<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Atabak Akson</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@atabakakson</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 18:32:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/13452/avatar/9NDbzH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Atabak Akson</title>
            <link>https://virgool.io/@atabakakson</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ردپای پررنگ دوچرخه در زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@atabakakson/bicycle-t2q67udb76qm</link>
                <description>5 سالم بود، به تانکر نفت توی حیاط تکیه داده بودم و مادرم رو تماشا می‌کردم که خواهرم رو بغل کرده بود و دوتایی گریه می‌کردن، یکی از برادرام نشسته بود روی پله‌ها، و یکی دیگه روی زمین. همه ناباورانه اشک می‌ریختن. در حیاط باز بود و دوتا از همکارهای پدرم دم در ایستاده بودن و اصلا تکون نمی‌خوردن. تمام تلاشم رو می‌کردم که بفهمم چیشده و چه اتفاقی افتاده، اما حس می‌کنم اون لحظه جو به قدری سنگین بود که کسی نتونه یه بچه‌ای رو ببینه که با بغضی گیر کرده ته گلو، همه رو تماشا می‌کنه.نمی‌دونم چند روز طول کشید و چطوری شد که فهمیدم وقتی پدرم با دوچرخه به سمت محل کارش می‌رفته، با یه مینی‌بوس که ترمزش بریده بوده تصادف می‌کنه و زندگی چهل و خورده‌ای ساله‌اش تموم میشه. هیچ درکی از اینکه ترمز مینی‌بوس چطوری بریده میشه نداشتم و روزها و شب‌ها توی ذهنم تصویرسازی می‌کردم؛ یک‌بار راننده‌ای گردن کلفت و بی‌رحم میومد توی داستان ذهنیم، یک‌بار راننده‌ای مهربون و عاجز، و یک‌بار راننده‌ای پیر و کم‌توان که نتونسته ترمز بریده رو در لحظه درست کنه. هیچ ایده‌ای هم نداشتم که تصادف تو کدوم خیابون رخ داده. یک‌بار حادثه رو روی پل زرینه‌رود تصور می‌کردم که تو پس‌زمینه‌ی این اتفاق رود پرآب شهرمون دیده میشه و یکبار توی میدون شلوغ مرکز شهر تصورش می‌کردم. اما توی ذهنم همیشه بعد از حادثه کلی آدم جمع میشد دور پدرم؛ همه داد می‌زدن، همه ناراحت میشدن، همه به تکاپو میوفتادن. توی ذهنم غم از دست دادن «قهرمان» شهر همه‌ی مردم رو شوکه میکرد؛ اسم پدرم «قهرمان» بود.این بزرگترین و پررنگ‌ترین خاطره‌ای هست که با کلمه‌ی «دوچرخه» برای من ساخته شده. ولی اولینش نبود، چون ما توی شهر دوچرخه زندگی می‌کردیم. دوران مدرسه دوتا موضوع بود که همیشه حس خیلی خوبی بهمون می‌داد؛ یکی اینکه روی نقشه کارخانه‌های مهم کشور توی درس جغرافیا، اسم کارخانه قند میاندوآب هم وجود داشت، و یکی هم اینکه معروف بودیم به شهر دوچرخه‌ها. خیابون‌هامون همیشه پر بود از دوچرخه (الان هم هست البته) و بخش بزرگی از جابجایی‌های درون شهری رو ترک دوچرخه‌ی برند «سه‌تفنگ» پدرم تجربه کرده بودم، حتی شده بود که حین حرکت تعادلم رو از دست بدم و بیوفتم و پام به پره‌های چرخ عقب گیر کنه و چندین متر با صورت روی زمین کشیده بشم.دوچرخه‌ی جذاب پدرم همچین چیزی بود؛ «سه تفنگ»دوچرخه بخش مهمی از زندگی تمام مردم شهر ما بود، نه خود شهر البته، مردم شهر. حتی فکرش رو هم نمی‌کردیم که شهرداری باید معابر و خیابان‌ها رو برای عبور دوچرخه‌ها بازطراحی کنه، حتی فکرش رو هم نمی‌کردیم که مسیر ایمن دوچرخه‌سواری باید وجود داشته باشه، حتی فکرش رو هم نمی‌کردیم که اگه مسئولین شهر هم، اندازه‌ی مردم اهمیت حضور دوچرخه رو درک کنن، شاید دیگه هیچ مینی‌بوس ترمز بریده‌ای با یه دوچرخه روبرو نشه. این‌ها رو نمی‌دونستیم و حتی سالی یکبار از آسفالت و مرتب شدن یکی از خیابان‌های شهر به بهانه‌ی عبور دوچرخه‌سواران تور آذربایجان ذوق می‌کردیم و بعد از عبور تور، روزها و هفته‌ها از دوچرخه‌سواری روی یک مسیر استاندارد لذت می‌بردیم. ما مردم یک شهر صد و چند هزار نفره، مسئولین شهرمون رو خیلی سرشلوغ‌تر از اون می‌دونستیم که به این سطح از جزئیات (!) زندگی ما اهمیت بدن.اتفاقی که برای پدرم افتاد اولین شهر ما نبود، آخرینش هم نبود. البته که این حوادث فقط مختص شهر ما نیست. طبق مقاله‌ای که در زمستان 94 و در مجله پزشکی قانونی ایران منتشر شده در فاصله زمانی سال 89 تا 91 متاسفانه 526 دوچرخه‌سوار کشته شدن. یعنی هر سال حدودا 176 دوچرخه‌سوار با میانگین سنی 43.6 سال. نکته قابل تامل این مقاله البته این آمار بود که 93.5 درصد از این مرگ‌ها، بر اثر برخورد با یک وسیله در حال حرکت بوده. بدون‌شک راه‌حل کم کردن این آمار و افزایش امنیت دوچرخه‌سواران در خیابان‌ها و جاده‌های کشور، آموزش و اطلاع‌رسانی به دوچرخه‌سواران برای انجام سفرهای ایمن، آموزش و اطلاع‌رسانی به رانندگان ماشین‌ها برای برخورد مناسب با دوچرخه‌سواران، و مهمترین موضوع؛ افزایش مسیرهای ایمن برای دوچرخه‌سواریه.