<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عاطفه بنویس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@atefeh_mk</link>
        <description>خانه‌ای برای داستان‌هایم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 11:46:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/85817/avatar/V3wpQH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عاطفه بنویس</title>
            <link>https://virgool.io/@atefeh_mk</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی‌نام؛ بی‌صورت ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%DB%B4-ymldrv53ccgf</link>
                <description>گلوی حیوان زیر دست اوست. دسته چاقو را به سمت من گرفته. چشمهای غزال خیره به من است‌. تمام تنم را نفرت و وحشت نسبت به پیرمرد پر کرده. حیوان را از کجا آورد نمی‌دانم. در بیشه‌زار تنک اطراف جز صدای مبهم شاخ و برگ درختان جانوری نمی‌بینم‌. سرم را به علامت منفی تکان می‌دهم: من نمی‌توانم.‌ می‌گوید: می‌توانی. آنقدر نفرت‌انگیز هستی که بتوانی حیوانی را ذبح کنی. در چارچوب خانه نشسته‌ام. زانوهایم را بغل می‌کنم. پدر روی اولین پله نشسته. آفتاب و سایه درخت سیب روی صورتش نقش و نگار انداخته. خانم جان در حیاط ایستاده. بالای سر پدر. پدر سرش پایین است. نگاهش به موزاییکهای کف خانه است. خانم جان نیم نگاهی به من می‌اندازد و می‌گوید: ابراهیم...‌ بقیه صحبتش را آرام می‌گوید تا من نشنوم. به داخل خانه نگاه می‌کنم. به ترنج قرمز فرش. فرش قرمز می‌شود. خون پر می‌شود در نگاهم.‌ صدای خانم‌جان با صدای پیرمرد یکی می‌شود: بکشش. چشمهایم را می‌بندم. چاقو را می‌کشم. خون شتک می‌زند به صورتم. از اعماق وجود داد می‌زنم. پیرمرد نیز فریاد می‌زند. مچ دستش را بریده‌ام. از ترس می‌لرزم. پایش روی گردن حیوان است و مچ دستش را گرفته. گوشه لباسش را می‌برد و به دستش می‌بندد. چاقوی خونی را به سمتم می‌گیرد و نعره می‌زند: تمامش کن. چاقو را محکم به گردن حیوان می‌کشم‌. حیوان سرش را به سمتم برگردانده بود. چشم‌هایش خیره به من می‌ماند و می‌لرزد. مرد چاقو را از دستم می‌کشد. از جا برمی‌خیزم و پشت به پیرمرد راه می‌روم. اشکهایم و خون از دستهایم سرازیر است. از شدت نفرت دندان‌هایم را به هم می‌فشارم. تمام دستم قرمز است. آسمان قرمز است. به تنم نگاه می‌کنم. لباس لمه قرمز، با آستین‌هایی تا روی شانه. همان پیراهن قرمزی که از زمان نوجوانی داشتم. از همان زمان که لباسها به تنم زیبا می‌نشستند. هرگز جرات پوشیدنش را در مهمانی‌ها پیدا نکردم‌. انگار با پوشیدن پیراهنی تماما قرمز خود را حراج می‌کردم‌. قرمز یک‌ دست با یقه هفت تا روی زانو برایم نشانه بی‌حیایی بود. چه کسی مرا اینچنین بار آورده بود؟ هیچکس و همه‌کس. مادر زیبا بود و برای زیبایی‌اش سرزنش می‌شد. هرچه هنر در جهان است روی دایره زیبایی می‌چرخد و آنچه زیبایی را هنر می‌کند، ایده‌هاست.‌ ما خود نیز حاصل یک ایده هستیم. ایده &quot;بیا بچه دار شویم&quot; یا حتی &quot;بیا بچه‌دار نشویم.&quot; من خود حاصل دومی‌ام. همیشه در ادامه نامم &quot;این رو که ناخواسته باردار شدیم&quot; همراهم بود. این وزنه نخواستنی بودنی که همه عمر به دنبال خود می‌کشیدم. و انگار یک مرض خانوادگی بود. همان نگاه را در چشم‌های خانم جان می‌شد به پدر دید. چشم‌هایی که همواره ابراهیم را سرزنش می‌کرد از زنی که گرفته و بچه‌ای که برایشان پس انداخته. همان نگاهی که روزی زن زیبا را در آتش بی‌شرفی‌شان سوزاند. و سالها منتظر بودم سوختن خانم جان را ببینم. اما نتوانستم. فرستادمش خانه سالمندان، اما هرچه کردم تا لحظه آخر به من مهربان نگاه می‌کرد گویی وقتی از هر خاطره‌ای ذهنش خالی شد، رسالتش که سیاه کردن زندگی ما بود را فراموش کرد. نمی‌دانستم در من چه کسی را می‌بیند که مهربانانه نگاهش می‌کند. شاید می‌دانست اینطوری بیشتر عذابم‌ می‌دهد. عذابی که نمی‌دانستم آیا هنوز همان‌کسی است که می‌خواهم درد کشیدنش را ببینم. هیچگاه چنین نگاه مهربانی که بعد از ایجاد عارضه فراموشی، به من و حتی دیگران می‌کرد را در او ندیده بودم. آنقدر تغییر کرد که حس انتقام و خشم درونم ارضا نشد. گویی کسی دیگر تقاص گناهش را دارد پس می‌دهد.‌</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Fri, 08 Apr 2022 02:09:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌نام؛ بی‌صورت ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%DB%B3-pyil8ataattx</link>
                <description>چوب در آتش جیغ می‌کشد. آتش هوا را چنگ می‌زند. سرما که کم‌کم از بدنم خارج شد، درد جای آن را گرفت. ناخن‌هایم تیر می‌کشد، خون و خاک زیرش جمع شده‌. ظرف آبی میآورد. دستم را می‌شویم. زخم دهان باز می‌کند. کف دستم را چیزی عمیق بریده و نفهمیدم. کمی بتادین روی زخم می‌ریزد. بعد با پارچه‌ای محکم می‌بندد. چشمهایش در ابروهایش گره خورده. درد همه جای تنم را پر کرده. روز دوم است. کمی نان و شیر خورده‌ام. صندلی را روی زمین می‌کشد و روبرویم می‌نشیند: هنوز می‌خواهی ادامه دهی؟ سرم را به علامت مثبت تکان می‌دهم. دستهایش را در هم گره کرده، قوز کرده و به گوشه‌ای خیره شده. نمی‌دانم بدتر از اینها چه خواهد بود. چاقویی از روی میز برمی‌دارد و می‌گوید همراهم بیا. همراهش می‌روم. مثل بره‌ای پی صاحبش. چاقو بزرگی است. تیز و کهنه. دسته‌اش با نواری سیاه پیچیده شده. دستهای پیرمرد خفت چاقو را سفت گرفته. تند راه می‌رویم. دوباره به خاطر می‌آورم. خاطرات مثل زالو ذهنم را می‌مکد. روسری‌اش را روی سرش صاف می‌کنم. می‌گویم: به دیدنت خواهم آمد. سرش را به رضایت تکان می‌دهد و می‌خندد. می‌داند چطور مرا شکنجه دهد. نگاه خالی‌اش خیره به من است. چه می‌بیند. نمی‌دانم. به چه می‌اندیشد. نمی‌دانم. مهربان دستم را تنگ می‌فشارد. پاهایم درد می‌کند. می‌خواهم بپرسم چقدر دیگر باید برویم. اما نمی‌پرسم. می‌دانم از پیرمرد جواب سرراستی نخواهم گرفت. اصلا نمی‌دانم جای خاصی می‌رویم یا نه. چاقو برای ضربه زدن به من است یا بریدن شاخه‌ای؟ هیچ نمی‌دانم. درست مثل او، وقتی در آسایشگاه رهایش کردم و هرگز باز نگشتم. تند‌تر راه می‌روم تا از نگاه آخرش بگریزم. هرچه تند‌تر می‌روم تصویرش واضح‌تر می‌شود. باز صدایش را می‌شنوم: ابراهیم نیامده؟ می‌دوم. خشم و اشک به صورتم هجوم آورده. فریاد می‌زنم. پایم به سنگی گیر می‌کند و زمین می‌خورم. پیرمرد کنارم است. با شماتت نگاهم می‌کند. بلند می‌شوم و روی زمین می‌نشینم. پیرمرد پشتش را به من می‌کند و کمی‌ دور می‌شود. تیغه چاقو برق می‌زند. ۴۰۱/۰۱/۰۶</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Sun, 27 Mar 2022 00:11:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌نام؛ بی‌صورت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-mapi8x49js7z</link>
