<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آتنا جلالی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@atena22aa</link>
        <description>پژوهشگر در حوزه نوروساینس و فلسفه ذهن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:52:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1383791/avatar/SKJHL0.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آتنا جلالی</title>
            <link>https://virgool.io/@atena22aa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نظریه یا شهود؟ آیا نوروساینس می‌تواند شهود ما را از بین ببرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%AF-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%87%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%D8%AF-btebxeleomqo</link>
                <description>یکی از مهم‌ترین چالش‌هایی که در تلاقی علم عصب‌شناسی و فلسفه ذهن به وجود آمده، پرسش از نقش و اعتبار شهود در برابر یافته‌های علمی است. این پرسش زمانی اهمیت دوچندان پیدا می‌کند که با آزمایش‌هایی چون «آزمایش لیبت» مواجه می‌شویم؛ آزمایشی که موجی از بحث و جدل را در دهه‌های اخیر در میان دانشمندان، فیلسوفان و حتی عموم مردم برانگیخته است.بنجامین لیبت، عصب‌پژوه آمریکایی، در دهه ۱۹۸۰ آزمایشی طراحی کرد که هدف آن بررسی رابطه میان آگاهی، تصمیم‌گیری و فعالیت‌های مغزی بود. او نشان داد که پیش از آن‌که فرد آگاهانه تصمیم به انجام عملی بگیرد، نوعی فعالیت عصبی به نام پتانسیل آمادگی ( RP) در مغز او آغاز شده است. بر اساس نتایج این تحقیق، تقریباً ۳۵۰ میلی‌ثانیه پیش از آنکه فرد احساس کند تصمیمی گرفته است (که از آن با اصطلاح w-judgment یاد می‌شود)، مغز او به‌صورت ناخودآگاه به آن عمل تمایل پیدا کرده و آماده اجرای آن شده است.اگر این یافته را جدی بگیریم، آنگاه به نظر می‌رسد که اراده آزاد ما – چیزی که همواره در زندگی روزمره و باورهای اخلاقی و حقوقی‌مان به آن تکیه می‌کنیم – شاید صرفاً یک توهم باشد. اگر این‌گونه باشد، باید پرسید: «پس شهود ما در این میان چه جایگاهی دارد؟» شهود ما به ما می‌گوید که ما تصمیم‌گیرنده‌ایم، ما آگاهانه عمل می‌کنیم و ما مسئول کارهای‌ خود هستیم. اما اگر مغز پیش از ما تصمیم می‌گیرد، پس نقش ما چیست؟اینجاست که درِ بحث فلسفی باز می‌شود. آیا یافته‌های علوم اعصاب می‌توانند شهود ما را به‌کلی کنار بزنند؟ آیا ممکن است روزی برسد که علم چنان دقیق و همه‌جانبه شود که شهودهای بنیادین انسانی، مانند حس داشتن اراده، به‌طور کامل باطل اعلام شوند؟ تجربه تاریخی نشان می‌دهد که پاسخ چندان ساده نیست.برای مثال، زمانی بود که همه انسان‌ها گمان می‌کردند خورشید به دور زمین می‌گردد. این شهود از تجربه روزمره برمی‌آمد: ما می‌دیدیم که خورشید طلوع و غروب می‌کند، پس طبیعی بود که چنین نتیجه‌گیری کنیم. اما علم – و به‌ویژه نظریه کوپرنیکی – این تصور را باطل کرد. با این حال، جالب است که حتی امروز نیز اگر از کسی بپرسید &quot;خورشید کِی غروب می‌کند؟&quot;، کمتر کسی خواهد گفت &quot;وقتی زمین در گردشش به شکلی قرار می‌گیرد که...&quot; بلکه همچنان با زبان و تصورات شهودی سخن می‌گوییم.به نظر می‌رسد که شهود، گرچه در معرض بازنگری و حتی نقد علمی قرار می‌گیرد، اما چیزی بیش از صرف یک باور خام و سطحی است. شهود ریشه در ساختارهای شناختی و تجربه زیسته ما دارد. این شهودها هستند که اغلب بذر اولیه یک پرسش علمی را در ذهن ما می‌کارند. از این‌رو، حتی اگر نوروساینس بتواند نظریه‌هایی بسازد که با شهود ما در تضاد باشند، باز هم نمی‌تواند آن را به‌سادگی حذف یا نابود کند.شاید بهتر باشد رابطه میان علم و شهود را نه به‌صورت تقابل، بلکه به‌مثابه یک گفت‌وگوی مستمر ببینیم. گاهی علم شهود ما را تأیید می‌کند، گاهی به چالش می‌کشد، و گاهی هم شهود ما الهام‌بخش نظریه‌های علمی آینده می‌شود. نوروساینس ممکن است ما را به بازاندیشی در مورد مفهوم اراده و آگاهی وا دارد، اما این به معنای حذف کامل شهود نیست، بلکه شاید آغاز سفری نو برای درک عمیق‌تر خودمان است.</description>
                <category>آتنا جلالی</category>