دوچرخه‌سواری برای خانواده ما تموم نشد، هرچند دوچرخه‌ی قدیمی و جذاب پدرم رو فروختیم، اما سال سوم ابتدایی برای من یه دوچرخه‌ی تایلندی سایز 20 خریدیم که تا 5 سال تقریبا تمام لحظات خارج از خانه و مدرسه رو رکاب می‌زدم. حتی سه سال از دوران ابتدایی، یکی از بچه‌پولدارهای مدرسه رو هر روز سوار دوچرخه‌ام می‌کردم و تا دم در خونه‌شون می‌رسوندم، در ازای یک سکه‌ی 25 تومانی برای هر روز. البته دست‌ودلباز هم بودم و توی مسیر چند باری اجازه میدادم با زنگ دوچرخه بازی کنه. 5 سال جذابی رو با اون دوچرخه‌ی واقعا هیجان‌انگیزم طی کردم، هرچند معمولا از توی جوب و کانال‌های حفر شده برای لوله‌های گاز شهری جمعم می‌کردن اما، هیچ وقت ترس از حوادث دوچرخه‌سواری به ما غلبه نکرد و چه خوب که دوچرخه بخشی جدانشدنی از زندگی ما بود.سنم بالاتر رفت و مجبور شدم دوچرخه‌ی نازنینم رو با سایزی بزرگتر عوض کنم، و اینجا بود که در دام حمایت از تولید ملی (یا شاید محلی) افتادیم و دوچرخه‌ای ساخت کارخانه‌ی دوچرخه‌سازی شهرمون رو خریدیم. دوچرخه‌ای که حتی 6 ماه هم به خوبی کار نکرد و همیشه در تعمیرگاه بود، و اون آخرین تجربه‌ی من از مالکیت یک دوچرخه بود. از اون روزها که 15 سالی می‌گذره تا الان که در خیابانی پر از دوچرخه‌فروشی و دوچرخه‌سازی در تهران زندگی می‌کنم، خریدن و داشتن دوچرخه یکی از بالاترین اولویت‌ها و حسرت‌های زندگیم بوده. ولی خب، زندگی همیشه خوب پیش نمیره و بعضی جاها بعضی موارد و تصمیمات به زور میان و خودشون رو در جایگاه‌های بالاتری از اولویت قرار میدن و دوچرخه‌ی نازنین نداشته‌ام هی مجبور میشه منتظر بمونه.اما مطمئنم که بالاخره به هم می‌رسیم و با هم لیز می‌خوریم توی خیابان‌های تهران؛ اینو به خودم قول دادم.</description>
                <category>Atabak Akson</category>
                <author>Atabak Akson</author>
                <pubDate>Fri, 25 Sep 2020 12:13:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از &quot;سرگردان&quot; تا &quot;همچون سنگی غلتان&quot;؛ اپیزودهایی که ارزش شنیده‌شدن رو دارن.</title>
                <link>https://virgool.io/@atabakakson/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%BA%D9%84%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-g08pdtvldwop</link>
                <description>من آدم به اشتراک‌گذارنده‌ای ام، در این حد که از به اشتراک گذاشتن یه موضوع لذت‌بخش بیشتر از خود اون موضوع، لذت می‌برم. بذارین دقیق‌تر و مرتبط‌تر بگم، روزی که برای اولین بار تمام اپیزودهای «چهرازی» رو شنیدم، به طرز خیلی عجیبی سرشار بودم از شوق و لذت، اما هربار که برا یکی می‌فرستادم و واکنش هیجان‌زده‌اش رو می‌دیدم، جوری جون می‌گرفتم که انگار خودم برای بار اول شنیدم‌شون. حالا این رو بسط بدین به دنیای فیلم، کتاب، موسیقی، سفر و هرچیز دیگه‌ای که میشه ازش لذت برد. اجازه بدین اینجوری بگم که من اگه سرخپوست بودم بدون شک اسمم رو می‌ذاشتن «اشتراک‌گذارنده تا گور». البته خیلی از دوستام عبارت «جوگیر» رو گزینه‌ی مناسب‌تری برای این خصلتم می‌دونن، چون کافیه از چیزی بیش از حد معمول لذت ببرم، در کسری از ثانیه تمام افراد حاضر در ۶ الی ۷ لایه از آشنایانم کچل خواهند شد.این‌ها رو گفتم تا به موجود هیجان‌انگیزی به اسم پادکست برسم. دقیقا یادم نمیاد اولین پادکستی که شنیدم چی بود، مهم هم نیست. مهم اینه که الان وقتی یک نفر رو پیدا می‌کنم که هیچ شناختی از پادکست‌ها نداره، حسی مشابه با کشاورزی رو دارم که هزاران هزار هکتار زمین در اختیارش گذاشتن تا کشت و کار کنه. قشنگ ذوق‌زده میشم که می‌تونم اپیزودهای دوست‌داشتنی زندگیم رو با اون فرد به اشتراک بذارم و از ذوق و لذتی که می‌بره، خودم ذوق‌مرگ شم.اما متاسفانه اخیرا به قدری سرم شلوغ شد و به قدری تعداد پادکست‌های خفن و باارزش زیاد شد که دیگه نمی‌تونم به خوبی و با کیفیت این کار رو انجام بدم. حتی یادمه توی توییتر به دو نفر قول دادم که چنتا پادکست خوب معرفی کنم بهشون، اما حتی وقت نشد برم پی‌وی باهاشون مکالمه رو شروع کنم و از این بابت بسیار شرمسارم. این شد که تصمیم گرفتم این مجموعه یادداشت‌ها رو بنویسم. البته قرار نیست پادکست معرفی کنم، قصد دارم راجع به اپیزودهایی صحبت کنم که روی من تاثیر گذاشتن، و خب اگه هر کدوم از این اپیزودها رو گوش کنین، با احتمال خیلی بالایی متوجه میشین که اون پادکست می‌تونه تبدیل به یکی از پادکست‌های محبوب‌تون بشه یا نه.این اولین یادداشت از این مجموعه است و امیدوارم از توی این سری بتونین تجربه‌های خوبی از پادکست شنیدن رو پیدا کنین.