<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های atefeh.gholizaadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@atefeh.gholizaadeh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:21:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/228495/avatar/vw326P.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>atefeh.gholizaadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@atefeh.gholizaadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نارنگی می گوید!</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh.gholizaadeh/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-e7uptxlufijv</link>
                <description>وقتی به دنیا اومدم ندیدمش!  ولی یه روز که بیدار شدم دیدم بالا سرم نشسته و نازم می کنه. بعد از چند روز هی سرو کلش پیدا میشد! همیشه از همه آروم تر منو بغلش می گرفت... هر وقتم که می خواستم از بغلش بیام پایین منو به زور نگه نمی داشت، منم بدو بدو می رفتم پی بازیم. یادمه یه وقتایی برام خوراکی های خوشمزه هم می آورد و خیلی باهام مهربون بود و کلی هم باهام بازی میکرد. من یه برادر و یه خواهر که شبیهم بود هم داشتم ولی بیش تر به من توجه می کرد و منو بغل می  کرد و نازم می کرد. بعد از یه مدت داداشم رفت، نمی دونم کجا ولی چند روز بود که هر چی زیر تختو مبل دنبالش گشتم نبود، بعد از اونم آبجیمم گم کردم و اون موقع نمی دونستم کجا رفتن. یه مدت که گذشت منو گذاشتن تو یه جای تاریک، بعد که خواستم از اون جای تاریک بیام بیرون ترسیدم! آخه فضای بیرون اصلا شبیه اونجایی که من قبلا زندگی می کردم نبود... یهو یه صدای آشنا به گوشم خورد، تا دیدمش شوکه شدم! آخه اون این جا چی کار می کنه! پس مامان بابای خودم کوشن! درسته همیشه باهام خیلی مهربون بود و کلی خوراکی های خوشمزه برام میاورد ولی من خونه خودمو می خواستم... منو از اون جای تاریک آورد بیرون. من خیلی ترسیده بودم، زود رفتم زیر یکی از مبل ها... اصلا تصمیم نداشتم که بیام بیرون و اونجا احساس امنیت می کردم چون دست هیچ کس بهم نمی رسید.. خوابم برده بود که یه دفعه یه بویی به مشامم خورد! بوی همون خوراکی خوشمزه ها بود که همیشه برام می آورد، اگه می خواستم دستم بهشون برسه باید از زیر مبل بیرون می امدم، یکم مقاومت کردم اما بعدش دیدیم نمی تونم از خیرشون بگذرم، اومدم بیرون شروع کردم به خوردنشون، یهو دیدیم داره نازم می کنه... درسته که خیلی مهربون بود ولی من خونه خودمو می خواستم. با ترس یکم به اطراف نگاه کردم و دوباره رفتم یه جا پنهان شدم. انگار چند روزی گذشته بود و من همین جا موندگار شده بودم. یه وقتا دلم واس خونه تنگ می شد ولی اینجا هم بهم خوش می گذشت. یه ظرف غذا و اب فقط واس خودم داشتم، تازه کلی هر روز باهام بازی میکرد و خوراکی های خوشمزه بهم می داد. یه وقتا که نبود و من تو خونه تنها بودم کلی دلم براش تنگ میشد و وقتی از بیرون می اومد سرش غر می زدم که کجا بودی؟؟ چرا منو تنها گذاشتی؟ اونم با مهربونی بغلم می کرد و کلی نازم می کرد.راستشو بخوای دیگه به این جا عادت کردم و اصلا دوست ندارم جای دیگه ای زندگی کنم، تازه الان فهمیدم که داداشم و آبجیم کجا رفتن... خدا کنه جای اونا هم مثل من خوب باشه و کلی بتونن بازی کنن و خوراکی های خوشمزه بخورن.</description>
                <category>atefeh.gholizaadeh</category>
                <author>atefeh.gholizaadeh</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 11:49:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانکی از کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh.gholizaadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-v5zfhwjzgbqt</link>
