعا مزخرف و ک.ص شعر دست درگریبانم. الانم از خود مسئله ای که به وجود اومده ناراحت نیستم. از اینکه درگیرش شدم و باید انرژی بزارم و سعی کنم خودم و بیشتر از این درگیرش نکنم و وقتی هم حرفش شد با آرامش تمتم و کمال رفتار کنم تا از اینی هم که هست بدتر نشه اذیتم میکن. از این ناراحتم که یه مدت باید این درد و تحمل کنم تا سمش کامل از بدنم خارج شه. اینم تجربه بود دیگه. ولی خوشم نمیاد از تجربه هایی که قبلا تجربه شون کردم ولی ازشون درس نگرفتم. خوشم نمیاد وقتی یه اتفاق بد بازم برام اتفاق میافته. خوشم نمیاد وقتی میبینم بازیچه ندونم کاری و افکار کودکانه یک آدم بالغ شدم. از خودم بدم میاد که بیش از خد صبر کردم. بیش از حد خوشبین بودم. اینا اتفاقات باعث میشه اعتمادم نسبت به خودم رو هم از دست بدم. انگاری که خودمم باورم میشه که حتما اسکولم که این اتفاق بازم برام تکرار شد. ولی خوب اینطوری ها هم نیست. باز خوبه ماها یه چیزایی میفهمیم. این روزا خیلی هارو میبینم که به نفهمیدنشون افتخار میکنن. انتخابشون همینه. دروغ چرا, بعضی وقت ها هم حسودیم میشه بهشون. ولی در کل حاضرم یه دست و پا نداشته باشم ولی خودم و به نفهمی نزنم. و برای خودم و دور و بری هام عذاب تولید نکنم. به هر حال...آدم که نمیتونه وایسه و مدام از خودش بپرسه چرا اینطوری شد؟ چرا این عذاب نصیب من شد! نمیشه که وایسی و کاسه چه کنم چه کنم بگیری دستت. نمیشه. باید حرکت کرد. باید از روی جنازه ها عبور کرد. میدونم سخته. میدونم آدم دلش نمیاد. میدونم که حس ظالم بودن, سنگ دل بودن بهمون میده. ولی چاره ای نیست. اگر وایسیم چیزی عوض نمیشه. باید رد شد. باید چشمار و بست. باید از روی مرده ها رد شد. فقط واسه اینکه دیگه چشممون بهشون نیافته. جلوی نگاهممون نباشه. بره پشت سرمون. رد شیم و بزاریمشون پشت سر. فراموش که نمیشن. ولی چه بهتر که تکرار هم نشن. چه بهتر که آدم بعضی از دردهاش و بدون اینکه بخواد درمان کن, رها کن. شاید درمان توی همین رها کردن باشه. عوض اینکه بخوای همه چیز و درست کنی فقط عبور کنی. خیلی بی رحمانه. یه روز یه نفری بهم گفت آدم بعضی وقت ها باید بی رحم باشه. دلش از سنگ باشه. نه واسه اینکه آدم بدی هست. واسه اینکه خودش و اونقدری دوست داره که نخواد توی این غم و غصه تلف بشه. راست میگفت. ولی بی رحم بودن کار راحتی برای من نیست. سخته برام بتونم دل کوچیکم رو راضی کنم بی رحم باشه. ولی این همون کاریه که باید انجام بدم. باید رد شم. بگذرم. فراموش کنم. لبخند بزنم و ادامه بدم. انگار هیچ کدوم از این اتفاقات اتفاق نیافتاده. میدونم که به این زودی ها رها نمیکنن منو ولی راه دیگه ای هم نیست. اگر بمونم میدونم که تلف میشم. از بین میرم. بی رحم میشم و بی رحم میمونم. من نمیخوام با بی رحمی زندگی کنم. فقط میخوام زندگی کنم. بدون زنجیر. بدون ترس. بدون تزویر. بدون کینه. فقط رد شم. عبور کنم از زندگی. اگر دیدم جایی یه تل جنازه هست, بیش از اندازه واینستم و زاری نکنم. رد شم. حتی اگر مجبور باشم پا روی جنازه ها بزارم. من زنده ام. نباید خودم و به مردن بزنم. نباید مثل مرده ها رفتار کنم. نباید وایسم. اونا مردن, اونا حسی ندارن. اونا براشون فرقی نمیکن چه بلایی میخواد سرشون بیاد. نمیشه نجاتشون داد. کسی که مرده یا خودش و به مردن زده رو نمیشه زنده کرد. اگر بشه, راهش فقط و فقط اینه که با تمام توان زندگی کنی. متاسفم. متاسفم که اونقدری عاقل نبودم که قبل از اینکه این بلا سرم بیاد خودم