                <author>آتنا جلالی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Apr 2025 10:29:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمثیلی از آگاهی ، سیاره‌ای در مدار</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AA%D9%85%D8%AB%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-w2fo8hgpd9gw</link>
                <description>آگاهی در ذهن از نظر من که برگرفته از نظریه رابرت کخ هست.آگاهی می‌تواند از مدارهایی در هم تنیده تشکیل شده باشد.که بیشتر از همه حافظه، استدلال، تفکر، بینایی، شنوایی را در برمی‌گیرد، اما درمیان همه تالاموس ( در بخش فوقانی لوب گیجگاهی) نقشی عظیم و چشمگیر دارد، مانند وجود خورشید در میان دیگر سیارات، وجودش ضروری نیست اما بدون آن شاید آگاهی به شکل دیگری وجود داشت.همان طور که انرژی خورشید بر دیگر مدار‌ها و سیارات اثر دارد، تالاموس نیز مانند یک سیاره غول پیکر، وجودش می‌تواند تولد آگاهی را، شاید آن‌طور که ما تجربه‌اش می‌کنیم، رقم بزند.</description>
                <category>آتنا جلالی</category>
                <author>آتنا جلالی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 18:47:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این باید من باشم، چون اینجا هستم</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-hopl19rxua8x</link>
                <description> امیلی به چهره‌ی درون آینه نگاه کرد و با خود گفت این باید من باشم!در حالی که در آن اتاق فقط او بود، پس تصویر چه کس دیگری می‌توانست باشد؟ او فقط طبق شواهد حدس میزد که خودش است، اما آن را نمی‌دانست.امیلی تقریبا تصویر هیچ کسی را تشخیص نمیداد، اما اگر صدای ضبط شده‌ی خودش یا دیگران برایش پخش می‌شد، فورا می‌دانست صدای کیست. او حتی به راحتی می‌توانست بگوید چهره‌ی مقابلش از نظر هیجانی و احساسی چگونه است، اما باز نمی‌دانست او کیست.امیلی از نظری آگاهی بنیادینی که آنتونیو داماسیو آن را آگاهی جوهری می‌خواند، کامل و بی نقص بود. می‌توانست حتی بنشیند و ساعت‌ها فعالیت‌های پیجیده‌ی فکری را انجام دهد.اما مسئله‌ی خیلی جالب این بود، که او از ندانسته‌هایش آگاه بود، می‌دانست که نمیداند، می‌دانست که جایی در اطلاعاتش خلائی وجود دارد. او تماما چهره‌هایی را که میدید طبق شواهد حدس میزد، مثلا اگر دخترش یه دندان تیره داشت، از بین عکس‌هایی که نشانش می‌دادند، آن‌هایی را انتخاب می‌کرد که دندان تیره دارند و دخترند. مشکل او آگاهی نبود، حافظه‌ای بود که از دسترسش خارج بود، چیزی که در دنیای علوم اعصاب، به آن پروزوپاگنوزیا می‌گویند.ضایعاتی در مغز که موجب این اختلال می‌شوند در محل اتصال لوب گیجگاهی و پشت سری هر دو نیمکره قرار دارد.در مغز افراد طبیعی، وقتی از چهره‌ای آگاه می‌شوند، همین دو منطقه فعال می‌شود. عده‌ای بر این باور بودند که این محل اصلی برای آگاهی از چهره‌ها است. اما با توجه به مطالعات و داستان امیلی، ضایعه در این محل او را از چهره‌ها ناآگاه نکرده بود و احساس دانستن را از بین نبرده بود، بلکه فقط دسترسی او به حافظه‌‌ای که چهره‌ی افراد را در برمی‌گیرد محدود کرده بود.و جالب این است که این قسمت در افراد ناآگاهی که در حالت نباتی قرار دارند، با نشان دادن عکس چهره‌های آشنا به اندازه افراد آگاه فعال می‌شوند، که می‌تواند نشان دهنده این باشد که طرح ‌های عصبی برای چیزی که( باید دانسته شود)، حتی در حالت ناآگاه هم حفظ می‌شوند.منبع:درک رخداد، آنتونیو داماسیو</description>
                <category>آتنا جلالی</category>
                <author>آتنا جلالی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 21:35:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن ایلیاد و خدایان سخنگو</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D9%86%DA%AF%D9%88-h5ye3kygxeln</link>