                <description>ماسکدروغ چرا خود منم اوایل زیاد جدیش نمی گرفتم... شاید تو ذهنم می خواستم مقاومت کنم که یه چالش جدید یا یک بیماری ناخوانده اومده و قراره کلی مارو درگیر خودش کنه. دقیقا تو هوای تقریبا سرد اسفند بود که از گوشه کنار خبرهایی به گوشم می خورد. کرونا! ویروس کرونا به ایران رسید... هموطنان گرامی لطفا هنگام خروج از منزل از ماسک استفاده کنید. من؟ ماسک! من حتی دوران سرماخوردگیم هم به زور از ماسک استفاده می کردم. چون از بچگی پیش زمینه ای از بیماری آسم داشتم، کوچک ترین تحریک باعث می شد نفس کشیدن برام سخت بشه و یا برای چند لحظه احساس خفگی کنم. اما خب کم کم اوضاع تغییر کرد و شرایط زیاد مطلوب به نظر نمی رسید... گوش دادن به اخبار و دنبال کردن کانال های خبری و تحقیق کردن درباره این ویروس کار هر روزم شده بود. ترس از دست دادن عزیزانم و یا ترس ناقل بودن خودم که باز هم جون عزیزانم رو می تونست به خطر بندازه، با توجه به داشتن پیش زمینه بیماری آسم، از ول نکن ترین ترس های من به شمار میومد.بعد از مدتی به خودم اومدم... من یک دختر وسواسی و بی اعصاب شدم که از ترس کرونا از همه، حتی خانوادش فاصله گرفته بود. من به کرونا مبتلا نشدم، ولی بیماری های دیگه ای من رو مغلوب خودش کرده بود، #وسواس! بدون اینکه متوجه بشم داشتم در مردابی به نام وسواس در تمیزی غرق می شدم که در کنارش به دلیل شست و شوهای مداوم و استفاده از مواد شوینده قوی و الکل درگیر #بیماری_پوستی هم شدم، خشکی بیش از حد پوست دستام و گاهی ایجاد زخم های عمیق بسیار دردناک بود. در این حین تنهایی مداوم و فاصله گرفتن از خانواده و دوستان، برای دختر پر شرو شوری مثل من بسیار آزاردهنده شده بود و باعث شد به مرور نشانه هایی از #افسردگی رو در خودم مشاهده کنم، گریه های متدوال، خواب های نامنظم و در اکثر مواقع بی خوابی و... داشت من رو از پا در می اورد... بله! من از ترس و استرس مبتلا شدن به یک ویروس، سه بیماری رو تجربه کردم و البته هنوز هم از سر نگذروندم. من از شوری به کوری رفتم! من انقدر تند رفتم که با مغز به زمین خوردم. ادم های زیادی رو مثل خودم دیدم و ادم های زیادی رو هم دیدم که به کرونا مبتلا شدند... دیر یا زودش رو نمی دونم اما الان به خودم اومدم و تصمیم گرفتم در کنار مراقبت های معمول به زندگی عادیم برگردم و سعی کنم به جای زیادی روی و استرس های پی در پی، درباره ی این ویروس بیش تر مطالعه کنم و از آن کم تر بترسم و تا زنده هستم زندگی کنم.</description>
                <category>atefeh.gholizaadeh</category>
                <author>atefeh.gholizaadeh</author>
                <pubDate>Sat, 28 Nov 2020 11:00:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ و رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh.gholizaadeh/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%86%DA%AF-grbe6jz0lisq</link>
                <description>دختر بی استعدادی نبود... گاهی بعد از انجام دادن تکالیف مدرسه پای کامپیوتر می نشست... نقاشی می کشید. با وصل کردن چند خط به هم و پر کردن رنگ های جذاب به صفحه ی سفید مانیتور رنگ می بخشید. سال اول رشته ی انسانی بود. با این که خیلی دلش می خواست رشته هنر را انتخاب کند اما با مخالفت های پدرش روبرو شد و به ناچار رشته ی ادبیات و علوم انسانی را انتخاب کرد، او برای جنگیدن خیلی کوچک بود و از همه مهم تر جنگیدن را بلد نبود.                                                                                                      گاهی کنار دفتر و کتاب هایش نقاشی هایی با خودکار آبی می کشید، مخصوصا زنگ های تاریخ و ادبیات که از حوصله اش خارج می شد. او نمی دانست که با این سکوت ها و کنار آمدن ها تا آخر دنیا باید حوصله اش سر برود و علاقه اش را پنهانی گوشه ای از دفتر و کتاب جا بگذارد. بعد از گرفتن دیپلم انسانی در دو رشته ی ادبیات و حقوق قضائی در دانشگاه سراسری و آزاد قبول شد. علاقه ای به ادبیات نداشت پس به ناچار حقوق خوان شد، می دانید که تفاوت زیادی بین حقوق خوان و حقوق دان وجود دارد... باز هم کنار کتاب های قانون تجارت، قانون مدنی و غیره نقاشی هایی با خودکار آبی به چشم می خورد. او دیگر با کامپیوتر نقاشی نمی کرد، تمام آن رنگ های جذاب جای خود را به یک خودکار آبی داده بودند و این که زمانی برای این کار نداشت و البته کشیدن نقاشی و ذخیره کردن آن ها در پوشه ای شخصی مثل گذشته برایش هیجان برانگیز نبود.                                                                                                       