پس هدفون‌هاتون رو وصل کنین تا بریم به دنیای صداهای دوست‌داشتنی :)قانون صفرم دنیای پادکست‌هابیاین این موضوع رو به عنوان یه قانون قبول کنیم که پادکست رو باید تو اپلیکیشن‌های مخصوص گوش کنیم. این کار هم به نفع شنونده‌اس (به خاطر امکانات خیلی خوبی که داره) و هم به نفع تولید کننده (به خاطر دیتاهای خیلی مفیدی که در اختیارشون قرار میده). پس دیگه راجع به این موضوع حرفی نمی‌زنیم و از اولویت اول‌مون مطمئنیم، حتی اگه من برای آشنایی بیشتر با پادکست، کانال تلگرامیش رو معرفی کردم. حالا برای این‌که با این اپلیکیشن‌ها بیشتر و بهتر آشنا بشین، پیشنهاد می‌کنم مقاله‌ی «چگونه و از کجا پادکست بشنویم؟» رو از سایت پادکست چنل‌بی مطالعه کنین.حالا که تا اینجا اومدین...خب ببینین، الان که هدفون تو گوشتونه، حیفم میاد از دوتا موجود دوست‌داشتنی صحبت نکنم. پس این دوتا مورد اول رو لطفا گیر ندین که چرا پادکست نیستن. باتشکرات فراوانکیمیاگر نامجوچه کتاب کیمیاگر نوشته‌ی پائولو کوئیلو رو خونده باشین و چه نخونده باشین، گوش کردن به کتاب صوتی کیمیاگر به روایت محسن نامجو براتون تجربه‌ای خاص، ناب و عجیب خواهد بود. نامجو ترجمه‌ی آرش حجازی از این کتاب رو سال 1387 روایت و منتشر کرد و توی این روایت نقش بیش از 30 شخصیت کتاب رو بصورت نمایشی اجرا کرده و براش حدود 2 ساعت موسیقی ساخته. فقط کافیه قطعه‌های سنتی نامجو رو دوست داشته باشین تا بی‌وقفه تا انتهای کتاب باهاش همراه بشین.اگه عبارت «کیمیاگر محسن نامجو» رو گوگل کنین، سایت‌های مختلفی رو برای دانلود یا خرید این اثر پیدا می‌کنین. حقیقت اینه که با توجه به عدم وجود مجوز فعالیت برای نامجو توی ایران، شخصا نمی‌دونم کار درست خرید این اثره یا دانلودش.پس تصمیم با خودتون.داستان‌های کوتاه احسان عبدی‌پوراحسان یه نویسنده و کارگردان بی‌نهایت دوست‌داشتنیه. نمی‌دونم اولین بار کی یکی از داستان‌‌هاش رو برام فرستاد و من رو عاشق نوشته‌ها، لحن و بیانش کرد. ببینین در معنای واقعی کلمه دیوونه‌ی روایت کردن‌های احسان خواهید شد، به قدری خوب داستانی که نوشته رو روایت می‌کنه که یه لحظه به خودتون میاین و می‌بینین نشستین بین شخصیت‌های جنوبی داستان و دارین قصه رو باهاشون زندگی می‌کنین.چون فایل این روایت‌هاش خیلی پراکنده بود و من دوست داشتم بارها و بارها زندگی‌شون کنم، یه کانال تلگرامی ساختم و اون فایل‌هارو اون‌جا فوروارد کردم که تجمیع شده داشته باشم‌شون. بعدها حسین (دوستم) که اون هم خیلی پیگیر داستان‌های کوتاه عبدی‌پور بود رو هم ادمین کانال کردم تا هرجا داستانی ازش پیدا کردیم بندازیم توی کانال. چند وقت پیش به خودمون اومدیم و دیدیم کانال نزدیک به 5 هزارتا عضو داره. شما فقط حس و حال من رو وقتی فهمیدم این داستان‌ها رو تونستم با 5 هزار نفر به اشتراک بذارم تصور کنین.اما اگه وارد این کانال تلگرامی شدین، پیشنهاد می‌کنم گوش کردن به این مجموعه رو با داستان «زینت و مک‌لوهان» شروع کنین، با «علی پورآفریقا» ادامه بدین و برسین به «خانه سنائی». بچسبه به تن‌تون :)پادکستی طنز، درام، سیاسی، اجتماعی، علمی، خبری، تاریخی، ورزشی و غیره‌ای به نام چهرازیروزی که من با چهرازی آشنا شدم، اینجوری بود که یه بار گوش می‌کردم بعد برا ده نفر می‌فرستادمش. دوباره یه دور گوش می‌کردم و برا ده نفر دیگه می‌فرستادمش. واقعا دوسش دارم. صدای چنتا دیوونه رو میشنویم که از یه تیمارستان دارن با ضبط پادکست زندگی‌شون رو تعریف می‌کنن. اگه گوش کنین خودتون متوجه این تعبیرها خواهید شد. کل پادکست اون زمان که منتشر شد 20 اپیزود بود که هر کدوم بین 5 الی 10 دقیقه‌اس. و خب قاعدتا برای اینکه شخصیت‌ها رو بشناسین و با فضای پادکست آشنا بشین، باید همه رو سریالی و به ترتیب گوش کنین. همه اون 20 تا اپیزود رو توی یه کانال تلگرامی گذاشتم و راحت می‌تونین به همه‌شون دسترسی داشته باشین.من خودم با اپیزود «ته کف دریاها» از ته دل خندیدم، با اپیزود «سرگردان» از اعماق وجود گریه کردم، و با اپیزود «پاییز» مچاله شدم. هنوز هم می‌تونم کامل این سری اپیزودهای چهرازی رو گوش کنم و دوباره احساساتی شم.بچه‌های چهرازی چندین سال هیچ اپیزودی منتشر نکردن و تقریبا هیچ کسی هم نفهمید که سازندگان‌شون کیا هستن. تا اینکه امسال (سال 98) دوباره چنتا اپیزود جدید منتشر شد که حواشی زیادی هم روی اصالت این اپیزودها به وجود اومد. اما با وجود تمام این حواشی، اپیزود 24 همون دست خط، حس و حال، و لحن چهرازی رو داشت.چهل سال موسیقی ایران در رادیو دستنوشته‌ها«نوشتن از برخی سال‌ها دشوار است. از این دست‌ سال‌ها در دهه ۸۰ باز هم هست اما سختی نوشتن از موسیقی در سال ۱۳۸۲ به گردن طبیعت است. پنجم دی ماه سرد بود و خالی مثل همین حالا. برف از دور روی کوه‌ها دلبری می‌کرد. بیدار شدم و پدرم را دیدم که در خانه راه می‌رفت. هربار خبر بدی به او می‌رسید اینطور می‌شد. وقتی گفت ۱۲ ثانیه شهر بم لرزیده و چیزی باقی نمانده. با آنکه برف نباریده بود اما ما همه زیر بهمنش ماندیم. چه روز تلخی بود.»