                <description>مردمان قدیم و اکنون تفاوت‌های زیادی را با یک دیگر داشته‌اند. یکی از مهم ترین تفاوت‌هایی که اخیرا مورد توجه قرار گرفته، وجود آگاهی است.آگاهی درواقع پدیده یا بهتر است بگوییم کلمه ای است که اخیرا مورد استفاده قرار می‌گیرد و تا قبل از آن انسان ها تجربه ای کاملا متفاوت داشتند.برای دانستن این موضوع، بهتر است برگردیم و قدیمی ترین کتابی که ترجمه و بازگردانی به زبان امروزی شده را بررسی کنیم. ایلیاد هومر کتابی است که به طرز شگفت انگیزی نشان می‌دهد که انسان ها در آن زمان چگونه فکر می‌کردند. داستان‌هایی سرشار از جنگ که قهرمانان دائما در حال گرفتن تصمیم‌های مهم هستند با این تفاوت که خودشان این کار را نمی‌کنند، بلکه خدایان مسئول افکار هستند.در بین آن‌ها واژه‌ای به نام آگاهی وجود نداشت و واژه‌ها کاملا متفاوت بودند. مثلا واژه‌ی &quot;فِرن&quot; را زمانی به کار می‌بردند که انگار چیزی است که در همه جا وجود دارد و احساسات را کنترل می‌کند. و کاربرد آن شبیه واژه نفس امروزی بود، مثلا وقتی که می گوییم از هیجان نفسم بند آمده بود.خدایان ایلیاد می‌توانستند به قهرمانان بگویند چه زمانی حمله را شروع کنند، چه زمانی انتقام بگیرند و حتی آن ها را در لحظات سخت دلداری می‌دادند. اما این خدایان چه بودند؟! بررسی ها نشان می‌دهد آن‌ها همان چیزهایی هستند که ما توهم می‌نامیم و بیماران اسکیزوفرنی اکثرا آن‌ها را تجربه می‌کنند.این توهم‌ها یا خدایان چنان صدای قوی و نزدیکی داشتند که انسان ها مجبور به تبعیت می‌شدند و افکارشان تماما تحت تاثیر این صدا‌های توهمی بود. آن‌ها تقریبا هیچ اراده‌ای از خود نداشتند و عمل می‌کردند بنابراین آگاهی و درک از &quot;خود&quot; هم برایشان معنایی نداشت.این که این صدا‌ها چطور ایجاد می‌شوند برمی‌گردد به ساختار مغز. در انسان ها امروزی مغز به طوری تکامل یافته است که قسمتی در لوب چپ به نام بروکا مسئول تکلم است اما این بخش در لوب سمت راست وجود ندارد. فرضیه ای وجود دارد که این بخش در دورانی نزدیک به دوران ایلیاد فعال بوده است و این توهمات صوتی را ایجاد می‌کرده اما به مرور زمان با پیشرفته شدن زبان و نوشتار کم کم نقشش را از دست داده است. و گویی از زمانی که این خدایان ساکت شدند و توهم ها کم تر، آن جا بود که واژه و هویت آگاهی شکل گرفت.این توهمات یا صدای خدایان اکثرا در مواقعی ایجاد می‌شدند که انسان‌های ایلیاد تحت فشار روانی خاصی بودند، مثلا شروع جنگ، انتقام و یا مرگ نزدیکان. در این شرایط به دلیل وجود آدرنالین بالا در خون حالت های توهمی به اوج می‌رسیدند که گویی کسی آن‌ها را راهنمایی می‌کند.در افراد اسکیزوفرنی و حتی انسان‌‌های نرمال این توهمات می‌توانند در شرایط استرس بسیار شدید ایجاد شوند. اما گویا در دوران ایلیاد سطح آستانه  استرس بسیار پایین‌تر بوده که با کوچک‌ترین مشکل این توهمات ایجاد می‌شدند و در قالب خدایان با انسان ها سخن می‌گفتند.این که در گذشته آگاهی به چه شکل بوده می تواند سرنخ های زیادی را راجع به منشا آگاهی در اختیار ما بگذارد.</description>
                <category>آتنا جلالی</category>
                <author>آتنا جلالی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Aug 2022 07:27:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیتی درون واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-e6lwjomfff2q</link>
                <description>یکی از بحث‌های مهم فلسفه مدرن، وجود و چیستی واقعیت است، این که واقعیتی که ما تصور می‌کنیم توهم است و ساخته ذهن خودمان؟ احتمالا با واقعیت مجازی یا VR آشنا باشید، اگر تا حالا آن را امتحان کرده باشید، متوجه می‌شوید که با وجود این که صددرصد باور دارید و می‌دانید که چیزی که درون دستگاه می‌بینید &quot;واقعی&quot; نیست و صرفا یک فیلم است، اما به طرز عجیبی ذهن و آگاهی شما تسلیم می‌شود، آن را واقعی می‌انگارد و مثلا ارتفاع یا خطر حمله را همان طوری تفسیر می‌کند که در دنیای &quot;واقعی&quot;. این جا است که این سوال پیش می‌آید که چرا اینجا باور داشتن و دانستن با ذهن و آگاهی ما همراه نمی‌شود؟ و چرا مغز ما این واقعیتی که مجازی است را قبول می کند؟دیوید چالمرز، در رابطه با این مسئله، reality+ را مطرح می‌کند، به معنای این که واقعیت بیشتر از چیزی است که ما تصور می‌کنیم و در واقع نمی‌دانیم واقعیت چیست. در مثال VR، چیزی که می‌بینید با وجود مجازی بودن اما دقیقا نوعی واقعیت است که می‌تواند از طریق حس بینایی، ذهن شما را تحت تاثیر قرار دهد و ایجاد واکنش هایی کند که در زندگی به طور عادی رخ می‌دهند مانند دویدن، فرار کردن و آماده مبارزه شدن در لحظه ای حساس و به ظاهر خطرناک. بنابراین انگار نوعی واقعیت در واقعیت است که ما تجربه می‌کنیم یا اصلا به قول چالمرز یک نوع واقعیت است که با واقعیت دنیای بیرون هیچ تداخلی ندارد و مستقل است.بنابراین ما نمی‌دانیم که واقعیتی که الان در حال تجربه کردن هستیم چگونه است، آیا درون یک ماتریکس هستیم؟ آیا شبیه ساز شده به دست یک دانشمند و خدایی خاص هستیم؟ اگر فیلم ماتریکس را دیده باشید متوجه می شوید که بودن در فضای ماتریکسی با دانستن این که ممکن است در این نوع فضا یا در یک بازی کامپیوتری باشیم چیزی را عوض نمی کند، یعنی مانند مثال VR حتی با آگاه بودن به آن امکان خارج شدن و تغییر دادن مسیر ذهنی خود را نداریم.از نظر چالمرز با توجه به ایده reality+، تمامی این‌ها ممکن است درست باشد و ما فعلا راهی برای خارج شدن و پیدا کردن واقعیتی دیگر را نداریم اما این زمینه جای بسیار زیادی برای بحث در فلسفه ذهن دارد.</description>