                <description>شبی مهتابی است. زمین سخت است. سرد است. کندنش کار آسانی نیست، آن‌هم با دست. خاک زیر ناخن‌هایم فرو می‌رود. حتما زخم هم شده. بیرون روی یک حلبی نشسته. تکیه به دیوار کلبه داده. سیگار می‌کشد. یک‌لا پیراهن مردانه به تن دارد. آستین‌ها را تا زده. سرما در او اثری ندارد. مثل سنگ می‌ماند. آنقدر برای کندن خاک زور زدم که گرمم شد. کمی از خاک که می‌کنم اندکی خاک نرم می‌شود. قلب زمین را چنگ می‌زنم. سخت است. زمین دو دستی جانش را چسبیده. مرطوب است. مثل لباسهای زود جمع کرده از رخت. صبح زمستانی. لباسها را جلوی شوفاژ کپه کرده‌ام.‌ بیشتر می‌کَنَم. از به یاد آوردن می‌گریزم.‌ یک لبخند. یک لبخند کوچک به حس لباسهای نمدار سنجاق می‌شود. چشم‌هایش بر من است. نگاهم می‌کند. نگاهش مهربان است. خاک را بیشتر کنار می‌زنم.‌ باید هرچه هست دفن کنم. اما در این گودی یک ساعت از گذشته هم چال نمی‌شود. بیرون می‌ریزم. چیزی دستم را می‌خراشد. شیشه است یا سنگ نمی‌دانم. نگاهم را از چشم‌هایش می‌گیرم. می‌پرسد ساعت چیه؟ می‌گویم ۱۰. می‌پرسد صبح یا شب. به اتاق می‌روم. یک دسته ورق توی کیفم فرو می‌کنم. شلخته لباس عوض می‌کنم. برمی‌گردم پیشش. می‌گویم: بلند شو باید برویم.‌ می‌خندد. چشمهای روشن کوچکش جمع می‌شود. چین صورتش عمیق می‌شود. موهای سپیدش را کنار می‌زنم، روسری را زیر گلویش گره می‌زنم. بلندش می‌کنم. وزنش سنگینتر شده. زمین سخت‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کردم. دیگر چیزی کنده نمی‌شود. سعی می‌کنم از عرض بکنم بلکه به خاک نرمی برسم. از پله‌ها پایین می‌رویم. سرم را تکان می‌دهم. می‌خواهم همینجا بمانم. در همین چاله کوچک. سرما پوست صورتم را می‌سوزاند. برمی‌گردم به صورت بی‌روح پیرمرد نگاه می‌کنم. چشمش به من نیست. زل زده به سیاهی. دستهایم را سرما قفل کرده.‌ دندانهایم به هم می‌خورد. چشم‌هایم سیاهی می‌رود. دیگر چیزی نمی‌فهمم.‌ دوباره به گذشته کشیده می‌شوم. ظهر است. ظرف می‌شویم. می‌پرسد: ساعت چیه؟ به ساعت نگاه نمی‌کنم. یک جواب بی‌ربط می‌دهم. باز لبخند می‌زند. باز چشمهایش جمع می‌شود. بشقاب شسته را در آبچکان می‌گذارم. یکباره می‌پرسد: ابراهیم نیامده؟ لبهایم به هم فشرده می‌شود. شیر آب را تا ته باز می‌کنم. صدای آب خانه را پر می‌کند. از سرما مثل شاخه‌ای خشک شده‌ام. کم‌کم رنگهای نارنجی آتش را می‌بینم.‌ بعد پاهای پیرمرد. رمقی نمانده. دوباره چشم‌هایم را می‌بندم. مرگ دور می‌شود. چشمهای روشن می‌خندد. خنده‌هایش به دور گردنم می‌پیچد. خنده‌هایش لبانم را می‌دوزد.‌ مثل حیوانی زخمی به خود می‌پیچم. صدای خودم را می‌شنوم: به دیدنت خواهم آمد. او همچنان می‌خندد. مثل همیشه. مثل یک قاب عکس...۴۰۰/۱۰/۱۱</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 01:22:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌نام؛ بی‌صورت</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-jhnw6nylyqnw</link>
                <description>نیمه‌شب بود که با خوابی آشفته از خواب پریدم. دستهایم تا بازو در لجن بود. دست‌واره‌هایی لجنمال مرا به سوی خود می‌کشید. هر چه می‌کشیدم بیشتر فرو می‌رفتم. دیگر رهایش کردم همچون حیوانی که برای نجات تقلا می‌کند و وقتی دیگر امیدی ندارد درحالیکه هنوز زنده است ناامید می‌شود و تنها نظاره می‌کند رقص مرگ خویش را. نظاره کردم فرو رفتنم را. در سیاهی مطلق فرو رفتم. نفسم بند آمد. حتم دارم در بیداری نیز نفسم قطع شده بود. سیاهی را طی کردم در زیرترین نقطه سیاهی چیزی شبیه آیینه بود که خود را در آن می‌دیدم. بی‌نور و بی سایه. چهره‌ای بی‌صورت، بی چشم بر من زل زده بود. وحشت‌زده با تمام توان جیغ کشیدم و از خواب پریدم. لبه تخت نشستم و سرفه کردم کف دستم لکه‌های سیاه بود. نمی‌دانم به خاطر شب بود که خون را سیاه می‌دیدم یا نه. هرچه بود در تاریکی به دستشویی رفتم و دستهایم را زیر شیر گرفتم و به اتاق برگشتم و ناخن‌ها را آنقدر در کف دست فرو بردم تا درد بیداری‌ام را تضمین کند. به تخت خواب رفتم. گلوله‌ای گوشه آن شدم و تا صبح در سکوت و سیاهی و سرما ماندم. صبح همزمان با سپیده دم حرکت کردم‌.‌ رفتن کار سختی نیست مخصوصا وقتی نخواهی برگردی. زمین از شدت سرما خشک و خسیس در خود فرو رفته بود. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. سکوت را می‌شکافتم و پیش می‌رفتم. چیزی نگذشت که در جاده‌ای خالی می‌راندم. اندکی بعد جز خاک چیزی نبود. نزدیک غروب بود که از دور کلبه را دیدم. به در کوبیدم. در را باز کرد و به چارچوب تکیه داد. گفتم حاضرم. چشم‌هایش در پیج و خم چروکهای دور آن چرخید، خمی به گوشه لبش افتاد لبخند زد یا نه نفهمیدم. صورتش مثل مجسمه‌ای گلی بود. خشک، پر ترک. هیکلی بلند و محکم چون چنار. نشستم روی سکویی کنار آتشی که پر صدا می‌سوخت. پیرمرد موهای جوگندمی پر پشتش را از صورت کنار زد به سراغ پرده خاکستری  کنار اتاق رفت با دستهای بزرگ و پر از لک و پیسش آن را کنار زد و تن‌پوش سیاهی را برداشت. سمت من پرت کرد و از خانه بیرون رفت. فریادِ باد پنجره‌ها را می‌فشرد. بیرون جز گستره‌ای خاکی چیزی نبود. در خانه چند ظرف حلبی گوشه‌ای روی هم سوار بود و گوشه دیگر چند پتو بی‌نظم گلوله شده بود. چند کارتن و کتاب و کیسه و گالن روی هم کنار پتو بود. همه چیز را خاک گرفته بود. خانه نبود انباری بی‌صاحبی را می‌مانست. لباسها را درآورده و پیراهن سیاه را پوشیدم. در را باز کردم. در سرما ایستاده بود. داشت سیگار می‌کشید. نیم نگاهی به من انداخت و به کفشهایم اشاره کرد. کفشها را هم درآوردم. گاله‌هایش را روی زمین می‌کشید و جلو می‌آمد. داخل شد. از کنارم رد شد و گالنی آورد. به لباسهایم اشاره کرد. همه را برداشتم و با او بیرون زدم. از سرما می‌لرزیدم. لباسها را از من گرفت و روی ماشین انداخت. سیگار را گوشه لبش گذاشت. گالن بنزین را روی ماشین و لباسها خالی کرد. پک آخر را که زد ته سیگار را به سمت آن پرت کرد. به خانه تکیه دادیم و سوختنش را تماشا کردیم. گرمایش حالم را بهتر کرد. بعد گفت: حالا نوبت توست... ۴۰۰/۱۰/۹</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Thu, 30 Dec 2021 19:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غیبت</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%AA-pe0wnqxgvpr1</link>