در دو سه ترم اول نمرات خوبی نمی آورد و بعد از گذشت چند ترم هم، به سختی درس ها را پاس می کرد. با فشار های خانواده بر روی درسش متمرکز شد و با حفظ کردن اجباری مواد قانونی و دروس، سطح نمرات خود را بالا تر برد و بلاخره مدرک لیسانس حقوق را دریافت کرد.                     این مدرک افتخاری برای پدرش و  پز دادن او در میان خانواده و دوستان تلقی می شد و البته فرو رفتن بیش تر او در منجلاب اجبار و سکوت را در برداشت ....                                                                             بعد از مدتی تصمیم به ادامه ی تحصیل گرفت و دلش خواست یک رشته ای انتخاب کند که ارتباطی با نقاشی و طرح و رنگ داشته باشد. کتاب های زمخت قانون اساسی و ماده های خشن مربوط به قتل های عمد و غیر عمد قانون مجازات اسلامی که برایش هیچ جذابیتی نداشت، ذهن و روانش را آزار می داد. او اهل رنگ بود، اهل آفرینش و جان بخشیدن به قاب های سفید... اصلا چه شد که کارش به این جا کشید؟  دیگر وقت آن رسیده بود که سراغ کامپیوترش برود و برروی آن طرح ها و نقش های ذهنی بتازد و همه چیز را آن طور که می خواهد نقش بزند.                                                                                                                    + برای فوق فکری کردی؟ اگر فوق لیسانس رشته ای از حقوق رو بگیری من دیگر خیالم راحت می شه که دختر تحصیل کرده ای به جامعه تحویل دادم! صدای پدرش بود! ناخودآگاه چیزی درونش شکست. تمام آن رویا پردازی ها و انتخاب رشته ی مورد علاقه اش.... تمام شد. بعد از مدت ها، به اصرار و سماجت پدر و خانواده اش در کنکور ارشد شرکت کرد و با رشته جزا و جرم شناسی وارد دانشگاه شد. خوشحال بود که لااقل این درس خواندن باعث می شود زمان به جلو رانده شود و از آزمون وکالت دور و دور تر شود، زیرا به هیچ عنوان نمی خواست که این شغل را قبول کند. دختری در آستانه ی 26 سالگی که نتوانست به آن چه که می خواست برسد. تلاش و مخالفت او در قبال درخواست پدرش بی فایده بود و در برابر مقابله با خواسته های پدرش، برچسب سرکشی و ناخلف بودن و غیره را دریافت می کرد و تا مدت ها باید تن به نصیحت ها و تذکر ها می داد.                                                                                                                                                پس دیگر نجنگید.</description>
                <category>atefeh.gholizaadeh</category>
                <author>atefeh.gholizaadeh</author>
                <pubDate>Sun, 18 Oct 2020 16:15:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نارنگی عقیم می شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh.gholizaadeh/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-sxul1tptybqc</link>
                <description>نارنگینارنگی گربه ناز پرورده، لوس و حساس من دیگه باید عقیم می شد. چون نمی خواستم هیچ وقت باردار بشه. باردار شدن طول عمر گربه ها رو کم می کنه و در صورتی هم که جفت گیری نکنه و عقیم هم نشه می تونه خطرناک باشه و باعث بیماری در گربه بشه. من هم که خودخواهانه خودم رو مالک شش دانگ نارنگی می دونم و فکر کردن به این که بلایی سرش بیاد یا عمرش کم بشه برام عذاب اوره، به فکر عقیم کردنش افتادم. از زمانی که این تصمیم رو گرفتم خیلی استرس داشتم چون بلاخره نارنگی باید بی هوش می شد و بعد از عمل مدتی انتی بیوتیک می خورد که این پروسه ضعیفش می کرد. البته این در مورد تغییرات جسمیش بود و تغییرات احتمالی که تو خلق و خوش می