فقط کافیه چند سالی از زندگی‌تون توی ایران گذشته باشه، بدون شک با بخش بزرگی از این فصل از رادیو دستنوشته‌ها ارتباطی احساسی برقرار خواهید کرد. سال 97 سحر سخایی (نویسنده و آهنگ‌ساز) توی روزنامه همشهری، یادداشتی سریالی منتشر می‌کنه به اسم &quot;چهل روایت تازه از چهل سال موسیقی ایران&quot; و هر بار راجع به موسیقی‌های یک سال از ایران صحبت می‌کنه. از سال 57 تا سال 97. آلبوم‌هایی که منتشر شدن، کنسرت‌هایی که برگزار شدن، موسیقی‌هایی که محبوب شدن بین عموم جامعه، و البته هم‌نشینی موسیقی با اتفاقات سیاسی و اجتماعی اون سال‌ها.محمود عظیمایی (پژوهش‌گر، تاریخ‌نگار و موسس رادیو دستنوشته‌ها که اخیرا هم نتیجه‌ی 8 سال پژوهش‌اش در رابطه با صادق قطب‌زاده رو در قالب مستند تلویزیونی سه قسمته‌ای به نام فرزند انقلاب از بی‌بی‌سی فارسی تماشا کردیم) این نوشته‌ها رو جمع می‌کنه و با کمک یک راوی ناشناس، تبدیلش می‌کنه به یک فصل از رادیو دست‌نوشته‌ها. یک فصل 8 قسمته که هر اپیزودش حدودا یک ساعت زمان داره.این مجموعه به قدری خوش‌ساخت و ناب از آب دراومده که امکان نداره تحت تاثیر بخش‌های مختلف اون قرار نگیرین. هم‌نشینی حس نوستالژی موسیقی‌هایی که سال‌ها باهاشون زندگی کردیم با اتفاقاتی که بخش بزرگی از تاریخ معاصرمون رو تشکیل دادن، بی‌نهایت عجیب و اعتیادآوره، من خودم چندین و چند بار کل این سری رو گوش کردم.می‌تونین به کانال تلگرامی رادیو دستنوشته‌ها برین و بقیه‌ی اپیزودها و فصل‌های این پادکست رو هم پیدا کنین. اگه تحمل شنیدن بخش‌های غم‌انگیزی از تاریخ معاصر ایران رو دارین، فصل 13 قسمته‌ی سینما رکس رو حتما گوش کنین، بسیار عجیب و تکان‌دهنده‌اس.حالا اگه تا کانالش رفتین، کتاب صوتی داستان کوتاه مرا ببوس رو هم گوش کنین، این داستان رو محسن مخملباف نوشته و یکی از احساسی‌ترین‌هایی هست که خوندم و گوش کردم.همچون سنگی غلتان در رادیو دیوعکس کاور اپیزود از کیترا کاهانا«سفر در تمام دوران‌ها جذاب‌ترین بخش زندگی بوده‌است، یا یکی از جذاب‌ترین بخش‌های آن. آنچه آنرا جذاب می‌کند تحولی است که در حالات عادی و ایستای زندگی روزمره پیش می‌آورد و تنوع و دگرگونی را معنا می‌بخشد. تنوع و دگرگونی زندگی، همان ترک امور روزانه و مکان‌های همیشگی و دیدن مکان‌های تازه و تفرج شهرها و دیدن آدم‌های نو و تماشای ندیده و نشناخته‌هاست.»به خودم قول داده بودم که قبل از سی ساله شدن حتما یه سفر تنهایی برم، و تو دقیقه‌ی 90 بالاخره تونستم به قولم عمل کنم و یه سفر 10 روزه برم و دور بشم از روزمرگی‌ها. بدون‌شک یکی از مواردی که کمکم کرد جرات پیدا کنم و پا توی جاده بذارم، اپیزود همچون سنگی غلتان بود که بارها و بارها و بارها گوش کردم و مصمم و مصمم و مصمم‌تر شدم که نباید سفر رفتن رو عقب بندازم.توی این اپیزود ترانه‌ها، نوشته‌ها و سفرنامه‌هایی رو می‌شنویم راجع به ذات سفر، نموندن و حرکت کردن. اگه آدم یکجانشینی نباشین، بدون شک به سادگی عاشق این اپیزود می‌شین. و اگه عاشق اپیزود بشین، مطمئنا ترانه‌ی Looking For You از Nino Ferrer قراره بره رو مختون. پس بیاین بعد از تموم شدن اپیزود از اینجا این ترانه رو هم گوش کنین و گوش کنین و گوش کنین.همه چیز را برداشته‌ام از رادیو دیوعکس کاور اپیزود از گوهر دشتی«نگران نباش، همه‌چیز را برداشته‌ام، تیله‌های رنگ رنگی، کادوی روز تولدم از طرف تو، ته بلیت فیلم‌هایی که با هم توی سینما دیدیم، کفش‌هایی که پابه‌پا تجریش را تا ونک با من می‌آمدند، و پینک‌فلوید که در گوش‌هایمان آواز می‌خواند. گفتم که، همه چیز را برداشته‌ام. حالا آنقدر سنگین شده‌ام که هواپیما از روی باند فرودگاه بلند نمی‌شود.»توی دوره‌ای زندگی می‌کنیم که یا جمع کردیم و رفتیم، یا چندین جمع کرده و رفته‌ی دور و نزدیک رو بدرقه کردیم. فرقی هم نداره، در هر دو حالت چشم‌هامون خیس بوده، دل‌مون مچاله، و حس و حال‌مون عجیب؛ خوشحالی و هیجانیِ توام با غم و دلتنگی.تو این اپیزود ترانه‌ها و یادداشت‌هایی رو می‌شنویم راجع به مهاجرت. حسی که موقع شنیدن این اپیزود داشتم خیلی شبیه اپیزودهای فصل «چهل سال موسیقی ایران» از رادیو دستنوشته‌ها بود. یه جور لذتی که با غم همراه شده، گوش می‌کنی، غمگین میشی، بغض می‌کنی، گریه‌ات می‌گیره، ولی همچنان می‌خوای که ادامه بدی این گوش دادن و غمگین شدن و گریه کردن رو. غوطه‌ور شدن توی خاطرات غم‌انگیزی که مرور کردن‌شون یه جور آرامش سنگینی ایجاد می‌کنه توی دلت. همه چیز را برداشته‌ام، پر از غم لذت‌بخشه.