                <description>روی میز سینی چای بود. روی سینی، یک لیوان نیمه خورده و جای خالی لیوانی کنارش. لیوان دیگر کنار صندلی بود. روی میز کوچک. کنار چند کاغذ نوشته شده و فراموش شده. آدرس جایی که کسی یادش نخواهد آمد کجاست. یک شماره تلفن که دورش چند دایره کشیده شده بود. مهم بود حتما. حالا نه. روزگاری. چند خط، چند عدد که هیچ چیزی را در ذهن بیدار نمی‌کرد. یک طراحی خودکاری از درختهای بلاتکلیف. ول وسط کاغذی تا خورده. کنارش چشمی که در حفره حدقه فرو رفته بود. آن هم معلق گوشه کاغذ. پنجره باز بود. نسیم پرده را می‌رقصاند. روی مبل کنار صندلی کسی نشسته بود. حالا نه. یک وقتی. جای تنش فرو رفته بود در کف مبل. یک سیاه‌چاله از جای خالی حضور کسی که دیگر نیست. صدای چک‌چک آب می‌آمد. رد صدا به آشپزخانه می‌رسید. داخل سینک دو بشقاب بود. پوست پرتقال و سیب. تازه نبود. و در آبکش کوچک سینک تفاله چای. ردی سیاه تا راه آب کشیده بود. همچون چشم‌های آرایش شده و گریه کرده‌ی آن شب. که همه چیز را در لحظه‌ای منجمد کرد. زمان ثابت شد. لیوان همان‌جا ماند. لباس حریر سفید را روی شانه صندلی نگاه‌داشت. روبروی میز آرایش. همان‌جا که ریمل خوب درش محکم نشده بود. که اگر برمی‌گشت خود را سرزنش می‌کرد‌ که ریملش خشک شده. توی آیینه که خودش را نگاه می‌کرد، پیش از خود عکس را بالای تصویر خود در آیینه می‌دید. عکسی که دیگر روی دیوار نیست‌. جایش را چهارگوش نامرئی سفیدی گرفته. جای خالی قابی روی دیوار. یادآور عکس او. یادآور لحظه‌ای از او. لحظه‌ای که دیگر نیست. هرآنچه در خانه بود مهر سکوتی بود از غیبت او. ضیافتی بود از جای خالی او. گیاهان خشک‌شده رو به پنجره شانه‌هایشان خم شده. مثل اشک از گلدان ریخته‌اند. یا دست به سوی زمین دارند. آب چکه می‌کند. باد تندی می‌وزد. پرنده از لبه پنجره پر می‌زند. کاغذها از روی میز تکان می‌خورد. گوشه عکسی پیداست. از لبهایی که می‌خندد، اما نه‌ حالا. روزگاری. ۴۰۰/۵/۱۷</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 00:11:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت راهبه ۱۴</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%DB%B1%DB%B4-lbhalvfg0jtq</link>
                <description>چشم می‌‌گشایم. دانه‌های مرواریدی نور از دامن دریا به دیدگان تارم می‌رسد. چشم‌هایم را مه گرفته. نمی‌دانم چه مدت است دریا مرا به ساحل رانده. زمان بی‌معنا شده. دریا تنم را شسته و خورشید خشکم کرده‌‌. باد ماری شده و به جانم می‌پیچد. چشم‌هایم را می‌بیندم. پشت پلک قرمز تصاویری جان می گیرند. منِ ده ساله. دست در دست مادر میان گندمزار. می‌دویم. پدر نیست. هیچگاه نبوده. مادر تمام دارایی من است. مادر می‌خندد. گویی گلی می‌شکفد. چشم‌هایم را می‌بندم. مادر می‌دود. چشم باز می‌کنم. مادر نیست. رهایم کرده. باران می‌بارد. آسمان خاکستری سرم فریاد می‌کشد. در صومعه خبری از مادرم نیست. مادر همه مریم است. هم‌نام من. من فرزند مریم و خود، مریمم. من هنوز خود را نشناخته، مادر مقدس را یافتم. گمشده در گندمزار. پیدا شده در صومعه. از گندمزار تا صومعه چیزی نمیابم. موهایم کوتاه شده. با دختران دیگر به نماز نشسته‌ام. از پنجره به حیاط خیره می‌شوم. حیاط گندمزار می‌شود. خواهر صدایم می‌کند. چشم از حیاط می‌گیرم‌. خواهر اخم کرده و بی‌توجهی‌ام را گوشزد می‌کند. دوباره گم می‌شوم. گریه‌هایم را برای مادر مقدس می‌برم. تمام سال ابری است. یک عمر آسمان خاکستری است. من گوشه‌گیر و بی‌صدا سالها را طی می‌کنم. راهبه می‌شوم. راهبه بودن را برگزیده بودن از جانب پدر آسمانی می‌دانم. من هم مریمم هم فرزند مریم. بی‌پدر. روح مقدس را در خود می‌بینم. گویی چشمه‌ای زلال در جانم می‌جوشد. اما در یک بهار همه چیز زیر و رو می‌شود. در یک بهار بیست سالگی، ناگهان نگاهی، رنگها را تغییر می‌دهد. آسمان آبی می‌شود و دشت سبز. لبخند او را از چشم‌هایش می‌بینم. نامم را می‌پرسد. مریمم. می‌خواهد کنار رود مرا ببیند. می‌روم. به خاطر نمی‌آورم چه چیز می‌گوید. من تنها حرکت لبهایش و تکان دست هایش در هوا را می‌بینم. دستم را به درخت تکیه می‌دهم. دستش را روی دستم می‌گذارد. گویی همه چیز در من فرو می‌ریزد. دیگر کسی که بوده‌ام نیستم‌. معصومیت پوسته‌اش می‌شکافد. از دل آن زنانگی پر می‌کشد. وقتی بالغ می‌شود که طرد شدنش را باور می‌کند. هر انسانی حداقل یکبار می‌فهمد جهان آنچه فکر می‌کرده نیست. حالا هم دریا مرا پس زده. مرا استخوانی در گلو یافته. موج‌ بزرگی به تنم می‌خورد. لباس‌ها به تنم چسبیده و مو به سر و شانه. به پهلو دراز کشیده‌ام. پاها را در خود جمع کرده ام. چشم‌هایم هرچه می‌بیند آبی‌ست و کلماتی می‌شنوم که از دل دریا می‌جوشد:《هرکس از این آب بنوشد باز تشنه گردد، اما کسی که از آبی که من به او می‌دهم بنوشد، هرگز تشنه نخواهد شد، بلکه آن آبی که به او می‌دهم، در او چشمه آبی گردد که تا حیات جاودانی می‌جوشد.》</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 19:16:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت راهبه ۱۳</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%DB%B1%DB%B3-c4kalqle4egy</link>
                <description>مادرم قبل از من دو کودک مرده به دنیا آورد. امیدی به زنده ماندن من نداشته. به کلیسا رفته و به مریم مقدس متوسل شده. اینطور شد که نام من با مادر مقدس یکی شد. هیچگاه از مادر نپرسیدم که برای دو کودک قبل و زنده ماندنشان نزد مریم مقدس دعا نکرده؟ به هر جهت وقتی راهبه می‌شدم مادرم راضی بود. او همیشه مرا امانتی از مریم مقدس می‌دانست. با اینحال مادر در عین اینکه از زنده ماندن من از خداوند ممنون بود، از مرگ دو کودک قبلی‌اش از او رنجیده بود. اینطور بود که با معنی توامان عشق و نفرت آشنا شدم. دریافتم می‌توان هم معشوق داشت، هم منفور. اما بخش دیگری هم در قلب آدمی است. بخشی که دیگرانی را در آن دفن می‌کنی. هرچه باشد قلب آدمی نیاز به قبرستان هم دارد. این اتفاق معمولی نیست. اما گاهی پیش می‌آید و غالبا دیگری خود خنجر به رگ حیات خود در قلب آدمی می‌زند. با کلمات. چیزهایی به تو می‌گوید که زندگی‌اش را در قلبت پایان می‌دهد. اتفاق مبارکی نیست اما چاره‌ای هم نیست‌. زنده کردن مردگان تنها کار مسیح است، از ما کاری ساخته نیست. چطور شد که یاد این افتادم؟  گربه پیرزن زایید. دو بچه گربه مرده بودند و دو بچه زنده ماندند. مادر ابتدا شروع به لیس زدن کودکان مرده کرد‌. بعد ناله‌ای کشید. پیرزن توله‌های مرده را برداشت. چشم گربه به دنبالش بود. گفت: بماند کنارش امکان دارد آنها را بخورد. انگار همینطور است. ناامیدی را باید بلعید. با مرده باید کاری کرد وگرنه فساد و گندش دیگران را بیمار می‌کند؛  اما زندگی ادامه دارد. دو بچه گربه باقیمانده مدام به سینه مادر می‌چسبند و تا مادر جدایشان نکند از منبع لایزال الهی‌شان جدا نمی‌شوند. نزدیکش که می‌شوم مردد نگاهم می‌کند. اولویتش فرزندانش است. کمی جان گرفته اند و تنشان را مو پوشانده. به گوشه و کنار  قبرستان سرک می‌کشند. مرده و زنده برایشان فرقی ندارد. چیزها یا خوردنی‌اند یا ناخوردنی. یا تهدیدند یا بی خطر. علفی می‌گیرند و پنجه به آن می‌کشند. کنار مادر آرام می‌گیرند. هر سه مثل گردبادی در هم می‌پیچند و به خواب می‌روند.</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Thu, 20 Aug 2020 20:33:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت راهبه ۱۲</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%DB%B1%DB%B2-ojpd40buja3w</link>
