<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های atalanta</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@atalanta</link>
        <description>Im in LOVE with art, book, poem, cosmology maybe?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:47:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1592677/avatar/QVcQAF.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>atalanta</title>
            <link>https://virgool.io/@atalanta</link>
        </image>

                    <item>
                <title>26 آذر</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/26-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-au8l6hupmcq3</link>
                <description>مشخصاً حرفای زیادی درام برای زدن توی این مدتاما چیزی که واقعاً ذهنمو مشغول کرده، پفته بودم که عاشق نوشتنم، رفتم دنبال یه شغلی که هم بنویسم هم پول دربیارم و با علم سئو مواجه شدم، خیلی عمیق تر و سخت تر از اونیه که فکرشو می‌کردمبای د وی، افسردگی دوباره در من رسوخ کرده، مدت زیادی بود که این شکلی نبودم، خودمو بیشتر دوست داشتم و همه چیز وفق مرادم بود، نه اینکه بگم خیلی خوشحال کننده صرفاً بابتشون حس ناراحتی نمی‌کردمیادمه اینجا نوشتم که ناراحتی برام بی معنی شده و حتی نمیدونم چطوری باید ناراحت باشم ولی الان برعکس شد دوباره.روی رون پام کلی کبودی ریز هست که فک کنم بخاطر کششایی که بخاطر باله انجام میدم، ینفر از دور ببینم فک میکنه خودمو میزنم یا ینفر گرفته به پاهام لگد زده، بدنم هنوز میخاره بخصوص وقتی اون شامپو رو میزنم ولی خب فک میکنم بهتر شدم، هفته دیگه اخرین دوره استفاده ازشه و دیگ باید خوب بشم، اگر نشم باید دوباره برم دکتر و...اخر این ماه ی مقداری حقوق میگیرم که این خودش خیلی دلگرم کنندس، یسری چیز هارو میتونم پیش ببرمباید کورس ریاضی فیزیک و مکانیک تحلیلی بخرمو اینم بگم تصمیمی برای تغییر رشته داشتم که الان کم کم دارم نا امید میشم و میگم بیخیال همین فیزیکو میخونم با همین استادای مزخرف، چرا؟ چون من واقعا عاشقشم و حتی برای درس خوندش ذوق دارم!اینم بگم که تمام این 37 واحدی که پاس کردم خودخوان بوده و استاد هیچ تاثیری تو پاس کردنم نداشته مگر درسای گروه ریاضیامیدوارم مصاحبه امروزم اوکی شه واقعا به یه کار نیاز دارم هرچند حقوقش خیلی خوب نیست و چنگ خاصی به دل نمیزنه ولی حداقل از بی حقوقی بهتره و این کارو تا زمانی انجام میدم که توی سئو به اندازه کافی وارد شم، اونوقت فقط توی تولید محتوا فعالیت میکنم که حقوق خوبیم دارهراستی قرصای افسردگیمو ی هفته ای هست شروع کردم و حالم بهتره، هرچند حدود دو ماهه نرفتم پیش ملک حسینیخلاصه دارم توی گنداب دستو پا میزنم تا یکم کمتر خفه شمدلم برای مامانم و نگار می‌سوزه دارن توی گنداب مشابه من دستو پا میزنن با این فرق که محتویات گنداب اونا خیلی غلیظ ترهمن نمیخوام مثل اونا باشم، این تنها چیزیه که میدونم.وقتی محمد از ازدواج حرف میزنه حقیقتا شبیه یه جوک میبینم حرفشو، نه اینکارو نمیکنم و از تنهایی و مجرد بودنم لذت میبرمنه نمیکنم اینکارو، نه تا وقتی که مثل خالم یه ادم خودساخته موفق بشم و وقتی ازدواج میکنم که اگر اون ادم نباشه به تنهایی از پس خودم بر بیام و اینو حداقل تا 27 سالگی توی خودم نمیبینم، راستش من به رشد با هم اعتقادی ندارم، نیاز دارم تنهایی رشد کنم و با یه ادم مث خودم ازدواج کنم و ازونجایی که بهترین رابطم یسالونیم بیشتر طول نکشید نمیدونم 27 ساگیم قراره منو محمد کجای زندگیمون باشیم ولی گویا اون یکم مطمعن تره و مصمم تربهرحال اون اهداف و رویاهای منو تو سرش نداره پس قابل درکه اولویتاش با من فرق کنهاون حس امنیتو ازش میگیرم، امنیت توی هرزمینه ای، حتی حس میکنم واقعا ازش خوشم میاد به طرز باور نکردنی از تک تکلحظات بودن باهاش لذت میبرم و ایچ تایمی نیست بگم داراه واسم تکراری میشه یا الان حالم ازش بهم میخوره و این به نوبه خودش حس جدیدی در منهباید دید سال دیگم این حرفو میزنم یا نهدر حال حاضر اینکه مراقب خودش نیست داره میره روی مخم و اینکه مدام به خواسته های بقیه بیشتر از خودش اهمیت میدهنمیدونم، وسواس تغذیه داره مخمو از بین میبره، با خودم حس میکنم خیلی چاق و زشتم، شاید تا دو هفته پیش این بدن کاملاً راضیم میکرد، ولی الان دوباره اومده سراغم و مغزمو ازم گرفته، نمیدونم قراره تا کجا پیش برم شاید تا 50 کیلو راضیم کنه که کار سخت و دوری نیست ولی با این بعد روانی که دارم فک میکنم باید تا 40 هم پیش برم، هرچند این چیزا برای برانگیختن دلسوزی خانوادم کافی نیست، کاملا واضحه چرا توجهشونو میخوامچیزی ک مشخصه اینه ک من امیرعلیو دوس نداشتم صرفا تصگر میکردم ک دوسش دارم، چرا؟ چون ادم با ثباتی بنظر میرسید ک میخواد ب اهدافش برسهاینارو نفهمیدم و بابت از دست دادنش کلی ب خودم سرکوفت زدم تا وقتی مغانلو اومد و فهمیدم دوس داشتنای قبلی صرفا یسری بت سازی من از ادمای اطرافم بوده، وقتی یکیو دوس داشته باشی موقع بوسیدنش چندشت نمیشه و این حسی بود ک فعلا فقط تونستم با مغانلو تجربه کنم، گویا اونم همینطوره نسبت ب من. در تمام این دوران ک اهنگ گوش میدادم و گریه میکردم ک امیرعلی دوباره تکرار نخواهد شد، از بوسیدنش حس خاصی نمیگرفتم، موقعی ک بهم نزدیک میشد هم حس خاصی نمیگرفتماون ی ادم عادی بود و من خوشحالم ک رفت! </description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 11:23:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>12 شهریور</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/12-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-r2os7cgkbpuk</link>
                <description>خب تابستون خود را چگونه گذراندید؟ مخ زدن به تعداد بالا و دیت های بالا رفتن صرفا از روی حوصله سر رفتن و پیدا کردن امیرعلی بین همه مشکلاتی که داشتم و فدا کردن عشقم براشولی خب چه میشه کرد ؟ چون اونم امروز به طرز بالایی از حس ناکافی بودن بهم تزریق کرد این چند وقته ننوشتم چون حقیقتا قرصام اثرشونو از دست دادن البته که رفتم پیش مردی و این اتفاق خوب جدید تابستون بود ولی بعد از اون دیگه چه عرض کنم؟الان دارم خودمو میسازم ملک حسینی دعوام کرد و دارم سعی میکن مقرصامو بخورم درست حسابیبذارید برم امروزمو بخورمخبو در نهایت پول نداشتنم در تابستون اتفاق جدید به حساب میاد چون شیفتامونو کم کردن و من به کل انگیزه کاریمو از دست دادم اگر بتونم تا 9 اذر دووم بیارم واقعا ینی یه پارادایم زدم چون اولین تجربه کاریم میشه که یسال توش موندم با وجود اینکه دوسش ندارمالان که بادوم خوردم حس بهتری دارمراستی باله ثبت نام کردم و این ماه سوممه و در نهایت قراره اونقدری قوی بشم که بهمن بتون مکفش پوئنت بخرم حالا ببینید دیگه چه عرض کنم؟ یه مبلغی بهم داده شد برم طلا بخرم ولی چون پول کلاسامو باید میدادم حقیقتا داره خرج میشه و این خوب نیست باید هرچه سریع تر یه شغل دومی چیزی بیابم البته که تابستون داره تموم میشه و تنها فرصتم برای وقت ازاد همین بودهمن واقعا چیزای زیادی دارم در کنار مردی راجب خودم و زندگیم میفهمم و البته خوشحالم خیلیزندگی وقتی خودتو بیشتر میشناسی قشنگ تر میشه بذارید از ممد رضا بگم که حقیقتا دوسم داره و نمیتونم این میزان از دوست داشتنشو بپذیرم همیشه دلم میخواست یکی اینطوری به جزعیات راجبم اهمیت بده و الان یکی پیدا شده ولی علت اینکه بهش تمایلی ندارم رو درک نمیکنم، فیلمبردار و عکاس خیلی خوبیه و میتونم حدس بزنم همه پستای اینستام قراره کارای این ازم باشه و یکمم از محمد براتون بگم که یذره داستانش فرق داره فک کنم بتونم دوست خوبی براش باشم البته اگر انقد خودشو توی غارش پنهان نکنه و رخی نشون بده، دلم میخواد بهش نزدیک تر بشم ولی بلد نیستم ، هه اره ازش خوشم میاد ولی ن اندازه امیر علی که کلا یه جایگاه دیگه ای تو ذهنم داشتشایدم هنوز داره؟ امروز بدجور بهم حس عدم کفایت داده نمیدون مبتونم بازم همونقدر بهش اعتماد کنم یا نهدیشب ارین میگفت وقتی انقد برای هم امنیم چرا خرابش کنیم؟ خب من ارینو دیگه نمیخوام و میخوام این امنیت با امیر علی حس بشه ولی خب فعلا که داره میرینه.تا تایم بعدی که حس نوشتنم بیاد شمارو به خدای بزرگ میسپارمو از همه این روابط برای شناخت بیشتر خودم استفاده میکنمخدانگهدار</description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Sat, 03 Sep 2022 10:45:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>18 مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/18-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-yyhbb9emshkh</link>
                <description>خب فکر میکنم دیگه یکم بهتره از روابط جدیدم بنویسمراستش این داستان افسردگیم و اینکه از شغلم زده شدم هنوز ادامه داره گواهیناممو هنوز نگرفتم ولی میتونم حسش کنم که چقدر بهش نزدیکمخب موارد دیگه زبان نمیخونم و فردا هم فاینال دارمدارم بلخره بعد دوماه استراحت مطلق اوژونی گرانده رو تموم میکنممنتظرم هرچه سریع تر سر ماه شه و حقوق بگیرم و البته انتظار بعدی که دارم واسه عوض کردن شغلم و رفتن به ارگانیک ماینددهحالا برسم به روابطمحس خوبی دارم نسبت بهش ، با این رباتای دوست یابی سر ی چن تا قرار رفتم با چن نفر حرف زدم البته که حائز اهمیته توی همه این روابط اونا بودن که درخواست چت میدادن و خب راستش هیچکدومشون خوب پیش نرفت مگر یکیشون که مودم بود ولی استایلم نه ینی برنامه ریز ی نداشتش واسه اینده و تلاشی که میکرد اصلا تایپ من نبود و هم راستا با من نبود ولی نمیتونم اعتراف نکنم که قیافشو دوست نداشتم و حقیقت ظاهری کاملا تایپم بودراستی توی این مدت که سعی کردم روابط جدید بسازم تونستم اروم و ب سختی به خودم اعتراف کنم که علیرضا یکی از اون مدلای مورد پسندم بود البته بخاطر عقایدش احتمالا این علاقه طولانی نمیشد ولی خبالان ینفر هست که بیشتر از بقیه ادما دوسش دارم اها و اینم بگم که با قضیه اسکشوال بودنم دارم کنار میام و میپذیرم و لی هنوزم احتمالو رو هخمون 90 درصد گذاشتم و 10 درصد بهش اجازه خطا دادمامیر علی الان برام مهمه نمیدونم خیلی تو جوم و چمهولی دارم نشانه هایی از خودم بروز میدم که یذره میترسونتممیدونید که موسویح از دوستای صمیمی منه من حتی یبارم ازش نخواستم توی این یسال بهم عکس بده البته تو فکرم ازش بخوام ولی خبامیر حسین هم شخصیت جذابی داره و ظاهرش با اینکه خودش دوسش نداره ولی برای من یچیز کاملا اوکیهدر بین تمام اینا مشکلاتی وجود داره مثلا موسویح ازم دوره و صد البته خیاال از ایران رفتنو ندارهامیر حسین کراشمه ولی تمایلی به اتباط نداره امیر علی فرق داره:) هم مدلشو دوس دارم هم ظاهرش برام اوکیه و بدم نمیاد ازش البته هنوز حضوری ندیدمش ولی دلم روشنه هم لحن صحبتش برام جالبه و هم عقاید و هم شخصیتشو صد البته که با رابطه عاطفی هم مشکلی نداره فقط تنها مشکل بحث رابطه سکشواله ک نمیتونیم باهم کنار بیاییم صد البته من دوستی باهاشو ترجیح میدم ولی الان از صبح تا شب که بیدارم منتظر پیامشم، هروقت پیام میده ذوق میکنم و حتی هول میشم  حتی بخاطرش دوتا انیمه هم دیدمنمیدونم ولی الان تنها چیزی ک ب فکرم میاد اینکه برم هرچه سریع تر داستانمو شورع کنم تا تابستون تموم نشده و یکار مفید کنمنمیخوام از نوید براتون بنویسم که نوشتن ازون عوضی فقط هدر دادن عمر کیبوردمه</description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Tue, 09 Aug 2022 14:11:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>19 تیر</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/19-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-h2bs6ffzs6lc</link>
                <description>خب بلخره تونستم خودمو راضی کنم بیام اینجا یه چیزی بنویسمدوستان من نمیتونم ناراحتی رو حس کنم حس میکنم قرصام بیش از اندازه اذیت کننده شدن و دیگه باید دوزشون کم بشهاز طرفی میشه اینجا بگم؟ من با تمام وجودم امیرحسینو دوست دارم و دلم میخواش:) ولی نمیتونم و نمیشه و اون نمیخواد نمیدونم ولی واقعا دارم توی تب عشقش میسوزم و اخرین باری که ینفرو اینطوری دوست داشتم دلارام بود که مربوط میشه به سه سال پیشاین تابستون سومین سالیه که دلارام نیست و من تونستم با احساساتم بلخره کنار بیام و ینفرو توی قلبم جا بدم ولی هیجوره نمیتونم عمق احساسمو بهش نشون بدم چون میترسم مثل دلارام به عنوان دوست هم از دستش بدم و این چیزیه که هرگز قرار نیست بابتش خودمو ببخشم اما اگر قراره صرفا دوستم باقی بمونه به همین راضیم.دلم برای فرنوش تنگ شده اما الان صحبت کردن باهاش دلمو راضی میکنه از روزی میترسم که صحبت باهاش هم برام کافی نباشه و نتونم دلتنگیمو رفع کنم...دارم سعی میکنم مخم رو روی رفتن متمرکز کنم و از قرارای عاشقانه بکشم بیرون و انقدر ذهنمو درگیر موانع نکنمدر اخر میخوام بگم روحم مشوش شده و نمیدونم چمه و کجای داستانم ولی دارم از باله و زبان لذت میبرم و تابستونمو اینطوری میگذرونم البته که احتمالا یه شال گردن خوبم برای زمستونم ببافمدلم کفش میخواد و ساعت و پول ندارم و ممکنه کارمو عوض کنمبهرحال همه چیز ارومه فقط من نا اروممشبتون بخیر</description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jul 2022 17:19:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>20 خرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/20-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-dabryrv3jla2</link>