کولیان مفرغ و رویا از رادیو دیوعکس کاور: رقص کولی از Artem Mishukov«کولی‌ها، این مردم همیشه دربه‌در و بی‌سامان، گر جهان و هرچه در او هست تنها به ارابه‌ای و چادری قناعت جسته‌اند. نه مدعی سرزمینی هستند و نه ریشه در خاکی دارند. ناملایمات زندگی را به جان خریدارند و بردباری و تحمل‌شان از حد افزون است. در طول بیش از هزار سال که از هندوستان رخت سفر بربسته‌اند همچنان در حرکت‌اند و از ایران گرفته تا آمریکای جنوبی پراکنده‎اند و بی‌هیچ وقفه‌ای به پیش می‌روند. گویی در جستجوی رسیدن به انتهای جهان‌اند. چون کولی در سفر زنده‌ است.»کافیه تا حدودی به سبک زندگی و نوع نگاه کولی‌ها به جهان علاقه داشته‌باشین، این اپیزود قدرتش رو داره که ماه‌ها بدون اینکه براتون تکراری شه یا حس‌تون نسبت بهش ذره‌ای تغییر کنه، از توی هندزفری‌تون پخش بشه. البته بعید هم نیست که هربار عاشق‌ترش هم بشین. اپیزود «کولیان مفرغ و رویا» پره از یادداشت‌ها، ترانه‌ها، موسیقی‌ها و اشعاری از دنیای کولی‌ها، این انسان‌های عجیب و بی‌سرزمین. ترانه‌های این اپیزود معجزه می‌کنن، شک نکنین.اگه این اپیزود رو تا آخر گوش کنین، مطمئنم که آرامش و غم ترانه‌ی Dumbala Laika قراره کاملا مسحورتون کنه، جوری که دوست نداشته‌باشین هیچ‌وقت تموم شه. از اینجا می‌تونین این ترانه‌ی ییدیش رو بارها و بارها گوش کنین و غوطه‌ور شین توی دنیای آرامش‌اش.برای تهران با عشق و نفرت از رادیو روغن حبه انگور«مادربزرگ اردیبهشت ماه در خیابان پهلوی، دوره‌ی کشف حجاب عاشق شد. دایی سیاوش اردیبهشت ماه در خیابان مصدق، وقت بگیر و ببند عاشق شد. اردیبهشت آمده، دیر یا زود من هم در خیابان ولیعصر عاشق می‌شوم.»این پادکست یکی از قدیمی‌هاست و ترکیبی از موسیقی، دیالوگ فیلم، شعر، و داستانه. طی سال‌هایی که منتشر شد اپیزودهای خیلی خوبی تولید کردن اما یکی از اپیزودهایی که من با تمام وجود عاشقش شدم و بارها گوش کردم و هنوز هم ازش سیر نمی‌شم، اپیزودیه به اسم «برای تهران با عشق و نفرت». به خصوص جایی که پوریا عالمی بخشی از داستان بلندش به اسم «برویم سیدمهدی آش بخوریم» رو اجرا می‌کنه.ادامه دارد...</description>
                <category>Atabak Akson</category>
                <author>Atabak Akson</author>
                <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 20:56:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریلند؛ سرزمین آزادکارهای پردغدغه</title>
                <link>https://virgool.io/Zavieco/freeland-bsyoiu1fsujs</link>
                <description>یا اگه بخوام بهتر بگم، فریلند چرا فریلند شد؟اینکه 1500 نفر به خاطر رویدادی در حوزه‌ی فریلنسینگ توی شهر بندرانزلی دورهم جمع شدن، اتفاق معمولی نیست که به سادگی از کنارش رد بشیم. فکر می‌کنم بهتره صفر تا صد این رویداد رو مطالعه کنیم و ازش یاد بگیریم و تا جایی که می‌تونیم کمک کنیم تا رشد کنه. فریلند اتفاقی نیست که یک شبه افتاده باشه و کاری نیست که یکی دو نفر با هم انجامش داده باشن، بدون شک فقط یک کار تیمی خیلی قوی و یک پروسه‌ی چند ماهه‌ی منسجم می‌تونه همچین رویداد لذت‌بخش و محبوبی رو رقم بزنه. توی این یادداشت سعی می‌کنم هرچیزی که از روند پیدایش و رشد فریلند می‌دونم رو بنویسم، بدون شک این نوشته‌ها از تفکرات و تحلیل‌های شخصی من نشات گرفته و به همین دلیل با آغوش باز استقبال می‌کنم از اطلاعات کامل‌تر یا صحیح‌تر شما برای اصلاح این متن.قصه از کجا شروع شد؟اپونیشا به عنوان اولین وب‌سایت جامع و کاملی که شرایط کار آنلاین برای فری‌لنسرها را محیا کرده، بدون شک این نیاز رو هم احساس کرده که باید به اجتماع فری‌لنسرها دسترسی داشته باشه و بتونه در مرحله‌ی اول فریلنسرهای فعال در پونیشا رو حرفه‌ای‌تر و متخصص‌تر بار بیاره (از نظر فعالیت فریلنسینگ) و در مرحله‌ی دوم به لیدر این اجتماع تبدیل بشه. برای رسیدن به این اهداف رویدادهای مختلفی از سمت پونیشا ترتیب داده‌شد. دورهمی‌های فریلنسرهای پونیشا در آبان، آذر و بهمن ماه سال 95 در رشت، شیراز و تهران برگزار شد. اسفند همون سال دوره آموزش فریلنسینگ برای توان‌یابان در تهران و در فضای کار اشتراکی زاویه برگزار شد. اگه اشتباه نکنم پونیشا سال 96 رو بدون رویداد گذروند تا سال 97 که اولین همایش اصول فریلنسینگ رو در شهریور ماه و بندرانزلی برگزار کرد. رویدادی که از بیش از 500 شرکت‌کننده از شهرهای مختلف ایران (به خصوص تهران) در اون شرکت‌کننده کردن. بعد از این همایش و در مهر، آبان و دی ماه 97 کارگاه‌های آموزش فریلنسینگ در رشت، اصفهان و بندرانزلی برگزار شد و سال 97 با اولین رویداد فریلنسر برتر به اتمام رسید. اسفند ماه این سال فریلنسرهای فعال در سایت پونیشا، در تهران و فضای کار اشتراکی زاویه دور هم جمع شدن تا در رابطه با مشکلات و چالش‌های این پلتفرم گفتگو کنن و درنهایت پونیشا از فریلنسرهای برتر پلتفرمش در سال 97 تقدیر کرد.