                <description>یک نفر مرده. ساعت ۱۲ ظهر. مردی میان‌سال. زن و فرزندانش بی صدا اشک می‌ریزند و کشیش حرفهایش که تمام می‌شود جمعیت کم‌کم پراکنده می‌شوند. کتاب مقدس در دستم است. به درخت افرا تکیه داده.ام. هوا کمی سرد شده. بوی پاییز می‌آید. برگها رنگ پریده‌اند. کشیش کنارم می‌آید. از حالم می‌پرسد. لبخند می‌زنم و می‌گویم: مثل همیشه. قد بلندی دارد و صورتش آرام و بسیار کشیده و استخوانی است. موهای مشکی‌اش را باد شانه می‌کند. چشم‌های به رنگ آبی‌ دریای صبحگاه را به کتاب در دستم می‌دوزد. بعد به قبر متوفی نگاهی می‌اندازد و می‌گوید: چند هفته پیش نزد من آمد. گفت زندگی آن چیزی نبوده که انتطارش را می‌کشیده. و هرچه گذشته برایش رنج‌هایی به همراه آورده. گویی هر روز بیشتر از دیروز در لجنزاری فرو رفته. پرسیدم: چرا چنین فکر می‌کنی. گفت امراض جسمی جدیدی که جدیدا به آن مبتلا شده‌ام به کنار، زن و بچه‌ها اصلا کاری به من ندارند گویی وجود ندارم. در کارم هم چنین وضعی حاکم است. تو چه فکر می‌کنی؟ آیا همه چیز به واقع چنان بوده که او فکر می‌کرده؟ به کتاب در دستم نگاه می‌کنم، با سر انگشتها جلد مشکی‌اش را لمس می‌کنم و می‌گویم: مگر فرقی می‌کند؟ زندگی برای او همانطور بوده که می‌دیده. واقعیت آنی است که او با آن می‌زیسته. کشیش اخم می‌کند. لحظه‌ای به سکوت می‌گذرد. عادت همیشگی اوست. برای گفتن عجله‌ای ندارد. می‌گوید: می‌شود گفت دانایی ما همیشه به قدر کفایت است؟ و هرچه می‌دانیم عین حقیقت است؟ لبخند کمرنگی می‌زنم و می‌گویم: حقیقت لباسی است که به تن زندگی‌مان می‌کنیم. غیر از این است؟ کشیش راه می‌افتد. کنار او حرکت میکنم. دستهایش را پشت سر قلاب کرده و می‌گوید: یکبار کسی برای اعتراف نزد من آمد. گفت کسی را کشته و به زنش تجاوز کرده. اینکار را انجام داده برای آنکه دیگری به زمینش تجاوز کرده و توانسته بخشی از آن را تصاحب کند. می‌گفت: زمین من همانقدر برایم ارزشمند است که زن برای او. اما اینکه چرا او را کشته به این دلیل که اگر نمی‌کشت چرخه انتقام قطع نمی‌شد. آیا چاره دیگری برای او جز کشتن همسایه‌اش بوده؟ اندکی فکر می‌کنم بعد می‌گویم: شما چه فکر می‌کنید؟ کشیش می‌گوید: من فکر می‌کنم رخت حقیقت سرنوشت محتوم ما نیست.</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Sat, 01 Aug 2020 00:17:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت راهبه ۱۱</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%DB%B1%DB%B1-rxmkwhodfyh5</link>
                <description>محبوب من خواب می‌دیدم. در خوابم نیز غایب بودی، اما یادت همراهم بود. دستهایم را می‌فشرد. خواب می‌دیدم مردگانی راه‌رونده در کنار من حرکت می‌کنند. مرده بودنشان را به یاد می‌آوردم درست مثل یاد تو. یاد چگونگی مرگشان آنها را همراه من می‌کرد و آنهایی که چهره‌شان آشنا بود اما به خاطر نمی‌آودمشان، با نفیر باد مثل برگی از زمین کنده شده و در آسمان محو می‌شدند. آدمی اگر حافظه نداشت چیزهای زیادی تغییر می‌کرد. زندگی بدون چیزهایی که می‌دانیم رنگ و شکل دنیا را تغییر می‌داد. دیگر رود همان رود نیست و دستها معنای دیگری جز نوشتن و حمل کردن دارند. دیگر غم گذرا نیست. ماندنی است. دیگر خنده یک هیجان آنی نیست. می‌تواند یاد کودکی باشد که در چشم‌های تیله‌ایش جهان را حبس می‌کند. این را دیروز در چشمهای کودک زن نانوا دیدم. بعد کودک را روی پا من گذاشت تا به صدای شوهرش پاسخ دهد. کودک با دکمه لباس من بازی می‌کرد و دهانش باز بود تا دکمه را امتحان کند. کشف‌های کودکی آنقدر تازه‌اند که کودک لحظه‌ای بیکار نیست‌. وقتی کودک بزرگ می‌شود مساله این نیست که دیگر همه چیز را شناخته و دیگر چیزی برای کشف باقی نمانده، تنها به عادت دیگر بزرگسالان دچار شده که آرام و متین باشد و زندگی را در دست بگیرد. بی‌خبر از آنکه این زندگیست که قلاده محکمی بر گردن او آویخته تا هر روز همان‌هایی را تکرار کند که دیروز کرده که قواعد را بر هم نزند. من حداقل می‌دانم هرگز مغلوب قواعد نشدم. این شکستن‌ خود و اصول خود را از تو شروع کردم اما هرگز تمامش نکردم. این است دلیلی که من را به تو چنین عمیق پیوند می‌زند. که اگر رود همان رود هم هست، من آدم دیروز نخواهم ماند، چراکه هر روز علیه ملال و عادت طغیان می‌کنم. کتاب فروش دیروز به قبرستان آمده بود. کنار قبر زن جوان ایستاد و دسته گلی سفید صحرایی را که آورده بود روی آن گذاشت. کمی دورتر ایستاده بودم. پرسید: میان این همه مرده در قبرستان چه چیز تو را به زندگی پیوند می‌دهد؟ با نوک کفش سنگی را از جلو راه مورچه‌ای کنار زدم، به چشم‌هایش که آفتاب جمعشان کرده بود خیره شدم. نگاهش خالی و پر از حسرت بود. گفتم: مرگ. مرگ است که مرا به زندگی پیوند می‌دهد.</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jul 2020 20:08:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت راهبه ۱۰</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%DB%B1%DB%B0-l7vrx6c6y1es</link>