                <description>خب شما بهاری رو نمیشناسیدیه پیرمرد از خدا بی خبر بود که خوب میدونست و میفهمید نیازت چیه - نیاز به محبت داری؟ به توجه داری؟ به اهمیت داده شدن داری؟ اون نیازو خیلی ریز برطرف میکرد در تو طوری که حس امنیت و رضایت کنی اخرش زهرشو میریخت و اون روی کثافطشو نشون میداد همون کاری که بامن کرد و باعث شد مجبور شم قرص بخورم.البته خدا خواست بعد اون اتفاق فجیعی که سرم اورد برم روانپزشک ولی خبعلیرضا ی سخه 22 ساله از همون کثافطه ، دقیقا همینقدر حرفه ای میدونه چیکار کنه دلتو بدست بیاره بعدم که استفادشو کرد ولت کنه البته خودشم میگه من اصلا احساسات ندارم همش منفعته و فلان فقط من نمیدونم چرا جدی نگرفتم، دیشب از رفیقم شنیدم یسری چیزا ... خیلی تلخ بود خیلی چون بهاری عینا اومد جلوی چشمم- من بهاریو سپردم به خالم که قانونی پیگیریش کنه ولی خب ب سرانجام نرسیداین یکیو خودم حلش میکنم چرا؟ چون من ی اهرم فشار دارم و اونم دانشگاهه و حراست دانشگاه و دوتا استادی که این حرومزاده تی ای شون هست، ابروشو طوری میبرم که روزی صد بار ارزو کنه کاش نمیکرد.دیشب در حالی که پنیک کرده بودم و واقعا خون جلو چشامو گرفته بود بهش پیام دادم: الان فهمیدم چرا فوشت میدادن، چون یبار گفته بود همه دخترایی که باهاشون بودم اخرش فوشم میدنولی خب متاسفانه من هیچ مدرکی برای اثبات حرفام ندارم فعلا فقط یه قربانی دیگه دارم که ممکنه بیاد شهادت بدهفعلا بعد از 24 ساعت هنوز انقدر عصبانیم که بسختی سرمو نگه داشتم نکوبم توی دیوار29 میرم دانشگاهبا جفت استادایی که تی ای شونه حرف میزنم بهشون میگمابروشو خواهم برد حتی شده شکایت میکنم و به حراست هم اطلاع میدم شده مدرک سوری جمع میکنمنمیذارم بهاری تکرار شه نمیذارم ایندش مث اون شه نمیذارم بیشتر از این دل دخترارو بشکنهدرستش میکنم:)الان یکم بهترم بهرحال میرم سریالمو ببینم</description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jun 2022 19:12:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>19 خرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/19-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-vifdo3lqqmja</link>
                <description>خب من ده روز دیگه امتحانام شروع میشه و همچنان فیزیک بلد نیستم خداوندابهرحال دارم درس میخونم و این خبر خوبیه و توی همشون به ی حد قابل قبولی رسیدم غیر همین وای فضای اینجا خیلی حس خوبی بهم میده دوست دارم هر چرت و پرتی دارم بیام بنویسم  بهرحال حالم خوبه غیر ورزش که گذاشتم کنار و تنبلیم میاد و میخوام فعلا دست نگه دارم و از تیر برم باله لعنتیو ثبت نام کنم...بقیه چیزا رو رواله و حتی بیش از گذشته یعنی واقعا اردیبهشت ماه واقعا سگی بود به هیچی نمیرسیدمالبته اینم بگم از وقتی علیرضا رفته بیرون از زندگیم مدام همه چیزو بالا پایین کردم تا ببینم چه درسی باید بگیرم و چی اشتباه و درست بوده و در اخر ب این نتیجه رسیدم برخورد من هم خیلی محبت امیز نبوده و هربار که باهام ارتباط میگرفت به نحوی اذیتش میکردم و خب ب این نتیجم رسیدم که من هیچ وقت قدم اولو نذاشتم و خب با این تفاسیر هرکسی جای اون بود زودتر منو میذاشت کنار از زندگیش و خب البته ناراحتم نیستم که تموم شده هرچند کوتاه بود ولی سمی بود بشدت و سمی تر هم میشد دیشب در ب در دنبال استادم بودم ک جواب سوالامو بده اخرشم گفت برو جزورو بخون و بدین نحو منو مجبور کرد برم از همین علیرضا سوالمو بپرسم که خب در کمال تعجب خوب جواب داد ... و گفتم فردا واست میفرستم جوابوالبته که پیام اولمو که در کمال احترام نوشتم همون لحظه سین کرد ولی بعدش که یه سوال دیگرم ارسال کردم دیگه سین نکرد و خدایا سین نکردن چقدر رو مخه، لعنتی حداقل سین کن و جواب نده یا بگو باشه دیوونه میشم وقتی اینطوری ایگنور میشم ولی راستش چون خودمم کمو بیش با بعضیا ازین رفتارا دارم حق ندارم گلگی کنمهرچند سین نکردن من برای اینه که اگر سین کنم و در موقعیتی نباشم که جواب بدم یادم میره دیگه کلا جواب طرفو بدم ولی وقتی هنوز نوتیفش هست حواسم هستبهرحال چرتو پرت نگیم بیش از این من حقیقتا دلم یکیو میخواد که بهم اهمیت بده ینی از همینایی که قبلنم گفتم از همین محبتا که نفر دوم باید بهت بده و خودت براش کافی نیستیو خب نیست میدونی نیست!!!دارم سعی میکنم بهش اهمیت ندم و وارد هر رابطه سمی نشم تا ادم درستش واقعا پیدا شه و اشتباهات گذشتمو تکرار نکنم ولی این حس نیاز ب این محبته داره هی باعث میشه در رابطه با اخرین مورد که همین علیرضا بود یکمی خودمو سرزنش کنم هرچند نباید.بیخیال ناجیان اهفته تراپیمو کنسل کرد و حقیقتا بهش نیاز دارم.تا درودی دیگر بدرود کلاسم شرو شد.</description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jun 2022 09:38:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>12 خرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/12-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-y3csjsrcz9rs</link>
                <description>خب خب خب- بعد از یه هفته فوق العاده استرس زاد که چهارتا امتحان داشتم و موهام همه ریخت بلخره به آرامش رسیدمالان حس میکنم بعد این سختی ها آدم بالغ تری شدم و همه چیز یکم برام راحت تره هندل کردنشمنظورم از همه چیز ، خوشی ها و افکار و احساسات و سختی ها و ...و خب دوشنبه روز خیلی بدی بود چون علاوه بر اینکه شعرم توی جشنواره شعر دانشگاه مقامی نیاورد و اونایی که مقام اوردن واقعا اونقدر شعراشون اشغال بود که تمام مدت داشتم حرص میخوردمو بعد اینکه با استاد کارگاهمون دعوام شد و منو 12 ساعت از امتحان محروم کرد و معادلاتمو نصف نمررو گرفتم چون مث احمقای کلاسمون تقلب نکردمدر آخر نوبت تیر آخربود که علیرضا زدعصبانی بودم و نیاز به درک شدن داشتم کاری که اون اصلا داشت انجام نمیداد منم مجبور شدم افکار چند مدت گذشتمو به زبون بیارم، بهش گفتم از مشکلات بینمون فرار میکنی و نمیخوای باهام صحبت کنی حلش کنی گفتم ازش متنفرم و ادم کسالت آوریه و اینکه باهام حرف نزنه ارامش بیشتری بهم میدهخب واضحا قهر کرد و حکم اتمام رابطمونو وقتی زدم که گفت میخوام برم یجا دیگه بشینم اولش فکر کردم راست میگه میخواد جاشو عوض کنه( تو اتوبوس بودیم) بعد دیدم صرفا میخواسته تهدید طور باشهمنم نامردی نکردم گفتم خودت میری یا من برم؟ ولی خب حرف من تهدید نبود و من واقعا بلند شدم جامو عوض کردم و قبلش توی گوشم گفت بری دیگه پیدام نمیکنیمنم رفتمهرچند بعدش دستشو کشیدم و عاجزانه عذرخواهی کردم که ناراحت نباشه چون میدونستم بعدش نشخوار فکریم قراره منو مقصر بدونهاونم گفت تخمم نیستو رفتو تمامو من هنوز عذاب وجدانشو دارم متاسفانه ولی خب روال  و ثبات زندگیم حقیقتا حفظه و دارم بیشتر لذت میبرم، بهترم و استرس ندارم</description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jun 2022 21:03:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>8 خرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/8-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-aqbfkkg66rjj</link>