                <category>آتنا جلالی</category>
                <author>آتنا جلالی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 20:04:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمه ای به نام آگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-wq9b1nfhtxkt</link>
                <description>اتاق تاریکی را فرض کنید که کاملا تاریک است، از چراغ‌قوه خود می‌خواهید خود را روشن کند و به دنبال نور بگردد، و اگر آن را پیدا کرد به شما خبر بدهد. او این کار را می‌‌کند و به شما پاسخ مثبت می‌دهد، اما آن نور فقط نور خودش بوده.این تمثیل شما را به یاد چه چیزی می‌اندازد؟ توهمی به نام آگاهیجولیان جینز، روانشناس آمریکایی، پرسشی را مطرح کرد با این عنوان که: آگاهی چیست و چه چیز نیست؟ از نظر او خیلی از کارکرد‌های مغز و بدن کاملا از دید آگاهانه انسان پنهان هستند، مثلا نحوه نشستن یا حرکت کردن و ...، اما گویا زمانی آگاهی ایجاد می‌شود که تمامی ساز‌ و کار‌ها به شکل زبانی و کلمات در می‌آیند. این کلمات می‌توانند گفته شوند و یا تنها در ذهن باقی بمانند. اما به هر حال بدون تبدیل عملکرد ها به زبان، آگاهی به صورتی که آن را می‌شناسیم شکل نخواهد گرفت. از طرفی دیگر، او ادعا می‌کند که بدون آگاهی هم عملکرد ها وجود دارند، یعنی مغز توسط کارکرد های خودش مدام در حال بازساخت جهان است و خودش روتین های و اطلاعاتی که نیاز به یادگیری دارند را تجزیه و تحلیل می‌کند. و این مسئله گویی وجود آگاهی را به طور کلی برای استدلال کردن غیرضروری می‌داند. همان طور که یک فیزیکدان فرانسوی، هنری پوانکاره، ادعا کرده است که ایده های خلاقانه پس از تاملات نا‌آگاهانه به ذهنش خطور می‌کرده است.بنابراین او نتیجه می‌گیرد که آگاهی یک خطای حسی یا illusion بیش نیست. و از آن جایی که خیلی از کارکردهای مغز بدون نیاز به آگاهی همچنان ادامه دارند، نتیجه می‌گیرد که احتمالا در گذشته کلمه ای به نام آگاهی اصلا در ذهن انسان ها خطور نمی‌کرده  و برای این فرضیه کتاب ایلیاد هومر را مثال می‌زند که گویی قهرمان های این کتاب مانند ماشین های خودکار هستند، که واجد زبانی ساده اما فاقد آگاهی بوده‌اند و اعمال و افکارشان صرفا توسط خدایان کنترل می‌شود. نکته بسیار جالب این است که در روایت های ایلیاد هیچ واژه ای به نام آگاهی، ذهن و روح پیدا نشده است.خدایان در کتاب ایلیادبه طور کلی، از نظر او تکامل زبانی نقشی بنیادی در به وجود آمدن آگاهی و &quot;من&quot; داشته است و نمی‌توان آن را با روش های بیولوژیک بررسی کرد. و درواقع آگاهی نوعی استفاده رادیکال از زبان بوده است.آیا می‌توان تصور کرد واقعا بدون وجود زبان آگاهی وجود داشته باشد؟ و آیا تا به حال فکر کرده‌اید اصلا کلمه آگاهی چیست و واقعا اجداد ما آن را می‌شناختند یا صرفا ساخته ذهن و زبان بشر امروزی است؟منابع:Jones J(1976)  the origin of consciousness  in the breakdown of the bicameral mind</description>
                <category>آتنا جلالی</category>
                <author>آتنا جلالی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jun 2022 07:35:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگ، خیال یا احساس؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-srbrsg1vg8xi</link>