                <description>تو را گاهی می‌دیدم. در شبنم صبحگاهی. در تصویر مبهم خود در چاله‌ای آب. در انعکاس چشم‌های خیس از اشک. تو را می‌دیدم که دگرگون می‌شوی. تو را در چیزهایی می‌دیدم که به سر انگشتی بر هم می‌خورد. پیرزن می‌گوید تو سهم اشک را از هر چیز بیشتر بردی. اما حالا مدتی است که قطره‌ای اشک نریختم، نه آنکه نخواهم، چشم‌هایم میلی به گریه ندارند. چشم‌هایم می‌سوزد و داغ می‌شود؛ اما نمی‌بارد. گونه‌هایم دعای باران می‌خوانند. لبانم می‌لرزد، اما قلبم خالی است. خالی از هر آنچه به زندگی بسته است. رشته‌هایی از قلبم آویزان است که بریده شده. از شور، از امید، از عشق.روی بلندترین قسمت قبرستان نشسته‌ام. نسیم صبحگاهی موج به علف‌ها می‌اندازد. پرندگان ندای روشنایی می‌دهند. چیزی در خورشید به هنگام طلوع است که مانند ندارد. چیزی جوان و سوزان. آنکس که در جوانی پیر گشته. هر روز طلوع و غروب. شب و روز. خواب و بیداری. تکرار و تکرار. می‌گویند آدمی از تکرار و تنهایی هراس دارد. مرگ نهایت تنهایی است. آنقدر تنها که حتی خودت نیز حضور نداری. یک لیوان خالی است. نه یک خالیِ بدون لیوان. من بیشتر از زندگی مرگ دیده‌ام. هرجا که ساکن بوده‌ام، چه در صومعه، چه در بیمارستان، چه در قبرستان. من مرگ را به چهره‌های مختلفی دیده‌ام. به انسانهایی با دین و آیین‌های مختلف، اما همه در مرگ یکسان بودند. ادیان تنها قرائت خود را از مرگ بیان می‌کند. مرگ اما اعتنایی به آنچه ما از آن می‌گوییم ندارد. پیرمردی است دوره گرد که گاهی از کنار قبرستان هم عبور می‌کند. کیسه‌ای بر پشت دارد و هرچه به کارش آید در آن می‌ریزد و می‌رود. صداها را نمی‌شنود. چشمهایش هم سویی ندارد. مرگ در نظر من شکل همین پیرمرد است. جان را می‌ستاند و در کیسه‌اش می‌ریزد و می‌رود، بی توجه به زمزمه‌های مردم. کور و کر. بدون صدا و رد پا. از هیچ می‌آید و در هیچ می‌رود.</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jul 2020 00:33:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت راهبه ۹</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%DB%B9-yfdyyxyrcvil</link>
                <description>خاطرات تنها دارایی ماست. هر روز تو را به یاد می‌آورم که دست در دست تو میان درختان افرا قدم می‌زدم. من با تو هر سپیده دم میان درختان افرا، شانه به شانه قدم می‌زنیم. حالا بالاترین قسمت قبرستان نشسته‌ام. مردگان خوابند مانند همیشه. حالا خوب می‌دانم، وقتی کسی می‌میرد بازماندگانش روزهای اول با حفره بزرگی از جای خالی او به سختی کنار می‌آیند. کم‌کم یاد‌ها را غبار می‌گیرد و عزیزانش هر چه می‌گذرد کمتر به قبرستان می‌آیند و اشک کمتری نثار آن عزیز از دست رفته می‌کنند. برای یاد تو چه؟ آیا عشق تو را نیز زمان خواهد بلعید. پیرزن دارد باغچه حیاط خانه را زیر و رو می‌کند. از آنجا زندگی می‌روید و از اینجا مرگ‌. زمین اول است و آخر. ازل است و ابد. ما را چنانچه هستیم می‌پذیرد. زمین به حق مادر است. خاک تازه‌ای کمی آنطرفتر از مرگ تازه‌ای خبر می‌دهد. از دختری جوان که چند روزی تب کرد و مرد. تا همین چند روز پیش که او را زیبا و خندان در کلیسا دیدم هیچ اثری از مرگ در چهره‌اش نبود. وقتی کتاب‌فروش برایش تعظیم کوتاهی کرد لبخندی زد که دندان‌های ردیف بین لبهای کمرنگش نمایان شد. دستهای زیبایش وقتی هنگام مرگ روی هم قرار گرفته بود اشک در چشم‌هایم حلقه زد. دستهایی با انگشت‌های کشیده که گویی کار سنگ‌تراشی ماهر است، در خاک مدفون شد. به یکباره تمام وجودش نیست شد. کتاب‌فروش آهی کشید و سر خم کرد. از آن زمان تا اکنون که خورشید سر خورده و پایین رفته، در اینجا نشسته‌ام و به قبرش نگاه می‌کنم. پیرزن می‌گوید باید به دیدن مردگان عادت کنی. اما مگر مرگ عادت می‌شود؟ هیچ نمی‌دانم. وقتی عزیزان و آشنایان دخترک با رخت‌های سیاه از سرازیری پایین رفتند، من ماندم و او. من روی زمین، او زیر آن.تا غروب به همین شکل گذشت، وقتی همه جا تاریک شد گرمای زیادی را در وجودم حس کردم. زمین را کندم، تا دستهایم به خاک خنک و مرطوب رسید. آنگاه صورتم را روی زمین تازه گذاشتم و اشک‌های گرم از کنار چشم چکید. در اشک شفاف، تو را تار می‌دیدم. تو را که هر روز کمرنگ‌تر از دیروز می‌شوی و قطره قطره از چشمم می‌چکی.</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 00:32:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت راهبه ۸</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%DB%B8-e08dnmknbise</link>
                <description>غروب را از اینجا دوست دارم. ته مانده‌های خورشید نصیبم می‌شود. غروب طعم وداع دارد با آنکه می‌دانیم دوباره طلوعی خواهد بود‌. دل می‌گیرد از سرخی آسمان و آخرین نبض نور خورشید بر تن افق می‌زند. دستهایم را در هم قفل کرده‌ام. باد ملایمی می‌وزد و موهایم را به صورتم می‌کوبد. دست می‌برم و کنارش می‌زنم. کشیش دارد بالا میآید. ردای سیاهش و سایه بسیار بلند سیاه‌ترش کنارش آرام حرکت می‌کند. با علامت سر و لبخندی دستهایش را در هم چفت می‌کند و کنارم می‌ایستد و مثل من از بالای تپه شهر و آسمان را نظاره می‌کند. بغضی گلویم را فشار می‌دهد. دلم می‌خواهد حرف بزنم اما نمی‌دانم چه بگویم. اعترافی دارم که خود را پیشتر از کشیش محاکمه و محکوم می‌کنم. دلم گواه می‌دهد بخشوده نخواهم شد. یکباره به حرف می‌آیم و همین کلمات را کم و زیاد بریده بریده ادا می‌کنم. کشیش سکوتی طولانی می‌کند. می‌گوید: تو خود را می‌آزاری و این از گناهی که مرتکب شدی بالاتر است. نگاهش می‌کنم. به آرامشش رشک می‌ورزم. می‌گویم: هرگز شک کرده‌اید؟ لبخندی می‌زند و می‌گوید: بارها. می‌گویم چطور راه درست را یافتید. می‌گوید: تو تن پوش سختی به تن کردی. چیزی نمی‌خواهی غیر آنکه تن پوش را دربیاری و پشت و رویش کنی و دوباره به تن کنی تا پوست تنت مرهم یابد و درد رفته رفته برود و گرما و حمایت تن‌پوشت را حس کنی. سر پایین می‌اندازم. دیگر آسمان تاریک شده. پدر سر تکان می‌دهد و دور می‌شود. چشمهایم را می‌بندم. باز می‌کنم و به قرص ماه  خیره می‌شوم‌. بعد چشمم به نور‌هایی که از شهر سوسو می‌زند می‌چرخد. نگاهم اندکی بعد روی تک نور قبرستان که با فاصله در سمت راستم است ثابت می‌ماند. نگاهی طولانی. به راه بازگشت به سوی کلیسا و شهر نگاه می‌کنم، بعد به سمت راست و گورستان به راه می‌افتم. هر قدم که برمی‌دارم یک تکه از وجودم انگار در تنم می‌سوزد. در سینه هزار کلاغ منقار بسته و بال شکسته جان می‌کنن. در گلو لانه کبوتری آتش می‌گیرد و کودکانش جز جز می‌سوزند. نفسم به شماره افتاده. در می‌زنم. مدتی صبر می‌کنم صدایی نیست. با مشت به در می‌کوبم. پیرزن در را باز می‌کند. خیره نگاهم می‌کند، خیره نگاهش می‌کنم. اندکی صبر می‌کند و بعد کنار می‌رود تا داخل شوم.</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 18:59:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت راهبه ۷</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%DB%B7-oszzavpa0zlr</link>