                <description>خب سرم با درس خیلی شلوغه و حقیقت زیاد وقت نمیکنم بیام اینجا ولی بهرحالمن به دلارام زنگ زدمغصه ی 2 ساله پایان یافت و من فقط با 5دقیقه صحبت باهاش تونستم ارامش بگیرم درکش کنم و دیگه مقصر ندونمش و تا حدی به قول ناجیان پرونده باز توی ذهنمو ببندمراستش حتی دیگه بابتش اشکم نمیاد یا گریه نمیکنم ولی دقیقا قبلش یادش میفتادم ناخواسته اشکم میومدالان خیلی بهترم انگار صحبت باهاش معجزه کرد البته نگذریم از اینکه خیلی دوستانه باهام حرف زد و منطقی به سوالام جواب داد و بگذریم که بعدش پنیک کردم و کلی گریه کردم ولی اوکی شدم الان 24 ساعت گذشتهبحث سر پدرمهنمیدونم پرونده اینو چجوری باید ببندم این ناجیان خودش این پروندرو باز کرده من الان انقد حس نیازم شدید شده که دارم بخاطرش ثانیه به ثانیه اذیت میشم دیروز گریم گرفت جلو علیرضا دوبارهالبته بهش نگفتم علتش پدرمهبحث سر این نیست که خب اون ادم دیگه نیست و نمیتونه هم باشه بحث سر اینه که پس این نیازایی که دارمو چجوری و با کی باید برطرف کنم؟ مثلا باید یه پسر متناسب با خودم که آسکشوال هم باشه پیدا کنم تا رفع بشه ولی آیا تا پیدا کردن و اصلا اینکه خودمو به هر دری بزنم که پیدا بشه، فرسوده نشدم؟ دقیقا وقتی دنبالش نمیگردی پیدا میشه و الان من بشدت بهش نیاز دارم، الانو چیکار کنم؟من الان به اون دست پدرانه برای اینکه نازم کنه و بغلم کنه بدون اینکه فکر نیاز جنسیش باشه بشدت نیاز دارم؛ و اینکه اون ادم دوسم داشته باشه بهم محبت کنه بهم لرزش بده و منو مهم بدونه ...خب نتیجتا مادرم باید ازدواج کنه که اینم در حد برگردوندن پدرم نا ممکنهتحمل کنم؟ دارم تراپی میرم خیر سرم و حتی نمیدونم چجوری باید حلش کنم، الان 2 ماه طول کشید بپذیرم که اوکی من نیازایی که پدرم باید برطرف میکردو دارم هنوز، و فک کنم 6 ماهم طول بکشه نیازامو درست برطرف کنمیادم باشه ویژگی های اون ادمو به ناجیان بگمبهرحال ازدوواج چیز خوبیه ، اگر پول- پختگی-آدم درستش و قدرت بیشتر از این داشتم ازدواج میکردم ولی متاسفانه الان هیچکدومشو ندارماز بین ادمایی که تا الان توی 20 سال زندگیم میشناسم فقط یه نفر آسکشوال بوده :) من چجوری آدممو پیدا کنم خداراستیمن حتی راجب همینم کلی حرف دارم،  تقصیر پدرمه که من از این فرایند متنفرم، لنتی بیشترین ادمی که بهم ضربه زد تو بودی و من الان این موضوعو فقط و فقط از این میبینم که تورو بیشتر از اندازه دوست داشتم و ازون به بعد عشقمو فقط به شعر و کتاب و نقاشی دادم ، و نمیدونم آیا میتونم این عشقو دوباره به یه آدم بدم؟ تا الان که موفق نبودم و به سه نفر آدم به دروغ گفتم دوست دارم و چقدر خوب تظاهر کردم! یجوری که خودمم یه مدت کوتاه باورم شد ....تنها کاری که الان بهم حس بهتری میده اینه که بی هدف انگشتامو روی کیبورد رها کنم یا برم یه نقاشی سیاه قلمی چیزی بکشم حالم بهتر شه ولی حوصله کشیدن ندارم زمان بر و انرژی بره شایدم همین الان رفتم انجامش بدمالان دچار یه حس جدید شدم و اونم اینه که از خودم بابت اینکه خودمو ب دست باد سپردم و گذاشتم علیرضا هرتایمی دلش خواست کنارم باشه هر تایمی نه و ارزشمو با بودن کنار اون پایین اوردم عصبانیم و اون قضیه تنفر از خود و این حرفا بود؟ الان چندین برابر شده الان نه تنها نتونستم تنفر های قبلی و حس ارزش های قبلی رو ترمیم کنم بلکه از اینکه حال حاضرمو برای علیرضا گذاشتم از خودم متنفرم - پشیمون نیستم - از اینکه واضحا تصمیم گرفتم خودمو بی ارزش کنم و به خودم اجازه همچین تصمیمی رو گرفتم متنفرم و عصبانیمیرم همون ذغالو امتحان کنمراستش مدام فکر میکنم یه موجود زنده اطرافمهتوی دانشگاه و خونه و اتوبوس کنارمه نمیدونم چرا</description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Sun, 29 May 2022 19:15:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4 خرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/4-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-x3mfccgjjocc</link>
                <description>دچار بی وزنی مطلق شدمنمیدونمفعلا سه تا مورد عمده هست که مخمو مشغول کردهاز پس درس و رانندگی و شغل و زبان بر بیامبا نبود دلارام کنار بیامبا نبود محبت پدرانه کنار بیامکه صد البته فکر میکنم یه دوست پسر فرانسوی میتونه کمک کننده باشه?نه جدا نیاز دارم بهش فقط نمیدونم از کجا باید گیرش بیارمو خب مورد بعدی تنفر از مادرمه که داره ثانیه به ثانیه بیشتر میشهامروز راجب همشون با ناجیان حرف میزنم</description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 05:57:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1 خرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/1-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-j9nbmkkr2h7b</link>
                <description>خب قبل از اینکه برم درسو شروع کنم اینجا بنویسم که چقدر دارم جر میخورم و فقط خدا میدونه چقد داره دهنم صاف میشه هم کار میکنم و هم درس میخونم و درسا هروز سنگین تر بنظر میاد و تلنبار تر میشه با اینکه دارم میخونم! و در اخر هم نمراتم خوب نمیشه هم حقوقم بابت مرخصی های پی در پی دود میشهبهرحال نگار بهم انگیزه دوباره داد و خواست توی این دو سه هفته کمکم کنهدارم سعی میکنم از پس 20 واحد بر بیام در نتیجهاین مشخصه منهاز پسش برخواهم آمد و تابستون 5 واحد برمیدارم و سعی میکنم خودمو کلی جلو بندازم و با یه برنامه ریزی خفن دو سال دیگه فارغ تحصیل شممن برمبا ارزوی موفقتی برای همه شما عزیزانفردا هم میخوام کلاس ریاضی رو بپیچونم و برم جشنواره شعر خوانی</description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 22:06:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>31 اردیبهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/31-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-nkn28lgirrso</link>
                <description>امروز عجیب از خواب بیدار شدم انگار تا چند ثانیه بعد از اینکه چشمامو باز کردم روحی توی بدنم نبود و انگار من بودم که داشتم خودمو از بیرون نگاه میکردم و راستش یه حس افتخاری هم نسبت به خودم داشتم ولی کی میدونه درون من داره چی میگذره؟بلبشوییه توی مغزمعباس معروفی روانیم کرده یه ثانیه هم تنهام نمیذاره نمیدونم چرا اینطوری میکنهمن دیگه اون من نیستم ، توی این سه روز کتاب خوندم بیشتر- و حتی یک روز هم از سه روزی که فرصت داشتمو نرفتم کتابخونهباید خیلی بیشتر درس میخوندم اما نخوندم و نمیدونم پشیمونیش کی قراره سراغم بیاد بهرحال پس فردا یه امتحان طاقت فرسا دارم و هنوز ازش سوال حل نکردمهمه چیز داره خیلی سخت میگذره و سعی دارم از این دوهفته باقی مونده کلاسا بیشترین استفاده رو بکنم و تاجای ممکن درسامو ببندم که توی فرجه ها برای درسای عمومی و خرده ریزا وقت داشته باشمهنوزم حس میکنم گیجی که معروفی بهم القا کرده توم موندهدارم بینوایان میخونم و حقیقتا که بینوا هستن:) آدم اعصابش بهم میریزه، اما خب یه نوع کثیفی بچگانست به نظرم در حال حاضر آدما از این پست تر هم هستن.علیرضا داره مثل مورچه توی مخم رژه میره نمیدونم چشه نه بیرون میره نه داخل میمونه شاید بخاطر اینه که تاحالا همچین آدمیو از نزدیک توی زندگیم ندیده بودم.نمیخوام برچسب بزنم روش فقط میگم که مخم سرجاش نیست، همه چی سرجاشه ولی مخم نیست. </description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 06:20:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>29 اردیبهشت یا دیوانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/29-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-nvqsgrokjojx</link>