چاره ای براش بکنم. متاسفم که نتوستم اونقدری که باید شجاع باشم. به قول خودم, منم دفعه اولمه که زندگی میکنم و خیلی چیزها رو برای اولین باره که تجربه میکنم. پس حق میدم که اشتباه کنم. حق میدم که بترسم. حق میدم ترسم باعث شه واقعیت رو نبینم. خودم و میبخشم. نمیشه وایساد و گلایه کرد. باید رد شد. هیچ کس از فردا خبر نداره. فردا میتون کلی اتفاق قشنگ با خودش بیاره که دیگه حتی اتفاق های امروز به یادت هم نیاد. نمیخوام زندگیم و به خاطر هیچکس به تعویق بندازم. متاسفم اگر مجبورم قلب کسی رو بشکنم. امیدوارم از لای این زخم ها نور بزنه بیرون. بی رحم بدودن وظیفه ای که فقط به دوش غمگین ترین افراد میسپارن. هیچ کس همراه فرد بی رحم نمیشه. ولی همه میدونن که یک نفر باید شجاعت این رو داشته باشه که اون کار رو انجام بده. امیدوارم هیچوقت مجبور نیشین با بی رحمی به احساساتتون غلبه کنین. ولی اگر روزی هم مجبور به این کار شدین, براتون التیام ارزو میکنم.از روی جنازه ها رد میشم. من زنده ام. </description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 10:14:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناه میبرم به آگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@ata19/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-i6duwqemdydx</link>
                <description>رواز صبح لپتاپ و گذاشتم جلوم که بنویسم ولی نوشتنم نمیومد. نمیدونستم چمه. نمیدونستم از کجا شروع کنم. چی بنویسم. الانم نمیدونم. فقط دیگه نمیتونم ننویسم. دارم خفه میشم. میخوام تنها باشم. نمیخوام صدای کسی رو بشنوم. نمیخوام هیچ کس حتی بهم فکر هم بکن. آره من ناشکرم. ریدم تو شکر گذاری که توش باید بنده این و اون باشی. میبینی چقدر عصبانی‌ام؟ میبینی چقدر پرم. آروم نشستم ولی احساس میکنم خون جلو چشمام رو گرفته. احساس میکنم اگر یکی یه چیزی بهم بگه همونجا گلوش و میبرم. هیچی برام مهم نیست. فقط میخوام تنها باشم. میخوام آروم باشم. میخوام با خودم باشم. از دور و بری هام بدم میاد. اونارو مقصر نمیدونم - اونا مقصر زندگی های خودشونن - فقط میخوام تنها باشم. نمیخوام کسی دور و برم باشه. نمیخوام کسی اسمم و صدا بزنه. نمیخوام کسی بهم برسه. نمیخوام برای کسی مهم باشم. فقط میخام تنها باشم. (اینجوری که دارم دکمه هارو فشار میدم الانه که لپتاپ از وسط نصف بشه).الان میفهمم چرا معتاد شدم. چون نمیتونستم تو خونه بشینم. چون نمیتونم حضور این آدم ها رو کنارم تحمل کنم. ترجیح میدم توی خیابون ها ول بچرخم ولی اینجا نباشم. بدم میاد از اینکه خودم و بزنم به اون راه و احساس حق به جانب بودن هم بکنم. اینا یه کاری با من میکنن که از خودم بدم میاد. اینا بدترین من و میکشن بیرون. اینا رحم ندارند. اینا واسه خاطر اینکه خودشون حس خوبی داشته باشن, بقیه رو تیکه تیکه میکنن. اینا هیچی براشون مهم نیست جط خودشون. آدم های ترسو, ترسناک ترین نوع موجوداتن. هیچ‌چیزی از آدمی که ترس وجودش و گرفته بعید نیست. من از آدم های ترسو میترسم. از اینکه خودشون رو بهم نزدیک کنن متنفرم. از وجودشون متنفرم. از صداشون. از مدل حرف زدنشون. از نگاهشون. اونا هرکاری میکنن تا تورم مثل خودشون نابود کنن. اونا همیشه تمام تلاششون رو میکنن تا بدترین حس ها رو به تو انتقال بدن. تمام انرژي شون رو میزارن تا مطمئن بشن هیچ لذتی از زندگیت نمیبری. اونا تو رو نمیکشن ولی کاری میکنن که هر روز آرزوی مرگ بکنی. هر لحظه