                <description>آیا تا به حال فکر کرده اید احساس واقعا چیست؟ آیا تا به حال با شنیدن اسم رنگ قرمز ناگهان به گلی قرمز، چراغ قرمز و یا خون فکر کرده اید؟ مسلما در آن لحظه قرمز بودن آن ها است که جلب توجه می کند. پس از دیدن این موارد قرمز رنگ در واقعیت چه اتفاقی در بدن و مغز ما می افتد؟ تقریبا همه انسان ها با دیدن چراغ قرمز سر چهارراه ها سرعت خود را کم می کنند و پدال گاز را می فشارند، اما همه این ها چیست؟ آیا این رنگ قرمز نبوده که چنین ساز و کارهایی را در مغز و بدن ما ایجاد می کند؟چنین تجارب و تداعی هایی در واقع نوعی فرایند فیزیولوژیک در بدن ما هستند. مثلا رنگ قرمز به هر نوعی که باشد می تواند باعث بالا رفتن ضربان قلب و تغییرات سیستم عصبی خودمختار می شود. اما می توانیم بگوییم صرفا همین فرایند ها به معنی رنگ قرمز هستند؟جان کوین اورگان، عصب شناسی آمریکایی، این نوع احساس خام قرمزی و یا هر رنگ دیگری را به نوعی هسته تمام تجربیات می داند که بدون وجود تداعی ها و تجربیات باز هم وجود داشته باشند که در دنیای فیلسوفان از آن به عنوان کوالیا یاد می شود. در نظر او حتی اگر روزی تمام اتصالات و شبکه های نورونی مرتبط با رنگ قرمز یا سبز را هم به طور دقیق متوجه شویم باز هم چرایی وچیستی آن احساس خام مشخص نخواهد شد. اما این که چرایی تولید این احساسات توسط مطالعه شبکه های نورونی مشخص نمی شود، دلیلی بر این نیست که ساز و کارهای مغزی برای ایجاد این احساس کافی نیستند.اما احساسات چیستند؟ اورگان احساسات را متفاوت از خیالات می داد و از نظر او احساسات نیاز به تعامل مغز با محیط دارند ولی خیالات می توانند مستقل از دنیای خارجی هم وجود داشته باشند. و علاوه بر آن احساسات لزوما نیاز به زمینه ای از قبل ندارند و می توانند مستقلا وجود داشته باشند اما خیالات بدون داشتن زمینه ای از مفهومات اولیه نمی توانند شکل بگیرند. و همین طور احساسات می توانند از طریق تغییر بلاواسطه‌ی ورودی های حسی رخ می دهد.بنابراین رنگ ها می‌توانند نوعی احساس باشند که بدون وجود تجربه و یا حالات بدنی و ورودی های حسی هم در ذهن وجود داشته باشد و نمی‌توانند خیال باشند.به طور کلی هنوز پژوهش های بسیاری برای درک چیستی رنگ ها و ادراک آن ها در مغز وجود دارد که درک دقیق تر سیستم نورونی کمک زیادی خواهد کرد.منابعO&#x27;Regan JK (2011) why red doesn&#x27;t sound like a bellO&#x27;Regan Jk (2012) how to build a robot that is conscious and feels</description>
                <category>آتنا جلالی</category>
                <author>آتنا جلالی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jun 2022 21:56:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساس می کنم، پس آگاهم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%85-kipgiw3ykive</link>
                <description>نگاهی بر نظریه داماسیو در ارتباط احساسات و آگاهیاحساسات و عواطف از جمله جنبه هایی هستند که در بحث فلسفه ذهن و آگاهی کم تر مورد توجه قرار می گیرند. در طول سال های گذشته، تفکر و اندیشیدن ارتباط بیشتری را با آگاهی پیدا کرده است که آنتونیو داماسیو، عصب پژوه معاصر، از این نوع دیدگاه به عنوان یکی از خطاهای بزرگ دکارت یاد می کند.از نظر داماسیو، آگاهی بازنمایی از حالات درونی ارگانیسم هستند مانند انقباض عضلات و شرایط کارکردی بافت های بدن و مغز. او تصاویر را نقشه های حسی در نظر می گیرد که می توانند تجارب آگاهانه را شکل دهند. این تصاویر نه تنها از راه دیداری بلکه به وسیله سایر ورودی های حسی نیز می توانند به دست بیایند که داماسیو آن ها را احساسات بدوی نامیده است. احساسات بدوی در واقع حالت هایی هستند که به دلیل تغییراتی در حالات درونی ارگانیسم به وجود می آیند و به همین دلیل نوع خاصی از بازنمایی هستند. اما نکته اینجا است که احساسات با هیجانات تمایزی آشکار دارند. از نظر او هیجانات واکنش های رفتاری ساده ای مانند حالات چهره و تغییرات درونی هستند که با واکنش های درونی پیوند خورده اند اما، احساسات ترکیبی از ادراکات به وجود آمده از چیزهایی است که هنگام بروز هیجان رخ می دهند.داماسیو سه ویژگی را زمینه ای برای ظهور آگاهی می داند: گوش به زنگی، ذهنی که واسط بین جهان و بدن باشد یا ذهن عملکردی، حس خویشتن. سومین مورد همان داشتن احساس نسبت به خود یا فکر احساس شدن خود است. خویشتن به احساسات یک فرد گره خورده است و احساسات هم به فرایند ها و کنش های درونی آن فرد، بنابراین، تمام این ها یک احساس به نام خویشتن بدوی را می سازند. خویشتن بدوی در واقع همان فعل و انفعالات نورون های یک ارگانیسم هستند که در سرتاسر قشر و ساقه مغز یک پارچه می شوند. خویشتن بدوی یک ساختار پایه است برای ایجاد یک خویشتن درجه بالاتر به نام خویشتن محوری. زمانی که یک تغییر در محیط یک ارگانیسم رخ می دهد، خویشتن بودی تحت تاثیر قرار می گیرد و طی تغییرات به وجود آمده در آن خویشتن محوری احساساتی را تجربه می کند که می توانند همان آگاهی یا اتصال درون به جهان بیرون باشند.