                <description>من هیچگاه خود را در هیچ مکان و موقعیتی متعلق به آن زمان و مکان ندانستم. آیا من راهبه‌ای هستم که از راه خود منحرف شده و گرفتار عشق و سپس بیماری گشته؟ و یا زنی هستم که می‌خواهد راهبه باشد و به خداوند خدمت کند اما نمی‌تواند. یا زنده‌ای از مرگ برگشته. یا آدمی سخت جان. من همه اینها هستم و هیچ نیستم. از قرار معلوم وضع من به اندازه کفایت بهتر شده حال باید انتخاب کنم که کجا می‌خواهم بروم. به صومعه بازگردم یا زندگی‌ دیگری را پیش بگیرم. می‌دانم دیگر نمی‌خواهم به شهر خود یا درست‌تر بگویم به شهر تو بازگردم. تنها چیزی که همیشه می‌دانستم همین بوده. که هیچگاه نمی‌خواهم به گذشته برگردم. بازگشت به گذشته و جستجوی خاطرات در حال تلاش مفلوکانه و مضحکی‌ است. مانند گرسنه‌ایست که به ظرف خالی چشم می‌دوزد چرا که پیشتر غذای باب طبعی در آن ظرف خورده. نشسته‌ام روی لبه تخت. از همان پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. راستش هنوز در خیالم معجزه حضور تو را می‌بینم‌. با تو قدم می‌زنم. کمی‌ می‌ایستم. هوا را تماما به داخل ریه می‌کشم، انگار که بخواهم تمام هوای تو از آن من باشد. و بعد اشک از گوشه چشم‌هایم فرو می‌افتد. این دیگر خیال و رویا نیست. بعد دست می‌کشم به صورتم و بینی را محکم بالا می‌کشم. ملافه روی تخت را جنگ زده‌ام. رهایش می‌کنم. تکیه می‌دهم و زانوها را بغل می‌کنم. می‌خواهم تصمیم‌گیرنده شخص دیگری باشد. آری من شجاعت انتخاب ندارم. پیش از این نیز باور داشتم که انتخاب شده‌ام و نه اینکه انتخاب کرده باشم که راهبه شوم. با این حساب در تمام عمر بیست ساله‌ام هرگز چیزی را انتخاب نکردم به جز عشق. که هیچگاه نمی‌خواهم رهایش کنم. مرا بی‌عشق هیچ شوقی نیست. پرنده کوچکی پشت پنجره نشسته و آواز می‌خواند‌. سر در بالش فرو می‌برد و نگاهی به من می‌اندازد. پرنده می‌پرد. پنجره را باز می کنم. دستهایم را به چارچوب پنجره تکیه می‌دهم د تمام هوا را به درون می کشم‌. تمام هوای بی‌تو بودن را.</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2020 00:09:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت راهبه ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%DB%B6-h7tteof212en</link>
                <description>می‌گویند در شهرهایی نه چندان دور طاعون شایع شده. مرگ روی مرگ تلنبار می‌شود. جانها مفت شده‌اند. خدا سرش حسابی شلوغ است. کاسبان دین هم بساط جهنم را پهن کرده و از عاقبت گناه و خطا می‌گویند. اینها را مرد کتاب فروش به کنار دستی‌اش می‌گوید. دارم به ویترین مغازه‌اش نگاه می‌کنم. مرد آرامی است که طعنه و کنایه‌اش از حرفهای جدی‌اش قابل تشخیص نیست. مرد کناری می‌گوید: هان همینطور است. مرگ و میر زیاد شده. کی برسد نوبت ما خدا می‌داند. کتاب فروش می‌گوید: خدا از گذشته خبر می‌دهد. آینده اما خود خدایش را می‌سازد. مرد کناری می‌گوید: اگر به اینجا برسد می‌گذارم و از این شهر می‌روم. هرچند از مرگ نمی‌شود فرار کرد. جایی یقه‌ات را می‌گیرد و حسابش را صاف می‌کند. این را که می‌گوید، زیر چشمی نگاهش می‌کنم. دهانش به خنده پهنی باز شده. دندانهای زرد و قهوه‌اش از خنده‌ای ناموزون بیرون زده. چشمم پشت ویترین به دنبال آن عکس است. همان دو نفری که کنار هم تا ابد منجمد شده بودند. انگشتم را آرام به شیشه می‌کشم. کتاب فروش از مرد فاصله می‌گیرد و برمی‌گردد. می‌گوید: برایتان کنار گذاشتمش. گیج و مبهوت نگاهش می‌کنم. حالا چهره‌اش بی‌حالت نیست. چشمهای ریز ولی عمیقش کمی جمع شده. کنار لبهای باریکش خط لبخند کوچکی افتاده. آفتاب عصرگاهی نیمی از صورت استخوانی‌اش را روشن کرده. انگشت شستش در جیبش است. نگاهم همان‌جا می‌ماند و می‌پرسم: چه چیزی را. بی‌جواب داخل می‌رود. از روی میز کتابی برمی‌دارد و از میان کتاب عکسی. عکس را به سمت من دراز می‌کند. انگشتش صورت زن را پوشانده. حالا مرد به انگشت کتاب فروش خود را چسبانده. چشم‌هایم را جمع می‌کنم و با لبخند نگاهش می‌کنم. نمی‌خواهم انکار کنم که مچم را گرفته. عکس را می‌گیرم و می‌پرسم: صاحبان عکس چه کسانی هستند؟ می‌گوید: نمی‌دانم. این را لای کتاب دست دومی که از یک دوره‌گرد خریدم، پیدا کردم. می‌خواهم پول عکس را بدهم ولی مانع می‌شود. خودم را در شیشه مغازه می‌بینم که رنگ و رو رفته ایستاده‌ام. با صورت و لب‌های رنگ پریده. تنها چشم‌هایم همان چشم‌هاست. حضور بیماری کمرنگ شده. از کتاب‌فروش تشکر می‌کنم و از آنجا دور می‌شوم. باد تندی می‌وزد. تارهای موهای مشکی از پشت سر جدا می‌شوند و به صورتم می‌خورند. عکس را محکم نگاه‌ می‌دارم. باد زن و مرد را تکان می‌دهد.</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 01:36:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت راهبه ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%DB%B5-k23ro7xyfd8j</link>
                <description>باران زمین را پر بار کرده. زمین سبز است و این رویش تا جایی که توانسته بر دیوارها دست یازیده و همچون خزنده‌ای بالا رفته. دیشب خواب، عنکبوتی بود که در چشم‌هایم تنیده بود. من چون طعمه‌ای در تارهای او تمام مدت تقلا می‌کردم. جانور گرسنه بود و من ترسیده. گاه به من نزدیک می‌شد و گاه دمی رهایم می‌کرد تا وحشت را خوب حس کنم تا حضور موهومات و شبح‌ها در پیش چشمم عادی نشود. طعم ترس آنگاه تلخ‌تر است که گاه باشد و گاه دور شود. آنگاه تو می‌مانی و وحشت بازگشت اشباح. گاهی رخ نشان می‌داد و گاه حجاب می‌کرد. چشم‌هایش را می‌شناختم. گویی جایی دیده بودم. دو چشم که انگار به جای مردمکهای سیاه بر مغاکی خیره بودم که در انتهایش چیزی نبود جز تیرگی و نه سیاهی. تمام شدن همه چیز، حتی پایان سیاهی. حال بیدارم. نشسته‌ام کنار پنجره و چشم از پنجره برمی‌دارم و به پشت دستهایم خیره می‌شوم. بیداری را راستی آزمایی می‌کنم. می‌خواهم بفهمم چه چیز در رویا نیست و در بیداری هست. به پرزهای پشت دستم خیره می‌شوم و رگ‌های سبز، خطوط عمیق بند‌های انگشت و ناخن‌های صورتی رنگ. تار رویاها هنوز از تنم، تماما رها نگردیده. کم‌کم روز که بیشتر می‌گذرد تاثیر مخدر رویاها کم می‌شود. صبح را به عصر می‌رسانم و برای نیایش به کلیسا می‌روم. مادر مقدس با چشم‌هایی بسته و لبخندی کمرنگ، سرش رو به سوی شانه اندکی خم کرده. جلویش می‌ایستم. چشم‌هایم را می‌بندم. تلاش می‌کنم حضورم در برابرش با نهایت خلوص خاطر باشد. سعی می‌کنم مصائب مریم را به خاطر آورم. مریمِ مادر را. رانده شده از مردمانش. مریم آنچه دیگران می‌خواستند نشد. مریم به ندای قلبش گوش داد و از خداوندگارش در بطنش جوانه‌ای زد. مریم خود را تسلیم عشق نمود. مریم، بکارتِ همچون دیگران شدن را درید. مریم، مادری را در آیینه خود دید. افکارم دارد ناخواسته سمت تو می‌رود. دور می‌شوم از صورتت. پرده‌ای می‌کشم روی چشم‌هایت. آنگاه بادی می‌وزد و تو را