این مسیر رویدادها و ساخت اجتماع فریلنسرها در پونیشا، به فریلند 98 رسید. دومین همایش اصول فریلنسینگ در بندرانزلی با پیش‌بینی 1500 نفر شرکت‌کننده. https://www.namasha.com/v/ElmyOhGl 1500 نفر؟ شوخی می‌کنی؟به احتمال خیلی زیاد این جمله رو همه‌مون در مواجهه با هدف‌گذاری فریلند 98 به کار بردیم. من خودم که بی‌تعارف باور نمی‌کردم 1500 نفر برای فریلند ثبت‌نام کنن و از افراد زیادی هم شنیدم این جمله رو. اما بصورت ناباورانه‌ای این اتفاق رخ داد و 1500 نفر به بهانه‌ی این رویداد در منطقه آزاد بندرانزلی دورهم جمع شدن. بدون شک این یه موفقیت خیلی بزرگ برای پونیشا به حساب میاد و معلوم میشه که به خوبی تونسته این اجتماع رو اطراف خودش بسازه. برگزاری دومین دوره‌ی فریلند با این عظمت ناباورانه بود، ولی معجزه نبود. تمام این اتفاقات بدون شک سه دلیل اصلی داره؛ بلندپروازی و پیگیری نیما نورمحمدی، مدیریت اجرایی مهران عباسی و امین فرهنگ، و دلسوزی و پشتکار تمام تیم اجرایی. فریلند به یکی از رویدادهای با ارزش، محبوب و مهم اکوسیستم استارت‌آپی تبدیل شده، چون با فکر، انرژی و دلسوزی ساخته شده. اما اگه بخوایم جزئیات رو هم بررسی کنیم، چند عامل موفقیت مهم هست که نمیشه نادیده‌شون گرفت.ماهی رو هرچی زودتر از آب بگیری، بهتره.کسایی که تجربه‌ی برگزاری رویداد دارن کاملا متوجه هستن که لانچ کردن رویداد و شروع بلیت‌فروشی و ثبت‌نام یکی از پرچالش‌ترین کارهاست. همه دوست داریم سایت‌مون بی‌نقص و کامل باشه، کنداکتور برنامه و تمام سخنران‌ها مشخص باشن، محل برگزاری و زمان بطور دقیق مشخص شده باشه، و استراتژی فعالیت رسانه‌ای‌مون به طور دقیق تدوین شده باشه. همین موضوعات کنار هم بعضا جوری برگزارکننده‌های رویداد رو دچار وسواس می‌کنه و کمال‌گرایی افراد به قدری تحت سلطه قرار میده که ددلاین پشت ددلاین شکسته میشه و انتشار رویداد به قدری به تاخیر میوفته که فروش بلیت به یه چالش بزرگ تبدیل شده و اهداف بلندپروازانه کاملا فراموش میشه و به حداقل‌ها رضایت میدن. از زبان افراد دیگه حرف نمی‌زنم، من خودم بارها و بارها با این مشکل مواجه شدم و به همین خاطر به نظرم یکی از عوامل موفقیت فریلند این بود که 2-3 ماه قبل از رویداد، بلیت‌فروشی شروع شد و به اندازه کافی فرصت وجود داشت که این رویداد به تجربه‌ای تبدیل بشه که نمیشه نادیده گرفت.حالا اینکه تیم فریلند تمام کارها رو قبل از شروع بلیت‌فروشی تمام و کمال انجام دادن یا به حس کمال‌گرایی خودشون حین شروع بلیت‌فروشی غلبه کردن فرقی نمی‌کنه، در هر دو حالت کارشون قابل تقدیره.محتوا پادشاه است!شک ندارم یکی دیگه از عوامل موفقیت فریلند، محتوای پیوسته و منظمی بود که پیرامون این رویداد منتشر میشد. محتواهای متنی و ویدئویی کوتاه و با کیفیت با موضوعاتی مثل معرفی سخنرانان، معرفی موضوعات سخنرانی‌ها، معرفی بخش‌های مختلف رویداد و معرفی شهر انزلی از جنبه‌های مختلف. هر روز محتواهای جدیدی از طریق اکانت توییتر فریلند منتشر میشد و این باعث شد حتی اگه کسی اون اکانت رو فالو نکرده بود، با فیو زدن یا ریتوییت کردن دیگران، به تایم‌لاینش راه باز کنه و کار به جایی رسید که توی ناخودآگاه‌مون فریلند به یه رویداد محبوب تبدیل بشه که اگه شرکت نکنیم، یه چیزی رو از دست خواهیم داد.البته که حجم زیاد محتوا همیشه این نتیجه رو نمیده و باید به کیفیت و نظم انتشار اون هم دقت کنیم.چالش یا فرصت؛ مساله اینست.یکی از مهم‌ترین چالش‌های رسانه‌ای فریلند از یه توییت شروع شد که محتوای اون اعتراض به برگزارکنندگان رویداد بود، مبنی براینکه چرا در تنها پنل فریلند با موضوع &quot;انقلاب پادکست فارسی&quot; هیچ پادکستر زنی حضور نداره. دغدغه‌ای که مدت‌هاست در رابطه با رویدادهای مختلف مطرح میشه و در اکثر موارد (تَکرار میکنم؛ اکثر موارد و نه همیشه) دغدغه‌ای کاملا درسته و بیان مداومش باعث میشه برگزارکنندگان رویداد این موضوع رو هرگز فراموش نکنن. هرچند در رابطه با فریلند، ترکیب سخنران‌ها جوری بود که این انتقاد اصلا به کل رویداد وارد نبود و فقط با درنظر گرفتن ترکیب اولیه‌ی پنل فریلند، میشد راجع بهش صحبت کرد.در هر صورت، این توییت زده شد و واکنش‌های متفاوتی رو از طرف افراد مختلف به همراه آورد که مجموعه‌ی این واکنش‌ها باعث شد به یه ژانر توییتری جذاب تبدیل بشه. افراد مختلف راجع به این موضوع صحبت کردن و حتی در روزنامه‌ی شرق یادداشتی انتقادی نسبت به فریلند از مهدی نوریان (پادکست فلانور) منتشر شد.درنهایت تیم فریلند در رابطه اجرای این پنل تجدیدنظر کرد و با تشکیل دو پنل با موضوع پادکست فارسی و دعوت از چند پادکستر زن، این ژانر رو به پایان رسوند. چیزی که نمیشه انکارش کرد اینه که برنده‌ی این بحث و گفتگوها، هر دو طرف میدان بودن. هم کسانی که طرفدار دغدغه‌ی مطرح شده بودن، تونستن به نتیجه‌ی مدنظرشون برسن و هم فریلند تونست در حاشیه‌ی این ژانر، خبر برگزاری رویداد رو به گوش افراد خیلی بیشتری برسونه.