از نظر او بدون احساسات و هبجانات امکان وجود آگاهی وجود ندارد، اما این نظریه با توجه به تحقیقات انجام شده در زمینه مغز و عصب پژوهی با تناقضاتی همراه است. برای مثال، در افرادی که زندگی نباتی دارند هیچ گونه آگاهی مشخصی ثبت نشده است، اما در بررسی هایی نشان داده شده است که این افراد در مقابل تغییرات محیطی و ادراکات شنوایی دچار تغییراتی در فعالیت های مغز می شوند که نشان دهنده ی این است که مغز حتی بدون وجود آگاهی نیز می تواند به تغییرات، هیجان یا احساس نشان بددهد بدون این فرد از آن آگاه باشد.بنابراین شاید این نظریه که صرفا احساس کردن و ایجاد هیجان در یک فرد یا ارگانیسم دلیلی بر وجود آگاهی در آن باشد نیاز به پژوهش های بسیار بیشتری دارد. و یا شاید تعریف و درک ما از اگاهی، هیجات و احساسات نیاز به تغییری اساسی داشته باشد.منابع:Damasio A (1999) The feeling of what happens: body and emotion in the making of consciousnessDamasio A (2010) Self comes to mind: constructing the conscious brain</description>
                <category>آتنا جلالی</category>
                <author>آتنا جلالی</author>
                <pubDate>Sat, 14 May 2022 07:24:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خفاش بودن یا نبودن، مسئله این است!</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AE%D9%81%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ezfnlmnlw44a</link>
                <description>آیا ما می توانیم خفاش باشیم؟ مسئله آگاهی هنوز بعد قرن ها، حل نشده است. به عقیده عده ای، ما هنوز تجهیزات لازم را نداریم و همین طور داشتن زمینه فیزیکی آگاهی همچنان مبهم است و به نوعی انگار ما در بن بست ذهنی خود متوقف شدیم.یکی از دلایل این است که دانش ما برای بررسی آگاهی به شدت از توانایی درک ما سبقت می گیرد.در واقع مسئله را درک میکنیم اما قابل حل نیست. خیلی از فیلسوفان، آگاهی را دارای بُعد فرض میکنند، در حالی که اگر چیزی دارای بُعد باشد خیلی راحت تر قابل اندازه گیری است و این مسئله برای آگاهی درست نیست. آگاهی را اگر می شد در اندازه  و کمیت های مکانی بررسی کرد، دیگر این قدر دردسر وجود نداشت.در سال ۱۹۷۴ فیلسوفی آمریکایی به نام توماس نیگل به دنبال مفهوم &quot;بودن&quot; بود و این سوال را مطرح کرد که &quot;خفاش بودن شبیه چیست&quot;؟این سوال به این دلیل مطرح شده بود که او عقیده داشت هر ارگانیسم زنده ای فقط زمانی از نظر ذهنی آگاه است که &quot;بودن&quot; برا او معنی داشته باشد.از نظر او انسان می تواند به راحتی با مطالعه مغز یک خفاش یا هر گونه جانور دیگری رفتار و احساس او را با ذهن خود تصویر سازی کند، اما مسئله این است که هیچ وقت نمی‌تواند دنیا را از نگاه خفاش یا همان دید سوبژکتیو خفاش تجسم کند. مثلا انسان می‌داند که خفاش ها به وسیله انعکاس صوت مسیر خود و اجسام اطرافشان را شناسایی می‌کنند،پس اساسا درک خفاش از دنیای خارج با از زمین تا آسمان متفاوت است. اما چون همین تصویر سازی هم با ذهن و آگاهی خاص انسانی انجام می‌شود آن چیزی نیست که دقیقا خفاش می‌تواند درک کند. که میگل از آن به عنوان نوعی سوبژکتیویسم رادیکال یاد می کند.تصور کردن ما یا همان دیدن و درک کردن ذهن خفاش با چشم ذهن یا با هر تکنولوژی دیگری باز هم ما را حتی به آگاهی خفاش نزدیک نمی کند. نیگل برای این مشکل راه حلی ارئه کرده و آن این است که موجودات فقط زمانی می توانند از نوع آگاهی یک دیگر مطلع شوند که نزدیک ترین شباهت را به هم داشته باشند که شاید بهتر باشد بگوییم این موضوع فقط در گونه های یکسان امکان پذیر است. اما می دانیم که حتی در بین گونه های انسان دانستن این که واقعا طرز شناخت و آگاهی همه ما از چیزی مثل رنگین کمان یکسان است یا خیر را نمی‌دانیم!بنابراین این سوال ایجاد می شود که واقعا نیگل شباهت بین موجودات و مرز آن را کجا تصور کرده است؟ و میزان این شباهت چه قدر بر فهم آگاهی دیگر موجودات تاثیر می گذارد؟