تونست رخ بده و یا اصلا تغییر رفتار داشته باشه هم من رو نگران می کرد که البته به این که چقدر از سن گربه می گذره و ایا تماس با گربه ی دیگری رو تجربه کرده یا نه هم بستگی داره. یک روز به عمل مونده بود و نارنگی هشت ساعت نباید غذا می خورد و دو ساعت هم نباید اب می خورد تا عمل بشه. روز عمل فرا رسید و من باید ساعت شش عصر کلینیک می بودم. وارد کلینیک شدم و دکتر اول یه امپول زد به نارنگی که برای بی هوشی اولیه بود و بعد گفت تو بغلت نگهش دار تا دارو اثر کنه و بی حال بشه، شاید دو دقیقه هم نشد که دیدم نارنگی داره بی حال می شه و نمی تونست حتی گردنش رو نگه داره. باید بگم تو اون لحظه شاهد این بودم که چند ثانیه ضربان قلبم ایستاد! اروم گذاشتمش روی تخت اتاقی که باید عمل می شد. در حالی که با چشماش به من نگاه می کرد و من نوازشش می کردم دکتر ازم خواست که از اتاق بیرون برم، دکتر امپول دوم رو هم تزریق کرد و در اتاق رو بست و در حالی که نصف جونم زیر دست های دکتر بود از کلینیک امدم بیرون، فضا برایم سنگین شده بود و بغض بی رحمی گلوم رو فشار می داد. اصلا فکر نمی کردم تا این حد به نارنگی وابسته و دل بسته باشم. عمل نیم ساعت طول کشید که برای من یک شبانه روز گذشت. صدام کردن و رفتم بالا، نارنگی بی هوش با چشم های باز و شکم پانسمان شده روی میز مخصوص بی هوش بود. کلینیک و نارنگیچند لحظه ای صورتم رو روی صورت پشمالوش گذاشتم و بعد بلندش کردم و توی کیف مخصوصش گذاشتمش، دکتر گفته بود که ببرمش خونه تا همان جا به هوش بیاید. نسخه ی داروهارو گرفتم و به خونه برگشتم. یک ساعت بیشتر از بی هوشی نارنگی می گذشت و من هم چنان نگران. تا این که حس کردم داره دستش رو حرکت می ده، کنارش نشستم تا کم کم به هوش اومد و بعد از یک ساعت حس به پاهایش برگشت و تونست کامل راه بره. یک نفس راحت کشیدم، خوشحال بودم که بلاخره این چالش رو پشت سر گذاشتم و نارنگی عقیم شد. این که گربه عقیم بشود یا نشود بستگی به نظر سرپرست او دارد. من به عنوان سرپرست و حامی نارنگی به این نتیجه رسیدم که عقیم شدن برایش بهتر است :) بعدا درباره تغییرات خلق و خوی نارنگی براتون می نویسم.</description>
                <category>atefeh.gholizaadeh</category>
                <author>atefeh.gholizaadeh</author>
                <pubDate>Tue, 06 Oct 2020 11:59:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوچرخه سواری، تجربه شیرین من</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh.gholizaadeh/%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-jpvwxrutndj8</link>
                <description>     خیلی وقت ها آخرین بار ها از زیر دستمون در میرن و خودمون متوجه نمی شیم که این آخرین باره. مثل آخرین باری که دوستتو می بینی، آخرین باری که به یک دور همی میری، یا مثل من، آخرین باری که سوار دوچرخم شدم... .بعضی از این آخرین بارها رو میشه تغییر داد که باز تکرار بشن! می خوام از خودم شروع کنم، آخرین باری که سوار دوچرخه شدم بر میگرده به یک سال پیش! دو، سه سالی میشد که رکاب می زدم، اصلا این که بخواد با دوچرخه اتفاقی برام بیفته، واسم شوخی بود، چون خودم رو حرفه ای می دیدم. بعد از مدتی زین دوچرخم رو یکم آوردم بالا، جوری شد که پاهام هم به زمین نمی رسید و باید دوچرخه رو کج میکردم تا پاهام به زمین برسه، بنابراین حین حرکت با دوچرخه هیچ تعادلی نداشتم. همون روز وقتی از کنار خیابون رد میشدم نتونستم خودم رو کنترل کنم و خوردم زمین، زانوهام حسابی داغون شد و دوماه طول کشید تا دوره نقاهتم گذشت و تونستم به زندگی عادیم برگردم. بعد از اون زمین خوردنِ کزایی، دوچرخم با فرمون کج راهی انبار شد. این جریان شد یه فوبیا که باعث میشد حتی با دیدن دوچرخه های توی خیابون هم ترسی تو وجودم بیفته.... فصل بهار اومد و هوا خیلی ایده آل شده بود و سوار شدن دوچرخه باز تو مغزم کلید خورد. بعد از اینکه یک ماه با خودم کلنجار رفته بودم، رفتم تو انباری، یه نگاهی به دوچرخم