                <description>نمیدونم نیمدونم کسی نیست که بتونم باهاش بدونم پس مینویسم علی بهم نشانه کتاب داد که از دبیرستان دوستش براش درست کرده بود و قلبی شکل و با  کاغذ صورتی درست شده بودگفتم نمیخواد همون دستمال رو میذارم لای کتابم گفت نه اینو بذار کتابمو گرفت و خودش راست و ریستش کردبعد رفت، نشانه اش دستم موند ، گفتم لابد خیلی براش ارزش داره ولی دادتش به من پس من براش خیلی باید ارزش داشته باشمبعد که رفت بهش پیام دادم این دست من موند گفت چه بهترمنظورش چیه؟ چرا نمیفهمم ؟ چمه؟امیر حسین میگه من جوری ام که منظورم از یه حرف دقیقا همون حرفه و کنایه نمیزنم و افکار خاصی پشت حرفام نیست، دیروز افکار خاصی نداشت ولی من دوسش دارم،  موقع خداحافظی نذاشت بغلش کنم ینی اصلا به زبون نیاوردم ولی فک کردم شاید فکرمو بخونه ولی نخوند شایدم خوند و رفت و نذاشت بغلش کنمعماد میگفت بوی عطرت کل لباسمو گرفته وقتی میرم خونه نمیتونم بهت فکر نکنم نمیخوام لباسامو بشورم، یادمه اینارو میگفت، ازون به بعد هروقت میرم پیش کسایی که دوسشون دارم دوتا پیس بیشتر هم عطر میزنم ولی نمیدونم دیگه چرا کسی اینو بهم نگفت علیرضا بلده چیکار کنه من فک کنم دوسم داره ولی ازونطرف دهنشو میبینم که داره بهم میگه من احساس ندارم من تاحالا عاشق نشدماخه میدونید من فک کنم ی ریزه دلمو برده ولی خب نباید ببره چون من نمیتونم هم امیر حسین و دوست داشته باشم هم علیرضا رو شایدم بتونم ولی کدومش هوا و حوسه؟ فک کنم علیرضا عه چون کلی کار رو مخ میکنه و کنارش فقط دوست دارم بپرم بغلش لپشو ماچ کنم بعدم لبخندمو بهش نشون بدم و برم، دلم نمیخواد بهش نزدیک بشم فقط دلم میخواد ازش محافظت کنم و لپشو ماچ کنمولی دوست دارم بشینم با امیرحسین تا فرا صبح حرف بزنم انقد حرف بزنم که نفهمیم کی صبح شدمشخصه من دوست پسر میخوام؟ یدونه فرانسویشو میخوام که فرانسوی بلد باشه بهم یاد بدهنمیتونم وقتی سورملینا داره آیدین رو توضیح میده گریه نکنم، آخه ایدینو خیلی دوست داره، ایدینم اونو دوست داره و چی قشنگ تر از این؟ من یکیو میخوام که دوسم داشته باشه بیشتر از ارین بیشتر از عماد من عشق عمیق تری میخوام وگرنه به پوچی میرسم، وقت زندگی داره تموم میشه ، ناامیدی داره لنگر میندازهمن یه پسر فرانسوی میخوام که بذاره لپشو ماچ کنمدوسم بداره بیشتر از هرکسی که قبلا داشت بیشتر از مامانم بیشتر از عماد بیشتر از ارینو میخوام بذاره تا صبح باهاش حرف بزنم شایدم به حرفاش گوش بدم نمیدونمامیرحسین نمیذاره تا صبح کنارش بشینمعلیرضا عم اونقدر دوستم ندارهیکی هست که دوسم داره اسمش امیره ولی من دوسش ندارم خب:)چی دارم میگم؟ </description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 11:00:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>29 اردیبهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/29-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-inugeknmblvz</link>
                <description>دیروز با امیرحسین رفتم نمایشگاه کتاب دوراقع خودش ازم درخواست کرد و خب من هم قبول کردم.با وجود اینکه باید کلی درس بخونم و مث سگ هم عقبم و امتحاناتم دارن منو جر میدن ولی خب رفتم و راستشخیلی دوسش دارم این بشرو من خیلی دوسش دارمنمیتونم اندازشو بگم و حتی نمیتونم بنویسم راجع بهشنمیدونم میتونه بفهمه عمیقا عاشقشم یا نهولی ازونجایی که روابط عموما ریدن توی زندگیم و اون هم به گفته خودش زیاد ادم جالبی برای رابطه نیست که البته من نپذیرفتمااا، تصمیمم بر اینه دوستیمونو ادامه بدم تا ببینم چی میشه ولی خدا میدونه چقدر دوسش دارمبهرحالخواستم اعلام کنم خیلی خوب بود خسته بودم و خوابم میومد و تا حدودی تصویر ذهنیم از دیروز تاره ولی میدونم که هرلحظه دوسش داشتم و دلم واسش میلرزید.و خب ترجیح میدم همینطوری دوسش داشته باشم بدون اینکه پا فراتر بذارم(متاسفانه یادم رفت عکس بگیرم:))راجع به علیرضا تا حدودی اوکی شدم، امروز از حافظ پرسیدم چه کنم؟ گفت صبر صبر صبر خدا خودش میدونه چیکار کنه و خب باشه قبوله، صبر میکنم ولی از طرفی خوشحاالم که با ادم های عجیب غریب زندگیم راحت تر دارم کنار میام و همین علیرضا رو هفته پیش هر پمج دیقه چک میکردم ببینم پیام داده یا نه ولی الان بهترمبهرحال از حق نگذریم خیلی زیباست ینفر تورو خاص بشمرهخب ساعت 8 شد من برم درس بخونمبا ارزوی موفقیت در این دوماه سگی</description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 08:02:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>27 اردیبهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/27-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-mlcjexstet4h</link>
                <description>خب فکر میکنم که پیشرفت تا حد زیادی حاصل شده راستش الان یکم از حالت گیجی در اومدمدارم سعی میکنم بیشتر بصورت منطقی به نبود دلارام نگاه کنم و کنار بیام و عادتای خوابمو با تلفن آرین از بین ببرم و تا حد زیادی توی دومی موفق بودماز طرفی راجب علیرضا تونستم تا حد زیادی به نتایج دست یابم و با توجه به مشورت هایی که کردم متوجه شدم آدم درستی حتی برای دوستی هم به شمار نمیاد در نتیجه کلا قیدش رو زدم حالا اگر خودش یروزی دوباره سراغ گرفت و علاقمند بود دلایلمو بشنوه سعی میکنم ب این فکر کنم که چی بهش بگم و آیا اصلا براش توضیح بدم یا نه در وهله بعدی خیلی خوشحال شدم نمایشگاه کتاب تا زمان حقوق گرفتن من هست و میتونم خرید کنمولی خب متاسفانه وقتم تا خرخره پره و امتحانای میان ترم فشرده داره دمار از روزگارم در میاره و فقط میتونم مجازی بخرمشونخلاصه سعی دارم همه مسئولیتامو به ثمر برسونم و درسی رو نیفتم این روزا بیشتر قدر هانیه و امیر حسین و موسیح رو میدونم و سعی در دوری کردن از مهسا دارم چون بشدت سمیه، نه اینکه اون بد باشه، من فاز ایثارگری روش برداشتم ورزش و کارم طبق معمول پیش میره فقط هربار بیش از قبل جر میخورم که این خودش نشونه پیشرفتهبصورت کلی نسبت به حتی 6 ماه پیشم بشدت پیشرفت معنوی داشتم و هم خودمو بیشتر دوست دارم هم بیشتر از پس کارام به تنهایی بر میام فقط بعضی از زخمای گذشته انگار نمیخواد ولم کنه که عیبی نداره دارم تراپی میرم که حل شه دیگهراستی با رحمتی هم اوضاع صمیمی تر میگذره، خب من هیچ احساس غیر دوستانه ای بهش ندارم و صرفا ترجیح میدم هرازچندگاهی باهم صحبت کنیم  و وقت بگذرونیم امیدوارم اونم همینطور باشه و افکارش بیشتر از این نچرخهو خواستم یکم بیشتر راجب علیرضا صحبت کنم چون کسی نیست بتونم راحت راجب اون ادم حرف بزنم با توجه به یسری موضوعات، خب این بچه ناسالمه و من مجدد روش فاز ایثارگری برداشتم، پس نه! جدا از اون امروز با یکیه،فردا داره با یکی دیگه کرم میریزه، پس نه! و مورد بعدی اینکه بشدت دروغگو و پنهان کاره به نسبت من که واقعا متنفرم از این چیزا چون انگار تو طرف رو خر فرض میکنی، پس قطعا نه! مورد آخر هم اینکه من الان پذیرش یه موضوع جدید رو ندارم فعلا فقط آرامش میخوام ، و اون آدم جدا از اینکه ازش خوشم میاد نمیتونه بخاطر ناسالم بودن، اون آرامشو بهم بده، پس نتیجه نه عه! اینو میذارم اینجا هروقت دلم تنگ شد یا پشیمون شدم از تصمیمم، بخونم یادم بیاد چرا ازش دور شدم و تموم کردم همون ارتباط نصفه و نیمه رو .