در هر حال فهم سوپژکتیو ما از دیگر موجودات و درک مسئله ی &quot;بودن&quot; هنوز یک راز سرپوشیده باقی مانده است اما نیگل ادعا می کند که مسئله ی این همانی و فیزیکالیسم می تواند جوابگوی درک ما از آگاهی هم نوعان خودمان به طرز نسبی باشد.شاید هیچ وقت نتوانیم متوجه شویم خفاش بودن چه شکلی است و چگونه می شود یک خفاش باشیم و یا حتی شاید به معنی واقعی انسان بودن هنوز درست پی نبرده باشیم چون از نگاه دانشمندان و فیلسوفان، آگاهی به سادگی در دام مهارت های شناختی انسان نمی افتد و شاد هیچ وقت نیز نیافتد! references:1.what is like to be a bat? Negel T, 1979, Cambridge university press2.Negel T, 2012, Mind and cosmos, oxford university press</description>
                <category>آتنا جلالی</category>
                <author>آتنا جلالی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Apr 2022 08:25:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماتریالیسم حذف گرا</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%85%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AD%D8%B0%D9%81-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-h9fnakmmgwip</link>
                <description>فلسفه ذهن در نقطه ای به علوم اعصاب پیوند می خورد، که در این نقطه مناقشات بسیاری صورت گرفته است از چیستی و ماهیت فیزیکی یا غیر فیزیکی مغز انسان، ادراکات و احساسات او.پل چرچلند و پاتریشیا اسمیت چرچلند فیلسوفان کانادایی امریکایی بودند که اولین بار رویکرد نوروفلسفه را ابداع کردند، که رویکردی نوین برای پیوند زدن علوم اعصاب و فلسفه ذهن بود.این دو فیلسوف همواره نظریه ای داشتند بر این مبنا که مفاهیمی که تا به امروز در روانشناسی پذیرفته شده اند رویکردی نادرست نسبت به شناخت ذهن و کارکرد آن دارند و باید به رویکرد حذف گرایی تغییر پیدا کند، فروکاسته شدن به آن هم حتی کافی نیست. از نقطه نظر آن ها، تعاریفی مثل امیال،آرزو و یا ترس و باورهای انسان وجود خارجی ندارند و در واقع فقط حالات نوروفیزیولوژیکی هستند که به وسیله اتصالات و عملکرد نورون ها ایجاد می شوند و نه بیشتر.مثالی را که در این رابطه مطرح میکنند، فیلوژیستون است که در گذشته تصور می شد علت اصلی ایجاد احتراق است و اکسیژن در آن زمان شناخته نشده بود. آن ها فیلوژیستون را شبیه روانشناسی عامیانه یا یونانی در نظر میگیرند که روزی توسط پژوهشگران باید حذف و کنار گذاشته شود تا به نوعی اکسیژن یا نوروفلسفه ی حذف گرا جای آن را بگیرد.روانشناسی یونانی در واقع روانشناسی امروزی نیز هست و به همین دلیل نمایشنامه های شکسپیر برای افراد امروزی هنوز قابل درک هستند. آن ها همچنین معتقدند دلیل این که تا کنون نظریه ای جایگزین این شیوه روانشناسی نشده است، عدم وجود نظریه ای جدید است!در واقع از دیدگاه حذف گرایان، ذهن دقیقا همان عملکرد مغز است و این رویکردی است که نظریه ی* این همانی* را تایید میکند. طبق این نظریه، یک پدیده مانند دما دقیقا همان انرژی جنبشی مولکول ها است و یا نور همان تابش الکترومغناطیسی است.منتقدان این نظریه معتقدند که حذف گرایی مسئله ی مهم آگاهی را نادیده می گیرد و این رویکرد برای آگاهی قابل استفاده نیست، به این دلیل که اگر هر فعالیت فیزیولوژیکی مغزی دقیقا همان عملکرد رفتاری مانند حس کردن بوی چیزی باشد، پس اگر فردی با ساز و کار بویایی و سیستم درک بوی نعنا آشنایی داشته باشد باشد باید بتواند بوی نعنا را هر بار که بخواهد با تمرکز بر روی عملکرد سیستم بویایی خود حس کند، یعنی دانش منجر به تجربه شود. اما بدیهی است که چنین نیست.اما چرچلند ها از نظریه خود با اوردن مثالی از سیستم پدیده های علمی دفاع می کنند. در واقع ای رویکرد را توضیح می دهند که چرایی در پدیده های علمی مانند بحث دما و نور اغلب قابل توضیح نیست. در واقع این همانی ها به شکلی نوعی قانون هستند که در طبیعت وجود دارد و چرایی آن ها حداقل تا کنون مورد بحث و دسترسی بشر نبوده است. پس در این شرایط چرچلند ها یا حتی بشر میتوانند فقط بگویند که پدیده ای با پدیده ای دیگر برابر است.در ادامه نظریات چرچلندها نیاز به تغییرات و تحقیقات اساسی ای است که مشخص شود مسائلی مانند آگاهی در زمان هوشیاری و غیر هوشیاری مانند صرع چه دلایل نوروبیولوژیکی قابل تعریفی دارند؟این نظریات به طوری برخلاف نظریات دیوید چالمرز و دکارت دوگانه انگار هستند، که مغز و ذهن را به هیچ عنوان همانند یک دیگر نمی دانند.منابعنظریه های آگاهی،آندره اوجنیو کاوانافلسفه ذهن، اندرو بیلی</description>