انداختم، کلی خاک روش نشسته بود، اوردمش بیرون، تمیزش کردم و لاستیک هاش که حسابی کم باد شده بود و فرمونش هم کج شده بود رو برادرم برام درست کرد. بلاخره روز موعود فرا رسید، با شک و دو دلی و میزان قابل توجهی ترس سوارش شدم و خوب یادم هست که از بس ترمز کرده بودم مچ دستم درد گرفته بود و ترس از زمین خوردن رو تو وجودم می دیدم، چون کوچک ترین چیزی نزدیکم میشد ترمز می کردم و می ایستادم. حالا اون پا درد و گرفتگی عضلات به کنار... که البته طبیعی هم بود. بلاخره با سماجتِ من این تابو شکست و من یک هفته تمام به صورت روتین نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه رکاب می زدم. کم کم یک سِری از کارهای شخصیم رو هم با دوچرخه انجام می دادم و حتی باهاش به خرید میرفتم. بعد از یه مدت دیدم به وسیله ی دوچرخه، هم دارم به کارهام می رسم هم فرصتی برای ورزش کردن پیدا کردم هم از اتومبیل استفاده نمی کنم و آسمون خدا رو دودی نمی کنم. نه تنها دیگه از دوچرخه سواری نمی ترسیدم، بلکه جزئی از وجودم شده بود و گاهی بعضی دوستام منو به اسم اون دختر دوچرخه سواره مخاطب قرار میدادن. دیگه حتی توی سفر هم ترجیح می دادم تا جایی که امکانش هست دوچرخه سواری کنم. توی طبیعت رکاب زدن یه حس و حال دیگه ای برام داشت... . عکسی که این پایین گذاشتم مربوط به آخرین سفرم هست که با دوچرخه کلی کِیف کردم. :)رکاب زدن تو طبیعت</description>
                <category>atefeh.gholizaadeh</category>
                <author>atefeh.gholizaadeh</author>
                <pubDate>Sun, 27 Sep 2020 16:28:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه درد حریف!</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh.gholizaadeh/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%81-fwerlqfb2okp</link>
                <description>ساعت سه یا چهار صبح بود که با صدای ناله هاش از خواب بیدار شدم. تقریبا دو دهه از زندگیم شاید هم بیش تر، رو یادم می یاد که با صدای ناله های پدرم از خواب می پریدم، حتی این چند سال اخیر بیشتر هم شده... . داشتم فکر می کردم که کاش زمان می ایستاد یا حداقل آروم تر به سمت جلو حرکت می کرد! آخه گذشت زمان باعث بالا رفتن سنش میشه و بدنش ضعیف تر می شه و اینکه زور درد ها به مقاومت بدنش می چربه و این برای من آزار دهنده است.رفتم سمت اتاقش، روی یه تخت که بی شباهت به تخت بیمارستان نیست دراز کشیده بود. اون چفیه چهار فصل و همیشگیش رو هم که برای گرم نگه داشتن پهلوهاش هست رو، بسته بود و داشت پاهاش رو ماساژ می داد. برای اینکه متوجه حضورم بشه در زدم، برگشت به سمت در و نگاه کرد، زود خودش رو جمع و جور کرد و با لبخند ازم پرسید: بیدارت کردم دخترم؟ گفتم: نه دیدم چراغ اتاقت روشنه، اومدم بهت سر بزنم. یک آن برگشتم به درون خودم! آخه یه آدم با این همه درد کهنه و پر زور، چطور می تونه انقدر سریع حفظ ظاهر کنه! اصلا چرا خسته نمیشه؟ چرا ناشکری نمی کنه؟ چرا ندیدم که حتی یک بار آرزوی مرگ کنه! چجوری می تونه حریف این درد ها بشه! خجالت کشیدم! آخه من خیلی جاها خسته شدم، خیلی جاها ناشکری کردم خیلی جاها....... . این ها چیزهایی بود که توی اون لحظه مثل برق از ذهنم گذشت.به خودم اومدم، در حالی که نشسته بودم کنار تختش بهش گفتم: بزار پاهات رو یکم ماساژ بدم... وقتی داشتم پاهاش روماساژ می دادم تو عالم خودم بودم که چرا وقتی بچه بودم، هیچ وقت نتونستم دست تو دست بابام برم تو پارک بازی کنم؟ چرا همیشه شاهد درد کشیدن و بیمارستان رفتنش بودن! اصلا چرا بابای من؟؟؟؟ اینا سوال های پر تکرار و همیشگی بود که در ذهن من جا خوش کرده بود، که یهو  بعد از ده یا بیست دقیقه ماساژ گفت: عاقبت به خیر بشی بابا، سریع گفتم: تا زمانی که سایه ات بالای سرم هست عاقبت من هم به خیره، طبق عادت همیشگیش پیشونیم رو بوسید. سرش رو روی بالشت گذاشت و چشم هاش رو آروم بست. همیشه زود خودش رو به خواب میزنه تا من بیش تر از این بی خواب نمونم. از اتاقش اومدم بیرون، بغض داشت خفه ام می کرد! هیچ وقت به درد کشیدن بابام عادت نکردم و همیشه برام تازگی داشت و کلی اذیتم می کرد! من با درد های پدرم بزرگ شدم، با ناله ها و حال بدی هاش. دیگه شاهد موهای سفید و کمر خمیده و چین های دور چشمش بودم که طبیعی هم نبودند! پدر من هنوز شصت سالش هم نشده و این درد های سمج پیرش کردند، ولی همیشه حریف سر سختشون بود و خم به ابرو نیاورد.</description>