</description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 08:41:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>23 اردیبهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/23-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-vyebz1slhzoc</link>
                <description>جالبه واقعامامانم دیروز وقتی بهش گفتمچقدر برام آزار دهندس آرینو ببینم و بیشتر از اون از خودم متنفرم که یک سالو نیم با این آدم دوست بودم بهم گفت بهترین کار اینه که تاجای ممکن ازش دوری کنی تا  یاداوری نکنه برات چیزیوامروز سرحال تر بیدار شدم و روال روزمو طی کردم درس خوندم ورزش کردم کتاب خوندم و چند ساعت دیگم باید برم سر یه شیفت 9 ساعته و پدرم دربیادهوا خیلی خوبه و صدای پرنده و محله آروممون کتاب خوندنو چند برابر لذتبخش تر میکنهیادتونه گفتم از خودتون متنفر باشید بد نیست؟ بنظر میاد دارم درسمو از این بحران میگیرمنه راستش بنظرم تنفر راه حل نیست و بیشتر شمارو عصبانی تر میکنه از خودتون این تایم بدنتون  به حمایت و عشق بیشتری نیاز داره، باید سعی کنید با تمام این گندکاریا، و اینهمه پشیمونی که از گذشته دارید بیشتر خودتونو دوست بدارید چون شما به هیچ وجه مقصر نیستید در اون لحظه دستور عقلتون این بوده که اینکار درسته حالا به هر دلیلی کور بودید و خیلی جوانبو ندیدید ولی نباید باعث شه خودتونو سرزنش کنید اتفاقا تنفر راهش نیست و عشق بیشتر راهشهحتی شاید یک ماه دیگه از کاری که امروز قراره انجام بدم هم پشیمون بشم مهم نیست چرا و چطور و... مهم اینه که امروز بنظر من با این تجربیات و طرز فکرم کار درستو انجام دادم من هم آدمم و نمیتونم همیشه بهترین تصمیمو بگیرم چرا؟ چون به قول موسویح اطلاعات کافی از راه های موجود ندارم و فقط با توجه به دید خودم تجربیات خودم و میزان بلوغ خودم و ... اون تصمیمو میگیرم هرچند اشتباه قبلا فکر میکردم اینکه میرم توی غار خودم و با کسی از بیرون ارتباط برقرار نمیکنم یا خیلی سگ میشم با همه یکم بچگانس ولی واقعا گاهی وقتا- صرفا گاهی وقتا- نیازه و باید حتما انجامش بدم تا بتونم از دور به خودم نگاه کنم و و خودمو یه پله بالغ تر بکنم  نمیگم این بحران تموم شده چون هنوز یادش میفتم اعصابم خورد میشه ولی میگم بهتر شده امروز خیلی بهتر شده امروز حداقل میتونم صدای پرنده هارو بشنوم، پرنده هایی که هروز دارن باهم کنار پنجرم حرف میزنن ولی من فقط امروز توانایی شنیدنشونو پیدا کردم.باید سعی کنم ارامش حقیقی رو توی زندگیم پیدا کنمتا اکتشافاتی دیگر بدرود</description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 08:08:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>21 اردیبهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/21-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-hfsvabhagxck</link>
                <description>فکر میکنم باید غر بزنم ....ناجیان میگفت مواجه شدن باهاش تنها راه حله ، باید اگاه باشی و بدونی داری چیکار میکنی، کی داری درست انجامش میدی و کی داری جبران افراطی میکنیباید با خودم و تنفری که از خودم دارم مواجه شم دیگه وقتشه هرچقدر عقب تر بندازمش اوضاعم فاکداپ تر میشه اره از خودم متنفرم که در گذشته با ارین قرار میذاشتم، پسری که الان نفس کشیدنشم روی مخ منه، چون از خودم متنفرم دارم تنفرمو روی اون پروجکت میکنم، از خودم متنفرم و دارم تنفرمو توی اون میبینم، دارم روزی بالغ بر 10 ساعت میخوابم چون توانایی مواجه شدن با خود اشغالمو ندارم ، دارم ازم فرار میکنم.بله من واقعا ادم مزخرفیم میخوام فعلا یه چند وقت بجای تنفر از ایکس و ایگرگ به خودم تنفر بورزم ببینم چیزی تغییر میکنه؟ میخوام نخوابم شاید یه ماه ،ببینم روز و شب با خود کثافطم مواجه بودن چه حسی داره باورتون میشه حتی توانایی زل زدن به خودمو توی اینه ندارم ؟و در حال حاضر سعی کنم درسم رو بخونم و نذارم عقب تر این بیفته و سعی میکنم شب ها درس بخونم تا از دید بقیه دور باشم، اینکه دارم درس میخونم بهم اعتماد بنفس میده ولی اینکه بقه نگام کنن... خودمو دوست ندارم راستشدر اخر ناجیان به عقده حقارتم اشاره کرد کاری که دارم در مقابلش ایثار گری میکنم برای بقیه تا مخفیش کنم، از خودم و بقیه و بگم که من حقیر نیستم، چرا دارم اینو میگم ؟ چون در کودکی مدام توی جمع ضایه شدم چون در مقابل خانوادم تایید نشدم خیلی از مواقع و واکنشی که نیاز داشتمو نگرفتم، حالا چرا دارم الان اینکارو میکنم؟ چون زخمش توی بدنم مونده ناجیان میگفت ما هممون حس حقارت داریم فقط نحوه دفاعمون فرق داره یکی نارس میشه یکی تسلیم، یکی هم ایثارگر و جبران افراطی میکنه و واسه بقیه از خودش مایه میذاره حتی شده خودش اسیب ببینه  تا به کل دنیا و خودش بفهمونه که اقا من حقیر نیستم اتفاقا شایسته توجه و ستایشم، من قهرمانمتا این جلسات علاوه بر فهمیدن این موضوعات به کمبود محبت پدرانه و اینکه دارم بصورت افراطی توی جنس مخالف دنبالش میگردم پی بردم و اگاه شدم، هنوز زوده بگم نبود پدرمو پذیرفتم ولی خب حواسم بهش هست ، مورد بعدی اختلال تغذیه هست که فهمیدم هروقت حس ناراحتی از یه صحبتیو کردن باااید بیانش کنم و اعتراضمو نشون بدم و کاتش کنم نذارم مخم اون موضوعو توی خودش بخوره و موضوع بعدی علت تنفرم از مادرم و اینکه چرا ی موقعایی امپرم میچسبه به سقف راجبش و برای اینکه شبیهش نشم یا حتی شبیهش بنظر نیام دارم چقدر از رفتارای مشابه این ادم دوری میکنمو بازم جبران افراطیبهرحال خواستم بگم همیشه هم خودتونو دوست نداشته باشید، تنفر هم بنده ی خدا یه حسه، گاهی از خودتون متنفر باشید، خوبه.اینا اینجا باشن.راستی کرفسمو در ادامه میبینید، گفته بودم دیوونه خورش کرفسم؟</description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Wed, 11 May 2022 20:02:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>20 اردیبهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/20-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-y0mxt8rgimwo</link>