                <category>آتنا جلالی</category>
                <author>آتنا جلالی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Feb 2022 14:09:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوپامین، مغز و شناخت</title>
                <link>https://virgool.io/@atena22aa/%D8%AF%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%88-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-pgeutjno75yh</link>
                <description>مغز انسان به عنوان مهم ترین مرکز عملکردی انسان، ساز و کار های پیچیده ای به خود اختصاص داده است که سیستمی بسیار اعجاب انگیز را مستلزم به فعالیت میکند. یکی از مهم ترین اعمال مغز،شناخت محیط از طریق حس بینایی است. این سیستم به دیل اهمیت فراوانی که دارد نیازمند همکاری سربازانی دیگر به نام نوروترانسمیتر ها هستند که دستورات را در بین مناطق مختلف جابه جا کنند. دوپامین، یکی از به نام ترین این نوروترانسمیتر ها است که فعالیت شناختی مغز را به طرز فوق العاده ای تنظیم میکند. در قشر پیش پیشانی مغز یا PFC، اکثر اعمال شناختی پردازش می شوند اما میزان و کیفیت این اعمال وابسته به نوروترانسمیتر هایی است که روی یک پیام شناختی تغییر ایجاد می کنند. دو مرکز مهم در مغز میانی مسئول اصلی ترشح دوپامین است و این مسیر به چند شاخه تقسیم می شود که مهم ترین آن در این مبحث مسیر مزوکورتیکال است. در این مسیر دوپامین تولید شده از این دو مرکز با نام های Ventral Tegmental Area و substantia nigra نامیده میشوند به سمت بخش های جلوی پیشانی یا PFC توسط نورون های واسطه ترشح می شود. همان طور که میدانید، دوپامین به عنوان یک واسطه در سیستم پاداش مغز به حساب می آید وبه بیانی دیگر پیام های حسی که در انسان یا حیوان که با حس پاداش یا لذت همراه هستند، باعث ترشح دوپامین از مراکز مربوطه می شوند. نکته ای جذاب که در مقاله ای در سال 2021 توسط Torben Ott و Andreas nieder روی مغز میمون ها بررسی شده است، نشان میدهد آزادسازی دوپامین در پی دریافت یک محرک حسی مثلا بینایی به میزان زیادی با فعالسازی PFC همراه است.مهم ترین دلیل آن وجود گیرنده های دوپامین به نام DR2 و DR1 در سطح نورون های این قسمت از مغز است و بدون وجود آن ها امکان انتقال پیام تقریبا مختل میشود و به صورت بی رویه کاهش یا فزایش میابد. در این مقاله ذکر شده است که وجود دوپامین همراه با فعالیت های شناختی باعث به وجود آمدن پیام های نشانه گذاری شده با دوپامین میشود که در بخش PFC سیگنال ها ی متفاوت با میزان جریان های اضافی کم تری را تولید میکند. به این مفهوم که زمانی که عملکرد شما با دوپامین همراه باشد، عملکرد شما دقیق تر، با تمرکز بیشتر و با سکنال های اختصاصی بیشتر همراه خوتهد بود که در نتیجه به طرز چشمگیری بیشتر در خاطره شما ثبت می شود.یکی از بارز ترین مثال ها ی این روش در نورومارکتینگ برای جذب مشتری ها و برجسته کردن نام کالا در ذهن آن هاست که به وسیله قرعه کشی یا نمونه هایی رایگان از محصولاتشان سیستم دوپامین مشتریان را وادار به فعالت می کنند.لازم است به این نکته هم اشاره کنم که گیرنده های DR1 نقشی تقریبا مهاری را دارند که باعث کم کردن سیگنال های اختلال گر و غیر ضروری مغز در حین انجام یک عملکرد میشوند و گیرنده های DR2 میزان سیگنال اختصاصی مغز برای عملکرد مربوطه را افزایش میدهند که نتیجه این دو همکاری باعث ایجاد یک شناخت بی عیب و نقص می شوند. یکی از بیماری هایی که نقش دوپامین را در عملکرد های شناختی برجسته تر میکند بیماری اسکیزوفرنی است که در این افراد گیرنده های DR2 فعالیت بیش از حدی دارند و در نتیجه پیام ها دارای سیگنال های اضافی فراوانی هستند که نمیتوانند به طرز صحیحی پردازش شوند که همین علت اصل ایجاد توهم و فعالیت بیش از اندازه بخش PFC در این افراد میشود.مسیر مزوکورتیکالی دوپامین و دیگر مسیر هاسیگنال تنظیم شده توسط دوپامین و تفاوت آن با سیگنال کنترل بدون دوپامین</description>
                <category>آتنا جلالی</category>
                <author>آتنا جلالی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 13:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>