که صداشون رو میشنوی. هر لحظه که نگاهشون رو روی خودت احساس میکنی آرزوی مرگ میکنی. متنفرم از بودن کنار آدم هایی که مردن ولی دفن نشدن. اونا نمیخوان زندگی رو ببینن. نمیخوان زندگی رو احساس کنن. اونا نمیخوان هیچ کس دیگه ای هم زندگی کن. هرجا میرن سیاهی رو با خودشون میبرن. هرجا میرن یه حس کثیف و خاکستری, مثل دودی که شهر و میگیره, فضا رو پر میکن. لبخند ها محو میشن. فکرها پریشون میشن. حس آرامش جاش و میده به یه اظطراب کثیف که اصلا معلوم نیست از کجا اومده. درست مثل شیطان. مثل اون راه میرن. مثل اون حرف میزنن. در ظاهر دلسوز و مهربون. مثل یه مادر. ولی خود شیطان. با حرف‌هاشون دارت میزنن. با رفتارشون شکنج‌ات میدن. و در آخر اگر اعتراضی هم بکنی, اونارو به هدفشون رسوندی. اونا صاحب تو شدن. همین آزارم میده. احساس میکنم مثل مرگ‌خوارها روح رو از بدم میمکن. هیچ چیزی باقی نمیمونه. جز یه کالبد خالی که حالا کلی جا داره واسه اینکه از نفرت پرش کنی. واسه اینکه تورم تبدیل کنن به یک مرگ‌خوار. به کسی که روح زندگی رو از میمکه و جاش نفرت میکاره. اونا میخوام تورم آلوده کنن. مرگ‌خوارها یه روزی آدم های شادی بودن. روح داشتن. ولی مراقب روحشون نبودن. اونا زندگی رو به سخره گرفتن. بهش بی احترامی کردن. دزدی کردن. دروغ گفتن و هیچ‌وقت به اشتباهاتشون اعتراف نکردن. هر روز ترسو و ترسو تر شدن. هر روز بیشتر توی سیاهی فرو رفتن. هر روز یه تیکه از روحشون رو به شیطان فروختن. تا روزی که از اونا هم چیزی نموند جز پلیدی. جز دروغ. جز یه کالبد خالی که فقط در ظاهر قشنگ بنظر میاد. ولی از درون پوسیده. سیاه. پر از کرم های بوگندو که هیچ چیزی از زندگی نمیدونن. حرف هاشون بوی تعفن میده. نگتهشون پر از حسرت و حسادته. پر از نفرت. اونا اونقدر نگاهت میکنن تا از بودنت متنفر شی. ترس به اونا شکل جدیدی داده. شکلی که شبیه هیچ هیولایی نیست. اونا مثل غده های سرطانی دنبال آدم هایی میگردن که هنوز به زندگی امیدوارند. به فردا. به لبخند. هرجا که پیداشون کنن اونقدر آزارشون میدن که لبخند روی لباشون خشک بشه. کاری میکنن که به جای لبخند زدن از خودت و زندگی متنفر شی. یادت بره که مهمترین چیز زندگیه. اونا باعث میشن فکر کنی افکار کثیفشون مهمتر از زندگی هست. پر از نفرتم. پر از خشم. میخوام برم پیاده روی. احساس میکنم باید کره زمین رو یه دور بزنم تا بتونم آروم شم. سرم و لای دست‌هام فشار میدم. این فکرها جایی تو مغز من نداره. نمیدونم کی این تخم‌های کثیف رو توی مغزم کاشته. میخوام قدم بزنم و ریشه این کثافت هارو خشک کنم. میخوام دور شم از فضا. فراموش کنم.       رد شم. بگذرم. زندگی خودم رو داشته باشم. دور از این مرده های متحرک.نمیخوام دوستی داشته باشم. نمیخوام کسی رو به زندگیم راه بدم. در هارو خراب میکنم و جاش دیوار میسازم. فقط با دل پاک و صداقت میشه از این دیوارها رد شد. وگرنه هیچ نیازی نمیبینم بخوام با آدم ها معاشرت کنم. اونا میتونن زندگی خودشون رو نابود کنن ولی اجازه نمیدم با زندگی من هم این کار و بکنن. من تا وقتی که زیر خاک نرفتم زندگی میکنم. قبل از اون هیچ چیزی نیست که بخواد من و از خودم و زندگیم ناامید کن.مرگ بر مرگ‌خوارهادرود بر زندگیبا قدرت ادامه بده.</description>
                <category>عطا</category>
                <author>عطا</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 20:35:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>