کجا بمونیم؟ کجا بریم؟ چی بخوریم؟ چی بخریم؟اینکه رویداد در هر دو روز بین ساعت 2 الی 3 تموم میشد، یه اتفاق خیلی خوب بود. هم برگزارکنندگان تعهدی نسبت به تامین پذیرایی وعده‌ی ناهار نداشتن، و هم شرکت‌کنندگان می‌تونستن نصف روزشون رو توی رویداد بگذرونن و نصف دیگه‌ی روز رو به گشت و گذار بپردازن. تجربه‌ی امسال نشون داد که همه راضی بودن از این شرایط و درکنار استفاده از سخنرانی‌ها، پنل‌ها و نقد اون‌ها، و درکنار شبکه‌سازی‌هاشون، تونستن با کمک غذاهای لذیذ شمالی و مکان‌های دیدنی انزلی و رشت، دلی از عزا دربیارن.تیم فریلند با کمپین &quot;بعد از فریلند...&quot; و محتواهای خیلی کاملی که برای این کمپین تهیه کرده بودن، ذهن همه رو آماده کرده بودن که قرار نیست فقط به سخنرانی‌ها گوش کنن و باید خودشون رو به یه گردش کامل تو سطح شهر آماده کنن. و انصافا هم معرفی‌هاشون کامل و کارساز بود.بدین شکل ^_^هوا را از من نگیر!یکی دیگه از دلایل موفقیت فریلند، کمپینی بود که آب‌وهوا برای این رویداد لانچ کرده بود. احتمالا هم تو آسمون‌ها اسمش رو گذاشته بودن &quot;آخر هفته‌ی آرام و زیبای گیلان&quot;. تا جایی که خبرها به دستمون می‌رسید تا چند روز قبل از رویداد هوا به طرز عجیبی بارانی بود و افرادی که بعد از فریلند مونده بودن رشت هم خبر دادن که باران امان‌شون رو بریده. یعنی قشنگ چهارشنبه تا جمعه هوا به افتخار فریلند رفت یه گوشه نشست و ماستش رو خورد.#ماگتو_بیارکمپین ماگتو بیار یه اتفاق خیلی خیلی خوب و تاثیرگذار بود که موازی با فریلند راه افتاد و تاثیر مستقیمی توی مصرف پلاستیک توی این رویداد داشت. قبلا توی رویدادهای دیگه هم کمپین‌های مشابهی اجرا شده بود اما به نظر #ماگتو_بیار با توجه به پرتعداد بودن شرکت‌کنندگان و وسیع بودن فعالیت رسانه‌ای فریلند، بهتر تونست وارد اکوسیستم استارت‌آپی بشه و امیدواریم برگزارکنندگان خیلی از رویدادها از این کمپین حمایت کنن. بدون شک این کمپین از جهت مصرف پایین لیوان پلاستیکی به نفع خود برگزارکنندگان هم خواهد بود.البته ممکنه این انتقاد رو داشته باشین که با یه رویداد و چند تا ماگ اتفاقی نمیوفته، اما واقعا این‌طور نیست و بازخورد رسانه‌ای همچین کمپین‌هایی می‌تونه تاثیر خیلی زیاد و بلند مدتی داشته باشه و حتی مطرح شدن همچین موضوعاتی باعث میشه در تمام بخش‌های زندگی‌مون به موضوع محیط زیست توجه کنیم.فریلند 98کارمندان عزیز؛ بفرمایید بیرون!بیاین دو تا از بزرگ‌ترین انتقاداتی که به فریلند 98 مطرح شد رو با هم مرور می‌کنیم:- چرا اکثر سخنران‌ها کارمند هستن؟- چرا اکثر شرکت‌کننده‌ها کارمند هستن؟انتقاد اول رو میشه با مرور روند انتخاب سخنرانان هر رویداد پاسخ داد. وقتی محتوای رویدادی در حال آماده‌سازی هست، تیم برگزاری اولین کاری که می‌کنه نیازها و ترندها رو بررسی می‌کنه. این‌که جامعه‌ی مخاطبین موردنظر چه نیازهایی دارن و چه موضوعاتی می‌تونه براشون مفید و جذاب باشه. در مرحله‌ی دوم با توجه به نیازها و ترندهای با اولویت بالا، موضوعات کلی سخنرانی‌ها و پنل‌ها مشخص میشن. در مرحله‌ی سوم گزینه‌های مناسب برای هر موضوع رو لیست می‌کنن و از بین گزینه‌ها بهترین فرد انتخاب میشه. در انتخاب این افراد باید به چند نکته‌ دقت بشه:- اون فرد تجربه‌ و تخصص کافی در رابطه با موضوع مورد نظر رو داشته باشه.- وقت کافی و دغدغه‌ی لازم برای کار روی این موضوع و تبدیلش به یک روایت و ارائه رو داشته باشه.- توانایی انتقال موضوع رو داشته باشه و بتونه توی 20 دقیقه با کلامی رسا و تاثیرگذار در رابطه با موضوع صحبت کنه.- فردی محبوب و مقبول توی اکوسیستم باشه.- و درنهایت مجموعه افرادی که انتخاب شدن کنار هم تیمی قوی و هیجان‌انگیز بسازن و نسبت جنسیت افراد عجیب نباشه و توازن جنسی توی این تیم رعایت بشه.با رعایت این موارد احتمالا توی رویدادمون یه تیم سخنرانی قوی خواهیم داشت و تمام شرکت‌کنندگان می‌تونن از بخش بزرگی از محتواهای مطرح شده استفاده کنن. پس انتقادی که به کارمند یا فریلنسر بودن سخنرانان مطرح میشه، انتقاد درست و به جایی نیست.ترکیب سخنرانان روز اول فریلند 98ترکیب سخنرانان روز دوم فریلنداما در رابطه با انتقاد دوم، بدون شک هر رویدادی گروه مخاطبان خاصی رو هدف می‌گیره و بخش‌های مختلف رویداد رو با توجه به نیازهای اون افراد برنامه‌ریزی می‌کنه. اینکه علاوه بر اون افراد، افراد دیگری هم توی این رویداد شرکت می‌کنند علاوه بر اینکه نقطه‌ی ضعف رویداد نیست، بلکه نقطه قوت اون هم به حساب میاد. اینکه افراد مختلفی رو با توجه به رویدادی که ترتیب میده به سمت خودش بکشونه و احتمالا بتونه جامعه‌ی مخاطبان و مشتریانش رو افزایش بده، یک حرکت خیلی هوشمندانه است.