                <description>خب یک هفتس حدودا نتونستم هیچی بنویسم ینی اصلا وقت نشده درنتیجه اگر وقت ازاد دارید بشینید بخونید که میخوام طومار بنویسم در ابتدا بگم که پنج شنبه اومدم کتابخونه تا مثل ادم درس بخوونم بعد اون پنیک اتکی که علیرضا بهم داد تصمیم گرفتم از روال خارج نشم و خونسردیمو حفظ کنمخلاصه دوساعت نگذشته بود که یهو خالم پیام داد ما با مامانت سه نفری داریم میریم کاشان دوست داری بیایی؟ منم که بشدت نیاز به یه مسافرت داشتم به رغم میان ترمم و اینکه جمعه شیفت بودم گفتم اره و ابتدا مرخصیمو ایمیل کردم بعد بندو بساط و جم کردم رفتم سالن نگار که بهش قول داده بودم به گلاش اب بدم و در نهایت فرنوش بهم زنگ زد راجب یوره باهام حرف زد و اینکه اوضاش چقد داغونه چون قرصاشو نمیخوره و سرکار رفتنش باعث شده توی درس تنبل شه و ...خلاصه شارژ گوشیمو ربود و وقتی رسیدم خونه تقریبا شارژ نداشتم، خلاصه شبیه میگ میگ وسایل و بند و بساطو جم کردم رفتنم پیش مامانم و سوار ماشین شدیم راهی کاشانتو راه کلی خندیدیم و خدایی مسافرت چهارتایی خیلی خوش میگذره البته خندمون عاملش من بودم بدلایلی که اینجا قابلیت گفتن ندارهرفتیم روستای نوش اباد و یه جای خیلی داغان شام خوردیم که البته من فقط در حدی خوردم که بتونم بعدش قرص بخورم چون غذاش خیلی کثیف بنظر میومد ولی بخدا من وسواسی نیستم فقط چندشم میشه...بعد شبو با خالم کنار پشه ها و البته زیر اسمون خوابیدیم اینطوری که هروقت چشماتو باز میکردی اسمون سرمه ای رنگ و ستاره هاش جلوی چشمت بودنروز بعدش رفتیم شهر زیرزمینی رو گشتیم البته اینارو تند مینویسم چون بعدا خودتون باید با چشم خودتون ببنید زیباییو اعجاب این شهرو فقط در این حد که تجربه تکرار نشدنی و به یاد موندنی بود قدم زدن توی این روستای و حفره های زیرشالبته اینم بگم شب قبلش قبل از اینکه بخوابم دووم نیاوردم و به علیرضا پیام دادم گفتم ناراحت شدم و منتظر عذرخواهیش بودم خلاصه کلی شلوغش کرد که من راجبش به مادرم گفتم خیلی حالم بد بود ولی حال بدی من تورو خوب نمیکنه و ازین حرفا منم در اخر دلم سوخت گفتم هروقت نیاز داشتی صحبت کنی من اینجا هستم و همه چی به خوبی و خوشی گذشت تا اینکه روز بعدش که ما برگشتیم تهران بهم پیام داده شماره حساب بده، هزینه ای که قبلا واسه یچیزی بهش داده بودمو برگردونه ، منم کلا تو فاز پس گرفتن نیستم ندادم ولی هی اصرار کرد و خلاصه به همین منوال گذشت رفته بودم اونشب به ارین ریاضی یاد بدم امتحان داشت و خب بذارید اینجا بگم چقد این بشر مهربون و کیوت و ارومه ولی من چقد ازش متنفر شدم و دلیلشو نمیدونم باید با ناجیان ریشه یابیش کنم از خندیدنش نفس کشیدنشو نزدیکش نشستن حالم بهم میخوره و واقعا نمیفهمم چرا و وقتی میدونم چقدر ادم خوبیه باعث میشه از خودم متنفر شم بهرحال روز بعدش باید میرفتم قزوین تا اینکه علیرضا نصفه شب پیام داد با چی میخوای بری و وایسا باهم بریم و فلانمنم کاملا ایگنورش کردم و صبح تنها رفتم و خب اینطوری بود که چرا با من نیومدی!! اینطوری بودم که پسر فازت چیه مگه قرار نشد دیگه باهم حرف نزنیم و بعدش متوجه شدم صرفا دوست نداشته تنها بیاد ومن وسیله سرگرمیشم اونروز باهاش برگشتم و راجب اینکه رابطمون واقعا حکم چیو داره باهاش حرف زدم ولی تماما و واضحا پیچوند و با خودم گفتم بهتره زمان حلش کنهخلاصه برگشتیم تهران و خواست بره انقلاب جزوه پرینت بگیره و من با اینکه بشدت خسته بودم و خوابم هم میومد باهاش رفتم نمیدونم چرا جدا راستی اونروز رفتم توی سطح شهر تنهایی برای خودم کصچرخ بزنم که یه گلدون کرفس خوشگلم خریدم:)) بعد دادمش حراست تا زمانیکه کلاسام تموم میشه نگهش داره که خراب نشه و کلیم بهم خندیدن ولی خبتوی انقلاب رفتم برای کرفسم یه بطری اب بخرم ازونجایی که خاکش خشک خشک شده بود و پول نداشتم... بعد بجای 4 تومن 3500 دادم به یارو اونم برای اینکه جلوی علیرضا ضایم نکنه گفت اوکیه برو و اصا بروم نیاورد که کم دادم:)خلاصه گذشت و یک شنبه صبح قرار بود با علیرضا برم که گفت نمیاد منم بکیرم گرفتمش البته درواقع میخوام اینجا اعتراف کنم واقعا نمیدونم چمه...انگار هیچ ادمی نیست که واقعا به دلم بشینه و صرفا دارم با ملت وقت گذرونی میکنم و این خوب نیست چون اگر خدایی نکرده یه بنده خدایی درگیر من بشه دوباره شرمنده خودمو و خودش میشم نمیدونم کم کم دارم باور میکنم یه ادم بی احساس بیش نیستم ، ینی انگار از بچگیم بودم.خلاصه یک شنبه برگشتم تهران و ابلته اینم بگم توی قزوین نمیدونستم چجوری برم لب جاده سوار شم و از یکی از راننده های اتوبوس اونجا و یه مرد مهربون پرسیدم و مردم گفت وایسا یکی از اتوبوسا بیاد بعد که اومد رفت به رانندش گفت این دختر خاله منه ببر زیر پل پیادش کن میخواد بره تهران:))))و راننده هم کلی هوامو داشت و کل مسیرو دور زد که من یجای خطرناک پیاده نشم و راحت برم زیر پل وایسم برگشتم تهران و کلی غذا خوردم و این باعث شد دوشنبه معدم بهم بریزه و حالت تهوع بگیرم توی راه قزوین و کل روز داغون باشم و در حین این حال بدیفاطمرو دیدمعلیرضارم دیدم علی رحمتی هم دیدم وای این بشر عالیه، اگر ینفر ارزش دوستی منو توی اون دانشگاه بفهمه اینه هرچند خودش دوستی درسیمونو خراب کرد ولی خب خودشم اومد گفت من دانشگاهم بیا همو ببینیم و خلاصه دیدمشو کلییی حرف زدم باهاش و اونم بدون اینکه وسط حرفم بپره یا حس بدی بهم بده گوش دادم و قرار شد اگر تونستیم باهم بریم نمایشگاه کتاببا ساره هم اوکی شدم خیلی دختر خوبی بنظر میرسه شاید بعدا بیشتر باهاش چرخیدم راستی حانیه رو هم دیدم و عین مامانا برام قرص اورد که حالم بهتر شه  خلاصه بگم دوشنبه روز مرگ بود انقد ادم دیدم و حرف زدم دیگه انرژیم تموم شد عصر باز با علیرضا برگشتم همه چی خیلی اوکی بود تا اینکه باهام قهر کرد و این صحنه منو بشدت یاد قهرپدرم با مادرم انداخت وقتی بچه بودم، خیلی یهویی و ناخواسته اتفاق افتاد بغضم گرفت و نتونستم هیچی بگم و دوباره نبض گردنم شروع کرد به منفجر شدن، علیرضا کلا نمیدونست چی شده و هی تکونم میداد میگفت چرا حرف نمیزنی و فلان خلاصه بعد اینکه تونستم نقسامو منظم کنم و به حرف بیام در گوشش این موضوعو گفتم و بنده خدا گریش گرفت و در حالی که ب هیجام نبود کتابمو باز کردم شروع کردم خوندن و حتی نگاهش نکردم....بهش یه دستمال تعارف کردم که اصلا نگرفت ...بعد اینکه اشکاش تموم شد نگاهش کردم گفتم چرا اینطوری میکنی، اینطوری بود که با گریه داشت بهم میگفت من نرمال نیستم با هرکی میخوام رابطه برقرار کنم گند میرنم به زندگیش و اشکشو در میارم و تعداد دخترایی که تا الان باهاشون بودم از دستم در رفته با هرکدوم یه هفته یه ماهو فلانیهو میرم بعد دوروز کلا پیدام نمیشه و ازین حرفا ، خودم کلی عذاب وجدان میگیرم بابتش و مشکل اینجاست که خودم کرم میریزم انگار دست خودم نیست رفتم توی کلاس روانشناسی و سه تا شماره گرفتم عملا در حالی که اصلا چیز خاصیم نگفتم انگار داره برام عادت میشه و ...