                <category>atefeh.gholizaadeh</category>
                <author>atefeh.gholizaadeh</author>
                <pubDate>Wed, 02 Sep 2020 15:42:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم خونه ی چهار پای من، نارنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh.gholizaadeh/%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-t9fiitranp9z</link>
                <description>من عاشق میوه ی نارنگی و اون بوی پائیزیش هستم. تصمیم داشتم که اگه بازم بخوام حیوونی رو به سرپرستی قبول کنم و هم خونه ی چهار پایی داشته باشم، اسمشو بزارم نارنگی! البته بگم من از 4 سالگی تا الان حیوون های مختلفی داشتم، اسم هر کدوم هم یا از حبوبات انتخاب می کردم یا میوه جات! مدتی بود که با یه خانواده ی با عشق که یه جفت گربه به اسم پشمک و لی لی داشتن و گربه ی ماده هم باردار بود، آشنا شده بودم و در رفت و آمد بودیم. بعد از مدتی فهمیدم لی لی بچه هاشو دنیا اورده و منم از سر کنجکاوی رفتم که ببینمشون. یازدهم اردیبهشت سال 98 بود که نارنگی و خواهر و برادرش به دنیا اومدن... دوتا دختر سفید مثل برف یه پسر توسی رنگ. وقتی روز اول نارنگی رو دیدم، اندازه ی یه شلیل رسیده بود، شایدم یه گوله پنبه ی سفید با چشم های عسلی! خیلی شیفتش شدم و دلم براش رفت! به مرور زمان دوستام وقتی دیدن که من به نارنگی یه جور دیگه توجه میکنم و زیادی دوسش دارم تصمیم گرفتن بعد از این که دوره ی شیر خوردنش تموم شد و حسابی جون گرفت، بقیه عمرش رو هم خونه ی من باشه:) من هم که از خدام بود با جون و دل پذیرفتم و شروع کردم به تهیه وسایلی که برای نگهداری گربه ها لازم هست.بلاخره روز موعود فرا رسید و نارنگی رو اوردم پیش خودم. هیچ وقت روز اول که اومده بود خونه ی من رو یادم نمیره، وقتی از باکسش اومد بیرون اطرافش رو با استرس نگاه کرد و بدو بدو رفت زیر اولین مبل نزدیکی که پیدا کرده بود. یادمه تا 5 یا 6 ساعت همون جا مونده بود! من هم که دیگه طاقتم سر اومده بود، رفتم یه تشویقی اوردم و گرفتم جلوی بینیش، یهو شروع کرد به بو کردنش بعدم خورد، خلاصه به واسطه ی اون تشویقی و البته تشویقی های بعدی، یکم اعتمادش جلب شد و از زیر مبل اومد بیرون و شروع کرد بقیه جاهای خونه رو گشتن و کم کم و به مرور زمان حسابی به خونه جدیدش خو گرفت. روز ها گذشت و وابستگی من به نارنگی بیشتر شد... دیگه جوری شده بود که شب ها میومد کنار خودم می خوابید و صبح ها با صدای خرخرش بیدار می شدم. الان یک سالی از اون روز ها می گذره و نارنگی بخش بزرگی از قلب من رو تسخیر کرده، جوری که حتی تصور زندگی بدون اون واسم سخته. آره می دونم عمر همه ی ما بلاخره تموم می شه و حیوانات هم مستثنی نیستند، ولی ترجیح می دم قبل از افتادن هر اتفاق تلخی زیاد بهش فکر نکنم و فقط شکرگزار لحظه هایی باشم که نارنگی، سالم و سر حال کنار منه و بهم عشق میده.</description>
                <category>atefeh.gholizaadeh</category>
                <author>atefeh.gholizaadeh</author>
                <pubDate>Wed, 02 Sep 2020 11:40:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنکبوت های خونتون رو نکشید تا پولدار بشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh.gholizaadeh/%D8%B9%D9%86%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%86%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D8%AF-oqab03ail92b</link>