ما توی اکوسیستم استارت‌آپی هر ماه چندین رویداد کوچک و بزرگ و با موضوعات مختلف داریم و افراد قدرت انتخاب نسبتا بالایی دارن که توی چه رویدادی شرکت کنن و چه رویدادهایی رو نادیده بگیرن. نمی‌تونیم انکار کنیم که این هنر و قدرت تیم فریلند بود که تونست با تکیه بر المان‌هایی مختلف که به خیلی از اون‌ها توی این یادداشت اشاره کردم، 1500 نفر رو توی شهری خارج از تهران دور هم جمع کنه. 1500 نفری که با توجه به توییت‌های بعد از رویداد، به نظر نمیاد از سفر دو روزه به بندر انزلی و شرکت توی فریلند ناراضی بوده باشن.به نظرم خیلی مناسب میاد که این بخش رو با یه رشته توییت کوتاه از میلاد اسلامی‌زاد تموم کنم، چون در این مورد کاملا باهاش موافقم.کیفیتی که فدای کمیت شد؟این‌که تیم فریلند امسال روی افزایش تعداد شرکت‌کنندگان تمرکز کرده بود و به همین دلیل کیفیت ارائه‌ها نسبت به فریلند97 خیلی افت کرده، جمله‌ای بود که بارها بصورت حضوری از افراد مختلف شنیدم. با توجه به نوع همکاری که با تیم فریلند داشتم، شاهد بودم که حساسیت خیلی زیادی روی محتوای ارائه‌ها و نحوه بیان سخنرانان داشتن و نمی‌تونیم ادعا کنیم که براشون بی‌اهمیت بود. اما جواب این سوال که آیا واقعا از نظر شرکت‌کنندگان سطح کیفیت سخنرانی‌ها نسبت به سال گذشته پایین اومده، احتمالا بعد از انتشار نتایج نظرسنجی‌ای که به تازگی از طرف تیم فریلند منتشر شده، مشخص خواهد شد. پس بهتره چیزی نگیم تا داده‌ها حقیقت رو مشخص کنن.اگه وقتی دارین این نوشته رو می‌خونین هنوز زمان شرکت توی نظرسنجی تموم نشده بود، می‌تونین با مراجعه به اینجا شما هم نظرتون رو ثبت کنین.عدد بده!تحلیل توییت‌های #فریلند واقعا هیجان‌انگیز بود و نشون میده که تیم فریلند چقدر موفق بودن توی کارشون. 7098 توییت توسط 1253 کاربر با #فریلند نوشته شده بود. هشتگی که 2666002 بار بازدید شده. این عددها برای هر رویدادی واقعا یه موفقیت خیلی بزرگ محسوب میشه. تو این لینک می‌تونین جزئیات این تحلیل‌ها رو بخونین.نمیشه راه بی پیچ و خم!کسایی که تجربه‌ی برگزاری رویدادهای چند روزه رو دارن کاملا می‌دونن که نیمه‌ی دوم روز آخر رویداد یکی از بدترین و خسته‌کننده‌ترین قسمت‌هاس، دقیقا تا لحظه‌ای که رویداد تموم میشه و با شرکت‌کننده‌ها خداحافظی می‌کنی. تمام خستگی‌های چند ماهه به اوج خودش میرسه و هر لحظه منتظری تا رویداد تموم بشه و یه لبخند بزرگ بشینه رو پهنای صورتت. تو این مدت زمان کوتاه اتفاقات خیلی عجیبی می‌تونه بیوفته، چون ذهن خسته‌اس و ممکنه تصمیمی بگیره که اشتباهه. توی اینجور شرایط فقط دبیران اجرایی می‌تونن بحران رو مدیریت کنن و اجازه ندن برندی که برای رویداد ساخته شده و برند شخصی و تیمی‌شون با واکنش‌های لحظه‌ای دچار مشکل بشه و در بلند مدت صدمه بخورن.فریلند98 هم شاهد همچین اتفاق عجیبی بود و در ساعات آخر رویداد مشکلاتی داخلی بین تیم فریلند به وجود اومد. از نظر شخص من اون لحظات این بحران به خوبی مدیریت نشد و حتی پای این مشکلات به توییتر هم کشیده شد. به نظرم نادیده گرفتن این اتفاقات و بی‌توجهی بهشون از طرف ما هیچ فایده‌ و نتیجه‌ای نداره. و صدالبته صحبت کردن راجع به جزئیات رخدادهایی که ازشون کامل اطلاع نداریم هم فقط باعث وخیم‌تر شدن ماجرا میشه. به نظرم بهترین کار اینه که فقط به روی خودمون بیاریم که ما هم متوجه مشکلات شدیم و به عنوان کسانی که بهترین لحظه‌ها رو به واسطه‌ی فریلند تجربه کردیم، امیدواریم و انتظار داریم تیم فریلند مشکلات‌شون رو منطقی و از ریشه حل کنن، چرا که هم نگران فریلند 99 هستیم و هم اینکه اگر فریلند برای ما خاطره‌ی خوب ساخته باشه و برای تیم فریلند خاطره‌ی بد، عذاب وجدان و خواب ناآرام گریبان‌گیر ما خواهدبود (:دی).تیم دوست‌داشتنی فریلندفریلند 99؛ کجا؟ چند روز؟ چند نفر؟فریلند98 بدون شک یکی از بهترین رویدادهای اکوسیستم استارت‌آپی امسال بود و همون‌طور که اول یادداشتم گفتم بدون پیگیری‌ها و بلندپروازی‌های نیما نورمحمدی و مدیریت اجرایی مهران عباسی و امین فرهنگ و تلاش و جون دل گذاشتن تک‌تک 45 نفر تیم اجرایی، هرگز نتیجه نمی‌داد.اگه تیم فریلند همین فرمون رو ادامه بده، شک نکنین که سال آینده یه رویداد خیلی بزرگ‌تر، خیلی کامل‌تر، خیلی آموزنده‌تر و خیلی هیجان‌انگیزتر در انتظارمونه. شاید یه رویداد چند روزه‌ی 3000 نفره! https://youtu.be/nmBUtrItYy8 </description>
                <category>Atabak Akson</category>
                <author>Atabak Akson</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2019 22:48:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>