کلی باهاش حرف زدم و خب لپشم ماچ کردم و بهش گفتم عیبی نداره همش تقصیر تو نیست و بهتره که بری دکتر درمان بشی و راجب وضعیت خودمو دکترم باهاش حرف زدم تا شاید حس امنیت بیشتری کنه، سعی کردم بهش بفهمونم همه چیز اونقدر درام که فکر میکنه نیست و نیاز نیست که انقدر حس گناه داشته باشه در کل بهش حس نزدیکی بیشتری کردم به عنوان یه دوست ولی خب کلا نسبت بهش اهمیت خاصی قائل نیستم، البته نسبت به هیچکس نیستم....بعدم بغلش کردمو از هم جدا شدیم توی آزادیخوشحالم که دیگه درگیر ادما نمیشم ولی از طرفیم بشدت تنهام و نمیدونم ایا این خوبه یا بد خلاصه دوباره به دوره گیجی رسیدم و باید مفصل راجبش با ناجیان صحبت کنمنمیدونم بخاطر تایپمه(intj)  یا بخاطر اینکه از بچگی همین گوه بودم ولی منم با روابطی که در گذشته داشتم هیچ احساسی وسط نذاشتم و با سه تا تجربه باید بگم منم تاحالا عاشق نشدم و حتی نزدیکش نشدم، شده از ینفر خیلی خوشم بیاد ولی واقعا من هم تاحالا دوست داشتن اونطوری رو با کسی تجربه نکردم و خیلی باهاش حس همزاد پنداری داشتم البته اینارو به خودش نگفتم در نهایت یه جرقه به ذهنم رسید که انگار دوست دارم به ادما نخ بدم که بیایید منو دوست داشته باشید و به محض اینکه طرف خودشو نزدیک میکنه و احساساتشو برای من خرج میکنه هلش میدم و ازش دور میشم و انگار که دیگه به اون احساسات نیازی ندارم و فقط میخواستم باهاش بازی کنم ..نمیدونم، تا وقت یحلش نکنم با کسی قرار نمیذارم قطعا وای خدایا در اخر میخوام بگم بالغ شدن و رشد کردن خیییلی حس قشنگیه ، اینکه الان کنترل بیشتری روی احساساتم دارم که مثلا علیرضا اونقدری روزمو، فکرمو مختل نکنه و حتی اونقدری با خودم صادق باشم که اعتراف کنم دوسش ندارمبالغ شدن واقعا حال میده حالا شما فک کنید من توی 20 سالگی اینو دارم میگم 30 سالگی احتمالا عاشق خودم بشم....خلاصه بالغ بشید ، برای سلامت روانتون پول خرج کنید و خودتونو دوست بدارید و از زندگی هرچند سگی، لذت ببرید از حتی خریدن یه گلدون کرفس بی مصرف:) تا پرحرفی دیگر بدرود </description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Wed, 11 May 2022 10:50:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>15اردیبهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/15%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-ppzxuwtax4uc</link>
                <description>بلخره یه بلیت برای تعاتر بک تو بلک گیرم اومدبلیتش گرونه ولی میرزه:)) تنها میرم چون کسی نیست که دلم بخواد باهاش برمامروز قراره برم کتابخونهو خب راستشم بگم از دیروز منتظرم این بنده خدا پیام بده عذرخواهی چیزی کنه ولی ب چپش گرفته و خب میدونید ارزشش همینطور داره پایین تر میاد تا ب صفر برسهبهرحال حیف شد، بیرون خیلی جنتلمن بود:)) من برم کمی ب درسو زندگی برسم </description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 09:54:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>14 اردیبهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/14-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-rptss1uemscu</link>
                <description>خب چند روزی بود دست و دلم به نوشتن نمیرفت موضوع راجع به دیروزهبا نگار رفتیم بستنی چاکوب اگر اشتباه نکنم نزدیک سعادت آباد و خوشمزه بود چون بستنی هاشون متفاوت بود بعد اومدم خونه، علیرضا بعد دوروز که من سعی داشتم در افسردگی کامل از اتفاقات گذشته، این مورد رو هم هضم کنم و فراموش کنم پیام داد دلم تنگ شدهخب منم استقبال کردم چرا دروغ؟ منم خییلی بی میل نبودم ولی خب خیلی هم مایل نبودمشب باهم صحبت کردیم از هر دری و قرار شد بیشتر برای شناخت هم وقت بذاریم و به قول خودش ازمایشی...بهش گفتم اون اتفاقی که افتاد رو ....اولش گفت میتونم فکر کنم؟ گفتم اره حتما ولی قبلم داشت میومد توی دهنم و راستش بعد دیدن حرفاش پنیک کردم تا همین لحظه که دارم اینو مینویسم هیچ وقت فکر نمیکردم بابت اتفاقی که توی گذشته افتاده ، با نارضایتی من بوده و دیگه هم نمیتونم عوضش کنم، کسیو که دوست دارم از دست بدم البته اینم بگم که پنیک بدی بود، نفسم گرفت اشکام بی اختیار اومدن پایین و ازخودم حس تنفر پیدا کردم و برای چندین ساعت حس کردم افسردگیم برگشتهالان بهترم میدونید الان از ارین هم متنفرم ولی الان وقت گشتن دنبال مقصر نیستخوب و بد تموم شده عقاید علیرضا با این قضایا نمیخوند حالم بهتره و امروز کمتر از خودم متنفرمراستش تلگرامو کلا از اون اکانت اومدم بیرون و با یه اکانت دیگه گروهای درسیمو نگه داشتم چون لازمم میشه عالیه اون سلف فوکس که به موسویح حرفشو زدم داره جریان پیدا میکنهپسر من واقعا حالم از سال پیش بهتره من کار اشتباهی نکردم و هرکاری کردم در لحظه به جا بودهبابت چیزی پشیمون نیستم اما شاید یکاری میکردم اونروز اوضاع یجور دیگه بشه نمیدونم یجورایی واقعا دارم میرم توی لاک خودم تا همیشهنمیدونم کاملا از روابط زده شدم تا مدت طولانی پذیرای هیچ رابطه ای حتی با لی مینهو نیستم تا وقتی بتونم این اسیب رو پماد بزنمدارم سعی میکنم از روال خارج نشم الان میرم یکم تمرین باله میکنم و فردا هم تمرین میکنم و سر کلاس میرم امروز شیفت کاریمم هست عصر اگر شد یکم درس میخونمفردا خودمو با درس خفه میکنم چون میان ترم دارم و به گلای سالن نگار هم باید برم اب بدمجمعه بازم شیفتم اما فک کنم عصرش درس بخونم نمیتونم هنوز به خودم توی اینه شفاف نگاه کنم امیدوارم این تنفر به حالت قبلیش برگرده چون خیلی بده از خودت بیزار باشیامیدوارم روز بدون پنیکی داشته باشید ، این غم های دیروز منم اینجا بمونه فعلا تا تصمیم بگیرم افکارمو در قالب به کتاب چند صفحه ای بنویسمقبلش باید وقتمو منظم کنم قربان شما</description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Wed, 04 May 2022 09:25:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>11 اردیبهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@atalanta/11-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-hjuo9jonvyew</link>
                <description>الان دیگه منم نمیدونم که کجای زندگی قرار دارم و قراره با خودمو اطرافیانم چیکار کنم فقط در این حد میدونم که نیاز دارم با کسی مرتبط نباشم و تنهایی به یسری امور درونی رسیدگی کنمراستش روحم خیلی خستس خیلی، حتی هیچ ایده ای ندارم که چجوری باید خستگیشو در ببرمفعلا میدونم ارتباطاتمو قطع کنم و دور بمونم از همه و هیچکس و تاجایی که میتونم مغزم درگیر این چیزا نکنم بشدت درس بخونم و عقب موندگی هامو جبران کنم و روی سلامت روانم کار کنم تا بعد ببینم چی میشه </description>
                <category>atalanta</category>
                <author>atalanta</author>
                <pubDate>Sun, 01 May 2022 08:00:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>