                <description>ایرانی نیستی اگه به یه همچین جملاتی برنخورده باشی! که اگه فلان کار رو کنی اون وسیله ای که گمش کردی پیدا میشه! یا اگه راس فلان ساعت بخوابی فلان اتفاق خوب توی زندگیت میفته! به یه چیزی امیدوارم اونم اینه که این جور جملات برامون فقط جنبه ی سرگرمی و گذران وقت و حتی خنده داشته باشه...ولی امان از اون روزی که بشه سرلوحه ی زندگیمون و مو به مو هم بهشون عمل کنیم!نمیدونم شنیدین یا نه که می گن وجود عنکبوت ها در خونه باعث پول دار شدن اعضای اون خونه می شه!البته من برعکس این جمله رو هم شنیدم که میگن عنکبوت فقر میاره! خب! همین تضاد ها و تناقض ها خودش باعث نمی شه یکم شک به دل خودمون راه بدیم؟ یادمه نزدیک های عید نوروز بود و برای کمک به خونه تکونی رفته بودیم خونه مادر بزرگم، که من پشت مبل یه عنکبوت دیدم که تار هم تنیده بود و دو سه تا مورچه ام به دام انداخته بود و خلاصه واس خودش داشت گذران عمر می کرد  :)  ناخودآگاه گفتم عه! عنکبوت! یک دفعه مادر بزرگم با صدایی نسبتا بلند گفت: مادر بکشش فقر میاره! از اون طرف هم دختر دائیم گفت: عنکبوت های خونتون رو نکشید تا پولدار بشید!حالا من که هم خندم گرفته بود هم بین دو تا نسل متفاوت گیج شده بودم با یه دستمال عنکبوت رو گذاشتم بیرون پنجره که بره به زندگیش ادامه بده.. درسته! نه کشتمش، نه اجازه دادم توی جایی که محل زندگی منه بمونه.. الان سه سالی از اون ماجرا می گذره و مادر بزرگ من هم چند ماهی هست که به رحمت خدا رفته.. و نه پول دار تر شد نه فقیر !می خوام بگم بیایم و این باورهای بی ریشه و اساس رو دور بریزیم و انقدر به سمتشون انرژی نفرستیم و سینه به سینه به آیندگانمون انتقال ندیم.... </description>
                <category>atefeh.gholizaadeh</category>
                <author>atefeh.gholizaadeh</author>
                <pubDate>Wed, 19 Aug 2020 15:40:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلایل بی خوابی و چند روش کار آمد برای جلوگیری از آن</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh.gholizaadeh/%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D9%88%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-y6terbvo6ahu</link>
                <description>قطعا و مطمئنا همه ما به دلایل مختلف درونی و یا بیرونی  بی خوابی های حاد و حتی مزمن را تجربه کرده ایم._خیلی وقت ها بی خوابی های ما می تواند بخاطر عادت های بد، سبک زندگی ناسالم  مثلا چرت زدن هنگام عصر یا خوابیدن بیشتر در صبح برای جبران کسری خواب...و مصرف خوراکی یا غذاهای چرب پر کالری و مصرف کافئین قبل از خواب باشد  ._البته داشتن استرس ، اضطراب و عوامل دیگر نیز می تواند بی خوابی را در بر داشته باشد..._داشتن بیماری و مصرف متعدد دارو ها نیز در بی خواب کردن ما بی تاثیر نیستند._مورددیگر از موارد بی خوابی داشتن سفر های طولانی که منجر به جت لگ می شوند ( به هم ریختن ساعت بدن بدلیل پرواز های طولانی ) _داشتن کمبود ویتامین در بدن را هم می توان از دلایل بی خواب شدن افراد دانست ، مخصوصا کمبود ویتامین های گروه B تاثیرات زیادی در بی خواب کردن افراد دارد.*خب به راستی برای جلوگیری از بی خوابی باید چه کرد؟ همه ما می دانیم که با ماندن در روند بی خوابی کاملا زندگیمان کسل کننده پیش می رود  و دچار اختلال می شود. در عین حال به دلیل بی حوصلگی و خستگی عمومی ناشی از بی خوابی با کوهی از کارهای انجام نشده و یا حتی نصف و نیمه رها شده مواجه خواهیم شد....خب وقتشه چند تا روش ساده و کار آمد رو برای جلو گیری از این موذل همه گیر بهتون پیشنهاد کنم ...اول این که از بردن تلفن همراه در رختخواب یا خوردن غذا در رختخوابتون جدا خود داری کنید و رختخواب رو فقط محیطی در نظر بگیرید که قراره فقط اونجا استراحت کنید و خوابی راحت داشته باشید.دوم سعی کنید راس یه ساعت منظم به رخت خواب برید ، می دونم ! خوابتون نمیبره، فقط کافیه شروع به خواندن کتاب کنید ... خواندن کتاب باعث میشه ذهنتون متمرکز بشه و از پراکندگی و فکر و خیال و استرس روزانه دور بشید و همون طور که در رخت خوابتون دراز کشیدید به آرامی به خواب فرو برید.