واضح‌تر از همیشه نشانم می‌دهد. تمام عضلاتم منقبض است و لبهایم را محکم به هم فشرده‌ام. عرق سردی بر پیشانی‌ام نشسته. این را لحظه‌ای می‌فهمم که دستی روی شانه‌ام قرار می‌گیرد. گویی صاعقه با من برخورد کرده باشد. لرزش شدیدی وجودم را فرا می‌گیرد و از جا کنده می‌شوم. چشمایم باز می‌شود و قبل از آنکه فریاد بزنم به خود می‌آیم و دهان را می‌بندم. صدایم در گلو خفه می شود. برمی‌گردم به سوی صاحب دست. همان چشم‌ها، همان دو حفره به سوی تیرگی. پیرزنی که چند روز پیش با پدر روحانی در حال گفتگو دیده بودم. با همان ردای سیاه بر تن. به دام عنکبوت سیاه افتاده‌ام. حرفمان تا غروب خورشید ادامه میابد. می‌گوید برای بازگشت به قبرستان باید شتاب کند. نمی‌خواهد آرامش مردگان را بر هم زند. این را با طعنه می‌گوید یا جدی است نمی‌دانم. حرف که می‌زند صورتش مثل تکه نانی خشک همواره به یک حالت است. صورتی که انگار آنقدر دیده که دیگر چیز تازه‌ای نیست که آرامَش را بی‌قرار کند.</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 00:03:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت راهبه ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%DB%B4-pkcncd9dhfct</link>
                <description>غروب آفتاب دارد نرم‌نرمک در دل افق فرو می‌رود. طلوع زایش است و غروب بازگشت به زهدان مادر. برافروخته و قرمز. تا صبحی دیگر. امروز گویی از غروب شروع شد. تمام روز در خلسه بودم. همه چیز خارج از حبابی بود که در آن راه می‌رفتم، حرف می‌زدم، کار می‌کردم. حتی تو در این حباب و رویا حضور نداشتی. رفتم بلندترین قسمت شهر و به دشتهای زرد رنگ گندم نگاه می‌کردم که پشت شلوغی شهر مثل دامنی پر چین گسترده است. روی تپه‌ای نشستم که فاصله کمی با کلیسا دارد. صلیب بالای کلیسا آسمان را شکافته بود. نشسته بودم روی تخته سنگی و نسیم خنک بوی پاییز می‌داد. پدر روحانی از کلیسا خارج شد و از دور زنی سالخورده به او نزدیک می‌شد. زن را تا به‌حال ندیده‌ام. سیاه‌پوش بود با موهای سپید و بافته. آرام به پدر روحانی نزدیک شد و چیزی گفت و دور شد، بعد پشت کلیسا ناپدید شد. پدر اما نظاره‌گر شهر بود. شهر‌ را از گناه باید پاک کند، مانند زنانی که خانه را از ادبار می‌زدایند. گناهان بیشتر از خس و خاشاک است. گناه حد و مرزی ندارد. همواره می‌توان گناه ساخت و جهنم را گسترش داد، هیزم می‌شوند به آتش قلب و جانمان‌. یک بار گفتی جهنم همان فراق است که دیگری را تماما بخواهی و از آن تو نباشد. راست میگویی. جهنم خورشیدی است که هرگز غروب نمی‌کند. جهنم خانه‌ای‌ است که هیچکس در آن با دیگری حرف نمی‌زند. جهنم  مادری است که کودکش را فراموش می‌کند. جهنم پدری است که جنگ روحش را برای همیشه می‌کُشد هرچند که جسمش زنده باشد. جهنم خاکی است که هرگز گیاهی در دلش نروییده. جهنم جاده‌ای است که هرگز به انتها نمی‌رسد. جهنم حفره‌ای خالی میان قلب من است که هیچ‌چیز نتوانست آن را پر کند. ادامه دارد.</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 22:48:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت راهبه ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%DB%B3-vat9rcfrpuo3</link>
                <description>بعد از آنکه آسمان چند روز تمام بارید، امروز وقتی بیدار شدم، شیار نور روی دستم افتاده بود. بلند شدم و ساعتی را به قدم زدن در شهر پرداختم. بعد به مزارع اطراف شهر رسیدم. کنار جاده به گندمزارهایی رسیدم که باد شانه‌شان می‌کرد. زرد و طلایی. مثل موهای دخترکان نابالغ. که هنوز رنج زن بودن را نچشیده‌اند. کنار خانه‌ای به مرغ‌ها و جوجه‌هایی نگاه کردم که پا از محدوده خانه بیرون نمی‌گذاشتند و مورچه‌هایی که به دقت خط صافی را دنبال می‌کردند. مرغها گاهی نوکی به آنها می‌زدند و با این‌حال مورچه‌ها در خط پیش می‌رفتند مگر آنهایی که سایه مرگ را نزدیک می‌دیدند. به یاد آوردم من نیز زمانی از خط خارج شدم که نوک پرنده مرگ نزدیک صورتم بود. سایه سیاهی گسترده بود و با آنکه آموخته بودم در خط بمانم ترس مرا در بر گرفت. بعد از من دیگر خود نبودم. یا شاید من دیگر آن من نبودم. شاید من جدیدی زاده شد. اما این من نیز در بازوان محکم عشق محصور است. محصور نه. محصور شاید بار معنایی بدی داشته باشد. پیشتر گفته‌ام من از اینکه تو را دوست می‌دارم هرگز پشیمان یا غمگین نیستم. دوست داشتن تو همدم من است. من عشق را مثل مزرعه گندمی در خود کاشته‌ام و این انوار طلایی قلبم را روشن نگاه می‌دارد. چشم‌های تو همیشه مهربان و عمیق بر من لبخند می‌زند. دستهایت محکم دستهایم را می‌فشارد. و همانجا همه چیز ثابت می‌ماند. چه کسی می‌گوید حتما باید چیزها تغییر کنند یا پیش روند. می‌شود همه چیز را در لحظه‌ای زیبا ماندگار کرد. مانند عکسی که همیشه دو نفر را خندان و در آغوش هم ماندگار می‌کند. چند روز پیش از جلوی کتابفروشی شهر می‌گذشتم که عکسی پشت پنجره آن دقایقی مرا به خود مشغول کرد. زن و مردی کنار هم، زیر درخت افرا به گمانم، ایستاده بودند. مرد دستها را دور شانه‌های زن انداخته بود و زن خود را به مرد تکیه داده بود. زنی زیبا با لبخندی پهن که سفیدی دندان‌هایش را نمایان کرده بود. مرد نیز با کلاه لبه‌داری که چشم‌هایش را در سایه فرو برده بود، لبخند کوچکی به لب داشت. آنها درون عکس تا ابد کنار هم ماندگار شدند. در فکر صاحبان عکس بودم که صاحب مغازه مرا به خود آورد: می‌توانم کمکتان کنم؟ کمی تامل کردم و با لبخند گفتم: ممنونم. پشت به زن و مرد درون عکس کردم و دور شدم.ادامه دارد.</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2020 12:56:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت راهبه ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-%DB%B2-dfjfaennjuuz</link>