سوم ورزش کنید! بررسی ها نشان می دهند بطور میانگین 20 تا 30 دقیقا ورزش در سه تا چهار روز در هفته کمک می کند که خواب راحت تری داشته باشید.چهارم متوجه این باشید که قبل از خواب از چه خوراکی و حتی نوشیدنی هایی استفاده می کنیم ! مثلا خوردن غذا های چرب و پر روغن و پر کالری باعث میشه با یه سنگینی و حال بدی به رختخوابتون برید و همین سنگین شدن باعث می شه به سختی به خواب برید ... و یا خوردن نوشیدنی های کافئین دار قبل از خواب هم باعث بی خوابی در ما میشود.... پس  وقتشه سعی کنید برای خوردن یه شام سبک، مثلا میل کردن سوپ جو و گندم یا حتی سالادهای مختلف که می تونیم به وسیله ی میوه ها و سبزیجاتی مثل آواکادو ، قارچ، نخود فرنگی، کاهو و حتی کیوی ..... و مغز و دانه های مقوی کلی تنوع بهشون بدیم،اقدام کنیم.درآخر میخوام به یه موضوع مهم اشاره کنم، اون هم در مورد افرادی هست که تقریبا دچار بی خوابی مکرر شده اند و بصورت مزمن بی خواب هستند، این افراد حتما باید به پزشک مراجعه کنند و وضعیت سلامتی خودشون مورد بررسی قرار بدهند.&quot;منشا بی خوابی ها رو در خودمون جست و جو کنیم و برای از بین بردن بی خوابیمون دنبال راه چاره باشیم .&quot;</description>
                <category>atefeh.gholizaadeh</category>
                <author>atefeh.gholizaadeh</author>
                <pubDate>Mon, 17 Aug 2020 12:55:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیم روی اجباری یا اختیاری!</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh.gholizaadeh/%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vpauvnnmlf56</link>
                <description>این غذای تقریبا محبوب که بعنوان غذای دانشجویی بین همه ما جا افتاده !که البته یه وقتا واقعا کار راه اندازه ،حتما خیلی از ماها تجربه کردیم .. خسته از کارهای روزانه  و بی توجه به صدای بلند معده .. ساعت ها رو می گذرونیم ! یهو به خودمون میایم که عه چرا سرم گیج میره !چرا چشمام سیاهی میره! اینجاست که صدای معده و اون قارو قور معروفش مثل یه آلارم بهمون یادآوری می کنه که بابا جان به دادم برس!  اما خب معمولا ما خسته ها اصلا حوصله درست کردن غذا و ایستادن پای گاز رو نداریم..اینجاست که میریم سراغ یخچال ، همون مستطیل خنک و خوشمزه که بیشتر مواقع نمی زاره نا امید از در گاهش بیرون بیایم :) یهو میبینیم دو تا تخم مرغ داره چشمک میزنه! مثل لامپ توی ذهنمون روشن میشه که آخ جون نیمرو! خدرارو شکر که می تونم از شرمندگی معده ی عزیزم دربیام.....!از اینا که بگذریم یاد زمان دانشجویی افتادم .. زمانی که قوت غالب غذای ما رو همین نیم رو تشکیل میداد.دروغ چرا دلم سوخت واس خودم و کلا دانشجوهایی شبیه خودم.. دانشجوی بی نوای خسته از درسو امتحان و پروژه و حتی کار... چرا باید بیشتر نیمرو بخوره ! به اون قسمت زود آماده شدن این غذا کار ندارم ، به این کار دارم که حتما همیشه هم از روی خستگی و کمبود وقت نیمرو رو انتخاب نمی کنه.... بله منظورم دقیقا به جیب دانشجوی بی نواست و کبدی که از زیاد خوردن نیم رو داره داغون میشه...خب چرا نباید ساندویچی که دوست داره سفارش بده؟ حتما خیلی وقتا بد جوری دلش قرمه سبزی می خواد...نه! نمی تونه اکثر وقتا به ندای شکمش گوش بده... آخه ندای جیبش این اجاره رو بهش نمیده :(می دونم یکم تلخ شدم.. سرتونو درد نیارم...فقط خواستم بگم این نیم رویی که می خوری اجباری باشه یا اختیاری فرقش زمین تا آسمونه....به امید اون روزی که استیک با سس قارچ یا قیمه بادمجون بهمراه سالاد شیرازی بشه غذای رایج دانشجویی..به دنبال راه حلش باشیم بدک نیست ....</description>
                <category>atefeh.gholizaadeh</category>
                <author>atefeh.gholizaadeh</author>
                <pubDate>Tue, 04 Aug 2020 11:40:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>