                <description>زندگی نغمه آرام و غمباری است که پر از لحاظ سکوت است تا بار غم را کم کند. این تعبیر من از زندگی است. شاید همین من را اینقدر کسل‌کننده می‌کند که کمتر حرف بزنم و بیشتر گوش دهم. اما وقت نوشتن تماما من شوم. کاغذ همیشه حوصله آدم را دارد با آنکه روی صورتش شیارهای رنگی ایجاد می‌کنی، صبوری می‌کند و تا هر وقت که بخواهی پا به پایت با قصه همراه می‌شود.امروز باران بارید. باران مرا یاد روزهایی می‌اندازد که از پنجره صومعه به خیابان خالی از جمعیت نگاه می‌کردم. گاهی تک و توک آدمهایی بودند که می‌دویدند تا کمتر خیس شوند. در مشاهده باران چیزی است که آدم را به وجد میآورد، گویی در حال مشاهده نقاشی‌ای هستی که هنوز خوب خشک نشده. و وقتی به درختها و ساختمانها که تصویرشان روی زمین است نگاه می‌کنی انگار نقاشی بازیگوش‌تر تصاویر را اندکی دفرمه بازآفرینی کرده است. در آلاچیقی نزدیک به بیمارستان نشسته بودم و به زمین نگاه می‌کردم که پس از باران مثل آیینه تمام منظره روبرو را در خود داشت. درختها ساختمان مرکزی بیمارستان را احاطه کرده بودند. به غیر از چند پنجره باقی، همه پرده‌های آبی روشن را کشیده بودند. در حیاط با فواصل منظمی نیمکت‌هایی قرار داشت که حالا به خاطر باران خالی بود. ناگهان تصویر تو را در چاله آبی کنار درخت صنوبر دیدم. چشم‌هایم گویی به زمین دوخته شده بود. توان آنکه چشم برگیرم از تصویر، و اصل اثر را ببینم نبود. انگار میله‌ای مستقیم از چشم‌های من به زمین متصل بود. چشمم می‌سوخت. چشمهایت می‌خندید بدون آنکه لبخندی به لب داشته باشی. به یاد می‌آوری می‌گفتم چشم‌های تو بیشتر از لبانت حرف می‌زنند؟ تمام اینها شاید لحظه‌ای بیشتر طول نکشید، ولی مگر یک لحظه کسی که در انتظارِ مرگ است و کسی که در انتظارِ تولد یکی است؟ لحظه‌ها را چه کسی چوب حراج زد و به یک قیمت برابر و مفت فروخت؟ چشمم را از زمین گرفتم و به کنار درخت زل زدم. هیچ‌چیز نبود. انگار حتی از هوا خالی بود. نبودن تو دقیقا همینقدر خالی است. جای خالی‌ات همه چیز را در خود می‌بلعد. حالا نه تصویر درخت بلکه خود درخت در آب شناور بود. در چشمم که حل شد و روی گونه‌ام سُرید. باز نمی‌دانم چقدر زمان گذشت که بر درخت خیره ماندم. گنجشک کوچکی روی شاخه نشست و پرید. باد آرامی وزید و در تن درخت پیچید. کرمی روی شاخه درخت خزید. و من بلند شدم و به سوی درخت رفتم. درخت را بغل کردم و بغضم ترکید. بازگشت راهبه</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2020 12:52:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت راهبه</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D9%87-dhtb54hotyu5</link>
                <description>چیزی که می‌خواهم بگویم‌ برایم بسیار مهم است. چندی پیش طی نامه‌ای که از یکی از راهبه‌های صومعه دریافت کردم قید کرده بود که شاگرد کتاب‌فروشی یعنی تو با دختری نامزد کرده‌اید. اما مساله مهم این نیست، مطلب برای من چیز دیگری است. می‌خواهم بدانم تو آیا او را با همان کلمات خاصی که مرا صدا می‌کردی صدا می‌کنی؟ این برایم ارزشی برابر ارزش زندگی دارد. چطور بگویم؟ اصالت چیزها امر مهمی است. اگر هیچ چیز اصیلی نباشد آیا می‌توانیم به زمینی که روی آن ایستاده‌ایم اطمینان داشته باشیم که فرو نخواهد نشست؟ شاید کمی به نظر سختگیرانه بیاید. تو خواهی گفت که زیادی به جزئیات دقیق می‌شوم و به چیزهای بی‌اهمیت. حق با توست. من همینطور هستم. من فکر می‌کنم نقص عین زیبایی است، ولی اصالت امری است که اگر هرز شود چطور می‌شود ادامه داد. از روزی که به این شهر برای مداوا آمدم تقریبا شهر کوچک و بی‌سر‌ و صدایمان را فراموش کرده‌ام. خبری از صدای آب و همهمه ریز ساکنانش که با فریادهای کودکان می‌آمیخت نیست. جایش  را شلوغی گرفته و صداهایی که روی هم تلنبار می‌شوند و صدایی بم و نامفهوم می‌سازد. بدنم کم‌کم از وجود بیماری خالی شد. وقتی می‌گویم کم‌کم حقیقتا در زمانی طولانی و ذره ذره است. پرستار می‌گوید آنچنان حالت بد و خراب بود که گاه هیچکس برای معاینه‌ات وقت نمی‌گذاشت. پذیرفته بودند که زنده نخواهم ماند و همچون مرداری در احاطه کرکس‌ها، مرگ انتظارم را می‌کشید. بعد روزی طی معاینه بهبود اندکی مشاهده می‌شود. پزشکان متعجب شروع به درمان می‌کنند. من البته چیز زیادی به خاطر نمی‌آورم اما گویا بدن بی‌تحرکم برای زنده ماندن بسیار جنگیده. می‌بینی؟ نادیدنی‌ها گاه بخش مهمتری را در خود دارند. می‌ شود زمین را کند و گنجی پنهان یافت. تو هیچگاه نخواهی توانست مرا در دیگری زنده کنی، نه حداقل تا زمانی که زنده‌ام.ادامه دارد بازگشت راهبه</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 16:32:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشیاء با جان (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@atefeh_mk/%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%A1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ii4jrtssuofq</link>
                <description>آسمان اول صبح را دیده‌ای؟ حضور همزمان ماه و خورشید. انگار بزمی عاشقانه را به تماشا نشستی. خورشید ماه را از شب دزدیده. حالا نیمروز است. ساعت را نمی‌دانم. تنم میل بلند شدن ندارد. سقف و یک قاب از آسمان سهم من است. دلم می‌خواهد پنجره را باز کنم و تمام هوای صبح را ببلعم. سرما وسوسه برانگیز و طماع است. می‌تواند تمام جانت را ببلعد. سیری‌ناپذیر است. خیال پنجره را از سر دور می‌کنم. پله‌ها را دست به نرده پایین می‌روم. کودک سه ساله صاحبخانه در میانه در نشسته و با در بازی می‌کند. باز و بسته‌اش می‌کند. مرا می‌بیند و لبخند می‌زند. چشم‌های روشنش نیز می‌خندد. زن صاحبخانه صدایم می‌زند. داخل می‌روم. با چند زن دیگر در حال دوختن عروسک هستند. همه چهارزانو نشسته‌اند و با تکه پارچه‌های باقیمانده و پوشال، تنی به عروسک می‌بخشند. تکه‌ پارچه‌های رنگارنگ میان دامن‌هایشان ریخته . صدای سوزنی که در پوشال‌ها فرو می‌رود و دوباره از طرف دیگر بیرون می‌آید از هر صدایی بلندتر است. گوشه‌ای می‌نشینم. زانو‌ها را در بغل دارم و چانه را بین زانو‌ها قرار داده‌ام و از بالای چشم‌ها نگاهشان می‌کنم. زن صاحبخانه نگاه خیره‌ای با چشمهای ریزش به صورتم می‌اندازد. لبهای قیطونی‌اش را روی هم می‌فشارد و سوزن را در پارچه فرو می‌کند. سوزن وقتی در جسم فرو می‌رود، نقطه‌ای را می‌شکافد و پیش می‌رود. یک‌جور شیرجه زدن در دل آب. راه باز می‌کند در هرچه بتواند. و بعد نخ را در پی خود می‌آورد. راه شکافته را از آن خود می‌کند. آنوقت لب‌های باز را می‌دوزد. راه را می‌بندد. اما عروسک در دستهای او بی‌صداست. کسی که صدای قربانی را نمی‌شنود، داد زدن نزد او بی‌فایده است. چشم‌های دکمه‌ایش خیره به منند. خنده را بر لبانش مهر کرده‌اند. محکوم است به خندیدن و این خنده را مدیون خالق خود است. اگر دست به تنش بزنم، دستهایم خواهد سوخت. فریاد از تنش برخواهد خواست و بر تن من جاری خواهد شد. همینطور بر چشم‌های من زل زده. اشک از گونه‌‌ام جاری است. همان‌جا دراز می‌کشم زانو در بغل. کار عروسک تمام شده. روی دیگر اجسادِ نظیر خود تلنبار می‌شود. با چشم‌های باز می‌میر‌د.</description>
                <category>عاطفه بنویس</category>
                <author>عاطفه بنویس</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2020 13:15:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>